647

تحلیل عقلی حقایق بسیطه و جایگاه جنس و فصل

تفاوت نگاه ذهنی و واقعیت خارجی در شناخت ماهیات

13929
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی یکی از مباحث دقیق فلسفی پیرامون ماهیات بسیطه و نحوه تحلیل عقلی آن‌ها می‌پردازند. بحث اصلی بر سر این پرسش است که آیا می‌توان برای حقایق بسیط، اجزای عقلی همچون جنس و فصل در نظر گرفت یا خیر. ایشان با تبیین تفاوت میان تجزیه‌وتحلیل‌های ذهنی و واقعیت‌های خارجی، توضیح می‌دهند که چگونه عقل انسان با تجرید و انتزاع، مفاهیم کلی را از امور خارجی استخراج می‌کند، بدون آنکه این ترکیب‌های ذهنی لزوماً در خارج نیز دارای اجزای متناظر باشند. در ادامه، با نقد دیدگاه‌های موجود درباره امتناع تحقق جنس و فصل در بسائط، به تبیین مراتب تشکیکی و نحوه اتحاد ماهیت مبهمه با فصول مختلف پرداخته می‌شود. این جلسه در نهایت با تأکید بر لزوم پرهیز از تکلف‌های ذهنی و توجه به حقیقتِ وجودی اشیاء، به تبیین این نکته می‌رسد که چگونه ذهن می‌تواند بدون خدشه به بساطتِ یک حقیقت، آن را در قالب‌های علمی و منطقی تحلیل کند.

/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۴۷

1
  • درس ششصد و چهل و هفتم

  • بحث وجود یا عدم وجود اجزاء عقلی در بسائط (4)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • و فیهِ مِنَ التَكَلُّفِ ما لا یَخفىٰ عَلىٰ أحَدٍ.1

  • در تتمۀ صحبت‌هاى جلسات گذشتۀ مرحوم آخوند نسبت به كیفیت قول به جنس و فصل در مورد ماهیات بسیطه و ادعایى كه آقایان بر امتناع تحقق جنس و فصل حقیقى به‌عنوان ذاتیات در ماهیات بسیطه داشتند صحبت شد و اشكالى كه این آقایان داشتند این بود كه جنس و فصل عبارت از دو حقیقت و ماهیت متحصّله است كه از تركب اینها در خارج آن ماهیت متعیّن حاصل مى‌شود و از آنجایى كه ماهیت بسیط نمى‌تواند مابِه‌الاِشتراك داشته باشد بلكه تمام‌الوجود و حیثیتش، حیثیت امتیاز و افتراق است چون خود بسیط این معنا را مى‌رساند؛ بساطت یعنى عدم ورود جنس و فصل در این ماهیت چون فرض، فرض عدم ترکّب است. بنابراین وقتى ایشان در لونیت مثال مى‌زنند مى‌فرمایند كه حالا اگر خود لونیت را براى این قضیه شما جنس قرار بدهید و فصلش چیز دیگرى باشد این لونیت با آن فصل هردو ـ چون این ماهیت بسیط است ـ یك معنا را مى‌رسانند و دیگر تفاوتى ندارند یعنى اگر لونیت سواد باشد آن فصل را هم كه شما ضمیمه به لونیت مى‌كنید حالا فرض كنید قابِضُ‌البَصَرى كه مى‌گویند، آن‌هم عبارت از سواد باشد پس دراین‌صورت بین جنس و فصل فرقى نیست! چون فرض این است بسیط است! اگر نه فصل همان لونیت باشد و او یك امر زائدى باشد پس باید بین سواد و بیاض دیگر فرقى نباشد چون همان لونیتى كه در آنجا محقِّقِ سواد است همان لونیت محقِّقِ بیاض است. بنابراین این مسئله در اینجا از این نظر محل شبهه است و به آن خدشه وارد مى‌شود.

  • خصوصیت مبانی یک فیلسوف

  • مرحوم آخوند در پاسخ این مطلب و اشكالى كه نسبت به این قضیه شده است مى‌فرمایند: نتیجۀ این حرف‌ها عدم تیقن به حقایق بسیطه است، چون یك فیلسوف نمى‌تواند این مبانى خود را براساس حدس و گمان قرار بدهد بلکه باید یقین به آن ماهیت و ذاتیات شی‌ء خارجى داشته باشد. امر مشكوكى كه بین خواص مشترك است و این حقایق مختلف است شما نمى‌توانید این امر مشكوك را جنس قرار بدهید و همین‌طور یك امرى كه باز آن مختص به آن حقیقت بسیطه است ولكن داراى ابهام است؛ تیقن نسبت به آن، كه این ذاتى او است و ماهیت او را تشكیل مى‌دهد و لازمۀ این مطلب عدم معرفت به حقایق بسیطه و به اشیاء خارجى است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 26.

جلسه ۶۴۷

2
  • وجود دو نحو تجزیه‌وتحلیل حقایق

  • و اما حل مطلب در اینجا همان است كه خود مرحوم آخوند هم قبلاً اشاره كردند كه ما دو نحو مى‌توانیم حقایق را تجزیه‌وتحلیل كنیم؛ یك وقتى تجزیه‌وتحلیل ما از حقایق خارجیه به خود آن حقیقت و به واقع و به خارج برمى‌گردد. یك وقتى به تصور و تصویر انسان در عقل برمى‌گردد؛ عقل در بعضى از اوقات بین دو ماهیت انفكاك قائل مى‌شود گرچه در خارج انفكاكى وجود ندارد. شما كه در خارج یك انسان و یك غنم را مى‌بینید در خارج تركیبى نمى‌بینید ولى در همین عقل، شما این تركیب را مشاهده و تجزیه مى‌كنید و ذاتى درست مى‌كنید و بین او و بقیه اشتراك و افتراق قائل مى‌شوید و تمام اینها در عقل هست نه در خارج، یعنى عقل مى‌آید یك ماهیت مبهمى را به‌عنوان جنس درنظر مى‌گیرد و ـ البته از مجموع ملاحظات، مشاهدات، اولیات و ابتدائیات و اطلاعاتى كه از خارج اخذ مى‌كند ـ یك امر مجرد را به‌عنوان تحلیل عقلى درنظر مى‌گیرد و آن امر مجرد را ضمیمۀ یك امر مجرد دیگر مى‌كند كه در این ضمیمه آن صورت ذهنیه براى آن شی‌ء خارجى كه صورت علمیه است، آن صورت علمیه تشكّل پیدا مى‌كند والاّ شما همین را نسبت به عالم واقع یعنى عالم اعیان بخواهید درنظر بگیرید، در آنجا تركیبى نمى‌بینید! فقط یك غنمى مى‌بینید که دارد حركت مى‌كند، زیدى مى‌بینید که دارد حركت مى‌كند و صحبت مى‌كند اما اینكه واقعاً در آنجا یك امر متحصِّلى باشد كه مابه‌ازاء او عین خارجى باشد، وجود ندارد. تحصّل یعنى خودش روى پاى خودش قوام داشته باشد و معنایش وجود خارجى است. هرجا كه تحصّل هست وجود خارجى هست. شما یك امر موجود خارجى را درنظر مى‌گیرید كه بتوانید بین این دو جدا كنید و اسمش را فصل بگذارید، چنین چیزى وجود ندارد و نیست بلکه خود ذهن از اطوار، حالات، حركات و كیفیاتِ دو امر مختلف خارجى به یك تصویر ذهنى مى‌رسد که آن تصویر ذهنى را در عالم ذهن مجرد مى‌كند و ارتباطش را با خارج قطع مى‌كند و براى آن تصویر ذهنى حكمى جدا از یك تصویر ذهنى دیگر برقرار مى‌كند، اسم یكی را جنس مى‌گذارد و اسم یكی را فصل مى‌گذارد. همۀ این كارها، كارهاى ذهن است ولیكن اگر همین معنا بخواهد در خارج تحصل پیدا كند نمی‌شود! شما در خارج نمى‌توانید گوسفند را نصف كنید و اسم نصف آن را حیوانیت بگذارید و نصف دیگر آن را غنمیت بگذارید! چنین مسئله‌اى در خارج امكان ندارد!

جلسه ۶۴۷

3
  • ایشان مى‌فرمایند که همین مطلب در مورد بسائط هست؛‌ وقتى كه شما مى‌خواهید بین لون و بین كم فرق بگذارید ـ آن فرق در ذهن ـ اسم هردو را مى‌خواهید عَرَض بگذارید می‌بینید که هم كم و هم سایر اعراض در یك قضیه باهم اتفاق دارند و آن اینكه بدون موضوع در خارج نمى‌توانند باشند، از این جهتِ اشتراکى كه اینها دارند یك مابِه‌الاِشتراكى شما در اینجا تصویر مى‌كنید گرچه شما اسمش را آن جنبۀ اتكاء بر غیر داشتن مى‌گذارید، نیازمندى نسبت به غیر و نسبت به شی‌ء دیگر احساس كردن، اسم آن جنبۀ تحقق خارجى آنها را در حالت اتكاء بر غیر و تدلّى بر غیر را جنس مى‌گذارید ولى در واقع جنس نیست؛ شما ذاتى آن لون را درنظر بگیرید ذاتى آن كیف و كم را درنظر بگیرید، این ذاتى شی‌ء دیگرى است. تعریفى كه براى كیف آوردند و برای كم آوردند به‌طورکلی اصلاً باهم تنافى ذاتى دارد. شما بین انسان و غنم و بقر مى‌توانید یك موارد اشتراكى تصور كنید فقط صداى بقر را با صداى انسان بردارید هردو مثل همدیگر هستند خیلى موارد پیدا مى‌شود كه هردو مثل همدیگر هستند حالا آن حیوان یك جور صدا مى‌كند و انسان جور دیگرى مى‌شود ولى خب پیدا مى‌شود! زیاد هم پیدا مى‌شود!! ولى در مورد كیف و كم حتى این مقدار را هم شما مشاهده نمى‌كنید. ا

  • من‌باب‌مثال اصلاً بیاض این كتاب با آن كمّى كه الآن بر این كتاب عارض است نسبتى ندارند، شما نمى‌توانید اشتراكى در این دو ماهیت تصور كنید! پس چاره ندارید براى اینكه هردو را بتوانید در تحت یك غالب و مجموعه‌اى دربیاورید كه حساب این را از حساب موضوع جدا كنید و بالأخره یك امر مشتركى به آن بچسبانید یك وصله‌اى به این بچسبانید تا آن جنبۀ عرضیت و آن جنبۀ اشتراك موجب بشود كه بتوانید اینها را در تحت عنوان واحد قرار بدهید. فرض بكنید مقولات را ده یا یازده قسم بكنید یا هرچه‌، اسم یكى را جوهر می‌گذارید و اسم بقیه را اعراض مى‌گذارید و در عرضیت برایش اشتراك قائل مى‌شوید. حالا فرض كنید همین مسئله در مورد اینجاست؛ حالا در مورد خود لون این قضیه یك مقداری آسان‌تر مى‌شود؛ سوادى كه مراتب مختلف دارد، جنس و فصل را ما در اینجا چه در نظر می‌گیریم؟ اگر همان مرتبه درنظر بگیریم یك اشكالى نسبت به آن وارد مى‌شود؛ اگر همان مرتبه هم لون باشد و هم فصل باشد اشكال این است كه در اشتراكِ نسبت به مرتبۀ دیگر باز آن لونیت دخالت دارد و موجب اتحاد این مرتبه با مرتبۀ دیگر خواهد شد لذا در اینجا آنچه را كه ما به‌عنوان جنس و فصل قرار مى‌دهیم همان چیزى است كه خود مرحوم آخوند مى‌گویند؛ مى‌گویند: شما در خارج كه نگاه كنید هر مرتبه از مراتب سواد براى خودش یك فرد است بنابراین این فرد با فرد دیگر هیچ‌گونه ارتباطى ندارد این مرتبه از سوادى كه الآن عباى من است با آن مرتبه از سواد دستگاهى كه در اینجاست دارد، فرق مى‌كند ولی آن سیاه است و این‌هم سیاه است. این اشتراكى را كه الآن ذهن آن را احساس مى‌كند، آن اشتراك به معناى یك امر مابإزاء خارجى و متحصّل نیست بلکه اشتراكى است كه ذهن او را در ارتباط با تصور دو شی‌ء خلق مى‌كند.

جلسه ۶۴۷

4
  • دلیل بر این مسئله این است كه شما همۀ افراد را مى‌بینید که همه یك نظر نسبت به لون مى‌دهند و تفاوت ندارد مثلاً به‌جاى اینكه بگویند: این سیاه است اسمش را هندوانه نمی‌گذارند، هندوانه یك حساب دیگرى دارد. یا اسمش را كدو نمی‌گذارند، به او مى‌گوییم: این رنگ چیست؟ مى‌گوید: كدو! كدو یك چیز دیگر است، هندوانه یك چیز دیگر است، خربزه یك چیز دیگر است، بَه‌بَه هنوز نیامده است! حالا إن‌شاء‌الله هرچه زودتر مى‌آید، این لون كه الآن دارید مشاهده مى‌كنید این را خود ذهن تشخیص مى‌دهد.

  • یا فرض كنید به پارچه‌فروشى مى‌روید و مى‌گویید: یك لباس سیاه بیاورید، اول چیزى كه براى شما مى‌آورد قماش است. مى‌گویید: نه، من سیاه‌تر مى‌خواهم. پارچه مى‌خواهم براى عزا بپوشم خیلى عزایش، عزاى مهمى است لذا خیلى باید سیاه باشد. بعد دوباره مى‌رود یك پارچۀ دیگر مى‌آورد مى‌گویید: نه من یك پارچه‌اى مى‌خواهم كه از سیاهى برق بزند آن سیاه را می‌خواهم تااینكه به شما مى‌گوید: [پارچه] از این ـ از ذغال بالاتر نداریم ـ سیاه‌تر وجود ندارد. این كه ابتدا از اول سراغ سیاه مى‌رود و زرد، قرمز، سبز و اینها را درنظر نمى‌گیرد یك اشتراكى را در ذهن آورده كه دارد مى‌رود، اگر آن مابه‌الاِشتراكى را فروشندۀ قماش در ذهن نمى‌آورد و این با آن مابه‌الاِختصاص یكى بود پس چرا رفت متعددش را آورد؟ اینكه الآن متعدد دارد درعین‌حال نوع اول را مى‌آورد و اگر نپسندیدى نوع دوم را مى‌آورد و اگر نپسندیدى نوع سوم را مى‌آورد، دلیل بر این است كه الآن ذهن او یك مابه‌الاِشتراك و یك مابه‌الاِمتیازبراى این لون تصور كرده؛ مابه‌الاِمتیاز آن عبارت از همان رنگ سوادى است كه آن رنگ سواد با بقیۀ الوان متفاوت است. مابه‌الاِشتراكى كه تصور كرده است، بین خود این سه‌تا مابه‌الاِشتراك را درنظر گرفت و گفته است: ما از مرتبۀ پایین شروع مى‌كنیم و بعد به مرتبۀ اولیا و به مراتب بالاتر مى‌رویم.

جلسه ۶۴۷

5
  • پس همین ذهن او كه یك فروشنده است و منطق نخوانده آمده مابه‌الاِشتراك و مابه‌الاِمتیازى را تجرید كرده است و اسم آن مابه‌الاِمتیاز بین لون و سایر الوان را براى امتیاز بین لون أبیَض و لون أسود فصل گذاشته است، آن‌وقت بعد در خود شیء این لون كه آمده الآن جدا كرده باز در اینجا یك مابِه‌الاِشتراك و مابِه‌الاِمتیازى دوباره تصویر كرده، مابِهِ‌الاِشتراك عبارت از نَفسُ السَوادیَه است كه بین این ثلاثَة المَراتِب ساریَةٌ و جاریَه این سه‌تا مى‌شود خود نَفسُ السَوادیه، و این عبارت از مابِهِ‌الاِشتراك است. آن مرتبۀ خاص هركدام از این مراتب مابِهِ‌الاِمتیاز نسبت به این موارد مى‌شود. مثلاً اگر مولا به عبدش بگوید: شما حیوانى را اكرام بكن، شما مى‌توانید هر حیوانى را اكرام كنید خر را هم در خیابان پیدا كنید مى‌توانید یك كاهو بگیرید و در دهانش بگذارید! مولا گفته: حیوانى را اكرام بكن، در اینجا به‌جای خر یك آدم را هم می‌توانید بیاورید چون انسان را هم شامل حیوان مى‌شود، حالا آن كاهو را كه در دهان این مى‌گذاشتید حالا آن كاهو را قطعه‌قطعه مى‌كنید و سالاد درست مى‌كنید و جلوى دهانش مى‌گذارید، آن‌هم یكى است و تفاوت نمى‌كند! حالا کاهو را بهتر مى‌خورد چون بزرگ‌تر است و اگر شما یك كاهو جلوى طرف بگذارید مى‌گوید: مگر من خرم؟! مى‌گویند: چرا به تو برمى‌خورد؟! تو به افكارت نگاه كن و به حالاتت نگاه كن ببین خرى یا نیستى؟! یك مقدارى تأمل كند مى‌گوید: نه‌خیر، آقا من خرم و اَخَرْ هم هستم! یعنی یك الف هم زیاد دارم به‌عنوان اَفْعَل تَفضیل! الحمدلله كم هم نیست! اما شما كه كاهو را مى‌خواهید در جلوى دهان یك خر بگذارید همان را به منزل مى‌آورید خردش مى‌كنید، گوجه فرنگى وسطش مى‌گذارید و وقتى قشنگ شد حالا جلوی شخص مى‌گذارید، می‌گوید که به‌به چه احترامى به من گذاشته‌اند؛ به منِ انسان! مى‌گوید: نه جانم! تو همان خرى منتها آمدم با این سالاد سرت را شیره مالیدم ولى خیال نكن باطنت عوض شد، با همان خر هیچ فرقى نمى‌كنى! به كارهایت نگاه کن، به حرف‌هایت نگاه كن، به این زود باور کردن‌هایت، گول‌خوردن‌هایت نگاه كن، به این كارها و اطوار و حالاتى كه از تو سر مى‌زند نگاه كن، آن‌وقت می‌گویی: بله!

جلسه ۶۴۷

6
  • یكى از افراد نقل مى‌كرد، من این قضیه را خودم شنیدم البته الآن فوت كرده است، در نجف بود و به رحمت خدا رفت، مرد خوب و بزرگى بود می‌گفت: فلان شخص، ـ اسم برد، وقتى كه با مرحوم پدرمان نجف رفته بودیم ایشان حتى اسم برد و من اسم آن شخص را فراموش كردم، یكى از افرادى بود كه به نجف آمده بود و چند ماهى تحصیل كرده بود و دوباره به شهر خودش بازگشته بود ـ یک روز می‌بیند که مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودكى اصفهانى که در نجف بود وقتى از حرم برمى‌گردد عبایش را بر سرش مى‌كشد و مى‌آید و مى‌رود. از ایشان سؤال مى‌كند که چرا شما از حرم كه بیرون مى‌آیید عبا را بر سر مى‌كشید که نه كسى را ببینید و نه كسى شما را ببیند؟! چون وقتى عبا سر مى‌كشیم هردو جهت محفوظ است، حالا آدم مى‌تواند سرش را پایین بیندازد و كسى را نبیند ولى بقیه آدم را مى‌بینند و آدم مجبور است سرش را بالا کند و بگوید: سلام علیکم! این عبا را روى سرش كشیده كه كسى را نبیند و...، ایشان ابتدا نگفت ولی بالأخره گفت: وقتى به حرم مى‌روم و برمى‌گردم افراد را به صورت برزخی‌شان مى‌بینم؛ كسى به شكل سگ است، كسى به شكل... بعد ایشان براى خود من نقل كرد كه من بعضى از اعاظم علماى نجف را به شكل خوك مى‌بینم! یكى از كسانى كه این قضیه را براى شخص من نقل كرد یعنی ایشان داشت براى مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مى‌گفت و بنده هم آنجا بودم که مرحوم آیة‌الله شیخ مرتضى مطهرى رحمة‌الله علیه گفت: من خودم از آیة‌الله آقای سید احمد خوانسارى رحمة‌الله‌علیه شنیدم كه ایشان از مرحوم آقا شیخ حسنعلى نخودكى اصفهانى شنید كه من وقتى در نجف بودم بعضى از اعاظم علماى نجف را به صورت خوك مى‌دیدم. نعوذبالله! سند مشخص است حالا بنده ممكن است دروغ بگویم ولى إن‌شاء‌الله كه دروغ نباشد حالا از بنده بگذرید مرحوم مطهرى دروغ نمى‌گوید مرحوم آیة‌الله خوانسارى دروغ نمى‌گویند و خود آن مرحوم هم كه بالأخره خودش اصل و پایۀ قضیه است.

جلسه ۶۴۷

7
  • بعد آن شخص مى‌گفت‌ كه من از ایشان سؤال كردم ـ یعنى من این قضیه را كه از یك فردى شنیدم اسم نمى‌برم ـ که مرا به چه صورت مى‌بینید؟! گفت: مرا معذور بدار! گفتم: باید بگویى! گفت: تو را به صورت خر مى‌بینم! بعد او هر روز یك تسبیح دست مى‌گرفت و مى‌گفت: خدایا این خر را آدم كن، اصلاً قشنگ مى‌گفت و همه هم مى‌شنیدند، آدم خوبى بود و به رحمت خدا رفت. هم ناقل به رحمت خدا رفته، هم مرحوم حاج حسنعلى نخودكى به رحمت خدا رفته و در آن صحن حضرت امام رضا علیه‌السّلام هم سنگى دارد. این قضیه خریّه است مثل قضیۀ زنبوریه که در مغنى داریم؛ قضیه‌ای که بین كسائى و جناب سیبویه اتفاق افتاده بعد كلك زدند و ...1

  • وجود کلک در همه‌جا بالأخص مسائل اعتقادی و علمی

  • همیشه كلك وجود دارد؛ در مسائل علمى عجیب است، مسائل علمى كلك است، مسائل اعتقادى كلك است، پاى نفس كه در كار بیاید همه چیز كلك است.

  • تعریف از شخصیت مرحوم آیةالله بروجردی

  • مرحوم آقا مى‌گفتند كه در مشهد ادیب نیشابوریِ اول بود كه ادبیاتش بهتر از این ادیب نیشابورىِ دوم بود، ادیب نیشابورى اول یك وقتى به قم آمده بود و در درس مرحوم آقاى بروجردى شركت كرده بود، یك صحبت ادبى شد؛ این آقاى ادیب نیشابورى اعتراض مى‌كند و بینشان در یك قضیۀ ادبى بحث در مى‌گیرد و مرحوم آقاى بروجردى در آن جلسه ادیب نیشابورى را محكوم مى‌كنند. آقاى بروجردى ادبیاتشان خیلى خوب و خیلى قوى بود. به‌طورکلی مرحوم آقاى بروجردى آدم پُرى بود، من خیال مى‌كنم ایشان فقط در مسائل فلسفى یك مقدارى ضعف داشت با اینكه فلسفه خوانده بود ولى باز اگر بیش از اینها به فلسفه مى‌رسید خیلى بهتر بود. مرحوم آقاى بروجردى بسیار آدم خوبى بود، بسیار آدم خوش‌نفسی بود و آدم از هوا گذشته‌ و مُلایى بود. من در مباحثاتى كه داریم، ازجمله نظراتى كه حتماً مى‌بینم نظر آقاى بروجردى است؛ چه در اصول و چه در مسائل فقهی، افرادى كه مورد نظر من هستند از قدما و متأخرین چند نفر هستند یكى از آنها مرحوم آقاى بروجردى است.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مغنی اللبیب، ج 1، ص 122.

جلسه ۶۴۷

8
  • خلاصه او تسبیح دست گرفته بود و داشت مى‌گفت: خدایا این خر را آدم كن! باز هم خدا خیلى به او رحم كرده دیگر آن‌طورى نشده بود كه راجع به او این حرف‌ها را بزنند، تا آدم بخواهد به آنجا برسد خیلى مسئله است. بعداً من از یك جا شنیدم كه شخصى مى‌گفت: منظور مرحوم حسنعلى نخودکی فلان شخص بود؛ یك فردى را مى‌گفت حالا نمى‌دانم قضیه چه بود ولى مى‌گفتند كه شنیده بودند كه با قرائنى ـ خود شیخ حسنعلى ابداً اسم نمى‌برد اینها در دأبشان این نیست كه اسم بیاورند و افشاى ما فى الضمیر بكنند ـ معلوم بود كه مقصود ایشان چه افرادى هستند! این است دیگر! یعنى انسان باید به خدا پناه ببرد! با خواندن و اینها مسئله درست نمى‌شود. این چیزهاى دیگر مى‌خواهد! اگر قرار باشد انسان نفسش را در آن مطالب بیندازد و اینها را هم بخواند آن‌وقت آخر و عاقبتش این خواهد شد!

  • این مسئله در خود رفقاى ما هست، الآن هم افرادى هستند پیش من مى‌آیند مى‌گویند: کاملاً براى ما مشخص است كه یك نفر تا دروغ مى‌گوید اصلاً صورتش برمى‌گردد، گفتم: اینها را جایی نگویید و مسئله مطرح نشود. یا می‌گویند که وقتی یك فردى مى‌خواهد كلك بزند، اصلاً از چشمش پیدا است كه دارد كلك مى‌زند. مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مى‌فرمودند: من به فلانى مى‌گویم که آقا سیگار نكش، او بلند مى‌شود مى‌رود پشت در سیگار مى‌كشد و بعد مى‌آید دست ما را مى‌بوسد و خیال مى‌كند من او را نمى‌بینم دارد سیگار مى‌كشد! به من گفتند: سر چهار راه‌ مى‌كشد و اینجا مى‌آید دست ما را مى‌بوسد و ما هم سرمان را پایین مى‌اندازیم!

  • و فیهِ مِنَ التَكَلُّفِ ما لا یَخفىٰ على أحدٍ وَ بَناءٌ ما أوقعهُ فى ذلِك هوَ ما رُبَما یَتَوَّهَم أنَّ السَوادَ مثلاً إذا فَصّلناهُ إلَى اللونِ قابِضَ البَصَر فَإن طابَقَ كلٌ مِنهُما نَفسَ السَواد فَلا فَرقَ بَینَهُما.

جلسه ۶۴۷

9
  • این كلامى را كه فرمودند، در آن تكلفى هست و تكلفش هم این است كه با امر مشكوك نمى‌شود انسان به ماهیات برسد.

  • آن جهتى كه باعث شده ایشان این مطلب را بگویند این‌طور توهم مى‌شود كه مثلاً بیاییم براى سواد، جنس و فصل را این قرار بدهیم که لونیتش جنس بشود و قابِضُ البَصَر بودنش هم فصل بشود، اگر هركدام از اینها سواد است پس فرقى بین جنس و فصل نیست.

  • ثُمَّ إذا طابَقَتِ اللونیةُ نَفسَ السَواد فَهِىَ تُطابِقُ بِعَینِها نَفسَ البَیاض أیضاً فَیَلزَمُ كونَ السَوادِ و البَیاض شیئاً واحِداً و إن طابَقها أحَدُهُما و طابَقَ الآخرُ شیئاً آخَر فَیَكونُ السَوادُ أحَدَهُما وإن طابَقَ كلُّ مِنهُما شیئاً مِنَ السَواد غَیرِ ما طابَقُه الآخَر فَیَتَركَّبُ فِى الخارِج وَ قَد فُرِضَ بَسیطاً فیه هذا خُلفٌ.1

  • اگر لونیت با نفس سواد مطابقت كند همین لونیت را شما در مورد بیاض هم مى‌گویید پس سواد و بیاض یكى شد. اگر یكى از اینها مطابق شد و دیگرى که قابِضُ البَصَر بوده است به یك چیز دیگر برگردد پس سواد این است و آن یكى نیست. خلاصه اشكال در اینجا به این جهت برمى‌گردد. اگر هركدام از اینها یك تكّه از سواد را مطابقت مى‌كنند؛ لونیت یك مقدار از سواد و قابِضُ البَصَر بودن یك مقدار دیگر، این مركب مى‌شود، درحالى‌كه ما در خارج بسیط تصور كردیم. این خلف است.

  • فَعُلِمَ أنَ الأجناسَ و الفُصولَ فِى البسائطِ أمورٌ اعتباریَةٌ فالسَوادُ مثلاً وجودُهُ فِى النَفس كَما هو فی العین فَلا ذاتیَ لَه‌ بِوَجهٍ مِنَ الوجوه.

  • اینها همه امور اعتباریه هستند و امور واقعى نیستند و ذاتیات ندارند مثلاً سواد وجوهى در نفس دارد همان‌طوری‌كه در خارج هم همین‌طور است، ذاتى ندارد.

  • وَ وَجهُ اندِفاعِهِ ما لَوَّحَ إِلَیه مِن أنَّ المَعانى الَتى كُلُّ مِنهما ماهیةٌ كاملةٌ متحصلةٌ إذا أُخِذَت مِن نَفسِ ماهیةٍ لَوَجِبَ كونُ المَأخوذِ مِنها تِلكَ المَعانى مِنَ الحقائقِ المُرَكبة و كُلُّ مُتَحَصِّلٍ یَتَحِدُ مَعَ مُتِحَصِّلٍ آخَر یَكونُ مُتَحِداً مَعَ مُتَحَصِّلٍ ثالِث یَتَّحِدُ الأولُ مَعَ الثالِث أیضاً.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 27.

جلسه ۶۴۷

10
  • دلیل دفع این مسئله همان است كه ایشان نسبت به آن اشاره دارند كه ما همان مطلب را در عالم ذهن و عقل بررسى مى‌كنیم و مى‌گوییم که آن تصویر عقلى با تصویر خارجى ممكن است تفاوت داشته باشد همان‌طور که شما در تصویر عقلى به جنس و فصل معتقد هستید؛ تصویر جنس دارید تصویر فصل دارید ولى در خارج فقط یك امر متعیّن و متحصّل نیست، در مورد بسائط هم همین حرف را مى‌زنید و مى‌گوییم: عقل در مورد بسائط مى‌آید جنس و فصل را در ذهن خود تصویر مى‌كند بدون اینكه این امر به تركیب برگردد. در عین بساطت، عقل قدرت تجزیه‌وتحلیل و تعریۀ آن تصور را از ضم و ضمائم دارد و مى‌تواند براى الوان مختلفه و مراتب، جنس و فصل تصور كند و این منافاتى با بسیط بودن ندارد، همان‌طور كه در مركب هم همین مطلب هست.

  • اگر از خود ماهیت گرفته بشود باید آنچه كه از این معانى گرفته مى‌شود اصلش از حقایق مركبه باشد. اگر ماهیت كامل و متحصل باشد و هر متحصّلى مثل جنس كه متحد با یك متحصّل دیگرى است كه آن متحصّل دیگر با او یك متحصّل دیگر متحد است پس اوّلى با سومى هم متحد است پس این یك امر مشترك بین سه مرتبه و بین سه نوع مى‌شود.

  • وأمّا إذا كانَتِ المَعانى المَأخوذَةُ عَنها بَعضُها ناقِصاً فى ذاتِه أو باعتبار أخذه مبهماً و بَعضُها بِخِلاف ذلِك وَ یَكونُ اقتِرانُ بَعضِها إلى بَعضٍ کاقتِران قوةٍ إلى ضعفٍ أو كمالٍ إلى نقصٍ غَیرِ ذَلِك مِنَ العِبارات فَلا یَستَدعى كونَ المُنتَزِعِ مِنها حقیقةً مركبةً

  • آن معانى كه از این حقایق اخذ مى‌شود بعضى‌ها در ذاتش ناقص و مبهم است یااینكه ما او را اصلاً مبهم اخذ مى‌كنیم اصلاً خودش در ذهن مبهم هست و بعضی‌ها هم مبهم نیست. اقتران بعضى به بعضى مثل اقتران قوه به ضعف مى‌ماند یا كمال به نقص مى‌ماند كه در مراتب مختلف تشكیكیه این مسئله وجود دارد؛ در قوه وجود دارد، در وزن وجود دارد، در لون وجود دارد، در چشایى‌ها وجود دارد مثلاً یك صدایى كم است و یك صدا زیاد است، ولومش را هرچه بیشتر كنى صدا بیشتر مى‌شود ولی صدا یكى است ولكن [کم و زیاد بودنش] تفاوت مى‌كند.

جلسه ۶۴۷

11
  • موجب اتحاد نشدنِ صرف اشتراک ماهیت

  • اگر این‌طور باشد پس دیگر آنچه كه از آن انتزاع شده حقیقت مركبه نخواهد بود بلکه یك امر بسیطى است مثلاً یك صوت است ولى این صوت از قوه به فعلیت مى‌رسد و مدام از ضعف به كمال مى‌رسد یا از كمال به نقص مى‌آید.

  • وَ كَذا الماهیةُ المُبهَمَةُ إذا اتَحَدَت مَعَ كلِّ واحِدٍ مِنَ الأشیاء وتَحَصَلَت بِها لا یوجِب اتحاد تِلكَ الأشیاء بَعضِها مَعَ بَعضِ كالحیوانِ المُتحِدِ مَعَ الإنسان و الفَرَس مَعَ تَبایِنُهما.

  • همین‌طور ماهیت مبهمه که اگر با هركدام از اشیاء متحد باشد و تحصّل پیدا كند مثل حیوانیتى كه با ناطقیت و با غنمیت تحصّل پیدا مى‌كند لازم نمى‌آید كه این اشیاء با همدیگر ـ انسان و بقر ـ یكى بشوند درصورتی‌که اینها متباینین هستند. بنابراین صرف اینكه یك ماهیتى مشترك است موجب اتحاد او نخواهد بود زیرا ما آن ماهیت را در خارج مركب نمى‌دانیم ما در ذهن آن ماهیت را از وجود خارجى خودش مجرد كردیم و بعد آن ماهیت را با همان فصلى كه در ذهن هست باهم تركیب كردیم گرچه در خارج بین این ماهیات مختلفه از آن نقطه‌نظر جنسیت اتحاد وجود داشته باشد.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد