پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
الاشکال الثانی
جلسه 6
درس سیصد و پنجاه و ششم
کیفیت حمل، و تبادل بین دو حمل اوّلی ذاتی و حمل شایع صناعی (5)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
الإشکالُ الثانی أنّا نَتَصوَّرُ جبالاً شاهِقةً و صَحارِى واسعةً مَع أشجارِها و أنهارِها و تِلالها و وِهادِها و نَتَصوَّرُ الفَلکَ و الکواکبَ العظیمةَ المقدارَ علَى الوجهِ الجزئیِ المانعِ عنِ الاشتراک.1
اشکالهای گفته شده بر وجود ذهنی
مرحوم آخوند فرمودند که بر وجود ذهنی و بر تئوری این مسئله اشکالاتی بار شد؛ اشکال اول تبدل ماهیات در وجود ذهنی بود بر خلاف آنچه که در خارج تحقق دارد، تبدل جوهر به مقولۀ کیف و همینطور اندراج همۀ مقولات در تحت مقولۀ کیف که این یک اشکال بسیار مهمی بود و بطلان این مسئله برای کسی که ادنیٰ تعلقی به منطق و امور فلسفی داشته باشد از ابده بدیهیات است. مرحوم آخوند به این مسئله با تقسیم حمل به حمل اوّلی ذاتی و شایع صناعی و متعارف پاسخ دادند و مشخص شد که ماهیتی که در ذهن میآید بدون تفاوت و بعینه همان ماهیتی است که در خارج است و همان برداشتی که انسان از ماهیات خارجی دارد، همان برداشت را در قضایای ذهنی خودش انجام میدهد بدون کمترین تفاوت بین حاکی و محکی و بین معلوم بالعرض که عبارت از همان ماهیت خارج است و معلوم بالذات که عبارت از همان صورت ذهنی است. ولی صحبت در نحوۀ وجود است که وجود ذهنی بهواسطۀ تعیّنی که دارد، در تحت مقولۀ کیف است و بهواسطۀ این تعیّن فردی از افراد ماهیت نمیشود. این پاسخ مرحوم آخوند بود که بسیار پاسخ جالب و متین و مناسبی نسبت به اشکال اول است.
اشکال ثانی بهنحوۀ تصور حقایق خارجیه مربوط میشود که ما این اشیاء خارجی را که مشاهده میکنیم؛ این جبال، صحراها، فلک و سماء را که مشاهده میکنیم، اینها همه صوری هستند که این صور با این وسعت و با این سعه در ابعاد بینهایت خودشان در ذهن ما نقش میبندند. فرض کنید که تصور آسمانها، تصور کهکشانها، تصور افلاک و تصور صحراهای بیپایان، با حفظ جزئیت خودشان که اینها جزئی هستند و قابل تسرّی بر کثیرین نیستند یعنی صورت این کوه فقط منطبق بر همین کوه است و صورت این کهکشان منطبق بر همین کهکشان است و این صور را که تصور میکنیم یعنی از مردمک چشم عبور میکند و در عصب مغز نقش میبندد و بهواسطۀ این نقش، علم و ادراک برای نفس که تجرد است حاصل میشود. چگونه باید این سلسله مراتبی را که این صور طی میکنند ارزیابی کرد؟! چطور این مسئله انجام میشود؟! وقتی که ما این صور به این عظمت و بزرگی را در ذهن جا میدهیم، این صور در کدام وعا و در کدام ظرف از ذهن قرار میگیرد؟! طبعاً یا در قوۀ خیال است یااینکه همانطوریکه بعضی از قدماء گفتهاند ـ طب قدیم هم یکی از اصول و اساسش بر این مسئله بوده است، البته همه این را قبول ندارند مثلاً ابن سینا قبول ندارد و بعضیها این مطلب را در کتب خودشان نقل کردند و آنها عبارت از عدهای از مادیون از اطباء هستند که قائل به تجرد قوۀ خیال نیستند ـ که انسان دارای یک حالت برزخ بین ماده و تجرد است و در وجود خودش یک حالتی وجود دارد که این حالت از کیفیت امتزاج اخلاط اربعه در وجود انسان نشئت میگیرد که از آن تعبیر به نفس بخاری میکنند و میگویند: آن نفس بخاری در هنگام شب از ناحیۀ جهاز هاضمه حرکت میکند و بهسمت مغز میآید و در آنجا استقرار پیدا میکند. اگر انسان شب زیاد غذا بخورد، حرکت این روح بخاری حرکت ثقیلی میشود، به مغز فشار وارد میکند، اعضا را که همان قلب باشد در تحت فشار خودش قرار میدهد، عمل هضم معده را مختل میکند و بر قفسۀ سینه فشار وارد میکند و اگر انسان شب کمتر غذا بخورد و سبک بخورد، این عمل و این ارتباط و حرکت از ناحیۀ بدن به ناحیۀ مغز خیلی سریع انجام میگیرد. البته خب شاید این مطلب برای اذهان ما یکقدری مستبعد باشد با توجه به مسائل جدید و آن مطالبی که فعلاً مطرح است که امروزیها اصلاً این مطالب را قبول ندارند و میگویند که روح بخاری چیست؟! روح کرسی، بخاری، یخچالی و این حرفها چیست؟!
تحسین دقت نظر دانشمندان و ریاضیدانان قدیم
اینها مسائلی است که مربوط به زمان سابق است چطور اینکه در آن مطالبی که مربوط به هیئت است طبعاً قدماء نظریهای داشتند صرفنظر از مسائل هیئت و هیوی که واقعاً کار قدماء قابل ستایش است و معادلات ریاضی که ریاضیدانان قدیم امثال غیاثالدین و ابوریحان بیرونی و سایر آن افراد هَیَوی ما انجام میدادند بهنحوی دقتش بالا بود که الآن با این وسایل جدید و با این دقتهای کامپیوتری هنوز شک دارند که آیا دقت آنها درست بوده است یااینکه اینها اینجا دارند انجام میدهند! اینقدر دقیق بوده است. یعنی معادلاتی که همین غیاثالدین کاشانی در حرکت قمر، حرکت ستارگان، تقابل نیّرین و کیفیت استخراج تقویم انجام داده است [دقیق بوده است]؛ ایشان در آن موقع با آن آلات و ادوات و آن وسائل ابتدایی؛ زیج و اسطرلاب و کیفیت مقارنات و مقابلات بین اجرام و اینها انجام داده است و آنقدر آنها دقیق بوده است که نهتنها امروزه نتوانستهاند ایراد بگیرند بلکه در کارها و اعمال ریاضی خودشان شک دارند و میگویند که شاید آنها درست میگویند. صرفنظر از این مسئله، خب بعضی از مسائل مربوط به قدیم بوده است راجع به نحوۀ فعل و انفعال اجرام سماوی و اینها و قول به عدم تجزی اجزا در افلاک سماوی و اجرام سماوی که اینها چیزهایی بوده است که خب طبعاً امروزه با آن نظریات قول مساعدی ندارند ولی این خارج از آن مسائل و معادلات ریاضی بوده که بین آنها مصطلح بوده است.
اختلاط امزاج اربعه، پایه و اساس طب قدیم
همینطور خیلی از مسائل بوده که در طب قدیم مورد توجه بوده است گرچه امروزه قبول ندارند اما بعید نیست که این مسائل وجود داشته باشد همانطوریکه اصلاً پایۀ طب قدیم براساس اختلاط امزاج اربعه بوده است و بر همین اساس مداوا میکردند و عقاقیر خودشان و ادویه و تغذیۀ بیماران را براساس همین کیفیت عدم تعادل و تعادل در امزجه و اخلاط قرار داده بودند و اصلاً قانون بر این اساس پایهریزی شده است. یا تحفه حکیم مؤمن [تنکابنی] که کتاب بسیار بزرگی است یا آن قرابادین کبیر، تمام اینها پایۀ طبشان را براساس همین امزجه و تعادل و عدم تعادل که موجب صحت و فساد مزاج هست قرار داده بودند. یکی از مسائل که در سابق مطرح بوده است، البته در عبارات بوعلی نیست و مثلاً فقط اشاراتی نسبت به این قضیه دارد مسئلۀ روح بخاری است. قدماء معتقد بودند که روح بخاری وسیله و واسطۀ برای روح مجرد و جهاز هاضمه و سلسلۀ اعصاب و مغز است. همانطوریکه مغز جنبۀ واسطه را برای انتقال معلومات و ادراک حواس و انتقالش به نفس بهعهده دارد و وقتی که مغز را از یک شخصی بردارند؛ از نقطهنظر حواس تعطیل میشود مگر برای کسی که از نقطهنظر روحی اشرافی داشته باشد همانطوریکه خود مرحوم آخوند نسبت به این مسئله اشاره دارند که او خارج از حواس و خارج از اجزا میتواند نسبت به امور اشراف داشته باشد. نه! برای افراد عادی که طبعاً با همین حواس سروکار دارند، مغز و سلسلۀ اعصاب حکم واسطه و مِدیوم برای انتقال این علوم و دریافتهای حسی با آن جنبۀ روح و نفس را ایجاد میکند. در طب و حکمت یونان برای هرکدام از نقاط مغز اسم خاصی را قرار دادند و این مسئله را بررسی کردند و روی آن تحقیق کردند، من یادم هست یک وقتی که ما بحث شفا میخواندیم خود بوعلی در باب تشریح آنچنان دقیق اعضا و جوارح انسان را موشکافی میکند که انگار ایشان پانزده سال در تشریح و پزشکی قانونی تشریف داشته و مردهها را تشریح میکرده است! [در آنجا دارد که] چند نوع اعصاب داریم؛ اعصاب مجوّف و اعصاب تو پُر داریم، سلسلۀ این اعصاب به اینجا ختم میشود و آن به نیمکرۀ [راست] و این به نیمکرۀ [چپ مربوط است]! انسان تعجب میکند که او مردهها را از کجا پیدا کرده و سراغشان آمده است که اینطوری به این دقت [بیان میکند] که امروزه وقتی انسان فیزیولوژی گایتون را میخواند میبیند که همینطوری و به همین کیفیت دارند توضیح میدهند؟! این خیلی دقت میخواهد که آنها با این کیفیت و با این محدودیت در امکانات خودشان به این مطالب رسیدهاند.
یکی از مسائل بسیار مهم و اسرار در علوم غریبه
ما نمیتوانیم از این مطلب سرسری رد بشویم! یکی از مسائل بسیار پیچیده و یکی از اسرار، ارتباط بین اعضاء است. البته در این مسئله وارد نمیشوم، فقط خواستم یک اشارهای بکنم و دیگر بیش از این به اینجا مربوط نیست. یکی از مسائل بسیار مهم و اسرار در علوم غریبه عبارت از ارتباط بین اعضاء انسان با روح و استعداد روح است! چون میدانیم که روح استعدادها و امکاناتی دارد و یک ارتباطی بین او و اعضاء بدن وجود دارد، ارتباطی بین قلب و روح وجود دارد، ارتباطی بین او و شش وجود دارد و یک ارتباطی با شبکه سینه توراکس وجود دارد که از دیافراگم جدا میشود. کیفیت ارتباط روح با دیافراگم خودش یک جلد کتاب میخواهد که بعضیها راجع به این قضیه کمی صحبت کردهاند. اگر اختلالاتی در دیافراگم پیدا بشود، کیفیت شعور انسان چطور تغییر پیدا میکند؟ مدرکات انسان چطور عوض میشود؟ در پیشانی چه اسراری هست؟ در زیر گلو چه اسراری هست؟ همینطور که پایین میآییم این قسمت را پنج قسمت کردهاند و بعضیها خواستند از تقویت این پنج نقطه به پنج جهت از تسلط روحی برسند! این مسئله، مسئلۀ شوخی نیست. البته خب بعضی از این راهها، راه غلطی است ولی نسبت به بعضی از اینها، افرادی که تجربیاتی دارند دارای اسراری هستند و خلاصه مسئله بی هیچ چیز نیست. یکی از آن مطالبی که صاحبان این علوم روی این قضیه خیلی نظر دارند همین مسئلۀ روح بخاری و نفس بخاری است که اینها قائل بر این هستند که بین روح و این بدن واسطهای وجود دارد، جدای از این مغز که خب مسئلۀ عادی و فیزیکی دارد ولی مسئلۀ روحی و آن جنبۀ تجرد که جنبۀ ماوراء و متافیزیکی مسئله و سایتولوژی بدن انسان هست که جنبۀ روح قضیه است، بین او و جنبۀ فیزیکی یک حلقۀ رابطی را قائل شدهاند و اسم آن حلقۀ رابط را روح بخاری گذاشتند. این مسئلهای است که مربوط به قدماست.
تعریف مثال اصغر و مثال اکبر
حالا ما راجع به این قضیه صحبت نمیکنیم بلکه فقط خواستم یک اشارهای بکنم که پایه و اساس عقیدۀ قدماء بر چه ملاکی است، براساس قول به این واسطۀ بین تجرد و ماده که نه ماده است و نه تجرد است، همان چیزی را که ما اسم آن را برزخ و مثال میگذاریم و واسطۀ بین تجرد تام روح و بدن که این بدن، بدن مادی است، اسم مابین این دو را مثال و برزخ میگذاریم که مثال اصغر نامیده میشود که عبارت از همان بدن مثالی انسان است که این لباسی در عرض لباس مادی است که انسان آن لباس را در هنگام خواب و بیداری و مکاشفه مشاهده میکند که از آن تعبیر به مثال اصغر میآورند. مثال اکبر عبارت است از صور کلیه در عالم که در عالم مثال به آن مثال اعظم میگویند. این نفس، نفس بخاری است.
بطلان ورود ماده در امر مجرد
علیٰکلّحال اینها معتقدند بر اینکه صور اشیائی که ادراک میکنیم مانند صحرا، کوهها، افلاک، بیابانها، درهها و امثالذلک و همینطور انسانهایی که مشاهده میکنیم؛ زید، بکر، عمرو، خالد، تقی، نقی، حسن، حسین و افراد متعدد، همۀ کارهای آنها را در ذهن میآوریم که این آهنگر است، این نجار است، این قصاب است، این عالم است، این دکتر است، این مهندس است، حرفه و صنعتی که دارد تمام اینها را در ذهن میآوریم و یک مجموعهای از این صور در ذهن ما قرار میگیرد، تا اینجا مسلم است که ما این مسائل را درنظر میگیریم. آنچه که مورد اشکال است اینجاست که اگر اینها در قوۀ خیال است، خود شما که بر این معتقدید که خیال جسم نیست! خیال قوهای است از قوای روح و این خیال نه جسم دارد و نه متقدر به قدری است و نه اندازهای دارد. بنابراین بطلان ورود ماده در امر مجرد مشخص است، این یکی.
اگر شما بگویید که روح بخاری محل و ظرف برای ورود این صور است که جنبۀ جسمیت دارد، اشکالی که در اینجا وارد میشود این است که ورود صور عظیمه در محل اصغر از خودشان هم قطعاً محال است. فرض کنید که صورتی را در یک ظرف کوچکی قرار بدهید، بالأخره روح بخاری هم محدود است. اگر شما در اینجا جواب بدهید و بگویید که روح بخاری عبارت از یک مادهای است یعنی بین ماده و مجرد که از یک نظر جنبۀ مادی دارد و از نظر دیگر جنبۀ مجرد دارد و در واقع واسطۀ بین ماده و مجرد است و این جزء لا یتجزیٰ ندارد یعنی آنچه را که اشکال وارد میشود و محل و محطّ برای اشکال است این است که مادهای که جزء لایتجزیٰ دارد یعنی آن جزء قابل تقسیم نیست، آن در اینجا ـ بحث مربوط به کیفیت ماده بعداً میآید ـ موجود نیست. بنابراین گرچه این روح بخاری به شکل یک موجود مشخص و صغیر و محدودی است اما از نقطهنظر سعه، هرچه در آن برویم باز این قضیه به یک جایی نمیرسد یعنی دائماً تجزیه میشود. این دائماً تجزیه میشود، تجزیه میشود، تقسیم میشود و تجزیه میشود و همینطور تا بینهایت قابل برای تجزیه شدن است و اینطور نیست که مانند ماده جزء لایتجزیٰ داشته باشد. ما همین حرف را در مورد صورت میزنیم و میگوییم که اشکال به حال خودش باقی است زیرا این صورتی که وارد بر این روح بخاری میشود هم جزء لایتجزیٰ ندارد یعنی آنها هم قابل انقسام به بینهایت هستند. شما که میخواهید صورت یک کهکشان را وارد ذهن خودتان بکنید آنهم غیر انتهاست و هرچه آن را قسمت کنید باز قابل قسمت است و موجب نمیشود که حجم و بزرگی او تقلیل پیدا کند و درست مثل این میماند که شما بخواهید یک کوه را در کف دستتان قرار بدهید، از اینطرف بگویید که این دست قابل انقسام به اجزای غیر متناهی است پس میتواند کوه را هم تحمل بکند. خب کوه هم قابل انقسام به اجزاء غیر متناهی است، اینکه باعث نمیشود که او کوچک بشود! کوه بالأخره کوه است و کف دست هم کف دست است و یک همچنین کوهی روی کف دست جای نمیگیرد! بنابراین این صوری که صور خارجی است و ما میخواهیم این را بیاوریم، محالیت آن از این نقطهنظر واضح است بهخاطر اینکه شیء عظیم قابل انطباق بر شیء صغیر نیست. خب این یک مسئلهای از بدیهیات و اول بدیهیات است. این اشکالی [بود] که نسبت به وجود ذهنی شده است.
بنابراین ماحصل این اشکال این شد که آنچه را که انسان ادراک میکند وجود ذهنی ندارد! چه کسی گفته است که در ذهن وجود پیدا میکند؟ چون اگر وجود پیدا کند یا باید در خیال باشد که بنابراین ورود ماده بر مجرد است که محال است، این یک.
یااینکه باید در روح بخاری باشد و آن عبارت از انطباق شیء عظیم به شیء صغیر است و آنهم محال است. بنابراین آنچه که در ذهن هست وجود نیست بلکه عبارت از صرف ارتباط بین انسان و خارج است. خب اینها فراموش کردهاند که این ارتباط یک موقع هست و یک موقع نیست. وقتی نیست شما چه میگویید؟! مرحوم آخوند هم این را میگوید. در جواب محشین هم این مطلب را میگویند که مسئلۀ وجود ذهنی فقط ارتباط انسان در هنگام مواجهه نیست فرض کنید الآن که من در این مجلس هستم یک صورتی از افرادی که در این مجلس هستند در ذهن من میآید و حالا اگر افراد از این مجلس بیرون رفتند، باز آن صورت در ذهن من هست و دلیلش این است که وقتی یک نفر میرود میگویم که آقا ایشان برای چه رفت؟ خب معلوم است که صورتش هست که میگویم: «برای چه رفت؟» بنابراین اگر قرار باشد وجود ذهنی تا وقتی باشد که بین انسان و ماوراء و جوانب خودش ارتباط برقرار بشود، وقتی که آن ارتباط ازبین میرود چرا آن صورت هنوز باقی است؟! اینها اصلاً به این مسئله توجه نکردند و مشکل در اینجاست.
تعریف قول به شبح
جوابی که مرحوم آخوند میدهند خیلی جواب روشن و واضحی است؛ جواب این مسئله این است که این اشکالی که در اینجا وارد میشود بنا بر قول به شبح است چون یکی از ادلۀ افراد وجود ذهنی و یکی از دو قول از اقوال وجود ذهنی، مسئلۀ شبح است که مرحوم حاجی هم در منظومه این مسئله را نقل کردند و ایشان هم بعداً نقل خواهند کرد و رد میکنند. قول به شبح این است که یک چیزی مشابه آنچه که در خارج هست در ذهن میآید و ذهن خودش خلق نمیکند یعنی همان صورت خارجی [در ذهن نمیآید]! چطور اینکه فرض کنید میگوییم: ما شبح این را دیدیم و شبح او را دیدیم و در تاریکی یکدفعه انسان یک شبحی را میبیند و خیال میکند کسی آمده است. قائلین به شبح، قائل به یک همچنین مطلبی هستند یعنی میگویند که از آنچه که در خارج هست یک صورتی مانند آن جدا میشود و آن صورت در ذهن میآید. آنوقت دیگر اشکالاتی بر این قضیه بار میشود یعنی مسئله یکی دو اشکال ندارد. این بنابر این پیدا میشود. میگویند: شبحی که دو متر و نیم هست، یک همچنین شبحی در اینقدر مغز چهکار میکند؟ کمالالملک خیلی نقاش معروفی بود و قبرش هم در نیشابور است. میگویند که این در نقاشی خیلی عجیب بوده و در نقاشی واقعاً چیز نابغهای بوده است.
یک وقت در یک جایی حکایتی از فتوّت و مردانگی این کمال الملک خواندم که یک روز در مزرعهاش در نیشابور نشسته بوده است که یک نفر با تفنگ یک تیری میاندازد تا پرندهای بزند و این تیر میآید و به یک چشم او میخورد و این چشم را کور میکند و او تا آخر عمر به روی او نمیآورد که این تیر تو به این چشم خورد و [کور شد]. بعد آن شخص خودش بعد از فوت کمال الملک از یک راهی متوجه میشود که این آن روز که این کار را کرده است [چشم او را کور] کرده و این اصلاً به روی خودش نیاورده است! میگویند که اتفاقاً اهل پیاله و این حرفها هم بوده است! آدم واقعاً از فتوّت و جوانمردی این افراد به این قِسم، تعجب میکند و گاهی اوقات آدم از خودش خجالت میکشد! میگویند که او خیلی نقاش عجیبی بوده است و خیلی [نابغه] بوده است. عکس یک غلامسیاه کشیده بوده ـ قدّی ـ و در منزل خودش گذاشته بوده است. ظاهراً در زمان احمد شاه یا محمدعلی شاه بوده است و او را به منزلش دعوت میکند. میگویند که وقتی محمد علی شاه در را باز میکند همینطور به ترس میافتد یعنی آنقدر این عکس عکس جالب، دقیق، گویا و خلاصه [طبیعی] بوده است که اصلاً انگار خیال میکند که این غلامسیاه به او حمله میکند یا مثلاً [به او نگاه] میکند. بالأخره خاطر ملوک هم خیلی لطیف، ظریف، حساس و خیلی چیز است و طبعاً خیلی زود هم تحت تأثیر قرار میگیرند! خب این مسئله هم بیتاثیر نیست!
حالا ایشان [در مورد] این مسئلۀ اشباح میگویند که قائلین به اشباح میگویند که مثل همان شبح خارجی خود آن شکل در ذهن میآید، حالا چطوری در ذهن میآید را دیگر نمیدانیم! از سوراخ گوش داخل میرود یا از دهان میرود یا از چشم میرود؟! این چه نحوه آمدنی هست دیگر بیان نمیکنند، میگویند که همان شبح وارد میشود وارد میشود و در ذهن جا میگیرد. دیگر راجع به این قضیه توضیح نمیدهم. چون بعداً خود مرحوم آخوند راجع به قول به شبح توضیح میدهند. مرحوم حاجی هم در منظومه راجع به این قضیه بیانی داشتند و رد کردند. این مشخص است.
اشکال بر قائلین قول به شبح
بر این قضیه بنا بر قول به شبح این اشکال وارد میشود که شبحی که دارای این خصوصیات هست چطور ممکن است منطبق بر یک امر مجرد باشد؟! ثانیاً چطور ممکن است شبح عظیم منطبق بر یک امر صغیر باشد؟! اینهم بطلانش از ابده بدیهیات است ولی بنا بر مسلک ما یا بنا بر مسلک شیخ اشراق که قائل به وجود مثال اعظم هستند یا مرحوم آخوند میگویند که مانند مسلک ما که قائل به مثال اصغر هستیم، این صوری که در خارج ذهن، ذهن این صور را میبیند بنا بر مسلک شیخ اشراق ذهن فقط یک واسطه دارد؛ واسطهای در ذهن برای مظهر واقع شدن این صور در عالم مثال اعظم هست چون هرچه که در این خارج تحقق پیدا بکند صورت خارجی او و صورت اصلی او در مثال اعظم وجود دارد. الآن این کاغذی که در دست من هست نسخۀ اصلی این کاغذ در مثال اعظم و در عالم مثال و در عالم برزخ موجود است. این کتابی را که من الآن دارم مطالعه میکنم، نسخۀ اصلی این کتاب در عالم مثال هست. دلیلش این است شما که در خواب میبینید فردا شب آمدید در مدرسۀ فیضیه و این مجلس وجود دارد و کتاب را باز کردید و دارید مطالعه میکنید فردا شب که میآیید میبیند عین آنچه را که خواب دیدید وجود دارد و آقای زید اینجا نشسته و آقای عمرو اینجا نشسته است. کتاب او این رنگ...
از کجا پیدا کردید؟! علم به معدوم که محال است، شما از کجا پیدا کردید؟! پس معلوم میشود قبل از اینکه این نسخۀ فرعی بهواسطۀ مرور زمان در خارج تحقق پیدا کند، نسخۀ اصلی این جلسه در عالم مثال اعظم و عالم برزخ موجود است، بعضیها اطلاع پیدا میکنند و بعضیها اطلاع پیدا نمیکنند و این دلیل بر نبود نیست. این بنا بر نظریۀ شیخ اشراق است. البته این نظریه و این مسئله صحیح است اما نتیجهای که شیخ اشراق از این مسئله میگیرد محلّ بحث است که آیا درست است یا نه؟! ایشان میفرمایند که آنچه را که ذهن او را از خارج احساس میکند عبارت از اتصالی است که ذهن با عالم مثال اعظم پیدا میکند. همینکه چشمم میافتد و شما را میبینم تا وقتی که شما سر جایتان هستید، ارتباطی به من ندارد و من هم که اینجا نشستهام ارتباطی به شما ندارم. بحث راجع به ادراک است. نوری که از این صور در مردمک چشم قرار میگیرد باز این ارتباطی به ما ندارد. نوری است مثل یک نور که از بالا آمده و چراغ روشن است و این نور به اشیاء میخورد و انعکاس و برگشت پیدا میکند به مقداری که اشیاء او را میگیرند و به مقداری که برمیگردند صور مختلف پیدا میشود و هرچه لون تاریکتر باشد بیشتر نور را جذب میکند و کمتر میفرستد. اینکه ما شیء و مو را سیاه میبینیم بهخاطر این است که نور از سیاهی کمتر در چشم ما آمده و اینکه ما لباس را سفید و روشن میبینیم بهخاطر این است که نور بیشتر آمده است و به لباس ارتباطی ندارد. بهواسطۀ آن برگشتی که نور دارد میکند ما اشیاء را مختلف میبینیم. خب تا اینجا مسئله جنبۀ مادی دارد. حالا این نور منتقل به شبکیه میشود و شکبیه او را به ماکولا منتقل میکند، از طریق ماکولا که همان نقطۀ زرد است به عصب مجوّف منتقل میشود و در مغز میرود، تا اینجا هم جنبۀ مادی دارد. اینجا محل بحث نیست و به اینجا هم احساس نمیگویند. آنجا را احساس میگویند که شما میگویید: «هان! این افراد اینجا هستند». این نقطه محل بحث و نظر ماست. اینکه شما میگویید که این عده افراد اینجا هستند، این ادراک از کجا برای شما پیدا شد؟! خب اینکه یک نور است و میآید به چشم میخورد و برمیگردد؛ میرود در چشم و از چشم هم در مغز میرود، خب اینها همه جنبۀ مادی دارد و جنبۀ مادی با مجرد ارتباطی ندارد. آن نقطهای که از این نقطه ما این پا را از ماده برمیداریم و روی مجرد میگذاریم یعنی یک جهش برای ما بهوجود میآید؛ جهش از ماده به غیر ماده و از فیزیک به متافیزیک، این جهش عبارت از علم است و عبارت از احساس است این جهش بنا بر عقیدۀ شیخ اشراق ـ اینجا مبنای مرحوم آخوند و مبنای شیخ اشراق معلوم میشود ـ جهش به عالم مثال است. شما خیال نکنید الآن که در اینجا در مقابل شما افرادی نشستهاند، اینها همه برای خودشان نشستهاند و به شما ارتباطی ندارد، اینها علم نیستند! جناب آقای زید، زید است و به بنده چه ارتباطی دارد؟! این کتاب است و به من چه ارتباطی دارد؟! این لیوان آب است و به من چه مربوط است؟! این برای خودش آب است به من چه ارتباطی دارد؟! این ماده است و بین من و زید الآن سه متر فاصله است! بین من و آب الآن یک متر فاصله است، این آب برای خودش آب است. چرا من میگویم: «ها! اینجا آب است پس بروم بخورم» این را ادراک میگویند.
این که الآن این آب هست و من میل به آب پیدا میکنم بهواسطۀ این است که بین من و حقیقت این آب ارتباط برقرار شد و خود این آب ماده است و هیچ ارتباطی به من ندارد. این الآن برای خودش آب است. در لیوان و شیشه هست و برای خودش آب است، به من چه ارتباطی دارد؟! من هم برای خودم اینجا نشستهام، چه ارتباطی با او دارم؟! اینکه الآن من او را میبینم و بهسمت او میروم چه عملی در خارج و در عالم انجام گرفته است؟ اینکه الآن در اینجاست و برای خودش هست، به من چه ارتباط دارد؟! من هم در اینجا ماده هستم و این علم من نسبت به این آب اطلاع من نسبت به مثال اعظم است یعنی من دائماً در حال بیداری و در حال خواب، بدنم دارد روی زمین راه میرود. مثال من که مثال اصغر هست، این مثال اصغر من ـ بنا بر تعبیر مرحوم آخوند ـ با آن مثال اعظم در ارتباط است منتها خود ما نمیفهمیم و خیال میکنیم که ما هم چشممان بر این ماده میافتد ولی دیگر خبر نداریم چه فعل و انفعالاتی دارد اینجا انجام میگیرد که این علم پیدا میشود. ابر و باد را نگاه میکنیم و میبینیم که یک گندمی از زمین درمیآید و گندم را میگیرند و آرد و نان میکنند و میگویند: «بفرما» اما اینکه این از کجا پیدا و چطور شد ...
| ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند | *** | تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری1 |
چه مسائلی در عالم انجام گرفت و ملائکه چه کارها کردهاند و چه قضایائی دستبهدست گشته است تا این گندم بهوجود آمده و رفته و الآن منزل شما آمدند ...، و این نان را در اختیار شما قرار میدهند و میگویند که میل کنید، ما از اینها خبر نداریم و فقط میبینیم که آن نانوا نان را آورده درِ خانه داده است. اینکه ما الآن نسبت به اشیاء اطراف خود اطلاع پیدا میکنیم، فقط میبینیم که اشیاء اطرافمان هستند اما چه مسائلی اینجا انجام گرفته که الآن ارتباط بین ما و خارج از ما بهوجود آمده را دیگر نمیدانیم.
عرض کردم جای این مطالب الآن نیست ولی مرحوم آخوند اینها را نقل کرده و ما را اینجا گرفتار کرده است! این مطالبش برای بعد است یعنی برای الهیات بالمعنی الأخص و مباحث نفس است و آنجا باید مسئله مطرح بشود. البته این بحث باز نیاز به توضیح دارد و این بحث بحث ناقصی خواهد ماند و باید مطالبی را نسبت به این عرض بکنیم.
ارتباط با خارج، ارتباط با مثال اعظم؛ بنا بر مبنای شیخ اشراق
مرحوم شیخ اشراق میفرماید که ما این مشکل شما را حل میکنیم گرچه خود شما متوجه نیستید؛ اینکه شما با خارج ارتباط برقرار میکنید، با این جسم خارج ارتباط برقرار نمیکنید بلکه شما دارید با مثال اعظم ارتباط برقرار میکنید منتها آن مثال اعظم و آن صورت مثالی را منطبق میکنید بر آنچه که در خارج هست، خیال میکنید آنچه که هست فقط این است درحالیکه تا چشمتان را میبندید آن صورت اشیاء را در ذهن خود میبینید درحالیکه ارتباط شما با خارج قطع شده است و دیگر با خارج ارتباطی ندارید و نوری رفلکس نمیکند و برنمیگردد. پس معلوم میشود که چه خارج وجود داشته باشد یا خارج وجود نداشته باشد شما با عالم مثال ارتباط برقرار کردید اما خیال کردید با عالم ماده ارتباط دارید.
اطلاع انسان بر اشیاء خارجی، اطلاع از عوالم بالا به پایین
از اینجاست که ما میگوییم: اطلاع انسان بر اشیاء از علت به پایین میآید، نه از معلوم به بالا میرود؛ یعنی ما از اول بر مثال ـ مبنای شیخ اشراق این است ـ دست میاندازیم و بعد از مثال میآییم و بر شیء خارج منطبق میکنیم اما مردم خیال میکنند از این نگاه، به مثال پی میبرند درحالیکه این نگاه کردن فقط حکم واسطه را دارد؛ واسطهای که انسان نسبت به مثال شخص و نسبت به عالم مثال اطلاع پیدا کند. این یک نظریه است.
ایشان میگویند که چه بنا بر این نظریه باشد که ما قبول نداریم ...، البته نهاینکه قبول نداریم بلکه نتیجهگیری شیخ اشراق را قبول نداریم ولی حکم به مثال اعظم مسائلی است که اصلاً جای شک نسبت به این مطالب نیست و یا بنا بر نظریۀ خودشان که قبلاً مطرح کردند و بعداً هم مطرح خواهند کرد باشد، نفس میآید ابداع میکند یعنی خودش میآید و دستگاه چاپ دارد، چنان میآید زیراکس میزند عین همان که در خارج هست حتی مژه چشم را هم میآید زیراکس میزند. عکسبرداری میکند عکس لیزری نه این عکسهای سیاهوسفیدی که برای زمان قاجاریه بود و در یک مادۀ آب میکردند و...
سابق مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ برای کربلا به ادارۀ گذرنامه میرفتند ما هم بچه بودیم و با ایشان میرفتیم. یک چیزهایی بود چوبی، یک پارچه مثل چادر پیرزنها روی آن کشیده بودند و ... بعد یک تختۀ اینقدری داخلش میکرد و دیگر نمیدانم آنجا چهکار میکرد. خلاصه در آخر یک چیزی درمیآورد که اصلاً هیچ ارتباطی با آن بیچاره که آنجا بود نداشت! اما این نفس میآید چنان عکس برمیدارد عین خود در خارج، این عکس را میآید به خودش منتقل میکند یعنی با ارتباطی که نفس...
تفاوت دیدگاه شیخ اشراق و مرحوم آخوند از نحوۀ ارتباط نفس با عالم خارج
در عقیدۀ شیخ اشراق مسئله مسئلۀ مظهریت بود یعنی نفس هیچ کاری انجام نمیدهد و فقط کارش کار واسطه است. اینجا نشسته است و بهواسطۀ ارتباطی که برقرار میکند به آن واقع دست پیدا میکند. فقط واسطه است و حکم واسطه را دارد.
بنا بر عقیدۀ مرحوم آخوند نفس میآید کار انجام میدهد. کار نفس چیست؟ مثل آن که در خارج هست میآید یکی چاپ میکند و در خودش نگه میدارد. این کار نفس است که این را مثال اصغر میگویند یعنی نهاینکه نفس مظهر است بلکه مصدر و محل صدور است یعنی از او صادر میشود، خلق میکند، بهوجود میآورد مانند آنچه که در خارج هست.
حالا ما در مقام داوری نیستیم چون خود مرحوم آخوند میآیند بیان میکنند و ما آن قضاوت و داوری را در همان جای خودش میگذاریم گرچه ایشان قبلاً نسبت به این قضیه بحث کردند ولی بعداً هم بحث خواهند کرد. بنابراین دو قضیه دیگر در واقع مشخص است که چیزی در ذهن نیامده که حالا انطباق کبیر بر صغیر باشد یا ورود شیء مجرد بر ماده باشد یا ماده بر مجرد باشد. نه، نفس یک ارتباطی با عالم مثال برقرار میکند، خب دیگر چیزی در ذهن نیامد! نفس میآید از خودش میسازد؛ مانند آنچه که در خارج هست میسازد و چیزی دیگر بر چیزی منطبق نیست. مثل اینکه بنده مانند این کتاب یک کتاب درست بکنم خب این کتاب و آن کتاب دوتاست. مانند او میآیم در ذهن خودم درست میکنم همانطوریکه بچهها درست میکنند. بچه میگوید که آقاجان من دیدم یک کبوتر داشت میرفت و دوتا کله داشت. مگر نمیگویند؟! بچهها قوۀ متخیلۀ قوی دارند. بچه که هیچ بزرگها هم همینطور هستند!! وقتی که قوۀ متخیله قوی بشود خب میآید میسازد و درست میکند. انیاب اغوال درست میکند، غول درست میکند و میگوید که غول دیدم. فرض کنید اگر به او بگویید که دستت را بخواهی در پریز برق بکنی لولو تو را میخورد، واقعاً یک لولویی را با مدراکات خودش به شکل مهیب تجسم میکند بهطوریکه اگر به او بگویند که آن لولو را بکش، یک چیز عجیب و غریبی روی کاغذ میآورد. خب واقعاً بچه احساس میکند و دروغ هم نمیگوید.
لذا ما روایت داریم: وقتی که بچه میآید یک چیزی را به شما میگوید، در سرش نزنید، بگویید که بله، درست است. چون بچه که نمیفهمد! بچه خلق میکند و وقتی خلق کرد...
من الآن خودم صوری در دوران طفولیت در ذهن من هست که هرچه از والده و والد سؤال میکردیم میگفتند که وجود خارجی نداشته است.
... نیّتی از امام زمان دارد، امام زمان را هم یک آدم بزرگی میداند یک آدم چیزی میداند. درخت را هم چیز میداند. مثلاً در عالم خیال خودش از آن آسمان آمده و دارد از آن بالا نگاه میکند و واقعاً میگفت، من نشسته بودم میگفت که نگاه کنید نگاه کنید امام زمان بالای درخت نشسته و... این بچه درست میکند یعنی خلق میکند.
مرحوم آخوند میفرماید که ذهن انسان هم همین است منتها حالا آن یک چیز دیگر خلق میکند اما ما نه، ما آنچه را که به حساب خودمان و حساب متعارف منطبق با خارج است خلق میکنیم. بنا بر این دو نظر دیگر اشکال ثانی وارد نمیشود. اشکال ثانی در آن جایی است که شبح خارج بخواهد بیاید که یا ورود ماده بر مجرد است که قوۀ خیال باشد یااینکه بر آن روح بخاری که انطباق کبیر بر صغیر باشد، دراینصورت اشکال وارد میشود ولی بنا بر این توضیح دیگر اشکال وارد نمیشود. البته مطالب باز هست إنشاءالله برای جلسات بعد باشد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد