پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبانی فلسفی پیرامون حقیقت جنس و فصل میپردازند. بحث با تحلیل چگونگی تبدیل ماهیت مبهم به یک حقیقت مشخص و متمایز در خارج آغاز میشود و با تبیین دیدگاه مرحوم آخوند در نفی اجزاء عقلیه در بسائط ادامه مییابد. استاد با بهرهگیری از کلام شیخالرئیس در الهیات شفا، نشان میدهند که تفاوت میان جنس و فصل، تفاوت در دو وجود جداگانه نیست، بلکه تفاوت در مرتبه ابهام و تفصیل است. در ادامه، این مبحث به حوزه معرفت انسانی و مراتب تجرد نفسانی پیوند میخورد و با نقد برخی رویکردهای سطحی در تقلید و شناخت اولیاء الهی، بر ضرورت عبور از کلیات مبهم و رسیدن به حقیقتِ واحدِ ولایت تأکید میشود. در نهایت، جلسه با تبیین این نکته به پایان میرسد که فصل حقیقی انسان، همان میزان تجرد نفسانی و اتصال او به مبدأ هستی است.
درس ششصد و چهل و یکم
بحث در شناخت فصل (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
در اینجا بحثى هست كه ظاهراً توضیح خارجیاش را قبلاً گفتیم. در بحث بعد مرحوم آخوند راجع به نفى اجزاء عقلیه در بسائط صحبت مىكنند كه مسئلۀ جنس و فصل در بسائط خارجیه مثل مقولات، كم، كیف، عرض، اعراض به چه كیفیتى است و چگونه باید در آنجا لحاظ بشود. در مورد مركبات خب مطلب به اینجا رسید كه راجع به آن قدر مشتركى كه بین انواع خارجیه هست مطلب خیلى قابل براى بحث نیست زیرا آن حقیقت مشترك با آن ابهام خودش مىتواند امتیازى بین جنسیت و سایر اجناس بهوجود بیاورد ولكن وقتى كه مسئله دقیق مىشود و تعیّن پیدا كند، اشكال در آنجا پیش مىآید كه آن معیِّن و مقوّم و فصل چه حقیقتى است كه آن ابهام را به تفصیل تبدیل مىكند و آن ماهیت مشتركۀ مبهمه را به یك حقیقت مشخصه و متشخصِ خارجىِ قابل اشاره تبدیل مىكند، صحبت در این است.
ما مىتوانیم براى انواع مختلف، یك شیء مشترك یا ماهیت مبهمۀ مشتركى بیاوریم و بهواسطۀ آن بین این جنس كه انواعى در تحت اوست و بین جنس دیگر اختلاف قائل بشویم لذا خیلى این مسئله قابل توجه نیست. صحبت در آنجایى است كه این مسئله بخواهد مشخص بشود، فرض كنید شما به رفیقتان مىگویید كه فردا شب قرار است یك نفر به منزلمان بیاید خب حالا «این یك نفر به منزلمان بیاید» هر كسى را شامل مىشود. این اهمیت مطلب در اینجا مشخص نشده است، مرد باشد یا زن باشد تفاوتى نمىكند، كاسب باشد یا غیر کاسب باشد تفاوتى نمىكند یك نفر قرار است بیاید حالا داعى براى اكرام متفاوت است و هر كسى داعى خاص به خودش را دارد.
ولى توضیح دیگرى نسبت به این مطلب داده مىشود كه وقتى این فرد مىخواهد بیاید شما حتماً باید بروى و فلان چیز را برایش تهیه كنی، این تصور مىكند این كسى كه دارد مىآید اگر قرار باشد یك فرد عادى باشد، این توصیه را به من نمیكند كه برو مثلاً فلان چیز را بخر، حتماً باید فردى باشد که مقدارى خصوصیتش با افراد دیگر متفاوت باشد كه چنین توصیهای کرده است. بعد یك مقدار که مىگذرد مىگوید: حتماً خودت هم یك ساعت زودتر بیا و برو سماور را روشن كن و چایى آماده كن كه همه چیز آماده باشد. مىگوید که اینهمه افراد آمدند و رفتند ولی این تابهحال همچنین سفارشى به ما نكرده است! كمكم مسئله پیش میرود تااینكه یكمرتبه آن حقیقت معینّه و مشخصۀ شخص معلوم میشود که مثلاً مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىخواهد بیاید که یکدفعه همۀ مافىالضمیر خودش را بهوسیلۀ این قضیه كه حقیقت مشخّصه است براى انسان بیان مىكند.
خب این در مقام فصلیت اعتبارى نه فصلیت حقیقى خارجى كه همان جنبۀ انسانیت باشد بلکه فصلیت امتیازى بین سایر افراد كه همان مسئلۀ احراز مراتب عالیۀ معرفت است ـ نه فصلیت انسانی عادی ـ را مىگذارد در آخر مىآورد و با گفتن او این ابهام تبدیل به یك تشخّص و تعیّن خارجى مىشود و مسئله صورت خارجى پیدا مىكند. بنابراین در تعاریف ما از روى ابهام و اجمال مسئله و مشکلی پیش نمىآید، صحبت در این است كه وقتی آن اجمال و ابهام تبدیل به یك تعیّن و تشخّص خارجى مىشود آنجاست كه باید آن فصل حقیقى و واقعى صورت خارجى پیدا بكند.
یك وقت در زمان مرحوم آقا من در مشهد بودم و صحبت از تقلید و عمل به احكام و امثالذلک بود. در مجلسى بودیم، شخصى كه پانزده سال با مرحوم آقا ارتباط داشت یعنى پانزده سال است كه مطالب را از یك همچنین بزرگى شنیده، در مجالس شنیده، خصوصى شنیده، اتفاقاً پیش ایشان خصوصى هم زیاد مىآمد، مسائل مختلفى شنیده؛ خصوصیات افراد، امتیازات افراد، فرق افراد، مراتب و كیفیت و... همه را شنیده است بعد یكمرتبه در آن مجلس گفت که چه اشكال دارد كه آقاى خوئى از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در این قسمت فقهى مثلاً در عبادات یا طهارات یا در معاملات اعلم باشند و یك نفر از ایشان تقلید بكند و از ایشان هم دستور بگیرد؟!
حالا اسم آن فرد ناقلِ این مطلب را نمىبرم ولی وقتی این حرف را كه زد انگار ما وا رفتیم و در آنجا براى من یك تكان بود؛ تكانى بود كه عجب! پس یك همچنین مطالبى هم در دمودستگاه مرحوم آقا پیدا مىشود! افرادى كه پانزده سال با ایشان ارتباط داشتهاند و صحبتها و مطالب ایشان را شنیدهاند و مراتب مختلف را تصور كردند حالا بعد از پانزده سال شخص همچنین تعبیرى مىكند که خب حالا مثلاً آقاى خوئى نسبت به ایشان اعلم باشند مگر اشكالى دارد؟! اصلاً تو مىفهمی علم چیست و اعلمیت به چه مىگویند؟! تو مثلاً با این تعبیرى كه مىآورى میخواهی بگویی که چیزی سرت مىشود؟! پس این پانزده سال چهکار مىكردی؟! تو اول چه بودی؟! بعد از پانزده سال پیش ایشان بودن خروجىاش این است؟! خب آن پانزده سال قبل لابد خروجى چیزهاى دیگر بود حالا که اینهمه اصلاح شده كار به اینجا رسیده است!
خیلى براى من جاى تعجب بود و این یكى از مسائلى بود كه من درنظر داشتم راجع به آن توضیح بدهم. البته خب یك مقدارى راجع به این قضیه توضیحاتى در بعضى صحبتها و نوشتهجات دادیم ولى اگر خدا بخواهد لولا البداء در بحث اجتهاد و تقلیدى كه در دست داریم آنجا نسبت به این موضوع مىپردازیم و خواهیم دید كه اصلاً یك راه بیشتر نیست نهاینکه دو راه سه راه ده راه باشد، یكى هست و غیر از او دیگر هیچی نیست! یعنى همینكه شخص احتمال مىدهد چیزى مىتواند قرین او قرار بگیرد مسئله تمام شد و دیگر چیزى براى گفتن و براى مطرح كردن باقى نمانده است! روى این جهت مطلب خیلى مطلب مهمى است و اصلاً هم بحث تحجر و تعصب و اینها نیست.
تعصب داشتن ممنوع!
تعصب و تحجر همهجا غلط است حتى انسان روى حق هم كه مىایستد نباید تعصب داشته باشد كه حق همین است كه الآن من دارم! نه، انسان بهخاطر حق بودنِ حق باید به آن گرایش داشته باشد حالا هرجا مىخواهد باشد. من مثال مىزنم البته مثال من غلط است ولى از باب تقریب و تشبیه مىخواهم بگویم؛ ما الآن تنها حقى را كه در عالم مىبینیم حقى است كه مربوط به امیرالمؤمنین علیهالسّلام است که حق همین است و جز این نیست، آن على و بچههایش و فرزندانش كه الآن به امام زمان علیهالسّلام رسیده است، امام زمان حق است و ما سِواهُ باطِل تمام! صفرِ صفر! دیگر چیزی نیست پس الآن حقِ مطلق و مطلقِ حق وجود حضرت است. ما بهاضافۀ با حضرت، همه چیز است.
مظلومیت عرفا
این عبارتى كه دیروز آقا سید ابوالقاسم خوانده بودند این عبارتى است كه هروقت من به این عبارت فكر مىكنم اصلاً حالم تغییر پیدا مىكند و دیدگاه و فهمم تغییر پیدا مىكند و مظلومیت عرفا بیشتر براى من محرز مىشود كه این عرفا و این بزرگان و این اولیاء، افرادى كه اصلاً عین ولایت و متحد با ولایت و همنشین و قرین با ولایت هستند ...، آنوقت یك عده نفهم و جاهل باید بیایند در كتابهایشان اینها را جزء عرفاى كذّابین بیاورند و مسخره كنند و غیر از آنها هم افراد دیگری، و بعد این حوزۀ علمیهاى كه دفاع از حق مىكند همینطور مُهر سكوت بر لب و چشم پوشیده از كنار مسائل مىگذرد. حالا اگر اشخاصی بیایند به یك نفر حرفی بزنند و حرف درست هم بزنند، حالا یك مقدار پسوپیش، دیگر زمین به آسمان مىرود و آسمان بر زمین فرود مىآید!
مظلومیت امام زمان علیهالسّلام
روزی خواهد رسید كه این مطالب دیگر خریدارى ندارد. ﴿أَلَيۡسَ ٱلصُّبۡحُ بِقَرِيبٖ﴾1 پیشبینى مىشود كه در آتیۀ نزدیك إنشاءالله دیگر مسئله به كیفیتى درآید كه واقعاً مردم بهدنبال ولایت و طالب آن حقیقت مطلقه باشند و چشم و گوش خودشان را از این مظاهر و تبلیغات و این شعارها كه فریبها، نیرنگها، دوروئىها، خودنمایىها و تظاهرها در آنها نهفته است [دور نگه دارند] و من گاهى مىگویم که اصلاً بابا از این امام زمان علیهالسّلام ما كسى را مظلومتر نداریم و همه داریم به اسم امام زمان هر كارى مىكنیم. مردم نماینده وارد مجلس مىكنند امام زمان را وسط مىكشیم و میگوییم: ما تشكر مىكنیم كه شما آمدید و این را دربست امضاء فرمودید و مهر زدید و معلوم میشود که تابهحال از امام زمان در این قضایا و مسائل مملكت هیچ خبرى نبود، دیگر آنقدر [گفته] شد كه یكى از همین آقایان رفته بود و گفته بود که چه خبر است هر كارى مىكنید در مملكت امام زمان، امام زمان را وسط مىكشید؟! خب اگر امام زمان هست پس دولت قبلى هم امام زمان هست خب چرا دیگر فحش مىدهید؟! چه كسى را دارید مسخره مىكنید؟! دست امام زمان در آن هشت سال قبل بسته بود و فقط در سه سال شما دستش باز شد؟! یا در آن قبلىها دستش بسته بود؟!
عواقب بازى كردن با عقاید دین
اینطور بازى كردن با عقاید دین حساب و كتابى دارد، آنقدرها هم خدا صاف ننشسته كه هر كسى هر حرفى بزند.
جملۀ نشاندهندۀ فصلِ مشخِّصه و معیّنۀ علامه طهرانی
آنوقت این بزرگان را شما نگاه كنید ببینید چه مسئلهاى دارند و [چه میفرمایند]: ما دنیا را و هرچه كه در دنیا هست به اهلش دادیم و آخرت را و هرچه كه در آخرت هست به اهل آخرت سپردیم و فقط از دنیا و آخرت ولایت او و همنشینى با او را گرفتیم و خدایا تو مىدانى كه ما غیر از این نداریم.2 این واقعاً یك كلام و جملهای است که ما باید این را بنویسیم و روى میزمان بگذاریم. من این كار را نسبت به بعضى از این اعلانهایى كه هست خواهم كرد و در نظرم بود ولى فراموش كرده بودم. همین یك جمله نشاندهندۀ فصلِ مشخِّصه و معیّنۀ مرحوم آقا است همین یک پاراگراف و همین ایشان را از بقیۀ طبقات و تازه به دوران رسیدهها و صاحب كتب و تألیفها جدا مىكند و همه را در یك طرف مىگذارد و همه را علىٰ مراتبهم در كنار مىگذارد و این نشان مىدهد كه آن حقیقت عالیه و راقیه چه باید باشد.
آنوقت حالا شما نگاه بكنید همینها مىگویند: خب حالا آخرت را كنار بزنیم یعنی چه؟! بله، از روى ادب و احترام مىگویند كه بله هرچه فلان و ... ولى حالا تو را در آخرت ببرند و دوتا گلابى و سهتا حورالعین نشانت بدهند و فلان و این حرفها، باز هم همین را مىگویی؟! اینها چه چیزى را ادراك كردند؟! واقعاً اینها چه لذت و مرتبهاى را ادراك كردند كه دیگر هر لذت و نعمتى كه صورت خارجى به خود بگیرد ـ چه صورت دنیوى و چه صورت اخروى ـ براى اینها خندهآور است. اینها از صورت گذشتهاند و مراتب آخرت مراتب صورت است منتها آن مراتب مختلفۀ هشتگانۀ بهشت و اینها از نقطهنظر كیفیت تجرد و صورت تفاوت مىكند.
جنت منتخب اولیاء
تعریف جنة الذات
جنتى را كه اینها انتخاب كردند جنة الذات است، جنة الذات هم همان در زیر سایۀ ولایت است، اینها او را انتخاب كردند و او هم كه صورت ندارد و اینكه او را انتخاب كردند نهاینکه آمدند چشمشان را بستند بلکه رفتند، چشیدند، دیدند، لمس كردند و حس كردند و بر همۀ دنیا و آخرت و ما فیهما هم مىخندند بعد هم آمدند گفتند که ما رفتیم و دیدیم و از پیش خودمان هم حرف نمىزنیم، واقعیت و حقیقت را داریم بیان مىكنیم. حالا ما در سر همدیگر مىزنیم و در این قضایا و مسائل گیر هستیم.
معنای تقلید کردن در احکام شرعی
خلاصه ما نگاه مىكنیم میبینیم این آقا بعد از پانزده سال خدمت مرحوم آقا بودن مىگوید که چه اشكال دارد آقاى خوئى اعلم باشد؟! حالا آدم از او تقلید مىكند ولى از ایشان دستور مىگیرد! تقلید یعنى چه؟! یعنى جنابعالى نمازى را كه دارى مىخوانی، ارتباطى كه دارى برقرار مىكنى، ربطت با خدا را دارى از او مىگیرى، معنایش این است! تو با خدا از آن دریچه دارى ربط پیدا مىكنى. قضیه این است! دو جا، دو قسم، دو مورد، مسائل فقهی را از او میپرسیم و یونسیه و لا إله إلا الله را از ایشان مىگیریم یعنی چه؟! خب تو كه همه را برداشتى به او سپردى و بعد یك لا إله إلا الله و یونسیه در انتها ماند خب اینها را هم از او بگیر، او هم كه نمىگوید: نگو، مىگوید: بگو آقا، صلوات بفرست، لا اله إلا الله بگو، استغفار كن، هرچه مىخواهی بگو، ذکر است!
از اینجا معلوم مىشود که اصلاً او این فصل ممیز را كه باعث مشخص شدن این هست نفهمیده است و در همان ابهام باقى مانده است. یك چیز مبهم! لذا میگوید که همه دارند در راه هدایت مىكنند و همه خوباند و همه بهدنبال «كُلُ مَن فى الوُجودِ یَطلُبُ صَیدا»1 هستند، حالا تو یك تكهاش را از او بگیر و یك تكهاش را از این بگیر و یك تكهاش را از دیگری بگیر و صلوات بفرست و پى كارش برود تا قضیه تمام شود، این چیست؟ این همان در ابهام ماندن است، در جنس مشترك ماندن است، در همان مسئلۀ مجمل واقع شدن است و این مطلب است. شما خیال میکنید که جنس مشترک و فصل فقط مربوط به اعیان خارجى است؟! فصل ممیز در واقع همان حقیقت وجود انسان را تشكیل مىدهد و بحث باید آنجا برود.
فصل انسان به میزان تجرّد نفسانى او
البته مرحوم آخوند در بعضى جاها كه اشراقاتى به او مىخورد راجع به این قضیه صحبت مىكند كه اصلاً آن فصل انسان به آن میزان تجرّد نفسانى است كه شخص با مبدأ خودش پیدا مىكند آن فصل ممیز است والاّ بقیۀ افراد حیاتشان حیات حیوانى است و اگر شخص به آنجا نرسد در همان حیوانات باقى مىماند! واقعاً دارم مىگویم! واقعاً شما تصور بكنید این افرادى كه در این دنیا مىآیند و مىروند ـ حالا چه مسلمان و چه غیرمسلمان از افرادی که داریم مىبینیم ـ واقعاً اینها موقع مردن انسان هستند؟! آدمى كه یك عمر دروغ گفته، كلك زده، سر مردم كلاه گذاشته، جنایت کرده و هزاران نفر را کشته و برایش اصلاً مسئلهای نبوده مثل همین جانیان تاریخ، حالا این آدم دارد از دنیا مىرود و نعوذ بالله یك سگ و گرگ هم بیایند کنارش بمیرند واقعاً اینها به خدا نمیگویند که خدایا این اشرف بر ماست یا ما اشرف بر این هستیم؟! خب این گرگ مگر چهکار كرده است؟! وقتی گرسنه مىشد مىرفت یك خرگوش مىخورد چون غذایش بود خب [اگر قرار بود نخورد] خدا باید شكم این را علفخوار درست بكند! خود خدا گفته برو خرگوش بخور، اگر گوسفند در گله پیدا كردى برو بخور، حالا یك شخص جانى قسّى القلب دارد مىمیرد و کنارش هم این گرگ دارد مىمیرد، واقعاً ما مىتوانیم این جانى و قاتل و از هر درجۀ انسانى منحط شده را بیاوریم و با آن ذئب در یك كفۀ ترازو قرار بدهیم؟! كجاى این شخصِ قاتل به این مراتب انسانى مىخورد؟! لذا این در روز قیامت با همان جنبۀ حیوانى محشور مىشود.
معنای أعمَىٰ در آیۀ ﴿قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرتَنِي أَعمَىٰ وَقَد كُنتُ بَصِيرا﴾
﴿قَالَ رَبِّ لِمَ حَشَرۡتَنِيٓ أَعۡمَىٰ وَقَدۡ كُنتُ بَصِيرٗا﴾1 ﴿أَعۡمَىٰ﴾ در روز قیامت یعنى همین، یعنى فصل انسانى را ندارد. ﴿وَقَدۡ كُنتُ بَصِيرٗا﴾؛ من چشم داشتم میدیدم و بین حق و باطل تشخیص مىدادم ـ ﴿كُنتُ بَصِيرٗا﴾ یعنی این [فصل انسانی را دارم]، نهاینکه چشم داشتم! ـ بین مجاز و حق در این دنیا را تشخیص مىدادم ولى الآن هیچى را نمىفهمم، الآن فقط یك طرف را مىفهمم و آنهم عذاب است. ﴿وَقَدۡ كُنتُ بَصِيرٗا﴾؛ ما در دنیا مىفهمیدیم، خدا مىگوید: بله، شما بصیر بودید ولیكن بهكار نبردید. این فصل، فصلى است كه باید به او پرداخت اما راجع به سایر فصول و اینها خب دیگر آن مطلبش فرق مىكند حالا این چند خط را بخوانیم و بحث بعدى إنشاءالله براى جلسۀ بعد باشد.
فَكُلُّ مَعنَى إذا اعتُبِرَ مَعَهُ مَعنَى آخَر فَإن كانَ مِمّا یُغایِرُهُ بحَسَبِ التَحَصُّلِ و الوجود فَذلِكَ المَعنى لَیسَ فَصلاً لَه ـ بَل عَرضاً خارِجاً عَنه و إن كانَتِ المُغایِرَةُ بَینَهُما باعتبار الإبهام و التحصل كان فصلاً ـ قال الشیخ فی إلهیاتِ الشِفاء العَقلُ قَد یَعقِلُ مَعنَى یَجوزُ أن یَكونُ ذلِكَ المَعنى نَفسُهُ أشیاءً كَثیرَة كُلُّ واحِدَةِ مِنها ذلِكَ المَعنَى فی الوُجود فَیَضُمُّ إلَیهِ مَعنًى آخَر یعین وجوده بِأن یَكونَ ذلِكَ المَعنى مُضَمَناً فیه و إنَّما یَكونُ آخَر مِن حَیثُ التَعَیُّنِ و الإبهام لا فی الوُجوُد انتهى.2
هر معناى مبهم و مجملى را كه همراه با او معناى دیگرى كه بتواند او را تعیین كند اعتبار بكنیم، اگر این معنا بهحسب تحصّل ماهوى و وجود خارجى، مغایر با اوست، این معنا فصلِ او نخواهد بود بلکه یك عرض است مثل اینكه بگوییم که انسان، حیوانى است كه دائماً در حال حركت است، درس مىخواند و غذا مىخورد اینها لازمۀ انسان نیستند بلکه عوارضى هستند كه بر انسان عارض مىشوند فصل نیستند، حالا در وجود با همدیگر مقارن هستند.
و إن كانَتِ المُغایِرَةُ بَینَهُما ... حالا اگر بین آن معناى مبهم و بین آن معناى دیگر مغایرت به ابهام و تحصّل بود یعنى آن معناى دیگر مىآید و مصداق براى آن معناى اول را روشن مىكند، حقیقت او را براى انسان بیان مىكند و آن ابهام را تبدیل به تفصیل مىكند، مثلاً مىگویند که برنج چیست؟ مىگوییم که برنج یك نوع مادۀ غذایى است. این مبهم است! خب نخود و عدس و گوشت و... هم مادۀ غذایى هستند، برنج یك نوع مادۀ غذایى است كه ـ این «كه» معناى دیگر مىشود ـ داراى نشاسته و خواصِ درون خودش است كه با بقیه فرق مىكند، اینكه داراى نشاسته و این خصوصیات هست که در دیگرى نیست، حتى ممكن است دیگرى نشاسته هم داشته باشد ولى این خصوصیاتى كه همراه با نشاسته دارد مثلاً ویتامین ب و چیزهاى دیگر كه در خصوص این هست و در دیگرى نیست، اگر مغایرت بین این مادۀ غذایى و بین آن معناى دیگر فقط مغایرت در ابهام و تحصّل است، آن مادۀ غذایى مبهم و مجمل است ولكن آن معناى دیگر روشن است و یك واقعیت خارجى را براى انسان بیان مىكند، این فصل مىشود؛ آن معنایى كه اضافه شده فصل است.
قال الشیخ فی إلهیاتِ الشِفاء ... شیخ در الهیات شفاء اینطور مىگویند: عقل گاهى اوقات معنایى را تعقل مىكند كه جایز است این معنا خودش اشیاء كثیرهاى باشد، یک ماهیت مبهمى باشد كه انواع زیادى دارد. هركدام از این اشیاء كثیره همان معناى اول است كه در وجود تجسم پیدا مىكند.
فَیَضُمُّ إلَیهِ مَعنًى آخَر ... پس معناى دیگرى را به آن معناى دیگر ضمیمه مىكند كه این را از ابهام به تفصیل و تعیّن دربیاورد و تعیّن خارجى را براى این حاصل كند.
بِأن یَكونَ ذلِكَ المَعنى مُضَمَناً فیه ... به این نحو كه این معناى مبهم، درون این معناى دوم باشد؛ یعنى معناى دوم معناى اول را تضمین كند و معناى اول در همان معناى دوم متضمن باشد، جنس در همان معنا متضمن باشد. و این معناى دیگرى كه ضمیمه شده و معناى اول را از ابهام درآورده همان معناى دیگر است منتها فرقش، فرقِ تحصّل و ابهام در وجود است؛ آن معناى اول مبهم است معناى دومى كه معناى اول در ضمنش هست متحصّل است و چیزى است كه در خارج وجود دارد. بنابراین انسان در فصلى كه نسبت به اشیاء ملاحظه مىكند این فصل همان مسئلۀ ابهامى است كه تبدیل به وجود شده است.
مرحوم آخوند دیگر بحث راجع به جنس را تمام مىكنند كه جنس یك حقیقت جدایى است و فصل ضمیمۀ به او مىشود و در ضمیمۀ به او ترتب لازم مىآید و در این ترتب است كه انواع خارجى حاصل مىشوند. خب این معنا از همان دیدگاه ابتدایى است ولى در دیدگاه حقیقى جنس و فصل هردو یكى است، جنس و فصل فرقش در ابهام و تحصّل است نهاینکه دو چیز باشند و در خارج منضم بشوند؛ حیوانیت از یك جا بیاید و ناطقیت هم از جاى دیگر بیاید باهم آشتى كنند و متحد که شدند آنوقت این تشخّص پیدا مىكند.
تفاوت جنس با فصل فقط در ابهام و تحصّل
مسئلۀ جنس و فصل فقط ابهام و تحصّل است، ما بهطورکلی حیوانیتِ جداى از انسانیت، ذئبیت، كلبیت و فرسیت نداریم كه در یك جا حیوانیتى مجتمع و مبهم داشته باشیم و خدا یك تكه از آن حیوانیت را برمىدارد و یك ناطقیت به آن مىزند، انسان مىشود! حیوانیتى نیست بلکه حیوانیت با آن ظهور خارجىاش یكى است؛ یعنى آن حیوانیتى كه بین همه مشترك است، عقل انتزاع یك مسئلۀ مشترك مىكند والاّ آنچه را كه شما در اشیاء خارجى و اینها مىبینید فصل است، نهاینکه دو چیز جدا ببینید! منتها این فصل در تحصّل خارجى بهنحوى است كه اشتراكاتى از نظر آن هویت با افراد دیگر دارد. عقل آن اشتراك را انتزاع مىكند و اسم ماهیت و ذاتى روی آن مىگذارد که به آن جنس مىگوید والاّ یكى است و هیچ تفاوت نمىكند.
فرض كنید در مورد مقولات چطور این مطلب را کاملاً احساس و ادراك مىكنیم كه هیچ ارتباطى بین كم و كیف نیست، اصلاً هردو دو مقولۀ جداى از هم هستند و هیچ ربطى به همدیگر ندارند، كم عبارت از خط و حجم و جسم تعلیمى است و كیف هم عبارت از همان مقولۀ خاص مثل مسموعات، مذوقات، مبصرات و امثالذلک است و هیچ ارتباط ندارند. بین ذائقه و بین طول چقدر فرق است؟! اصلاً شما یك تباین ذاتى در مقولات احساس مىكنید و تباین هم باید تباین ذاتى باشد والاّ اگر تباین ذاتى نباشد و اشتراك باشد لازمهاش این است كه صحبت در همان ما به الاِنتزاع برود و در آنجا مقوله مطرح بشود، پس اصلاً خود مقوله یعنى تباین ذاتى داشته باشند ولى براى همین انسان مىآید و یك مابهالاِشتراك در اینجا درست مىكند. چاپخانه است دیگر درست مىكند، مابهالاِشتراكش همان جنبۀ عرضیت است؛ اینكه هردوى اینها عارض مىشوند؛ هم كم عارض بر موضوع مىشود و هم كیف عارض بر موضوع مىشود. مىگوییم که خب هردوى اینها در عرضیت باهم مشترك هستند ولى این عرضیت فقط صرف یك برداشت خارجى است. اینكه مىبینیم هم این مىآید عارض بر این مىشود، هم فرض كنید كم آمده عارض شده است ما مىگوییم که خب اینها باهم مشترك هستند درحالیكه این اشتراك فقط اشتراك در عروض است كه امر خارجى است اما نه بیشتر! غیر از این چیز دیگرى نیست.
منبابمثال پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و عمر هردو خانهشان در یك كوچه باشد، مىگوییم که بله، پیغمبر و عمر با همدیگر اشتراك دارند، حالا اشتراكشان چیست؟! اشتراكشان این است كه در یك كوچه هستند! در یك كوچه بودن كه اشتراك نیست! عمر و ابوبكر آمدند همسایۀ پیغمبر شدند و بعد هم پُز مىدهند و مىگویند که ما در جوار رسول الله هستیم، ده سال هستی، اگر صد سال هم باشى آیا مىتوانى استفاده بكنی؟!
این اشتراك امرى است كه بهواسطۀ صرف اجتماع در اینجا حاصل شده است. الآن شما در این موضوع وقتى آن كم را مىبینید و از یك طرف كیف را مىبینید، مىگویید که هردو در اینجا نسبت به این جمع شدند و اسم این را اشتراك مىگذارید درحالیكه اینها هیچ ارتباطى با همدیگر ندارند.
مسئلۀ بین جنس و فصل هم همین است، هر شخصى براى خودش جنس و فصل است. الآن دو نفر كه در اینجا نشستهاند هر كسى براى خودش جنس و فصل است و ارتباطى به آن یكى دیگر ندارد، چون وجود از نقطهنظر حدود، ارتباطى با دیگرى ندارد كه اشتراك بشود. ما از حركاتى كه هردو انجام مىدهند، هردو راه مىروند [اینها را انتزاع میکنیم]، خب این راه میرود به او چه ربطى دارد؟! این دارد براى خودش راه مىرود و او هم براى خودش راه مىرود، هردو یك راه را كه نمىروند! هردو مىبینند و هردو احساس مىكنند، مىگوییم که یك امر مشتركى بین اینهاست كه آن امر مشترك باعث شده اینها این كار را انجام بدهند، آن امر مشترك همان فصل است كه آن امر مشترك را در خودش با یك چیز اضافه، به ظهور آورده است فلهذا با توجه به این مسئله انسان به این نكته مىرسد كه جنس با فصل هیچ تفاوتى ندارد و فقط تفاوت جنس با فصل تفاوت در ابهام و تفصیل است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد