پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
جلسه 3 ـ
درس سیصد و پنجاه و سوم
کیفیت حمل، و تبادل بین دو حمل اوّلی ذاتی و حمل شایع صناعی (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مثالهای مرحوم آخوند برای اختلاف بین دو حمل
مرحوم آخوند مثالهایی برای اختلاف بین دو حمل در اینجا میآورند که آن مثالها را چون صحبتش بیان شد و همینطور راجع به مسائل بعدی، دیگر در این جلسه از خارج چیزی را نمیگوییم و همین تطبیق عبارت میکنیم.
کالجزئی و اللامفهوم و اللاممکن بالإمکان العام.1
یکی از امثلهای که برای اختلاف دو حمل میشود مثال زد مثال جزئی است؛ جزئی به آن مفهومی گفته میشود که صدقش بر کثیرین جایز نباشد و به حمل اوّلی ذاتی جزئی همین است و این را میفهمیم اما در حمل شایع صناعی و در وجود خارجی ما به همۀ تشخصات خارجی، جزئی میگوییم؛ تمام اشیاء جزئی هستند؛ این جزئی است، این جزئی است، این جزئی است، این کتاب جزئی است، این فرش جزئی است و همۀ اینها جزئی هستند. از یک طرف در ذهن، تصور ما از جزئی این است که قابل صدق بر افرادی غیر از خودش نیست. این لیوانی که الآن در دست من هست اسم این لیوان برای این لیوان است این لیوان با این خصوصیت صدق بر لیوان دیگر نمیکند، لیوان دیگر اسم خاص خودش را دارد و لیوان دیگر اسم خاص به خودش را دارد هر شیئی که تشخص پیدا میکند و وجود خارجی پیدا میکند یک اسم مختص به خودش را دارد گرچه مانند او هم وجود داشته باشد ولی آن لیوانی که ما به او اشاره به این لیوان میکنیم با آن اسم به لیوان دیگر اشاره نمیکنیم، لذا میگوییم که این لیوان را بیاور و آن لیوان را نیاور. این که میگوییم: این لیوان را بده، لیوانی را که من الآن بهکار بردم برای این شیء مخصوص است و این لیوانی را که بهکار بردم برای آن شیء مخصوص است گرچه هردو مانند هم هستند و بهاندازۀ سر مویی باهم تفاوت ندارند ولی آن نظری که متکلم در تسمیه نسبت به یک وجود مشخص دارد اسم هم روی همان وجود مشخص میرود بهطوریکه اگر این لیوان را بیاورید مورد اعتراض واقع میشوید، میگوید که من گفتم: این لیوان را بیاور، نه آن لیوان را! بااینکه هردو اسم یکی است.
معنای جزئی از نقطهنظر مفهومی
روی این جهت جزئی از نقطهنظر مفهومی به هر شیئی گفته میشود که قابل انطباق بر غیر از خودش نیست ولی در خارج شما میبینید تمام اشیاء همه جزئی هستند؛ این جزئی است، آن جزئی است، آن جزئی است و این قابل انطباق بر غیر خودش نیست و آن قابل انطباق بر غیر خودش نیست و این قابل انطباق بر غیر خودش نیست! پس چه شد؟! شما الآن اینهمه در اینجا اشیائی دارید و بر همۀ آنها اسم جزئی ـ «جیم»، «زاء»، «همزه»، «واو»، «یاء، ـ را اطلاق میکنید درحالیکه در ذهنتان گفته بودید که قابل انطباق بر غیر خودش نیست. این اختلاف دو حمل اقتضای این را میکند. در حمل اوّلی جزئی همان است که قابل صدق بر کثیرین نباشد ولی در استعمال وجود خارجی همین جزئی را شما در موارد متعینه إلی غیر نهایة استعمال میکنید؛ تمام اشیاء در زمین و آسمان.
مسئلۀ دیگر مسئلۀ لا مفهوم است؛ شیئی که مفهوم ندارد؛ لا مفهوم یعنی کلُّ شیء لیسَ له مفهوم؛ غیر مفهوم؛ میگویند که آقا این حرف شما مفهوم ندارد، چرا لاطائِلات حرف میزنی؟! درست حرف بزن و یک حرفی بزن که بیرزد. حرفهای شما لاطائلات است و مفهوم ندارد! اینکه میگویید: مفهوم ندارد، چطور لا مفهوم را در ذهنتان تصور کردید؟! اگر لا مفهوم آن است که مفهوم ندارد، چرا بهکار بردید و به زبان آوردید؟! معلوم میشود که ما یک مسئلهای را از لا مفهوم در ذهنمان آوردیم و اسم آن را لا مفهوم و غیر مفهوم گذاشتیم. پس همین لا مفهوم یعنی چیزی که لاطائلات است و چیزی که مفهوم و ریشه ندارد و چیزی که ماحصلی از او بهوجود نمیآید، خود همین مفهوم است؛ خود همین شیءٌ؛ نفسش یک نوع وجود است.
مثال دیگر مثال لا ممکن است بالإمکان العام. ممکن یعنی هر چیزی که وجود داشته باشد آنوقت لا ممکن یعنی چیزی که وجود نداشته باشد؛ چیزی که به امکان عام وجود نداشته باشد یعنی سلب وجود اثبات و نفی هردو در اینجا میشود و آن برگشتش به حمل اوّلی است. لا ممکن یعنی چیزی که امکان ندارد و ممتنع است. چیزی که امکان ندارد پس چطور در ذهن شما ممکن شد؟! چطور این چیزی که امکان ندارد در ذهن شما آمد؟! این چیزی که امکان ندارد، در ذهن ما مفهوم است ولی همین چیزی که امکان ندارد و ممتنع است در ذهن ما وجودی پیدا میکند و این وجود نفسی است و یکی هم لا موجود بِالوجودِ المطلق است؛ لا موجود بِالوجودِ المطلق یعنی چیزی که اصلاً وجود بر آن بار نمیشود؛ آن حقیقتی که عدم بر همۀ اطراف او گرفته است یعنی عدم مطلق. لا موجود بِالوجودِ المطلق، نه وجود مقید!
ممکن است که یک شیئی به وجود مقید موجود نباشد مثل پروردگار، وجود پروردگار وجود مقید نیست بلکه وجود پروردگار وجود لا محدود و غیر محدود است ولی لا موجود بِالوجودِ المطلق یعنی ماهیت و شیئی که نه وجود مطلق بر او عارض است مثل پروردگار، نه وجود مقید بر او عارض است مانند موجوداتی که در اینجا هست. آن چیست؟ آن عدم است! پس ما الآن مفهوم عدم و لا وجود را تصور کردیم درحالیکه همین لا موجود در ذهن ما موجود شده است.
عدم العدم یعنی نبودِ نبود. شما الآن عدم العدم را در ذهن تصور میکنید و عدم العدم یعنی عدمی که حقیقت او عبارت از عدم است یعنی عدم مطلق که همین عبارةٌ اُخرای این است. آنهم همینطور است و شما برای عدم مفهوم پیدا میکنید درحالیکه خود معنای عدم نیستی است.
معنای حرف
یکی از مسائل و مصادیقی که در خیلی از موارد بهدرد میخورد و حتی اصولیون هم در مواضع مختلف میآورند معنای حرفی است؛ حرف آن چیزی است که وجودش قائم به طرفین است و خودش بهتنهایی معنا و مفهوم ندارد مانند اینکه میگویید: از اینجا حرکت کردم و به طهران رسیدم. «از اینجا حرکت کردم» ابتدای این حرکت شما از قم بود، خب «از اینجا حرکت کردم» این «از» کجاست؟! کجای این عالم «از» است؟! قم همین شهری است که ما داریم میبینیم. من همین ماشی هستم که میخواهم حرکت کنم. قضیۀ این «از» چیست؟! از قم حرکت کردن ابتدای این کجاست؟ آیا آخرین نقطۀ قم که یک سنگی هست اسمش را «از» میگذارند؟ آیا اسم آن میدان آخر قم که ماشینها حرکت میکنند «از» است؟ یا وقتی که به طهران میرسم اولین میدانی که به طهران میرسم اسمش «به» است؟! چون میگوییم که از قم حرکت کردم و به طهران رسیدم. این «از» و «به» که میگوید: صرتُ مِن البصرةِ إلی الکوفة چه جایگاهی دارد؟ این چه معنایی دارد؟ صرتُ یعنی حرکت کردم، خب داریم میبینیم دیگر این قدمها دارد مِن البصرة برداشته میشود بصره هم که خب مشخص است. از قم حرکت کردم قم هم مشخص است، شهر مشخص است و حرکت من هم مشخص است. این «از» دیگر چه شد؟ این «از» معنای حرفی میشود یعنی برای ارتباط بین کلمات ما نیاز به رابطه داریم و در هر زبانی هم همینطور است؛ در زبان عربی همینطور است، در زبان فارسی همینطور است، در زبان انگلیسی همینطور است و همۀ زبانها برای ارتباط لغات و ارتباط اسامی به همدیگر و افعال و اسامی احتیاج به یک روابط دارند که اسم آن روابط حروف است و این حروف میآیند بین این اسامی و افعال ارتباط برقرار میکنند بهطوریکه اگر این حروف نباشند اصلاً اسامی و افعال معنا نمیدهند.
فرض کنید «از» و «به» را شما از این جمله بردارید، میشود: حرکت کردم قم و طهران رسیدم! حالا در طهران رسیدم «به» هست ولی رسیدم تنها را شما درنظر بگیرید طهران را هم درنظر بگیرید هیچ ارتباطی با همدیگر ندارند. حرکت کردم قم، یعنی چه؟! هیچ ارتباطی اینها با همدیگر ندارند و این حلقۀ رابط بین اسامی و افعال را حروف تشکیل میدهند. خود این معنای حروف در ضمن طرفین دو لغت که اسم و فعل هست یا دو اسم هست جایگاه خودش را پیدا میکند. ما نمیتوانیم اشاره کنیم بلکه فقط همینقدر میفهمیم که یک چیزی این وسط هست. از قم حرکت کردم، این حرکت من را به قم نسبت میدهد. یک وقت حرکت من از همدان است، یک وقت حرکت من از کرمانشاه است، یک وقت حرکت من از تبریز است و یک وقت حرکت من از طهران است این حرکت من که میتواند موارد مختلفی به خود بگیرد، این حرکت را به یک مورد خاص منتسب میکنند و این حرکت را به قم نسبت میدهند. این معنا معنای حرفی است!
پس هویت حرف و هویتِ شخصیتِ حرف در دو جنب آن لغتی که در کنار او قرار گرفته شکل پیدا میکند. مثل اینکه پدر یک نفر از علما است ولی خودش کسی نیست اما همه احترامش میگذارند و وقتی که وارد مجلس میشود همه بلند میشوند. چرا بلند میشوند؟ بهخاطر اینکه پدرش عالم است والاّ اگر پدرش نبود کسی به این نگاه هم نمیکرد و بیچاره از گرسنگی در خیابان میافتاد ولی بهخاطر پدرش ـ ولو پدرش هم نباشد ـ وقتی وارد یک مجلس میشود برایش بلند میشوند. هویت این الآن در چیست؟ هویتش در پدرش هست و خودش هیچ چیز ندارد بیچاره! فقط کافی است بابا سر را زمین بگذارد آنوقت بفهمند که این کیست و چیست!
اما یکی برای خودش هویت دارد و برای خودش شخصیت دارد ـ چه پدر باشد چه نباشد برای خودش کسی است ـ علم دارد، موقعیت دارد، مثلاً موقعیت اجتماعی دارد، حرفه دارد، فن دارد، صناعت دارد جاذبههای متفاوتی دارد و برای خودش هویت و شخصیتی دارد. ولی یک نفر نه، خودش هست و پدرش یعنی این پدر را از او بگیرند خودش هیچ نیست؛ یعنی بهدرد هیچ نمیخورد. معنای حرفی این است. این مسئله خیلی مهم است که ما دقت کنیم و کمی به خودمان بیاییم و ببینیم که آیا این هویت ما هویت استقلالی است یااینکه این هویت به جای دیگر مربوط است؟! این مسئله را ادراک بکنیم که چه جایگاهی در این مسائل داریم.
معنای آیۀ ﴿يَـٰأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلفُقَرَاءُ إِلَى ٱللَهِ ...﴾
﴿يَـٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلۡفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَهِ وَٱللَهُ هُوَ ٱلۡغَنِيُّ ٱلۡحَمِيدُ﴾؛1 خیلی آیۀ عجیبی است و این معنا را خیلی بیان میکند. هویت برای غناست و آن کسی که غنی است، شما الآن دارید از مایۀ او میخورید، شما دارید از مایۀ او خرج میکنید و از کیسۀ او خرج میکنید. ای بندۀ خدا اگر یک ویروس و یک میکروب به جانت بیاندازد از کار میافتی! یک سر درد پیدا کنی دیگر کسی نمیتواند نگاهت کند. یک فراموشی و یک آلزایمر پیدا میکنی دیگر حتی یادت میرود شلوار بپوشی و بیرون بیایی! من یک بنده خدایی را سراغ دارم که به این ناراحتی مبتلا شده بود، آدم خوبی بود و حتی حالاتی هم داشت و اهل مکاشفه و امثالذلک بود، از بستگان ما هم بود، این بنده خدا در این اواخر عمر به این ناراحتی مبتلا شده بود. میگویند: نمک [خوردن با آدم] اینطور میکند! آقای دکتر همینطور است؟! تخصص شماست! نمیدانم! من شنیدهام کسانی که نمک زیاد میخورند ممکن است که زمینه برای این مسئله باشد و این شخص هم خیلی نمک با غذایش میخورد، غذاهایی که برای دیگران شور بود برای او بینمک بود. من به او میگفتم که نکن.
خلاصه یک روز اینها در طبقۀ بالا بودند و دخترش هم در طبقۀ پایین بود، دخترش بیرون میآید یکدفعه میبیند پدرش دارد از پلهها پایین میآید؛ کأنَه ولد یوم ولده أُمه و میخواهد از در خانه بیرون برود! داد میزند ای هوار بیایید! نمیدانم حالا مادرش در منزل بود یا نبود! ظاهراً نبود، فوراً میرود در را قفل میکند، این هم میرود دم در که بیرون برود و در خیابان برود! بعد از یک مدت که مادرش میآید، به او تحویل میدهد.
خب این عجیب است! اینها همه برای انسان عبرت است! مرحوم میرزا حبیب الله رشتی واقعاً مرد عجیبی بود! یک رسالهای ایشان در مقدمۀ واجب دارد من یک دفعه مطالعه کرده بودم ـ البته همه چیز در آن بود و خیلی [بههم ریخته] بود ـ از نظر اطلاع و سعۀ فکر و مجال جولان در مطالب واقعاً مرد غریبی بود! گفته بود که مرحوم شیخ انصاری سه چیز داشت:
علم و تقوا و ریاست؛ علمش را به من داد، ریاستش را به مرحوم میرزا حسن شیرازی، تقوایش را هم با خودش برد!
واقعاً در علم [بینظیر] بود. نقل میکنند که در اواخر عمر این دست را به ماست میزد آنوقت آن دست را در دهانش میگذاشت و میگفت: خیلی شیرین است! یک وقتهایی زغال برمیداشت سر کوچه علامت میزد که وقتی حرم میرود و برمیگردد راه را گم نکند، بعد شک میکرد که این را من نوشتم یا دیگری نوشته است! خیلی این مسئله، مسئلۀ مهمی است!
حالا همین حرف که وجود و هویتش در الفاظی است که در اینطرف و آنطرف قرار دارد را شما برمیدارید میآورید و میگویید که آقا برای جملۀ صرتُ مِنَ البصرةِ إلی الکوفة چه میآوریم؟! میگوییم: مِن و إلی میآوریم. این را که الآن شما میگویید؛ مِن برای ابتدا است، الآن دیگر هویتش در اینجا هویت استقلالی شده است لذا شما خبر میدهید و میگویید که «مِن» برای ابتدا است و این الآن هویتش هویت استقلالی میشود درحالیکه قبلاً هویتش بالغیر و فی الغیر بود و در غیر بود، خودش از خود هیچ چیز نداشت ولی الآن نهخیر! آمده لباس استقلال پوشیده و أنا الحق میگوید و دم از وجود شخصی و وجود استقلالی میزند و در کنار اسم و فعل خودش را بهحساب میآورد و میگوید: اسم و فعل برای خودشان، من هم برای خودم هستم. این در اینجا اینهم بهواسطۀ همان معنای مصداقی خودش معنایش هویت در غیر است اما آن معنای مفهومی که ذهن آن معنا را تصور میکند؛ حرف آن چیزی است که در غیر باشد، الآن در اینجا برای خودش یک وجودی در ذهن پیدا کرده است. شریک الباری هم همینطور است؛ شریک الباری از همین قسم است! بالأخره زید شریک الباری را تصور میکند گرچه در خارج وجودش ممتنع است، نقیضین هم همینطور است؛ ادراک نقیضین هم یک مفهومی است که ذهن تصور میکند گرچه در خارج نباشد و ممتنع باشد.
و لِذلکَ اعتُبرَت فی التناقضِ وحدةٌ أخرىٰ سوَى الشروطاتِ الثمانیةِ المشهورةِ و هی وحدةُ الحملِ فالجزئیُ مثلاً جزئیٌ بِالحملِ الذاتی لیسَ بِجزئیٍ بَل کلیٌ بِالحملِ المتعارف و مفهومُ الحرفِ حرفٌ بِالأولِ اسمٌ بِالثّانی.1
به همین جهت اختلاف در حمل است که در باب تناقض وحدت دیگری را که وحدت حمل است غیر از سایر شرطهای ثمانیۀ مشهوره آن را اعتبار دانستند که وحدت حمل باشد. در حمل متعارف و در استعمال خارجی همین جزیی برای موارد غیر متناهی بهکار برده میشود و مفهوم الحرف، حرف است به معنای اوّل و به حمل اوّلی، اسم است به همان حمل متعارف.
این آن مطلبی بود که مرحوم آخوند قدری راجع به این قضیه صحبت کردند و برای ورودشان در مطلب میخواستند از آن استفاده کنند.
فاذا تمَهدت هذه المقدمة فَنقولُ إنَّ الطبائعَ الکلیةَ العقلیةَ مِن حیثُ کلیَّتِها و معقولیَّتِها لا تَدخُلُ تحتَ مقولةٍ مِنَ المقولات .
طبایع کلیۀ عقلیه ـ طبایع مانند انسان، حیوان، جماد، نبات، شجر، حجر، مدر و ... ـ از حیث این که اینها کلی هستند و معقول هستند، چون ذهن آن حقایق را تصور میکنند در تحت مقولهای از مقولات داخل نمیشوند. چرا؟ چون مقولات عبارت از حقایق خارجیه و عینیه است درحالیکه آن حقیقتی را که ذهن تصور میکند و آن ذهن آن حقیقت را مییابد آن معقول است و نمیتواند در تحت مقولهای از مقولات وارد بشود، مقولات برای وجود خارجی است. ما وجود را در خارج ـ یعنی موجود را به عبارت دیگر ـ تقسیم میکنیم به موجود جوهر و موجود عرض؛ آن موجود خارجی دو قسم است: جوهر است یا عرض است. جوهر است منبابمثال جسم دارد ـ حالا یکی از اقسام جوهر ـ اسم این جسمیتش را شما جوهر میگذارید، منبابمثال عرض میکنیم، اسم آن خصوصیات و عوارض دیگر مثل طول، قد، حجم، رنگ، تحیّز و در زمان بودنش را عرض میگذاریم بالأخره وجود خارجی را ما تقسیم میکنیم اما آنچه را که در ذهن میآوریم آن طبیعتی را که در ذهن میآوریم؛ انسانیت، حیوانیت، شجریت، سمائیت، ارضیت و تمام این مقولات و ماهیات کلیه را که ما در ذهن میآوریم، دیگر وجود ندارد. این در ذهن هست پس در تحت مقولهای از مقولات هم نمیگنجد و این از یک نقطهنظر است.
و مِن حیثُ وجودِها فی النفسِ أی وجودُ حالةٍ أو ملکةٍ فی النفسِ یَصیرُ مظهراً أو مصدراً لَها تحتَ مقولةِ الکیف.1
ولی از باب اینکه این بالأخره وجود دارد و وجودش هم در هوا نیست بلکه وجودش در نفس هست و از حیث وجودش در نفس ما میتوانیم بر او اطلاق موجود کنیم؛ فهذا موجودٌ! حالا که موجود شد در آن تقسیم مقولات ما میرود چون ما آن مقولات را فقط به اشیاء خارجی تقسیم نکردیم. ما موجود را بِما هو موجود تقسیم میکنیم إمّا جوهرٌ و إمّا عرضٌ هر چیزی که قید خورده است سوای باری تعالی که باری تعالی وجودش وجود اطلاقی است و موجودیتش عین وجود است و آن خارج از محدودۀ جوهر و عرض است، هر موجود دیگری که مقید است، یا مادی است یا مجرد است یا جوهر است یا عرض است و این وجودِ در ذهن ما هم مثل سایر موجودات موجود است و اگر موجود نباشد پس چرا به شما برمیخورد؟! اگر موجود نباشد چرا شما ناراحت میشوید؟! اگر موجود نباشد چرا شما خوشحال میشوید؟! این چیزی که در ذهن شما آمده انگار نیامده است، چه فرق میکند؟! مثل اینکه یک لولهای هست و هوا را از اینطرف بیاورید و از آنطرف رد بشود، این لوله طوری نمیشود. نه! وقتی کسی یک حرف به ما بزند در ذهن ما میماند و ده سال دیگر جوابش را میدهیم. میگوییم: صبر کن حالا حسابت را میرسم! این را که الآن میگوییم: صبر کن حسابت را میرسم، بهخاطر این است که الآن در وجود مبارک، این وجود نقش بسته و مستقر شده و دیگر ازبین نمیرود.
و مِن حیثُ وجودِها فی النفسِ أی وجودُ حالةٍ أو ملکةٍ فی النفسِ...
تغییر صفات نفسانی بهواسطۀ مجاهده و مراقبه و ریاضات
چه وجود حالّ باشد یعنی اکتسابی باشد و از خارج آمده باشد بنا بر آن دو تفسیری که بعداً مرحوم آخوند آن را بیان میکند، یا یک وجود ملکه باشد؛ غرایز باشد، صفاتی باشد، حقایقی باشد که در نفس متمکن است و ماندگار است. حالا یا میآید و میرود یااینکه میآید و تثبیت میشود و تبدیل به شاکله میشود، تبدیل به صفت میشود، تبدیل به غریزه میشود، شخص بخیل است ولی بهواسطۀ استمرار و بهواسطۀ مجاهده تبدیل به جواد میشود. شخص حسود است ولی بهواسطۀ مراقبه و کار و بهواسطۀ ریاضیاتی که انجام میدهد حسد را از خودش برمیدارد، شخص ترسو است و بهخاطر وارد شدن در بعضی از مسائل و مجاهدات و مبارزات و کیفیت کاری که انجام میدهد ترس را از خودش زائل میکند. اینها ملکاتی است که این ملکات در نفس میماند. بهواسطۀ این، این طبایع کلیه یَصیرُ مظهراً أو مصدراً لها؛ این نفس برای اینها مظهر میشود یا مصدر میشود؛ یا موجب ظهور اینهاست یااینکه موجب ابداع آنهاست و اصدار میکند و از خودش متولد میکند همانطور که قبلاً بحث ظهور یا مصدر را عرض کردیم.
لذا از این نقطهنظر اینها در تحت مقولۀ کیف هستند و واقعاً شما میتوانید به اینها بگویید: هذا کیفٌ منتها کیفٌ خارجیٌ لا کیفٌ نفسانی!
فَإن سألتَ عنّا أ لیسَ الجوهرُ مأخوذاً فی طبائعِ أنواعِه و أجناسِه و کذا الکَمُّ و النسبةُ فی طبائعِ أفرادِهما کَما یُقال الإنسانُ جوهرٌ قابلٌ لِلأبعادِ حساسٌ ناطقٌ.
آیا جوهر در طبیعتهای انواع و اجناسش اخذ نمیشود؟! بهکار گرفته نمیشود؟! همینطور عَرض کم و نسبت در طبیعتهای افرادشان بهکار برده نمیشوند؟! وقتی که شما بگویید: الإنسانُ ما هو؟ ما میگوییم: حیوانٌ ناطقٌ. وقتی میگوییم: السطحُ ما هو؟ شما میگویید: له أطرافٌ و له کمٌّ و له خطوطٌ خود این کم در طبیعت افرادش اخذ میشود. جوهر در طبیعت افرادش و آن جزئیات خودش اخذ میشود. [همچنان که گفته شود] انسان جوهر است و جوهریت را شما در تفسیر انسان آوردید.
و الزمانُ کمٌّ متصلٌ غیرُ قارٍّ و السطحُ کمٌّ متصلٌ قارٌّ منقسمٌ فی الجهتینِ فقط.
زمان کمّ است و شما کم را در تفسیر زمان آوردید؛ کمّی است که متصل است و غیر قارّ است؛ سکونت ندارد.
| موجیم که آسودگی ما عدم ماست | *** | ما زنده به آنیم که آرام نگیریم1 |
زمان همینطور کمّ متصل غیر قارّ است. دیدهاید بعضیها هستند همیشه حرف میزنند؟! همیشه باید یک کاری بکنند ولی بعضیها نه، وقتی که در یک مجلسی هستند آرام و ساکت هستند و آدم وقتی که با آنها مینشیند احساس آرامش میکند. بعضیها هستند دائماً در حال تلاطم هستند و دائماً به اینجا نگاه میکنند و به آنجا نگاه میکنند و نمیتوانند برای خودشان یک استقراری پیدا کنند اینها مثل زمان میمانند! کمّ غیر قارّ هستند؛ قرار ندارند! اتفاقاً خیلی هم بد است!
و السطحُ کمٌّ متصلٌ... سطح چیست؟ سطح عبارت از کمّ است؛ یکی از اقسام کمّ سطح است. یک کمّ متصلی است که اتصال دارد قارّ است و قرار دارد و فقط در دو جهت تقسیم میشود.
وقتی شما این اشکال را مطرح کردید که جوهر را شما در تعریف افراد و انواعش اخذ میکنید، کم را در تعریف میآورید، کیف را در تعریف میآورید، وقتی که شما اینطور میکنید، چطور این جوهری را که خودتان گفتید: الإنسانُ جوهرٌ یکمرتبه در ذهن شما تبدیل به کیف میشود؟! شما خودتان گفتید: الإنسانُ جوهرٌ حساسٌ حیوانٌ ناطقٌ کذا و کذا ...
این مفهومی را که ما الآن تصور کردیم بالأخره این یک حظّی از وجود دارد. این نصیبش از وجود او را تبدیل به کیف کرده و کیف، کیف نفسانی است. این فرق بین آن حمل اوّلی و حمل شایع است. پس الآن کیفٌ بِالحملِ الشایع و جوهرٌ بِالحملِ الاوّلی.
نُجیبُکَ یا أخا الحقیقةُ بِأنَّ مجردَ کونِ الجوهرِ مأخوذاً فی تحدیدِ الإنسان لا یوجبُ أن یصیرَ هذا المجموعَ الذی هو حدُّ الإنسانِ فرداً لِلجوهرِ مندرجاً تحتَه.
صرف اینکه شما جوهر را در حدّ و در تعریف انسان بگیرد، ایجاب نمیکند که این مجموعی که حد انسان است که در اینجا گفتیم: الإنسانُ جوهرٌ قابلٌ لِلأبعادِ حساسٌ ناطقٌ، این یک جمله فرد برای جوهر بشود، این دیگر فرد برای جوهر نیست که تحت مقولۀ جوهر مندرج باشد. آن که فرد جوهر است آن انسانی است که دارد در خیابان راه میرود، آن فرد جوهر است ولی این که الآن در ذهن شماست فرد کیف است و فرد جوهر نیست.
کَما أنَّ کونَ مفهومِ الجزئی و حدِّه و هو ما یَمتَنِعُ فرضُ صدقِهِ علىٰ کثیرین عینَ نفسِه لا یوجِبُ کونه جزئیاً.
خود مفهوم جزئی چیست؟ اگر کسی از شما سؤال بکند که جزئی به چه میگویند؟! شما میگویید: ما یَمتَنِعُ فرضُ صدقِهِ علىٰ کثیرین! این یک جمله را در جواب میگویید؛ میگویید: آن است که ممتنع باشد که بر غیر از خودش صدق بکند. خب خود همین مفهوم اقتضاء نمیکند جزئی باشد لذا شما همین جزئی را در خارج به هزار نفر بهکار می برید و میگویید: هذا جزئیٌ هذا جزئیٌ هذا جزئیٌ.
و کون حدِّ الشیءِ عینَ محدودِهِ و إن کان صحیحاً لکن لا یَستَدعی کونَ الحدِّ فرداً لِلمحدودِ.
حد شیء با محدوش یکی است. وقتی که شما میگویید: الإنسان حیوان ناطق حیوان ناطق عین همان انسانی است که گفتید و در این حرفی نیست و درست است لکن ایجاب نمیکند که حد فرد برای محدود باشد. وقتی میگویید: الإنسانُ حیوانٌ ناطقٌ حیوان ناطق دیگر فرد انسان نیست بلکه فرد انسان آن زید هست که دارد در خیابان راه میرود. آن عمرو است که در منزل نشسته است، آن فرد برای انسان است ولی این حیوان ناطق، فرد او نیست و مصداق اوست، مفهوم اوست و بین مفهوم و مصداق تفاوت در وجود و در ماهیت است.
و کذا کونُ مفهومِ الجوهرِ عینَ نفسِه لا یُصیِّرُه مِن جزئیاتِ الجوهر و أنواعِه و کذا باقی المقولات و إنّما یَلزَم لَو تَرتَّب علیه أثرُه بِأن یکونَ نفسُ مفهومِ الجوهرِ مثلاً مِن حیثُ هو بِشرطِ الکلیةِ إذا وُجِد فی الخارج کان لا فی موضوعٍ و هذا المفهومُ بِشرطِ الکلیةِ یمتنعُ وجودُه فی الخارجِ إذ کلُّ موجودٍ خارجی مشخصٌ.1
اینکه مفهوم جوهر عین خود جوهر است، این را مصداق جوهر نمیکند و از انواع جوهر قرار نمیدهد. چه موقع این مفهوم فرد برای آن محدود خواهد شد؟ وقتی که اثر وجودی این مفهوم بر این صدق بکند.
به اینکه نفس مفهوم جوهر بهتنهایی، به شرط کلیت خودش اگر کلی باشد وقتی که در خارج باشد این در موضوع نباشد بلکه این خودش برای خودش شخصیت استقلالی داشته باشد. و مفهوم به شرط کلیت هم نمیشود که در خارج باشد. اگر یک مفهومی بخواهد در خارج باشد قطعاً جزئی خواهد شد و قطعاً مشخص خواهد شد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد