640

حقیقت فصل و جایگاه آن در نفس ناطقه

تبیین تفاوت آثار وجودی با هویت مجرد انسانی

13969
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فصل» در فلسفه و تمایز آن از آثار و عوارض خارجی می‌پردازند. بحث با این محور آغاز می‌شود که فصل، حقیقتِ مجردی است که مبدأ آثار و عوارض گوناگون بر یک موجود است و نباید با نمودهای مادی و متغیر آن در عالم خارج خلط شود. استاد با نقد نگاه عوامانه به هویت انسان، بر این نکته تأکید می‌کنند که نفس ناطقه و حقیقتِ فصلیِ انسان، وابسته به بدن عنصری نیست و پس از انتقال به عوالم دیگر، مسیر کمال و فعلیت خود را ادامه می‌دهد. در ادامه، با استناد به مقام اولیاء الهی و حضرت رقیه (س)، این پرسش پاسخ داده می‌شود که چرا دیدگاه ما نسبت به مقامات معنوی باید از سطح ظواهر مادی فراتر رود. در نهایت، تفاوت اشراف نفس در دنیا و آخرت و معنای دعای «رب زدنی فیک تحیراً» در پرتو علم کلی و ظهورات اسماء الهی بررسی می‌شود.

/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۴۰

1
  • درس ششصد و چهلم

  • بحث در شناخت فصل (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • ‌روزی خدمت مرحوم علامه طباطبایی ـ رضوان ‌الله‌ تعالی‌ علیه ـ رفته بودیم خدا ایشان را رحمت کند روزهای پنجشنبه و جمعه جلسه داشتند و روز جمعه‌ای در فصل زمستان بود و خیلی‌ها نیامده بودند، چهار پنج نفر بیشتر نبودند ما هم نخود وسط آش بودیم می‌رفتیم و می‌نشستیم! آن‌موقع سن ما هم کم بود حدود هفده سال داشتم. روزهای دیگر خیلی‌ها می‌آمدند؛ آقای سبحانی می‌آمد،‌ آقای محمدی گیلانی و اینها می‌آمدند، از همه فسقلی‌تر ما بودیم و خودمان را آدم حساب کرده بودیم. آن‌وقت ما لحیه هم نداشتیم که خودمان را صاحب لحیه بدانیم، هر کسی می‌آمد لحیه داشت؛ لحیه‌های طویله و عریضه! ولی ما بی لحیه بودیم و به‌درد قزوینی‌ها می‌خوردیم!

  • خلاصه آن روز کسی نیامده بود، بقیه ظاهراً به مسائل مهم‌تر ـ روز جمعه و استمالت و از این حرف‌ها ـ پرداخته بودند! مرحوم علامه خیلی اهل شوخی کردن نبود ولی آن روز خیلی سرحال بود و شوخی هم می‌کرد، لابد دید که مجلس تازه دارد مخلّیٰ بالطبع می‌شود و دیگر خبری از لحیه‌ها نیست لذا شروع کردند به شوخی کردن. قضیۀ شریعتی پیش آمد و ایشان گفتند که ما نامه‌ای دادیم و در آن نامه نوشتم که مطالب ایشان انحراف دارد و با موازین اعتقادی و آثاری که وارد است تطبیق نمی‌کند، ـ نوشتۀ ایشان هم الآن هست ـ بعد از چند روز برای ما نامه‌ای از طرف یکی از مبلغین شریعتی آمد و در آن نامه از اول تا آخر به ما فحش داد! از اول تا آخر، بله!

  • این قضیه گذشت و ایشان گفتند که آن شخصی که این نامه را نوشت هم از مطالب اطلاعی ندارد این را در یک جمعی گفته بود، آن فرد هم مشخص بود که چه کسی است، این را آقای ... برای من گفت، من خودم نبودم چون این قضیه بعد اتفاق افتاد. می‌گفت که روزی پیش مرحوم علامه ـ رضوان ‌الله‌ تعالی‌ علیه ـ بودیم ایشان گفتند که من داشتم جایی می‌رفتم ـ ظاهراً بعد قبرستان بود که جوی آبی بوده و آن‌طرفش باغ انار بود ـ گفتند: همین‌که من رسیدم و می‌خواستم رد بشوم طلبه‌ای آمد و گفت که آقا شما راجع ‌به آن شیخ کذا همچنین حرفی زدید؟! ایشان گفتند که بله من گفتم، بعد او به من گفت: ترکِ خر! و من را داخل جوی آب پرت کرد به‌طوری‌که عمامه‌ام افتاد و بعدش شروع به خندیدن کرد و می‌گفت که حقت است و مستحق هستی! از این کارها می‌کردند، بعد همین آقا رئیس کجا می‌شود و درس اخلاق می‌دهد! مزیّت اینها این است، خلاصه قضیۀ خطر جدی شد.

جلسه ۶۴۰

2
  • تفاوت آثار خارجی شیء با حقیقت و هویت آن

  • و قَد تَحقَقَ عندَهُم أنَّ الشی‌ءَ الوُحدانی لا یَندَرِجُ تَحتَ مَقولَتَین إلا بِالعَرَض بَلِ الفَصلُ الحَقیقَة هوَ الَذی لَهُ مَبدَأُ هذِهِ الأُمور و هكَذا فی نَظائِرِه فَكُلُّ مَعنَى إذا اعتُبِرَ مَعَهُ مَعنَى آخَر فَإن كانَ مِمّا یُغایِرُهُ بحَسَبِ التَحَصُّلِ و الوجود فَذلِكَ المَعنى لَیسَ فَصلاً لَه ـ بَل عَرَضاً خارِجاً عَنه و إن كانَت المُغایِرَةُ بَینَهُما باعتِبارِ الإبهامِ وَ التَحَصُّل كانَ فَصلاً.1

  • بحث در مسئلۀ فصل و حقیقتش با حقیقت فصل و اتحادش با جنس بود كه عرض شد آنچه را كه ما فصل مى‌دانیم واقعاً فصل آن شی‌ء نیست بلكه آثار خارجى او است و آثار با خود آن حقیقت و ماهیت و هویت متفاوت است و این مسئله مسلّم است كه شى‌ء وحدانى لا یَندَرِجُ تَحتَ مَقولَتَین یك شی‌ء واحد مِن حیث إنَّه واحد نمى‌تواند در تحت دو مقولۀ مختلفة الحقیقه و ‌الماهیه قرار بگیرد إلا بِالعَرَض یعنى حقیقت و ماهیتش مصداق براى آن مقوله نیست. بله، ممكن است بالعرض، مقولتین یا مقولات مختلفه بر او عارض بشوند ولكن خودش یك حقیقت و ماهیت دیگرى دارد.

  • بَلِ الفَصلُ الحَقیقَة هوَ الَذی لَهُ مَبدَأُ هذِهِ الأُمور؛ فصل مبدأ این امور متعدده و متفاوته و معروضیت براى مقولات مختلفه است و به‌واسطۀ فصل است كه این مقولات مى‌توانند با اختلاف خودشان عارض بر این‌ حقیقت و ماهیت بشوند.

  • و هكَذا فی نَظائِرِه ... در نظایرِ فصل هم مسئله همین‌طور است، مسئله فقط اختصاص به فصل ندارد. فَكُلُّ مَعنَى ... هر معنایى را شما بخواهید تصور بگیرید مثل نوع یا جنس یا حقیقت فصلیه، هر موضوعى إذا اعتُبِرَ مَعَهُ مَعنَى آخَر اگر معناى دیگرى با او معتبر باشد فَإن كانَ مِمّا یُغایِرُهُ بحَسَبِ التَحَصُّلِ و الوجودِ فَذلِكَ المَعنى لَیسَ فَصلاً لَه ـ بَل عَرَضاً خارِجاً عَنه ـ اگر این به‌حسب تحصل و وجود است كه مغایرت با او دارد! یعنى این معنا خودش فى‌حدّ‌نفسه اقتضاء معناى دیگر را نمى‌كند بلكه از باب تحصّل و وجود است یعنی چون در خارج وجود پیدا كرده طبعاً این معانى مختلفه بر او حمل و عارض مى‌شود مثلاً انسان یا حیوان فى‌حدّ‌نفسه اقتضاء آكلیت و حركت و اقتضاء عروض اعراض متفاوته از كیفیات و كمیّات را ندارد. ماهیت و مصداق انسان فى‌حدّنفسه اقتضاء این عوارض را ندارد و فقط همان مصداقیت براى حیوانیت است ولى شما مى‌بینید عوارض مختلفى در عالم وجود بر او حمل مى‌شود؛ مى‌خورد، مى‌خوابد، راه مى‌رود و نسبت به یك موضوع علم یا جهل پیدا مى‌كند، جهل مركب پیدا مى‌كند چون خود او یك مرحلۀ علم است یعنی در واقع همان اعتقاد است، هیچ‌کدام از اینها جزء فصلیت و ماهیت انسان نیستند ولكن به‌حسب وجود، عوارض بر او عارض مى‌شوند خب این معنایی كه اعتبار شده است عَرَض است و داخل در حقیقت او نیست‌.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 25.

جلسه ۶۴۰

3
  • و إن كانَت المُغایِرَةُ بَینَهُما باعتِبارِ الإبهامِ وَ التَحَصُّل كانَ فَصلاً ... اگر مغایرت بین اینها به اعتبار ابهام و تحصّل است یعنى آن معنایى كه در این ذات اخذ مى‌شود آن معنایى نیست كه فقط در وجود بخواهد بر این هویت خارجیه‌ حمل بشود. نه! اصلاً در نفس تصور این ماهیت آن معنا هم اعتبار مى‌شود منتها وقتى كه شما مى‌خواهید این اعتبار را توضیح بدهید و شرح و معنا کنید این معانى را بر او حمل مى‌كنید؛ وقتى مى‌گویند كه انسان چیست؟ شما فصل انسانیت را براى این انسان توضیح مى‌دهید و آن عبارات و مفاهیمى را كه درقبال انسان نه نفس انسان استعمال مى‌كنید همان فصل است كه الآن دارد توضیح پیدا مى‌کند مثلاً در نفس ناطقۀ آدمى شما مى‌گویید كه حقیقةٌ قابلةٌ لإدراكِ الحَقایقِ الكُلیَّة فرض كنید و التَجَرُد التام و القُربُ إلى مَبدَئِهِ و ربطٌ إلى مَبدَئِهِ و فاعِلِه این مسائلى را كه شما در اینجا دارید مطرح مى‌كنید هركدام از اینها یك مفهوم و ماهیتى دارد كه آن ماهیت خود فصل نیست چون معنا ندارد كه برای یک فصلى ده‌تا لغت وضع شده باشد؛ تقرّب، تجرّد، مبدأ، استعداد و ادراكِ علومِ کلیه هیچ‌کدام اینها فصل نیستند ولكن این مفاهیم و عبارات را شما در تبیین و توضیح فصل آوردید و این افتراق بین موضوع و محمول در ابهام و تحصلِ است و افتراق در توضیح است ولى شی‌ء دیگرى در اینجا نیست، این دیگر عوارضى نیست كه بخواهد به‌وجود برگردد و وجود خارجى اقتضاء این ظهور را مى‌كند. خود همین حقیقتِ فصلیِ انسان داراى خصوصیاتى است كه به وجود خارجى او بر‌نمی‌گردد بلکه به خود ذات او برمى‌گردد لذا ما مى‌بینیم وقتى كه انسان از این دنیا مى‌رود گرچه وجود خارجى ندارد و وجود مثالى پیدا مى‌كند ولكن این معانى و عباراتى كه براى فصلیت او ذكر شده است در آن عالم هم همراه او است یعنى همان سیر و جنبۀ تبدّل به فعلیت‌ها، همان ارتقاء، تجرد و ادراكات علومِ کلیه در آنجا هم است.

جلسه ۶۴۰

4
  • عدم اختصاص دعای «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» به زمان حیات رسول الله

  • خود رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم هم مى‌فرماید: «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً»1 این «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» اختصاص به زمان حیات رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم [ندارد] كه بگوییم: از عوارض وجود است بلكه در همۀ اطوارِ وجودِ این حقیقتِ ادراكِ معانىِ کلیه با نفس انسان معیت دارد. الآن هم رسول خدا داراى ادراك حقایق کلیه است و هنوز هم مستدعى این «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» است، نه‌‌اینکه الآن كه به آن دنیا رفته دیگر تحیّرش تمام شده و به مقام فعلیت تام رسیده است و دیگر هیچ شائبه‌اى از شوائب وجود بر رسول خدا مخفى نیست. نه، تا ذات الهى لایتناهى و مطلق است این «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» هم وجود دارد و هروقت آن ذات الهى به حد یقفى رسید آن موقع دیگر استدعاى رسول خدا هم تمام مى‌شود! آن ذات هیچ‌گاه تمام نخواهد شد و آن استدعا هم هیچ‌گاه تمام نخواهد شد!

  • تساوی ادراك حقایق براى رسول الله در زمان حیات و ممات

  • الآن ادراك حقایق براى رسول الله مثل ادراك زمان حیاتش است تفاوتى ندارد منتها آن موقع با آن بدن عنصرى و مادى بود الآن با بدن مثالى است و در روز قیامت، تجرد بیشتر هم مى‌شود ولی تفاوتى از نقطه‌نظر نفسِ ناطقه ندارد بلکه آنچه كه در اینجا تفاوت داشته است بدن عنصرى این نفس ناطقه است نه همان حقیقتِ نفسیت و فصلیت! فصلیت، فصلیت دارد؛ چه در این دنیا باشد آن نفس ناطقه فصلیت براى انسان است یا از این دنیا به دنیاى دیگر برود و لباس خود را عوض كند باز آن نفس ناطقه وجود دارد و یا عالم برزخ را تبدیل به عالم دیگر بكند باز آن نفس ناطقه وجود دارد و آن آثار نفس ناطقه و لوازم و ملزومات نفس ناطقه که ادراك حقایق است چه در این دنیا باشد و چه در عالم برزخ و مثال باشد و چه در عالم دیگر باشد همیشه هست و این‌طور نبود كه نفس ناطقه در این عالم اقتضاء ملزوم خود را به‌واسطۀ حضور در این عالم بكند، حضور در این عالم صرفاً براى كسب فعلیت بود که آن‌هم در تحت‌ شرایط خاص بود.

    1. الفتوحات المكّیه، ج 1، ص 271 و 272.

جلسه ۶۴۰

5
  • امکان به فعلیت رسیدن نفوس در عوالم دیگر غیر از دنیا

  • چه‌بسا افرادى كه در این عالم به آن فعلیت‌ها نمى‌رسند و فعلیت‌ها را پس از انتقال در آن دنیا به‌دست مى‌آورند مثل آن بچه‌اى كه در سن پنج‌سالگی از دنیا مى‌رود و در این دنیا قابلیت رسیدن به فعلیت را ازدست مى‌دهد نفس ناطقۀ او در آن دنیا به آن مراتب كمالیۀ خودش خواهد رسید.

  • مقام حضرت رقیه و علی‌اصغر علیهماالسّلام

  • الآن شما نگاه كنید افراد در سوریه به حرم حضرت رقیه علیها‌السّلام مى‌روند و در آنجا خطاب و صحبتشان با این حضرت چگونه است؟ می‌گویند که طفلى را در اینجا دفن كردند و این طفل هنوز به آن مراتب فعلیت نرسیده و از این دنیا رخت بربست، درحالى‌كه در این زیارتى كه انسان مى‌كند نباید زیارت یك طفل را درنظر بیاورد بلکه باید با این دیدگاه که ایشان یك انسان كامل و یك عارف بالله و یك فرد متحقق به فعلیات ولایت کلیه است به زیارت برود و در آنجا زیارت بكند. ما كه به حرم سیدالشهداء علیه‌السّلام مى‌رویم، آنچه كه در آنجا هست یكى خود سیدالشهداء و یكى هم حضرت علی‌اکبر و دیگرى ـ بنا بر روایات ـ حضرت على‌اصغر است.1 آن توجهى كه زائر در حرم سیدالشهداء به امام حسین و حضرت على‌اكبر و حضرت على‌اصغر مى‌كند چه توجهى است؟ توجه به یك پدر و یك پسر بزرگ‌تر و یك بچۀ شیرخوار است ولى آیا الآن هم هنوز شیرخوار است؟! خب شیرخوار در آن زمان بود حالا اصلاً هزار و چهارصد سال گفتن غلط است چون این بحث و بحثِ زمانى نیست، در زمانى كه این طفل یعنی عبدالله رضیع را به شهادت رساندند چندماهه بود. بسیار خوب ولى آیا هنوز هم چندماهه باقى مانده است؟! این مدتى كه عالم برزخ را طى كرده در همان چندماهگی است؟! در همان استعداد محض هست و حركت و ترقى نكرده است؟! فعلیتى براى وى به‌وجود نیامد؟! خب اینكه اتلاف عمر و سرمایه و اتلاف هدف و غایت از خلقت است كه یك نفر در این دنیا مى‌آید و استعداد دارد كه على‌اكبر دیگرى بشود خب‌ سیدالشهداء یك فرزندشان حضرت سجاد علیه‌السّلام بود كه مقام امامت داشت و یكى حضرت على‌اكبر بود كه تالى‌تلو امام بود و یكى هم همین عبدالله رضیع بود خب این عبدالله رضیع الآن نمى‌گوید که به من ظلم شد؟! من چرا نباید به این مقام برسم؟! حالا امامت برای دوازده نفر است و ما با آن برادرمان على بن الحسین حضرت سجاد که امام است و مسئله‌اش جدا است كارى نداریم، اما چرا به مقام آن برادرم که تالی‌تلو امام است نباید برسم؟! چرا نباید به این فعلیاتى كه پیدا شد برسم؟! خب سى و چند سال این حضرت على‌اكبر نزد پدر و عمو بودند حتی در زمان امامتِ امام حسن علیه‌السّلام هم تحت تربیت ایشان بوده و بعد خب منتقل مى‌شود. چرا من نباید این‌طور باشم؟! چرا من باید از این دنیا بروم؟! این خلاف این مسئله است. البته ما كارى به ظلم و اینها نداریم بلکه ما به این جهت كار داریم كه بالأخره این هدف و غایتى كه از تحقق خلقت در یك هم‌چنین موجودى كه استعداد و قابلیت براى رسیدن به این مقامات را دارد چرا محقق نشده است؟!

    1. . الارشاد، ج ۲، ص ۱۰۸.

جلسه ۶۴۰

6
  • فصل، یك حقیقت مجرده

  • الآن ما مى‌رویم نگاه مى‌كنیم و مى‌گوییم که بچۀ ‌شیرخوارى در اینجاست خب بالأخره بچه كه بدنش بزرگ نمی‌شود، الآن اگر قبر را نبش كنند بدن یک بچه را می‌بینند که در همان‌جا قرار دارد، نگاه ما نگاهِ یك فرد عامى است و نگاه فردى كه حقیقت نفس و فصل را فقط در بدن عنصرى مى‌بیند است، خب بدن عنصرى كه لحم و عظم است و فصل نیست! فصل یك حقیقت مجرده است كه هیچ ارتباطى با شی‌ء خارج ندارد. آن شی‌ء خارج وقتی که به‌دنیا مى‌آید وزنش یك كیلو است وقتى هم كه به سن شبابی و ریعان عمر و شباب مى‌رسد فرض كنید 140 كیلو وزنش مى‌شود و وقتى هم كه به شیخوخیت می‌رسد پنجاه كیلو یا شصت كیلو وزنش مى‌شود. خب این فصل‌ ناطقه‌اش در اینجا تغییر پیدا كرد؟! یعنى وقتى كه شما با فردى كه الآن 140 كیلو وزنش است صحبت مى‌كنید و همین فرد رژیم گرفت و وزنش را به هفتاد رساند یک‌دفعه فصل ناطقه‌اش نصف مى‌شود و شما نفس و فصل او را دیگر نصفه مى‌پندارید و مى‌گویید که نصف حرف‌هایم را مى‌فهمد؟! آقا این تازه رفته رژیم گرفته دیگر از خنگى درآمده، یك مقدار مخش باز شده ناطقه‌اش یك مقدار تازه رشد كرده، بالا رفته و مطالب را بهتر مى‌فهمد! خب آنچه را که الآن در اینجا با رژیم گرفتن ازدست داد و فردا با خوردن چندتا پلو و خورشت دوباره به‌دست مى‌آورد که نفس ناطقه نیست و فصل نیست.

  • الآن دیدگاه ما نسبت به افراد، دیدگاهِ عوام است. مى‌رویم نگاه مى‌كنیم و می‌گوییم که اى داد، اى عبدالله رضیع تو را كشتند و الآن تو بچه هستى و دلم به حالت بسوزد درحالى‌كه این الآن براى خودش عارفى شده، در آنجا براى خودش ولىّ خدایى شده و تالى‌تلو حضرت على‌اكبر شده و هیچ تفاوتى ندارد.

  • چرا دیدگاه ما باید در آن دیدگاه محقّرانه و كوتاه و متنازل عرفى باقى بماند؟! چرا ما نباید دیدگاهمان در این چیزها تغییر پیدا كند؟! ما این را در حالات بزرگان نسبت به این‌گونه موارد مى‌دیدیم و در این زیارات و در این امكنه، دیدگاه آنها را نسبت به این مقام، کاملاً مشاهده مى‌كردیم.

جلسه ۶۴۰

7
  • یك روز در جلسه‌اى بودیم خیلى از افراد معممین تهران بودند همه صاحب لحیه و امثال‌ذلک و من هم 22 ساله بودم و تازه معمم شده بودم ولی هنوز لحیه پیدا نكرده بودم. خلاصه در آن مجلس یكى از این آقایان كه الآن فوت كرده راجع به كلام یكى از افراد كه اهل علم نبود و در تهران هم مجالسى داشت صحبت می‌کرد، حالا به مشى و مرامش كارى نداریم ولى مطلبى را كه نقل مى‌كرد مطلبِ صحیحى بوده و آن شخص هم از دنیا رفته است. این آقا از قول او نقل مى‌كرد و به طعنه این مسئله را مطرح مى‌كرد که بله، فلانی گفته است كه مقام حضرت رقیه علیهاالسّلام معلوم نیست كه الآن از یك پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم الهى پایین‌تر باشد، این آقا خیلى تعجب مى‌كرد و بقیه هم او را تأیید مى‌كردند، جالب اینجاست كه بقیه هم که تقریباً سى نفر در آن مجلس بودند و همه هم ریش‌سفید بود تأیید مى‌كردند، فقط ریش سیاهشان ما بودیم آن‌هم كه فقط یكى دو سانت بیشتر نبود و با یكى دو سانت ریش نمى‌شود كارى پیش برد و مطلبی گفت! خب ریش خودش خیلى مسئلۀ مهمی است! لِلهیكل قسطٌ مِن الثمن!

  • خلاصه خیلى با تعجب مى‌گفت که این چه حرفى است كه ایشان مى‌زند؟! دستش را هم این‌طوری بالا مى‌برد ـ از عمامه‌اش بالاتر‌ ـ و می‌گفت که آن مقام وحى و مقام نزول جبرائیل كجا و مقام ایشان کجا؟! بله، ما احترام مى‌گذاریم. گفتم که خیلى ممنون مى‌خواستید آن را هم نگذارید، یک‌دفعه همه هاج‌وواج ماندند كه این نخود وسط آش دوباره آمد اظهار لحیه‌اى كرد و بعد او همین‌طوری ماند كه به ما چه بگوید! بعد من آمدم این قضیه را براى مرحوم آقا ـ رضوان ‌الله‌ تعالیٰ‌ علیه ـ نقل كردم. عرض كردم که آن شخصى كه از قول او نقل مى‌كرد و در تهران مجالسى داشت، از دوستان مرحوم آقا و آقاى انصارى بود و فوت كرده است. ایشان (مرحوم آقا) گفتند که چه اشكالى دارد؟! ـ خیلى راحت ـ چه اشكالى دارد كه حضرت رقیه علیهاالسّلام كه دختر سیدالشهداء است مقامش بالاتر از آنها باشد؟!

جلسه ۶۴۰

8
  • ما دیدگاهمان به حضرت رقیه دیدگاه یك دختربچه است ولى اگر ایشان در این دنیا حیات پیدا مى‌كرد و در تحت تربیت بود و زیر سایۀ امام علیه‌السّلام آن مراتب فعلیت را طى مى‌كرد چرا نمى‌رسید؟! چه دلیلى داریم؟! ببینید چقدر راحت ما این‌طوری [دست را بالا می‌بریم و خیلی با غلظت می‌گوییم] آن مقام وحى! این قضیه خیلى بالا رفت، مقام وحى كجا و مثلاً حضرت رقیه كجا؟! نه، آقا‌جان این حرف‌ها نیست معلوم نیست كه اگر الآن حضرت موسى و عیسى‌ زنده بودند به زیارت حضرت رقیه نمى‌رفتند و بلكه هر روز هم مى‌رفتند و هر روز از او استدعاى تَقرب إلى الله را أزیَد فَأزیَد مى‌خواستند. چه ‌كسى این حرف‌ها را زد؟! حالا چون این دختر امام حسین علیه‌السّلام در سن سه‌سالگى است تمام شد؟! یااینكه مطلب خیلى بالاتر از این حرف‌هاست.

  • ما نفس ناطقه و فصلیت را فقط منحصر در یك نمود خارجى گرفتیم و بعد در آن حقیقت درماندیم! اگر آن فصل ناطقه را فصلى بگیریم كه بدانیم او مربوط به‌وجود خارجى نیست بلكه جداى از این، یك تعیّنى براى خودش دارد، به این اشتباهات مبتلا نمى‌شویم. ببینید چقدر مطالب و دیدگاه‌هاى انسان فرق مى‌كند. واقعاً خدا صدرالمتألهین را رحمت كند، كسانى كه اینها را نمى‌خوانند به این مطالب دچار مى‌شوند و گیر مى‌افتند. البته باید بخوانند و بفهمند و به‌كار بیندازند و صرف خواندن نیست چون خیلی‌ها خواندند و دیدیم که ... و چقدر این مطالبى كه هست فكر و فهم انسان را باز مى‌كند و انسان را نسبت به آن واقعیات روشن مى‌كند و در مسائل عملىِ انسان هم تأثیر دارد.

  • تلمیذ:... اگر نفس ناطقه همان نفس است، دیگر در زمان حیات در دنیا یا بعد آن چه فرقی می‌کند؟

  • استاد: فرقی نمی‌کند.

  • تلمیذ: ولی شما قبلاً آورده‌اید كه اشراف پیامبر بعد از مرگ بیشتر مى‌شود توجیه این مطلب چگونه است؟

  • استاد: نسبت به نفس ناطقه درست است. نفس ناطقه یك حقیقت مجرد است ولى آن حقیقت مجرد محدود به یك حدودى مطابق با تعلقش به نفس، تعلقش به بدن و نفس دانیه كه متعلقِ بدن است می‌باشد. این سرى محدودیت‌هایى را كه دارد آن جنبۀ فعلیت و تجرد را نسبت به به‌كارگیرى اقتضائاتِ خودش آن‌طور كه بایدوشاید ندارد، ببینید این تعلق نفس نسبت به بدن یك سرى محدودیت‌هاى را ایجاد مى‌كند. مثلاً شما وقتى كه دلتان درد مى‌كند با آن دل درد بخواهید نماز بخوانید حضور قلبتان بیشتر است یا وقتی درد نمی‌کند؟! گرچه حالا به مقام عرفان هم برسید و به مقام فنا و بقاء هم برسید وقتى دل درد مى‌كند این درد بالأخره براى انسان نسبت به آن وضعیت یك محدودیتى مى‌آورد، وقتى كه انسان در این دنیا اشتغالى دارد آن اشتغال خواهى‌نخواهى محدودیتى خواهد آورد و این لازمۀ تعلق نفس به بدن است. وقتى كه نفس این تعلقات را ازدست داد دیگر نه دل دردى دارد، نه سردردى دارد، نه بگیر بگیر دارد، نه تشویش و دغدغه‌اى دارد كه الآن فلان چیز چه خواهد شد؟ همین تعلق نفس ناطقه به بدن او را از دایرۀ انبساط و بهجت تام بیرون مى‌آورد و محدود به بعضى از حدود و لوازم وجودیۀ این دنیا مى‌كند، چون در این دنیا محدود به این امور است خواهى‌نخواهى آن وضعیت انبساط تام را نخواهد داشت.

جلسه ۶۴۰

9
  • تلمیذ: ...

  • استاد: ببینید بحث اشراف و اینها بحثى است كه مربوط به اطلاع انسان نسبت به احكام كلیه و احكام تكلیفیه و انطباقش با موجودات خارجیه در هر زمان و در هر مكانى مى‌شود. این یك بحث است و بحث دیگر بحثى است كه خود صفات و اسماء ربوبى آیا داراى محدودیت هستند یا نیستند؟! آن یك مطلب دیگر است. فرض كنید كه الآن من در این اتاق هستم آنچه را كه الآن در این اتاق مى‌بینم آیا واقع هست یا نیست؟ الآن بیرون از این اتاق نیستم ولى آنچه كه در این اتاق هست، این اتاق الآن محدود به یك دیوار در آنجا و یك دیوار در اینجا و این دو مستطیلى است كه مثلاً هفده متر مساحت این اتاق تشکیل می‌دهد. خبرى از صحن فیضیه ندارم كه الآن آنجا چه خبر است، آیا من نسبت به آنچه كه در این اتاق الآن هست ـ گرچه من بیرون نرفتم و اطلاع وسیع‌ترى نسبت به فضاى این مدرسه، درخت‌هایش، حوضش، آبش، باغچه‌ها و اینها ندارم ـ جاهل هستم یا عالم هستم؟! صحبت ما در این است. آن ‌کسی كه مى‌گوید: جغرافیا، ما داریم در محدودۀ این اتاق صحبت مى‌كنیم، برای كسى كه الآن در این اتاق هست فرقى نمی‌کند که این كاغذ در اینجا باشد یااینكه در این‌طرف دستگاه‌ها باشد، در هردو طرف دارد كاغذ را مى‌بیند، این كاغذ الآن در اینجاست بعد حركت كرد به اینجا رفت، این چه كارى به صحن فیضیه دارد؟! اشرافى كه یك ولىّ خدا دارد مى‌كند نسبت به مطالبى كه در این عالم وجود اتفاق مى‌افتد و نسبت به حقایقى كه بعد هست و مصالحی که هست و اشرافى كه بر نفوس دارد و آن سعه و استعدادهایی كه بعد پیدا مى‌شود و منطبق بر آن سعه‌ها و استعدادها باید تكلیف بیاورد همۀ اینها آن چیزى است كه شما در این اتاق دارید مى‌بینید و این چه فرقى در اینجا وجود دارد؟! چه جهلى در اینجا وجود دارد؟! حالا نسبت به صحن فیضیه بنده اطلاع ندارم، به این اتاق چه ربطى دارد؟! آنچه را كه در این اتاق هست [را می‌بینم] الآن ایشان در اینجا نشسته‌اند، ایشان در اینجا نشسته‌اند و همین‌طور یکی‌یکی و بعد به اینها ختم مى‌شود، این از افرادى كه در اینجا هستند. كتاب‌هایى كه دارند، وسائلى كه در اینجا هست، سنگى كه هست، ساعتى كه هست، در محدودۀ این اتاق آیا جهل وجود دارد یا ندارد؟ پیغمبر این است‌.

جلسه ۶۴۰

10
  • تلمیذ: ...

  • استاد: ببینید صحبت اینكه اشراف بیشتر است، اشراف چیست؟! آیا اینكه اشراف بیشتر است از محدودۀ تربیت خارج است یا نه؟ آن اشراف بالاتر به آن میزانِ براى تربیت و علم چه ارتباطى دارد؟

  • تلمیذ: عرض من در مشیت و اراده است که فرمودید تمام عرفا و اولیاء و انبیاء الهی اطلاع بر مشیت الهی دارند، چطور می‌شود شخصی که از این دنیا رحلت می‌کند اطلاعش بر مشیت و اراده بیشتر می‌شود؟

  • استاد: ببینید اطلاع بر مشیت در هر دو جا هست و یكسان است، این‌طور نیست كسى كه از اینجا برود در جاى دیگر آن احاطه‌اش یك مرتبه بالا برود و امر جدیدى پیدا بشود، احاطه‌اى كه فرد نسبت به مشیت پیدا مى‌كند این احاطه به رفع مانع و رفع حاجب است. مثالی كه براى شما زدم مثال خوبى بود! ببینید شما الآن در یك حالت توجه هستید، علم، استعداد، هوش، ذكاء و آن خصوصیات نفسانى شما براى ادراك علوم یک محدودیت خاصى دارد و در آن محدودیت شما مى‌توانید از علوم استفاده كنید تا جایى كه آن محدودیت‌ها به شما اجازه بدهد، این هست یا نیست؟! این آمادگى را هركدام از ما داریم كه با توجه به آن استعداد و فهمى كه داریم كتاب اسفار را كه باز مى‌كنیم بتوانیم بفهمیم، فصوص محى‌الدین را كه باز مى‌كنیم بتوانیم بفهمیم و مسئلۀ ریاضى را نگاه مى‌كنیم بتوانیم حل بكنیم درست شد؟! اینها همه بستگى به آن میزان و قدرتى است كه هر شخصى یك مقدار از آن میزان و قدرت را دارد، حالا یكى این مسئلۀ ریاضى را در یك ساعت حل مى‌كند، یكى در نیم ساعت حل مى‌كند و یكى هم در یك دقیقه حل مى‌كند. هر کدام از این سه مرتبه‌ای که در اینجاست برحسب آن موقعیتى كه دارند مى‌توانند به این مطلب دسترسى پیدا بكنند. آن كسى كه مسئلۀ ریاضى را در یك ساعت حل مى‌كند به‌واسطۀ رفتن از این دنیا به آن دنیا یک‌دفعه به نیم ‌ساعت تبدیل نمى‌شود بلکه همان یك ساعت است. شخصی كه در نیم‌ ساعت حل مى‌كند به‌واسطۀ رفتن به آن‌ دنیا یك دقیقه نمى‌شود و همان نیم ساعت است و شخصی كه یك دقیقه حل مى‌كند هم همان یك دقیقه است پس فرقش چیست؟ فرقش در این است که شما الآن این مسئلۀ ریاضى را که در نیم ساعت حل مى‌كنید در چه شرایطى حل مى‌كنید؟ در شرایطى كه سردرد نداشته باشید و غذا زیاد نخورده باشید اما اگر صبح یك كله‌پاچه با سه‌تا نان سنگك تناول فرموده باشید نه‌تنها مسئلۀ ریاضى را حل نمى‌فرمایید بلكه سلام‌وعلیك با رفیقتان را هم یادتان مى‌رود! شیخ را سید و سید را شیخ مى‌بینید، چشم‌هاى یك طور دیگر دارد كار مى‌كند، قاعدۀ مسئله و ریاضى حل كردن، نان و پنیر خوردن به مقدار كم است نه یكی دو دست كله‌پاچه و امثال‌ذلک، بله استعداد براى نیم‌ ساعت را دارید ولى این استعداد كى بروز مى‌كند؟! وقتى كه سردرد و دل‌درد نداشته باشید، گرفتارى نداشته باشید، خبر بدى به شما نرسیده باشد و اشتغال فكرى نداشته باشید و اگر مجموع این مطالب رفع بشود، مزاج و فكر در شرایط آمادۀ براى حل باشد شما این مسئلۀ ریاضى را نیم‌ساعته حل خواهید كرد. درست شد؟! این را استعداد نفس ناطقه براى حل مسئله و مطلب علمى مى‌گویند. حالا اگر شما خوردن قرص معده را فراموش کنید و همین‌كه خواستید مسئله را حل كنید دل‌درد گرفتید چه مى‌شود؟ حل نمى‌شود، قضیه این است.

جلسه ۶۴۰

11
  • آن پیغمبر و اولیاء خدائى كه در این دنیا هستند همان‌هایى هستند كه در همان مرتبه‌اند حالا یا یك دقیقه حل مى‌كنند یا نیم‌ساعته حل مى‌كنند یا یك‌ساعته یا ده‌ساعته یا صدساعته، آنجا چیزى اضافه نمى‌شود؛ یعنى رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم كه الآن از این دنیا رفته اشرافى كه برای ایشان هست به معناى این نیست كه الآن بر مصلحت واقعیه اشراف دارد و در آن موقع نداشت، نه‌اینکه در آن موقع كه در دنیا بوده عمرو را فرد عادلى مى‌دید حالا كه در این دنیا آمد مى‌بیند فاسق است، نه‌اینکه در آن دنیا كه بوده براى تربیت او یك دستور بود حالا كه اینجا آمد بگوید که من اشتباه كردم یك دستور دیگر بدهد، همۀ اینها باطل است.

  • آنچه را كه نفس رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نسبت به مقام مشیت و ارادۀ پروردگار در دنیا مى‌دید همان را بدون هیچ كم‌وزیاد در آخرت مى‌بینید ولكن از باب اینكه خود نفس بودن در این دنیا و تعلق به بدن و امثال‌ذلک یك عایق است [قضیه فرق دارد].

  • مرحوم آقاى انصارى ـ رضوان ‌الله‌ تعالیٰ‌ علیه ـ مى‌فرمودند چه خبر است؟! چقدر در دنیا بمانیم! این دنیا را هم دیدیم که یا گرفتارى است یا قرض است یا مرگ است یا غصۀ این است یا غصۀ آن است، اینها را هم دیدیدیم دیگر براى چه بمانیم؟! ایشان اواخر عمر مى‌فرمودند که براى چه گوسفند نذر مى‌كنید و دعا مى‌كنید كه من بهتر شوم؟! دارید مى‌بینید دیگر آقاى آقا سیدمحمد حسین باید برود از تهران براى ما دكتر به همدان بیاورد، دكتر قلب و دكتر اعصاب بیاورد و...

  • خب حالا كسى كه در آن دنیا مى‌رود آیا فشارخون و قلب و اعصاب دارد؟! دیگر ندارد، كسى كه در آن دنیا مى‌رود دیگر گرفتارى و مرگ‌ومیر اینها دارد؟ اینها را دیگر ندارد، این عایق‌هایى كه از توجه نفس به آن سمت كم مى‌كند و به‌واسطۀ تعلق نفس، به این سمت متوجه مى‌كند همه برداشته مى‌شوند، این را اشراف بیشتر مى‌گویند، نه‌اینکه نسبت به خود فرد و مصالح خود شخص الآن طرز فكرش و برداشتش عوض مى‌شود، این حرف‌ها نیست. اصلاً در آنجا «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» از اینجا بیشتر است به‌خاطر همین مسئله است. این «أرِحنا یا بِلالُ»1 برای كجاست؟ مگر پیغمبر در آن مقام نیست پس «أرِحنا یا بِلالُ» براى چیست؟! معنایش چیست؟!

    1. مفتاح الفلاح، ج ۱، ص ۱۸۲.

جلسه ۶۴۰

12
  • معنایش این است كه منِ رسول خدا حالم فرق مى‌كند كه آیا تنها در کنار كوه باشم و هیچ كسی با من ارتباط نداشته باشد یااینكه صبح هنوز از خواب بلند نشده آن دوتا یابو عمر و ابوبكر درب می‌زنند و تشریف مى‌آورند در منزل و مطالب مطرح مى‌كنند، هنوز آنها نرفتند ابوعبیده جرّاح تشریف مى‌آورد، هنوز آنها نرفتند ابوسفیان شرف حضور پیدا مى‌كند، هنوز آنها نرفتند مغیره و فلان و فلان دق‌الباب مى‌فرمایند، صبح تا شب من باید بنشینم قیافۀ نحس این ـ فرض بكنید ـ ثمرۀ عالم خلقت را ببینیم که عمر است و ابوبكر و ابوسفیان! اما على بلند نمى‌شود اینجا پیش من بیاید و بگوید که چیزی می‌خواهم! این حال پیغمبر اگر فرض بكنید كه در آن وضعیت باشد یا در این وضعیت باشد یكى است؟! هیچ تفاوتى نمى‌كند؟! کسی كه الآن مقام جمع و مقام بقاء را با ادراك توحید توأم كرده دلیل نمى‌شود بر اینكه به‌واسطۀ تعلق با نفس و بدن و با این مشكلات، خود را در مضیقه احساس نكند، یعنى اصلاً هیچ تفاوتى نیست؟! اگر این‌طور است پس «أرِحنا یا بِلالُ» یعنى چه؟! اگر این‌طور است پس «إنَّهُ لَیُغانُ عَلَى قَلبِى وَ إنِّى لَأستَغفِرُ اللهَ فِى كُلِّ یَومٍ سَبعینَ مَرَّةً»1یعنى چه؟ آیا این «لَیُغانُ عَلَى قَلبی» الآن هم هست؟ الآن هم در آن دنیا استغفار هست؟! یااینكه این «لَیُغانُ» و استغفار تمام شد؟!

  • لازمۀ بودن در این دنیا خبر بد شنیدن است، این خبر بد شنیدن در آنجا نیست، لازمۀ بودن در این دنیا دل‌درد و سردرد و پادرد است این دل‌درد و اینها در آن دنیا نیست.

  • ملكوت، مافوق زمان

  • تلمیذ:... تأثیر در نفس و استکمال پیامبر دارد؟

  • استاد: خب اینها همه بوده، نه‌اینکه بعد از رحلت بالا رفته است این قضیه‌ای که بعد از رحلت هست در واقع در همان زمان حیات تأثیرش را گذاشته است، چون براى آنها قبل و بعد معنا ندارد. این‌طور نیست كه چون بعد اتفاق بیفتد پس آن موقع بایستى... مثل اینكه یك نفر از دنیا مى‌رود و رفیقش یادش‌ مى‌رود كه براى این بنده خدا صلاة لیلة‌الدفن بخواند بعد از یك هفته یادش مى‌آید مى‌گویند که همان موقع بلند شو بخوان! اینجا دیگر نباید بگویى كه یادم رفت. ثواب آن صلاة الیلة‌الدفنِ یك هفتۀ دیگر را چه وقتی به او دادند؟ همان موقع كه از دنیا رفته به او مى‌دهند چون در آن دنیا آن فعل خارجی مشمول قاعدۀ زمان و متدرج الحصول است اما ملكوتش كه مشمول این قاعده نیست، آن ملكوت الآن هست! فعل خارجى، یك هفتۀ بعد باید اتفاق بیفتد و یك دقیقه این‌طرف و آن‌طرف هم اتفاق نمى‌افتد ولى ملكوتش، مثالش، اثرش، معنویتش و باطنش الآن هست. الآن هست و یك میلیارد سال قبل و بعد، تعابیری عامیانه است، ملكوت مافوق زمان است و هیچ‌وقت دارای زمان نیست.

    1. مستدرک الوسائل, ج 5, ص 320.

جلسه ۶۴۰

13
  • بله، فعلى كه من انجام مى‌دهم آن فعل باید یك هفتۀ دیگر و در روز فلان و در ساعت فلان و در دقیقۀ فلان اتفاق بیفتد ولى آن ملكوتى كه مترتب بر این است... چون فرض بر این است كه این فعل هم اتفاق مى‌افتد نه‌اینکه اتفاق نیفتد، یك وقت می‌گویید که خب اگر اتفاق نیفتد چه؟ خب اگر اتفاق نیفتد پس اصلاً نمازى نخوانده است. فرض ما این است كه متعهد خواهد شد و نماز خوانده خواهد شد.

  • حالا اگر به ما بگویند كه آقا فرض كنید این فعل كه انجام نشده چطور اثرش یك هفته قبل است؟ خب اثر مربوط به ملكوت است. اینها را شما باید به این آقایانى كه در بحث اصولِ ما مى‌آیند و اشكالاتى وارد مى‌كنند بفرمایید كه چطور چیزى را كه در عالم تحقق ندارد انشاء مولا به آن تحقق پیدا مى‌كند؟! حالا إن‌شاء‌الله تتمه‌اش براى بعد باشد.

  • تلمیذ: ... برای به تفصیل درآوردن آن اجمالی که در ذات حق است و آن مقام اسماء و صفات ...

  • استاد: عالم دنیا چیست؟ عالم دنیا همین سنگ، چوب، فرش، استكان، نعلبكى و اینهاست، مگر غیر از این چیز دیگرى هم هست؟! این عالم دنیا مى‌شود. به قول امروزى‌ها ماده را هرچه بود رفتیم كشف كردیم ماتریال را هم به‌دست آوردیم و چیزى ته‌اش نمانده دیگر و هرچه بود دیدیم، خب عالم دنیا این است؛ یك بهار، تابستان، پاییز و زمستان داریم. درختش این‌‌طور است و به بالا مى‌رود و در زمین فرو نمى‌رود، بعضى‌ها به‌جای اینكه بالا بروند در زمین فرو مى‌روند! اینها چیزهایى است كه در دنیا دیدیم و هرچه هم بگذرد همین است، صد سال پیش همین بود، پانصد سال پیش هم همین بود و بعد هم همین خواهد بود. آن مراتب علم و ادراك، مربوط به عوالم كلیه و بروزات اسماء و صفات در عوالم مجرده است لذا امام باقر علیه‌السّلام مى‌فرماید: آن سعه و عظمت عالم دنیا نسبت به عالم برزخ مثل قطره‌اى به دریا است1 به‌خاطر این محدودیت است یعنى این عالم دنیا با این‌همه سعه‌اى كه دارد كه تاكنون كشف نشده است و هیچ‌گاه كشف نخواهد شد، نسبت به عالم مثال مثل یك قطره نسبت به دریا است.

    1. الكافی، ج 8، ص 154، با قدری اختلاف.

جلسه ۶۴۰

14
  • خب اضافۀ بر این، چه چیزى را انسان مى‌تواند به‌دست بیاورد؟! چه نقطۀ مجهولى را در اینجا مى‌تواند به‌دست بیاورد؟! آنچه را كه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم در مقام «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» مى‌فرمودند: مربوط به علم كلى و ظهورات آن است كه آن ظهورات و بروزات علم كلى حتى ممكن است در آن عالم خارج تحقق پیدا نكند و همۀ اینها در نفس رسول الله تحقق پیدا مى‌كند نه در عالم خارجی، عالم خارجی‌اش همین است. آن علم كلى موجب نمى‌شود این درخت سروى كه الآن در اینجاست و سه ‌متر قدش است شش متر بشود، آن همین سه متر خواهد بود. سنگى كه در آنجاست تبدیل به برلیان نخواهد شد و همین سنگ خواهد بود. آن آجرى كه من الآن دارم در این دیوارها مى‌بینم تبدیل به خشت طلا نمى‌شود این آجر تا آخر همین آجر است. آن علمى كه در نفس رسول‌الله ظهور پیدا مى‌كند لایتناهى است و هرچه هست آن است، آجر كه چیزى نیست؛ آجر، آجر است شما كنار مى‌اندازید، حتى جنة ‌الفردوس هم در آن مقام وجود ندارد، آنها همه ظهورات نفس است ظهورات خارجى كه وجودش مشخص است. اصلاً در ظهورات خارجى خود رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم مفیض است، پس چطور ممكن است «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» بگوید؟! خود او مفیض و مُظهِر همین علم در عالم خارج است در همۀ مراتبش اعم از ماده و مثال و سایر اینها است.

  • آن‌وقت آن روایتى كه امام صادق علیه‌السّلام مى‌فرماید:

  • إنَّ اسمَ اللهِ الأعظَمَ عَلَى ثَلاثَةٍ وَ سَبعینَ حَرفاً ...وَ عِندَنا نَحنُ مِن الِاسمِ اثنانِ وَ سَبعونَ حَرفاً وَ حَرفٌ عِندَ اللهِ استَأثَرَ بِهِ فی عِلمِ الغَیبِ عِندَهُ.1

  • آن اسم واحد همان مقام ذات است كه رسول الله آن را «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» مى‌كرد، یعنى ما در مقام انشاء و ظهور و در مقام تفصیل آن مراتب، مظهر هفتاد و دو اسم هستیم اما آن اسمى كه تمام اینها از او نشئت مى‌گیرد همان حقیقت ذات لایتناهى است كه همۀ ائمه و اولیاء به آن سمت توجه دارند، آن چیزى است كه در ظهور و بروز قرار نمى‌گیرد و آن «رَبِّ زِدنى فیكَ تَحَیُّراً» به آن یك اسم برمى‌گردد.

    1. بصائر الدرجات، ج 1، ص 208.

جلسه ۶۴۰

15
  • تلمیذ: ...

  • استاد: این از باب همین نفس هویت و تعیّن است اسم در‌واقع در اینجا به معناى تعین و تشخّص است گرچه آن تشخص، تشخص بدون ظهور باشد.

  • تلمیذ: ...

  • استاد: خب این‌هم جزو برنامۀ ما است. من گفتم براى هر كسى برنامۀ خاصی هست لذا عرض كردم كسى كه در این دنیا كار نكند آنجا به او نمى‌دهند، مى‌گویند که سهم خود را در آن دنیا خراب كردى. براى شخصى این دنیا بیست ‌سال است مى‌گویند که بیست ‌سال در اینجا دادیم بقیه را آنجا كمكت مى‌كنیم، براى شخصى سى‌سال است براى شخصى هفتاد سال است، براى شخصى هم پنج‌سال است، اینها هیچ تفاوتى در این قضیه ندارند؛ یعنى در اینجا در پروندۀ او پنج سال نوشته شده است و این پنج ‌سال را باید در اینجا طی كند و یك روز از این پنج ‌سال نباید كم بشود و اگر كم بشود از كیسه‌اش رفته است گرچه یك بچۀ پنج‌ساله چیزى نمى‌فهمد ولى به همین مقدار بودن در این دنیا ظرفیتى براى آن طرف پیدا مى‌كند. در روایات هم داریم: «فَخُذوا مِن مَمَرِّكُم لِمَقَرِّكُم».1

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج 1، ص: 110.