پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - قم
تاریخ 1423/02/16
توضیحات
1 – مرحوم علامه طهراني رضوان اللَه عليه می فرمودند: هر چه انسان در اين دنيا بارش را كمتر كند در آن دنيا راحتتر است. 2 – نهي كردن علامه طهراني رضوان اللَه عليه علماء را از اينكه در مقام افتاء قرار گيرند. 3 – بيان علت اينكه چرا بر روي كتب مرحوم علامه طهراني عبارت حضرت علامه آيت اللَه نوشته شده است. 4 – انسان در هر موقعيت و شرائطي بايد خود را امتحان كرده و رابطه خود با خداوند متعال را نسبت ارزيابي كند. 5 – شدّت احترام مرحوم علامه طهراني رضوان اللَه عليه به استادشان مرحوم آقاي حداد رضوان اللَه عليه.
هو العلیم
پاسخ به سوالات مربوط به مساله تعدد زوجات
سلوک خانواده ـ قم ـ جلسه 11
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
راجع به مطالب جلسات گذشته و همچنین نسبت به بعضی از پرسشهایی که از قبل باقی مانده بود، مطالبی را عرض میکنیم و بعد مسئلۀ سابق را که متابعت از فطرت در طریق سلوک و همچنین پیروی از مبانی فطری و طرز شناخت و بهدست آوردن اصول فطری از مسائل غیرفطری بود، پی میگیریم.
بعضی از دوستان سؤال کرده بودند که مگر استاد نسبت به شاگرد اشراف ندارد، دیگر در اینجا مسئله تفاوت میکند، در صورت اشراف و اطلاع بر ضمیر و علم به زوایای وجودی شخص، چرا خود استاد شاگرد را برای مسئلۀ ازدواج مجدد امر نمیکند؟ این سؤال اول. راجع به این مسئله خب شاید برای بعضی دیگر هم یکهمچنین سؤالی پیش آمده باشد، در صورت اصل تحقق یکهمچنین مطلبی، به عبارت ما در صورت تمامیت صغرای قضیه که استاد، استاد تام باشد، مسئله به چه نحو است؟
تمامی مسائل در ید قاهرۀ مقام ولایت عظمیٰ حضرت بقیةالله ارواحنا فداه است و بس!
اگر منظور شخص بنده است که بنده استاد نیستم و همانطوریکه بارها عرض کردم، بنده بهعنوان کسی که میتواند مدعی باشد که از مبانی و اعتقادات مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ تا حدودی اطلاع داشته باشد، بنده فقط در این مقام میتوانم صحبت کنم، اما از نقطهنظر دیگر و جنبۀ استادی و امثالذلک، نهخیر! مسئله هیچ ارتباطی با بنده ندارد. و همین مطلب هم آن نکتۀ مهم و قابل توجه را در صحبتها و مطالب ما بهدست میدهد، زیرا اگر شخص به مقام ولایت و اشراف بر نفوس و تمام مصالح فرد رسیده باشد که دیگر در آنجا صحبت کردن معنا ندارد، خود آن شخص اگر صلاح بداند نسبت به یک مورد تذکر میدهد و اگر صلاح نداند خب تذکر نمیدهد. و چرا و برای چه و به چه جهت هم، دیگر در آنجا جایی ندارد، خود آن شخص اطلاع دارد، خود آن شخص اشراف دارد، خود آن شخص عالم است و در صورت صلاحدید و با توجه به رعایت جوانب مختلفه که از دید او پنهان نیست، او میتواند برای شاگرد مطلب را بیان کند.
اما مسئله نسبت به شخص بنده تفاوت میکند، بنده استاد نیستم و بارها هم این مسئله را عرض کردم و هیچگونه شوخی و یا شکستهنفسی و تواضع را هم در اینجا جایز نمیبینم زیرا مسئله، مسئلۀ جدی است، مسئله، مسئلۀ ارتباط انسان با سعادت و حیات و زندگی ابدی فرد است و با آن نمیشود بازی کرد، مسئله به کیفیت ارتباط شخص با سرنوشت او برمیگردد و این شوخیبردار نیست، اگر افراد دیگر بهدنبال این مطالب هستند، خود باید پاسخگو باشند، اما بنده چون نمیتوانم پاسخگو باشم لذا هیچوقت خود را در مقام استادی برای افراد، نه در ملأ و نه در خلوت و نه صراحتاً و نه اشارتاً و کنایتاً ابراز و اظهار نکردم و این را هم همه میدانند، لذا از این نقطهنظر دست من برای بیان مطالب خیلی باز است و اختیار و انتخاب هم بهدست دوستان و افراد و خود اشخاصی است که مسائل را میشنوند و ارزیابی میکنند و راه صحیح و غیر صحیح را از هم تشخیص میدهند. و مهم هم برای بنده همین مسئله است، زیرا با توجه به شناختی که از راه و مسیر و طریق و سلوک دارم و غیر از آن را هم نمیدانم و نمیشناسم، اگر بتوانم بهعنوان یک فرد امین، واقعیت امر را برای دوستان خدا و افرادی که بهدنبال مداوای دردهای درونی و روحی خود و رفع نقایص برای بهدست آوردن کمال هستند، بیان میکنم. آنچه خدمت دوستان اعم از مخدرات و آقایان عرض میکنم، آن چیزی است که میتوانم فردا در پیشگاه پرودگار پاسخگوی آن باشم، فقط به همینمقدار، اما اضافه بر این مطلب نه! بنده هیچگونه تعهدی نسبت به موقعیت فردی نداشته و ندارم و هیچگاه هم خود را بهعنوان فردی که میتواند گرهگشا باشد و مشکل را از سر راه بردارد، معرفی نکردم و تمام مسائل را در ید قاهرۀ مقام ولایت عظمیٰ حضرت بقیةالله ارواحنا فداه میدانم و حق مطلب هم همین است و از عهدۀ این صحبت هم برمیآیم. ما احتیاج به تغییر عبارات و کلمات نداریم، در جایی که انسان میتواند با صداقت و صراحت و رکگویی با دوستان و محبین خدا ارتباط برقرار کند و توفیق مصاحبت با آنها را بهدست بیاورد، چرا برای خود حصار و دیواری را قرار بدهد و مسیر خود را عوض کند و آن راه صحیح و صدق و عبودیت را به اعتبارات و مطالب غیر واقعی و غیر حقیقی تغییر بدهد که بعد هم بخواهد پاسخگو باشد؟ اگر امروز هم پاسخگو نباشد فردا گریبان او را میگیرند و از یکیک آنچه بر این افراد رفته است، از او سؤال میکنند، از یکیک آن کلماتی که ادا کرده، با او صحبت میکنند و از او حساب میکشند، انسان نیازی به این قضیه ندارد. به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که می فرمودند:
هر چه در این دنیا بارت را کم کردی، آن طرف را راحت تر هستی، هرچه از این طرف بار خود را اضافه کردی دائماً آنجا راهت پر پیچ و خمتر و پر توقفتر است.
به یک نفر که در این دنیا بهدنبال بعضی از مسائلی بود که برای راه او موجب اشتغال و توقف بود فرموده بودند:
فلانی! شما اگر این دنیا یک پیراهن داشته باشی راحتتر هستی تا دو پیراهن داشته باشی!
خب این مسئله، دیگر واقعیت و خطرات را برای انسان روشن میکند.
یک وقت یادم هست که مرحوم آقا راجع به افرادی که در مقام افتا و فتوا و مرجعیت و رساله دادن بودند، میفرمودند:
آقاجان! ما بار تکالیف شخصی خود را هم نمیتوانیم برداریم و به مقصد برسانیم، از هر عبادت ما در آن طرف سؤال میکنند که اینجایش خراب بود، آنجایش درست بود، اینجایش اشکال داشت، حالا شما میخواهید بار تکالیف مردم را بر دوش بکشید؟! چقدر نادان و جاهل هستی ای کسی که خود را در معرض تقلید دیگران قرار میدهی!
یک وقت پیش انسان میآیند و از انسان یک مسئله میپرسند، خب انسان جواب مسئله را میدهد، یک وقت نه، انسان به افراد اعلام میکند که ایها الناس من مجتهدم، ایها الناس من مرجع هستم، ایهاالناس من مقلَّد هستم، بیاید از من تقلید کنید! دیدید که پشت این رسالهها مینویسند: حضرت آیةالله العظمی فلان! فی العالمین! فی الآخرین! در کذا! در سماوات! در عرضین! این یعنی چه؟ یعنی دائماً بیاید اینجا دیگر، بیایید اینجا، بیایید اینجا!
چقدر خوشم آمد از رسالۀ جناب عالم فاضل و متقی حضرت آقای بهجت ـ حفظهاللهتعالی ـ خیلی خوشم آمد! إنشاءالله خدا حفظشان کند! من رسالۀ ایشان را کنار خیابان دیدم که در پشت آن نوشته بود: رسالۀ العبد محمدتقی بهجت، خب واقعاً چقدر این مسئله فرق میکند! حالا به همینمقدار! حالا من در مقام تأیید یا ردّ ایشان و در مقام تفضیل ایشان بر سایر آقایان نیستم، ولی به اینمقدار که ایشان حداقل در پشت جلد رسالهشان اینطور مینویسند، تااینکه اینطور بنویسند که حضرت آیةالله کذا و کذا و بالا و پایین و هم ارضین و سماوات و عالمین و عظمی و کبری و حجةالله کذا! هان! اینها یعنی چه؟ با هرکدام از اینها یعنی بیا اینجا، با هرکدام از اینها یعنی به اینجا مراجعه کن، با هرکدام از این عبارات...! و از تکتک این عبارات در آنطرفِ قضیه (در قیامت) سؤال میشود، هر کلمهای در آنطرف حساب دارد! هان! حسابرس کیست؟ حسابرس کسی است که ناقد و بصیر است.
لزوم اخلاص در عمل
در حدیث قدسی داریم: «أخلِص عملَک فانّ الناقدَ خبیر بصیرٌ»1؛ عملت را خالص کن، آن کسی که اعمال تو را به ترازوی نقد در روز حساب به میان میآورد، خبیر است، به تمام زوایای نیات و قلب تو اطلاع دارد. به چه نیت این حرف را زدی، میگوییم: برای حفظ اسلام این حرف را زدیم، میگوییم: آیا اسلام فقط به تو محفوظ بود؟ آیا اگر تو نبودی اسلام نبود؟! نه! اگر تو میمردی اسلام هیچ چیز نمیشد، تو را تشییع جنازه میکردند و جسدت را هم در میان خاک قرار میدادند و آب هم از آب تکان نمیخورد، هیچ تکان نمیخورد. میگوییم: برای شعائر اینطور نوشتیم! آیا شعائر قحط بود در اینکه فقط تو اینطور بنویسی؟! آیا شعائر دیگری نداشتیم؟ حدیث قدسی است: «أخلِص عملَک فإنّ الناقدَ خبیرٌ بصیرٌ.» آن کسی که نقد میکند، ذرات وجودی تو در مشت او است، نمیتوانی تکان بخوری، نمیتوانیم تکان بخوریم، نمیتوانیم چشم به هم بزنیم، از تمامی نیات ما خبر دارد، از همۀ زوایای نیات ما خبر دارد.
حق بودن کار اولیای الهی
الآن این قضیه به یادم آمد، در همان سنهای که ما در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به اتفاق ایشان به قم آمده بودیم، امر خیر اخوی کوچکتر آقا سید علی ـ حفظهالله ـ بود، در آن زمستان بسیار سرد، یک روز داشتیم به اتفاق مرحوم آقا و اخوان به جایی میرفتیم، کس دیگری در ماشین نبود ـ روی جلد کتابهای مرحوم آقا، این عبارت را نوشتند: «حضرت علامه آیةالله سید محمدحسین حسین طهرانی» در همین مجلدات فارسی، در عربی هم همینطور است. خب بعضیها نسبت به این عبارت ایراد میکردند که بالأخره این عبارت، قدری عبارت با عنوانی است و عبارت طولانیی است! و ما هم که میدانستیم مرحوم آقا اهل این حرفها نیستند، اهل این مسائل نیستند، اصلاً از این مسائل بیزارند، حداقل برای ما فرزندان ایشان که این مسئله روشن بود، از آنطرف هم میدانستیم که این عبارت، بیحساب نیست و روی حساب است و باید همینطور باشد ـ در همان ماشین ایشان رو کردند به یک نفر و فرمودند:
من دو سه شب پیش خوابی دیدم که به من گفتند: «ما این عبارت را برای شما انتخاب کردیم و شما باید این عبارت را پشت کتابتان بنویسید، ولی بعضی از افراد (آنوقت اسم بردند، یعنی خطاب به یک شخص خاصی کردند) دارند از نشر این عبارت جلوگیری میکنند، آنها نباید این کار را انجام بدهند!»
حالا بالأخره این خواب یک معنای خاص به خودش را دارد. حساب اولیا از حساب افراد دیگر جدا است، آنها عملشان عمل فرا نفسی است، بالای نفس است، اول از نفس گذشتند، از تعلقات گذشتند، از خودیت و انانیت گذشتند، آن نفس خود را له کردند، خرد کردند، سوزاندند و خاکسترش را هم به باد دادند، آنوقت آن کاری را که انجام میدهند میشود حق!
ما هنوز گیر نفس هستیم، ما هنوز گیر تعلقات هستیم، داریم خودمان را گول میزنیم، به خیالمان یک مسئله صحیح میآید ولی در زوایای دل که نگاه میکنیم داریم از زیر قضیه رد میشویم، داریم عبور میکنیم! «فإنّ الناقدَ خبیرٌ بصیرٌ» ناقد روز قیامت میآید همانها را جلو میکشد و میگوید: بفرمایید! بیا نگاه کن، آن روز که فلان کار را انجام ندادی چه کسی را داشتی گول میزدی، چه افرادی را داشتی گول میزدی، خودت را هم داشتی گول میزدی، خودت را هم داشتی فریب میدادی، ولی نه! الآن در اینجا این مسئله است.
در مسئلۀ عبور از نفس انسان به مسائلی برخورد میکند که یا باید عبور کند که عبورش مشکل است! آسان نیست، باید از مسئله بگذرد، باید مسئله را برای خودش حل کند. یا این و یا اینکه در همان مرتبه گرفتار میشود.
روی این جهت بله، اگر استاد مشرف بر نفس باشد و از نفس گذشته باشد و به مقام بقا رسیده باشد و بر زوایای دل مطلع باشد، او میداند که چه بگوید و در کجا امر کند و در کجا توقف کند و در کجا حرکت بدهد و در کجا بایستاند، آن مسئله مربوط به او است. اما از آنجایی که خب ما در مقام بیان مطالب هستیم و مسائل و افکار و عقاید بزرگان را مطرح میکنیم، از این نقطهنظر ما میتوانیم مطلب را مقداری بازتر و روشنتر و واضحتر در اختیار دوستان و محبین راه خدا و سالکان راه خدا قرار بدهیم تااینکه خود دوستان آنچه برای خود میپسندند، همان را اختیار کنند.
سؤال دومی که شده بود این بود که در بعضی از موارد ما نمیتوانیم تشخیص بدهیم که فرض کنید آیا این مسئله به صلاح ما است یا به صلاح نیست و آیا در اینصورت ما خودمان اقدام کنیم و مطلب را مطرح کنیم؟ چهبسا ممکن است بدون اینکه انسان توجه داشته باشد شوهر بهخاطر بعضی از ملاحظاتی اقدام نکند و این عدم اقدام برای راه او و همینطور برای عبور خود زن مضر باشد و از نقطهنظر سلوکی ضرر داشته باشد.
لزوم ارزیابی کردن دائمی خود در موقعیتها و شرایط متفاوت زندگی
به نظرم میرسد که این مطلب را در جلسۀ گذشته یا در دو جلسۀ قبل عرض کردم که مهم برای انسان این است که بینه و بینالله، نفس خود را از هر غل و غشّی که هست آزاد کند و کدورات و زنگار را بین خود و بین خدا بردارد، و هر شخصی به مقدار توانش از عهدۀ این کار برمیآید، یعنی هر فرد میتواند به مقدار توان و قدرتش، دل خود را پاک کند و دل خود را صاف کند و دل خود را خالص کند و در مقام گول زدن خودش نباشد، در مقام فریب خودش نباشد، در مقام پوشاندن حقایق نباشد و بین خود و بین خدا، خود را خالص کند. به نظرم میرسد که در همان جلساتی که با دوستان راجع به صدق صحبت میکردیم، راجع به این قضیه هم در آنجا مقداری صحبت کردیم و نمیدانم که این مطلب را در آنجا گفتم یا نگفتم که انسان در هر روز، باید دو یا سه نوبت خود را تست کند، یعنی در ارتباط با افرادی که به منزلش میآیند، و در ارتباط با اوامر و مطالباتی که شوهر از او دارد و از او میخواهد که این کار را انجام بدهد، آن کار را انجام ندهد، با این شخص ارتباط داشته باشد و با آن شخص ارتباط نداشته باشد، امروز این کار را انجام بدهد، فردا آن کار را انجام بدهد، میتواند خود را بیازماید. و این آزمایش نباید فقط در وقتی باشد که با او خوب و خوش است و گرم است و فرض کنید که در مقام بگو و بخند و... است، چون در آنجا مسئله خلط میشود، نه! حتی در آن وقتی هم که آن بگو و بخند و... را ندارد، در آنجا هم باید خود را بسنجد چون بنا بر تست کردن است نه بنا بر سرپوش گذاشتن و از مطلب عبور کردن.
بیان واقعیتها، بنای انعقاد این جلسات
من این مطلب را هم خدمت رفقا و دوستان عرض کردم که بنای ما در این جلسات، صرف اتلاف وقت نیست که بیاییم چند کلمهای بگوییم و چند حکایت هم نقل بکنیم و بعد هم برویم، بله اگر اینطور بود خب از عهدۀ ما هم برمیآمد که چند تا حکایت نقل بکنیم و مجلسی را گرم بکنیم و بعد هم حال و نشاطی بهدست بیاوریم و بعد هم مسئله تمام بشود و مجلس را ترک کنیم، نه! بنای ما در این جلسات بر بیان وقایع است، یعنی اگر فرض کنید که من مورد مؤاخذه و پرسش قرار گرفتم که چرا حقیقت مسئله و مخ مطلب را به ما نگفتید، من در آنجا بتوانم پاسخ بدهم، مطلب این است.
آنچه بزرگان به شاگردان خود در مقام آزمایش توصیه میکردند این نحوه بود که خدمت شما عرض میکنم، و آنچه اولیاء نسبت به شاگردان دائماً این مطلب را تذکر میدادند، به این کیفیت و به همین نحو بود، چه مرد و چه زن، قضیه تفاوتی نمیکند، مرد نسبت به موقعیت خودش و نسبت به آن مواقفی که دارد، در رابطه با اجتماع، شغل، محیط منزل، در هر شرایطی، چه در شرایط سهل و چه در شرایط صعب، چه در شرایط انبساط و فرح و خوشی و چه در شرایط غم و اندوه و ناخوشی، وظیفه دارد که از آن راه و مسیری که خدا برای او تعیین کرده است بهسمت راست یا بهسمت چپ نلغزد، این راه راهی است که باید مرد خود را همیشه نسبت به این راه تست کند، آزمایش کند، ببیند که آیا آن تعلقی را که در موارد خوشی و فرح دارد و آثاری را که مترتب میکند، به همان نحو در زمان دیگر هم هست یا تفاوت میکند؟ ببیند این ارتباطی را که دارد، این رفت و آمدی را که دارد، این سلام و علیکی را که دارد، این محبتی را که میکند، آیا فقط مربوط به زمان مرحوم آقا بوده و با رفتن مرحوم آقا دیگر پروندۀ این مطالب ختم میشود یا نه، این معیاری است که همیشگی است؟ باید خیلی دقت بکنیم، حتی میخواهم عرض کنم که شیطان از خود نقطۀ سلوک و عرفان هم جلو میآید، از خود نقطۀ راه خدا و مسیر خدا و طریقی که صبغۀ الهی دارد، از همانجا هم جلو میآید!
احترام شدید مرحوم علامه طهرانی به خانوادۀ مرحوم آقای حداد حتی پس از فوت ایشان
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نسبت به فرزندان استادشان، بسیار بسیار احترام میگذاشتند، در زمان حیات استادشان ما میدیدیم که خیلی احترام میگذارند، حتی بعضی از منتسبین به ایشان که گاهی نسبت به بعضی از کارهای فرزندان استادشان اعتراض میکردند، ایشان میفرمودند:
ساکت! شما حق اعتراض ندارید و این مسئله به خود ایشان مربوط است، ما نباید حرف بزنیم.
این مسئله فقط در زمان حیات استاد نبود، حتی بعد از فوت استادشان هم این مسئله بود. من با چشم خودم میدیدم که وقتی نوۀ مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ وارد اتاق میشد، ایشان به تمام قامت بلند میشدند! و این شوخی نبود! در چه سنی ایشان بلند میشدند؟ در سن هفتاد سالگی! در سنی که حتی نمیتوانستند درست راه بروند، در سنی که حتی نمیتوانستند نسبت به مسائل ضروری خودشان قیام کنند! آیا این شوخی بود؟ شعبده بازی بود؟ تئاتر بود؟ یا نه، ارزشی بود که این ارزش با جان و ضمیر و قلب و سرّ ایشان آمیخته شده بود، آن ارزشِ احترام به فرزند استاد بود. حتی من در ذهنم هست که وقتی که یکی از فرزندان مرحوم آقای حداد آمده بود، ایشان او را در همان زیرزمین منزل بیرونی خودشان اسکان دادند و به ایشان فرمودند:
تا مادامی که برای شما منزلی مهیا نشده است شما نباید از اینجا به جای دیگری بروید!
خب تابستان گرم بود و مرحوم آقا هم نسبت به گرما خیلی حساسیت داشتند، لذا تابستانها در همان زیرزمین بودند، چون زیرزمین با همان پنکه هم خنک میشد، و تختشان هم در همان زیرزمین کنار همان راه پله بود و در همانجا هم استراحت میکردند و اصلاً در غیر از این مکان، خوابشان نمیبرد، یعنی اگر در اتاق دیگری بودند خوابشان نمیبرد!
وقتی که فرزند مرحوم آقای حداد را در آن زیرزمین اسکان دادند، خودشان در اتاق منزل دیگر بودند و آن منزل دیگر هم گرم بود لذا خوابشان نمیبرد. برای اینکه آنها متوجه نشوند که ایشان در اذیت هستند و بیدار هستند، وقتی که میخواستند از منزل اندرونی به منزل بیرونی بروند و مشغول نوشتن بشوند، درِ حیاط را باز میکردند و از کوچه میرفتند و درِ آن منزل دیگر را باز میکردند، از داخل خود حیاط به آن اتاق نمیرفتند که آنها متوجه بشوند، اینقدر ایشان رعایت این مسائل را میکردند و حق هم همین است.
حالا این مطلب خب در مورد ایشان به منصۀ آزمایش و اختبار و تجربه رسیده است، آیا ما هم همینطور هستیم؟ یعنی آن ارزشی را که [ایشان به آن پاییند بود، آیا ما هم پایبند هستیم یا نه؟] گرچه خب من مثالی زدم که شاید در این مثال، کمی کمسلیقگی بهخرج دادم، چون شخص گوینده نباید مثالی بزند که به خودش برگردد، نه، بنده از این نقطهنظر بینی و بینالله هیچگونه در ذهنم حتی تصور یکهمچنین مسئلهای هم که خب ممکن است به ذهن تداعی بکند نیامده است، بینی و بینالله اینطور بوده و عرض هم کردم که من نیازی به این مطالب ندارم، چون آنچه من احساس میکنم و با او پر میشوم، مسئلۀ رفاقت است و مسئله چیز دیگری نیست، یعنی من در زمان خود مرحوم آقا هم هیچوقت از مرحوم پدرم برای مسائل شخصی خودم استفاده نمیکردم و حتی به این مسئله معروف هم بودم و در خیلی از اوقات حتی مورد اعتراض خود آقا هم قرار میگرفتم، ولی علیٰکلّحال بالأخره حال من اینطور بود و الآن هم همینطور است، ولی مسئله، یک مسئلۀ کلی است، انسان باید خود را تست کند، شما که در زمان مرحوم آقا با دوستان ایشان و با رفقای ایشان، گرم و صمیمی بودید، این بر چه اساسی بود؟ آیا همان اساس الآن هم وجود دارد یا ازبین رفته است؟ ما باید خودمان را امتحان کنیم. شما که در زمان مرحوم آقا نسبت به این مسئله اقدام میکردید و بهحساب خودتان خلوص نیت هم داشتید، آیا حالا مگر خدا و پروندۀ خدا بسته شده است؟ چرا الآن مطلب فرق میکند؟ چرا؟ این شخص که همان شخص است، افکارش هم که همان افکار است، راهش هم که همان راه است.
عدم اختصاص دستورات اولیای الهی به زمان حیاتشان
شما که در زمان مرحوم آقا نسبت به مسائل خانواده و عیال، آن اهتمام را داشتید و اگر میخواستید مطلبی را انجام بدهید میگفتید: دستور مرحوم آقا است، آیا دستور مرحوم آقا فقط مربوط به زمان حیاتشان بود یا اینکه دستور، دستور کلی است؟ پس چرا بعد از مرحوم آقا روابط خانوادهها عوض شد؟ پس معلوم میشود که در آن موقع، خواب و خیال بوده، مرحوم آقایی در کار نبوده، مرحوم آقا مرحوم آقای خیالی بوده، مرحوم آقا آقای تصوری بوده، آقایی که خوب است و خوش است و میخندد و با انسان میرود و میآید، دور او هستیم و از گرمای او، از نفَس او استفاده میکنیم، استمداد میکنیم، هان! اما به جان و سرّ او نرسیدیم، به مطالب او نرسیدیم و به مسائلی که اظهار میکند اطلاع پیدا نکردیم. این مسئله، مسئلۀ مهمی است.
لزوم حسابرسی سالک از خودش
ایشان همیشه این تذکر را میدادند:
سالک باید به حساب خودش برسد، سالک باید به حساب نفْس خودش برسد.
این به حساب رسیدن، مسئلهای است، شاید بتوان گفت مهمترین مسئله برای انسان، مسئلۀ به حساب رسیدن است، موقعیت خودش را ارزیابی کند، موقعیت خودش را بسنجد.
لزوم عمل برطبق دستور
بارها افراد و دوستان به من نامه مینویسند: «شوهر ما با رفتن ما به مجالس ذکر مخالف است، این بیتوفیقی را خدا چه موقعی از ما برمیدارد؟!» گفتم: این عین توفیق است، خداوند به شما توفیق داده که شما در این مجلس ذکر شرکت نکنید، یکدفعه تعجب میکنند! عجب! آیا شرکت نکردن در مجلس هم توفیق شد؟! این آقا چرا حرفهای متناقض میزند؟! گفتم: توفیقی که خدا به شما داده این است که خدا شما را بهواسطۀ مجلس ذکر به خودش نزدیک کند، حال اگر این مجلس ذکر دور کننده باشد، آیا رفتن به این مجلس ذکر، بیتوفیقی است یا توفیق است؟
یک وقت مجلس ذکر را میرویم برای اینکه طبق دستور است، طبق دستور استاد است، اگر طبق دستور استاد است، بقیۀ مطالب هم باید طبق دستور استاد باشد، اطاعت از شوهر که مهمتر از مجلس ذکر است، شما شوهر را در تنگنا قرار میدهید برای اینکه او را مجبور کنید که اجازه بدهد شما در مجلس ذکر شرکت کنید! این مجلس ذکر به چه درد میخورد؟ آن دیگر مجلس ذکر نیست، آن مجلس برای شما مجلس شیطان میشود، چرا؟ چون ذکر در صورتی است که توأم با رضای الهی باشد، قدمی را که زن از منزل برمیدارد، در ازای این قدم برای او حسنه بنویسند، حالا اگر یک قدم برمیدارد که این قدم برخلاف رضای شوهر است، در اینصورت حسنه نمینویسند، سیئه مینویسند، شرکت در این مجلس سیئه است، حسنه نیست. شما با عدم شرکت در این مجلس ذکر، چون طبق رضای شوهر است، قدمهایی را برمیدارید که هزار سال آن کسی که در مجلس ذکر شرکت میکند نمیتواند این قدمها را بردارد، چرا؟ چون شما براساس دستور، نمیروید، براساس دستور، این را انجام نمیدهید و خدا هم از شما همین را میخواهد.
به کمال رسیدن آسیه در منزل فرعون
شوهر شما العیاذبالله العیاذبالله دیگر از فرعون که بدتر نیست، آسیه در همین منزل فرعون به کمال رسید، میدانید یکی از زنان کامل عالم کیست؟ همین آسیه زن فرعون است، بدترین شوهران عالم دیگر، از فرعون که بدتر نداریم، کسی که ادعای اولوهیت کرد، ادعای ربوبیت کرد، شوهر شما که از او دیگر بدتر نیست، بدترین شوهران عالم نصیب بهترین زنان عالم شده است، آنوقت آسیه هم که فرد عادی نبود، زن بسیار متشخص، زن بسیار متدین، زن بسیار دانشمند، راجع به او خیلی مطالب میگویند، هم از حیث ظاهرش و هم از حیث باطنش، زن بسیار فاضله و از هر جهت برتر، بسیارخوب علم و کمال و بینش او به کمک او شتافت. خدا فرمود: مگر تو نمیخواهی به من برسی؟ مگر تو نمیخواهی کامل بشوی؟ تو باید در اینجا کامل بشوی، من میخواهم تو در اینجا باشی، این دو روز را صبر کن، این دو روز را تحمل کن، همه چیز که اینجا نیست، بالأخره تمام میشود، تو در اینجا به کمال میرسی. و این توحید است.
توحید یعنی خدای بیرنگ و خدای بیقید
توحید یعنی خدای بیرنگ، خدای بیقید و خدای بدون ظهور، بدون ظهوری دون ظهور دیگر، خدایی که هم در بیابان خدا است و هم در شهر، هم در قریه خدا است و هم در شهر، هم در منزل خدا است و هم در بیرون، هم در مکه خدا است و هم در جای دیگر، در همهجا خدا، خدا است و انسان باید طبق تکلیف عمل کند، اگر طبق تکلیف عمل کرد، خب این عمل میشود مقرِّب، هر کجا که میخواهد باشد، باشد.
مگر بنده بارها نگفتم: وقتی که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به نجف رفتند، خب دیگر نمیخواستند برگردند! نجف برای ایشان کعبۀ آمال بود و فکر برگشت به ایران را هم نمیکردند! بهقول خودشان که میفرمودند: «من اصلاً ایران را از نقشۀ جغرافیایی دنیا حذف کرده بودم، بهطورکلی دیگر اصلاً نمیخواستم که برگردم!»1 ولی وقتی که استاد ایشان به ایشان میفرمایند: «حوالۀ شما را به طهران دادند»2 دیگر مسئله تمام است. و اگر ایشان در نجف و در کنار امیرالمؤمنین علیهالسلام بودند، از فیوضات امیرالمؤمنین بهرهمند میشدند ولی دیگر آقای طهرانی نمیشدند! این یک مسئلۀ دیگر است، این یک حساب دیگری دارد! خدای نجف خدای طهران است، خدای قم است، خدای ساوه است، همه جا برای او یکی است و فرق نمیکند. ما باید ببینیم که کجا برای ما صلاح است، همانجا باشیم، کجا به نفع ما است، همانجا باشیم، در چه موقعیتی هستیم، همانجا باشیم.
لزوم عمل برطبق وظیفه
اینکه دیگری چه میکند و برای او چه مینویسند، این به ما ارتباطی ندارد. ما باید از این سفرهای که پهن شده استفاده بکنیم. اینکه فرض کنید که حالا اگر من بخواهم اطاعت فلان کس را بکنم او چه می شود و او دیگر بالاتر میرود و آنطور میشود، آن به ما ارتباطی ندارد، خب بالاتر برود، اینقدر بالاتر برود که سرش به ثریا بخورد به ما چه مربوط است؟ یک وقت مسئلهای مطرح میشود که اصلاً در تحت قدرت انسان نیست، خب انسان میگوید: نمیتوانم، یک وقت نه! میگوید: توقع او بالا میرود، خب بالا برود، هرچه توقع او بالاتر میرود بیشتر به حساب شما مینویسند، هرچه نظر او بالاتر میشود بیشتر در پروندۀ شما مینویسند، آیا این بهتر نیست؟ خب این خوب است دیگر، لذا در اینگونه موارد انسان باید کاملاً گوش به زنگ باشد و کاملاً باید مراقب باشد که آنچه خیر و صلاح است و تشخیص میدهد، باید مطلب را نسبت به آن مورد جدی بگیرد.
عدم وظیفۀ زن نسبت به پیشنهاد به شوهر برای ازدواج مجدد
اما این مسئله ارتباطی با زن ندارد و هیچ کس نیامده زن را تکلیف کند بر اینکه به شوهر پیشنهاد ازدواج مجدد را بدهد، نهخیر! شوهر خودش میداند، طبق شرایط، خودش میداند، میخواهد انجام بدهد یا میخواهد انجام ندهد، هیچ کس نیامده بگوید که وظیفۀ زن این است که شوهر را برای ازدواج مجدد تشویق کند، نه! یکهمچنین مسئلهای نیست. بله نباید مانعی برای او قرار داد، این مسئله هست، یعنی نباید جلوی او را گرفت، نباید او را منع کرد زیرا او میخواهد یک مسئلۀ شرعی را انجام بدهد و خودش میداند. من این مطلب را عرض کردم، اما اینکه زن خودش پیشنهاد بکند، نهخیر! یکهمچنین مطلبی نیست، او خودش میداند، شاید اصلاً نخواهد این کار را انجام بدهد، خیلی از افراد هستند ولو اینکه برای آنها شرایط آماده است ولی انجام نمیدهند، خب نمیخواهند انجام بدهند، اجبار نیست که انسان حتماً باید ازدواج مجدد کند، کسی اجبار که نکرده است.
لزوم وجود جنبۀ منطقی و عقلایی در ازدواج مجدد
اگر طبق آن مطالبی را که عرض کردم، ازدواج مجدد جنبۀ منطقی و عقلایی داشته باشد، در آنجا خب مسئله فرق میکند، اما اگر نه، جنبۀ عقلایی و منطقی نداشته باشد، این ازدواج، ازدواج صحیحی نیست، اینکه از روی هوا و هوس و... باشد، فرض کنید که انسان همیشه چشمش به اینطرف و آنطرف و این مسائل باشد، اینکه اینطور نیست، مسئله باید مسئلۀ منطقی باشد، مسئله باید با شرایط تطبیق کند، مسئله باید با آنچه در حول و حوش انسان میگذرد و انسان با او اشتغال دارد، وفق بدهد والاّ خب بله اگر به این باشد که انسان بخواهد هر چیزی را که تمنا دارد برای او آماده بشود، اینکه صحیح نیست. مثلاً شخصی که وارد شهری میشود بخواهد همۀ آن شهر فرض کیند که او را مهمان کنند، این که نشد. اینکه صحیح نیست.
سلوک برطبق عقل و قلب و فطرت نه براساس مشتهیات نفسانی
راه سلوک راهی است که انسان باید آن راه و مسیر را برطبق آن یافتههایی که از جانب پروردگار و خدای متعال بر قلب و فطرت و عقل او نازل میشود، قرار بدهد، نه براساس آنچه نفْس بهواسطۀ تعلقات به دنیا میخواهد، که بحث ما هم راجع به همین مسئله است، البته نه همین مسئله، یعنی راجع به همین مشتهیات نفسانی و کیفیت تشخیص بین مشتهیات نفسانی و بین مسائل فطری که از ظریفترین مسائل سلوکی و مسائل فطری است.
عدم اشکال در وجود اختلاف بین فتاوای اولیای الهی
نکتۀ سومی که مطرح شده و سؤال شده، مسئلهای است که خیلیها هم این مطلب را میپرسند، و آن این است که چطور میشود که بین دو ولیّ از نقطهنظر فتوا اختلاف وجود داشته باشد؟ یک ولیّ در زمان خودش فتوا به حکمی میدهد و آن ولیّ دیگر که فرض کنید در زمان بعد میآید، نظرش نسبت به آن مسئله فرق میکند!
همانطوریکه عرض کردم باز هم تکرار میکنم که اگر بخواهد مطلب به بنده برگردد، بنده بهطور قطعی و جدی این مسئله را نفی میکنم ولی اگر بخواهد مطلب به نحو کلی مطرح بشود، به این کیفیت پاسخ میدهم که بله، احتمال دارد که دو ولیّ، دو فتوای مخالف داشته باشند، در ضمن عرائض گذشته نسبت به این مسئله اشاره کردم که ولیّ به آن کسی گفته میشود که تمام مطالب و جوانب قضیه را مورد توجه قرار میدهد و بعد نسبت به آنها، آن تصمیم مقتضی و مصلحتی را که اقتضا میکند میگیرد، و کلام او کلامی است که از ناحیۀ پروردگار و از سرچشمۀ احکام الهی و حقیقت برمیخیزد و با مسائل شخصی و مسائل نفسی که میتواند در اختلاف فتوا تأثیر جدی داشته باشد، بهطورکلی مباینت دارد. خب ما این مطلب را احساس میکنیم.
بسیاری از افراد بهواسطۀ مجالات و ظروف و مواقف مختلف فتواهای مختلفی میدهند! چون امروز در این موقعیت است یک فتوا میدهد و فردا که موقعیتش عوض شد، صد وهشتاد درجه تفاوت میکند! خب فتوا که نباید عوض بشود، امروز که بالا است یک فتوا است و فردا که پایین میآید فتوای او عوض میشود، امروز که این پست و مقام را دارد یک فتوا میدهد و فردا که ندارد فتوایش هم عوض میشود! و این قضیه خیلی زیاد است، یعنی موارد زیادی دارد. راجع به شهید ثالث، آخوند ملا محمدتقی برغانی قزوینی که در قزوین بوده و در زمان بهائیه، بهائیه او را کشتند میگویند:
ایشان در همان زمان با تشکیل نمازجمعه مخالف بود و نمازجمعه را حرام میدانست و مختص به زمان پیغمبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ میدانست، در آن موقع شخصی نمازجمعه میخواند و ایشان علیه او در همۀ مجالس صحبت میکرد و او را مورد مذمت قرار میداد و او را قدح و رد میکرد. مسافرتی برای آن شخص امام جمعه پیش میآید و او به طهران میرود، در همان جمعه ایشان (ملا محمدتقی) میرود و بهجای او نمازجمعه میخواند! وقتی که او از طهران برمیگردد میگوید: «من تعجب میکنم که چطور یک رفتن به طهران، فتوا را صد وهشتاد درجه عوض میکند!»
و بعد هم ادامه داد دیگر، چون قدرت داشت ادامه داد و نمازجمعه را دیگر تصاحب کرد! و بعد هم به دست بهائیه کشته شد.1
خب خدا همین شخص را در روز قیامت میآورد و گریبان او را میگیرد و میفرماید: «شما که به حرمت نمازجمعه فتوا میدادی چطور بعد از رفتن او آمدی سر جای او ایستادی؟! چطور نمازجمعه از حرام به واجب تبدیل شد؟ چرا؟» و این مسئله برای ما هم هست.
اطلاع بر مصلحت افراد، فقط منحصر در اولیای الهی است
فقط ولیّخدا میتواند مصلحت هر شخص را چه بهنحو جزئی یا بهنحو کلی بیان کند و غیر از او کسی دیگر نمیتواند. لذا اینجا است که فتوا دادن خیلی مسئلۀ مشکلی میشود!
یادم میآید که یک روز یکی از همین آقایانِ مراجع فعلی که به مشهد آمده بود به دیدن مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آمد ـ خیلی عجیب بود من تابهحال یکهمچنین مسئلهای را از مرحوم آقا مشاهده نکرده بودم ـ دیدم مرحوم آقا در آنجا شروع کردند از بعضی از مسائل فقهی از ایشان سؤال کردن، مطلبی را که ایشان با آن شخص در میان گذاشتند این بود:
آقا نظر شما راجع به این قضیه چیست که اگر فرض کنید که یک فرد عامی و جاهل، منبابمثال سی سال غسل جنابتش را اشتباه انجام بدهد، مثلاً فرض کنید که سر را میشوید و بهجای اینکه اول طرف راست را بشوید و بعد طرف چپ را بشوید، اول طرف چپ را بشوید و بعد طرف راست را، و فرض کنید که سی سال هم به این روش ادامه بدهد، حالا نظر شما نسبت به نمازهایی که خوانده چیست؟
من دیدم آن شخص شروع کردند حرفهایی را زدند که خیلی از ایشان بعید بود و نمیدانم چطور ایشان این مطالب را در جواب مرحوم آقا بیان میکردند! گفتند:
اشکال ندارد و نمازهایش درست است، چون بهعکس وضو، توالی در اجزای غسل شرط نیست! در وضو باید اجزا وضو متوالیاً انجام بگیرد و نباید بین اجزای وضو فاصله بیفتد، فرض کنید که انسان صورت خود را بشود و بعد برود و یک ساعت دیگر بیاید دست راست را بشوید و...، نه، این وضو باطل است، ولی در مورد غسل اینطور نیست، انسان میتواند فرض کنید که سر خود را بشوید و بعد از مدتی بیاید طرف راست را بشوید و بعد از مدتی هم بیاید طرف چپ را بشوید، در اینجا توالی شرط نیست، فرض کنید این شخص وقتی که غسل میکند در این غسل، اول سرش را بشوید، بعد در مرتبۀ دیگری که میآید غسل میکند سمت راست بدنش را میشوید و در یک غسل دیگر در هفتۀ بعد هم سمت چپ و این اجزا در سه غسل بالأخره به هم میچسبد و یک غسل صحیح از کار درمیآید!
حالا دیگر این بسته به این است که او چقدر بیاید غسل بکند و تا چقدر همت داشته باشد، هفتهای یک مرتبه غسل بکند، دو هفتهای یک بار غسل بکند یا هر روز یک مرتبه غسل بکند و...! حالا این چیزها دیگر در آنجا مطرح نشد و ما هم آنجا چیزهایی میگفتیم و میخندیدیم! حالا علیٰکلّحال آن قسمتی که مربوط به غسل بعدی است، آن بیاید و به این غسل قبلی بخورد و خلاصه یک غسلِ صحیح، درست بشود و در اینصورت نماز این شخص درست است و...! گفتم: آقاجان اولاً این توالی که گفتند در غسل شرط نیست، نهاینکه یک سال فاصله بیفتد، فرض کنید که سرش را بشوید و بعد یک سال دیگر بیاید طرف راست را بشوید! نه! حالا اگر چند دقیقه فاصله بیفتد اشکالی ندارد، فرض کنید که آبش تمام بشود و بخواهد آب تهیه کند. مخصوصاً در آن زمان که فرض کنید که با یک کوزه یا با یک سطل آبی میخواستند غسل کنند، اگر این سطل آب تمام بشود و بخواهد برود دوباره آب بیاورد، این مقدار فاصله در اجزای غسل اشکال ندارد، این غیر از وضو است که نباید بین اجزای وضو فاصله بیفتد، در غسل گفتند که اگر مقداری هم فاصله شد اشکال ندارد نهاینکه الآن سر را بشوید و سال دیگر بیاید طرف راست را بشوید! این که نمیشود، این یک.
ثانیاً خب در این مدتی که شما میگویید سرش را شسته و هفته دیگر طرف راست حساب میشود و دو هفتۀ دیگر هم طرف چپ، خب این نمازی را که این دو هفته خوانده باطل است، این را چهکار میکنید؟ باز دوباره خب فرض کنید که محدث میشود، باز به همین کیفیت. خب اشکالی که مرحوم آقا کردند بهجای خودش باقی است، اینکه جواب نشد. علیٰکلّحال خب دیگر جوابی نبود.1
اما مرحوم آقا میخواستند به او این را بگویند که آقاجان شما که الآن در مقام فتوا هستید و دارید رساله بیرون میدهید، آیا میدانید که اگر بخواهید حکم کنید به اینکه این شخص نماز این سی سال را دوباره بخواند و قضا کند، چه حالی برای او پیدا میشود؟! و آیا هر کسی از مکلفین قادر است بر اینکه نماز سی سالۀ خود را قضا کند یا نه؟! شما در رسالۀ توضیح المسائل همینطوری فرمولی مینویسید که هر کسی که نمازش باطل شده باید نمازش را قضا کند، خب آیا در آنجا این را هم مینویسید که این شخص عالم است، جاهل است، سعۀ او چقدر است، پیر است، جوان است، میتواند، نمیتواند، مقدار تدین او چقدر است، مقدار اهتمام او چقدر است؟ اینها را که نمینویسید، یک رساله به دست مردم میدهید و این حکم در این رساله میآید که فلان، شخص میگوید: «ای داد بیداد! من چهل سال نمازم باطل است، حالا باید قضا کنم!» این شخص اصلاً از دین برمیگردد! ولی اگر شخص ولیّ خدا باشد این قسم فتوا نمیدهد، فتوا را به شکل دیگری میدهد، برحسب قدرت و توان و ظرفیت آن شخص فتوا میدهد، نمیآید همینطوری فتوا بدهد، میداند که چه بگوید و با چه کسی چه صحبتی بکند. آنوقت آن شخص، ولیّ است!
اگر اینطور شد خب بله، ممکن است یک ولیّ در یک زمان نظرش نسبت به یک قضیه با توجه به مصالح اینطور باشد و یک ولیّ در زمان دیگر بهنحو دیگری باشد و حتی ممکن است یک ولیّ در زمان خودش دو قسم حرف بزند، سه قسم حرف بزند، و بوده و اتفاق هم افتاده، و ما هم از مرحوم آقا دیدیم که نسبت به شخصی یک قسم میگفتند که شما این کار را بکن، و با توجه به همان شرایط به شخص دیگری میگفتند که شما کار دیگری انجام بده، چرا؟ چون افراد تفاوت میکنند، و چون او از مسائل اطلاع دارد و از مطالبی که ما اطلاع نداریم خبر دارد، لذا میداند که چه بگوید که بهجای صلاح فساد بهبار نیاورد.
اینها مسائلی بود که خب طبعاً در حول و حوش مسئلۀ گذشته صحبت شد و خیال میکنم با توجه به این قضیه، دیگر جایی برای سؤال باقی نمانده باشد.
سؤال دیگری که مطرح کردند این است که بعضی نظرشان این است که اگر زن برای این کار اقدام کند، برای ارضاء نفْس خودش است، باید مرد را آزاد بگذارد که هر کاری که خواست انجام بدهد، هر زنی که میخواهد بگیرد، در اینصورت این دیگر برای نفْس نیست، آیا این مطلب درست است؟
البته خب ممکن است که برای خود نفس هم نباشد، یعنی اگر زن بخواهد این اقدام را انجام بدهد، واقعاً قصد داشته باشد که برای عبور باشد، برای اینکه بخواهد از یک مطلب رد بشود، برای اینکه بخواهد بعضی از گیرها را در خود برطرف کند و خلاصه آنچه مدنظر خدا است، آن را برای خود تحصیل کند، اما همانطوریکه عرض کردم این مسئله، مسئلهای است که به این راحتی و به این آسانی نمیتوان نسبت به این مطلب قضاوت کرد و دست را برای اقدام نسبت به هر قضیهای باز گذاشت. مسئلهای بسیار دقیق و بسیار حساس است و خلاصه یک وقت بهجای «شدُرُسنا» «شغَلَتنا» نشود که حالا فرض کنید که کاری بخواهد برای رضای خدا انجام بشود و بعد آنوقت پشیمانی و ندامتش به شکلی باشد که دیگر کاری را از دست انسان برنیاید.
لذا بنده با توجه به این مسئله عرض کردم که بهطورکلی صلاح بر این است که زن در این قضیه هیچ دخالتی نکند، نه پیشنهاد بکند و نه قدمی را نسبت به این مسئله بردارد، حالا اینکه مرد صلاح میداند که این کار را انجام بدهد یا صلاح نمیداند، آن یک مطلب دیگری است، اما با توجه به حساسیت مسئله، مخصوصاً نفس لطیفی که خب این نفس لطیف را خداوند به زن عنایت کرده و طبعاً مرد این لطافت را ندارد ـ البته خیلی از مردها هم هستند که از این لطافت سوء استفاده میکنند ـ ولی این لطافت نباید موجب بشود که احساسات غلبه کند. بلکه این لطافت باید با جنبۀ عقلایی و منطقی توأم باشد تااینکه خدایناکرده بعداً مفاسدی را بهوجود نیاورد.
اگر رفقا و دوستان در این زمینه سؤالی دارند بفرمایند که إنشاءالله دیگر در مجلس بعد ما راجع به این قضیه صحبت نکنیم و وارد بحث اصلی بشویم.
حفظکم اللَه إنشاءاللَه!
اللَهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد