پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - قم
توضیحات
موضوع:لزوم حرکت در مسیر سیروسلوک براساس علم ویقین 1 – انسان بر اساس ادله عقلي بايد نسبت به راه و مسير خود یقین داشته باشد. 2 – سخن نادرست برخي از افراد در انكار عمر حضرت نوح عليه السلام. 3 پيامبران و ائمه عليهم السلام بر اساس برهان و دليل مطالب خود را بيان ميكردند و مردم هم بر اساس عقل و فطرت خود مطالب را ميپذيرفتند. 4 انتخاب ابوبكر به جانشيني پيغمبر مطلبي است خلاف عقل و فطرت. 5 حكايت فردي از اهالي رشت كه خود را در هر آينه ميديد آينه را ميشكست و ميگفت چه آينه زشتي. 6 –پيشنهاد امتحان مرحوم حداد رضوان اللَه عليه به آية اللَه سيد ابراهيم كرمانشاهي از جانب علامه طهراني رضوان اللَه عليه. 7– امتحان امام رضا عليه السلام توسط مامون در مناظره حضرت با علماي طراز اول يهودي و نصراني و... 8 – سؤالات و پرسشهاي مرحوم مطهري از مرحوم حداد رضوان اللَه عليه و پاسخهاي ايشان منجر به سرسپردگي او به حضرت حداد شد.
هو العلیم
مهم ترین میزان در قرب و بعد سالک نسبت به خداوند متعال
سلوک خانواده ـ قم ـ جلسه 5
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
اولین مسئله برای سالک، یقین به راه و بعد از آن التزام و پایبندی به مبانی راه
یکی از مسائلی که دائماً در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ و همچنین الآن در بین رفقا و دوستان مطرح میشود، مسئلۀ تبدّل احوال و تغیّر حالات است.
راجع به مسئلۀ خلوص و صدق، هرچه صحبت کنیم، کم صحبت کردیم، دربارۀ این مسئله چند جلسهای صحبت شد و ملاکهایی برای خلوص و صدق داده شد. مهمترین ملاکی را که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مطرح میکردند عبارت بود از ثبات و استحکام بیشتر انسان نسبت به مسیر و راهی که در آن است؛ انسان ببیند که آیا نسبت به راه و مسیرش، ثبات و پایمردی و قرارش از سابق بیشتر شده یا کمتر شده است؟
البته این مسئلهای که خدمتتان عرض شد، بعد از آن است که انسان نسبت به صحت راه و مسیرش یقین پیدا کرده باشد، پس از آن، این مسئله مطرح میشود، یعنی قضیۀ صحت راه و شناخت راه و یقین به حقانیت راه، این یک مسئلۀ دیگری است که اول باید این مسئله را بررسی کرد، و ما راجع به این مسئله صحبت نکردیم، إنشاءالله راجع به این قضیه باید عرائضی را خدمتتان عرض کنیم.
بعد از اینکه انسان به راه یقین پیدا کرد و به مسیرش اعتماد پیدا کرد و با اصولی که مطرح میشود و بیان میشود، راه خودش را تشخیص داد، [آنوقت باید نسبت به آن مسیر ثابتقدم باشد.] زیرا اگر انسان در راه خودش دائماً در حال شک و تردید باشد و همینطوری اوقات را بگذراند، خب این نتیجه و فایدهای ندارد و مسئلهای بر این قضیه مترتب نمیشود که حالا امروز إنشاءالله مقداری راجع به این قضیه بیاناتی را عرض میکنیم. اما پس از اینکه انسان به یقین رسید و راه خودش را حق تشخیص داد، آنگاه طبعاً باید نسبت به راه و مسیر و معاد خودش ملتزم و متعهد باشد و راه و مسیر خود را همچون ناموس خود بپندارد و از آن مواظبت کند، و هرچه برای حرکت و سرعت لازم است، آن را فراهم بیاورد و هرچه موجب سستی و کندی است، آن را کنار بگذارد، این لازمۀ التزام به راه است. نمیشود کسی نسبت به راه خودش ملتزم و پایدار و پابرجا باشد ولی در عین حال اوقات خود را به بطالت بگذراند، اوقات را به هر حالی بگذراند، این با اصلِ التزام، در تعارض است.
ارتباط مستقیم ثباتِ نسبت به راه با میزان قرب و بعد به پروردگار
خب حالا وقتی که انسان نسبت به مسیرش یقین پیدا کرد، برای اینکه بداند و تشخیص بدهد که نسبت به قرب پروردگار و بُعد پروردگار چه مرتبه و موقعیتی را دارد، مهمترین ملاکی که میتوان گفت از این ملاک، ملاک بالاتری وجود ندارد این است که ببیند ثبات او نسبت به راهش بیشتر شده یا کمتر؟ چون شاید در سایر ملاکها بتوان بعضی از جهات غیرموجه را هم در آنجا راه داد و این موجب خلط و اشتباه با بعضی از جریانات بشود همانطوریکه بسیاری از افراد ملاکات را، خوابها و تفکرات و تخیلات و مکاشفات و واردات و گرایش و عدم گرایش انسان نسبت به یک جریان بیان کردند که در تمام اینها ما میبینیم که بین گروهها و فئههای مخالفْ هم، چنین مسائلی وجود دارد، حتی در همین جریانات سیاسی، در سازمانها و دستهجات غیر اسلامی که الآن هستند، شما میبینید که تا چه اندازه افرادی که وابسته به این گروهها و دستهجات بودند، نسبت به راه خودشان معتقد و پایدار و خیلی محکم بودند و خیلی محکم میایستادند و در مقابل دیگران خیلی دفاع میکردند، تمام اینها براساس این بود که آن اصل و آن مبانی ابتدائیِ قضیه، فراموش شده بود، یعنی براساس یکسری جریانات و تخیلات و تفکرات غیرصحیح، طبعاً ممکن است که انسان به جریانی و حالی گرایشی پیدا بکند، و جهات مختلف موجب بشود که او را از تفکر صحیح نسبت به آن جریان بازبدارد و آنچنان در آن جریان و در آن مسئله فرو برود که هیچ منطق و کلام و دلیلی نتواند او را بیرون بیاورد، این بهواسطۀ این است که در ابتدای قضیه، اشکال وجود دارد. ولی همانطوریکه عرض شد بعد از اینکه انسان نسبت به راه و مسیر خودش با دلیل و حجت، یقین پیدا کرد، حجت و دلیل هم مشخص است، یک چیز مندرآوری نیست، حجج و ادلۀ انبیاء، ائمه، اولیاء، عقلا و بزرگان کاملاً مشخص است، راهی را که آنها برای اثبات مسیر خودشان ارائه میدادند، ادله و حججی را که برای اثبات راه خودشان به مردم ارائه میدادند همان چیزی است که ما الآن این را مشاهده میکنیم، همان چیزی است که الآن عقل ما ادراک میکند، آنها راه جدا و دلیل جدایی غیر از آنچه ما ادراک میکنیم ارائه نمیدادند.
لزوم اعتقاد به مبانی براساس عقل و فطرت
اولین مسئله، یعنی اعتقاد به الوهیت و معارف الهی، براساس عقل بود، مگر اینطور نبود؟! یعنی عقلِ همین مخاطبین را برای ادراک مسئلۀ الوهیت و توحید بهکار میگرفتند، انبیاء در القاء مسائل خودشان و در القاء مطالب وحی، از راه خواب و مکاشفه که با افراد وارد نمیشدند، از راه القاء و تحمیل و تزریق که با افراد وارد نمیشدند، شما این را در کجا دیدید؟ در کجا سراغ دارید که پیغمبران از راه اِعمال نفوذ غیرعادی، طرح مسئلۀ غیرعادی و خارقعادت، افراد را به خود بگروانند، اگر اینطور بود پس اینهمه دعواها از کجا آمد؟ حضرت نوح علی نبینا و آله و علیه السلام میآمد و برای مردم به یک اراده و ولایت الهی، آن مسئلۀ توحید و معارف را به همه القاء میکرد! در آیه شریفه داریم که: ﴿فَلَبِثَ فِيهِمۡ أَلۡفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمۡسِينَ عَامٗا﴾؛1 «هزار سال پنجاه کم، در میان مردم بود».
شنیدم این دوره بعضی از افراد معنای این آیه را تحریف کردند و نوح را یک مسئلۀ شخصی و یک فرد شخصی نمیدانند، میگویند: «نوح یک قبیله بوده که این قبیله ٩٥٠سال عمر کرده، چطور ممکن است که فرض کنید که یک نفر ٩٥٠سال در میان مردم عمر کند؟!» خب چطور ندارد، الآن امام زمان علیهالسلام ١٢٠٠سال عمر کرده، دیگر چطور ندارد! حضرت نوح هم اینقدر عمر کرده، اینکه تحریف صریح قرآن است!
حضرت نوح ٩٥٠سال در میان مردم بود و مردم را به راه و توحید و معارف دعوت میکرد و روایات ماهم بر این مسئله تصریح دارد، روایاتی که از ائمه علیهمالسلام آمده و نسبت به این قضیه شکی نیست،2 ٩٥٠سال کم نیست، الآن عمر طبیعی ما ٥٠سال هم نیست، حالا فرض کنید که شخصی فقط ٩٥٠سال تبلیغ کند و ٩٥٠سال مردم را بخواند، این باید یک مسئلۀ غیرعادی تلقی بشود، مسئلۀ عادی نیست! خب حضرت نوح میآمد با یک تصرف ولایی همه را مسلمان میکرد، همه را مؤمن میکرد، اما این کار را نکرد، چرا؟ چون اگر اینطور بود دیگر نیاز به حضرت نوح نبود، همان پروردگار متعال هر بچهای را که از شکم مادر بیرون میآورد، مؤمن و موحد به دنیا میآورد و تا آخر، مسیر عمرش هم همین بود، اراده و تصرف الهی مگر غیر از این است که تصرف در عالم تکوین است؟! خب از اول همه را مؤمن به دنیا بیاورد، از اول همه را موحد به دنیا بیاورد، از اول همه را عارف به دنیا بیاورد، از اول همه را واصل به دنیا بیاورد، از اول همه را فانی به دنیا بیاورد، پس چرا این کار را نکرده؟ چون نظام عالم، نظام تربیت است، نظام شکوفایی استعدادها و رسیدن به فعلیت است. معنا ندارد که از اول همه را مؤمن و... به دنیا بیاورد!
بنابراین خداوند متعال از یکطرف انسان را نارسا و خام آفرید و از طرف دیگر برای رسیدن به آن کمال و فعلیت، ادله و حجج الهیه را برای انسان مقرر فرمود. شکی در این دو طرف قضیه نیست: یکی خام بودن و جاهل بودن و ناقص بودن و نادان بودن انسان نسبت به مسائل و مطالب، و این یک مسئلۀ واضح و روشنی است، از طرف دیگر هم انبیاء، حجج الهی و ائمه، بزرگان و اولیا را هم برای تربیت انسان مقرر کرد، اولیایی که حالا چه از اول مؤیَّد بودند و راهشان فرق میکرد و مسیرشان مثل ائمه علیهمالسلام بود یا اینکه نه، افراد عادی بودند و بعد بهواسطۀ تربیت کمالی به همان نقطۀ کمال رسیدند و بعد برای دستگیری دیگران، خودشان را در اختیار دیگران قرار دادند، فرق نمیکند! علیٰکلّحال در اینطرف قضیه هم شکی نداریم.
اما صحبت در این است که این حلقۀ رابط بین آن فرد کامل و بین این فرد ناقص که آن حلقه باید برای رسیدن این دو به هم وجود داشته باشد و اگر نباشد این دو نقطه هیچگاه به هم نمیرسد، آن حلقه چیست؟ آن حلقه عبارت است از عقل و فطرت و دادههای الهی در وجود انسان، این میشود آن حلقه رابط، اگر آن حلقۀ رابط در شخصی باشد، این شخص به کمال میرسد والاّ اگر دیوانه باشد، انبیاء با دیوانه کاری ندارند، دیوانه جایش مشخص است و تکلیف ندارد، خدا با او یک معاملۀ دیگر میکند یا فرض کنید افرادی که سفیه هستند و از آن عقل و رشد کافی برخوردار نیستند، یا آنهایی که به نحو دیگری متولد میشوند و دارای خصوصیات دیگری هستند، خب خداوند با هر کدام از اینها یک حساب و کتابی دارد و ماهم نمیدانیم، ولی بحث ما با افرادی است که مورد خطاب انبیاء و ائمه علیهمالسلام هستند، خب آنها چه افرادی هستند؟ آیا افرادی هستند که دارای عقل هستند یا چیز دیگری در کار است؟! آنها افرادی هستند که دارای فطرت هستند، فطرت عبارت است از کیفیت خلق نفس انسانی که آن کیفیت خلق نفس، انسان را برای رسیدن به کمال مساعدت میکند و انسان برای رسیدن به آن نقطۀ کمال، از آن کیفیتِ نفس استفاده میکند.
ببینید! هر شخصی در ضمیر و نفس خود دروغ را زشت، و راست را بسیار ارزشمند و موجه میداند، این مسئلۀ قباحت کذب و دروغ، و ارزشمندی صدق و راستگویی در کجای موقعیت و وجود ما نهفته است؟ این در نفس ما است، یعنی شما با هر کسی که برخورد میکنید اگر یک دروغ از او بشنوید، حالتی نسبت به او پیدا میکنید، چرا؟ چون شما این مطلب را ناپسند میدانید، اگر او هم از شما دروغی بشنود او هم نسبت به شما یک حالت انفعالی پیدا میکند، حالت قبض پیدا میکند، و حق هم دارد و حق هم دارید، به جهت اینکه این مسئله (قباحت کذب و دروغ، و ارزشمندی صدق و راستگویی) در نهاد شما و او هست، این مسئله در وجود شما و او هست. خداوند این حقیقت را در وجود شما قرار داده تا بهواسطۀ این حقیقت و واقعیت، شما آن نفس غیر متکامل خود را به کمال برسانید، حالا اگر این واقعیت نباشد شما هیچگاه به کمال نخواهید رسید. ـ شما همین یک جمله را در نظر بگیرید و بعد سایر مسائل فطری را هم بر همین مسئله قیاس کنید ـ حالا اگر جای این دو قضیه عوض بشود؛ یعنی خداوند فطرت انسان را طوری خلق میکرد که از دورغ خوشش میآمد و دروغ را صحیح و ارزشمند میپنداشت و از کلام راست بدش میآمد، ما هیچگاه به کمال واقعی و حقیقی نمیرسیدیم.
عقلایی بودن کار پیامبر در تعیین امیرالمؤمنین بهعنوان امامِ بعد از خودش
دیروز من در بحث ولایت عرض کردم که اگر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بهجای امیرالمؤمنین علیهالسلام، ابوبکر را برای خلافت و امامت بعد از خودش معرفی میکرد ـ مگر سنیها نمیگویند که بعد از پیغمبر ابوبکر است؟! میگویند: ابوبکر است دیگر، ماهم ابوبکر را انتخاب کردیم، بسیارخوب ـ حالا ما به اهل تسنن این را میگوییم: اگر پیغمبر در غدیرخم این حرفهایی را راجع به امیرالمؤمنین زده راجع به ابوبکر میگفت و ما درعینحال دنبال علی میرفتیم شما به ما چه میگفتید؟! بالأخره پیغمبر این حرفها را راجع به امیرالمؤمنین زده دیگر، همۀ اینها در کتب علمای شما هم هست؛ فرض کنید که در کتاب بلاذری این مسائل هست، در کتابهای سبطبنجوزی این مسائل هست، در کتابهای سیوطی هست، کتب ابنابیالحدید مشحون از این مسائل است ـ اینهمه پیغمبر راجع به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمودند:
«علیٌّ اقضاکم؛1 امیرالمؤمنین از نظر قضاوت از همۀ شما فزونی دارد.» «علیٌّ اعلمکم؛2 امیرالمؤمنین بر همۀ شما از نظر علم فزونی دارد، هر سؤالی را که من پاسخ بگویم علی هم پاسخگوی آن سؤال است.» «أنا مدینةُ العلم و علیٌّ بابها.»3 «علیٌّ اتقاکم؛ اگر تقوای همۀ شما را جمع کنند به پای تقوای علی نمیرسد!» اینها مسائلی است که پیغمبر [راجع به امیرالمؤمنین فرمودند و طبیعی هم است و خیلی راحت هم قابل فهم و قابل قبول است و هر شخصی میتواند اینها را ادراک کند] حالا چه برسد به آن مطالب دیگری که اصلاً گاهی اوقات انسان شک میکند [که این روایت چگونه قابل فهم است و آیا این روایت صحیح است یا نه؟!] البته اصلاً نباید شک بکند! مثلاً آن روایتی که پیغمبر در جنگ خیبر راجع به امیرالمؤمنین فرمودند:
لَولا ان تَقولَ فِیک طائِفَةٌ مِن امَّتِی ما قالَتِ النَّصارَی فِی المَسِیحِ ابنِ مَریمَ، لَقُلتُ فِیک الیومَ مَقالًا لا تَمُرُّبِمَلٍا إلّا اخَذوا التُّرابَ مِن تَحتِ قَدَمِک.4
«اگر ترس این را نداشتم که راجع به تو همان را بگویند که نصارا راجع به عیسی بن مریم علی نبینا و آله و علیهما السلام گفتند، من راجع به تو مطلبی را میگفتم که بر هیچ قومی عبور نمیکردی الاّ اینکه خاک پایت را برای توتیای چشمشان برمیداشتند!»
این روایت یعنی چه؟ خب من الآن نمیتوانم مطرح کنم! مشکل است! ولی خب پیغمبر اشاره کردند، یعنی نصارا به عیسیبنمریم گفتند: خدا است دیگر، پیغمبر میخواهد بفرماید: یا علی تو در مرتبهای از فنا هستی که اصلاً دیگر شمهای از وجود بشری در تو باقی نمانده است، ولی این حقیقت برای مردم قابل گفتن نیست، اگر من بخواهم بگویم، یک عده علیُّ اللَهی میشوند! این غلات از کجا آمدند؟ اینها را پیغمبر نگفت، این افراد درآمدند، وای به حال اینکه اگر پیغمبر میگفت!
حالا اگر این مطالبی را که پیغمبر راجع به امیرالمؤمنین فرموده، اینها را راجع به ابوبکر میگفت و روز غدیر خم هم ابوبکر را بهجای خود نصب میکرد ـ البته ما که خیلی بی رودربایستی از پیغمبر قبول نمیکردیم و جهتش را هم میگویم، چون پیغمبر کار غیر عقلایی نمیکند ـ شمای اهل تسنن که تمام افتخارتان به این است که ابوبکر با یک تشکیلات دموکراسی به خلافت رسیده، الآن جلوی دنیا چه آبرویی داشتید؟! آیا آبرو داشتید؟! ابوبکری که از جواب یک یهودی عاجز بماند5 آیا پیغمبر میآید بگوید: أنا مدینةُ العلم و ابوبکر بابُها؟! آیا پیغمبر میآید بگوید: ابوبکر اعلمُکُم؟! این شخص که دست راست و چپش را از هم تشخیص نمیدهد و نمیداند که در هر دست چندتا انگشت دارد، آنوقت امکان دارد که فرض کنید که پیغمبر راجع به این اشبه بالحیوان این مطلب را مطرح بکند؟! نه، چرا مطرح نمیکند؟ چون کار پیغمبر عقلایی است. التفات کردید؟! این منظور من است.
عقل و فطرت، حلقۀ ارتباط انسان با خدا و پیامبر و امام
نمیشود کار پیغمبر با آنچه در مغز ما هست دوتا باشد، نمیشود کار پیغمبر با آنچه خدا در اینجا (در مغز ما) قرار داده دو جور باشد، نمیشود کار پیغمبر با آنچه خدا در فطرت ما قرار داده دوتا در بیاید، اگر دوتا دربیاید یا آن غلط است یا این، در حالیکه خدا با همین فطرت، حلقۀ اتصال ما را با ولیّ خودش مرتبط میکند، ما که دیگر چیزی غیر از این نداریم، ما عقل داریم و فطرت، این دو مسئله، مسئلهای است که حلقۀ رابط ما را بین ولیّ و بین وجود ما، به همدیگر مرتبط میکند، حالا اگر قرار باشد بگویند که: آقا این دو قضیه را کنار بگذار، عقل را کنار بگذار چون:
| پای استدلالیان چوبین بود | *** | پای چوبین سخت بی تمکین بود1 |
البته این مربوط بهجای دیگری است، حالا ما در اینجا میگوییم، خب عقل را کنار گذاشتیم، بهجای آن چه میآید؟! دیوانگی میآید دیگر. کسی که عقلش را کنار بگذارد، قوۀ ممیزه و مشخصه را کنار بگذارد، به جای آن چه بیاورد؟! باید به جای آن، تفکرات، تخیلات، تصورات، اشاعات، مطالب خلاف و مسائلی که هیچ اصل و پایهای ندارد را بیاورد، بالأخره نفس که نمیشود خالی باشد، وقتی که از دلیل و برهان عقلی خالی بشود [باید از تخیلات پر بشود.]
یکی از افراد در طهران، به شخصی گفته بود که:
شما چرا نمیآیید با فلانی (یعنی با من) نیم ساعت صحبت کنید؟! خب این آقا که میگوید: درِ منزل ما باز است، فقط زنگ را فشار بدهید، ما که [با کسی مطلبی نداریم.] بیایید نیم ساعت صحبت کنید حالا اگر مطالب او را هم قبول نکردید که نکردید، خب بروید. (ما به همه همین را میگوییم) گفته بود: نه با ایشان صحبت کردن خیلی خطر دارد چون ایشان بسیار حکیم است و بسیار اهل فلسفه است و این فلسفه و حکمت حجاب است و جلوی انسان را میگیرد!
گفتم: عجب! پس اگر این فلسفه و حکمت حجاب است، این گناه انحراف ما بهگردن مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است که ما را به قم فرستادند [که درس بخوانیم!] و تقصیر مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ است که به من فرمودند: «آقا سید محسن هرچه میتوانی در درسَت محکم کاری بکن.» آنها باعث انحراف ما شدند که ما را به این مسیر انداختند! و باعث انحراف ما مرحوم آقا شده که ما فلسفه را پیش خود آقا خواندیم!
اینها برای چیست؟ همۀ اینها برای جهل است. چون اگر عقل در کار بیاید راه بسته میشود دیگر، حق از باطل مشخص میشود. از اول این حلقه را از انسان میگیرند، این حلقۀ رابط کنار میرود. فطرت را چهکار کنیم؟ تشخیص حُسن عدل و قُبح ظلم را چهکار کنیم؟ تشخیص حُسن صدق و قبح کذب را چهکار کنیم؟ اینها را هم میگیریم، میگوییم: نه! فطرت هم بهدرد نمیخورد! فطرت هم فایده ندارد! اینها برای این افراد عوام است! برای این افراد پیشپاافتاده است! در حالیکه ما با فطرت و با همین عقل به خدا متصل شدیم، به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم متصل شدیم، به امام علیهالسلام متصل شدیم.
چندی پیش در همین سفر اخیر که به مشهد مشرف شده بودم با یکی از اقوام بسیار نزدیک صحبتی داشتم راجع به اینکه خداوند ملاک را برای انسان مشخص کرده است و انسان خودش سرش را زیر برف میکند، برای تشخیص بین حق و باطل، مسئله مشخص است، دلیل مشخص است، راه مشخص است، حالا ما خلاف عمل میکنیم، مرتب سرمان را در برف میکنیم، مرتب گوشمان را میگیرم! جان من! تو گوشَت را میگیری ولی حق که عوض نمیشود، تو گوشَت را گرفتی و خودت را از حق محروم کردی!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میفرمودند:
یک آدم سیاه بود و این در آینه نگاه میکرد و مرتب خودش را سیاه میدید، با سنگ آینه را میشکست و میگفت: عجب آینۀ زشتی است! عجب آینۀ قبیحی است! من که اینطور نیستم! من که سیاه نیستم! دوباره میرفت آینۀ دیگری را برمیداشت و خودش را در آینه نگاه میکرد و دوباره با سنگ آینه را میشکست!
میفرمودند که:
جان من! اگر هزارتا آینه هم عوض کنی، باز هم آینه را میشکنی، برو خودت را سفید کن، آینه که تقصیر ندارد، آینه چه گناهی دارد؟ آینه دارد زشتی تو را به تو مینمایاند که بروی خودت را اصلاح کنی، این حُسن آینه است، اگر آینه صورت تو را سفید مینمود، تو تا ابد در این سیاهی میماندی و خودت را سفید میپنداشتی! آینه از کمالش این است که عیب تو را مشخص کند که بروی خودت را درست کنی، خودت را اصلاح کنی، حمام بروی و این کدورات را از چهرۀ خود بزدایی، همۀ اینها حُسن آینه است.
بعد من مطلبی را به ایشان (آن اقوام بسیار نزدیک) گفتم، گفتم که: ببینید مرحوم آقا در کتاب روح مجرد، وقتی که آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ را به آقای کرمانشاهی معرفی میکنند ـ آقا سید ابراهیم کرمانشاهی حفظهاللهتعالی ایشان الآن در طهران در قید حیات هستند و وجود بسیار شریف و قابل استفادهای برای اهالی آنجا هستند ـ وقتی که آقا میخواهند آقای حداد را برای آقای کرمانشاهی معرفی کنند از همین حلقۀ رابط استفاده میکنند، حلقۀ رابط چیست؟ عقل و فطرت. آقا سید ابراهیم به ایشان میگوید: «از کجا بدانیم این شخص بر مسائل و مطالب وارد است؟!» آقا به او چه میفرمایند؟ آیا میگویند: برو خواب ببین؟! آیا در کتابشان نوشتند که به او گفته باشند که: برو خواب ببین؟! برو مکاشفه بکن؟! میگوید: خب من که مکاشفه ندارم، پس باید بنشینم هروقت که مکاشفه آمد سراغ او بروم! مکاشفه که دست من نیست، خواب که دست من نیست، پس من باید بنشینم، من باید صبر کنم هروقت که خواب آمد بلند شوم بروم سراغ ایشان، هروقت که مکاشفه کردم بروم سراغ ایشان! مرحوم آقا به ایشان چه گفتند؟ فرمودند: «برو از این عقل و فطرتت استفاده کن، این را بهکار بگیر، گفتند: برو امتحانش کن، برو با ایشان صحبت کن، برو با ایشان بنشین و با ایشان حرف بزن.» چوب بلند نکردند در سرش بزنند و بگویند: سریع قبول کن والاّ فلانت میکنیم! نه! گفتند: «این آقای حداد نشسته بلند شو برو امتحان کن.» این حلقه را آوردند گذاشتند در وسط، گفتند: از همین راه وارد شو، از همان راهی که انبیاء و ائمه علیهمالسلام وارد شدند، به آقای کرمانشاهی فرمودند: «از همین راه وارد شو، برو امتحان کن، شما مگر برای تشخیص استاد، برای تلمّذ در درسهای حوزۀ خودتان نمیروید استاد را امتحان کنید؟!»1
مرحوم آقا میفرمودند که:
من میخواستم مکاسب بخوانم، عدهای بودیم و رفتیم پیش شخصی از آقایان ـ خدا رحمتش کند، الآن از دنیا رفته، بعداً از مراجع شد ـ و آن شخص اصلاً بهخاطر ما این درس مکاسب را شروع کرد، ده دوازه نفر بودیم، ما روز اول آمدیم و درس اول را خواندیم، ولی درسش را نپسندیدیم، بیانشان بیان بسیار کندی بود، نارسا بود، گرچه از نظر علمی شخص باسوادی بود ولی از نظر بیان، بیان نارسایی داشت و بهدرد ما نمیخورد، ما دیگر درس دوم را نرفتیم، این استاد با ده دوازده شاگرد آمده بودند در مدرسه حجتیه و مرتب دنبال ما میگشتند که ما را پیدا کنند، ما دیگر به درس او نرفتیم، چون دیدیم بهدرد نمیخورد.
شخصی که میخواهد پیش یک استاد در سر کلاس برود، باید درست برود، باید امتحان کند، بیخود وقتش را تلف نکند، حالا چه برسد به این راه که این راه به سعادت و فلاح انسان مربوط است! مسئلۀ درس نیست که یکی دو ساعت پیش یکی بخوانند و بگویند خب حالا بالأخره در رودربایستی هم که شده این یک سال را صبر میکنیم بعد از دست او خلاص میشویم! نه! مسئله، مسئلۀ سعادت است!
مرحوم آقا به آقای کرمانشاهی فرمودند: «بلند شو برو امتحان کن.» آقا سید ابراهیم کرمانشاهی آمد و آقای حداد را امتحان کرد، با ایشان صحبت کرد، فقط ننشست جمال آقای حداد را تماشا کند و بعد صلوات بفرستد و بگوید: بَهبَه بَهبَه چقدر آدم نورانی! چه ریشهای سفید قشنگی دارد! چه کلاهی دارد! چه عمامهای دارد! نه! با او صحبت کرد، در مسائل مشکلۀ اسفار صدرالمتألهین و در مسائل فتوحات مکیه و فصوص محیالدین با آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیهم اجمعین ـ بحث کرد، صحبت کرد و بعد ماند، تسلیم شد، ماند که چهکار کند؟! این شخص دارد جواب میدهد، این کسی که حتی جامع المقدمات را هم نخوانده، فقط چند کتاب از جامع المقدمات را خوانده است، وقتی که آقای حداد در نجف در مدرسه هندی بود، فقط چندتا از این بابهای جامع المقدمات را خواند و تمام شد، بعد دیگر ایشان به کربلا آمدند. کسی که فقط چند باب از جامع المقدمات را بخواند چطور ممکن است که بتواند پاسخ اشکالات یک شخص را از فصوص محیالدین بدهد؟! این اصلاً مستحیل است! این قضیه اصلاً ممتنع است ولی ایشان دارد جواب میدهد! ماند و هیچ جوابی نداشت که به مرحوم آقا بدهد، در روح مجرد خواندید دیگر.
حالا من به آن شخص این را گفتم که: اگر آقای کرمانشاهی میآمد با آقای حداد بحث میکرد و آقای حداد را محکوم میکرد، آقا چه جوابی داشتند که به او بدهند؟! دیگر جواب نداشتند! این حلقۀ رابطی که بین یک شخص عامی و راه نایافته ـ عامی نسبت به راه ولو اینکه شخص عالم باشد، عامی یعنی راه نرفته ـ و بین شخص کامل وجود دارد چیست؟ عقل و فطرت است. حالا اگر آقا سید ابراهیم کرمانشاهی میآمد با آقای حداد بحث میکرد و آقای حداد را محکوم میکرد به آقا میگفت: بفرمایید! دیدید این شخصی را که شما به ما معرفی کردید در این جواب این مسئله ماند! آقا به او چه میگفتند؟ آیا میگفتند: حالا برو خواب ببین؟! این را که دیگر به او نمیگفتند، آنوقت آقا محکوم میشدند.
و همین قضیه راجع به آقای مطهری ـ رحمةاللهعلیه ـ هم اتفاق میافتد، آقای مطهری وقتی که در همان منزل احمدیۀ مرحوم آقا در جلسات مرحوم حداد ـ رضوان الله تعالی علیهما ـ شرکت میکند، به ایشان علاقهمند میشود، خب آقای مطهری که شخص عادی نیست، مرد عالمی است، مرد دانشمندی است، آدمشناس است، اهلش را میشناسد و میفهمد، از آقا وقت ملاقات حضوری میگیرد، آقا میگویند: «بفرمایید در پشتبام، اتاقی در آنجا هست، بروید و هر مقدار که میخواهید با آقای حداد صحبت کنید.»1 چرا؟ چون خیالش راحت است، آقا میداند که دارد آقای مطهری را پیش چه شخصی میفرستد، آرام است، در وقتی که آقای مطهری دارد پیش آقای حداد میرود، آیا در ذهن آقا بهاندازۀ سر سوزنی خلجان میکند که خدا نکند یک وقت فرض کنید که این آقای حداد در جواب مسائل آقای مطهری بماند؟! اگر بماند آنوقت چهکار کنیم؟!
مأمون تمام علما را دعوت کرد، علمای نصارا، علمای یهود، از اطراف و اکناف همه را دعوت کرد و امام رضا علیهالسلام را هم در آن وقتی که در بلخ بودند گفت که بیاید برای اینکه با اینها صحبت کنند، و البته به ظاهر آنها را دعوت کرد که بیایند و از علوم امام رضا علیهالسلام استفاده کنند ولی در واقع بهخاطر این بود که بالأخره نمیدانست که حالا حضرت چطوری میتواند جواب اینها را بدهد و شاید در جواب یکی از این سؤالات بماند و بالأخره دیگر آبرویش جلوی همه میرود و همه جا میگوییم که این امامی که شما میگویید، در جواب فلان عالم ماند، در جواب ریاضی فلان عالم ماند، در جواب شیمی فلان عالم ماند، در جواب فقه ماند، در جواب تاریخ ماند، ماند دیگر، بفرمایید اینهم عالمتان! اینکه میگویید که اینها علومشان از پیغمبر است و پیغمبر هم از جبرائیل است و...، شما که این حرفها را میزنید بیایید تماشا کنید!
همه را دعوت کرد و آن شخص که واسطه بود که به امام رضا علیهالسلام اطلاع بدهد که همۀ علما الآن جمع هستند و شما تشریف بیاورید، آمد خدمت حضرت ولی مضطرب بود، از شیعیان بود ولی خب ایمانش به آن حد نرسیده بود دیگر، نسبت به امامت که آن معرفت کافی را نداشت، حضرت به او نگاه کردند و فرمودند:
هان! چیست؟! آیا در دلت چیزی هست؟! خلجانی هست؟! آیا ترس داری؟! گفت: یابن رسولالله نمیدانید چقدر آدم جمع کرده! همۀ علما را دعوت کرده! حضرت فرمودند: بلند شو برویم، إنشاءالله... ـ حالا من دارم به این صورت بیان میکنم ـ بیا برویم إنشاءالله که به فضل خدا و به امید خدا جوابشان را میدهم. بلند شدند آمدند، نصارا شروع کردند از انجیل گفتند و حضرت تمام انجیل را برایشان خواند، یهود شروع کردند از تورات گفتند و حضرت تورات را برایشان خواند، آن یکی شروع کرد زبور حضرت داود را خواند، آن یکی شروع کرد...، خلاصه همه در جواب حضرت ماندند و همه دیدند که عجب! حضرت دارد بهتر از ما تورات را میگوید، بهتر از ما دارد انجیل را میگوید، بهتر از ما دارد زبور را میگوید و... ، افتضاحی شد برای مأمون و اطرافیان مأمون! و مأمون صد بار پشیمان شد! این مامؤن که میخواست به همه نشان بدهد که حضرت علمی ندارد و شیعیان این حرفها را بیخود میزنند، تازه حضرت را مشهور کرد، یعنی مأمون با دست خودش تازه حضرت را جلوی همه مشهور کرد!1
این نور، نور خدا است، این مسکین نمیداند که با نور خدا نمیتواند دربیفتد، ظلمت نمیتواند با نور دربیفتد!
در آن وقتی که آقای مطهری میخواست در پشتبام در آن اتاق به حضور آقای حداد برسد، آیا آقا در آنوقت در دلش خلجانی داشت که نکند آقای مطهری سؤالی بکند که آقای حداد در جوابش بماند و آبروی ما این وسط برود یا نه، آرامِ آرام، مثل این آب زلال، آرامِ آرام و اصلاً خلجان ندارد؟ چرا خلجان ندارد؟ چون اعتماد دارد، میداند که هرچه هست اینجا است. لذا بهجای آقای مطهری اگر ابنسینا هم میآمد، آقا میگفت که: تو هم برو بالا، فارابی هم میآمد، میگفت: تو هم برو بالا، ملاصدرا هم میآمد، میگفت: تو هم برو بالا، بروید بالا و اصلاً از هرچه میخواهید حرف بزنید. آرام است، تشویش ندارد، تذبذب ندارد، اضطراب ندارد. ایشان هم میرود یک ساعت صحبت میکند و میآید پایین. آیا به آقا میگوید: این شخص این بود که شما معرفی کردید؟! اینها را که نمیگوید، آیا میگوید این شخصی را که شما معرفی کرده بودید رفتیم امتحانش کردیم، بابا چیزی هم بارش نیست؟! آیا میگوید: این شخص، اینی بود که شما رفتید فرض کنید که چه کردید؟! نه! میآید پایین و به آقا این جمله را میگوید که: «این سید حیات بخش است!»؛ یعنی به انسان زندگی میبخشد! التفات کردید؟! یک کسی مثل آقا مطهری!
حالا اگر آقای مطهری میرفت و ایشان (مرحوم آقای حداد) را در یک مسئله گیر میانداخت و ایشان میماند، آیا آقای مطهری به ایشان تسلیم میشد؟! دیگر تسلیم نمیشد.
خلاصه ما این حرفها را به آن شخص که از اقوام بسیار نزدیک بود زدیم دیگر. خب واقعیت قضیه چیست؟ واقعیت مسئله اینطور است. اتفاقاً شب هم من موقعی که داشتم استراحت میکردم، روح مجرد را آوردم که مقداری بخوانم ـ من شبها معمولاً روح مجرد را میخوانم ـ همینطوری یک جایش را آوردم که مقداری بخوانم، دیدم این صفحه آمد که آقا، آقای مطهری را فرستادند پیش آقای حداد و گفتند: «برو هر سؤالی را که میخواهی از او بکن، هرچه میخواهی از او بپرس.» این میشود چه؟ این میشود مسیر انبیاء، در مسیر انبیاء آن حلقۀ رابط همیشه برقرار است.
اینکه فلسفه و حکمت جلو را میگیرد یعنی چه؟! ما که تابهحال آنچه دیدیم این بوده که فلسفه ما را تشویق کرده، حکمت ما را سوق داده، حکمت ما را ترغیب کرده، حکمت ما را از انحرافات نگه داشته، کجا حکمت مانع است؟! کجا فلسفه مانع است؟!
بنابراین بعد از این مسئله که انسان باید نسبت به راه ثبات داشته باشد ـ البته متوجه باشیم که این ثبات باید براساس آن رابط و دادهها و ادله و حججی باشد که آن حجج مسئله را برای انسان تمام کند ـ بعد از اینکه این مسئله تمام شد، آنوقت باید بیاییم سراغ اینکه خودمان را ارزیابی کنیم: حالا که مطلب را دانستیم، باید نسبت به روز گذشته و سال گذشته، حالمان را در نظر بگیریم که چقدر میتوانیم نسبت به حالمان پای استقامت و پایمردی بفشاریم؟ چقدر میتوانیم از آثار و شوائب وجودی خود و از جوانب خود برای راهمان مایه بگذاریم؟ این میشود چه؟ این میشود ملاک.
بررسی عوامل کم شدن اشتیاق نسبت به راه بعد از گذشت زمان
این سؤالی را که خدمتتان عرض کردم که در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفقا و دوستان این سؤال را خیلی مطرح میکردند، الآن هم همینطور است، آن سؤال این است که:
چطور میشود که افراد در ابتدای قضیه و مسیر، دارای اشتیاق و شوق هستند، رغبت دارند، تمایل دارند، نشاط دارند، ولی بعد از مدتی میبینند که این نشاط و رغبت در آنها کم شده و خلاصه اشتیاقی که در ابتدای راه و ابتدای مسئله نسبت به مسیر داشتند، احساس میکنند که این اشتیاق تنزل پیدا کرده است؟ این مسئله ناشی از چیست؟
جواب: بعضیها تصورشان بر این است که این تبدل حال ـ و چهبسا بعد ممکن است اصلاً حالشان متبدل بشود و در یک وادی دیگری قرار بگیرند ـ علتش این است که از ابتدای قضیه مسئله آنطوری که باید و شاید تحقق پیدا نکرده بوده، از اول آن تسلیم کما هو هو و کما هو حقّه و آنطور که باید و شاید نبوده، از اول آن معرفت برای افراد حاصل نشده بوده، و این شخص برههای از زمان را طی میکند و یکمقدار از فاصله را طی میکند تااینکه به نقطهای میرسد که تبدل حال برایش پیدا میشود، تغییر پیدا میشود و چهبسا اصلاً انکار میکند، زیرپا به همه چیز میزند، البته شاید بتوان گفت که این مسئله بهعنوان یکی از علل در اینجا مطرح باشد، ولی همۀ علت، این نیست.
صحبت در این است که از نقطهنظر ارتباط انسان با پروردگار، در هر لحظه از لحظات، آن لحظه، حکم خاصّ به خودش را دارد و نمیتوان آن حکم خاص به آن لحظه را به لحظات دیگر به تماممعنا مقید نمود، گرچه ارتباط دارد ولی به تماممعنا نمیتوان مقید کرد، اگر شخصی در یک لحظه عمل صالحی را انجام بدهد و عملی که مورد رضای خدا است از او سر بزند، نباید برای سایر لحظات، دیگر خیالش جمع باشد، قضیه اینطور نیست. اگر عبادتی از او سر زد، اگر عمل صالحی از او سر زد، حالا چه عبادت باشد چه غیر عبادت، گاهی اوقات از نقطهنظر پیشبرد و تسریع در راه، ممکن است عبادتهای غیر اصطلاحی، انسان را از عبادتهای اصطلاحی بسیار بیشتر جلو ببرد، یک عمل مخالف نفس کردن، انسان را از یک ماه نمازشب جلوتر میبرد! مخالف با نفس ها! عملی را برطبق رضای خدا انجام دادن که نفس انسان نسبت به آن عمل علاقه ندارد، این از یک سال نماز خواندن و روزه گرفتن، انسان را جلوتر میبرد! ولی صحبت در این است که این نفس تا وقتی که در مرتبۀ نفس و در مرتبۀ تعلق به خود قرار دارد ـ تعلق به خود یعنی نفس تعلق به خودش داشته باشد ـ و خود را محور بداند و خود را اصل و دیگران را فرع بداند [عباداتش نیز بر محوریت نفس است.]
محوریت نفس، اساس اعمال و رفتار اغلب افراد جامعه
ما این مطلب را خیلی به زبان میآوریم که نه، ما خیلی مراعات دیگران را میکنیم، حساب دیگران را هم میکنیم، هر شخصی را در جای خودش رعایت میکنیم، برای دیگران هم حقی قائل هستیم، این مسئله را به زبان میآوریم و حتی چهبسا در فکر و ذهن خودمان هم ممکن است خود را در قضاوتها محق بدانیم، ولی اگر قدری بیشتر لطف داشته باشیم و کم لطفی نکنیم میبینیم که نه، مسئله براساس محوریت خود نفس است، تمام اینها یا اغلب اینها در ظرف محوریت نفس قرار دارد و اگر نفس به سمتی تمایل داشته باشد، مسائل و قضایا بر همان سمت توجیه میشود و اگر از آن سمت به سمت دیگر تمایل کند، شما میبینید که تمام قضاوتها ١٨٠درجه تغییر پیدا میکند! و این نیست مگر بهخاطر اینکه نفس قوا و آن دادههای الهی را در راستای محوریت و منافع و وجود خود، در اختیار میگیرد.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ این قضیه را بارها میفرمودند که:
اغلب افرادی که... (نمیگفتند تمام افراد، که یک وقت حالا شاید کسی هم این وسط باشد که شامل این قضیه نشود و نوشتهاش از روی غرض نفسانی نباشد) اغلب افرادی که راجع به مسئلۀ قضا و حکومت و... کتاب نوشتند، اینها افرادی بودند که دستشان در کار بوده و اغلب افرادی که بر ضد قضا و حکومت و تصدی روحانی نسبت به مسائل قضا، کتاب نوشتند، اینها افرادی بودند که کنار زده شده بودند!
بعد یک قضیۀ خیلی جالبی را نقل میکردند! خیال میکنم منهم این قضیه را گفته باشم، نمیدانم، ظاهراً گفتم، حالا اگر هم گفتم که دوباره نقل میکنم. در همین شاهزاده حسین قزوین، قبری هست بهنام قبر شهید ثالث، آخوند ملا محمدتقی برغانی، ایشان در همان زمان فتنۀ بابیت در زمان ناصرالدین شاه، توسط همین بابیها و بهائیها کشته شدند و ظاهراً عموی همین قرة العین معروفی است که در زمان بابیت و بهائیت و... ظهور کرد و توسط أیادی همان هم کشته شد، برای نماز صبح که به مسجد رفته بود به آنجا میریزند و خلاصه او را در همانجا از بین میبرند.
در قزوین شخصی از آقایان علما بود که روزهای جمعه، در همان مسجد جامع شهر نماز جمعه میخواند، و این آخوند ملا محمدتقی برغانی در آنجا بهشدت علیه نماز جمعه صحبت و تبلیغ میکرد که نماز جمعه مختص زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم است و الآن در این زمان، خواندش جایز نیست و کذا و کذا! خیلی هم صحبت میکرد و خیلی هم مخالف بود!
برای آن امام جمعه کاری پیش میآید و او یک هفته به طهران میآید. آخوند ملا محمدتقی در همان یک هفته میرود و بهجای آن امام جمعه، نماز جمعه میخواند! وقتی که این امام جمعه از طهران برمیگردد میبیند که ملا محمدتقی نماز جمعه را خوانده و بعد هم دیگر نماز جمعه را بهدستش گرفت! این امام جمعه گفت: من تعجب میکنم که چطور یک حکم شرعی با یک هفته رفتن من به طهران ١٨٠درجه عوض شد!1
التفات میکنید؟! این یک نمونه است. ما اگر بخواهیم دقت کنیم میبینیم که در این مسئله، نه علم دخالت دارد، نه نماز دخالت دارد، نه عبادت انسان دخالت دارد، نه پیری و جوانی و سیادت و غیر سیادت دخالت دارد، هیچکدام از اینها دخالت ندارد، آنچه در این مسئله دخالت دارد، فقط نفس است! نفس است و نفس! نفس میآید و میخواهد تمام موقعیتها را برای خودش در انحصار دربیاورد! نمیتواند ببیند که مردم در یک مسجد اجتماع کردند، این آقا عالم است، اینهم عالم است، مردم میروند پشت سر این شخص نماز میخوانند، ولی این نمیتواند ببیند، خب آیا شمشیر و قمه دست بگیرد و بیاید در صف جماعت، این شخص را بزند؟! نه! این شمشیر و این قمه، زبان او است! خداوند این زبان را به او داده که در حق بهکار ببرد ولی این شخص این زبان را بهعنوان شمشیر و قمه علیه مسئلهای که با منافع او در تعارض است، بهکار میگیرد و وقتی که آن مسئله به نفع او برمیگردد، این زبان و شمشیر در نیام میرود و دیگر دهان بسته میشود! دیگر تمام شد!
در زمان پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، در هر قضیهای که پیغمبر میخواست انجام بدهد، این منافقین جلسه تشکیل میدادند، پیغمبر یک حکم میکرد، این منافقین شروع میکردند به صحبت کردن؛ توطئه میکردند، حرف میزدند، شایعه پخش میکردند، پیغمبر میدید که میخواهد یک حکم را انجام بدهد ولی در دل مردم شک پیدا شده، شبهه پیدا شده که آیا حالا برویم؟! نرویم؟! آن یکی میگفت: فلان! آن یکی میگفت: مزرعۀ من آب ندارد! آن یکی میگفت: زنم حامله است! آن یکی میگفت: شترم چه شده و... ! این مسائل و این حرفها هم که همیشه هست، بالأخره همیشه یکعده زنهایشان حامله هستند، یک عده شترهایشان نیاز به کاه و علف دارند، یک عده مزارعشان نیاز به آب و مراقبت دارند، یک عده... ، چطور شد وقتی که پیغمبر میخواست حرفی بزند یا هر کاری که میخواست بکند، یکدفعه زنها حامله میشدند؟! مزارع اینطور و آنطور میشد؟! اما همینکه حکومت به ابوبکر رسید دیگر همه از حمل افتادند! دیگر هیچ اسمی نبود! دیگر هیچ توطئهای نبود! هیچ جلسهای نبود! این چه قضیهای است؟!
این زبانی را که خدا داده، این زبان برای این است که تو این زبان را در راه حق بهکار بگیری. این جلسات را میگذاشتند و باهم صحبت میکردند و اینطور میکردند و فلان میکردند، میگفتند: بیایید از کلام پیغمبر ایراد بگیریم، این اشکال را بگیریم! ایراد را بزرگ میکردند و میرفتند اینطرف و آنطرف پخش میکردند که: آیا شنیدید فلانی چهکار کرده؟! آیا شنیدید علی چهکار کرده؟! نق میزدند! پیغمبر را اذیت میکردند! خُلق پیغمبر را تنگ میکردند! کار را مشکل میکردند! اما همینکه این حکومت به ابوبکر رسید تمام شد! تمام جلسات دیگر تمام شد! تمام نق زدنها دیگر تمام شد! همه دیگر در صف اول بودند! آن موقع میگفت: یا علی! بُزم در بیرون مدینه است میخواهم بروم به بزم برسم، به گوسفندانم برسم! اما حالا در صف اول، پشت سر ابوبکر میایستد! بُزت را چهکار کردی؟! آیا در مسجد آوردی یا سرجایش است؟! این مسئله همیشه هست! نهتنها در زمان پیغمبر، بلکه در زمان قبل از پیغمبر هم بوده، در زمان بعدش هم بوده، الآن هم هست! همین الآن هم توطئه هست! همین الآن! همین الآن ما یک حرف میزنیم و میخواهیم جریانی را درست کنیم، بعد یکدفعه میبینیم دوباره یک مسائل دیگر، از یک جاهای دیگر شروع شد! حالا اگر قضیه برگردد و این مسئله جایش را عوض کند، دیگر همۀ این حرفها تمام میشود، دیگر همه مخلص و تسلیم و راضی میشوند و قضیه تمام میشود! انسان باید این قضیه را اصلاح کند، باید به این نکته برسد.
این مطالبی را که امروز عرض کردم، إنشاءالله اینها مقدمه است برای آن مطلب دیگر که آن مطلب، مسئلۀ اصلی است که چرا اینطور میشود که انسان تغییر حال پیدا میکند؟
لزوم عمل هر یک از زوجین براساس تکلیف شخصی خودشان
سؤال: شما در جلسۀ پیش در رابطه با زن و مرد گفتید که هر دو باهم پرواز میکنند، زن و مرد یک روح در دو جسم هستند، این تعبیر را هم داشتید، پس علت چیست که به بعضیها که نگاه میکنیم میبینیم که مرد به مقام ولایت رسیده ولی زنش اندر خم یک کوچه است یا بهعکس؟!
جواب: این همین مطلبی است که ما باید عرض کنیم، البته راجع به اصل قضیه همانطوریکه خدمتتان عرض شد هر شخصی یک حکم مختص به خودش را دارد، گرچه زن و مرد هر دو در مسیر زندگی مشترک هستند، ولی هر کدام از اینها در نیتشان با پروردگار و در خلوص نیت و انجام تکالیفشان، ممکن است که با دیگری تفاوت داشته باشند، آسیه زن فرعون بود و در همان قصر فرعون به کمال رسید1 و پسر نوح در همان خانواده، کارش به نابودی و تباهی انجامید،2 نهتنها در افراد، بلکه راجع به ائمه علیهمالسلام هم ما این مسائل را میبینیم، یکی مثل امام حسن علیهالسلام است که فرض کنید که زنش باعث قتل و شهادتش میشود3 و یکی هم فرض کنید که مثل سیدالشهدا علیهالسلام است که مثلاً عیالش که حضرت رباب باشد، این زن بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام در همان کربلا باقی میماند و میگوید: «من از اینجا حرکت نمیکنم و به مدینه نمیآیم!» و یک سال هم در همانجا میماند و بعد هم از دنیا میرود.4
ائمه علیهمالسلام از این نقطهنظر دارای حالات مختلف بودند، ما همین مسئله را در اولاد ائمه هم مشاهده میکنیم و بسیاری از گرفتاریهای ائمه علیهمالسلام در دوران حیاتشان، بهواسطۀ همین اقوامشان بوده که اینها با فاصلۀ نزدیک باهم ارتباط داشتند! خدا میداند که امام صادق علیهالسلام از طرف همین بنی اعمام خودش، بنیالحسن، ابراهیم و محمد فرزندان عبدالله محض چه کشید؟!5 و امام باقر علیهالسلام بهواسطۀ همین بنی اعمامش به شهادت میرسد!6 برادران و عموهای امام رضا علیهالسلام، حضرت را به محکمۀ مدینه و به حاکم خلیفۀ عباسی میکشانند! برادر امام علیهالسلام، امامت امام زمان علیهالسلام را انکار میکند و خود را جانشین امام حسن عسگری علیهالسلام قرار میدهد!7 این مسائل، همه در میان ائمه علیهمالسلام هم بوده و این دلیل نمیشود بر اینکه حالا چون انتساب و قرابت وجود دارد بنابراین راه هم در اینجا یکی است، نه! این سنت الهی است که به ما نشان بدهد که در تحقیق مسئلۀ عدالت، خداوند متعال هیچ فرقی بین منتسبین و اقرباء امام و غیر امام نمیگذارد، هر کسی راه را برود ملحق میشود و هر کسی راه را نرود، دور میشود و هیچ ارتباطی ندارد.
در مسئلۀ زندگی و زن و شوهر هم قضیه همینطور است، اگر زن و شوهری زندگیشان براساس زندگی ظاهری باشد، این مطلبی که شما میفرمایید صحیح است، شوهر مراتبی را طی میکند و روی مدرکات و مبنا و حرکت خودش، مسیر خودش را میرود و به مقصود میرسد ولی عیال او از تمام مواهب الهیه عاجز و درمانده است و راه به جایی نمیبرد، و بالعکس اگر این توفیق را خداوند به عیال او داده باشد، عیال او راه را طی میکند و به مراتبی میرسد و به کمالات میرسد.
بسیاری از مخدرات که اینها خب بندگانخدا، خداوند به ایشان توفیق داده و نوری در دلشان وارد شده، وقتی که ما در جریان کارشان قرار میگیریم، میبینیم شوهران اینها واقعاً جلوگیری و ممانعت میکنند و آنها را در حصر و فشار و مضیقه قرار میدهند، حتی بعضی از اینها به من میگویند که: «شوهرم من را از خواندن قرآن هم منع میکند!» به شوهرم میگویم: «قرآن که دیگر اشکالی ندارد.» میگوید: «نه! این قرآنها فایده ندارد!»
من به آن مخدرات میگویم که: خب جلوی او قرآن نخوانید، وقتی که شوهرتان نیست کارتان را انجام بدهید، اگر میگوید که نمازشب نخوانید، خب نخوانید، وقتی که او نیست بخوانید یا در وقت دیگری قضایش را بهجای بیاورید، مثلاً دارید آشپزی میکنید، در همان حال آشپزی اگر وضو دارید، طهارت دارید، نمازتان را در همان موقع بخوانید، چه اشکال دارد؟! دارید خیاطی میکنید و وقت ندارید، نمازشبتان را در همان حال خیاطی بخوانید، اشکال ندارد، دارید حرکت میکنید در همان حرکتتان نافله را بخوانید، خواندن نافله در حال حرکت اشکال ندارد. خدا راه را باز کرده است. اگر خداوند از یک جا مضیقهای آورده، آن مضیقه به صلاح شما است، ولی از آنطرف راه را هم برای رشد انسان باز نگه میدارد. و اینها میروند و میرسند و آن شوهر مسکین از رسیدن به این مسائل میماند!
هر شخصی بین خودش و بین خدا، راه منحصر به خودش را دارد، انسان باید راه خودش را انتخاب کند و منتظر برای اینکه دیگری بیاید و دستی از او بگیرد، نباشد. من بارها عرض کردم که اگر ما بخواهیم به انتظار دیگری بنشینیم عمر میگذرد و نتیجهای عائد ما نخواهد شد. بنابراین راه بین انسان و بین پروردگار، برای هر شخصی باز است و برای هر شخصی مختص به او است. بله اگر طرفین هر دو نسبت به راه اهتمام داشته باشند، این راه برای آنها سهلتر خواهد شد و اثراتش برای آنها بیشتر است.
عدم اطلاع از احکام مسائل شرعی در اوان تکلیف
سؤال: اگر شخصی در زمان بچگی، البته بعد از تکلیف، یک غسل واجبی به گردنش باشد و نداند و آگاه نباشد و بعد از سالیانی متوجه بشود که باید غسلی میکرده، تکلیف عبادات و نماز و روزهاش چه میشود؟ آیا باید آنها را قضا کند؟
جواب: البته اگر غسل، غسل واجب است خب این معنا ندارد که در سالیان سال این قضیه بماند، لابد بالأخره هفتۀ بعدش یا چند روز بعدش، آن غسل واجب را انجام میدهد و فقط منحصر میشود در همان چند روزی که بدون این غسل آن اعمال را انجام داده است. مگر غیر از این بوده است؟
سؤال: چون اطلاع نداشته، مثلاً مثل غسل مس میت، اگر اینگونه موارد بوده و آدم برود غسلهای دیگری بکند ولی به نیت این نباشد، آیا آنها کفایت از این میکند؟
جواب: البته راجع به مس میت، نه، مس میت اینطور نیست، اما آن اوان تکلیفی که میفرمایید در چه سنی بوده است؟
سؤال: دو یا سه سال بعد از تکلیف، در دوازده، سیزده سالگی.
جواب: اشکال ندارد، چیزی بر ذمۀ او نیست، تکلیف در چهارده سالگی است، در دوازده سالگی نیست.
لزوم عمل به تکلیف و راضی بودن به مقدرات الهی
سؤال: در رابطه با خانمها گفتید که ایام حیضشان بهخاطر عدم طهارتشان، چون قانون تکوین است، ارتباطشان با خدا ضعیف میشود، اوایل ما که وارد سلوک شدیم این قضیه برای ما خیلی سخت بود و از لحاظ روحی به ما فشار وارد میشد و در این قضیه بیتابی هم میکردیم و روی این قضیه هم خیلی فکر کردیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که مسئلۀ عبودیت همان است که شما گفتید، مسئله انجام تکلیف است، خدا ما را اینطوری خلق کرده است، و باید راضی به رضای خدا بود، این شبهه هست که زن در این ایام با این ارتباط ضعیف، آیا مظهر خیر میشود یا مظهر شر؟
جواب: نهخیر این مسئله، یک مسئلۀ تکوینی است و نمیشود که یک مسئلۀ تکوینی در راستای تکامل انسان قرار نگیرد و بخواهد برخلاف آن، اثر ببخشد، آن کلامیکه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در کتابشان دارند این است که: بله تا جایی که ممکن است انسان باید نسبت به حالت طهارت خودش اهتمام داشته باشد و نگذارد که موقعیتی پیش بیاید که آن حالت طهارت را ازدست بدهد، ولی اگر الآن بهواسطۀ بعضی از اموری که امور غیر اختیاری است و در ارادۀ انسان نیست، این قضیه پیش آمد، اینطور نیست که او محروم بماند. مثل اینکه فرض کنید که انسان برای تحصیل آب، اگر در جایی هست باید تحقیق بکند، تلاش خودش را بکند، سر ظهر است و در بیابان است، باید برود آب پیدا کند و وضو بگیرد، خب حالا تحقیق و تلاش هم میکند بعد آب پیدا نمیکند، خب آن تیمم کار وضو را میکند. یا اینکه میخواهد بیاید تحقیق کند ولی یکدفعه پایش درد میگیرد و اصلاً نمیتواند دو قدم از جای خودش حرکت بکند، میگویند: همانجا تیمم کن و نماز بخوان. خود من این مدتها که با مرحوم آقا در بیمارستان بودم، ایشان در تمام این نمازها دستشان را روی سنگ میزدند و تیمم میکردند، سنگ میآوردم میگذاشتم روی تختشان و دست میزدند، حتی خاک هم نمیآوردم. ما یک دفعه از منزل خاک تیمم آوردیم، آن پزشک گفت که: «این خاک در اینجا خوب نیست و ممکن است [باعث آلودگی و... بشود،]» ماهم برداشتیم بردیم و یک تکه سنگ آوردیم و ایشان دستشان را میزدند روی آن سنگ و تیمم میکردند، حالا آیا این نماز ثوابش کمتر از نمازی است که با آب است؟! نه! شاید بیشتر هم باشد، تکلیف الآن در این موقع این است. و اینکه شما میفرمایید، این مسئله اینطور نیست، حتی در وقتی که برای زن عذر وجود دارد، در همان موقع هم زن میتواند ذکر بگوید منتها نباید آیات قرآن را بخواند، ذکر میتواند بگوید و آن حالت توجه خودش را حتی المقدور باید حفظ کند، گرچه ممکن است که مثل حال قبل نباشد، این هست، اما بعد این حال تدارک پیدا میکند.
سن تکلیف در دختران و پسران
سؤال: شما فرمودید که از چهارده سالگی تکلیف برای دختران است؟
جواب: بله.
سؤال: برای پسران در چه سنی است؟
جواب: در پسران باید پانزده سال تمام باشد.
سؤال: آیا در هر شرایط جسمی که باشند فرقی نمیکند؟
جواب: نهخیر این مسئله [شرط] نیست، البته الآن بهطور عادی مسئله اینطور است، اما احتمال ضعیفی دارد که بعضیها از نقطهنظر مسائل جسمی، به همان آثار و علائم بلوغ متعارف برسند و از نقطهنظر فکری، آن رشد فکری را داشته باشند، البته اینها خیلی کم هستند، ولی افراد متعارف فقط مسئلۀ بهوجود آمدن همین دوران، موجب بلوغ آنها نخواهد شد و احتیاجی به گذشت زمانی هم دارد، بسیاری از دختران در سنین نه سالگی ممکن است حیض بشوند و این فقط یک نوع بلوغی است برای آمادگی حمل. اشتباه نشود، یک بلوغ داریم که بلوغ برای استعداد جسمی برای حمل است، یک بلوغ هم داریم که برای استعداد برای تکلیف است، ممکن است که استعداد برای حمل باشد ولی برای تکلیف نباشد یا استعداد برای تکلیف باشد ولی برای حمل نباشد، این مواردش موارد مختلفی است.
سؤال: پس آیا شما ملاک را سن میبینید؟
جواب: بله سن ملاک است، حدود چهارده سال سن است.
سؤال: آیا برای پسر هم پانزده سال؟
جواب: بله، پانزده سال تمام.
سؤال: علائم [بلوغ چه نقشی دارند؟]
جواب: آن علائم بهطور متعارف در همین سنین ظاهر میشود.
حکم قضای روزههای سالیان متوالی و کفارۀ آن
سؤال: ... .
جواب: اگر میتوانند در حال صحت و سلامت روزههایشان را قضا کنند، باید قضا کنند والاّ اگر نمیتوانند از ذمّه آنها ساقط است ولی بهجای هر روز از آن روزهایی را که روزهشان را افطار کردند، باید به مقدار یک غذا به فقیر بدهند، ولی علیٰکلّحال تا آخر عمر اگر انسان بتواند روزه بگیرد قضای روزه از ذمۀ انسان ساقط نیست! یعنی اگر انسان بیست سال هم روزۀ قضا دارد و کفارۀ آن را هم پرداخته، اگر بتواند که بگیرد، صحت دارد، سلامتی دارد که مثلاً هر دو روز یک روزه بگیرد تا این روزههای قضایی تمام بشود، باید انجام بدهد، مگر اینکه نتواند، که اگر نتواند دیگر از ذمۀ او ساقط میشود.
سؤال: کفارۀ آن چه طوری است؟
جواب: اگر شوهر یا شخص دیگری از طرف او تبرعاً پرداخت کند، [این کفاره از او ساقط میشود،] یعنی بر ذمۀ شوهر یا شخص دیگری نیست که این کفاره را بپردازد اما اگر شوهر قبول کند که خب او میپردازد والاّ [اگر زن توان مالی نداشته باشد،] از زن ساقط میشود.
سؤال: اگر مالی بهدستش برسد ولو خیلی کم، [ آیا باز هم باید بپردازد؟]
جواب: بله باید بپردازد.
حفظکم اللَه انشاءاللَه
اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد