پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في أن الإمكان يستحيل أن يكون بالغير
توضیحات
زیادت امکان بر ماهیت در این جلسه از آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی به بررسی دیدگاه قائلان به زائد بودن امکان بر ماهیت اختصاص دارد؛ دیدگاهی که امکان را یک وصف واقعی و دارای تحقق خارجی در کنار ماهیت ممکن میداند، نه صرف یک اعتبار ذهنی. در ادامه، مبنای مرحوم آخوند در تبیین حقیقت امکان بهعنوان حالت لااقتضاء ماهیت نسبت به وجود و عدم بیان میشود و تفاوت آن با نظریه زیادت روشن میگردد. سپس اشکال اصلی وارد بر قول به وجود خارجی امکان و اینکه آیا چنین وصفی در خارج قابل تفکیک از وجود ماهیت است یا نه، مورد تحلیل قرار میگیرد. بحث در نهایت به این جمعبندی میرسد که نسبت دادن هویت مستقل به امکان با مشکل مواجه است و بسیاری از ادله مطرحشده توان اثبات آن را ندارند و نیازمند بازنگریاند.
درس دویست و پنجم
بررسی قول به زیادت امکان بر ماهیت (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم1
إشکالاتٌ و تفصّیاتٌ:
إنّ الذین یقولون إنّ الإمکانَ و نظائرَه کالوجوبِ و الوجودِ و الشیئیةِ و الوحدةِ لها صورةٌ فی الأعیانِ و هویةٌ زائدةٌ على ذاتِ الممکنِ و الواجبِ و الموجودِ و الواحدِ و الشیءِ ربما احتَجّوا علىٰ إثباتِ دعواهم بحججٍ.2
اشکال به قائلین به زیادت امکان بر ماهیت در ظرف خارج
مسائل مختلفى راجع به امکان و اینکه آیا وصف زائد است یا وصف زائدى نیست، و اگر وصف زائد است ظرف اتصافش در خارج است یا در ذهن بیان شد. فعلاً ایشان ادلۀ قائلین به زیادت امکان را بر ماهیت با تحقق خارجى و هویت خارجى این وصف مطرح مىکنند. قبلاً مرحوم آخوند فرمودند: حقیقت امکان عبارت است از تهیأ ماهیت براى تحقق خارجى بهنحو اینکه آن ماهیت لااقتضاء باشد بالنسبه به وجود و عدم؛ یعنى از ناحیۀ خود ماهیت، اقتضاء وجود یا اقتضاء عدم صورت نمىگیرد، چون اگر از ناحیۀ ماهیت اقتضای وجود داشته باشد مىشود واجب الوجود و اگر اقتضای عدم داشته باشد مىشود ممتنع الوجود، بلکه خود ماهیت بالنسبه به وجود خارجى و عدم وجود خارجى سیان است یعنى ساکت است، و این با اقتضاء تساوى باز هم تفاوت مىکند چطور اینکه قبلاً مسئلهاش مطرح شد. اقتضاء تساوى طرفین با لااقتضاء بالنسبه به طرفین دوتا است. در اینجا مرحوم آخوند مىفرمایند که قائلین به زیادت امکان بر ماهیت که این وصف امکان، زائد بر ماهیت است، نه نفس ماهیت است که به عنوان ذات ماهیت باشد و نه ذاتى اوست، یعنی ذاتى باب ایساغوجى، بلکه یک وصفى است مانند کتابت، مانند شعر، مانند محن و حرَف که ممکن است یک ماهیتى در ظرف اتصاف خارجى متصف به این بشود، این ماهیت هم متصف به امکان است در ظرف اتصاف خارجى یا در ظرف اتصاف ذهنى. بعضى از ماهیات چون وجود خارجى ندارند بلکه ظرف اتصاف آنها در ذهن است مانند معقولات کلیهاى که فقط ذهن، ظرف اتصاف براى آنهاست و در خارج ظرف اتصاف ندارند، بعضى از ماهیات ظرف اتصافشان در خارج است مانند جزئیات و مصادیق یا مانند کلى طبیعى که هم ظرف اتصاف آنها در خارج است و هم ظرف اتصافشان ممکن است در ذهن باشد. ولى خود امکان فىحدنفسه اینها مىفرمایند که در خارج اصلاً وجود دارد، یعنى آنچه ما در خارج داریم یک وجود ماهیت است و یک امکانى است که این ماهیت در خارج متصف به آن امکان است منتها ما نمىبینیم، حلالزاده مىبیند. آنچه ما در خارج مىبینیم زید است، امکانش را ما نمىبینیم، اگر یک حلالزادهاى پیدا بشود شاید همراه با این وجود زید، در کنارش یک امکانى که همیشه با زید راه مىرود او را هم تماشا کند. آخر بعضى چیزها اینطورى است دیگر! هر چیزی که مىگویند: این جور نمىشود مىگویند: نه، باید بروى تا برسى! خب حالا کى مىرسیم؟! به ما بالاخره یک وقتى را معین کنید، تاریخ بزنید که ما دلمان خوش باشد! میگویند: نه، باید اینطور باشد! خب اینطور که نمىشود! میگویند: باید دلت را صاف کنى! خب حالا چهطور دلمان را صاف کنیم؟ آن را به ما یاد بده! میگویند: باید توسل کنید! خب توسل کردیم نشد! میگویند: نه، دلت خراب است! خب بگو چهکار کنیم؟! با این کنار ایستادن و گفتن اینکه دلت خراب است کار درست نمىشود، بگو چهکار کنیم تا برویم انجام بدهیم؟! این قضیۀ امکان هم همین است، مىگویند: حلالزاده باید آن را ببیند! مىگوییم: آن که در خارج مىبینیم وجود زید است، خیلى زور بزنیم ماهیتش را هم مىبینیم، برخلاف عرف و عوام که اول ماهیت را مىبینند و بعد وجود را، ما مىگوییم: نه، ما حکیم هستیم، ما فَیلسوف هستیم، ما وجود را مىبینیم، دیگر بالاتر از این که نمىشود. ماهیت را هم مىبینیم که موجود شده، بالاخره امتیاز این وجود از آن وجود با ماهیت است، خب این دوتا را ما میبینیم، حالا به یک زورى ماهیت را هم به وجود چسباندیم و آن هم وجود را برایش حمل کردیم و عارض بر آن کردیم و ایشان را تماشا کردیم، امکان دیگر کجاى قضیه است؟! اینکه زیدى که الآن در خارج ممکن است، یک امکانى هم همراه با او یواشکى وجود دارد. مىگویند: آهان! آن را دیگر حلالزاده مىبیند، هر کسى نمىتواند ببیند! مىگوییم: خب برو آن حلالزاده را پیدا کن و بیاور، ما که اینطور نیستیم! آخرش نتیجه به اینجا مىرسد که میگوید: ما حلالزاده هستیم! خب خیلى خوب است دیگر بحث تمام شد! اگر قرار بر این باشد که همۀ بحثها به اینجا برسد که مىگوید: خواهى دید! مىگوید: از اول این را بگو!! این را از اول بگو که دیگر اینقدر ما زحمت نکشیم! اینقدر حرف نزنیم! اینقدر داد و بیداد نکنیم! از اول بگو که بعد مىبینى! خب دیگر چرا یک ساعت دعوا کردى، این استدلال را از اول مىآوردى، این برهان قاطع را از اول میآوردی!!
مکتب اسلام، مکتب پیروی از حق بدون زور و اجبار مگر در مواقع اضرار به غیر
میگویند: فخر رازى هروقت سر درس مىآمد، اول به شیعه یک اهانت و طعنه و... مىزد و بعد مىرفت. یک روز یکى از این فدائیان اسماعیلیه آمد و گفت اینطور نمىشود که این هر روز بیاید و اهانت کند. یک مدتى با او نشست و شروع کرد یک مقدار اشکال کردن، فخر رازى دید این آدم خیلى مستعدى است. ـ داخل آنها افراد با استعداد پیدا مىشد. ـ کمکم فخر رازى با او گرم گرفت، یک روز فخر رازى به خانهاش دعوت کرد. او به خانهاش رفت و خلاصه همینکه دید کسى دیگر نیست و او تنها است. بیچاره فخر رازى هم که قدرتمند نبود، یقهاش را گرفت و او را روی زمین خواباند و خنجر را کشید که فلان فلان شده چرا هر روز بالا مىروى و اول درس یک فحش مىدهى و بعد شروع به درس مىکنى؟! گفت: «نه، تسلیم!» گفت: «ایندفعه دیگر تکرار کنی سر و کارت با این است!» فردا رفت و شروع کرد به تعریف کردن که این فرقۀ نهادیه و مهدیه ـ بهجای ضاله و... که میگفت ـ است. شاگردانش گفتند که چه شده است؟ گفت: «شیعه برهان قاطع دارد!» برهان قاطع دارد، نمىشود درقبالش ایستاد! نهایت کار خیلىها هم به برهان قاطع میرسد، آخرش به برهان قاطع مىرسد! همیشه همینطور بوده است دیگر، همیشه وضع به همین کیفیت بوده که هرجا زور حاکم است شما ببینید منطق در آنجا وجود ندارد؛ هرجا که زور حاکم است و هرجا که از زور مىخواهد استفاده بشود. یعنى طرف در حرف جلو مىآید و جلو مىآید، یکمرتبه از آن به بعد دیگر مسئله مىخواهد مسئلۀ بایدى بشود، همانجا دیگر این یک ملاک است، یک ملاک کلى و یک معیار کلى براى ما است.
در مکتب تشیع از زمانى که خداوند پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را مبعوث کرد تا حکومت امام زمان علیه السلام و قیام قیامت هیچوقت مسئلۀ زور نبود! حالا زور نهاینکه فقط زور با چماق و شمشیر و گلوله، بلکه زور در انواع مختلف و وسایط مختلف و ابزارهاى مختلف هم یک طریق است، و چهبسا آنها کاراییاش بیشتر از موارد دیگر است. همیشه براى افراد، راه بحث و راه تفکر باز بوده و اصلاً شاخصۀ اسلام این است! و اینکه الآن در دنیا بهعنوان ـ و خیلى هم دارد روی آن تبلیغ مىشود ـ یک اصل، اسلام و مکاتب و مبانی اسلام را مورد خدشه قرار مىدهند، علتش در اینجا دو مسئله است: مسئلۀ اول اینکه آن کسانى که این مطالب را مطرح مىکنند اصلاً خودشان نسبت به اسلام آگاهى ندارند.
و این عجلهاى که ما داریم و الحمدلله فعلاً مشغول آن هستیم راجع به بحث ارتداد است. این نحوه بحث اصلاً بهطورکلى یک برداشت جدیدى به تفکر دینى نسبت به قضیۀ مبانى اسلام میدهد، و این بهعنوان یک تفکر جدید مىتواند مطرح باشد، نه تفکری که منبعث از یافتههاى افراد سبک مغز و تهى مغز غرب باشد و یا عقبنشینى از مواضع اصولى و واگذاشتن میدان به حریف باشد. چطور اینکه خیلىها دارند به این کیفیت [عمل میکنند،] وقتى که نمىتوانند عقبنشینى مىکنند، مدام عقبنشینى مىکنند و عقبنشینى مىکنند تا اینکه تمام میدان به حریف واگذار بشود. نهخیر، این مسئله، مطلبى است که از سابق، قبل از این حرفها این مسائل مطرح بوده و با گذشت زمان هیچ چیز نبوده است. از آن زمانى که قضیۀ حسینیه ارشاد بود و مسائل و لاطائلات شریعتى مطرح بود ما مىدیدیم که خیلىها از همین آقایان و منبریها با هو کردن و جنجال به جنگ او رفتند. از همان موقع مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىگفتند که این طرز صحبت نیست، حرف مخالف زده است بیایید جوابش را منطقى بدهید، با هو و جنجال کردن و بالاى منبر هو کردن و... مسئله درست نمىشود و حل نمىشود. یکی میگفت: وهابى است، یکى مىگفت: فلان است یکى مىگفت: بریزیم و او را چهکار کنیم! اینطور که مسئله مطرح نمىشود، حرف خلاف زده این هم جوابش، بعد دیگر قضاوتش هم برعهدۀ مردم است. هیچوقت نمىشود حق بهعنوان فشار بر طرف تحمیل بشود؛ مگر اینکه و مگر اینکه این عدم قبول حق از ناحیۀ شخص موجب اضرار بر شخص دیگر بشود و جلوى یک صلاحى را که مترتب بر یک شخص دیگرى است بگیرد، آنوقت از آن باب مىگویند: [جلوگیری کنید.] منبابمثال الآن اصل آزادى یکى از مسائلى است که خیلى مهم است، چون طرف مىخواهد بىحجاب بیرون بیاید. خب چه اشکالى دارد؟! در زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هم خیلىها بیرون مىآمدند و مویشان پیدا بود و این چیزها نبود. من این مسئله را قبول ندارم، به جهت اینکه آمدن با این وضعِ بیرون موجب افساد است. این مسئله براى من قابل پذیرش نیست. اگر ما قائل بشویم به اینکه موى یک زن بیرون بیاید ـ الان خیلىها این مسئله را مطرح مىکنند ـ و کسى جلویش را نگیرد، خب ما مىتوانیم مسئله را یکقدرى توسعه بدهیم و این قضیه صحیح نیست. و اسلام در ارتباط افراد، آزادىای که به افراد داده درحدى است که موجب اضرار نشود، وقتى مفاسد اخلاقى بار مىآید [دیگر آزادی وجود ندارد.] یا اینکه باید به یک شخص بگویند: وقتی بیرون مىآیی چشمانت را باید ببندى و بعد بیرون بیایی. خب چرا من چشم خود را ببندم، شما چرا حق من را سلب مىکنید؟! خب چادر بر سر آن بیندازید! چرا من چشم خود را ببندم و بیرون بیایم؟! و بگویند: بیا ولی نگاه نکن! مگر ممکن است کسى نگاه نکند، مگر امکان دارد اصلاً؟! شما در زمان شاه بیرون مىآمدید آیا مىشود شما چشمتان بیفتد و آن را ببندید؟! خب از اول تا آخر آدم وقتى بیرون مىآید، باید یک دستمال روی چشمش بکشد تا وقتى که به خانه برگردد. خب این در اینجا سلب آزادى من شده درحالتىکه حق طبیعى من این است. بله، اسلام مىگوید: شما برو و در خانهات هرچه لباس دارى دربیاور، کسى با تو کارى ندارد، این دیگر چهار دیوارى و اختیارى خودت است! اگرچه آنجا هم کراهت دارد ولی درعینحال این مسئله نیست. یا اینکه مىگوید: بىدین باش، مرتد باش ولى اظهار نکن، خودت مىدانى و خداى خودت. برو و روزهات را بخور، در خانه کسى با تو کار ندارد، حد بر تو جاری نمىکند. اگر به خیابان بیایی و روزهات را بخورى حد بر تو مىزنند، این است! در خانهات برو و روزهات را بخور، خودت مىدانى و خداى خودت، برو در خانه زنا بکن، خودت میدانی و خدای خودت، برو در خانه قمار بکن خودت مىدانى و خدای خودت. تمام اینها مسائلى است که در ارتباط بین انسان و بین خدا، خدا آزادى را نگه داشته است. حتى ما جریانى داریم و مسئلهاى در زمان ائمه علیهمالسلام [اتفاق افتاد]؛ منبابمثال وقتی عمر بالاى دیوار میرود و نگاه مىکند، حضرت مىگوید: غلط کردى تو این کار را کردی! چه کسی به تو گفته که از خانه مردم بالا بروی و نگاه بکنى و تفتیش کنى؟! یعنى نفس خود عمل حرام و عمل زشت و عمل زنا موجب حد و... نیست، تجرى بر اظهار و افشاء و ابراز موجب حد است. والا در خانه زنا بکند، او خودشان مىداند و خداى خودش، توبه مىکند یا نمیکند، به خانه برود و هزارتا سب بر پیغمبر بکند خب بکند، صدایت بیرون نرود، هزارتا سب بکن، خودت مىدانى! جلوى این آزادى را اسلام نگرفته، جلوى این ارتباط را اسلام نگرفته است. نماز نخوان، برو روزهات را بخور هیچ چیزى نیست، اما اگر قرار باشد بخواهى بیایى و این عمل را در بیرون انجام بدهى که یک ارزشى زیر پا بشود [اسلام اجازه نمی دهد.] منبابمثال در زمان سابق و الآن هم همینطور یکى از چیزهایى که مىگویند این است که پرچم یک کشور شعار وحدت آن کشور تلقى مىشود، و این رنگش مثلاً سبز و سفید و قرمز و با این خصوصیات است و این ترتیب از بالا باید باشد. حالا اگر یک کسى بالاى مغازهاش این را برعکس زد اول قرمز و سفید و سبز زد این را مىگیرند و مىگویند: این پرچم را اشتباه زدهاید! مىگوید: دلم مىخواهد، پرچم، پرچم است! مىگویند: نه، پرچم یک مملکت عدالت، استقلال و شئونات یک کشور است، شما این کار را که مىکنید برخلاف است. اگر دفعۀ دوم این کار را بکند زندان مىاندازند و مغازهاش را مىبندند و پروانه کسبىاش را ابطال مىکنند چون به شئونات یک ملت و به وحدت یک مملکت دارد اهانت مىکند، آنوقت چطور ممکن است به دین که اساس یک نظام است کسى بهعنوان آزادى اهانت بکند و هیچ چیز نباشد؟! فقط دین بیچاره خیلى مظلوم واقع شده که هر بلایی [بر سرش بیاورند!] کسى به آقاى خمینى بىاحترامى بکند قانون دارد زندان مىکنند، اگر کسى به رهبرى اهانت بکند زندان دارد، اگر کسى به آن چیزهایى که مربوط به یک کشور است [توهین کند] زندان دارد، اما اگر کسى به دین [اهانت] کند آیا نباید [زندان] داشته باشد؟! نمىخواهم بگویم: قانون نیست، نهخیر باید قانون باشد! یعنى اینکه اگر یک نفر بیاید و در روزنامه نسبت به حجاب مقاله بنویسد، باید بیچارهاش بکنند! و اتفاقاً این مسئله درست است و باید همینطور باشد. ولى من این را مىخواهم بگویم: خود این افراد نسبت به آن چیزی که مربوط به مملکت و مسائل ملى مملکت است حساسیت نشان مىدهند، یعنى خود همینها نسبت به پرچم و... حساسیت نشان مىدهند، مثلاً اگر کسى بیاید در یک روزنامه بگوید: ما خوزستان را مىخواهیم چه کارکنیم؟! خوزستان را به آن واگذار کنیم و چابهار هم به پاکستان واگذار کنیم، شیراز و بوشهر را به خلیج واگذار کنیم و همین یک دانه اراک و قم بسمان است، بیچارهاش میکنند! یعنى چه مردتیکه؟!
این را مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند:
در اوایل جنگ، یکى از آخوندهاى معروف مشهد مىگفت: «آقا، برادر کشى چرا باید؟! خب نفت را آنها ببرند اشکالى ندارد، آنها عرب هستند و آنها برادرهاى ما هستند!»
یعنى اینقدر آدم احمق و اینقدر آدم نفهم که مادۀ حیاتى استقلال یک مملکت را مىگوید: به دشمن واگذار بکنید که آدم کشى نشود! مردتیکه الاغ، اگر تو بیایى رهبر بشوی، قضیۀ تو قضیۀ میرزا آغاسى مىشود که به او گفتند: «آمدهاند آب دریا را گرفتهاند، این روسها خلیج را فلان کردهاند و دریای شمال را جلو آمدهاند تا رشت!» گفت: «ما کام شیرین دوست را به آب شور عوض نمىکنیم!» مثل اینکه ما ایرانیها باید همیشه بدبخت باشیم! از آن وقتى که سراغ داریم، غیر از یک برهههاى خاصی که امیرکبیری فقط دو روز آمد و آن هم سرش را زیر آب کردند و در زمان شاه عباس و شاه اسماعیل که آنها یک اقتدارى بالنسبه در ایران داشتند، بقیه همه همین آغاسى بود و آقاخان نورى و محمدعلى شاه، رضا شاه و این و آن و خلاصه نعمت فراوان است!
علىأىحال مسئله این است که هیچوقت انسان حق را نمىتواند تحمیل کند، حق هیچوقت تحمیلى نیست، حق همیشه خودش راه خودش را باز مىکند؛ حتى در قضایایی که مربوط به کفار و... است. اگر یادتان باشد در درس گفتم که حتى اگر اسلام میخواهد برود و کشورها را بگیرد، براى لحاظ آن افراد مستعد مىرود این کار را انجام مىدهد. البته آن یک فلسفهای است که آن فلسفه در مرتبۀ بالایی قرار دارد که اسلام حتى براى خود افراد کفار هم در آنجا مسئله را مدنظر قرار داده و به نقصان عقل آنها توجه نمىکند بلکه به آن افق فکرى خودش نگاه میکند و حالا آن یک فلسفه بالایی است که آن در جاى خودش هست. ولى حداقل چیزى که براى همه قابل قبول و پسند است این است که این مردهاى بزرگ کافر هستند و مىگویند: ما نمیخواهیم مسلمان بشویم ولی این بچههایى که الآن معصوم هستند و بعداً اینها بزرگ مىشوند و اسلام از نقطهنظر تئورى حقانیتى که دارد آیا نباید یک بستر مناسبى براى اینگونه افراد بهوجود بیاورد؟! و براى آنهایى که بهدنبال مىخواهند بروند بستر مناسبى فراهم کند؟! اگر این بچه بلند شود بگوید: شما که حق را مىدیدید [چرا به ما نرساندید؟!] منبابمثال الآن شما بچهتان مریض مىشود آن را بلند مىکنید و به دکتر مىبرید و دکتر آمپول مىزند و قرص مىدهد و.... . بچه شما را دعوا مىکند که آقاجان بد است، آقاجان دکتر ما را دکتر میبرد، آقاجان ما را آمپول مىزند! شما این بدیها را از گوشتان مىگیرید و رد مىکنید اما کار خودتان را انجام مىدهید. اما اگر نروید، مىگوید: آیا شما را دکتر ببرم؟ مىگوید: نه، دکتر آمپول مىزند، خب این تب ویروسى و میکروبى بلند مىشود و مىرود و فردا رماتیسم قلبى مىگیرد. اگر پانادول نزنید، وقتى که بزرگ بشود اگر دریچۀ میترال او گشاد بشود و هزارتا مرض قلبى پیدا کند آیا نمىگوید: تو چرا به حرف من اعتنا کردى و من را دکتر نبردى؟! خود همین بچه مىگوید! پدر: مىگوید: خودت گفتى نبر، مىگوید: من بگویم، من بچه هستم، شما که پدر هستى چرا این کار را نکردید؟! و عقل شما به شما اجازه نمىدهد.
حالا این مسئله نسبت به حکومت اسلامی هم هست. یعنى این قضیه و تعهدى که نسبت به همه ملل دارد، این جهادى که مىکند بر این اساس است نه براساس اینکه کشور گشایى بکند. حالا کشورگشایى بکند، چه گیرش مىآید؟! یکوقت ما اسلام را مثل سایر مکاتب مىدانیم یعنى از نقطهنظر ارزش و قیمت مانند سایر مکاتب مىدانیم مثل یهودیت، مسیحیت، کمونیسم، بودایى، و مکاتب مختلف دیگر کنفسیوس و... ، تمام اینها را ما جدا مىدانیم، خب اسلام هم یکى از آنها است. میگویند: خب این زور است دیگر! این مکتب میخواهد خودشان را تحمیل بکند، آن مکتب میخواهد تحمیل کند، تحمیل کند، اسلام هم میخواهد تحمیل کند. اما یکوقت ما اسلام را از نقطه نظر واقعبینانه و بهعنوان یک دینى که برحق است ما مورد ارزیابى قرار مىدهیم، آنوقت در این اسلام نسبت به افراد دیگر باید احساس مسئولیت و تعهد پیدا بشود. این مکتب با مکتبهای دیگر فرق مىکند.
پس این افرادى که آمدند و اینطور مطرح کردند اصلاً بینش صحیح نسبت به اسلام نداشتند، بینش خشک متحجرانه داشتند این یک.
دوم اینکه خودشان آدم نبودند، یعنى حالا نهتنها آن بینش را نیامده مطرح کند بلکه خودشان هم کسى نبودند که اهل از نفس گذشتن و از هوا گذشتن و... باشند، ما ندیدیم از آنهایى که مطرح شدند. بالاخره هرکس هزارتا گرفتارى و... دارد. و آنچه که مسلم است این است که شخص تا روى زمین نشسته و پشت میز بنشیند خیلى تفاوت دارد! این چیزى است که عیان است! فلهذا این قضیه بر افراد دیگر مخفى نیست. همانطور که بر ما مخفى نبوده بر افراد دیگر مخفى نیست. طرف تا وقتى که منافعش اقتضاء مىکند یک جور حرف میزند، وقتى منافعش اقتضاء نکند یک جور دیگر حرف مىزند. خب این چیست؟! همین شخص دوباره سرجایش برگردد حرف را عوض مىکند و تغییر مىدهد. این چیزهایى که امروزه ما مىشنویم و مىبینیم و قضایایی که در جریان هست اینها همانهایى هستند که چند سال پیش خودشان اصلاً ضد اینها را مىگفتند، چند سال پیش اصلاً برخلاف این خودشان حرف مىزدنند و تبلیغ مىکردند و انجام مىدادند، حالا ورق برگشته و دارند به هر قسمى متشبث مىشوند و فلان مىکنند! همان حرفهایی که آن موقع ما مىزدیم حالا مىآیند مىنویسند و چاپ مىکنند و بهعنوان ارزش مطرح مىکنند! نه، کى گفته همۀ افراد عادى معصوم هستند؟! ممکن است اشتباه هم بکنند. حالا فوقش رویشان هم نشود مىگویند: خب این مربوط به آن زمان بوده است! ولی خودشان هم میدانند که این حرفها کشک و کلک است! همان حرفى که ما مىزدیم که آقا چهارده معصوم، چهاردهتا هستند، بیشتر از چهارده، پانزده نمىشوند، عدد همیشه خاص است دیگر، از اول گفتهاند: چهارده معصوم، حالا هم مىگویند: چهارده معصوم. بقیه معصوم نیستند! اینها مغزشان با مغز یکى از ماهاى دیگر یکى است، اشتباه مىکنند، کار درست هم مىکنند، نظریه خلاف مىدهند، نظریه صحیح هم مىدهند، و نباید به اینها بهعنوان یک اصل و بهعنوان یک تئورى نگاه کرد. به آن که فقط باید نگاه کرد قرآن است و چهارده معصوم! و السلام نامه تمام! حالا یکعده درآمدند و گفتند: نهخیر این خلاف است! تا گفتند: نهخیر خلاف است، آهان، اینجا بدانید باطل است! یعنى آن ملاک باید در دست باشد که به چه دلیل خلاف است؟! ما چندتا معصوم داریم؟! آیا پانزدهتا؟! آن که ما داریم و شرعاً براى ما اتباع آنها بدون چون و چرا حجت است چهارده نفرند! حالا این نفر پانزدهم شرعاً آیا آیه قرآن آمده؟! آیا امام زمان گفته؟! البته بعداً هم دیدیم! نهاینکه خواهیم دید، بلکه رسیدیم و دیدیم! الحمدلله چه چیزهایى دیدیم! هرچه گفتند یکییکی پس گرفتند! ولى تا بحث مىرسد به اینکه خواهى دید یعنى چه؟ یعنى تمام! قضیه آخر خط است! مثل اینکه در بحثهاى اصولى و فقهى که میبینید طرفین بحث مىکنند، تا دیدید یکى میگوید: ظواهر دلالت مىکند، بدانید که دستش را بالا برده است! تا کسى دلیل ندارد فوراً تمسک به ظاهر مىکند دیگر! تمسک به ظهورات یعنى دیگر دلیلم تمام شد! قضیه همین است دیگر! با خواهى دید دیگر درست نمیشود!
تلمیذ: راجع به امیرالمومنین علیهالسلام که ایشان اطلاع نداشته امشب شب ضربت خوردن است، اول کسى که این مطلب را مطرح کرده ابنسعد در طبقات بوده. و از اینجا نقل مىکند که ابنملجم از روبروى امیرالمؤمنین ضربه زد نه از پشت سر. یعنی پشت در ورودى کمین کرده بود و نشسته بود نه در محراب. اینکه مىگویند: خوابیده بود و امیرالمؤمنین آمدند و او را بیدار کردند و گفتند: اگر بخواهم خبر مىدهم چه چیزى در زیر جامه دارى، این طور نیست! ابنسعد در قرن دوم بوده و بیست و بیست و پنجتا کتاب تاریخى را هم به قرین این مزمون آورده و میگوید: اول کسى که این حرف را زد معصم کوفى در تاریخ خودش بوده و بعد هم مرحوم سپهر این را آورده و علم کرده است. و میگویند: چنین چیزی اصلاً غلط است که امیرالمؤمنین خاک را برداشته باشند و روی سرشان ریخته باشند، این خلاف بهداشت است! یا اینکه میگویند: اگر مىدانستند شهید مىشوند و میرفتند، این اصلاً اقدام بر تهلکه بوده است! اما اتفاقاً ریز این قضایا را مرحوم مجلسى در بحار دارد که تمام این مطالب را مرحوم آقا هم از روى آن مقتل مىخواندند. و همینطور به مسئلۀ بهرو خوابیدن ابن ملجم هم اشکال میکنند که مرحوم مجلسى مفصل دارد و همان خاک ریختن و... را دارد و میگوید: من در بعضى از کتب قدیمه دیدهام. منتها این شخص آن حرفهاى دیگر مجلسى را گرفته و مىگوید: مجلسی این را طفیلى مطرح کرده و مستند نیست.
استاد: خوب است که اصلاً نگفته شهدت حضرت دروغ است! فردا مىگوید: اصلاً او را شهید نکردند خودش مرده است! کتاب سلیم را چه مىگوید؟! این سلیم را چه مىگوید که مال قرن دوم نبوده بلکه از اصحاب امیرالمؤمنین بوده است؟!
تلمیذ: آیا در سابق معالجۀ با خاک مرسوم بوده است؟ یادم است که در بعضى از این کتب فقهى دیدم که مثلاً این تنیدۀ عنکبوت را روى زخم مىریزند یا مثلاً حضرت صدیقه سلام الله علیها در جنگ احد حصیر را سوزاندند و خاکش را روى زخم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم ریختند. از این طریق مىشود باز جواب این حرف او را داد.
استاد: بله، منتها نه هر خاکى. خود خاک بدون دست خورده اشکال ندارد کزاز ندارد، خاکى که توأم با فضولات حیوان باشد کزاز دارد. تنیدۀ عنکبوت و خاکستر را استفاده مىکردند. حالا در آنجا شاید حضرت خواستهاند که جلوى خون را بند بیاورند نهاینکه خاک را همینطور بریزند، خاک ریختن که چیزى نیست آدم روی سرش بریزد. و در بعضى جاها هم هست که گاهىاوقات برای بند آوردن خون گل مىزدند.
اللهم صلّ علی محمد و آل محمد