پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
ص 287 س 9
درس سیصد و چهل و ششم
کیفیت اتصاف نفس به صور مدرکه و قیام این صور به نفس
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
نَعَم مَنِ استَنارَ قَلبهُ بِنورِ اللهِ و ذاقَ شیئاً مِن علومِ المَلکوتیین یُمکنهُ أن یَذهبَ إلى ما ذَهبنا إلیهِ حَسبما لوّحناکَ إلیهِ فی صِدرِ المَبحثِ أنَّ النَّفسَ بِالقیاسِ إلى مُدرکاتِها الخیالیةِ و الحِسیةِ أشبَهُ بِالفاعلِ المُبدع مِنها بِالمحلِّ القابِل.1
بحث راجع به کیفیت اتصاف نفس به صور مدرکه و اشیائى است که نفس، آنها را در وجود ذهنى خود تصور مىکند و اینکه قیام این صور به نفس به چه کیفیت است؟ آیا قیام حلولى است به این معنا که نفس، ظرف و محل براى حلول و بروز این صور است یااینکه قیام، قیام صدورى است یعنى نفس مبدع این صور است و به عبارت دیگر خالق صور است؟
اشکالاتى که بر مسئلۀ حلولى بودن و عروض وارد مىشود یکى این است که اگر این نفس محل براى عروض صور و حالّ صور حالّۀ در آن محیط خودش باشد بنابراین از آنجایى که این صور جوهریه، جوهر هستند و موجب تنوع و تشخص وجودِ حالِّ در خود هستند باید بگوییم که نفس باید در اینجا بهعنوان هیولا براى عروض این صور جوهریه باشد.
تعریف هیولا
هیولا عبارت از حالت تهیّؤ ماده است که بهواسطۀ عروض و حلول صور نوعیه به نوعى از انواع متبدل مىشود و از آن جنبۀ استعدادیت به جنبۀ فعلیت نوعیه متبدل مىشود. این را هیولا مىگویند. بناءًعلیٰهذا نفس مانند مادهاى مىماند که صور جوهریه در او حکم منبع و مشخص و معیّنِ نوعیتِ وجود خود آن صور نوعیه خواهند بود درحالىکه نفس، مجرد است و وجود امر مجرد، وجود بالفعل است و نمىتواند هیولا واقع بشود و هیولا در مورد مواد و جسمانیات است. این یکى از اشکالاتى است که بر حلول وارد مىشود.
اشکال دوم همان اشکالی است که امر واحد با حفظ جوهریت متبدل به عَرَض بشود و یااینکه دو مقولۀ متباین بالذات در تحت مقولۀ کیف که مقولۀ عرض هست داخل بشود که این اشکال هم قبلاً مطرح شد.
اشکال سوم اشکالى است که نفس به تمام آثار و خصوصیات صورى که براى او حالّ مىشود متصف بشود. این مسئله بدیهى است که هر صورتى مقتضى آثار خاص به خودش است؛ صورت حرارت ناریه مقتضى حرارت است و صورت مائیه مقتضى برودت است و صورت حجریه اقتضاى صُلبیت را مىکند و حجر امری است که صلب و قاسى است یا صوری که ذو رعونتین هستند اقتضاى رعونت و لین را مىکنند درحالىکه نفس به هیچکدام از آثار این صور متصف نمىشود؛ تصور نار موجب حرارت در نفس نیست و تصور ماء موجب برودت نفس و سیلان ماء در نفس نیست و هَلُمّ َّجَرّاً.
بنابراین این اشکالات درصورتى است که نفس براى آن صور حالّۀ در خود محل و معروض باشد. چطور اینکه اگر یک جسمى را درنظر بگیرید وقتى که آن بیاضیت بیاض بر او عارض مىشود خصوصیت و آثار بیاض هم از او تراوش پیدا مىکند، مثل اینکه انعکاس نور بهواسطۀ این جسم از او متمشی مىشود یااینکه انقباض و انبساط از او متمشى مىشود و انعکاس حرارت و برودت بهواسطۀ الوان مختلف از جسم متمشی مىشود. اینها آثارى است که بهواسطۀ عروضِ عارض بر این محل و بر این معروض پیدا مىشود. خب نفس هم طبعاً باید به همین کیفیت باشد. تمام این اشکالات مبتنى بر این است که نفس، محل باشد.
اما مرحوم آخوند در اینجا مطلب دیگرى را مىفرمایند و مسئله را از بُعد فلسفى یکقدرى به بُعد ذوقى و شهودى هم متمایل مىکنند. کأنّ این مطلب علاوه بر برهان فلسفى با شهود و کشف هم براى مرحوم آخوند روشن شده است و آن اینکه نفس بالنسبه به صور ظاهریه و حسیه ـ چه ظاهریه یا باطنیه، حسّ ظاهر یا قوۀ تخیل فرق نمىکند ـ مبدع است یعنى ابداع و خلق مىکند. البته خلق او هم گتره و بىقیاس نیست بلکه براساس امکاناتى که خداوند متعال آن امکانات را در نفس قرار داده است، این خلق را مىکند و دلیلش تشابه مخلوق در بین افراد است.
بنابراین آن جنبۀ ابداعى نفس نسبت به صور خارجیه ممکن است بهواسطۀ اختلاف در امکانات و وسائط، مختلف باشد. شخص بینا و بصیر آنچه را که از شمس و ضوء ادراک مىکند امری مشترک بین همۀ افراد ذوبصیره است ولى ادراکى که شخص اعمىٰ از شمس و ضوء مىکند خاص به خود اوست و او هیچگاه نمىتواند مدرَک خود را به شما منتقل کند و شما هیچوقت نمىتوانید مدرک خود را از شمس و حرارت به او منتقل کنید.
جنبۀ وحدت، مصحّح معرفت
از اینجا ما استفاده مىکنیم معرفتى که باید بین دو فرد حاصل بشود باید در آن معرفت، نوع و اتحادٌما بین دو شخص برقرار بشود والاّ آن معرفت حاصل نخواهد شد. اگر انسان بخواهد خود را به ملائکه و به علّیین نزدیک کند باید این اتحاد و وحدت را در وجود خود با آنها ایجاد کند تا بتواند این معرفت که مابهالاِشتراک است را در وجود خود تحصیل کند والاّ اگر انسان سالیان سال در کنار بزرگان هم باشد ولى بین او و آنها فاصله و حجاب باشد، آن جنبۀ وحدت که مصحّح معرفت است براى او حاصل نخواهد شد.
مصاحبت با پیامبرِ ساختۀ ذهن!
اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم خیلى کنار پیغمبر بودند اما نتوانستند از فکر پیغمبر استفاده کنند. با پیغمبر بودند ولى با افکار خودشان بودند نه با پیغمبر! با رسول خدا بودند ولى با رسول خداى ساختۀ خودشان بودند. لذا وقتى که آن رسول خداى واقعى ازبین مىرود آن رسول خداى ساختۀ ذهن هنوز باقی است و چون باقى است آثارى که مترتب بر آن ظاهر است جایگزین آثار واقعى و حقایقى خواهد شد که از رسول خداى واقعى مترشح مىشود. آنچه که اینها با پیغمبر بودند، تفکرات خودشان بود، سیماى نورانى پیغمبر بود، اخلاق خوب پیغمبر بود، لینت و رعونت نفسى پیغمبر بود. اینها چیزهایى بود که همه خوششان مىآید و از آن استفاده مىکنند اما به مسئلۀ آن جنبۀ فاصل و مایز حق و باطل نرسیده بودند. لذا در حکومت امیرالمؤمنین علیهالسّلام چون آن مائز در وجود آنها نبود نتوانست بین آنها و باطل فاصله بیندازد و آنها به باطل گرایش پیدا کردند. نتوانست! گرچه از این نقطهنظر مبرّرى براى آنها وجود ندارد زیرا به همان ظاهرى که به رسول خدا معتقد بودند هم عمل نکردند! تو که به کلام پیغمبر اعتقاد دارى خب پیغمبر به خلافت بلافصل على تصریح کرده است پس چرا عمل نکردى؟ نمىگویم که نور باطن دارى و على را از غیر على تشخیص مىدهى. نه! ما به این مسئله کارى نداریم، آن مربوط به سلمان و مقداد و امثالذلک است ولى بالأخره از نقطهنظر ظاهر از این جهت که نمىتوانیم حیله و حجتى بر علیه خدا اقامه کنیم. رسول خدا نگفت که على را به باطن قبول کنید و کسى که نور باطن ندارد على را قبول نکند، خب همه مىگویند که ما نور باطن نداریم و على را هم نمىشناسیم! تا چیزى از ظاهر نبینیم على را نمىشناسیم! رسول خدا نگفت که اگر على را به ولایت مىشناسید آنگاه به امامت او پى ببرید والاّ نه، به منزلش نروید. [اگر اینطور بود] یک نفر هم دور على باقى نمىماند! رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد به همین ظاهر توجه داد که بلکه از ظاهر به باطن برسند، از آنجا به باطن برسیم. رسول خدا آمد به همین ظاهر مسئلۀ على و خلافت على را بیان کرد اما به همین ظاهر هم عمل نکردیم و پشت کردیم و به خلافت ابوبکر و عمر و اینها راضى شدیم!
لزوم تلاش برای نزدیک شدن به حق
این نکته خیلى نکتۀ مهمى است که انسان معرفتى را که پیدا میکند... انسان باید درصدد این باشد که خود را به حق نزدیک کند! از اعتبارات و از احساس بیرون بیاید و خود را به حق نزدیک کند و فاصلۀ بین خود و حق را بردارد. آنوقت حق در اینجا مىآید و خود را به واقع نشان مىدهد! حق در اینجا مىآید و آنچه را که هست بیان مىکند. اما اگر آمدیم و بین خود و حق فاصله انداختیم و قبل از اینکه به حق بگراییم آمدیم ملاکات و مسائل دیگر را درنظر گرفتیم، اگر اینطور هست بنابراین دیگر در اینجا اشکال متوجۀ خود ما است!
وضوح دائمی حق
حق همیشه روشن و واضح است و نیازى به حاجب و پاسبان و درگاه ندارد، حق مشخص است دو دوتا چهارتا! نیاز به پاسبان، درگاه، فرار کردن، مخفیانه در گوش گفتن و نیاز به اینطرف و آنطرف ندارد بلکه واضح و روشن است و مسئله دو دوتا چهارتاست.
در همین سفر اخیرى که مشهد مشرف بودم با یک شخصى برخورد کردم. یک شخصى از قول شخصى نقل مىکرد که فلانى اینقدر محبت تو را دارد که همینطور براى تو گریه مىکند و دوستدار [شماست]. من هم گفتم که اى حقهباز! همینطور [گفتم و] معطل نکردم! [گفت که] چرا این حرف را مىزنید؟ گفتم که چون حقهباز است! گفت که به چه دلیل مىگویید که حقهباز است؟ گفتم که این محبتى که به من دارد بر چه اساسى است؟ و اینکه الآن متأثر است بر چه اساسى است؟ اگر براساس واقع است خب من که درِ منزل را نبستهام، بلند شود بیاید مرا هدایت کند! اگر مرا دوست دارد و از اینکه مىبیند من گمراه هستم ناراحت است خب بلند شود بیاید مرا هدایت کند. ما در را بر روى کسى نبستیم، اینجا بیاید و هدایت کند. اگر من دیدم مطالب او حق است صحبت مىکنیم و مىپذیرم و اگر دیدم باطل است [نمیپذیرم] و این مقدار هم به لطف و فضل خدا در خودم مىبینم که اگر مسئلۀ حقى بود، بدون هیچگونه رودربایستی بپذیرم. اما اینکه نمىآید و درعینحال این مسئله را مطرح مىکند بر چه اساسى است؟ مىترسد از اینکه در اینجا بیاید و آنچه را که دارد ازدست بدهد؟! خب تو این مقدار به حقانیت راهت اعتقاد ندارى؟ بلند شو بیا! مىترسى از اینکه تنها بیایى؟ عیب ندارد ﴿وَٱدۡعُواْ مَنِ ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن دُونِ ٱللَهِ إِن كُنتُمۡ صَٰدِقِينَ﴾1 هر کسى را هم مىخواهى با خودت بیاور! من نمىگویم که تنها بیا، ده نفر یا صد نفر با خودت بیاور در اینجا حرف بزن. اما اگر آمدى و محکوم شدى و درقبال آن صد نفر هم جواب ندادى آنگاه اگر بر دینت باقى ماندى به تو حقهباز مىگویم! بله، اگر آمدی و مرا محکوم کردی و من نپذیرفتم آنوقت من حقهباز مىشوم ولى اگر شما آمدید و هر کسى را ﴿وَٱدۡعُواْ مَنِ ٱسۡتَطَعۡتُم مِّن دُونِ ٱللَهِ﴾ در اینجا بیاورید در هر مقولهاى، در هر مسئلهای، در هر اشکالى و در هر شبههای، بلند شوید بیایید حرف بزنید، زبان را که از شما نگرفتهاند! بلند شوید بیایید حرف بزنید. وقتى این حرف را به آن شخص زدم ساکت شد. گفتم که حالا اقرار مىکنید که این کشک است و همۀ اینها تخیل است؟!
تأکید بزرگان به متابعت ازحق
آنچه که براى ما از همه چیز مهمتر است متابعت از حق است نه پیروى از مسائل دیگر و بهدنبال احساسات و مسائل جانبى رفتن و آن واقعیت را ندیده گرفتن. آنچه که بزرگان و اولیاء و عرفا بهدنبالش بودند این بود که بگویند که باید بهدنبال حق رفت نهاینکه انسان آن واقعیت و حق را کنار بگذارد و بخواهد مطالب دیگرى را دستاویز کند.
چندى پیش شنیدم در مجلسى که من در اینجا نبودم مسئلهاى مطرح شده و جناب آقاى ... در اینجا حضور داشتند و به ایشان اهانت شده است. من فوقالعاده متأثر و عصبانى شدم به حدى که وقتى آن ناقل این خبر را براى من نقل کرد، بر من ترسید و خواست مسئله را به یک نحوى جمعوجور کند و مطلب را به یک کیفیتى [جمع] کند. من به ایشان این مطلب را عرض کردم که من هم بر خود متأسفم و هم بر دوستان! بر خود متأسفم که چرا وقت خودم را تلف مىکنم براى افرادى که حرف مرا نمىفهمند؟! و این یک مصیبتى براى من است و این مصیبت هم در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اتفاق افتاد! آخر تا کجا ما باید صبر کنیم و دست از مطالب غیر واقعى برنداریم؟! یعنى اگر یک أمد و مهلتى را به ما بگویند، خوب است! وقتى که ایشان مسئول امور تربیت و تنظیم طلاب است چه گناهى در کارش انجام داده که باید وقتى که قضیه به بندهزاده مربوط بشود و ایشان بگوید که نه، ایشان هم تخلف دارند و باید که طبق نظام دربیایند، این مسئله اهانت به من تلقى بشود؟! نهخیر! بنده به ایشان گفتم که اگر شما نسبت به بندهزادۀ خود من کوتاهى کردید روز قیامت باید پاسخ و جواب بدهید! فرق نمىکند. مگر پدر ما با ما چهکار مىکرد؟! آنقدرى که ما از ایشان مىترسیدیم رفقاى ما از ایشان نمىترسیدند! پدر ما با ما چهکار مىکرد؟! پدر ما براى خود بنده و برادران بنده جاسوس گذاشته بود! که کجا مىرویم و کجا میآییم و با چه کسی حرف مىزنیم و... اینها هم مىرفتند اطلاع مىدادند. ما بچه بودیم و اینها مىرفتند اطلاع مىدادند.
ایشان باید هم این کار را مىکرد! اگر این کار را نمىکرد که نمىتوانست تربیت کند. همه هم باید همینطور باشند و این مسئله اختصاص به بچه ندارد. ما نسبت به زن و بچههایمان و همۀ افراد متعهد هستیم. ما از خانه که بیرون میآییم باید بدانیم الآن چه دارد در منزل ما مىگذرد. زن ما دارد با چه کسى حرف مىزند و چه کسى با او تماس گرفته است. بچههای ما با چه کسى حرف مىزنند و کجا مىروند و کجا مىآیند. جامعه، جامعۀ خرابى است! جامعه خیلى بدتر از زمان سابق است، خیلى بدتر از زمان سابق است! این تأسف براى خودم است که واقعاً احساس مىکنم که چرا باید حالا که قرار بر این است که با این اوضاع و با این مسائل و با این حرفهایی که دیگر بعد از زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بهوجود آمد و چه انحرافاتى در آنجا پیش آمد [برای کسانی صحبت کنم که متوجه نیستند].
ریشۀ تمام انحرافات
تمام انحرافات بهخاطر این بود که حق را کنار گذاشتند و احساس را گرفتند، همه براى این بود! من در بیتم مىگفتم که اینجا و بیرون چرا باید فرق کند؟ رفقاى ما مثل برادرهاى ما مىمانند چه فرق مىکند؟! آنچه که داخل است باید همان هم در بیرون باشد! حرف ما از اول [این بود] شما هم از اول در جریان حرفهاى ما بودید! حرف من این بود که آنچه را که براى برادرانم هست همان هم باید براى رفقا باشد و آنچه را که براى رفقا هست باید براى برادران هم باشد. چه فرقى مىکند؟! در داخل یکطور داشته باشیم و نمودمان در بیرون طور دیگر باشد. نهخیر! در داخل آقاى سید محمدصادق و در بیرون حضرت آقاى اخوى [باشد]، نهخیر! بیرون و داخل یکى است. در داخل هرچه دلمان بخواهد بگوییم ولى در بیرون مقام عظماى ولایت [بگوییم]. نه! همچنین حرفى نیست و [داخل و بیرون] یکى است. گفتند که اِ! گفتم که اِ ندارد. اِ و بِ ندارد هرچه که هست همان است. مگر باباى ما داخل و خارج داشت؟! مگر پدر ما اعتقادات و مکتب خودش در داخل طورى بود و در خارج طور دیگرى نشان مىداد؟ اگر اینطور بود بنده اصلاً این بابا را قبول ندارم! بنده بهعنوان پسرش قبول ندارم، هیچ قبول ندارم. نه! آنچه که در بیرون بود تازه خیلى کمتر از آن بود که در داخل بود و ما مىدانستیم! نمونهاش همین الآن بیایید بگویید، شما آنچه که از پدر ما در خارج مىدانید چیست؟ هر کسی بیاید بنویسد به من بدهد تا ببینم میزان معرفتش حتى نسبت به کارهاى خارجى چقدر است؟ ما خیلی از مسائل ایشان را تازه بعد از فوت ایشان متوجه شدیم! من که اینقدر در کار ایشان فضول و کنجکاو بودم خیلى از مطالب ایشان را بعد فهمیدیم! اینطور نبود که [داخل و خارج فرق کند]. حالا جریان خارج هزار بشود و جریان داخل پنج بشود. خب این حقهبازى مىشود. حقهبازى همین است. حقهبازى همین است که آخرش بنبست است، هیچ!
آقا این حرف را زدید. [میگوید که] نه، از گذشته دیگر حرفى نزنید. اِ خودتان گفتید!! این را حقهبازى مىگویند! یا آقاى آسید محسن در جلسات ما بیاید و ما او را قبول داریم اما رفقایش را نیاورد. چه شد؟! آقاى آسید محسن که خیلى بدتر از آن موقع است!! آقاى آسید محسن که خیلى بدتر از آن موقع شده الحمدلله آن چند درجه هم که اول بود حالا نیست و تمام شد. خلاص! خیلى بدتر است! وانگهى رفیق آسید محسن رفیق سلوکى است و من بیایم و اینها را نیاورم براى چه؟ چرا؟ روى چه حسابى؟ حالا معلوم شد وقتى من هفت سال پیش گفتم که همۀ اینها بازى است حالا فهمیدید؟! حالا بعد از هفت سال فهمیدید همهاش بازى بود؟! آقاى آسید محسن چرا بیاید و اگر بیاید در جلسه قبولش مىکنید؟ چرا؟ اولاً که او صد سال نمىآید! این یک، ثانیاً چه فرقى کرده است؟! تازه کارش خرابتر هم شده است!!
این است که کسى که از اول بهدنبال [حق] نمىرود و نمىخواهد حق را قبول کند یک روزى مىرسد که درقبال حق مىماند! من به همین شخصى که در آنجا بود و شخص محترمی بود گفتم که اگر همین الآن مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سرش را از خاک بیرون بیاورد، اینهایى که آمدند ولىّ درست کردند چه جوابى دارند به آقا بدهند؟! اگر آقا به اینها بگوید که من خودم زبان داشتم که بگویم: ولىّ یا وصى یا وکیل اما من که نگفتم پس شما چرا درست کردید؟! چه حرفى دارند بزنند؟ ولى اگر آقا [از خاک] بیرون بیاید من همانى را مىگویم که همان هفت سال پیش گفتم و برایم فرق نمىکند! الآن هم همین را میگویم که هیچ کسی نیست؛ نه بعد از آقا و نه پشت آقا، وکیل وصى ولىّ هرچه مىخواهید اسم بیاورید، همه مثل هم هستیم یا على! حرف ما که عوض نشده است ولى آنهایى که مىگویند: ما ولىّ و وصى و هیچی نبودیم و ما را ولىّ کردند بعد هم خودشان زمین زدند، آنها چه؟ خب شما که ولىّ نیستید، وصى هم که نیستید، خلیفه هم که نیستند خیلى خب پس با یک آدم در کوچه و خیابان چه فرقى مىکنید؟ سلام علیکم خیلى مخلصتان هستیم! ما هم همین را مىخواهیم که شما هیچ چیزی نیستید!! ما چیز دیگری نمىخواهیم و همین را مىگوییم. شما هم نسبت به ما این را مىگویید یا نه؟ مىگویید که [هیچ چیزی نیستیم] راست هم مىگویید، ما هم کسى نیستیم و ما هم همینطور هستیم. پس دیگر دعواها چه بود؟!
اینجاست که الآن احساس مىشود که دارد یک جریاناتى و انشعاباتى و مسائلى شکل مىگیرد، چرا دارد شکل مىگیرد؟ چون تئورى به بنبست رسیده است! تئورى بنبست خودش را نشان داد. آنوقت اینجا مسائل نفس است.
و تأسفم براى رفقا از این است که در این زمینه داریم بهدنبال چه مىگردیم؟! یعنی همینقدر بیاییم و بنشینیم و یک حرفى را بشنویم و برویم؟! خب اینکه همهجا هست و بهتر از اینجا هم هست!
جلسات منظم سر ساعت مثل اداره کارت زدن و وقت گذاشتن که پنج دقیقه اگر نیاید [بگویند که] کجا بودى و فلان نبودى، خب این همهجا هست. ما آمدیم با این جریان مبارزه کردیم و گفتیم که بابا فرقى نمىکند؛ حق، حق است و باید گرفت! هر کسی دلش میخواهد بیاید و هر کسی دلش نمىخواهد [نیاید].
چند روز پیش که طهران بودیم یکى به من گفت که آقا ببخشید ما شبها اینجا و درس نمىآییم. گفتم که چرا به من مىگویید: ببخشید؟! اصلاً نیایید ببخشید دیگر ندارد! برو نوار گوش بده. مگر من به شما گفتم: بیا، حالا که نمىآیى میگویى که ببخشید؟! من به کسى گفتم؟! ده نفر یا صد نفر یا دو نفر بیایند، مىنشینیم و راحت بلند مىشویم و مىرویم. راحت! اصلاً این حرفها را ندارد و اصلاً این مسئله در قاموس فکرى یک سالک نباید وجود داشته باشد که خداى نکرده احساس تحمیلى داشته باشد.
در این مسئلهای که بین آقاى ... و بنده و بندهزاده اتفاق افتاد و مطرح شد حق با آقاى ... است و من در اینجا مىگویم که کار ایشان درست بوده و حق با ایشان بوده و من ایشان را تأیید مىکنم! این را خواستم خدمتتان عرض کنم.
خلاصه مسئله این است که ما نباید در مسائل کوتاه بیاییم! اگر کوتاه بیاییم باختهایم! در هر قضیهاى کوتاه بیاییم باختهایم. بخواهیم مسئلهاى و جوانبى را درنظر بگیریم باختهایم. اینجاست که انسان باید خودش را مدام نزدیک کند نزدیک کند و با واقعیت نزدیک کند و بهجاى اینکه از اینطرف و آنطرف اثر بپذیرد مؤثر باشد و جنبۀ فعلى داشته باشد نهاینکه این تأثیر و تأثّر و مسائل بخواهد بیاید و انسان را از آن مسیر حق دور کند! اگر انسان توانست این مسئله را در خودش بهوجود بیاورد، دیگر آنوقت در خیلى از جاها به دردش مىخورد ها! در سر بزنگاهها به دادش مىرسد چون نفس استقامت پیدا کرده و مستقیم شده است.
من در کنار ـ جنازه ـ بدن آقا در بیمارستان ایستاده بودم دیگر قلب از کار افتاده بود و دکترها همینطور داشتند مالش مىدادند و فلان مىکردند اما دیگر قلب بهکلى از کار افتاده بود. بنده خدا دکتر ... گریه مىکرد و آن یکى چه بود و فلان و این حرفها و همه [ناراحت] بودند و ما هم کنار ایستاده بودیم و مىخندیدیم! مىگفت که این عجب آدمى هست! یک بنده خدایى که الآن مشهد هست و از رفقا است و در آنجا بود، آمد گفت که آقا آخر یک کارى بکنید! من یک لبخندى به او زدم و گفتم که بین ایشان و بقیۀ بندگان خدا چه فرقى است؟ چرا ایشان نباید بمیرد؟! البته اینها را نگفتم، فقط همین یک تکه را گفتم که بین ایشان و بقیه چه فرقى است؟! چرا باید جلوى تقدیر و مشیت الهى را بگیریم درعینحال که بعدش هم گریه کردیم، حالا آنجا خندهمان گرفت، نمىدانم چرا؟! آنجا خندهمان گرفته بود [لابد] از بیعاری بود!!
اگر قرار بر این است که تقدیر و مشیت الهى بیاید چرا براى ایشان نیاید و برای آن پیرزنى که دو ساعت قبل در اتاق کناری از دنیا رفت بیاید؟! چرا؟! مشیت الهى بر این است که بیایند و بمیرند. براى رسول خدا آمد، براى امیرالمؤمنین آمد، براى حضرت زهرا آمد، براى امام حسن و امام حسین آمد، براى همه آمد و براى امام زمان عجّل الله تعالی فرجه هم مىآید! حالا اگر امام زمان بیاید و دنیا را بگیرد و بعد از چند سال فوت کند ما باید بگوییم که اِ چه شد؟! چرا امام زمان مرد؟! خب باید بمیرد! پس چه؟! بالأخره باید بمیرند و فوت کنند! اینها مسائلى است که نفس را قوام مىدهد. همان کلامى که رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم گفت:
در قضیۀ فوت حضرت ابراهیم [میگویند]: «العَینُ تَدمَعُ و القَلبُ تَحزَنُ و لا نَرضیٰ إلاّ بِما شاء الله بِرضائه؛1 قلب محزون مىشود و چشم گریه مىکند و راضى به رضاى خداست!» حضرت زینب علیهاالسّلام چه مىگفت؟! حضرت زینب هم همین را مىگفت: «ما رَأیتُ إلاّ جمیلاً»!2 در عین اینکه گریهاش را مىکرد. واقعاً مسئلۀ [سختی بود] ولى درعینحال نفس حضرت زینب نفس مستقیمى بود و قوام و ثبات داشت، تمام این بلایا به سرش درمىآید شب بلند مىشود نماز شبش را هم مىخواند! این ثبات دارد.
اگر ما اینطور نبودیم و آمدیم مسائل را با ظاهر، احساسات، تخیلات و اینها آمیخته کردیم و خلاصه نخواستیم خودمان را با آن حق و مُرّ حق وفق بدهیم دراینصورت کلاه سرمان رفته است.
إنشاءالله بقیۀ مطالب براى جلسۀ بعد بماند.
تمام اختلافات تازه دارد بروز مىکند! مىگویند که در راهِ آقا تشکیک کردند، خاک بر سرتان و چشمتان درآید مىخواستید از اول نروید! وقتى که مسائل به بنبست مىرسد بالأخره [اینگونه میشود]. قاعدۀ کلى داریم: ما مِن شَیءٍ تَجاوزَ عَن حَدّه إلاّ انعکسَ ضِدّه.1
أللهم صل علی محمد و آل محمد