پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
ص 283
درس سیصد و چهل و سوم
بررسی کلام فاضل قوشچى دربارۀ کیفیت تحقق صورت در وعاء ذهن
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
أنّه قد تَقَرَّرَ عندهم وَ سَنَتلو عَلیک إن شاء الله تعالى أنَّ کلَّ صورةٍ مجردةٍ قائمةٍ بِذاتِها فإنَّها علمٌ و عالمةٌ بِذاتها و معلومةٌ لِذاتها.1
بحث راجع به کلام فاضل قوشچى دربارۀ کیفیت تحقق صورت در وعاء ذهن بود که تحقق آن به دو امر و در دو مرتبه بود؛ مرتبۀ اول، مرتبۀ کلیت و معلومیت و مرتبۀ دوم، مرتبۀ جزئیت و تعلق به نفس.
اشکالى که مرحوم آخوند وارد کردهاند این بود که اگر به صرف تغایر دو امر، دو حقیقت مختلف در خارج تحقق پیدا مىکند، این خلاف وجدان است و اگر به معناى دو اعتبار است، اعتبار به اعتبار معتبِر است و دلالت بر تعدد دو امر در خارج نمىکند و اشکال به حال خود باقى است یعنى اشکال تبدل جوهر به کیف و اندراج جوهر در تحت مقولۀ کیف به حال خودش باقى است و تفاوتى در این زمینه ندارد.
تعریف علم و عالم و معلوم
مسئلهای که مرحوم آخوند در ذیل این قضیه مطرح مىکنند، یک مسئلۀ بسیار مهم و بلندمرتبهای است و او این است که هر چیز مجردى که جنبۀ معلومیت و استقلال ذاتى داشته باشد یعنى فعلیت آن فعلیت بالذات باشد لا بالغیر، آن امر مجرد و معلوم باید هم علم باشد و هم عالم باشد و هم معلوم یعنى هر صورت معلومهاى که بالذات و بالفعل استقلال داشته باشد یعنى قائم به ذات باشد، عالم به وجود و حضور و حیثیت خود است. بنابراین آن حیثیت و وجود خود، به علم حضورى براى او معلوم مىشود و همان تعلق معلوم به عالِم و کیفیت ربط بین آن معلوم و عالم عبارت از علم است، پس علم همان حیثیت انتسابیه است. معلوم عبارت از همان شىء مدرَک و مظهَر عند العالم است. عالم هم عبارت از همان جنبۀ فاعلى است که خودش را ادراک مىکند.
نسبت به نفس ناطقه هم همینطور گفته مىشود؛ نفس ناطقه که قائم به ذات خودش است، هم علم است و هم عالم است و هم معلوم است. عالم است از حیث اینکه خودش را ادراک مىکند و معلوم است چون آن چیزى را که ادراک مىکند عبارت از یک حقیقت مدَرک است و از این نقطهنظر علم هم است. البته در بحث اتحاد علم و عالم و معلوم که بعداً ایشان [بیان مىکنند] و مبناى فرفوریوس راجع به این قضیه اینجاست، این را ثابت مىکنند و حتى ما در آنجا ـ إنشاءالله اگر به حول و قوۀ خدا رسیدیم ـ یک پله بالاتر از این قضیه مىرویم و اثبات اتحاد علم و عالم و معلوم را براى هر امر وجودى خواهیم کرد! هر چیزی که وجود پیدا کند چه مجرد باشد و چه غیر مجرد باشد تفاوت ندارد.
مجرد بودن علم و عالم و معلوم بنا بر حکمت مشاء
منتها بنا بر حکمت مشاء چون معلوم از مقولۀ مجردات است بنابراین عالم هم باید مجرد باشد و بالتبع علم هم همینطور خواهد بود. لذا این مسئله را به صور معلومۀ قائم بالذات نسبت مىدهند و علم بارى تعالى را از همینجا اثبات مىکنند. چون خداى متعال عالم به ذات خودش است بنابراین ذات خود براى خود خدا معلوم مىشود و آن علم هم همینطور است؛ علم یکى از صفاتى است که آن صفات ملصق و لازمۀ ذات است و طریق اثبات آن از طریق اثبات صور معلومه است که هر صورت معلومهاى که قائم به ذات باشد باید علم و عالم و معلوم هم باشد. این یک مسئله است.
بالفعل بودنِ نفس امام معصوم علیهالسّلام نسبت به همۀ اشیاء
بنابراین وقتى که بنا بر قول فاضل قوشچى نفس، خلاقِ این صور است، این محالیتى که در اینجا لازم مىآید این است که چطور ممکن است که این نفس که در مقام فاعلیت خودش بالقوه است و بهواسطۀ صور جنبۀ فعلیت پیدا مىکند خالق امر بالفعل باشد؟! این دیگر محال است و امکان ندارد. خود نفس در حیثیت ذاتى و حیثیت خلاقیت و فاعلیت خودش بالقوه است، نه در حیثیت وجودى! این بالقوه است و بالفعل نیست، اگر بالفعل بود بنابراین همۀ صور براى نفس معلوم بود، اینکه اینطور نیست! اینکه الآن جاهل به اشیاء هستیم بهخاطر این است که نفس ما نسبت به آن اشیاء جنبۀ بالقوه دارد و جنبۀ بالفعل ندارد، جنبۀ بالفعل براى امام است که همۀ اشیاء براى او بالفعل است و براى ما بالقوه است. به ما بگویند، مىگوییم: بله و نگویند، مىگوییم: نه. این مربوط به ما است.
بالقوه بودن نفس انسان از نقطهنظر ایجاد صور
بنابراین خود نفس از نقطهنظر ایجاد صور جنبۀ بالقوه دارد و بالفعل ندارد و این جنبۀ بالقوه بهواسطۀ تعلق خارجى بالفعل مىشود یعنى وقتى که نفس یک صورتى را خلق کرد تحقق آن صورت موجب فعلیت براى نفس مىشود. بنابراین نفس خلق نمىکند بلکه شىء دیگرى این خلق را بهوجود مىآورد نهاینکه خودش بخواهد خلق کند! حالا اگر نفس بخواهد خالق باشد معنایش این است که بخواهد از جنبۀ بالقوه خودش یک جنبۀ بالفعل قائم بالذات را محقق کند که این مزیت فرع بر اصل مىشود، اینکه خودش در حیثیت وجودش بالقوه است چطور ممکن است یک امر بالفعل را محقق کند؟!
چون فاضل قوشچى مىگوید: این صورتى که در نفس مىآید کارى به نفس ندارد ـ غیر از آن جهتى که چسبیده به نفس است ـ و براى خودش یک وجودى دارد. خب این وجود از کجا آمد؟! از آن بالا که نیفتاد بلکه نفس آن را درست کرد. هم نفس این را درست مىکند و هم هیچ ارتباطى به نفس ندارد! اینکه نمىشود نفس خودش در وجود بالقوۀ خودش یک امر بالفعل را بهوجود بیاورد که به او مربوط نیست و اصلاً ارتباطى به او ندارد! مثل اینکه یک پدر و مادرى بدون اینکه نکاح کنند یک زید را یکدفعه در خارج بهوجود بیاورند. این پدر و مادر نسبت به توالد، بالقوه هستند آنوقت چطور ممکن است اینکه بالقوه است، نسبت به ولد یک عمرو و زیدى را در خارج بدون شرایط و شروط بهوجود بیاورد؟! چرا؟! چون وجود زید در خارج، وجود فعلى است و وجود بالقوه نیست! وقتى بالقوه بود که [زید] نبود اما الآن که هست بالفعل مىشود. آنوقت آیا ممکن است این پدر و مادر بدون شرایط ازدواج و نکاح که در حیثیت فاعلیتشان و توالد و تناسلشان بالقوه خوابیده است یکدفعه موجب یک فعلیت خارجى بشوند؟! این محال است و امکان ندارد. ترتیب این نفس هم اینطورى مىشود. نفس خودش جنبۀ بالقوه دارد آنوقت این نفس امرى را در خارج که ارتباطى هم با او ندارد بهوجود بیاورد؟! خب این محال است.
بنابراین [از] این جهت نفس یا جنبۀ فاعلى دارد یعنى علت فاعلى براى این است که در اینجا اشکال پیش مىآید که چطور ممکن است نفس که جنبۀ بالقوه دارد خودش موجب یک امر و صورت بالفعل باشد؟! یااینکه نفس علت غایى است که در اینجا هم اشکال پیش مىآید زیرا غایت مهمتر از مغیّا است، علت غایى مهمتر از نفس ذىالعله است! وقتى که آن غایت بهعنوان اشرفیت مقدم باشد بنابراین در اینجا نفس باید از آن صورتى که میخواهد آن صورت را بهوجود بیاورد اشرف باشد! اگر بخواهد از آن اشرف باشد پس چرا دیگر آن را بهوجود میآورد؟! نفس آن صور را براى فعلیت و کمال خودش بهوجود مىآورد حالا اگر خود نفس نسبت به آن صورت جنبۀ فعلیت داشت دیگر دراینصورت تحقق آن صورت لغو خواهد بود.
مثل اینکه شما بروید براى کمالتان علم یاد بگیرید یعنى این علمى که الآن در این کتاب هست موجب کمال است حالا اگر شما قبل از اینکه این را بخوانید خودتان نسبت به این مسائل عالم بودید، دیگر چرا کتاب را باز مىکنید؟! دیگر چرا باید درس بخوانید؟! خودتان عالم هستید دیگر. این جنبۀ اشرفیت اقتضاء مىکند که آن صورت، مادون باشد و اشرف همیشه ناظر به مادون باشد، نه آن دیگری، و این صورتِ معلولیت که موجب کمال نفس است دلیل بر این مىشود که این صورت غایت براى نفس میشود نهاینکه نفس علت غایى براى آن باشد! علت مادى هم ندارد بهخاطر اینکه نفس مجرد است.
پس به هیچکدام از این علل نمىشود [مربوط] باشد. اگر شما بگویید: علت قابلى است یعنى قابل این صور است و قبول مىکند، دیگر شناعت قبول این صور خودش از همه بدتر خواهد شد بهخاطر اینکه این ظرفیت در جنبۀ قبول خوابیده است یعنى یک شىء باید براى دیگرى ظرف باشد که بتواند او را قبول کند. خب اگر قرار باشد که خودش مستقل باشد و نفس هم که مستقل است چرا او ظرف براى این باشد؟! [خب] این ظرف براى او باشد! چرا نفس ظرف براى این صورت باشد؟! صورت، ظرف براى نفس باشد! چون هرکدام از اینها مستقل از یکدیگر هستند. بنابراین مىشود از اینجا استفاده کرد که اولاً این صورتى که در ذهن هست نمىتواند بهعنوان یک امر مستقل جداى از ذهن باشد و دوم اینکه نمىتواند بهعنوان حالّ باشد یعنى در این ذهن قرار گرفته باشد. بله! نفس بهعنوان کیف ایجاب آن صورت را مىکند و به او التصاق دارد نهاینکه یک امر جداى از اوست.
اشکال دیگرى که وارد مىشود این است که روى این حساب لازم مىآید که آن معلوم ما در عین واحد هم کلى باشد و هم جزئى باشد؛ اینکه کلى باشد بهخاطر اینکه شما وقتى که تصور یک طبیعت کلى را مىکنید و آن طبیعت کلى جداى از آن نفس هست، بنابراین قابل صدق بر کثیرین است. وقتى که شما طبیعت غنم یا طبیعت انسان را تصور مىکنید، قابل [صدق] بر زید، عمرو، بکر و خالد است. و از آنطرف یک دلیل دیگرى داریم: کلُّ شىءٍ یوجَدُ فى الخارج فَهو متَشخِّصٌ و لابدَّ أن یکون جزئیاً. پس این شیئی که الآن در نفس هست، شىءٌ فى الخارج أم لا؟! بله شیئی در خارج هست منتها نه خارج در مکان خارجى بلکه خارجىای که در نفس هست، و الشىءُ ما لَم یَتشخَّص لم یوجَد و التشخِّص هو الجزئى، بنابراین نتیجه مىگیریم که این شیئی که الآن در نفس هست جزئى است درحالیکه شما گفتید: کلى و قابل صدق بر کثیرین است. این دو دلیل که در اینجا اشکال وحدت کلى و جزئى هم باقى مىماند. اشکالات دیگر هم هست.
أنّه قد تَقَرَّرَ عندهم وَ سَنَتلو عَلیک إن شاء الله تعالى أنَّ کلَّ صورةٍ مجردةٍ قائمةٍ بِذاتِها فإنَّها علمٌ و عالمةٌ بِذاتها و معلومةٌ لِذاتها.1
هر صورت مجردهاى که این صورت مجرده قائم به ذاتش است اینهم علم است و هم عالم به ذاتش است و هم معلوم براى ذات خودش است.
منظور از صورت در اینجا واضح است که شکل نیست و مقصود از صورت حقیقتى است که هویت خارجى دارد و آن هویت خارجى و حقیقت او عبارت از تحقق همان است، به آن صورت گفته مىشود و طبعاً این صورت باید مجرد باشد.
و بنوا على ذلک إثبات علم الله تعالى بِذاتِه و عِلمِ الملائکةِ الروحانیین بِذواتهم.
علم بارى تعالى به ذات خودش و علم ملائکه به ذاتشان، همۀ اینها را بر این اثبات کردند چون این ملائکه حقایق و صور مجرده هستند و چون صور مجرده هستند باید عالم به ذات خودشان باشند و جهل در آنها راه ندارد! همینطور اثبات علم که از صفات بارى تعالى است از همین باب ثابت مىشود.
فیَلزمُ علیه أن یکون النفسُ الإنسانیةُ عند تصوُّرِه المَعقولاتِ محصِّلةً مکوِّنةً باختیارها لِذواتٍ مجردةٍ عقلیةٍ علامة فعالة بناءً على اعترافِه بأنّه یحصلِ عند تصوّرنا الأشیاءَ أمرٌ معقولٌ غیرُ قائمٍ بِالذهن و لا بِأمرٍ آخر غیرِ الذهن کما هو الظاهر.
بر جناب آقاى قوشچى این اشکال وارد مىشود که نفس انسانیه وقتى که معقولات را تصور مىکند، اینکه با اختیار خودش یک ذوات و صور مجردۀ عقلیهاى را تحصیل کند و بهوجود بیاورد که آنها هم علاّم هستند چون عالم به ذات هستند و هم فعال هستند، بالأخره آنها کار انجام مىدهند. اینکه عالم به ذات است یعنى حى و قادر است و خودش فعال است. بناءً على اعترافِه بأنّه ... چون ایشان اعتراف کردند که وقتى اشیاء را امر معقولى تصور میکنیم که قائم به ذهن نیست و نه قائم به چیز دیگرى غیر از ذهن است، این پیدا مىشود.
و کونُ النفسِ فعالةً لِلجوهرِ العقلیِ المستقلِ الوجود و إن کان بِمعنَى الإعداد مِنَ المُستبینِ فَسادُه و استحالتُه کَیفَ و النفسُ قابلةٌ لِلمعقولات بِالقوةِ و إنّما یُخرِجُها مِن القوةِ إلى الفعل ما هو عقلٌ بِالفعل.
اینکه نفس ناطقه در مقام علت فاعلى فعال باشد و براى یک جوهر عقلى علت فاعلى باشد یعنى براى یک صورت عقلى که آن صورت عقلى و مجرد مستقل الوجود است و کارى به نفس ندارد ...، اگرچه این علت فاعلى به معناى علت معدّه است نه آن علت فاعلى که فاعل تام است که بارى تعالى است. اگرچه علت، علت معدّه باشد باز استحاله و فسادش واضح است.
کَیف و النفسُ قابلةٌ ... چطور اینطور نباشد درحالىکه ـ دلیلش را مىآورد که این دلیل بر این است ـ نفس بالقوه قابل معقولات است یعنى بالقوه قابل است نهاینکه فعال است و عقل بالفعل آن نفس را از قوه به فعل خارج مىکند؛ آن عقل بالفعل که مسلط بر نفس و همۀ نفوس است و از آن تعبیر به عقل فعال مىآورند، آن عقل بالفعل با القاى صور در نفس، آن را از قوه به فعلیت خارج مىکند و وقتى که آن صور را در نفس القاء مىکند مدام نفس را به کمال مىبرد و بهواسطۀ صور معلومه مدام نفس بالا مىرود بالا مىرود بالا مىرود و خود آن نفس با خود صورت معلومه اتحاد پیدا مىکند و چون آن صورت معلومه اعلىٰ و اشرف از نفس است لذا بهواسطۀ مجانست و سنخیت، یک اتحادٌما بین آن معلوم و آن نفس بهوجود مىآید و نفس از سنخیت آن معلوم قرار مىگیرد.
علت سفارش به دوری نفس از صور امور شهویه و دنیائیه و مبتذل
لذا مىگویند: هیچگاه نفس خود را با صور امور شهویه و دنیائیه و امور مبتذل خراب نکنید! این خراب کردن نفس معنایش همین است. انسان یک رمان و قصه مطالعه کند، نفس او در حد رمان و قصه پایین مىآید! انسان یک صورت شهویه را ببیند، نفسش در آن صورت شهویه پایین مىآید! اگر انسان در مجالس به مطالب غیبت و تهمت و اینها توجه کند، نفس او در همان مرتبۀ پایین از غیبت و اینها پایین مىآید! انسان اگر به زرق و برق و این مسائل توجه کند، نفس پایین مىآید!
تنزل نفس درصورت ارتباط و معاشرت با افراد غیر صحیح و غیر مناسب
لذا کاملاً مشهود است که وقتى شخص یک مقدارى از نقطهنظر صحبت و مطالعه و برخوردها با افراد غیر صحیح و غیر مناسب ارتباط و معاشرت پیدا کند بعد از یک ماه که او را مىبینید، مىبینید تنزل پیدا کرده است و با یک ماه قبل تفاوت پیدا کرده است! [علت] چیست؟! چون اتحاد پیدا مىکند! یعنى با آن مرتبۀ مجانسین و مجالسین و مصاحبین سنخیت پیدا مىکند و دنائت و تنزل آن مرتبه در نفس انسان اثر مىگذارد و انسان را پایین مىآورد!
اتحاد نفس با حقیقت کلام معصومین و اولیاء درصورت مطالعۀ روایات و شرححال ایشان
و بهعکس اگر انسان یک روایت خواند؛ روایت امام صادق را خواند، یک روایت اخلاقى از امام رضا علیهماالسّلام خواند، یک حکایت از احوال اولیاء خدا را خواند، یک قصه و داستان از شرححال بزرگان و اولیاء را خواند و یک حکمت از کلمات حکیمانۀ بزرگى از بزرگان را خواند، مىبینیم یک تکان مىخورد و این تکان خوردن و تمایل نفس به آن حکمت، مرتبه، مسئله و کلامى که از دهان امام رضا علیهالسّلام بیرون آمده است عبارت از اتحاد بین نفس و آن حقیقتى است که آن حقیقت در کلام معصوم علیهالسّلام و حکایت تاریخى از بزرگان منطوى است! لذا اگر انسان یک روایتى بخواند نمىخواهد برگردد و یک قصه بخواند! [علت] اینکه نمىخواهد چیست؟! چرا نمىخواهد؟! چون وحدت پیدا کرده است و بین نور و ظلمت جمع نمىشود، وقتى که متمایل به نور شده است از ظلمت فرارى است!
یک راه آزمایشِ در مسیر تکامل نفس
لذا ما همیشه مىتوانیم خودمان را تست و آزمایش و اختبار کنیم، اگر دیدیم به امورى که سایر افراد به آن تمایل دارند تمایل داریم، بدانیم کارمان پس معرکه است و کارمان خراب است! اگر به صحبت و نشستن و حرف از زید و عمرو و بکر گفتن و نقل کردن و حرفهاى لاطائلات تمایل داریم، بدانیم که کارمان خیلى خراب است! اگر دیدیم تمایل داریم که بنشینیم و قصه بخوانیم کار خراب است! اگر تمایل داریم صور قبیحه و وقیحه تماشا کنیم کار خیلى خراب است! اگر دیدیم که نفس مدام براى مطالعۀ اشعار تمایل پیدا میکند؛ مىخواهد شعر حافظ مطالعه کند، مولانا بخواند، ابنفارض بخواند، حکایت بزرگان بخواند، روایت ائمه علیهمالسّلام مطالعه کند و به مسائل علمی توجه پیدا کند، بدانیم که در مقام رشد و تکامل است.
القاء شدن معلومات، به نفسِ در مسیر کمال
این مسئله بسیار مسئلۀ مهمى است که نفس وقتى که مىخواهد به تکامل برسد، معلوماتى که موجب کمال اوست به او القاء مىشود که در اینجا مطالب خیلى زیاد است.
و إنّما یُخرِجُها من القوةِ إلى الفعل ... آن عقل فعال نفس را از مرتبۀ قوه به فعلیت خارج مىکند.
إذا أفادتِ النَّفسُ العقلَ فَکانَت إمّا علةٌ مفیضةٌ لها فَکان ما بِالقوةِ بِحسبِ الذات مُخرِجاً و مُحصِّلاً لِما بِالفعلِ بِالذاتِ مِنَ القوَّةِ هذا محالٌ فاحشٌ.
وقتى که نفس ـ بنا بر رأى فاضل قوشچى ـ عقل، یعنی امر معقول را بهوجود بیاورد و یک صورت معقولهاى را ایجاد کند یا علت، علت مفیضه است و مىخواهد آن صورت را بهوجود بیاورد و آن که بالقوه است نفس است و ذاتش بالقوه است، آن صورت معقوله را که بالذات بالفعل است از قوه اخراج و تحصیل کند یعنى از مرتبۀ قوه یک امر بالفعل درست کند! خب اینکه نمىشود! اگر علت، علت مفیضه باشد. پس نفس علت مفیضه نیست و علت مفیضه یک چیز دیگر است.
و إمّا علةٌ قابلیةٌ لها فَهو یُنافی ما ذهبَ إلیه لأنّ قابلَ الشیءِ یجبُ أن یکونَ محلاً له.
یااینکه علت، علت قابله است که با آنچه که ایشان گفتند منافات دارد، قابل شىء باید محل براى شىء باشد درحالىکه شما گفتید که این ارتباطى با نفس ندارد و جداى از نفس است و آنکه محل براى نفس است یک چیز دیگر است، آن را حلالزاده میبیند!!1
و إن لَم یکن شیئاً مِنهما و لیست بِغایةٍ أیضاً و هو ظاهرٌ و لا هی صورةٌ لَها بلِ العکسُ أولىٰ فَلا علاقةَ لها معَ المعقولات فَکیفَ یکونُ منشأ لِوجودِها علىٰ أنّ الحدوثَ و التَجدّد یُنافی کونَ الشیء عقلاً بالفعل کما تقرّر عندهم.
اگر هیچکدام از اینها نبود یعنی نه علت مفیض بود و نه علت فاعلى بود و نه علت قابلى بود، علت غایى هم نمىتواند باشد، یعنی نفس علت غایى براى اوست. [نمیشود]، چرا؟ چون اگر علت غایى باشد، علت غایى اشرف است چرا دنبال معلوم مىرود؟! چرا صورت عقلیه درست مىکند؟! علت غایى همیشه بعد از علت فاعلى و علت مادى و علت صورى و اینها است و در مرتبۀ آخر است گرچه از نظر رتبه و طبیعت در مرتبۀ اول است، ولی از نظر ماهیت خودش در مرتبۀ بعد قرار گرفته است.
و هو ظاهرٌ ... این ظاهر است و ظاهرش این است که نمىتواند اشرف باشد چون اشرف بهدنبال غیر اشرف نمىرود. [البته] اشرف بهدنبال خیلىها مىرفت!!
و لا هی صورةٌ لَها علت صورى هم نیست، نمیتواند علت صورى براى او باشد بلکه عکس اولىٰ است یعنى او علت صورى براى این خواهد بود پس علاقهاى براى نفس به معقولات نیست و ارتباطى ندارد. پس نفس چگونه منشاء براى وجودش مىشود؟! علت چیز دیگر است و نفس فقط جنبۀ التصاق و اتحاد را با او برقرار مىکند.
علىٰ أنّ الحدوثَ و التَجدّد ... اضافۀ بر اینکه حدوث و تجدد بنا بر رأى حکماى مشاء، نمىشود و منافات دارد با اینکه عقل، عقل بالفعل باشد. بماند که چطور حدوث و تجدد با فعل منافات دارد. چون هر امر فعلى باید قدیم زمانى باشد درحالىکه صور معقوله حادث زمانى هستند چون نفس مدام اینها را در هر زمانى بهوجود مىآورد و آن امرى که حادث زمانى باشد نمىتواند مجرد بالفعل باشد و بالذات جنبۀ بالفعل داشته باشد. إنشاءالله [بقیۀ مطالب] براى جلسۀ بعد باشد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد