پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير
توضیحات
حمل امکان و امتناع بر ماهیت، محور این جلسه از مباحث فلسفی آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی است. ایشان به بررسی اشکالی میپردازد که بر دیدگاه مرحوم آخوند درباره نسبت امکان با ماهیت وارد شده است؛ اشکالی که بر اساس آن، اگر همه سلوب از ماهیت من حیث هی صحیح باشد، باید سلب امکان نیز بر ماهیت صادق باشد. در ادامه تفاوت میان دو نحوه لحاظ ماهیت، یعنی «ماهیت من حیث هی هی» و «ماهیت لا بشرط» تبیین میشود و نقش این تفاوت در حمل یا سلب امکان، ضرورت و امتناع مورد بررسی قرار میگیرد. همچنین عبارت معروف حکیم سبزواری درباره تقدیم سلب بر حیثیت شرح داده میشود و منشأ بسیاری از اشتباهات در فهم اوصاف ماهیت روشن میگردد. نتیجه بحث آن است که امکان از ذات ماهیت انتزاع نمیشود، اما در مرتبه لحاظ ماهیت نسبت به وجود، از آن جداشدنی نیست.
درس یکصد و نود و یکم
حمل عوارض و ذاتیات ماهیات بر ماهیات (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اشکال دوم به مرحوم آخوند و پاسخ ایشان
اشکال دیگرى که مرحوم آخوند مطرح مىکنند برخلاف اشکال اول، به سلب امکان و اتصاف ماهیت به امکان برمىگردد. در اشکال اول صحبت در این بود که وصف امکان، به ماهیت صادق است و چون هر وصفى که بر ماهیت من حیث هى صادق باشد لازمهاش این است که جزو ذاتیات ماهیت باشد؛ یعنى ذاتى باب ایساغوجى باشد، نوع و جنس و فصل باشد. بنابراین امکان ذاتى باب ایساغوجى است و از باب جواهر براى ماهیت تلقى مىشود.
جوابى که مرحوم آخوند دادند عرض شد و آن مطلبى هم که من عرض کردم آن هم روشن شد که مسئله بر محوریت رفع متناقضین است و رفع متناقضین همیشه بهلحاظ وجود و بهشرط وجود لحاظ مىشود اما در عالم مفاهیم و تصورات ارتفاع نقیضین بلامانع است یا اجتماع نقیضین اشکالى ندارد.
مطلب دوم بحث راجع به این است که برخلاف اشکال اول که امکان بر ماهیت صادق نیست، به جهت اینکه ما مىگوییم: همۀ سلوب بر ماهیت صادق است، ضرورت از ماهیت سلب مىشود، کتابت از ماهیت سلب مىشود، فقاهت از ماهیت سلب مىشود، مشى از ماهیت سلب مىشود، ما میتوانیم تمام سلوب را چه سلوب بهشرط وجود و یا سلوب بالاوصاف بهلحاظ وجود نه بهشرط وجود را از ماهیت سلب کنیم. بنابراین وقتى که به ضرورت و امتناع نظر مىکنیم مىتوانیم ضرورت و امتناع را از ماهیت من حیث هى هى سلب کنیم؛ یعنى بگوییم: این ماهیت وقتى که نظر به حاقّ ذاتش مىشود یعنى به همان جوهریة الذات توجه مىشود که عبارت از جنس و فصل است، ما از این جنس و فصل در محدودۀ جنس و فصل، امکان نمىبینیم، ضرورت و امتناع نمىبینیم. حتى نسبت به واجب الوجود و حتى نسبت به ممتنع الوجود هم همین مطلب را مىگوییم؛ در ماهیت ممتنع الوجود یا در ماهیت واجب الوجود، ضرورت انتزاع نمىشود، انتزاع نشدن یعنى بهمعناى ذاتى باب ایساغوجى نه بهمعناى ذاتى باب برهان. بله، از آنها انتزاع مىشود. ولى ذاتى بهعنوان باب ایساغوجى حیثیتش، حیثیت واجب الوجود نیست بلکه حیثیت واجب الوجود فقط وجودٌ؛ وجودٌ بسیطٌ مطلقٌ لا انتهاء له و لاعِدّة و لاعُدّة و لا أمد له. این وجود که وجود اطلاقى است این وجود، وجود واجب الوجود است. منتها از این باب که هر وجودى به حمل شایع مساوق با وجوب است، چون وجوب مساوى با تشخص است و تشخص مساوى با وجوب است پس وجود مساوى با وجوب مىشود. از این باب واجب الوجود که وجود اطلاقى است واجب مىشود، ولى حیثیت واجب، حیثیت آن ماهیت، حیثیت وجوبى نیست به جهت اینکه اگر واجب الوجود حیثیتش همان حیثیت وجوب بود همانطورى که دیروز عرض کردیم، اینهمه بحثها دیگر لازم نیست که آیا واجب الوجود ... . چون بحث در ماهیت شىء که نمىشود، ماهیت شىء محرز است، و بر فرض احراز، در اوصاف خارجى یا در منتزعات از ماهیت بحث مىشود نه در نفس ماهیت و اجزاء ذاتى ماهیت. بناءعلیهذا در این مسئله که ضرورت را ما از این ماهیت سلب مىکنیم، این نفى ضرورت از ماهیت، این سلب بر ماهیت من حیث هى هى صادق است، به جهتى که در ذات ماهیت، ضرورت قرار ندارد، امتناع قرار ندارد. و از آنجایى که همۀ سلوب و جمیع سلوب بر ماهیت من حیث هى هى صادق است غیر از ذاتیات ـ چون اگر ذاتیات را هم از ماهیت سلب کنید دیگر چیزى باقى نمىماند، دیگر موضوعى باقى نمىماند. پس علىأىحال این نکته مفروض است که ذاتیات باب ایساغوجى را شما از ماهیت نمىتوانید سلب کنید. اگر سلب کنید دیگر موضوعى باقى نمىماند ـ پس با فرض این نکته جمیع سلوب را شما مىتوانید بر موضوع حمل کنید [مثلاً] بگویید: ماهیة الانسان لیس بضرورىة، ماهیة الانسان لیس بممتنع، ماهیة الانسان لیس بکاتب، ماهیة الانسان لیس بشاعر و امثالذلک. سلب این سلب که امکان است، آن را هم شما مىتوانید بر ماهیت ثابت کنید مىگویید: ماهیة الانسان لیس بممکنٍ. چطور اینکه خود ضرورت را شما از ماهیت سلب کردید، سلبِ سلب هم سلبٌ، سلبِ سلب سلبٌ من السلوب. نهاینکه محدودۀ سلب فقط منحصر است در آنجایى که سلب روى ثبوت برود. اگر سلب روى ثبوت رفت و از ماهیت سلب شد، خود این سلب هم اگر سلب بشود باز قابل صدق بر ماهیت خواهد بود. وقتى که همۀ سلبها از ماهیت سلب شد بنابراین مىشود ماهیة الانسان لیس بممکن، درحالتىکه در نفس الامر و در وعاء خارج، ماهیت در حاقّ ذات خودش إما ممکنة الوجود و إما ضروریة الوجود و إما ممتنع الوجود.
بنا بر آن حصر عقلى که ما قبلاً مطرح کردیم و قضیه، قضیۀ منفصلۀ حقیقیه شد، در عالم واقع و در نفس الامر ماهیت بهلحاظ وجود نه بهشرط وجود، وقتى که بهلحاظ وجود در ماهیت نظر مىشود یعنى ماهیت را ما در عالم تصور و تخیّل با وجود لحاظ مىکنیم. گرچه ماهیت هنوز وجود خارجى ندارد، گرچه ماهیت هنوز ماهیت معدومه است ولى بهلحاظ وجود خارجى ما تصور مىکنیم؛ منبابمثال اگر یک زید و یک بنت با هم ازدواج کنند و فرض کنیم که خیلى پشتکار ندارند که سالى یک بچه بیاورند بلکه در هر سه سال یک بچه از اینها بهوجود بیاید، سه سال اول یک بچه، سه سال دوم بچه دوم و دیگر هر سه سالی یک بچه از آنها درمىآید. مىگوییم: این زید و این زن، این زوجین در عرض سى سال باید دهتا بچه از اینها بهوجود بیاید. هنوز هیچ بچهاى از اینها بهوجود نیامده ولى با فرض مقایسۀ با انجاب ولد در خارج، با فرض ما مىگوییم: دهتا میآورند.
حالا نکتهاى که در اینجا مرحوم آخوند مىخواهند به آن اشاره بکنند این است که مرحوم حاجى هم در بحث منظومه مىفرماید:
منظور از سلب در آنجا چیست و خلافش در اینجا باید ثابت بشود. چون در کبرى و در قیاس ما که در اینجا هست، مطلب دیگر که مورد نظر است این است که ما در ماهیت وقتى که امکان یا ضرورت یا امتناع را بر ماهیت حمل مىکنیم، بهشرط وجود و مقارن با وجود نیست، چون اگر ماهیت در خارج موجود باشد دیگر از امکان بیرون مىآید و تبدیل به وجوب مىشود، منتها وجوبش وجوب بالغیر است. یا اینکه در بارى تعالى بحث مىشود که آیا بارى تعالى واجب الوجود است یا ممکن الوجود است؟ آن بحث تسلسل و دور و احتیاج به علت ثالثه و امثالذلک که پیش مىآید، بدون شرط وجود و بدون لحاظ وجود ما در اینجا راجع به بارى تعالى بحث مىکنیم، اما اگر بارى تعالى را به لحاظ وجود خارجى با وجود خارجى لحاظ کردیم واجب الوجود است، دیگر بحث از وجوب ازبین مىرود. منبابمثال اینکه ما مىگوییم: آیا ممکن است که کتاب اسفار در این اتاق و در این غرفه باشد یا نباشد، این در صورتى است که ما علم به وجود کتاب اسفار در این غرفه نداریم، اما وقتى که چشممان را باز کردیم و نگاه کردیم دیدیم که کتاب اینجا هست دیگر بحث منتفى مىشود. پس صحبت در این است که بحث راجع به اوصاف ماهیت، تمام این بحثها قبل از وجود است، قبل از شرط وجود ما این بحثها را مىکنیم که آیا این ماهیت موجود است یا نه.
اشکالى که در اینجا مىکنند این است که بنا بر اینکه همۀ سلوب بر ماهیت من حیث هى هى صادق باشد، یعنى الماهیة لوخلّى و طبعه این ماهیت را شما در نظر بگیرید، لازمهاش این است که خالى از امکان و ضرورت و امتناع باشد، با وجود اینکه در عالم واقع و در عالم نفس تقرر ماهیت، ماهیت خالى از یکى از این سهتا نیست، این اشکالى است که به اینجا شده است.
جواب مرحوم آخوند از اشکال به نفی جمیع سلوب از ماهیت
مرحوم آخوند در اینجا مىفرمایند که ما ماهیت را دو قسم مىتوانیم تصور کنیم. همان مطلبى را که مرحوم حاجى در منظومه و در بحث
فرمودند، آن مطلب را هم در اینجا مرحوم آخوند تکرار مىکنند ایشان مىفرمایند: یکوقتى شما ماهیت را درنظر مىگیرید و منظور شما از آن ماهیت من حیث هى هى است، یعنى ماهیت من حیث هى هى ماهیتى که فقط ذاتش مدنظر است، ماهیتى که در مقام بحث و در مقام خطاب فقط ذات او [لحاظ میشود. منبابمثال ماهیت انسانیة از چه] چیزى مرکب شده؟ شما مىگویید: از حیوانیة و ناطقیة. ماهیت ماء از چه چیزى ترکیب شده؟ مىگویید: از اکسیژن و ئیدروژن. ماهیت این سیاره از چه چیز درست شده؟ مىگویید: ماهیتش از حدید است و از پلاستیک است و از نایلون است و از مس و آلومینیوم و لون و رنگ و... است. اینها ماهیت این سیاره را تشکیل مىدهند. اما یکوقت صحبت از این مىکنید که این سیاره و ماشین چند کیلومتر سرعت دارد؟ این دیگر در ذات ماهیت نخوابیده، مىگویید: این عقربهاش دویستتا را نشان مىدهد، دویست کیلومتر سرعت مىرود، صد و پنجاه کیلومتر سرعت مىرود و امثالذلک.
بحث اول از ماهیت عبارت از همان مای حقیقیه است، که آنجا من عرض کردم: اصل در «ما» حقیقیه [است]، مای شارحه را ما نمىتوانیم جزء سلسلۀ مراتب حقیقت بشماریم. «ما» را دو قسم شمردهاند: مای شارحه و مای حقیقیه. یک «ما» بیشتر نداریم و آن مای حقیقیه است. «هل»ى که بعد از آن مىآید آن هل، یا هل بسیطه است یا هل مرکبه. مای شارحه وجود ندارد چون مای شارحه تا شرح نشود اصلاً از حقیقتش صحبت نمىشود. بنابراین در مای حقیقیه فقط صحبت از حقیقیة الشىء و حاقّ ذات شىء است بدون لحاظ عوارض خارجى، و حتى عوارضى که از ذات منتزع مىشود. مثل اینکه ما خیلى از صفات داریم و خیلى از اعراض داریم که از ذات انتزاع مىشود، اما در موقع لحاظ ماهیت لحاظ نمىکنیم. شما وقتى که زید را در نظر مىگیرید آن ماهیت زید عبارت از حیوان و ناطقیت است، حالا ممکن است از زید، ابوت را هم انتزاع بکنید و این در ذات زید نیست. ممکن است از ذات زید، بنوّت را انتزاع بکنید، باز این در ذات زید نیست. آنچه در ذات زید هست حیوانیت و ناطقیت است و بس! علاوه بر ناطقیت، آن خصوصیت ممیزۀ بین زید و بین غیر زید، باز آن غیر از ناطقیت است. ناطقیت به آن معناى کلى و عام و سعى است که در همۀ افراد انسان از زید و عمرو و بکر وجود دارد ولى آن خصوصیتى که زید را از دیگران تمیز مىدهد و مائز بین زید و بقیه است همان خصوصیت نفسانى اوست که آن خصوصیت نفسانى هم داخل در ذاتیات باب ایساغوجى بهحساب مىآید. این زید با این خصوصیت را اگر شما در نظر داشته باشید همۀ سلوب را مىتوانید بر این زید بار کنید؛ زید لیس بممکنٍ، زید لیس بضرورىٍّ، زید لیس بممتنعٍ، زید لیس بکاتبٍ، زید لیس بشاعرٍ که آنها دیگر در اینجا مراتب بهشرط وجود است.
لذا در اینجا مرحوم حاجى مىفرماید: «و قَدّمَن سلبًا علَى الحیثیةِ»، یعنى در مقام تقرر ماهیت اگر نفس ماهیت من حیث هى هى ملحوظ شود، در آن لحظه تمام سلوب را از آن ماهیت شما مىتوانید سلب کنید و بگویید: الماهیة لیس بممکنٍ. بله، در مرتبۀ تقرر ذات، امکان داخل در ماهیت نیست. در مرتبۀ تقرر ذات، ضرورت و امتناع حتى داخل در ماهیت نیست. ولى در این لحاظ، لحاظ من حیث هى هى فقط عنایت به ذاتیات ماهیت داریم؛ آن هم فقط ذاتیات باب ایساغوجى نه باب برهان که ذاتیاتى است که از آن ماهیت انتزاع مىشود، نه، مثل اینکه شما تعجب را از انسان انتزاع مىکنید، این ذاتى باب برهان است ولى داخل ذاتى باب ایساغوجى نیست. ماهیت زید و ماهیت تعجب، متعجب نیست اگرچه متعجب را شما از انسان انتزاع مىکنید.
اختلاف جهت نظر به اوصاف ماهیت، موجب اشکال در مسئله
روى این جهت به دو نظر ما مىتوانیم به ماهیت نظر بیندازیم: در نظر اول خود ماهیت من حیث هى هى بدون توجه حتى به ذاتیاتش. یعنی به ذاتیات باب برهان و به منتزعاتش بدون توجه به او نفس ماهیت مورد نظر مىآید، جمیع سلوب غیر از ذاتیات بر ماهیت صادق است، حتى سلوبى که آن صفت را ما از ماهیت انتزاع مىکنیم که امکان باشد بر ماهیت صادق است. این همان معناى کلام شعر مرحوم حاجى است که مىفرمایند: «و قَدّمَن سلبًا علَى الحیثیةِ». وقتى که شما مىگویید: الماهیة لیست من حیث هى هى الا هى، سلب را بر حیثیت مقدم مىکنید بنابراین سلب روى من حیث رفته است، یعنى من حیث ذاته و ذاتیاته و من حیث نفسه و حاقّ ذاته الماهیة لیست هى الا هى. فقط همان ذاتیاتش است، فقط همان جنس و فصلش است. پس همۀ سلوب در اینجا [صادق است.] لذا ایشان در اینجا مىفرماید: «حتى یعُمَّ عارضَ المهیةِ» تا اینکه سلب ما از عوارض ماهیت هم عمومیت پیدا کند بر عوارض ماهیت مثل امکان. امکان و ضرورت و امتناع از عوارض ماهیت هستند، ذاتى ماهیت که نیستند، از عوارض خارج هستند بهلحاظ وجود لا بشرط وجود. این سلب براى اینکه خود ماهیت را من حیث هى هى مدنظر داشته باشید ناچارید و ضرورت دارد که جمیع سلوب را حتى عوارض لازمۀ ذاتى ماهیت را از ماهیت و از آن موضوع سلب کنید؛ این مىشود ماهیت. پس ماهیتِ معرّاى عن کلّ وصفٍ و عن کلّ عارضٍ، آن ماهیتى است که غیر از نفس ذاتیات خودش که باب ایساغوجى است، جمیع اوصاف را چه اوصاف بهلحاظ وجود، امکان، ضرورت، امتناع، یا اوصاف مقارنۀ با وجود، کتابت و شعر و فقه و اعراض دیگر، تمام اینها را شما بتوانید بر ماهیت حمل بکنید، این مىشود ماهیت معرّاى از هر وصفى.
حالا به یک قسم دیگر ما مىتوانیم ماهیت را لحاظ کنیم و آن ماهیتى است که شرط وجود در آن ماهیت لحاظ نشده است، ماهیت را لحاظ کنیم بهتنهایى بدون لحاظ شرط لا، بدون لحاظ عدم تقیّده به هر قید و عدم تعنونه به هر عنوان و عدم اتصافه به کل وصفٍ حتى وصف امکان، بلکه ماهیت را من حیث هى لحاظ کنیم، لا بشرط لحاظ کنیم، منبابمثال ماء لا بشرط، لا ماء ساذج، لا ماء التفّاح، لا ماء العنب، بلکه خود و نفس ماهیت را من حیث هى لحاظ کنید بدون توجه به وجود خارجى، یعنى بدون لحاظ وجود خارجى. اگر خود این ماهیت لحاظ بکنید در ملاحظۀ با وجود خارج مىتوانید امکان را بر او حمل بکنید، دیگر در اینجا امکان را نمىتوانید از او سلب کنید، سلب امکان بر او صادق نیست، و این موضوع ما با ذاتیات و با منتزعات از ذات که ذاتیات باب برهان است باهم در یک جا اجتماع پیدا مىکند. این لحاظ دوم ماهیت است.
پس منظور حاجى در آنجایى که مىفرماید:
منظور حاجى شامل سلب ماهیت از اینجا خواهد شد. منظور حاجى در آنجا لحاظ ماهیت است من حیث هى هى، نه لحاظ ماهیت است لا بشرط. یعنی اگر ما ماهیت را لا بشرط لحاظ کنیم، قضیه کاذب خواهد بود چون وقتى ماهیت، ماهیت لا بشرط است امکان بر او صادق است، ضرورت بر او صادق است، امتناع بر او صادق است، در شریک البارى امتناع صادق است. چون در شریک البارى ماهیت لا بشرط لحاظ شده و در زید ماهیت لا بشرط لحاظ مىشود لذا امکان بر او صادق است. این مسئله داخل در آن شعر مرحوم حاجى نیست، شعر مرحوم حاجى مربوط مىشود به لحاظ ماهیت فقط کنه ذاتش و بشرط لاى از لحاظ وجود. یعنى نفس ماهیت تنها بدون هیچگونه وصفى و بدون هیچ قیدى.
حالا این آقایان که اشکال وارد کردند که بنابراین اگر قرار باشد لو فرض که جمیع سلوب صادق بر موضوع و بر ماهیت صادق باشد، لازمهاش این است که ماهیت از این سه امر خالى باشد، درحالتىکه در حاقّ واقع إما ممکنٌ أو واجبٌ أو ممتنعٌ.
مرحوم آخوند مىفرمایند: باید به اینها اینطور جواب داد که شما یکوقت سلب را بر حیثیت مقدم میکنید، اگر اینطور سلب مىکنید خب دراینصورت یک نحو است. و یکوقت شما حیثیت را بر سلب مقدم مىکنید، اگر شما حیثیت را بر سلب مقدم کنید، اینجا است که اشکال پیدا مىشود. اگر سلب را بر حیثیت مقدم کنید معنایش این است که الماهیة لیست من حیث هى الا هى. اگر ذات ماهیت را شما درنظر بگیرید، در اینجا من حیث هى فقط خودش است. یعنى سلب بر قید حیثیت آمده است. هر وصفى را که مقید به عینیت ذات یا جزئیت ذات شده است، آن وصف را براى ماهیت ثابت کرده و هر وصفى را که مقید به عینیت یا جزئیت ذات نیست، آن وصف را از ماهیت سلب کرده است. سلب آمده و بر یک امر ثبوتى خورده است. یعنى فقط حیثیت را برای ماهیت و برای موضوع ثابت کرده، و سایر اوصاف را از این وسط و از این میان برداشته است. فقط ذاتیات باب ایساغوجى میماند. چون سلب بر یک امر ثبوتى دیگر بهنام سلب تحصیلى آمده است. سلب تحصیلى آمده من حیث هى را که جزء محمول است، اوصافى را که ـ لیست یعنى کلُّ اوصافٍ ـ مترتب بر این قید حیثیت است، آن اوصاف را از ماهیت سلب کرده است. چه اوصافى مترتب بر قید حیثیت است؟
اولاً یکى اوصافى که شرط وجود در آنجا لحاظ بشود، مثل کتابت و شعر و طبابت و خیاطت و حیاکت، تمام این اوصافى که به قید حیثیت از ماهیت سلب مىشوند. یعنى این اوصاف داخل در ذات ماهیت نیستند.
دوم اوصافى که به قید حیثیت بهلحاظ وجود نه بهشرط وجود، مثل امکان و ضرورت و امتناع، اینها هم از ماهیت سلب مىشوند. سلب آمده اینها را بر ماهیت حمل کند، مىگوید: تمام این اوصاف بر ماهیت حمل مىشوند؛ هم سلب اوصافِ بهشرط وجود بر ماهیت حمل مىشود و هم سلب اوصافِ بهلحاظ وجود لا بشرط وجود، مثل امکان و ضرورت و امتناع.
مرحوم آخوند مىفرمایند: اما اگر شما در اینجا حیثیت را مقدم کردید و گفتید که الماهیة من حیث هى، ماهیت از حیث خودش، یعنى خود ماهیت را شما در نظر بگیرید، یعنى خود ماهیت من حیث هى، یعنى معرّىٰ، خالى، لا بشرط، این ماهیت لیست الا هى، این نیست فقط ذاتیاتش؛ این قضیه کاذب مىشود بهخاطر اینکه در اینجا سلب آمده تمام اوصاف سلبى را بر ماهیت حمل کرده است، با توجه به اینکه این ماهیت ما معرّى است، این ماهیت در اینجا لا بشرط اخذ شده است درحالىکه در عالم خارج این ماهیت إما ممکن و إما واجب و إما ممتنع، این سهتا را که شما نمىتوانید از ماهیت سلب کنید! این سهتا را در صورتى مىتوانستید از ماهیت سلب کنید که منظور شما از ماهیت، حاقّ ذات باشد نه معرّى و اطلاق. در ماهیت اطلاقى شما در آنجا امکان را از او انتزاع مىکنید، مىگویید: ماهیت زید. وقتى که مىگویید: ماهیت زید چیست؟ میگویید: زیدٌ ممکنُ الوجود. اگر علت موجده براى او بیاید مىشود واجب الوجود، واجب بالغیر. اگر علت موجبه برایش نیاید مىشود ممتنع الوجود، ممتنع بالغیر در صورتى که علت، علت عدمى باشد. اگر نه علت موجده و نه علت مُعدمه هیچ کدام بر او نیاید مىشود ممکن الوجود. خب الان شما این را از ذات ماهیت انتزاع کردید؛ یعنى از ذات نفس ماهیت معراى از وجود خارجى، همین اطلاقى، خود زید، زید، همین زید تنها، مىگویید: زید چیست؟ آیا زید بهدنیا مىآید یا نمىآید؟ ممکن است بهدنیا بیاید و ممکن است بهدنیا نیاید. آیا شما کتاب مىخرید یا نمىخرید؟ ممکن است کتاب بخرید و ممکن است کتاب نخرید. آیا شما به مسافرت مىروید یا نمىروید؟ ممکن است مسافرت بروید و ممکن است نروید. در تمام اینها خود نفس سفر، اطلاقى در نظر گرفته مىشود، خود ذات زید در نظر گرفته مىشود نه ذاتیات بهخصوصش، بلکه تنها که قابل جمع با اوصاف مترتّبۀ بر ذات هم هست. یعنى ذاتى است که مىشود با آن اوصافِ بهلحاظ وجود هم در اینجا جمع بشود.
اشکالى که شما در اینجا کردید این است که آمدید و سلب را مقدّم بر حیثیت کردید و چون مقدّم بر حیثیت کردید در اینجا جمیع سلوب را آمدید از ماهیت سلب کردید درحالتىکه خود ماهیت را اطلاقى فرض کردید. اگر ماهیت را اطلاقى فرض مىکنید دیگر حیثیت را باید مقدّم بر سلب کنید. اگر ماهیت را ماهیت مجرده فرض مىکنید، سلب را باید مقدّم بر حیثیت کنید. از آنطرف آمدید سلب را مقدّم بر حیثیت کردید، ماهیت را هم اطلاق گرفتید، خب اختلاف از اینجا نشأت مىگیرد.
إزالةُ ریبٍ:
و حیثُ یُنکشَفُ لک مِن ذی قِبَلٍ فی مباحثِ الماهیةِ فائدةُ تقدیمِ السلبِ علىٰ «مِن حیث هی هی» فی قولِنا: الماهیةُ لیست من حیث هی إلا هی حتى تعودَ الحیثیةُ جزءًا مِن المحمولِ و یکونَ السلبُ واردًا على الثبوتِ مِن تلکِ الحیثیةِ لا أن یؤخِّرَ حتى یصیرَ تتمةً للموضوعِ و قیدًا له إذ لو فُعِلَ هکذا لربما یکذِبُ الحکمُ مطلقًا کما إذا کان مدخولُ السلبِ ممّا لا یجوزُ أن یکونَ الموضوعُ مجردًا عنه فی نفسِ الأمرِ بوجهٍ أصلاً فیَسهُلُ علیک دفاعُ شکٍ استصعَبَ حلَّه کثیرٌ مِن الأذکیاءِ و هو أنّه لمّا صَحَّ سلبُ کلِّ ما لیس مِن ذاتیاتِ الماهیاتِ إذا أُخِذَت مِن حیث هی هی فکذلک یَصِحُّ سلبُ ذلک السلبِ مِن تلک الحیثیةِ.
«[برطرف کردن یک شک:] از آنجایى که قبلاً براى شما در مباحث ماهیت فایدۀ تقدیم سلب بر ”من حیث هی هی“ روشن شد در گفتۀ ما که مىگوییم: ماهیت من حیث هى نیست مگر خودش، (یعنى ماهیت هیچ وصفى ندارد و هیچ ذاتیای ندارد مگر همان ذاتی خودش که باب ایساغوجى است) تا اینکه حیثیت جزئی از محمول بشود و سلب، تمام قیودى که منافات با من حیث هى دارند آن اوصاف را از ماهیت سلب کند، نهاینکه سلب از حیثیت مؤخر بشود تا اینکه این حیثیت، تتمۀ براى موضوع بشود و قید براى موضوع بشود (اینطور بشود: ماهیتى که من حیث هى است، یعنى ماهیتى که تنها است.) زیرا اگر اینطور بشود گاهىاوقات ممکن است حکم کاذب باشد، (چون این ماهیتى که معرّی است اگر قرار باشد همۀ سلوب را از او سلب کنیم، امکان را دیگر چرا مىتوانیم از او سلب کنیم؟! سلب امکان کاذب است همانطورى که سلب ضرورت و [امتناع کاذب است،] چون در عالم واقع إما ممکنٌ و إما ضرورىٌ [و إما ممتنعٌ]) در چه صورت قضیه کاذب است؟ در آنجایى که مدخول سلب از آن موردى است که موضوع ما در قضیه نمىتواند مجرد از او باشد در نفس الامر، (مثل همین مواد ثلاث. بالاخره ماهیت در عالم واقع إمّا ممکنٌ و إما واجبٌ و إما ممتنعٌ.) خب وقتى که این مطلب روشن شد پس آسان مىشود دفاع شکى که مشکل شمردهاند حلّش را بسیارى از آقایان. و اشکال این است که از آنجایى که صحیح است سلب هر وصفى که و سلب هر قیدى که از ذاتیات ماهیات نیست در صورتى که ماهیت را من حیث هى هى لحاظ کنیم و حاقّ ذات ماهیت را درنظر بگیریم. همینطور صحیح است سلب همین سلب از این حیثیت و به جهت همین حیثیت.»
یعنى همانطور که ضرورت را ما از ماهیت سلب مىکنیم، سلبِ سلب که امکان است آن را بر این ماهیت حمل میکنیم و مىگوییم: هم ضرورت از ماهیت مسلوب است و هم امکان که سلب ضرورت است آن هم از ماهیت مسلوب است. چون همۀ سلوب بر ماهیت صادق است؛ هم ماهیت ما ضرورت ندارد و هم ماهیت ما امکان ندارد. نه ضرورت داخل در ذات ماهیت است و نه امکان که سلب این ضرورت است داخل در ذات این ماهیت است.
و کما أنّ الإنسانَ المأخوذَ مِن حیث ماهیتِه و طبیعتِه تَسلُبُ عنه الکتابةُ مِن تلک الحیثیةِ کذلک تَسلُبُ عنه سلبُ الکتابةِ أیضًا لکونِهما جمیعًا مِن العوارضِ التی هی غیرُ الذاتِ و الذاتیِ له.
«و همانطور انسانى که اخذ مىشود از حیث ماهیت و طبیعتش، این انسانی را که به این نحو ما مدنظر قرار مىدهیم، از همین انسانِ مأخوذ من حیث ماهیت، کتابت از او سلب مىشود چون ”الانسان من حیث هو انسانٌ لیس بکاتبٍ“. همینطور سلبِ کتابت هم سلب مىشود. (نه کتابت عارض بر انسان است و نه سلبِ کتابت عارض بر انسان است هر دوى اینها از انسان سلب مىشود.) چون هم کتابت و هم سلب کتابت هر دو از عوارضى است که این عوارض به ذات انسان ربطى ندارد بلکه اینها از عوارض وجود است، از عوارض خارجى است.»
اما به حاقّ انسان و به حاقّ ذات انسان وقتى نظر بیندازیم متوجه مىشویم که نه ماهیت انسان کاتب است و نه ماهیت انسان لا کاتب است، هر دوى اینها از ذاتش سلب مىشود. و این ارتفاع نقیضین نیست چون همانطور که عرض کردم بحث ارتفاع نقیضین در مرتبه نیست، یعنى بهاصطلاح فلاسفه در مرتبۀ ماهیت مسئله ارتفاع نقیضین نیست بلکه در مرتبۀ وجود است. و در این مرتبه ارتفاع نقیضین اشکالى ندارد. یعنى درواقع در آنجا اصلاً [نقیضینی نیست،] چون محل واحد و حیثیت واحد مىخواهد و آن ملازم با وجود است.
فنقول: کلُّ ماهیةٍ إمکانیةٍ کما صَحَّ سلبُ ضرورةِ الطرفین عنه من حیث هی فکذلک یَصِحُّ سلبُ سلبِ ضرورةِ الطرفینِ مِن تلک الحیثیةِ فإذن الإنسانُ مِن حیث هو هو کما أنّه لیس بواجبٍ و لا ممتنعٍ بحسبِ ذاتِه فکذلک هو مِن تلک الحیثیةِ لیس بممکنٍ بالذاتِ و قد مَرَّ أنّ لا شیءَ مِن الأشیاءِ بأیّ وجهٍ أُخِذَ خالٍ عن الوجوبِ و الامتناعِ و الإمکانِ الذاتیاتِ و أنّ الممکنَ فی مرتبةِ ذاتِه ممکنٌ بالذاتِ لا ینفَکُّ عنه الإمکانُ الذاتی فی تلک المرتبةِ.
«اینطور جواب مىدهیم: هر ماهیت امکانیهاى مثل زید، همانطور که سلب ضرورت وجود و عدم از او صحیح است من حیث هى، و صحیح است که سلب بشود، همینطور صحیح است سلب کنیم سلب ضرورت طرفین را از این حیثیت. یعنى از حیث ذاتش بدون توجه به وجود خارجى، از حیث ذاتش ما سلبِ سلب ضرورت مىکنیم. یعنى سلب امکان از او کنیم. پس انسان خودش همانطور که واجب نیست و ممتنع نیست برحسب ذاتش، از این حیثیت ذاتش ممکن نیست (چون ذات او با امکان دوتا است. ذات او عبارت است از حیوانیت و ناطقیت، و امکان هیچ ارتباطى به حیوانیت و ناطقیت ندارد.) و گذشت که هیچ شیئی از اشیاء به هر نحوى که اخذ بشود، چه بهلحاظ وجود و چه بهشرط خارجى یا تنهایى، این خالى نیست از وجوب و امتناع و و امکان ذاتى. (یعنى از یک طرف ما او را داریم و از یک طرف این را داریم. از یک طرف در ذات، ضرورت و امکان و امتناع راه ندارد و از یک طرف بالنسبه به لحاظ وجود خارجى إما ممکنٌ إما واجبٌ و إما ممتنعٌ.) ممکن در مرتبۀ ذاتش ممکن بالذات است، امکان ذاتى از او در این مرتبه منفک نمىشود.»
هر ماهیت ممکنهاى را شما تصور بکنید، این همراه و مصاحب با امکان ذاتى است. منبابمثال ماهیت زید مصاحب با امکان [ذاتی است]. خب بین این دو را چطور جمع کنیم؟! از یک طرف در حاقّ ذات امکان راه ندارد و از یک طرف امکان ملازم با ماهیت است. این همان است که خیلى روشن و خیلى سهل بیان مىشود که در جایى که ما ماهیت را من حیث هى هى مدنظر قرار بدهیم، در آنجا الماهیة من حیث هى لیست الا هى، یعنى فقط ذات و ذاتیات او هست، یعنى ذاتیات باب ایساغوجى است، یعنى جنس و فصلش است. و وقتى ماهیت را مطلق در نظر بگیریم دراینصورت همیشه مقارن با امتناع، مقارن با ضرورت یا مقارن با امکان خواهد بود. واجب الوجود مقارن با واجب است و ماهیات امکانى هم لا ینفکِّ از امکان است.)
و ذلک لأنّ الماهیةَ و إن لم یصدُق علیها مِن جهةِ ذاتِها شیءٌ مِن العرضیاتِ اللاحقةِ بأن یکونَ جهةُ العروضِ هی الماهیةُ مِن حیث هی لکن یصدُقُ على الماهیةِ المأخوذةِ مِن حیث هی کثیرٌ مِن العرضیاتِ و هی التی لا تَخلو الماهیةُ عنها فی نفسِ الأمرِ على نحوٍ لا یکونُ جهةُ العروضِ هی الماهیةُ مِن حیث هی.
«چرا جدا نمىشود از این ماهیت، امکان ذاتى؟ بهخاطر اینکه اگرچه صادق نیست بر ماهیت از جهت ذاتش، یعنى اگرچه از جهت ذات و حاقّ ذات صادق نیست بر او شیئی از عرضیات، [یعنی] هیچ وصفى و هیچ عارضى از عرضیاتى که ملحق مىشوند به او، مثل امکان و ضرورت، به اینکه جهت عروض اگر ماهیت من حیث هى باشد (اگر جهت عروض بهلحاظ وجود باشد، بله، امکان و ضرورت حمل مىشوند. اما اگر جهت عروض فقط نفس ماهیت باشد، نهخیر، امکان بر ماهیت حمل نمىشود. اگر جهت عروض خود ماهیت من حیث هى باشد این صدق نمىکند.) لکن بر ماهیت مأخوذه من حیث هى، یعنى معرّی و خالى، کثیرى از عرضیات صدق مىکند منتها به لحاظ وجود. این ماهیت همان ماهیتى است که ما مىگوییم و بحث مىکنیم که خالى نیست از ماهیت در نفس الامر بر یک نحوى که جهت عروض ماهیت من حیث هى نیست.»
جهت عروض همان لحاظ وجود است. یعنى وقتى که شما ماهیت را بهلحاظ وجود تصور مىکنید إما ممکنٌ و إما واجبٌ و إما ممتنعٌ. اما اگر ماهیت را بهلحاظ نفس خود ماهیت مدنظر قرار بدهید نه بهلحاظ وجود خارجى، منبابمثال خود تصور زید، وقتى که شما زید را تصور مىکنید امکانش را که تصور نمىکنید. منبابمثال شما وقتى که راجع به فلان رفیقتان فکر مىکنید که چه رفیق خوبى است و این رفیقى است که به من محبت مىکند و این رفیقى است که من را مساعدت مىکند آیا هیچوقت در اینها امکان ذاتى را هم درنظر مىگیرید که این رفیقى است که امکان ذاتى دارد؟! درنظر نمىآورید! پس معلوم مىشود که تصور این ماهیت ملازم با امکان نیست، این امکان یک مسئلۀ دیگرى است. این ماهیت [به نحوی است که] دیگر چه عرض کنم!!
فالعوارضُ التی لا تنفَکُّ الماهیةُ عنها أبدًا یمتنِعُ صدقُ سلوبِها علیها بخلافِ العوارضِ التی تلحَقُها بشرطِ الوجودِ فإنّها حیثُ تَخلو الماهیةُ عنها فی مرتبتِها التی لها متقدمةٌ علَى الأوصافِ الوجودیةِ یصدُقُ سلوبُها على الماهیةِ إذا أُخِذَت تحصیلیةً لا عدولیةً لکن الإمکانَ لیس مِن هذا القبیلِ إذ هی مِن المراتبِ السابقةِ علَى الوجودِ فسلبُه لم یصدُق على الماهیةِ أصلاً.1
«پس عوارضى که هیچوقت ماهیت منفک از آنها نیست، این ماهیتهاى لابشرط در این موقع ممتنع است که سلوبش بر آن صدق بکند که سلب امکان و... باشد، بهخلاف عوارضى که بهشرط وجود ملحق مىشود مثل کتابت و مشى و تحیز و امثالذلک. از آنجایى که خالى است ماهیت از این عوارض در مرتبۀ خودش، (ماهیت در مرتبۀ خودش لیس بکاتبٍ، لیس بشاعرٍ، لیس بماشٍ، لیس بمتحرکٍ؛ چون این عوارض، عوارض بهشرط وجود است نه عوارض بهشرط نفس ماهیت) آن مرتبهاى که آن مرتبه تقدم دارد بر اوصاف وجودیه و قبل از وجود آن مرتبه وجود دارد، این عوارض بهشرط وجود، سلوبش بر ماهیت صدق مىکند وقتى که شما این سلب را سلب تحصیلى بگیرد. اما اگر سلب عدولى بگیرید باز دراینصورت اشکال پیدا مىشود، (چون اگر کاتب معدوله باشد معنایش این است که لا کاتب در ماهیت صدق مىکند، ولى بهعنوان سلب تحصیلى که فقط نفى اطلاقى است، نفى مطلق است، در آنجا این جنبۀ ثبوتى ندارد، چون حتى سلب ثبوتى و قضیۀ معدوله موجب ثبوت یک وصف بر موضوع است ولو آن ثبوتش ثبوت سلبى باشد؛ بالاخره ثبوتى در اینجا درکار هست.) ولی امکان از قبیل عوارض بهشرط وجود نیست زیرا ماهیت، از مراتب سابقۀ بر وجود است. پس سلب امکان بر ماهیت صادق نیست، (چون ماهیت قبل الوجود ممکنٌ. پس وقتى که الماهیة قبل الوجود ممکنٌ)، صدق نمیکند سلب امکان بر ماهیت بهلحاظ وجود.»
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد