198

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود

بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

13766
مشاهده متن

پدیدآور آیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير


توضیحات

اصالت ماهیت و اعتباریت وجود محور اصلی این جلسه است. آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی ابتدا دیدگاه قائلان به اصالت ماهیت را توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد که آنان وجود را صرفاً مفهومی انتزاعی و حاصل نسبت‌دادن ماهیت به جاعل می‌دانند. سپس با تبیین معنای جعل و نسبت آن با ماهیات، به بررسی پیامدهای این مبنا می‌پردازد. در ادامه، مسئله سنخیت علت و معلول مطرح می‌شود و اشکال عدم ارتباط حقیقی میان مخلوقات و وجود حق تعالی بر اساس اصالت ماهیت بررسی می‌گردد. بخش مهم دیگر بحث به محال‌بودن پیدایش امر متأصل از عدم اختصاص دارد و استاد می‌کوشد نشان دهد که تحقق ماهیت از عدم، با مبانی عقلی سازگار نیست. همچنین از مسئله علم به وقایع آینده و اخبار غیبی برای تأکید بر بطلان عدم محض و ضرورت نوعی تحقق وجودی بهره می‌گیرد. حاصل بحث روشن‌شدن برخی از مهم‌ترین اشکالات فلسفی وارد بر نظریه اصالت ماهیت است.

/7
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

1
  • درس یکصد و نود و هشتم

  • اشکالات به قائلین به اصالة الماهیت (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  • بحثٌ و تنقیحٌ:

  • و ممّا تزَلزَلَ به هذه القاعدةُ أمورٌ:

  • منها: کونُ الواجبِ عند القائلین بصحّتِها و استحکامِها وجودًا صرفًا

  • و وجوبًا بحتًا قائمًا بذاتِه واجبًا بنفسِه فضلاً عن کونِه فی الأعیانِ.1

  • اشکالات و توالی فاسده‌های قول به اصالت ماهیت و اعتباریت وجود

  • راجع به انتزاعیت مفاهیم از مابإزاى خارجى، مسئله‌اى دیروز عرض شد و بر این اساس مشکلى به‌وجود مى‌آید. همان‌طور که عرض کردم در مباحث و تقریرات شیخ اشراق و همین‌طور سایر حکمائى که قائل به اصالت ماهیت هستند، مشکل این است که در جمع بین این دو قضیه دچار تناقض مى‌شوند. مسئلۀ اول اینکه ماهیات را اصیل مى‌دانند و وجود را اعتبارى مى‌دانند و یک مفهومی مى‌دانند که به‌عنوان عرض لاحق [می‌باشد.] یعنى یک مفهوم انتزاعى که مابإزاى نفسىِ خارج ندارد بلکه عبارت از یک مفهوم انتزاعى است، و در خارج آنچه که هست فقط ماهیات هستند، مثل اعتباریاتى که عقل آنها را اعتبار مى‌کند و انتزاع مى‌کند، بدون اینکه مابإزای خارجى داشته باشد مانند ریاست، اجتماع و امثال‌ذلک و یا مانند امکان. امکان یک امر اعتبارى است که مابإزاى خارجى ندارد. اگر در خارج امرى محقق باشد، آن امر عبارت از وجود ماهیات است. اما امکان، سواء و وراء این ماهیاتى که موجود هستند، تعین خارجى و تشخص خارجى ندارد. این یک امر انتزاعى است که عقل در تأمل عقلى، وقتى نظر به ماهیات مى‌کند من حیث هى هى، به‌لحاظ وجود خارجى، إما یحمِلُ علیه الإمکان أو الوجوب أو الإمتناع. وجود هم بنا بر مسلک اصالة الوجود همین معنی را دارد. یعنى اگر ما هم وجود را بر این ماهیات اطلاق نمى‌کردیم، اشکالى به‌وجود نمى‌آید. منتها از باب ضیق خناق است که مى‌گوییم: ماهیت موجوده، مى‌توانستیم بگوییم: ماهیت متقرره، مى‌توانیم بگوییم: ماهیت متحصّله، مى‌توانیم بگوییم: ماهیت متحققه. اصلاً چرا بگوییم: ماهیت موجوده تا اینکه به این‌ اشکالات بربخوریم که آیا عرض است یا اینکه نه، وجود، خودش اصل و حقیقة الشیء است و ماهیت عرضِ بر او است؟! چرا به این مسائل باید بربخوریم؟! از اول مى‌گوییم: ماهیةٌ متقررةٌ. اصلاً اسم وجود را هم نمى‌آوریم تا اینکه کسى بترسد، نه، هیچ! اصلاً تلفظ به وجود هم نمى‌کنیم. چون گاهى‌اوقات مى‌شود که بعضى‌ها از اسامى وحشت مى‌کنند اما از خود آن شیء آن‌قدر خیلى ترسناک و مخوف نیستند.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 173.

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

2
  • تلمیذ: این معانى همه‌اش یکى است.‌

  • استاد: مى‌دانم، آخر من منظورم این است که مى‌خواهم آن اعتباریتِ وجود را کاملاً بیان کنم و کاملاً جا بیندازم که قائلین به اصالت ماهیت اصلاً براى وجود اعتبارى قائل نیستند، و صرف تعلق ماهیت به جاعل را اسم وجود مى‌گذارند. فقط این است. حالا بنابراین چه شما بگویید: ماهیت موجوده یا اصلاً بگویید: ماهیت معدومه، دیگر فرقى نمى‌کند.

  • تلمیذ: ماهیت که وجود نداشته باشد دیگر کارایى ندارد.

  • استاد: خب شما این امر را مى‌فرمایید، اینها که نمى‌فرمایند. نه‌خیر، اینها مى‌فرمایند که هرچه هست فقط ماهیت است. فقط تعلق جاعل به ماهیات موجب تحقق آنها و تکوّن آنها شده، فقط همین است و هیچ مسئلۀ دیگرى در اینجا به‌وجود نیامده است.

  • من‌باب‌مثال اگر یک کارخانه و معملى را شما درنظر بگیرید، این معمل، این جهاز، این دستگاه، این آب را به ثلج تبدیل مى‌کند، کارخانۀ یخ سازى. این آب از بیرون به‌وسیلۀ انابیب در این کارخانه‌ می آید، و وقتى که وارد این معمل مى‌شود تبدیل به ثلج مى‌شود و بعد، از آن طرف در قالب‌هاى یک مترى و... به بازار مى‌رود. حالا این کارخانه از چه چیز درست شده؟ از آهن و حدید و سیم و کابل و کهربا، و آن نیروى محرکه‌اش هم کهربا است و از این چیزها درست شده است. کارخانه دیگر سیم است و آهن است و چدن است. این اجزاى این کارخانه است. آن وسیله و آن امرى که وارد این کارخانه مى‌شود و بعد از آن طرف تبدیل به ثلج مى‌شود عبارت است از ماء؛ آن مائى که در أنهار است، آن مائی که در بحار است و... . این آب مى‌آید و اصلاً جنسش جزو جنس کارخانه و معمل نیست. این ماء است و آن هم حدید است، ارتباطى ندارند، غیر مرتبط با هم هستند. وارد در اینجا مى‌شود و تبدیل به یخ مى‌شود و بیرون مى‌آید. چه کسی این را تبدیل به یخ و ثلج کرد؟ کارخانه! این معمل، این ماء را به ثلج تبدیل می‌کند و بعد هم از آن طرف خارج می‌کند. چه ارتباطی بین این ثلج و این کارخانه هست؟! هیچ! آن فقط کارش این است که بیاید. هنر و عُرضه‌اش این است که آبى که در بیرون هست، این آب را در قالب‌هاى مشخص به ثلج تبدیل مى‌کند و بیرون مى‌دهد. نه کارخانه ماء است و نه انابیب ماء هستند و نه سیم‌هاى برق و کهربا هیچ کدام ماء نیستند. هیچ کدام از اینها ارتباطى ندارند، این فقط کارى که مى‌کند یک تغییرى به‌وجود مى‌آورد، یک تغییر عرضى در این ماء به‌وجود مى‌آورد. این جنس مستخرج هیچ ارتباطى با اجزاء و مواد این معمل ندارد.

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

3
  • قائلین به اصالة الماهیة هم همین‌طور قائل‌اند. یعنى مى‌گویند: مخلوقات هیچ نحوۀ ارتباطى و علقه و سنخیتى با وجود معلول و با وجود بارى ندارند. فرض کنید که مخلوقات مثل ماء هستند، بارى تعالى مثل معمل است، آن مِن حدید است و این مِن ماء است. فقط کارى که خدا در اینجا مى‌کند این است که با این اسماء و صفات خودش این ماهیت را متقرر مى‌کند. «متقرر می‌کند» یعنى به‌نحوى که قابل رؤیت است، قابل لمس است، قابل براى ثقل است، قابل براى تحیز است، قابل براى تأین است. اینها همه خصوصیاتى هستند که بر ماهیتى مى‌آید که آن ماهیت، ید جعل بر او تعلق گرفته است. چون ماهیات قبل از اینکه ید جعل بر او تعلق بگیرد، در عالم ذهن و در وعاء ذهن غیرمحقق بود. شما در ذهن خودتان هزارتا مى‌توانید تصور کنید. من‌باب‌مثال این خانمى که در اینجا نشسته و این آقایی هم که در اینجا هست، شما هزار گونه مى‌توانید تصور کنید که مثلاً بچه‌اى که از اینخا به‌دنیا مى‌آید پسر باشد، بچه‌اى که از اینها به‌دنیا مى‌آید دختر باشد، بچه‌اى که از اینها به‌دنیا مى‌آید خنثى باشد، دو قلو باشد، سه قلو باشد، ده قلو باشد، شش انگشتى باشد، دو انگشتى باشد. همه جور شما مى‌توانید براى این بچه‌اى که می‌آید تصور بکنید ولى هنوز ید جعل بر این بچه تعلق نگرفته است. در عالم تصور و در عالم ذهن، ماهیات مختلفه‌اى را شما الان تصور کرده‌اید. اگر تصور نمى‌کردید که استخاره نمى‌کردید، تفأل نمى‌زدید که ببینید چه چیزی درمى‌آید. بعضى‌ها به حافظ و... تفأل مى‌زنند که ببینند چه چیز در می‌آید. یکى تفأل زده بود ـ اتفاقاً من هم او را مى‌شناسم ـ و این شعر آمده بود:

  • این تصورات مختلفى که در اینجا مى‌آید، این تصورات به‌خاطر این است که هنوز ید جعل به او تعلق نگرفته است، وقتى که این بچه به‌دنیا آمد و صداى ونگ ونگش را شما شنیدید آن‌وقت متوجه مى‌شوید که حالا ید جعل به او تعلق گرفته است. نگاه مى‌کنید مى‌بینید یا آقازاده پسر است و یا اینکه دختر است، ﴿يَهَبُ لِمَن يَشَآءُ إِنَٰثٗا وَ يَهَبُ لِمَن يَشَآءُ ٱلذُّكُورَ﴾.1 این ید جعل کى تعلق گرفته است؟ کى ماهیت در اینجا متقرر شده؟ [زمانی که] ید جعل [تعلق بگیرد] پس وجود در اینجا کاره‌اى نیست، هیچ! وجود کاره‌اى نیست! این ماهیت با وجود باری‌تعالى اصلاً سنخیت ندارد، هیچ سنخیت ندارد، هیچ ارتباطى ندارد، بینهما بونٌ بعیدٌ ما بین المشرق و المغرب. فقط کارى که خدا در اینجا کرده اینکه آمده آن ماهیت را از ذهن شما لباس خارج بر او پوشانده است. اسمش را وجود نگذاریدها، خراب می‌کنید! نه، موجود نشده بلکه فقط لباس خارج به او پوشانده شده است. اسم را عوض مى‌کنیم. حالا وقتى که آن ماهیت را درقبال خود مى‌بینیم، آن‌وقت یک انتزاع وجود از او مى‌کنیم مى‌گوییم: ماهیت موجوده. اما درواقع وجود را هم اصلاً نگفتید نگفتید، هیچ اشکالى ندارد. این مسلک قائلین به اصالة الماهیة است. یعنى از این دیگر راحت‌تر و آسان‌تر نمى‌توانم من بگویم که مسلک قائلین به اصالة الماهیة این است. یعنى به هیچ وجه من الوجوه براى وجود حقى در تلبس ماهیت به لباس تعین قائل نیستند ابداً! هیچ! فقط این جناب وجود یک مفهوم انتزاعى است، تا وقتى که در شکم مادر بود، شما نمى‌گفتید که ماهیت موجوده، حالا که به‌دنیا آمده مى‌گویید: پسر موجود یا دختر موجوده. این را بعد شما مى‌گویید، نه‌اینکه قبلاً بوده یا اینکه الان بر این وجود، یک امر حقیقتى مترتب شده است.

    1. . سوره شوریٰ (42) آیه 49.

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

4
  • اشکال عدم سنخیت علت و معلول بنا بر قول به اصالت ماهیت

  • روى‌این‌حساب مسائل و توالی فاسده خیلى پیش مى‌آید. یک مسئله، مسئلۀ سنخیت بین علت و معلول است که در اینجا سنخیتى وجود ندارد. ماهیت هیچ ارتباطى با وجود ندارد که حالا خدا ماهیت را موجود کند. مگر حالا چون خدا هست مى‌تواند هر چیزی درست کند و موجود کند؟! آیا خدا شریک البارى را مى‌تواند موجود کند؟! مى‌گوییم: خدا است دیگر! خدایى که نتواند شریک البارى را درست کند به‌درد نمى‌خورد و اصلاً فایده ندارد! آیا خدا مى‌تواند جمع متناقضین را درست کند؟! نه‌خیر، خدا که هیچ، بالاتر از خدا هم نمى‌تواند!! از خدا اگر بالاترى هم فرض مى‌کردیم جمع بین متناقضین را نمى‌توانست درست بکند! این خدا شریک البارى را نمى‌تواند موجود کند، شریک البارى از تحت قدرت خدا خارج است و این دلالت بر عجز نمى‌کند بلکه این دلالت بر کمال و استغناى او مى‌کند. هیچ غیرى را نمى‌پذیرد. این مسئلۀ عدم سنخیت است.

  • اشکال تولد ماهیت از یک امر عدمی بنا بر قول به اصالت ماهیت

  • مسئله دومى که در اینجا مطرح است این است که شما این جعل‌ را هرچه بخواهید تصور بکنید و به هر نحوى بخواهید تصور بکنید بالاخره آیا این جعل به عدم خورده یا نخورده؟ این جعل به عدم خورده، چون جعل به وجود خودش که نخورده است. اگر جعل به وجود او که انیت او است مى‌خورد و همان وجود او متغیر و متبدل به ماهیات جزئیه مى‌شود پس شما قائل به اصالت وجود بودید و مشکلى در اینجا پیدا نمى‌شد. بحث این است که جعل به یک امر عدمى خورده است، آن امر عدمى عبارت است از ماهیت. چون قبل از تعلق جعل، ماهیتى که موجود نبود. بعد از تعلق جعل، ماهیت موجود شده است. این را شما خودتان قائل‌اید. جعل به امر عدمى خورده است. بنابراین از یک امر عدمى، یک ماهیت متأصلى متولد شده و هذا محالٌ. یعنى خداوند متعال با ید قاهرۀ خود، عدم را متبدل به امرى غیر از عدم کرده است و هو محالٌ. عدم عدمٌ، عدم یعنى نبود، عدم یعنی عدم تحقق شیء. از امرى که عدم است چطور ممکن است که یک امر متحقق خارجى در آنجا به‌وجود بیاید؟! مثل اینکه از عدم زید در این غرفه، وجود عمرو متولد بشود؛ هیچ ارتباطى با همدیگر ندارند. عدم عبارت است از نیستى، و این اصلاً حقیقتى ندارد، فقط بحث یک مفهوم ذهنى است که انسان وجود را مقایسه مى‌کند در دو مرتبۀ در دو حالت، اسم یک حالت را وجود مى‌گذارد و اسم یک حالت را عدم مى‌گذارد. من‌باب‌مثال وقتى که شما مى‌گویید: عدم این لیوان، نه اینکه براى این لیوان، یک عدمى وجود خارجى دارد و تصور کردید و عدم لیوان را در مشتتان گرفتید. در مشت من هوا هست، عدم لیوان نیست، در مشت من هوا هست، عدم کتاب نیست. این عدم لیوان را در صورتى مى‌گویید که وجود این لیوان را تصور مى‌کنید نسبت به دو موقعیت که الان این لیوان در جلوى شما هست. حالا من لیوان را به پشت سرم مى‌برم، شما نگاه به این ظرف مى‌کنید مى‌بینید که فى هذه الإناء لیس کوبٌ. وقتى که مى‌گویید: لیس کوبٌ فى هذه الاناء. پس مى‌گویید: فهذا الکوبُ معدومٌ. این معدوم چه چیزی است؟ معدوم شیئى خارجى اصلاً نیست بلکه فقط یک مفهوم و یک تصور ذهنى است. از تصور وجود شیء و تبدل حال او به حالٍ آخر، شما یک اسم عدم را بر این می‌گذارید و می‌گویید: حالا موجودٌ. حالا که من لیوان را از پشت سرم آوردم و در این ظرف گذاشتم گفتم: حالا موجودٌ.

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

5
  • پس عدم اصلاً حقیقتى نیست. و بحث از فلسفه‌اى که بحث از وجود و عدم است، درواقع اصلاً بحث از وجود است. عدم، استطراداً بحث مى‌شود والا عدم فقط یک مفهوم انتزاعى از دو حالت مترادفه و از دو حالت متوارده بر یک ماهیت خارجى هستند. پس تأصل شیء ـ حالا اسمش را وجود نگذاریم ـ از یک امر عدمى هم مستحیل است. این هم اشکال دومى که در اینجا بر ایشان وارد است. البته این مسئله خیلى مهم است. در بحث وجود هم این قضیه مى‌آید که از یک امر عدم نمى‌شود یک امر حقیقى خارجى، تعین و تشخص پیدا بکند.

  • تلمیذ: خب این اشکال براى ما هم هست. ما مى‌گوییم: عدم را وجود می‌دهد.

  • استاد: چه کسی مى‌گوید؟! کى ما یک‌هم‌چنین حرفى را مى‌زنیم؟!

  • تلمیذ: خلق می‌کند.

  • استاد: خلق، تبدّل است. خلق که از عدم به‌وجود آمدن نیست.

  • تلمیذ: تبدل به چه چیزی است؟

  • استاد: تبدل در خود وجود. من‌باب‌مثال الان این دست [من باز می‌شود.] این دست من وجود است.

  • تلمیذ: خب این شکل دوم که عدم بود. وقتى که بسته‌ بود عدم بود.

  • استاد: نه، از عدم نیامد، همین این‌طور [باز] شد.

  • تلمیذ: مى‌دانم، وجودى آمد در عدم و حالت دیگرى به خودش گرفت.‌

  • استاد: از عدم اصلاً نیامد. اصلاً این وجود است. یک‌وقت بدون این دست، یعنى بدون این خصوصیات، این دست من که الان یک انگشتر فیروزه هم در آن هست.

  • تلمیذ: خب آنها هم مى‌گویند که به‌وجود مى‌آید و ماهیت را انتساب به وجود مى‌دهد.

  • استاد: وجود از کجا مى‌آید؟!

  • تلمیذ: خب همان وجود.

  • استاد: کدام وجود؟! وقتى که ماهیت را اصیل بدانند دیگر وجود اینجا چه‌کار مى‌کند؟! ماهیت اصل است! اینها فقط یک وجود قائل‌اند و آن هم وجود اختصاص به بارى تعالى دارد، تمام شد! پس مخلوقات از وجود، سهم و نصیبى ندارند.

  • حالا صحبت ما این ماهیتى است که الان متأصل در خارج است، این را که نمى‌توانیم انکار کنیم! هفتاد کیلو، نود کیلو، صد و پنجاه کیلو وزن دارد. این که هفتاد کیلو در خارج وزن دارد، شما اسم این را چه مى‌گذارید؟ آیا اسم این را موجود مى‌گذارید؟! اینها مى‌گویند: نه، وجود اصیل نیست. آیا اسم این را ماهیت مى‌گذارید؟! ماهیت از کجا آمد؟! ماهیت از عدم آمد. یعنى نفس عدم متبدل به ماهیت شد.

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

6
  • تلمیذ: به‌واسطۀ انتساب است.

  • استاد: آخر عدم مگر مى‌شود به‌واسطۀ انتساب به‌وجود بیاید؟! اصلاً خود عدم، یعنى مفهوم عدم متبدل به مفهوم وجود می‌شود، متبدل به مفهوم ماهیت می‌شود. انتساب کارى را انجام نمى‌دهد. در انتساب من‌باب مثال یک‌وقت شما مى‌بینید که یک حبل در دست گرفته‌اید که یک سر حبل در دستتان است و یک سر حبل هم مثل کش مى‌ماند که به این جسم وصل است. حالا دستتان را که حرکت مى‌دهید، این کش و این فنر این جسم را بالا و پایین مى‌برد. تا وقتى که دست شما حرکت مى‌کند، این جسم هم حرکت مى‌کند. حالا اگر دست حرکت نکرد، این دیگر حرکت نمى‌کند. یا دست حرکت کرد و فنر دیگر وجود ندارد، [باز] جسم حرکت نمى‌کند. در وجود بارى که ما آن وجود را بحت و صرف مى‌گیریم و اسم «کان الله و لم یکن معه شىء» مى‌گذاریم، پس انگار یک حجابى دور این وجود بارى گرفته‌ایم و پوشانده‌ایم و این وجود بارى را در یک مرتبه قرار داده‌ایم. سواى وجود بارى همه عدم است؛ عدم مطلق. این انتساب چیست و این انتساب، ماهیتش چیست که بدون اینکه از این وجود بارى چیزى کم بشود یک امرى در خارج متحقق بشود؟! این محال است. انتساب بالاخره چیزى هست. انتساب چه چیز به چه چیزى موجب تحقق امر خارجى مى‌شود؟ خب اصلاً چیزى در خارج نداریم تا اینکه انتساب به او محقق بشود، عدم محض است! عدم محض که اصلاً قابل براى انتساب نیست. هیچ، عدم صرف!

  • لذا از همین مسئله من در بحث ثابتات اگر نظرتان باشد همین مطلب را بیان کردم. یک برهانى که در اینجا مى‌آید، در آنجا هم به‌درد مى‌خورد. یک چند روز پیش هم عرض شد. در باب ثابتات وقتى یک شخصى در خواب می‌بیند و یا وقتى که کشفى براى او حاصل مى‌شود یا این نقیباتى و چیزهایى که از ائمه علیهم‌السلام و یا پیغمبران و اولیاء و... می‌شنویم در‌حالى‌که هنوز آنها وجود خارجى ندارد. وجود خارجى نداشتن یعنى عدم بر آنها حاکم است. چطور ممکن است یک شخصى بر امر عدمى اطلاع پیدا بکند؟! این چیزى که معدوم است، نیست! از نیست که شما نمى‌توانید وقایع ده سال دیگر را انتزاع کنید! نیست نیست! عدم، عدم! پس باید یک چیزى باشد. حالا شما اسم آن چیز را عکس و صورت مى‌گذارید بگذارید، علت برزخى و مثالى مى‌گذارید بگذارید، در بالاتر حتى تعلق ربطى و ملکوتى مى‌گذارید، هرچه مى‌خواهید بگذارید، باید یک امرى وجود داشته باشد، والا خدا هم نمى‌تواند، خدا هم نمى‌تواند بگوید! پیغمبرش هم نمى‌تواند بگوید! پیغمبر بیاید از عدم چه چیزی انتزاع بکند؟! وقتى که هیچ چیز در خارج نیست، حتى یک صورت هم در خارج نیست، پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم چطور مى‌گوید: «دیدم که حسینم را در کربلا دارند شهید مى‌کنند»؟! از کجا پیغمبر این حرف را زد؟! هنوز امام حسین سه سالش است! اصلاً تازه از مادر به‌دنیا آمده، اصلاً هیچ خبرى نیست! باید پنجاه و هفت سال دیگر طول بکشد تا اینکه او بزرگ بشود و یزیدى بیاید معاویه‌اى برود و... . پیغمبر همین‌که این امام حسین را دید شروع به گریه کرد، گفتند که چرا گریه می‌کنید؟! گفت: مى‌بینیم این قضایا را که اتفاق می‌افتد.1 اینکه می‌فرمایند: مى‌بینیم، چرا مى‌بینید؟ این که هنوز وجود خارجى ندارد؟! بالاخره یک چیزى باید باشد که ببیند، به عدم که نمى‌شود نگاه کرد. من‌باب‌مثال الان در این اطاق، عدم حاکم است. آیا شما از این عدمى که سواى این وجودهایى که در این اتاق هستند، عدم زید را تصور می‌کنید؟! چرا من نتوانستم تصور کنم و شما تصور کردید؟! آیا عدم عمرو را از این بیرون مى‌آورید و مى‌گویید که این عدم اطاق حکایت مى‌کند که عمرو در آن نیست؟! نه‌خیر، یک‌هم‌چنین حکایتى هم نمى‌کنم. مگر روى دیوار نوشته شده باشد که عمرو در این اطاق نیست، زید در این اطاق نیست، فلان کس در این اطاق نیست، فلان چیز در این اطاق نیست. از عدم که شما نمى‌توانید ماهیت‌ انتزاع کنید؛ حالا چه برسد که ماهیت اصیل را هم انتزاع بکنید! این دیگر خیلى عالى شد! شما تصور مفهومی از ماهیات را از عدم نمى‌توانید انتزاع بکنید، آیا حالا مى‌خواهید یک ماهیتِ متأصلۀ خارجى را در آنجا انتزاع بکنید؟! بنده هم با این عدم الان انتساب پیدا کردم، عقلم را به‌کار انداختم، ذهنم را به‌کار انداختم، تا قیامت بنده بخواهم فکر کنم، از یک امر عدمى که نمی‌توانم ماهیات متصورۀ از مفاهیم را انتزاع کنم. پس اینکه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم دارد خبر مى‌دهد یا اینکه امام حسین علیه‌السلام مى‌گوید: «کأنّی‌ بأوصالی‌ یَتَقَطّعُها عَسَلانُ الفَلَواتِ بینَ النّواویسِ و کربلاءَ»2 و امثال‌ذلک این چیزى را که الان حضرت مى‌بیند آیا تخیل‌ است؟! امام حسین، قسم حضرت عباس را هم روی آن می‌خورد که این انجام خواهد شد!! نزد عرب‌ها حساب حضرت ابالفضل از امام حسین علیهماالسلام [قوی‌تر] است!

    1. عیون أخبار الرضا علیه‌السلام، ج 2، ص 26. ناسخ التواریخ، ج 1، ص 181: «ذکر إخبار اللّه نبیه صلّى اللّه علیه و آله بشهادة الحسن و الحسین علیهماالسّلام»
    2. بحار الأنوار، ج ‌44، ص 367.

اشکالات اصالت ماهیت و اثبات اصالت وجود - بررسی سنخیت علت و معلول و مسئله جعل

7
  • تلمیذ: به توسط لوازم می‌توان پی برد؛ مثلاً یک معلم به حضرت عباس قسم می‌خورد که فلانی قبول می‌شود.

  • استاد: این تخیل و تخمین است. اما آن یعنی ببیند و مشاهده کند. اینکه قسم به حضرت عباس می‌خورد که قبول می‌شود، شاید فردا افتاد و مرد، چه می‌گویید؟! آیا به مردنش هم اطلاع دارد؟! نه، مشاهده کند و بگوید که من دارم می‌بینم، الان أریٰ! بگوید: «کأنّی أری أنت تجود بنفسه1 می‌گوید: دارم می‌بینم، تخیل نیست! یا من‌باب‌مثال پیغمبر داشتند خطبه می‌خواندند، امیرالمؤمنین علیه‌السلام عرضه داشتند: «ما أفضَلُ‌ الأعمالِ‌ فی‌ هذا الشّهرِ؟» حضرت فرموند: «الوَرَعُ عن مَحارِمِ اللهِ عزّوجَل» بعد حضرت فرمودند: «کأنّی بک و أنتَ تُصَلّی لرَبّک و قدِ انبَعَثَ أشقَى الأوّلینَ و الآخرینَ شَقیقُ‌ عاقِرِ ناقَةِ ثَمودَ فضَرَبَک ضَربَةً علىٰ قَرنِکَ فخَضَبَ منها لِحیَتَکَ»2. «کأنّی بک» یعنی الان أشوف، الان من دارم می‌بینم. من الان دارم محراب مسجد کوفه را می‌بینم! هنوز مسجد کوفه‌ای درست نشده بود، خاک بود، مسطح بود. بعد آمدند و مسجد کوفه را ساختند. آیا این پیغمبر در ذهنش تخیل کرد؟! پس چرا خلاف درنیامد؟! مثل بچه‌ها که انیاب اغوال را تخیل می‌کنند ولی صورت خارجی ندارد. یا اینکه نه، یک واقعیتی را می‌بینند؟! چطور آن رؤیت به یک امر معدوم تعلق می‌گیرد؟! این امکان ندارد! از پیغمبر بالاتر، خدا هم نمی‌تواند [اِخبارش] به امر معدوم تعلق بگیرد!

  • تلمیذ: آیۀ قرآن دارد: ﴿هَلۡ أَتَىٰ عَلَى ٱلۡإِنسَٰنِ حِينٞ مِّنَ ٱلدَّهۡرِ لَمۡ يَكُن شَيۡ‍ٔٗا مَّذۡكُورًا﴾3 نگفته: «شیئًا» بلکه گفته: ﴿شَيۡ‍ٔٗا مَّذۡكُورًا﴾.

  • استاد﴿شَيۡ‍ٔٗا مَّذۡكُورًا﴾ یعنی در عالم ذُکر، یعنی لابد در عالم شهادت منظور ایشان است. علی‌أیّ‌حال این مطلب از مسلمات است، یعنی شک و شبهه‌ای در این نیست که بطلانی که در اینجا لازم می‌آید این است.

  • اللهم صلّ علی محمد و آل محمد

    1. المزار الکبیر، ص 134:
      «روى أبوبصیرٍ عن أبی‌عبدِاللهِ علیه‌السّلام قال: قال لی: ”یا أبامحمد کأنّی‌ أرَى‌ نُزولَ‌ القائِمِ علیه‌السّلام فی مسجدِ السّهلَةِ بأهلهِ و عیالِه“.»
    2. عیون أخبار الرضا علیه‌السلام، ج ‌1، ص 297.
    3. . سوره انسان (76) آیه 1.