/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۳۴

1
  • درس سیصد و سی و چهارم

  • جواب از اشکال اوّل بر وجود ذهنی

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • وَ الجَوابُ عَنهُ على ما یُستَفادُ مِن کُتُبِ الشَیخِ: أنَّ مَعنَى الجوهَرِ الَّذی صَیَّروهُ جِنسًا و جَعَلوهُ عُنوانًا لِلحَقایِقِ الجوهَریَّةِ لَیسَ هوَ الموجودُ مِن حَیثُ هوَ موجودٌ مَسلوبًا عَنهُ الموضوعُ؛ لِأنَّ هذا المَعنى لا یُمکِنُ أن یَکونَ جِنسًا لِشَی‌ءٍ.1

  • «[جواب از این اشکال بنابر آنچه که از کتب ابن سینا استفاده می‌شود این است:

  • معنای جوهری که آن را جنس گردانیده‌اند و آن را عنوان برای حقایق جوهریّه قرار داده‌اند موجود از این جهت که موجود است و موضوع از آن سلب شده است، نیست؛ زیرا این معنا (معنای جوهری) امکان ندارد که جنس برای چیزی باشد.]»

  • عدم امکان تحقّق وجودِ ممکن بدون ماهیّت

  • در مسئلۀ وجود همان‌طورى که اشاره شد، ما وجود را به‌عنوان یک حقیقت جداى از ماهیّت نمى‌دانیم، و خود وجود بنفسه و بدون هیچ‌گونه ماهیّتی، تحقّق خارجى ندارد؛ چطور ممکن است وجود بدون ماهیّت تحقق داشته باشد؟! اگر وجود بدون ماهیّت تحقّق داشته باشد دیگر تعیّن ندارد، بنابراین آن وجود مى‌شود وجود بالصّرافه، صرف‌الوجود و بسیط‌الحقیقة که همان کُلُّ الأشیاء است. آن وجود، وجودى است که لون، عَرَض و جوهر ندارد و از تحت مقولات خارج است؛ و به همین دلیل اطلاقِ صرف‌الوجود و بسیط‌الحقیقه بر آن جایز است و مانند وجودات ما یعنی وجودات امکانیّه محدود نیست.2

  • امّا اگر این وجود بخواهد در ظرفِ تعیّن، محدود بشود قطعاً باید در ضمن ماهیّتى باشد؛ حالا آن ماهیّت یا باید ماهیّت جوهر باشد و یا ماهیّت عَرَض! شما یک وجودى را در خارج به من نشان بدهید که نه جوهر باشد و نه عَرَض؛ این چه وجودى است؟! این دیگر اصلاً وجود نیست. حتّی مسئله در حرکت هم بنابر قول بعضی که مقولات را یازده‌تا مى‌شمارند و مقوله یازدهم را حرکت مى‌دانند جای تأمّل است، امّا مرحوم علاّمه طباطبایى رضوان الله علیه حرکت را از سنخ وجود مى‌دانند نه از مقولات. پس مسئله در آنجایی که مقولات را یازده‌تا می‌دانند هم جای تأمّل است، به‌جهت‌اینکه حرکت عبارت از تغییر، تبدّل و از قوّه به فعل رسیدن است؛ چه از قوّه به فعل رسیدن در مادّه که عبارت از حرکت در اَین و مکان است، چه از قوّه به فعل رسیدن در حرکت جوهرى یا از قوّه به فعل رسیدن در حرکت در مجرّدات، چون در تمام آنها مسئلۀ قوّه و فعل موجود است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج ‌1، ص 278.
    2. تلمیذ: با مطالبی که تا الآن فرمودید، آیا شما وجود ذهنى را از جواهر می‌دانید یعنی می‌گویید وجود ذهنی خودِ نفس است؟
      استاد: مسئلۀ وجود ذهنى از باب نفسِ مسئلۀ وجود است، پس نه اینکه فقط صرفِ جوهر است و نه اینکه فقط صرفِ عَرَض است، ان‌شاءالله بعد در دنبالۀ مطالب خود مرحوم آخوند نظرشان را در آنجا ذکر مى‌کنند که ایشان قائل به کیف هستند.

جلسه ۳۳۴

2
  • و به‌همین‌خاطر ما در بارى تعالى قائل به حرکت نیستیم؛ زیرا در آنجا قوّه و فعلی معنا ندارد. در آنجا فعلیّت، فعلیّت تامّه است پس شأنیّت نقصان که علّت برای حرکت از قوّه به فعل باشد در آنجا وجود ندارد و شأنیّت او، شأنیّت تامّه است.

  • لزوم تحقّق وجود در خارج و ذهن به‌صورت جوهر یا عَرَض

  • بنابراین وجود اگر بخواهد در خارج به صورت موجودٌ تحقّق پیدا بکند قاعدتاً باید به‌صورت جوهر یا عَرَض باشد. این مسئله در خارج مشخّص است امّا در وجود ذهنى هم مطلب از همین قرار است؛ ما یک نفس داریم که عبارت است از همان خودیّت خود، اِنّیّت، همان چیزی که زید به‌واسطۀ او زید است، همان چیزی که زیدیّت زید و عمرویّت عمرو قائم به او است؛ او عبارت از نفس است. در اینجا ما به بدن کارى نداریم بلکه همان زیدیّت زید است که او را از عمرو متمایز مى‌کند که عبارت از همان نفسِ زید است.

  • در این نفس قوایى وجود دارد که نفس به‌واسطۀ اِعمال این قوا، خَلاّق اشیاء است. آن خَلق یا در مرتبۀ عاقله است، یا در مرتبۀ واهمه است، یا در مرتبۀ متخیّله و حاسّه است. همان‌طوری‌که نفس در مرتبۀ حس از اجزاء، آلات و وسائط استفاده مى‌کند که همان عین، سمع، لسان، شمّ و لمس باشند، همین‌طور در خَلق صُوَرِ واهمه و متخیّله از قواى درّاکه و آلات نفسانى خود استفاده مى‌کند و صورتى را به‌وجود مى‌آورد یعنى یک صورتى را خَلق مى‌کند. همان‌طوری‌که در اشیاء خارجى نفس، اشیاء خارجى را خَلق مى‌کند و این شیئی که خلق شده است مخلوقِ انسان است، همین‌طور آنچه را که ذهن در خودش خَلق مى‌کند مخلوق او است و وجود است. و آن وجود، وجودى است که قائم به نفس است.

  • نفسُ الوجود بودن متحقّق در ذهن

  • امّا آن وجودى که قائم به نفس است چه نحوه‌ای از مقولات است؛ آیا او صرف‌الوجود است چنانچه بعضی گفته‌اند که وجود ذهنى نفس‌الوجود است مانند حرکت که نفس‌الوجود است و در تحت مقوله‌اى از مقولات نیست، یا اینکه آن وجود ذهنى عبارت از جوهر است در مرتبۀ جوهریّت، و عَرَض است در مرتبۀ عَرَضیّت، یعنی آن چیزی که با همۀ آنها است وجودى است که در اینها قائم به نفس است؟ یعنی نفس، خلاّق و قائم به او است و این خَلق موجب تغییر و تبدّل خود نفس هم خواهد شد، یعنی از یک‌طرف این وجود ذهنی برای خودش صورتی دارد و از طرف‌دیگر این وجود ذهنی موجب تغییر و تبدّل خواهد شد؛ ذکر یک خاطره موجب می‌شود که انبساط و نورانیّت روح پیدا بشود، و یادآوری یک خاطره موجب می شود که نفس ظلمت و کدورت پیدا بکند درعین‌حال که هر دو اینها وجود ذهنی هستند امّا یک وجود ذهنی که قائم به نفس و اثرگذار بر نفس است.

جلسه ۳۳۴

3
  • یعنى وقتى که نفس این وجود ذهنى را خَلق مى‌کند، با خَلق این وجود ذهنى خود او هم متأثّر خواهد شد، یعنی گرچه آن صورت از ذهن برود ولى اثر آن که کدورت است باقى مى‌ماند مگر اینکه دوباره یک وجود ذهنى دیگری بیاید و آن کدورت را مبدّل به نور، بهاء و بهجت بکند. روى‌این‌جهت آنچه که در ذهن تحقّق پیدا مى‌کند نفسُ الوجود است، که آن نفسُ الوجود با جواهر و اعراض، تحقّق ذهنى و نفسى دارند.

  • تفاوت و شباهت متحقّق در ذهن و خارج

  • این مسئله درست مانند خارج است؛ که چطور وجود در خارج با ماهیّت جوهریّه و عَرَضیّه تحقّق خارجى پیدا مى‌کند، وجود ذهنى هم همین‌طور است. لذا ما وقتى که زید را تصوّر مى‌کنیم، اعراضِ زید را هم تصوّر مى‌کنیم. الآن عدّه‌اى در اینجا نشسته‌اند، شما یکى از این افراد را در نظرتان بیاورید و بعد چشمتان را ببندید، آنچه را که درنظر آورده‌اید آیا جوهر است یا عَرَض؟ جوهر است، ولى وقتى که به همین صورت ذهنى نگاه مى‌کنید، آن قیافه، شکل، وضع و خصوصیّات هم همراه با آن جوهریّت در نظرتان مى‌آید. پس دو چیز در ذهن تحقّق پیدا کرده است؛ یکى جوهریّت به وِزان خارج، و دیگری عَرَضیّت به وِزان خارج. فرق بین آنچه که در ذهن است با آنچه که در خارج است فقط در این است که در خارج، آثار مادّه بر او مترتّب است ولی در ذهن دیگر آن آثار مادّه بر او مترتّب نیست، این حقیقت وجود ذهنى است.

  • تلمیذ: در اینجا می‌بینیم وقتى که مطالب اهل بیت علیهم‌السّلام را دنبال مى‌کنیم این مباحث اثر مثبت خودشان را روى نفس مى‌گذارند، بعد که دوباره کدورت می‌آید نشان می‌دهد که در حقیقت یک انفعال دیگرى هم باید در نفس باشد که آن کدورت بعدى را حاصل می‌کند؛ چه چیزى آن اثر مثبت از کلام اهل‌بیت علیهم‌السّلام را تغییر مى‌دهد و تبدیل به کدورت می‌کند؟

جلسه ۳۳۴

4
  • برخورد دوگانه نفس با روایات و مطالب حقّه

  • استاد: ببینید اصل این مطالب و مباحث، نور و بهاء است و اصلاً یک اثر تکوینى دارد، شما که یک روایت امام صادق علیه‌السّلام را مى‌خوانید احساس مى‌کنید که یک اثر تکوینى بر این روایت مترتّب است، یک روایت از امام کاظم علیه‌السّلام مى‌خوانید، آن اثر تکوینى را در وجود خودتان احساس مى‌کنید، لذا به ادامۀ آن شوق پیدا مى‌کنید، اشتیاق پیدا مى‌کنید به اینکه ببینید تتمّۀ آن چیست! اگر روایت، روایت طولانى است همین‌طور مى‌خواهید دنبال بقیّۀ آن بگردید تا ببینید حضرت در تتمّۀ این روایت چه مسئله‌اى را فرموده‌اند! این به‌خاطر همان اثر تکوینى است که الآن همین‌طور کم‌کم دارد در شما پیدا مى‌شود.

  • حالا گر ما آمدیم همراه با اینها نفس خود را صاف کردیم یعنی آنچه که مربوط به ائمّه و سیرۀ ائمّه است را بدون دست‌زدن به آن، یعنى بدون اینکه به ترکیب مسئله دست بزنیم و بدون اینکه ازخودمان در آن، کم و زیاد بکنیم و بدون اینکه اینها را براى منافعِ دنیا و براى جمع‌کردن مردم بخواهیم، دراین‌صورت دیگر حق را براى حق مى‌خواهیم. نه اینکه بنده من‌باب‌مثال در فلان جلسه که مى‌خواهم صبحت بکنم یک روایت از امام رضا علیه‌السّلام بخوانم که مردم خوششان بیاید و براى مردم جالب باشد و بگویندکه آقا امروز یک روایت عجیبى خوانده است و امروز خیلى صحبتش گرفته است.

  • آن وقتى که من این روایت را براى‌ این جهت مى‌خوانم، یک اثرِ عکس دارد؛ چون آن موقع دیگر مسئلۀ نفس در کار است و نفس کدورت دارد، یعنی خواندن آن روایت بر این اساس نه تنها آن روحانیّت و نورانیّت را از بین مى‌برد بلکه موجب مى‌شود که نفس در قبال این معانى و تعبیرات، خود را در یک پوششى قرار بدهد و خودش را از این معانى و تعبیرات جدا نگه بدارد و کم‌کم به‌واسطۀ تکرار این مسئله، یک نوع قساوتى روى دل را مى‌گیرد. گرچه شخص نماز می‌خواند، روزه مى‌گیرد، مردم را به خدا دعوت مى‌کند، ولى یک نوع قساوت خاصّى مى‌آید روى دل را مى‌گیرد؛ مثل اینکه یک نفر که یک گناهى را انجام بدهد در ابتداء، گناه خیلی برای او مهمّ است، توبه مى‌کند و حالت انفعال دارد، ولی اگر این گناه همین‌طور تکرار بشود دیگر به یک حدّى مى‌رسد که این گناه برای او عادى است، به‌جایی می‌رسد که فقط وقتی گناهی مى‌کند یک استغفر الله مى‌گوید، فقط همین و سرش را مى‌اندازد پایین و مى‌رود! این دیگر به مرتبۀ قساوت رسیده است یعنى نسبت به این گناه دیگر واکسینه شده است، و دیگر این گناه در او جنبۀ انفعالى به‌وجود نمى‌آورد بلکه اصلاً خودش با این گناه و این کارهایى که انجام مى‌دهد هم‌سطح، تراز و بالانس شده است.

جلسه ۳۳۴

5
  • پا روی حق گذاشتن علّت برای قساوت قلب

  • همین‌طور مطالعۀ این روایات، علوم، فقه، تفسیر و علوم آل محمّد علیهم‌السّلام در انسان ایجاد نورانیّت مى‌کند؛ در وقتى که منظور و مقصود انسان از آنها فهمیدن خود اینها باشد، نه اینکه منظورش از فهمیدن، براى جمع‌کردن مردم باشد یا اینکه اینها را بخواند و بعد خلافش را انجام بدهد. چون این خلاف انجام‌دادن موجب مى‌شود که نفس کم‌کم یک حالت واکسیناسیون نسبت به این روایات و مطالبى که خوانده است پیدا بکند. فرض کنید من‌باب‌مثال امام علیه‌السّلام مى‌فرمایند: تا چیزى را با عقلت مقیاس نکردى و با چشمت ندیدى، این را نگو!1 حالا ما مى‌رویم در یک مورد گیر مى‌کنیم؛ اگر بخواهیم به این روایت عمل بکنیم به منافع ما برخورد مى‌کند، و اگر بخواهیم به این روایت عمل نکنیم و آن را کنار بگذاریم، در اینجا خودمان را با این روایت درگیر کرده‌ایم! اینجا نفس شروع به توجیه‌کردن مى‌کند. این توجیه‌کردن آن قساوت را به‌وجود می‌آورد.

  • لذا بالاى منبر می‌رویم و مردم را به این روایت دعوت مى‌کنیم ولى پاى خودمان که به‌میان می‌آید، به هزار شایعه ترتیبِ اثر مى‌دهیم و هزار تهمت هم به مردم مى‌زنیم و کَکِمان هم نمى‌گزد و همه را هم سلوک مى‌دانیم. دلیل این مسئله چیست؟ به‌خاطر این است که پاى روى حق گذاشته‌ایم. پا روى حق گذاشتن، پا روی حق گذاشتن است و فرقى نمى‌کند؛ چه آن عَرَق خور و شراب خوار پاى روى حق بگذارد یا من پسر آقا بیایم پا روى حق بگذارم هر دو یکى است.

  • آزاد نبودن فکر انسان سبب برای حجاب در مقابل حق

  • پس اگر خود من که روایت امام صادق علیه‌السّلام را بالای منبر مى‌خوانم که فرمودند: «باید نسبت به برادر مؤمن حُسن ظن داشته باشید و اگر حسن ظن نداشته باشى ایمانت غلط است.»2 و اینها را با صدای بلند در بالاى منبر به مردم مى‌گویم، ولى وقتى پاى خودم به‌میان مى‌آید نه تنها حُسن ظن ندارم بلکه حُسن ظن را هم سوء ظن تلقّى مى‌کنم؛ این به‌خاطر این است که نفس قسى شده است یعنى در مرتبۀ قساوت گیر کرده است، به‌خاطر این است که الآن نمى‌تواند فکرش را آزاد بکند! اگر از اوّل آزاد بود و فکرش را رها می‌کرد تا به هر کجا این فکر می‌خواهد برود؛ اگر به دیوار می‌خورد بخورد، اگر به درخت می‌خورد بخورد، حتّی بخورد به پسر آقا! به هر کسی مى‌خواهد بخورد بگذار بخورد، جلوى فکر را نگیر! وقتى جلوى فکر را مى‌گیرید هزار مصیبت و چاله بعد از آن به‌وجود مى‌آید، بگذار فکر آزاد برود تا تو را همیشه آزاد نگه بدارد. مسئله در اینجا همین است که بگذار فکر هر کجا مى‌رود برود، به هر کسی اشکال وارد مى‌کند بکند، هر کسی را تایید مى‌کند بکند و هر کسی را تنقیح و اصلاح مى‌کند بکند.

    1. من لا یحضره الفقیه، ج 2، ص 626:
      «قالَ أمیرُالمُؤمِنینَ علیه‌السَّلام فی وَصیَّتِهِ لابنِهِ مُحَمَّدِ بنِ الحَنَفیَّةِ رَضیَ اللَهُ عَنهُ:
      «یا بُنَیَّ لا تَقُل ما لا تَعلَمُ بَل لا تَقُل کُلَّ ما تَعلَمُ؛ فَإنَّ اللهَ تَبارَکَ و تَعالَى قَد فَرَضَ عَلَى جَوارِحِکَ کُلِّها فَرائِضَ یَحتَجُّ بِها عَلَیکَ یَومَ القیامَةِ و یَسألُکَ عَنها و ذَکَّرَها و وَعَظَها و حَذَّرَها و أدَّبَها و لَم یَترُکها سُدًى فَقالَ اللهُ عَزَّوجَلَّ: ﴿وَلَا تَقۡفُ مَا لَيۡسَ لَكَ بِهِۦ عِلۡمٌ إِنَّ ٱلسَّمۡعَ وَٱلۡبَصَرَ وَٱلۡفُؤَادَ كُلُّ أُوْلَٰٓئِكَ كَانَ عَنۡهُ مَسۡ‍ُٔولٗا﴾
      ترجمه: «فرزند عزیزم آنچه را نمی‌دانى مگوى، بلکه همگى آنچه را که میدانى مگوى؛ زیرا خداى تعالى بر کلّیۀ اعضاء تو وظائف و واجباتى را مقرّر و مفروض داشته است که در روز قیامت بوسیلۀ آنها بر تو احتجاج می‌کند و از آنها سؤال می‌نماید. و آن اعضاء را تذکّر داده و موعظه کرده و بر حذر داشته و تأدیب نموده و آنها را بیهوده رها نکرده است، چنان‌که خداى عزّوجلّ‌ فرموده است: از چیزى که به او علم و یقین ندارى پیروى مکن، حقّا که گوش و چشم و دل، همه آنها از پیروى باطل مؤاخذه خواهند شد.» (محقّق)
      *. سوره إسراء (17) آیه 36.
    2. بحار الانوار، ج 72، ص 196؛ مستدرک الوسائل, ج 9, ص 145:
      «قالَ الصّادِقُ علیه‌السّلامحُسنُ الظَّنِّ أصلُهُ مِن حُسنِ ایمانِ المَرءِ و سَلامَةِ صَدرِهِ، و عَلامَتُهُ أن یَرَى کُلَّ ما نَظَرَ إلَیهِ بِعَینِ الطَّهارَةِ و الفَضلِ مِن حَیثُ ما رَکِبَ فیهِ و قَذَفَ مِنَ الحَیاءِ و الامانَةِ و الصّیانَةِ و الصِّدقِ
      ترجمه: «حُسن ظن از حُسن ایمان و سلامت قلب شخص است، و نشانه‌اش این است که هر چیزى را به چشم پاکى و فضیلت بنگرد، براى آنچه در وجود او آمیخته است از حیاء و امانت دارى و خوددارى و راستى.» (محقّق)

جلسه ۳۳۴

6
  • ولی اگر من بلند بشوم و برای فکر حصار ببندم دیگر آزاد نیستم، آن‌وقت این قضیّه باعث مى‌شود که یک حجابى بین انسان و حق پیدا بشود و آدم مثل خر عصّارى صبح تا شب دور خودش همین‌طور دور بزند، عین الاغ بچرخد و خیال مى‌کند که عملش درست است؛ ﴿وَهُمۡ يَحۡسَبُونَ أَنَّهُمۡ يُحۡسِنُونَ صُنۡعًا﴾؛1 این قساوت، قساوت نفس است. آن‌وقت هرچه در گوشش مى‌خوانى نمى‌تواند جواب بدهد و همین‌طور نگاه مى‌کند! هرچه به او مى‌گویى که دلیل این مسئله چیست؟ همین‌طور نگاه مى‌کند! بالأخره می‌گوییم که جواب این مسأله چیست؟ همین‌طور نگاه می‌کند، این مسئله نشان می‌دهد که این فرد قساوت پیدا کرده است.

  • ولى اگر انسان از اوّل فکرش را آزاد بگذارد، آن‌وقت هر موقعیّتى که پیش بیاید، آن موقعیّت را در درون این محوّطه جاى مى‌دهد حالا هر کسى مى‌خواهد باشد! این شخص دیگر نمى‌گذارد که بین خودش و حق فاصله بیفتد، حق را دیگر براى حق مى‌خواهد، نه اینکه حق را مى‌خواهد تا یک روزى این حق به‌دردش بخورد و اگر یک روز باطل به‌دردش بخورد دیگر حق را نخواهد و وقتی به روایاتی که مى‌خواهد مچش را بگیرد می‌رسد زود رد بشود.

  • پنهان شدن حقیقت در خواستن حق برای غیر حق

  • شخصی به بنده نامه داده بود و مطالبی نوشته بود، بعد مى‌گفت که شما همیشه به دلیل عقل استدلال مى‌کنید درحالی‌که مولانا راجع به کوبیدن عقل چه‌کار کرده است:

  • پاى استدلالیان چوبین بود***پاى چوبین سخت بى تمکین بود2
  • از این حرف‌ها نوشته بود که عقل را کنار بگذار و عشق را بگیر! در جواب برای او نوشتم که می‌شود من بگویم که عشق من گل کرده است و مى‌خواهم هر خلافی را انجام بدهم؟! آیا در اینجا هم می‌گویید که این عشق است و عقل را کنار بگذار، دین، ایمان، عرف، عدالت و همه چیز را کنار بگذار، آیا می‌گویید که عشق است، بزن و برو و هر کاری را که دلت می‌خواهد برو انجام بده؟! اگر کسی بخواهد به ناموس ما تعرّض بکند آیا می‌گوییم که عشق است؟! مسئله به اینجا که می‌رسد دیگر قضیّه مى‌ایستد.

    1. . سوره کهف (18) آیه 104.
      ترجمه: «کسانی که کوشش آنها در زندگی دنیا گم و تباه شد و با این حال می‌پندارند که کار نیکو می‌کنند.» (محقّق)
    2. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اوّل، ص 56.

جلسه ۳۳۴

7
  • امّا وقتى که آدم بخواهد یک حرف حق بزند، می‌گویند که آقا شما همیشه حرف عقل و فکر مى‌زنید درحالی‌که عقل کارى نمى‌تواند انجام بدهد، اینها عشق است و بزن و بگیر! چرا این را می‌گویند؟ چون اینجا به ضررش است این را می‌گوید ولى آنجا که به نفعش است یک چیز دیگر می‌گوید. چرا اینجا به نفعش است؟ به‌خاطر اینکه راهش باطل است، اگر یک کسى بیاید بگوید: عقل؛ مچ او باز مى‌شود، پس چون مچ او باز مى‌شود مى‌گوید: عشق را بگیر و بزن و برو! چون عشق هیچ چیزی نمی‌فهمد؛ اگر بگویند برو بالا، مى‌رود بالا، بینداز پایین، می‌اندازد پایین، بخور می‌خورد، بمیر می‌میرد و نکن نمی‌کند.

  • البتّه آن عشق حقیقی که بیاید هزار عقل را در جیب خودش مى‌گذارد. نه آن عشقی را که این افراد معرّفی کرده‌اند که همه چیز را مسخره کرده‌اند و دین پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را به‌حساب عشق به مسخره گرفته‌اند و آبروی هرچه عرفان و مکتب و سلوک است را برده‌اند و واقعاً همه چیز را فداى چه چیزی کرده‌اند!

  • پس قضیّه این‌طورى نیست و برای این فرد کدورت پیدا مى‌شود. لذا انسان وقتی به این افراد نگاه مى‌کند، قیافه‌هاى آنها مسخ شده است چون این مسائل آمده است و در آنها اثر گذاشته‌اند. جدّاً مسئله همین‌طور است، چند روز پیش در همین قم یکی از همین افراد را دیدم با ریش سفید زیاد و فلان، که مقاله هم مى‌نویسد راجع به موسیقى یک مقاله نوشته بود، وقتی به قیافه‌اش نگاه کردم دیدم اصلاً مسخ شده بود، چون درس حوزه را در خلاف و برای تغییر در مسیر خلاف به‌کار انداخته است خدا قیافه‌اش را مسخ کرده است، چهره‌اش اصلاً مسخ شده است. ظلمانى و مکدّر شده است، به‌نحوی که اگر بروى کنار گوشش قرآن بخوانى نمى‌فهمد. یعنى در آن افکار و حالت پیچیدۀ ذهنى و بستۀ خودش قرار گرفته است، خدا هم می‌آید بهترش مى‌کند، می‌گوید حالا که این‌طور است چنان کلاهی سرش مى‌گذارم که تا ناف پایین بیاید، انگار نه انگار حقّی وجود دارد. می‌گوید چشم، گوش و قلبت را چنان از روى حق مى‌بندم تا اینکه اگر امام زمان ارواحنا فداه هم بیاید در گوشت قرآن بخواند دیگر نمى‌فهمى! چون آن علم خودت را براى دنیا به‌کار انداخته‌اى! آن‌وقت آن موجب همین مسائل مى‌شود.

جلسه ۳۳۴

8
  • چگونگی عمل نکردن به حق بعد از ادراک آن

  • تلمیذ: پس نفس از خارج چیزى را نمی‌آورد و چیزی وارد در نفس هم نمی‌شود بلکه در واقع آنچه که در نفس هست نفس آن را به بروز مى‌رساند. یعنى در واقع اگر ما بخواهیم این را نسبت به کلام اهل بیت علیهم‌السّلام بررسى بکنیم یک مقدارى باید دقّت بیشترى روی آن بکنیم و بیشتر برای ما توضیح بدهید. حداقل چیزى که ما بتوانیم بگوییم این است که این احادیث از عالم اسماء و صفات است، خلاصه از نفس مبارک معصوم علیه‌السّلام نشأت گرفته‌اند و داراى یک سرى حقایق وجودى هستند که اگر یک شخص آنها را مى‌خواند؛ سؤال من این است که آیا این شخص با آن حقیقت وجودى اتّحاد پیدا کرده است چون معرفتِ نفس بدون تساوی در رتبه امکان ندارد؟ پس اگر همان حقیقت با همان نحوه‌ای که هست واقعاً برای این تجلّى پیدا کرده است که نفس متّصل به آن حقیقت است، دوباره این مسئله پیش مى‌آید که پس چطور این شخص نتوانسته است آن حقیقت را ادارک بکند؟

  • در واقع سؤال من در اینجا است که آیا این شخص دارد از این صورت ظاهرى که از روى کتاب مى‌بیند مطلب را متوجّه مى‌شود، که اگر این باشد همان ورود به نفس لازم مى‌آید، و اگر مسئله این‌طور نیست بلکه مطلب را از همان حقیقت مجرّده دارد ادراک مى‌کند و این فقط وسیله است، دوباره این اشکال پیش مى‌آید که اگر نفس با اینکه با آن در یک رتبه است چطور مى‌شود که این شخص، قضیّه را ادارک مى‌کند ولی باز عمل نمى‌کند. یعنى اینجا یک چنین اشکالی پیش مى‌آید؛ اگر نفس واقعاً این را ادراک کرده است پس چطور عمل نمى‌کند، یعنی ما می‌بینیم خود ما روایات را مى‌خوانیم و عمل نمى‌کنیم.

  • مثلاً در حدیث است که «قُلِ الحَقَّ و إن کانَ فیهِ هَلاکُکَ»؛1 ما این حدیث را شنیده‌ایم، حالا یا نفس ما این را از آن حقیقت مجرّده گرفته است، یا آن را از همین لفظ مى‌گیرد که بعید است این باشد و نفس فقط وسیلۀ برای آن است. پس این حالت تساوى نفس ما با آن حقیقت مجرّده چه حالتى پیدا مى‌کند؛ آیا نفس به همان تجرّد او در آمده است یا وجود نازلۀ او است، بالأخره قضیّه به چه نحوه‌ای است؟

    1. الإختصاص، ج 1، ص 32:
      «قالَ ابوالحَسَنِ الماضی عَلَیهِ السَّلامُقُلِ الحَقَّ و إن کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإنَّ فیهِ نَجاتَکَ و دَعِ الباطِلَ و إن کانَ فیهِ نَجاتُکَ فَإنَّ فیهِ هَلاکَکَ».
      ترجمه: «حق را بگو گرچه هلاک و نابودی تو در آن باشد؛ زیرا که نجات تو در آن است، و باطل را فرو بگذار هرچند نجات تو در آن باشد؛ زیرا که نابودی تو در آن است.» (محقّق)

جلسه ۳۳۴

9
  • توضیح ذو مراتب بودن حق و هلاکت برای انسان

  • استاد: شکّى نیست در اینکه مراتب عالَم تکوین در نفس انسان همراه با مراتب نزول موجود است، به‌عبارت‌دیگر درجات همراه با دَرَکات موجود است، یعنى گرچه این مراتبى که شما راجعه به کلام امام ذکر کردید همه اینها صحیح است، و کسى که به کلام امام علیه‌السّلام گوش مى‌دهد و کلام امام علیه‌السّلام را مى‌خواند در واقع دارد خودش را به یک مسئلۀ فطرى، تکوینى و عالَم حق و واقع و صعود در مراتب اسماء و صفات مى‌رساند. ولی این مطلب داراى مراتبى است چطور اینکه خود حقائق عالم تکوین هم داراى مراتب است. «قُلِ الحَقَّ و إن کانَ فیهِ هَلاکُکَ»؛ حق داراى مراتب مختلفى است همان‌طوری‌که هلاکت انسان هم داراى مراتب مختلفى است. بسیارى از افراد هستند که از هلاکت ظاهرى و مالی ابایی ندارند و حق را در هلاکت مالى مطرح مى‌کنند، بعضی افراد هستند که از هلاکت مالى ابایى ندارند یعنی نسبت به مال مسئله‌ای ندارند ولى نسبت به صحّت و سلامتى این‌طور نیستند و در آنجا گیر می‌افتند، بعضی نسبت به سلامتى هم مسئله‌ای ندارند ولى وقتى که مسئله به عِرض و آبرو برسد در آنجا گیر مى‌افتند، بعضی نسبت به هلاکت بدنى مطلبی ندارند امّا وقتى که مسئلۀ شخصیّت پیش مى‌آید در آنجا مسئلۀ آنها روشن مى‌شود! و جنبۀ انانیّت هم همین‌طور است؛ ممکن است یک شخص از شخصیّت‌های خودش هم بگذرد ولى در مراتب بالاى از انانیّت قرار بگیرد.

  • پس این مسئلۀ هلاکت، ظهور مراتب مختلفه‌اى است که هر شخص در هر رتبه‌اى که هست براى او پیش مى‌آید. فهمیدن کلام امام علیه‌السّلام اقتضاء می‌کند که آن شخص قارى و مطالعه کننده، کلام امام علیه‌السّلام را در آن رتبه ادراک بکند. نفس ادراک کلام امام علیه‌السّلام در همان مرتبه و مطابق با مقتضیات وجود، این یک طرف مسئله است، طرف دیگر مسئله تعلّق نفس به عالَم دنیا و شهوات و تعلّق نفس به خود است، که این هم نزول مراتب اسماء و صفات است منتها از نقطۀنظر بُعد. این دو جنبه هر دو در نفس انسان هستند و انسان باید بین این دو یکى را اختیار بکند؛ طرفِ تعلّق به دنیا را اختیار بکند یا طرفِ فهمیدن و هم‌سطح کردن و خود را به آن معدن رساندن و همین‌طور از تعلّقات کم‌کردن را اختیار کند که خود را باید به آن برساند.

جلسه ۳۳۴

10
  • وجود دو جنبه در نفس انسان برای اختیار حق و باطل

  • من‌باب‌مثال به شما مى‌گویند که راجع به مسئلۀ خلاف فکر نکن؛ چون فکر کردن راجع به مسئلۀ خلاف موجب مى‌شود که انسان از آن فطرت، لطافت و نورانیّت دور بشود. از یک طرف به انسان این را مى‌گویند و انسان این مطلب را مى‌فهمد، در اینکه انسان در این رتبه و مرتبه این را مى‌فهمد که این مسئله درست و صحیح است انسان حرف و اشکالی ندارد، ولی از آن طرف خدا غرایز دیگرى هم در انسان به‌وجود آورده است. وقتى که انسان به خودش نگاه مى‌کند، مى‌بیند که در اینجا میل به فلان مسئله دارد، حالا بین دو راه گیر مى‌کند؛ از یک طرف به او گفته‌اند که به مسئلۀ خلاف فکر نکن و از یک طرف مى‌بیند که تعلّق و تمایل نفس نسبت به این مسئله است. در اینجا یک وقت قواى عاقله مى‌آید و این جهت را بر آن جهت دیگر ترجیح مى‌دهد، دراین‌صورت این موجب مى‌شود که فرد یک پلّه بالاتر برود و از آن مرتبه بیرون بیاید. ولى در همان موقع که بالاتر مى‌رود این‌طور نیست که نفس کاملاً از او دست برداشته است بلکه نفس هنوز سر جای خودش باقی است؛ اینکه بالاتر مى‌رود یعنى این مرتبه را رد مى‌کند و همین‌طور استعداد براى پلّه‌های بالاتر را پیدا مى‌کند.

  • و تصوّر نکنید که هزار یا صد هزار پلّه هست بلکه صد میلیارد پلّه است. دوتا و ده‌تا پلّه نیست که حالا مثلاً بگویید ما این مسئله را دیگر رد کردیم کار تمام شده است! نه، این مسئله این‌طور نیست بلکه ممکن است این را رد بکنیم و در یک ساعت دیگر آن گیر بیفتیم؛ لذا مرحوم آقا می‌فرمودند که در هر لحظه و آنى امتحان است، نه اینکه بگوییم این یکى تمام شد و کار تمام شد و حالا می‌رویم برای یک مورد دیگر.

جلسه ۳۳۴

11
  • ذکر مثال برای کیفیّت تأثیر انتخاب حق و خلاف در زندگی انسان

  • بنابراین خواندن کلام امام علیه‌السّلام یا توجّه به کلام امام علیه‌السّلام، حالا یا شنیدن آن بلا واسطه است و یا بالواسطه است. اصلاً ما مى‌گوییم خود امام علیه‌السّلام این مطلب را به ما بگویند، یا در خواب ما این مطلب را ببینیم که دیگر بلا واسطه است، یا اینکه یک مسئله را بلا واسطه ادارک بکنیم، این ادارک ما یک طرف مسئله است که این ادراک یک جنبه‌ای دارد که عبارت از انکشاف حقیقت است، یعنی ما در قبال انکشاف حقیقت قرار گرفته‌ایم، حقیقت از یک طرف در اینجا قرار گرفته است و از طرف دیگر میل به خلاف و دنیا و چیزهای دیگر در این طرف قرار گرفته‌اند.

  • حالا که ما در قبال این دو مسئله قرار گرفتیم دیگر مسئله بسته به این است که ما به‌کدام سمت توجّه پیدا بکنیم؛ اگر ما به سمت حقیقت توجّه پیدا کردیم همان اثر تکوینى که شما مى‌گویید در اینجا پیدا مى‌شود، همان نورانیّت بر حَسب مرتبۀ خود آن فرد پیدا مى‌شود، یعنى به همان اندازه که فکر و سعۀ وجودى ما خود را به این بشارت و حکایت و کلام نزدیک کرده است به همان مقدار از آثار وجودى بهره‌مند مى‌شود. من‌باب‌مثال کسى که قرآن مى‌خواند به همان مقدار سعۀ وجودى خودش از قرآن بهره‌مند مى‌شود.

  • پس این مسئله به گوش مارسیده است ولی هنوز در درون نفس جاى نگرفته است؛ به این بستگی دارد که ما چه برخوردى در اینجا با این مسئله بکنیم، اگر آمدیم این طرف را گرفتیم و آن طرف را رها کردیم، طبعاً جنبۀ جنود شیطان و ابتعاد مى‌آیند و آن اثرات تکوینى را کنار مى‌زنند. این مسئله مانند استفاده از اطعمه و نعمات دنیوى است، من‌باب‌مثال الآن درقبال شما دو ظرف قرار گرفته است، در یک ظرف غذایى است که برای شما مفید است و در ظرف دیگر غذایى است که براى شما مضرّ است ولى این خوشمزه‌تر از آن غذای مفید است، بچّه طبعاً به سمت این ظرف می‌رود و آن را مى‌خورد و مریض مى‌شود، ولی آدم عاقل به سمت ظرف دیگر می‌رود و آن را مى‌خورد و هم سیر مى‌شود و هم برای او مفید است.

جلسه ۳۳۴

12
  • مسئله در اینجا هم همین‌طور است یعنی کلمات ائمّه علیهم‌السّلام و این علوم و معارف خودشان فى حدّ نفسه نور و بهاء هستند و هرکدام از آنها در درون خودش مراتبى از بهاء و بهجت دارند که هر کسى بر طبق فهم خودش مى‌فهمد. همین عبارت‌هاى اسفار را هر کسى بر طبق فهم خودش ادراک مى‌کند، کلمات امام علیه‌السّلام را هر کسى بر طبق فهم خودش ادراک مى‌کند؛ چون کلمات امام علیه‌السّلام ذو مراتب است، آیات قران را هر کسى بر طبق فهم خودش ادراک مى‌کند منتها یک شخصى این آیات را مى‌خواند و فقط آنها را در مرتبۀ صِرف تصوّر وجود ذهنى نگه‌مى‌دارد و دیگر جلوتر نمى‌آید تا حرکت بکند.

  • عدم تأثیر حق برای افراد مقابل حق

  • مثل نمازى که امام جماعت مسجد الحرام یا مسجد مدینه مى‌خوانند، این سنّى‌های متعصّب هستند که خیلى هم قشنگ مى‌خوانند، ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾1 را آنچنان مى‌گویند که انسان کیف مى‌کند یعنی صدای آنها این‌قدر صداى قشنگى است مخصوصاً آن کسی که در مدینه است و امام جماعت است، ولى قلبش سیاه است یعنى مثل قیر مى‌ماند، چون من‌باب‌مثال اگر این آیات را بخواند که ﴿ٱلۡيَوۡمَ أَكۡمَلۡتُ لَكُمۡ دِينَكُمۡ﴾؛2در نمازکه به این مى‌رسد همان‌جا عقل و ذهنش به او مى‌گوید که این مربوط به على و خلافت على است! رد مى‌شود و مى‌رود، همان موقع که در نماز دارد این آیات را مى‌خواند، این را رد مى‌کند. چون در این رد شدن و گذشتن از اینجا برخلاف آن نورانیّت قدم برداشته است، آن خواندن برای او تبدیل به ظلمت می‌شود؛ چون الآن این جهات نفس آمده است جنبۀ نورانیّت او را از بین برده است و ذهن او فقط تبدیل شده است به یک محلّ برای عکّاسى که همین‌طور عکس‌بردارى مى‌کند و کار دیگری انجام نمى‌دهد. آن وقت نفس او چون در مقابل نورانیّت می‌ایستد و با آن برخورد مى‌کند نه تنها نمى‌گذارد آن نورانیّت در این رسوخ پیدا بکند و او را نزدیک بکند بلکه از آن طرف همین‌طور باعث دوری او مى‌شود.

    1. . سوره فاتحه (1) آیه 7.
    2. . سوره مائده (5) آیه 3.

جلسه ۳۳۴

13
  • بنابراین مسئله دیگر اشکالى ندارد چون این کلمات از یک طرف مراتب اسماء نورانیّه پروردگار هستند و از آن طرف مراتب ابتعاد و جنود ظلمانیّه هم وجود دارند؛ نفس انسان بین این مراتب و آن مراتب گیر مى‌کند، یعنی هر دو به او رجوع مى‌کنند؛ هم کلمات الهى به او مى‌خورند و هم دعوت به دنیا، شهوات، انانیّت، حِقد و کینه، تخیّلات و وارد شدن در ظلمات از آن طرف مى‌آیند. خدا هم انسان را مختار قرار داده است یا این طرف را بگیرد و یا آن طرف را بگیرد؛ هرکدام را گرفتید نور و ظلمت به همان مقدار می‌آید، اگر از اینجا کم بگیرید نورانیّت کمی هم پیدا می‌کنید، اصلاً مطلب را رها کنید اصلاً نورانیّتی نمی‌آید، اگر نفس خیلى ظلمانى باشد عکس‌العمل آن هم خیلی ظلمانی است. لذا افراد از این نقطۀنظر داراى مراتب مختلف هستند.

  • معنای گناه نکردن سالک

  • تلمیذ: پس مى‌شود گفت که نفس انسان دائم بین نور و ظلمت در حرکت است؟

  • استاد: بله، دائماً در حرکت است و یک لحظه توقّف ندارد، یا به سمت نور مى‌رود و یا به سمت ظلمت؛ در نور مى‌آید و مى‌رود، در ظلمت مى‌آید و مى‌رود، یک مقدار بالا مى‌آید بعد یک‌مقدار پایین مى‌رود، یک‌مقدار کمی بالا می‌آید بعد یک مقدار زیادى پایین مى‌آید، دائماً نفس همین‌طور دارد بازى مى‌کند، در بالا و پایین رفتن دارد بازی می‌کند.

  • تلمیذ: آیا افرادی که سلوک می‌کنند تنزّل در ظلمت هم هنوز دارند؟

  • استاد: البتّه کسی که سلوک واقعى بکند این را ندارد، به قول مرحوم آقاى حدّاد قدّس‌سرّه مى‌فرمودند که سالک گناه نمى‌کند، ولى خب سالک پیدا بکنید؟!

  • تلمیذ: چطور مى‌شود که بگوییم سالک کدورت ندارد؟

  • استاد: ببینید سالک آن کسى است که وقتى مى‌آید سر مى‌سپرد در همان سر سپردن همه چیزش را کنار گذاشته است، شما یک چنین شخصى را پیدا بکن سلام من را به او برسان! این را مى‌گویند سالک؛ آن وقت این شخصى که این‌طور هست دیگر به نفسش چیزى تعلّق پیدا نمى‌کند؛ لذا اگر یک خطایى هم بکند، خطای او ظاهرى دارد و باطن ندارد. سالک، آقا بود خدا رحمتش کند، چه چیزهایى که ما از ایشان مى‌دیدیم! البتّه شما هم هستید، من نمى‌گویم که شما نیستید یک‌دفعه خلط نکنید شما خوب هستید. من خودم کارم خراب است چقدر ما مطالب را عقب مى‌انداختیم، سالک ما نیستیم! کار شما درست است!

جلسه ۳۳۴

14
  • سالکى که ما را به خانه‌اش دعوت مى‌کند، بلند مى‌شویم مى‌رویم آنجا، بعد مى‌گوید که خیلى استفاده کردیم و قدم رنجه فرمودید! بعد بلند مى‌شود مى‌رود در جاى دیگر و اصلاً صد و هشتاد درجه یک چیز دیگری گزارش مى‌دهد، دروغ و تهمت بیّن! آن‌وقت این شخص سالک است؟! حالا برو براى امام حسین علیه‌السّلام سینه بزن! مى‌گویم که آقا یک همچنین مسئله‌اى نیست و من این حرف را نزده‌ام، آن شخص را بیاورید در مقابل خود من و از او سؤال بکنید، پولش را هم بنده مى‌دهم، ایشان را از تهران بیاورید سؤال بکنید که آیا این حرف را من زده‌ام یا نزده‌ام؟ می‌گوید که نه، حالا عیب ندارد! از ریش دراز کردن که کسى سالک نمى‌شود، اگر ریش را دراز بکنیم و عمامه را بزرگ بکنیم که سالک نمی‌شویم!

  • اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد