پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهسلوک خانواده
مجموعهمبانی سیر و سلوک الی اللَه - قم
تاریخ 1433/12/09
هو العلیم
حقیقت معنای بصیرت
سلوک خانواده ـ قم ـ جلسه29
بیانات
حضرت آیتالله حاج سید محمدمحسن حسینی طهرانی
قدس الله سره
أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّى اللَه عَلَى سیّدنا و نبیّنا مُحَمّدٍ و آله الطّاهرین
و لعنة الله عَلَى أعدائِهِم أجمَعینَ
با توجه به اینکه توفیق بنده و همچنین فرصت در امروز خیلی کم است و بنده هم قصد تشرّف دارم و باید زود از اینجا حرکت کنیم، لذا اگر رفقا و دوستان سؤالاتی دارند، سریع به بنده بدهند که بتوانیم آنها را مطرح کنیم.
به مناسبت اینکه ایام، در آستانۀ عید سعید غدیر است و همانطوری که در سالهای گذشته هم خدمت دوستان راجع به کیفیت شرکت و برگزاری این مجالس، و بهرهمندی و تمتّع از برکاتی که بر تشکیل مجالس احیای ذکر اهلبیت علیهمالسلام خواهی نخواهی وارد میشود و هر کسی بخواهد میتواند بهرهمند بشود و هر کسی نخواهد بهرهمند نمیشود، گرچه در میان جمع باشد، مطالبی عرض میشد امسال هم مطالبی خدمت رفقا عرض میکنیم.
دیدگاه توحیدی در انجام حج
یادم هست در یکی دو جلسۀ عنوان بصری گذشته، داستان و قضیهای را ازمرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ اشاره کردم: ایشان در یکی از سفرهای حج که با عدهای از دوستانشان مشرف بودند و شاید حدود دوازده، سیزده نفر از دوستان مختلفشان، از افرادی که حتّی از شاگردان مرحوم انصاری بودند، شرکت داشتند و قرار بود که خودِ مرحوم حدّاد ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ هم از عراق بیایند و مقدّماتی هم برایش انجام شد و یکمرتبه مانعی پیش آمد و بعد از اینکه خیلی از کارها را هم انجام داده بودند و خود مرحوم آقا و دوستانشان، که بعضی از شاگردان ایشان در عراق و بغداد بودند، آن وسائل را آماده کردند، یکمرتبه ایشان اطّلاع دادند که من نمیتوانم امسال بیایم؛ خیلی عجیب بود، اصلاً یکدفعه غیر از عدّه خاصی همه سرد شدند، پکر شدند که چقدر خلاصه پیه به تنمان مالیده بودیم که امسال را در خدمت ایشان باشیم و حج ایشان و...، و همۀ اینها حساب است! اینکه من همیشه به رفقا میگویم باید فقط به توحید نگاه کرد و به او نگاه کرد، برای همین است؛ کسی که میخواهد حج برود که نباید نگاه کند چه کسی همراه اوست و چه رفیقی همراه اوست؟ باید توجّه به «او» داشته باشد، و قصدش را «او» قرار بدهد. حالا اگر کسی از بعضی از خصوصیات مطالبی دارد و نسبت به چیزی اطّلاعاتی دارد چه بهتر که رفیق راه باشد! اما نباید قصد این باشد. حتّی یادم هست که بعضی از آنها در آن زمان خلاصه فخر میفروختند و به افراد میگفتند: بله! حجّی که امسال ما میرویم کسی تابهحال نرفته! امسال خلاصه چه خواهد شد! چه بساطی خواهد شد ...!
من در آن موقع سنّم کم بود، یعنی حدود نوزده بیست سال بیشتر نداشتم و در همانموقع با آن سنّ کم برایم جای سؤال و جای اشکال بود که چطور میشود که حالا تو داری حج میروی! [بعد میگویی] این حجّ ما امسال چیز دیگری است و داری به دیگران فخر هم میفروشی که: بله دیگر، حالا ما این هستیم دیگر! إنشاءالله خدا قسمت شما هم بکند ولیکن ما این توفیق را پیدا کردیم!
لزوم به رخ دیگران نکشیدن نعمتهای خدا
این در میان ماها هم هست! این ایراد در میان ما هم هست. هیچگاه نعمت خدا را به رخ دیگران نکشیم. خدا نعمتی داده، شکرش را بهجا بیاوریم و بگوییم خدایا ما قابل نبودیم که این قضیه برای ما اتّفاق بیفتد، خودت [توفیق را به ما دادی] و این را به بقیه هم عنایت کن و از ته دل هم بگوییم، این خیلی مهم است.
کلام امام سجاد علیهالسلام در ذلت نفس
عبارتی امام سجّاد علیهالسلام دارند، عبارت عبارت عجیبی است، حضرت میفرمایند: «خدایا به همانمقدار که مرا در میان مردم مشهور و معروف میگردانی، و محبّت مرا در دل افراد قرار میدهی، در خودم مرا ذلیل بگردان».1 عبارت خیلی عجیبی است! در خودم مرا پست بگردان! در خودم! در نفس خودم! که یک وقت این محبّت مردم را بهدل نگیرم، یک وقت بهحساب نیاورم، یک وقت روی آن سرمایه نگذارم.
اگر بخواهد روی این سرمایه گذاشته بشود، همان کسی که این محبّت را ایجاد کرده، راهش را هم بلد است، میآید قسمی به این بادکنک کذایی سوزن میزند، اینکه باد شده، باد شده، حالا موقعِ سوزن زدن است!
عبارت، عبارت خیلی عجیبی است که به همان میزان [مرا ذلیل کن] آنوقت حال آدم خیلی عوض میشود، افکار انسان خیلی عوض میشود، حرکات انسان تغییر پیدا میکند، رفتار انسان عوض میشود.
ناشناس ماندن راه رسیدن به خیر دنیا و آخرت
در وهلۀ اول انسان نباید معروف شود همانطوریکه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به بنده فرمودند. این قضیه را یک روز خدمت رفقا عرض کردم، باز دوباره در اینجا تکرار میکنم: بنده یک درسی را در مشهد شروع کرده بودم که خلاصه اگر شروع میشد شاید بی اسم و رسم هم نبود و شاید در آن حرف و نقل زیاد بود. روز اول درس گفتیم، روز دوم خوابی دیدم که آن خواب حکایت از این میکرد که من این درس را نباید ادامه بدهم و صحیح نیست.
بعد از ظهرها قبل از اینکه میخواستم مدرسه بروم، اوّل به منزل میآمدم و گاهی اوقات هم بعد از درس میآمدم، آن روز قبل از درس به منزل آمدم که ببینم مرحوم آقا کاری یا چیزی دارند؟ ایشان در اتاقشان بودند، آمدند که جای دیگری بروند یکدفعه در هال به من برخورد کردند تا به من رسیدند، اصلاً بدون اینکه من آن خواب را به ایشان بگویم که خلاصه برای من شبهه پیدا شده که این خواب حکایت از این میکند که مثل اینکه من نباید این درس را ادامه بدهم، یکدفعه قبل از اینکه من چیزی بگویم ایشان فرمودند: «آسید محسن! خیر دنیا را میخواهی ناشناس بمان، خیر آخرت را میخواهی ناشناس بمان!» این را گفتند و رفتند!
اصلاً نه حالت چطور است، نه فلان، نه چیزی، سرشان را پایین انداختند و دنبال کارشان رفتند.
گفتم: خب نظر ایشان هم معلوم است دیگر و ما آن روز رفتیم مدرسه و روز دوم هم درس گفتیم و بعد به رفقا گفتیم که دیگر مانعی پیش آمده و من از ادامه این درس معذورم و این درس را ترک کردم.
در وهلۀ اول انسان اصلاً نباید معروف بشود، نباید مشهور بشود. چند روز پیش عدهای در همینجا آمده بودند که با بنده یک مصاحبه راجع به یک شخص بزرگی انجام بدهند. بعد از صحبتها و مطالب و تشویقهایی که ما کردیم که کارتان خوب است، عیب ندارد، انجام بدهید، اهتمامتان خوب است، نیتتان را إنشاءالله خالص بکنید و...، بعد بنده یک شرط گذاشتم، گفتم: بنده این را انجام میدهم، مشروط به اینکه در هیچ رسانهای سخن من نباشد، اگر این شرط را قبول میکنید انجام بدهید! و برای آنها هم پذیرش این قضیه مشکل بود. گفتم ولی صحبتهای بنده را از زبان یک شخص دیگر بگویید اشکالی ندارد ولی بنده محذوری دارم و نمیتوانم.
گفتند: خب چطور شما به دوستانی که با شما هستند، اجازه میدهید که آنها ؟؟؟
گفتم: آنها حکم جدا دارند ولی بنده یکهمچنین مانع و مشکل و نقطهضعفی دارم و طبعاً برای بنده محذوری هست که شاید برای افراد دیگر نباشد و قطعاً دوستان و رفقا هم بهدنبال همین هستند و اگر من بگویم «نه» آنها هم طبعاً به حُسن قبول تلقی خواهند کرد و بنده مانعی ندیدم. اما بنده نسبت به خودم اینطور هستم.
این برنامهای است که انسان باید انجام بدهد ولی باید متوجّه باشد که در اینشهرتها چهبسا مسائلی وجود دارد. امام سجّاد علیهالسلام میفرمایند: «خدایا به هرمقدار که مرا در میان مردم محبوب کردی، مرا نسبت به خودم در دلم متوجّه گردان!» در دلم غفلت نکنم. یادم نرود که از کجا آمدهام، فراموش نکنم که من همان آدم دیروزی هستم که جواب سلام مرا هم کسی نمیداد، این را فراموش نکنم. من همان آدمی هستم که نسبت به من فلان حکم را روا داشتند، فلان مطلب را میگفتند، پشت سر من فلان قضیه مطرح بود، حالا چه شده که همه احترام میگذارند! همه توجّه دارند! این چه مسئلهای است؟
پس از جریان پیغمبر و آن فاجعهای که در تاریخ اسلام اتفاق افتاد، و اسلام را تا زمان ظهور حضرت به انحراف کشاند، که مگر او بیاید و آن انحراف را برگرداند و آن اسلام و تشیع و راه خدا را که راه اولیای خدا و راه عرفان پروردگار است را در جامعه بینالمللی، نه فقط ایران و امثال آن، به اجرا بگذارد. فقط او میتواند و غیر از او همه صفرند، خودتان دیگر دیدید که چهخبر شد! این ادّعاها، این مسائل: ما اینیم، ما آنیم و ...! آن زمانی که ما جوان بودیم و مطالبی از این و از آن میشنیدیم: ای کاش ما چه بودیم، ای کاش کار دست ما بود، ای کاش ما اینطور میکردیم! اگر دست ما باشد چطور خواهیم کرد. بفرمایید! [اینهم کار دست شما، بفرمایید!]
به خواست خدا بودن تمام قضایای زمان امیرالمؤمنین
در آن زمان، امیرالمؤمنین علیهالسلام با حضرت زهرا در خیابان میگذشتند، یکدفعه یک نفر از افرادی که حضرت قبلاً در خانۀ آنها رفت آمد داشت و با او رفیق بود، از آن طرف خیابان سرش را عین یابو و الاغ، آن طرف کرد و رد شد. حضرت زهرا سلاماللهعلیها عرض کردند: «این مگر همان فلانی نبود؟!» حضرت فرمودند: «بله همان بود! اشتباه نکردید.» عرض کردند: «پس چرا نیامد به شما سلام کند؟» حضرت فرمودند: «این تازه به ما سلام نکرد؛ الآن کسانی هستند که من سلام میکنم، و آنها جواب مرا نمیدهند!»
این چیزها به سر آنها آمده! به سر اوّل خلق عالم، اول مخلوق عالم، اول مظلوم عالم آمده است، میگوید که سلام میکنم جوابِ سلام مرا که واجب است نمیدهد. حالا اینکه چیزی نیست.
پس معلوم است که همه چیز دست خدا است و خدا میخواهد همان موقع به امیرالمؤمنین نشان بدهد که بیا ببین، بیا تماشا کن. علی هستی، پیش من چه قربی داری، پیش مردم چه داری؟ اول شخص عالم اسلام بعد از پیغمبر مگر نیستی؟ تمام فتوحات اسلام مگر به دست تو نبود؟ بقای این اسلام مگر به شمشیر تو نبود؟ بقای این اسلام مگر به آن زخمهایی که بر بدن تو وارد شد و یک خراش بر بدن آن سه بزرگوارِ خلفای اول، در این مدّت وارد نشد؟ یک خراش! و بعد از اینکه جنگ تمام میشد، بعد از یک هفته تازه سر و کلهشان در مدینه پیدا میشد، بسیارخوب! حالا بیا ببین!
تمام این کارهایی که کردی کجا رفت؟ اگر برای مردم کردی حالا بیا و جوابش را هم از مردم بگیر، بفرما! این مردم! همین مردم دیگر! همین مردمی که میدانند و روی سرت قسم میخورند، همین مردمی که اگر در ظاهر بتوانند، در دلشان که نمیتوانند انکار کنند. نمیتوانند بعد از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم کسی را بر تو ترجیح بدهند. اگر برای این مردم انجام دادی، خب جوابش را هم از مردم بگیر!
اگر برای ما انجام دادی، پس بدان همه چیزش دست ما است، یک روز تو را به انعزال میکشانیم و میروی در خانه مینشینی، یک روز هم این مردم میآیند، به تعبیر خودِ امیرالمؤمنین، مانند گلۀ گوسفند که وقتی بهجای خودش برمیگردد، هجوم میآورد، این مردم اینطور هجوم میآورند و تو را به خلافت میکشانند. امام حسن و امام حسین علیهماالسلام که از آمدن مردم به داخل مانع میشدند، نزدیک بود خود اینها بین چهارچوب درب گیر کنند و استخوان سینۀ آنها بشکند.1
قضیۀ معروف کرخی دربان امام رضا علیهالسلام
معروف کرخی که خادم امام رضا علیهالسلام بود و الآن قبرش در بغداد است و از اولیای خدا بود، خداوند توفیق داده چند دفعه ما به زیارت ایشان مشرف شدیم. معروف کرخی بوّاب امام رضا بود، دربان امام رضا بود، یک وقت شخصی مسافرت دریا در پیش داشت، آمد پیش معروف که برود از حضرت یک دعا بگیرد که در سفر دریا خیر سرش یک وقت غرق نشود و اتفاقی برای خودش و بارش نیفتد؛ جاندوست بود! آمد در خانه دید معروف آنجاست. گفت: «برو از علی بن موسیالرضا، پسر رسول خدا دعایی بگیر که بگذارم در جیبم، یک وقت دریا طوفانی نشود.»
معروف گفت: «بابا نمیخواهد، بیا من خودم چیزی مینویسم» چیزی در کاغذ نوشت و کاغذ را پیچاند و گفت: «نگاهش نکنی! بگذار در جیبت!» اینهم گرفت و رفت.
دریا طوفانی شد و معروف به او گفته بود که هروقت طوفانی شد، این را دربیاور و بگو: خدایا من تو را به آنچه در این کاغذ نوشته شده است، قسمت میدهم که مشکل را برطرف کن.
گفت: «تا آن کاغذ را درآوردم یکدفعه دریا آرام شد، عین آب کاسه! اینهمه موج رفت! بعد که رفتم به ساحل رسیدم، وسوسه شدم ببینم در آن کاغذ چیست؟» حالا که فعلاً خرمان از پل گذشت، خشکی است دیگر! کاغذ را باز کرد دید نوشته: «خدایا تو را به سر معروف کرخی قسم میدهم که دریا را آرام کنی!»
عصبانی شد، گفت: «این هم آدم است؟! برداشته چه نوشته! من از او دعا خواستم، این نوشته خدایا من تو را به سر معروف کرخی قسم میدهم ... .» عصبانی برگشت مدینه که بروم پیش امام رضا علیهالسلام، بگویم این چه کسی است که دربان گذاشتهاید، تا رفت خود معروف آمد، به معروف گفت : «من آمدم گفتم از خودِ امام دعا بگیری ولی تو از خودت نوشتهای؟!»
گفت: «آن سری که چند سال در اینجا دربانی کرده، آنقدر پیش خدا ارزش ندارد که خدا حاجتش را برآورده کند؟!»1
خلاصه معروف از آن مایهدارها و جاندارها بود. همین معروف فوتش اینطور شد که کنار درب حضرت ایستاده بود، مردم فشار آوردند و وسط درب استخوان سینهاش شکست، بعد چند روز هم فوت کرد! بعد هم در راه که او را به بغداد میآوردند، آن قضیه در بغداد برای او اتّفاق افتاد و در همانجا دفن شد.2 خلاصه مردم اینطور فشار میآورند و حمله میکنند.
اراده و مشیت خدا در تمام کارها
امیرالمؤمنین علیهالسلام به حضرت زهرا میفرمایند: من سلام میکنم جواب سلام مرا نمیدهند. این از خدا است. خدا میخواهد نشان بدهد که همه چیز از من است. آن شهرت از من است، آن در خیبر را کندن از من است، آن عمرو بن عبدُوَد را زدن از من است، آن جنگ بدر و مسائل جنگ بدر از من است، آن جنگ احد که اتفاق افتاد و دیدید چطور لشکر کفر بر لشکر اسلام غلبه کرد ـ همه باید اینها را مواظب باشید ـ و اگر امیرالمؤمنین علیهالسلام و چند نفر نبودند پیغمبر را تکهتکه کرده بودند، همۀ اینها از من است. من بخواهم آبرو میدهم، من بخواهم آبرو میگیرم، من بخواهم حیات میدهم، من بخواهم ممات میدهم؛ ﴿هُوَ ٱلَّذِي يُحۡيِۦ وَيُمِيتُ﴾؛3 او زنده میکند و میمیراند. او شخصیت زنده میکند، او شخصیت ازبین میبرد. همۀ شئونات بهدست او است. ما باید اینها را بدانیم.
در آن جریانی که مرحوم آقا میخواستند حج بروند، اینها فخر میفروختند که امسال حجّ ما، حج دیگری است و ما با آقای حدادیم و فرق میکند. من همان موقع خطوری به ذهنم کرد که خدا در کاسۀ اینها میگذارد! این بیهیچچیز نمیتواند باشد! یکدفعه خبر آمد که ایشان فرمودند که برای من مانعی پیش آمده و امکان ندارد من بیایم.
دیگر همه لب و لوچهها آویزان شد و خلاصه آنجا معلوم شد که قصد خالص چقدر بوده، قصد قربت چقدر بوده، نیت خالص چقدر بوده.
رفتند مکه و برگشتند، مرحوم آقا فرمودند «در این سفر دو نفر فایده بردند!» دوازده سیزده نفر با ایشان بودند ولی فقط دو نفر فایده بردند!
بعد خب ما در اینها میگشتیم و با خود میگفتیم خب حتماً این پیرمردها هستند دیگر، این ریشسفیدهای قوم، که بیشتر از بقیه میدانند و موقعیتشان و بیا و بروشان و... از دیگران بیشتر است
یکی از این دو نفر را من حدس زدم کیست. امّا یکی دیگر را حدس نزدم و متوجّه نبودم تااینکه چند ماه از این قضیه گذشت، یک شب به مناسبتی، اصلاً بدون اینکه صحبتی از چیزی بشود، ایشان فرمودند که فلانی و فلانی در این سفر خیلی بهره بردند.
دیدم عجب! یکی از آن دو نفر همانی بود که من حدس زدم، اما آن یکی اصلاً بهنظر نمیآمد، یک آدم جوان گوشهگیری که شاید اگر میآمد و سلام میکرد کمتر کسی سرش را برمیگرداند ببیند کیست. امّا بقیه: ریشسفید! شاگرد فلان، شصت سال سن، شصت وپنج سال سن، چه دورههایی را دیده و از این چیزها دیگر! تااینکه روشن شد که قضیه چه بوده و مسئله چه بوده است.
اینها برای همۀ ما مهمّ است. این ایام، ایام عید غدیر است. ایامی است که باید انسان چشمش را باز کند، باید متوجّه باشد و استفاده کند. ایام فخر فروختن به دیگران نیست. ایام اینکه انسان بیاید و خلاصه خودش را به رخ دیگران بکشاند که نیست! ایامی است که باید آمد، و اولاً حضور در جلسه باید بهخاطر خدا باشد و بهخاطر کسب معنویت باشد، نه بهخاطر اینکه بقیه به اوضاع انسان نگاه کنند؛ امروز یکجور، روز دیگر یکجور، اینها برای امور دنیا است. اینها برای مسائل دنیا است. ایام غدیر مربوط به اینها نیست، مربوط به ولایت است. در ولایت همه باید باشند، همه باید حضور داشته باشند، و همه یکسانند. نه رئیسی وجود دارد نه مرئوسی، نه دستوربدهای نه دستوربگیری، هیچ وجود ندارد. اگر وجود داشت، بنده خودم میگفتم.
عدم امتیاز افراد بهخاطر مسئولیت داشتن آنها
بله، ممکن است یک نفر را مسئول قرار بدهند که شما این کار را انجام بده و فردا این را بگیرند و به یک کس دیگر واگذار کنند، نباید این مسئولیت برای انسان امتیاز به وجود بیاورد! خطر در اینجا است! آن کسانی که برایشان خطر پیش آمد از همینجا پیش آمد. خیال کردند حالا که چیزی گفته میشود امروز انجام بده، فردا هم گفته میشود تو برو انجام بده، هفته دیگر هم که گفته میشود تو انجام بده، دو هفته دیگر هم گفته میشود تو برو انجام بده؛ [اینها فقط] تو برو انجام بده است [نه چیز دیگری! و این دلیل بر امتیاز تو نسبت به سایرین نیست.] اگر هر کاری که انجام میدادی پروندۀ آن را در همان روز میبستی و دائماً پرونده روی پرونده تلنبار نمیکردی، دیگر کارت به آنجا نمیرسید که بگویی اینجا ما را دور میزنند! اگر همان مطلبی که در یک روز گفته میشد انجام بده، انجام میدادی و تمام میشد [و میگفتی خب] گفتند برو انجام بده و ما هم انجام دادیم دیگر، خلاص، روز بعد هم گفتند آقا بفرمایید بروید این کار را انجام بدهید، خب رفتیم انجام دادیم، بسیارخوب، روز سوم انجام دادیم. [اما اگر این کار را نکنیم که پروندۀ هر کاری را در همان روز ببندیم،] یکدفعه روز چهارم که به یکی دیگر گفتند برو انجام بده، [میگوییم] هان! چه شد؟! آقا از ما بدش آمد؟! ما چهکار کردیم؟ آقا چهکار کردیم که مورد کم لطفی قرار گرفتیم؟! نه، آقا ندارد! نه آقا از تو بدش آمد، نه مورد کملطفی قرار گرفتی، نه قضیهای پیش آمده، نه سر پیازی، نه ته پیازی، هیچ! گفتند آقا برو این کار را امروز انجام بده، دادی. فردا برو این کار را انجام بده، دادی. صد دفعه انجام بده، دادی. اگر بعد از صد دفعه [مثل] همان روز اول باشی، کارت درست است. اما اگر نه، بعد از صد دفعه رسیدهای اینجا، یعنی روز اول اینجا بودی، روز دوم آمدی بالاتر، روز سوم بالاتر، روز چهارم، پنجم، ششم، بعد زدی طاق را سوراخ کردی، رفتی به طبقه بعد و بعد آنجا را هم روزی یک سانت، دو سانت، پنج سانت، بعضی اوقات پنج متر بالا میروی، گاهی اوقات یک کیلومتر بالا میروی، چون فرق میکند! کار تا کار داریم دیگر، خود مقتضی [فرق میکند]. آسمان را هم زدی سوراخ کردی، آی چه شد! رسیدی به خدا! چهخبر است؟! دو تا کار به تو دادند خیال کردی آسمان سوراخ شده افتادی پایین؟! این حرفها چیست؟ این مسخرهبازیها چیست؟
اینها چیزهایی است که به ما یاد دادند و باید به آن عمل کنیم.
اقدام نکردن به کاری در صورت عدم یقین
الآن یکی از دوستان در همین طبقه بالا قبل از اینکه به جلسه بیایم به من گفتند: این بصیرت چیست که انسان باید بصیرت داشته باشد؟
گفتم: بصیرت همین حرفهایی است که داریم میزنیم، این میشود بصیرت، اگر گوش دادیم، میرویم، اگر گوش ندادیم، میمانیم، تمام شد!
بعد بنده برای ایشان مثال زدم، گفتم: مطلبی به شما بگویم، مرحوم آقا چقدر در حرفهایشان گفتند تا یقین نداری اقدام نکن؟ چند دفعه گفتند؟ هزار دفعه؟ دو هزار دفعه؟ آقاجان یقین نداری قدم برندار. آقاجان یقین نداری حرکت نکن. آقاجان یقین نداری حرفی را نزن. آقا جان یقین نداری ...، دیگر چقدر گفته باشند؟ یعنی جملهای نداریم که بیش از این جمله تکرار کرده باشند.
در این قضایایی که سه چهار سال پیش اتفاق افتاد، چه کسی به این جمله عمل کرد؟ حرف و نقل که زیاد بود! آقا فلان است! آقا فلان است! آقا مورد تأیید است! مگر نگفتند؟ مگر مکاشفه نکردند که امام زمان علیهالسلام گفته به یک شخص خاص رأی بدهید؟ مگر نگفتند؟ مگر در همه جا پخش نکردند؟ در همین طهران چه مسائلی که نبود؟ بنده چه گفتم؟ من که نگفتم یقین دارم که چه خواهد شد ـ حالا خواهید دید، از این به بعد هم خواهید دید ـ فقط گفتم: ما یقین نداریم و رأی نمیدهیم. به کلام مرحوم آقا عمل کردم، حالا دیدید چه شد که فلان شخص خودش درمیآید میگوید: ما که علم غیب نداشتیم چه قضایایی در پیش است!
دست شما درد نکند! عجب! اینهمه به سر همه آمد، تازه میگویی ما علم غیب نداشتیم!
خب به حرف آقا گوش ندادیم، نهتنها بقیه بلکه نزدیکان و منتسبین درجهیک آقا هم به حرفشان گوش ندادند. بنده دو سال پیش نامهای برای بعضی از منتسبین مرحوم آقا نوشتم و گفتم: آیا شما به راهی که راجع به تأیید و تسدید اینها میروید یقین دارید و دارید حرکت میکنید؟ اگر پدر شما هم زنده بود همین کار را میکرد؟ خب حالا بیایید جواب بدهید دیگر! بفرمایید! اینکه دیگر چیزی نیست که بخواهید مخفی کنید! همه فهمیدهاند و دیگر مسئله مسئلهای نیست که بخواهید مخفی کنید. آنهایی که متصدّی هستند، آن عمامه اینقدریها، آن کسانی که میگویند همه مردم باید به طرف ما بیایند، آنهایی که نشستهاند و خودشان را جای امام زمان و خدا جلّ و علیٰ میدانند، خب بیایند جواب مردم را بدهند دیگر!
بصیرت یعنی گوش دادن به مطالب بزرگان
این میشود بصیرت. یعنی انسان وقتی که کلامی را میفهمد، وقتی بزرگی به او حرفی میزند، گوش کند! نهاینکه از این در که رفت بیرون خداحافظ! آمدیم آقا را دیدیم و دیداری شد و بهبه توفیقی پیدا کردیم! توفیق چیست؟! صحبتی که میشود، توجّه بشود. بنده از پیش خودم که اینها را نمیگویم. مطالبی را شنیدهام دارم خدمت اهل معرفت و اهل دل و اهل دردمند اینها را مطرح میکنم. باید هم بگویم، نگویم هم خیانت کردهام و به امانت در تبلیغ خیانت کردهام. باید این مسائل را بگویم، تا آن افرادی که میخواهند مطالب را بپذیرند. بنابراین باید ببینیم مسئولیتی که داده میشود، مسئولیت نباید برای انسان مطلب ایجاد کند و مسئول باید خودش را با سایر افراد در حرکات و در صحبت و در رفتار یکسان ببیند و همینطور افراد نسبت به همدیگر، همه دندانههای یک شانه هستیم و باید این مطلب را درنظر بگیریم. اگر اینطور شد، آنوقت این مجالس دیگر صفا دارد، این مجالس دیگر روشنی دارد، نور دارد و حیات دارد. اما اگر نه، افتاد در این مطالب، نشان دادن به همدیگر، چشم و هم چشمیها و این مسائل، هم آن شخص بهره نمیبرد، هم فضای مجلس را خراب میکند و فضای مجلس را از آن نورانیت میاندازد. پس باید به این نکات توجّه نمود.
یکی از آن مطالبی که قبلاً خدمت رفقا عرض میشد، راجع به کیفیت پوشش است که خیلی باید دقت کنند که همان پوششِ مناسب برای افراد جلسه باشد و بهنحوی نباشد که خدایناکرده موجب اهانت و موجب هتک حرمت این مجالس باشد و ما باید بین این مجالس و سایر جاها فرق بگذاریم.
سؤالاتی را رفقا نوشتهاند که الآن دیگر شاید دو سه دقیقه بیشتر نتوانم به آنها جواب بدهم، حالا تا آنجایی که وقت اجازه دهد به سؤالات بپردازیم.
نحوۀ صحیح آوردن بچهها به مجالس
لزوم رعایت حقوق دیگران در مجالس
سؤال: در کتاب شریف روح مجرد آمده است که مرحوم آقای حدّاد توصیه میکردهاند که افراد بچههای خود را به جلسه روضه ببرند و بینالطلوعین آنها را بیدار نگه دارند.1 حال کسی که بچه دارد و هنوز قدرت ادراک ندارد که در جلسه ساکت بنشیند، آیا نباید به مجلس آورده شود؟ زیرا مسئول جلسه مرتّب تذکر میدهد و شخص خجالتزده میشود، درصورتی که این تذکرات برای دوستان و فرزندان خودشان صورت نمیپذیرد. اینچنین عملی صحیح است که فقط به دیگران تذکر بدهند؟
جواب: البته همانطوریکه عرض کردم تذکر برای همه است و صحبتهای بنده هم امروز در همین زمینه بود و باید توجّه داشت مطالبی را که بزرگان فرمودهاند، این مطالب هرکدام جای خودش را دارد. همان آقایی که میفرماید بچهها را در مجالس بینالطلوعین ببرید، همان میفرماید: در عصر جمعه نیاورید چون باید حضور در مجلس حفظ بشود و حتّی یک صدا برای حضور افراد مانع است، همان میفرماید که وقتی با ذهن آشفته هستید در مجلس نیایید، همان میفرماید که وقتی خسته هستید نیایید، همان میفرماید که خود را برای آمدن در آن روز آماده کنید! هرچیز جای خودش را دارد. آمدن بچه در بینالطلوعین بهجای خود، اما این بچه که میخواهد بیاید، آیا فقط حق، حقّ همین بچه است و دیگران در این جلسه حقّی ندارند؟ این بچه بیاید و گریه بکند و همه اذهان را هم به خودش متوجه بکند و آن منبری هم حواسش پرت بشود که این بچه حالا فرض کنید نمیتواند آرام باشد.
بچه را آدم میبرد یک جای دیگر و در یک اتاق دیگر که استفادهای بکند. آمدن بچه منافات ندارد بااینکه نباید بچه سروصدا کند. بچه سر و صدا بکند و همه را هم به خودش مشغول بکند، بعد میگویند که آقا [از مجلس] استفاده بکنید!
شخصی آمده بوده پیش مرحوم آقا، سهتا هم بچه داشت، نشسته بودند در آن حسینیه و این سهتا بچه میرفتند کنار منبر و میآمدند این طرف. مرحوم آقا فرمودند: «آقا بروید بچههای خودتان را ضبط و ربط کنید!» تازه به آقا برمیخورد! میگوید که بچهها باید اینجا شاد باشند!
مگر خانۀ اولیای خدا طویله است که بچههایت شاد باشند!؟ هرچیزی حساب دارد! میخواهند شاد باشند بروند در حیاط آنقدر دور همدیگر بگردند که سرگیجه بگیرند. اینجا حسینیه است و محترم است، باید به بچهات ادب یاد بدهی، باید تربیت یاد بدهی و حتی همان آقا میفرمودند که بچه را کنار خودتان بنشانید و ضبط و ربطش کنید، اگر صحبت نکند و گریه نکند و حرف نزند، ایراد ندارد، بچه بیاید از این فضا بهرهمند بشود، علاوه بر این قضیه، تازه این روح معصوم بچه خودش در فضا تأثیر مثبت میگذارد. منتها باید حقوق دیگران هم محفوظ باشد. آن شخصی که بلند شده و راه زیادی را آمده تا اینجا، خب میدانید با سر و صدا فیض کم میشود. نمیگویم فیض نمیبرد، ولی فیضش کم خواهد شد و از صحبتها استفاده نمیکند. مرحوم آقا در همان زمان میفرمودند: «ما این جلسات را برای همه گذاشتیم» میفرمودند: «اینجا هیئت نیست که یکی آبدارچی باشد، یکی کفش را جفت کند، یکی آنطوری کند.» در هیئتها چهخبر است! شلوغبازی درمیآورند، داد و بیداد و بنر و پوستر و از این بازیها و مسخرهبازیها درمیآورند.
لزوم دست از کار کشیدن همۀ افراد جلسه در موقع ذکر مصیبت و منبر
ایشان میفرمودند:
وقتی آن منبری صحبت میکند، وقتی آن ذاکر ذکر مصیبت میکند، باید از همۀ کارها دست بکشند. باید آنها هم بیایند و بنشینند و گوش بدهند.
این شخص میشود کسی که کارش درست است. این فرد را میگویند کسی که کارش درست است. هیئت نمیخواهد راه بیندازد، داد و و بیداد نمیخواهد درست کند. عربده و فلان و یقه پاره کردن درکارش نیست. بیا بنشین، بفهم، سر و صدا نباید باشد. تو هم باید از آن سماور و اینها دست برداری، بیایی بنشینی ببینی این منبری که دارد حرف میزند چه میگوید؟ برای تو هم دارد میگوید، تو چرا خودت را محروم میکنی؟ ثواب چای دادن بهجای خود، ولی غیر از ثواب، فهم هم در اینجا پیدا کن. خود بنده وقتی در این مجالس شرکت میکنم، حضور پیدا میکنم، کاملاً گوش میدهم که منبری چه دارد میگوید؟ بالأخره اینهم یک ظهور از ظهورات خدا است. خدا میخواهد صحبتش را از دهان این بیندازند، از زبان این میخواهد القاء کند و شاید تابهحال بهنظر من نرسیده باشد، پس منهم باید استفاده کنم نهاینکه بگویم حالا من سنّم اینقدر است، همین مقدار بیاییم بنشینیم که دکوری باشد، این غلط است! همۀ اینها غلط است. باید آمد و نشست و یاد گرفت و فهمید و پیگیری کرد. همین اشکالی که الآن این مخدّره نوشتهاند، خب معلوم است دارند پیگیری میکنند دیگر، که چرا شما میگویید که بچه نباید باشد و آقا نوشتهاند باید باشد، خب بیایید درستش کنید! معلوم است باید پیگیری بشود، باید به اینها جواب داده بشود، اشکالات باید حل بشود، ابهامات باید برطرف بشود تااینکه انسان بتواند بهتر برسد.
روی این حساب آن فردی هم که بچهاش را جلسه میآورد، دیگر شب ساعت یازده و دوازده نمیخوابد. شب را زود میخوابد که بچهاش آرام باشد، تا وسائل و شرائط مهیا باشد برای اینکه این مطلب انجام بشود.
البته فرصت دیگر نیست و بنده هم از حضور مخدّرات عذرخواهی میکنم و دیگر بیشتر از این توفیق ندارم که خدمتشان باشم، ولی این تعهّد را خدمت دوستان میدهیم که بهخاطر اینکه بنده نتوانستم به این سؤالات پاسخ بدهم إنشاءالله در عرض کمتر از یک ماه دیگر، دوباره این مجلس برقرار بشود تااینکه بنده تا حدودی از خجالت و شرمندگی دوستان خارج بشوم.
لزوم محیط انس در مسائل غدیریه
عرض کنم که دیگر راجع به مسائل غدیریه نیاز به تذکر نیست، خود رفقا و دوستان میدانند که محیط محیط محبت است، محیط انس است و محیط محیط بکن و نکن و این حرفها نیست. محیط بلند شو و بنشین و امر و نهی که نیست. ولی باید به مقرّرات عمل کرد، مقرّرات باید طی شود. باید هر کسی بداند که وقتی که عمل میکند، خودش طبعاً جلو است. بودند افرادی در همینجا که مسئول جلسه به آنها توضیح میداد که اینجا ننشینند و بیایند جای دیگر بنشینند، بالأخره مسئول جلسه باید آنجا باشد. و آنها در قبال مسئول جلسه مقاومت میکردند و مخالفت میکردند. خب مخالفت به ضرر خودشان تمام شد. چه کسی ضرر کرد؟ وقتی یک مسئول میگوید: آقا برو آنجا بنشین، خب برو آنجا بنشین. میخواهی چهکار کنی؟ میخواهی خودت را به مردم نشان بدهی که ما اینجا نشستیم؟ برو جای دیگر بنشین، این که دیگر ایراد ندارد. در همان زمان سابق اتفاق میافتاد که ما هم در مجالس مرحوم آقا شرکت میکردیم و میگفتند آقا برو این کار را بکن، برخلاف آنچه مورد نظرمان بود ولی ما میرفتیم انجام میدادیم.
آقا اینجا بنشین یا برو آنجا بنشین، آقا این کار را بکن و... این دیگر برخوردن ندارد که شخصی حالا بخواهد نسبت به این قضیه ناراحت بشود. بالأخره هر چیزی مسئولیتی دارد، مدیریتی دارد. بنده کاملاً مخالف هستم با آن نظریاتی که میگویند در مجلس امام حسین هرکس باید بیاید. نهخیر! هر کسی نباید بیاید! هر کسی غلط میکند بیاید! یعنی چه؟ اتّفاقا مجلس امام حسین باید مجلسی باشد که حساب و کتابش از همه منظمتر باشد! اگر یک شخص مریضی بیاید و بیماری اپیدمی داشته باشد که بقیه بگیرند، شما اجازه میدهید بچهات را بگذارند بغلش؟! یا اینکه حتی خودت از سر این کوچه میروی؟! کسی که بیماری دارد و اخلاقش اخلاق ناشایست است و رفتارش رفتار ناشایست است نباید شرکت بکند و باید حساب و کتاب منظّم باشد، و قوانینی که گفته میشود باید به آن قوانین عمل بشود. اینها همه مسائلی است که برای اصلاح خود ما و برای استمرار این مجالس، رعایتش ضروری است. لذا رفقا خودشان باید باهم اشتراک مساعی داشته باشند و این مطلب را خودشان به بهترین نحو و به بهترین وجهی انجام بدهند.
إنشاءالله امیدواریم دست ولایت بر سر همۀ ما مستدام باشد و ما را نسبت به مسائلمان فهیم گرداند و نسبت به عمل به آن موفّق گرداند.
اللَهم صلّ علَی محمّد و آل محمّد