/11
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۳۵

1
  • درس سیصد و سی و پنجم

  • جواب بوعلی از اشکال اوّل بر وجود ذهنی و اشکال بر جواب ایشان

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • وَ الجَوابُ عَنهُ على ما یُستَفادُ مِن کُتُبِ الشَیخِ: أنَّ مَعنَى الجوهَرِ الَّذی صَیَّروهُ جِنسًا و جَعَلوهُ عنوانًا لِلحَقایِقِ الجوهَریَّةِ، لَیسَ هوَ الموجودُ مِن حَیثُ هوَ موجودٌ مَسلوبًا عَنهُ الموضوعُ؛ لِأنَّ هذا المَعنى لا یُمکِنُ أن یَکونَ جِنسًا لِشَی‌ءٍ و إلاّ لَکانَ فَصلُهُ الَّذی فُرِضَ مُقَسِّمًا لَهُ مُقَوِّمًا لَهُ.

  • بیان اشکال اوّل بر وجود ذهنی توسّط آخوند و ذکر جواب بوعلی

  • مرحوم آخوند اشکال اوّلى که به وجود ذهنی شده است را به دو صورت مطرح کرده‌اند؛ اشکال اوّل، این بود که جوهر با ماهیّت جوهرى خودش منقلب به عَرَض بشود، درحالى‌که جوهر را این‌طور تعریف کرده‌اند: الشَّىءُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فى موضوعٍ یا الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ. اعراض به‌واسطۀ این تعریف خارج مى‌شوند، چون اعراض باید مسبوق به موضوع باشند یعنی موضوع باید قبلاً متحقّق باشد تا عَرَض بتواند بر آن موضوع عارض بشود. بنابراین چنانچه وجود ذهنى عبارت از کیف نفسانى باشد، جوهر به مجّردِ تصوّر و تحقّقِ در ذهن، منقلب به عَرَض مى‌شود، چون تا ذهن نباشد و ظرف براى تحقّق ماهیّتِ عَرَض در ذهن نباشد، تحقّق عَرَض، محال خواهد بود و تحقّق جوهر مستلزم انقلاب به عَرَضیّت است.

  • اشکال دوّمی که بر این مسئله مترتّب مى‌شود، اندراج تمام مقولات در تحت مقولۀ کیف است با اختلاف ذاتى طبایع آنها با مقولۀ کیف. و این اشکال از اشکال اوّل قوی‌تر است. براى رهایى از این اشکال مى‌فرمایند که ما باید قائل باشیم بر اینکه وجود ذهنى تحقّق عینى ندارد بلکه صِرف نسبتى بین ذهن و خارج است، نه به‌عنوان یک وجود ذهنى که اسمش را وجود بگذاریم؛ چون هر چیزى که اسم وجود و موجود بر او بار بشود باید در تحت قوانین وجود و موجود قرار بگیرد. پس وجود و موجودیّت خارجى یا باید به صورت جوهر باشد یا به صورت عَرَض، لذا ما با نفى وجود ذهنى از این مخمصه رهایى پیدا مى‌کنیم.

جلسه ۳۳۵

2
  • اشکال اوّل بوعلی بر تعریف جوهر به الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ

  • جوابى که مرحوم بوعلى از این اشکال داده‌اند که مى‌شود گفت این جواب مورد تایید مرحوم آخوند هم هست، این است که اصلاً به‌طورکلّى چه کسى گفته است که تعریف جوهر، الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است؟! زیرا اگر ما تعریف جوهر را الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ بگیریم، این جوهر دیگر نمى‌تواند جنس براى انواع مادون خودش قرار بگیرد؛ زیرا جنس عبارت از یک حقیقت و ماهیّت قائم به ذات است که فصلِ مُمَیِّز، محقِّق وجود خارجى او است. یعنى اگر شما حیوان را درنظر بگیرید، حیوان یک ماهیّتى است که قائم به ذات خودش است، یک ماهیّتى است که شما مى‌توانید آن را تصوّر بکنید یعنی مى‌توانید آن ماهیّت را بدون ضمّ ضمیمۀ نوعى و فصلى درنظر بیاورید.

  • حیوان عبارت از موجودى است که داراى حرکت، نموّ، شعور و احساس است البتّه شعور خاص منظور است و إلاّ امروزه ثابت شده است و قبلاً هم این مسئله بوده است که خود نبات هم شعور و احساس دارد. همان‌طور که مرحوم آخوند هم مى‌فرمایند: اینکه نبات ریشه‌هاى خود را به آب نزدیک مى‌کند، حکایت از شعور او است. یا این مسئله که نبات از دیوار فاصله مى‌گیرد تا بتواند شاخه‌هاى خود را در فضا گسترش بدهد، حکایت از شعور او مى‌کند. یا اینکه در امروز هم با همین اَجهَزِۀ جدیده آمده‌اند سیستم عصبى را در نبات اثبات کرده‌اند که نبات احساس دارد و متألّم مى‌شود. و حتّى بالاتر از این مسئله، نسبت به وقایع خارجى عکس‌العمل نشان مى‌دهد که این دیگر خیلى عجیب است؛ اگر مصیبتى در آن منزل اتّفاق بیفتد نبات نسبت به آن، عکس‌العمل نشان مى‌دهد. امروزه ثابت شده است که بعضى از گیاهان هستند که نسبت به مصیبت یا خوشى و شادى عکس‌العمل نشان مى‌دهند؛ من‌باب‌مثال اگر ولادتى در آن منزل انجام بگیرد نسبت به آن ولادت عکس‌العمل نشان مى‌دهند. و این حکایت از یک نوع ارتباط برزخى و ملکوتى بین نبات و بین روح آن حادثه‌اى است که انجام مى‌شود. و ما نظایر آن را در روایات از معجزات پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمّه علیهم‌السّلام هم مى‌بینیم و احساس مى‌کنیم،1 منتها در آن موقع به شکل دیگر و امروزه به کیفیّت دیگر!

    1. بحار الأنوار، ج 17، ص 380. مناقب آل ابی‌طالب علیهم السلام، ج 1، ص 90:
      «جابِرٌ الأنصارى و ابنُ‌ عبّاسٍ و أُبَى بنُ کَعبٍ و زین‌العابدین علیه‌السّلام: ”أنَّ النَّبى صلّى الله علیه و آله و سلّم کانَ یخطُبُ بِالمَدینَةِ إلَى بَعضِ الأجذاعِ. فَلَمّا کَثُرَ النّاسُ و اتَّخَذوا لَهُ مِنبَرًا و تَحَوَّلَ إلَیهِ، حَنّ کَما تَحِنُّ النّاقَةُ. فَلَمّا جَنّ [جاء] إلَیهِ و التَزَمَهُ، کانَ یئِنُّ أنینَ الصَّبى الّذى یَسکُتُ.“
      و فى رِوایةٍ: ”فاحتَضَنَهُ رَسولُ اللهِ صلّى الله علیه و آله و سلّم فَقالَ: لَو لَم أحتَضِنهُ لَحَنَّ إلَى یومِ القیامَةِ.“
      و فى رِوایةٍ: ”فَدَعاهُ النَّبى صلّى الله علیه و آله و سلّم فَأقبَلَ یخُدُّ الأرضَ، و التَزَمَهُ و قالَ:" عُد إلَى مَکانِکَ!" فَمَرَّ کَأحَدِ الخَیل“.
      ترجمه: «از جابر انصارى و ابن‌عبّاس و ابىّ بن کعب و حضرت امام زین‌العابدین علیه‌السّلام روایت است که: ”پیغمبر اکرم صلّى الله علیه و آله و سلّم هنگام خطابه و موعظه مردم در مسجد مدینه، به ستونى از تنه درخت خرما تکیه مى‌فرمود. پس چون جمعیّت مردم زیاد شد و براى رسول خدا منبرى ساختند و حضرت (براى اوّلین بار) بر منبر رفت، آن ستون مانند ناله شتر مادّه در هنگام مفارقت از بچّه خود، به آه و ناله درآمد. پس چون حضرت از منبر به زیر آمد و آن را در آغوش خود گرفت، مانند طفلى که (با نوازش مادرش) از گریه ساکت شود ناله مى‌کرد.“
      و در روایتى آمده است که: ”حضرت آن را به سینه چسبانید و فرمود: اگر من چنین نمى‌کردم تا قیامت آه و ناله مى‌کشید.“
      و در روایت دیگرى آمده است که: ”پیغمبر اکرم صلّى الله علیه و آله و سلّم آن ستون را فراخواند؛ پس زمین را شکافت و به سرعت روى آورد، و حضرت آن را در آغوش کشید و فرمود: به مکان قبلى خود بازگرد! پس مانند یک اسب از نزد آن حضرت بازگشت“.» (محقّق)

جلسه ۳۳۵

3
  • احتیاج جنس به فصل در تحقّق خارجی و عدم احتیاجش به آن در تقوّم ذاتی

  • على‌کلّ‌حال آن شعور خاص، ادراک، متحرّک و حسّاس بالإراده‌اى که براى حیوان گفته‌اند، یک ماهیّتى است که لازم نیست برای تصوّر این ماهیّت، انسان نوع خاصّى از حیوان را درنظر بگیرد بلکه همین ماهیّت متقوّمۀ بالذّات که انسان بدون لحاظ نوع خاصّی احساس این ماهیّت را مى‌کند، مى‌شود قوام ذاتى؛ یعنی این ماهیّت روى پاى خودش ایستاده است.

  • این جنس براى تحقّق خارجى خودش احتیاج به فصل دارد، نه براى تقرّر و تقوّم ذاتى. تقوّم ذاتى احتیاج به فصل ندارد و شما تصوّر آن را مى‌کنید، ولی تحقّق خارجى احتیاج به فصل دارد؛ اگر شما جنس حیوان را درنظر بگیرید، براى تحقّق خارجى احتیاج به ناطقیّت دارد. ناطق محقِّقِ خارجى حیوان است، صاهلیّت محقّقِ خارجى حیوان است، ناهقیّت محقّق خارجى حیوان است. تمام این فصل‌ها محقّق خارجى هستند؛ زیرا فصل، مقسِّم جنس به انواع مختلفه است تا هرکدام در تحت فصلیّت خود قرار بگیرند.

  • بنابراین اگر تعریف جنس را ما این قرار بدهیم: الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ پس تعریف براى جنس، وجودِ بالفعل است، یعنى وجود بالفعلى که لا فِى موضوعٍ است بلکه خود او موضوع است و سایر اعراض، عارض بر این مى‌شوند. بنابراین شما وجود را در تعریف این جوهر لحاظ کرده‌اید، و وقتى وجود بالفعل را لحاظ بکنید دیگر فصل چه نقش و اثری مى‌تواند در این جنس به‌وجود بیاورد؟! چون جنس خودش موجودِ بالفعل است، جنس که خودش هست! درحالتى‌که فصل، مقوِّمِ ذات جنس نبود بلکه فصل، محقِّقِ خارجى جنس و به‌عبارت‌دیگر مقسِّمِ جنس به انواع مختلفه است. پس خود فصلِ مقسِّم و محقِّق، فصلِ مقوِّم جنس خواهد شد و هو بدیهىّ البطلان. چون فرض این است که جنس روى پاى خودش ایستاده است و تقرّر و قوام ذاتى دارد، و نیازى به فصل ندارد. بله، جنس براى وجود خارجى نیاز به فصل دارد نه براى قوام ذاتى خودش. و این، انقلاب ماهیّت متقوِّمۀ مقسِّمه است که فصل باشد به مقوّم، و هو واضحُ البطلان. این جواب مرحوم بوعلى بر این اشکال بود. بنابراین ما باید جوهر را به قِسم و نحو دیگری معنا بکنیم که حالا آن قِسم دیگرش مى‌ماند که بعداً مى‌آید.

جلسه ۳۳۵

4
  • اشکال دوّم و سوّم بوعلی بر تعریف جوهر

  • اشکال دیگرى که بنابر این بیان وارد مى‌شود این است که اگر یک فرد از افراد جنس یا نوع، انعدام پیدا بکند شما باید بگویید که خود جنس هم انقلاب ماهیّتى پیدا مى‌کند؛ به‌جهت اینکه جنس عبارت از الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ بود. بنابراین اگر یکى از افراد این جنس، معدوم خارجى باشد دیگر این جنس هم معدوم خواهد شد؛ زیرا این وجودى که در تعریف جنس آورده شده است عبارةٌ اخرىٰ وجود خارجى فرد است و وقتى که فرد، انعدام پیدا کرد جنس هم منعدم خواهد شد. این هم اشکال دوم بر این تعریف جوهر که در اینجا آورده شده است.

  • اشکال سوّم تعدّدِ واجب بالذّات است؛ زیرا گفتیم که واجب بالذّات آن موجودى است که وجود براى او ذاتى است و نیاز به افاضه از ثانی و ثالثى نسبت به آن ذات ندارد بلکه خود وجود ذاتی براى آن است. از طرف دیگر می‌بینیم ماهیّات احتیاج به جعل ندارند و وقتى ماهیّت نیاز به جعل نداشته باشد و شما در تعریف ماهیّت، وجود را دخالت بدهید، پس وجودِ بالفعل نیاز به جعل ندارد و وقتی نیاز به جعل نداشت پس این وجود ذاتى او خواهد بود؛ چون آن وجودى نیاز به جعل دارد که وجودِ عارض بر ماهیّت باشد، درحالی‌که خود ماهیّت در تقرّر و تقوّم ذات خودش احتیاج به جاعل ندارد بلکه براى تحقّق خارجى احتیاج به جاعل دارد.

  • بنابراین اگر شما وجود را در تحقّق ماهوى آن ماهیّت لحاظ بکنید، این وجود دیگر نیاز به جاعل ندارد و وقتى که نیاز به جاعل نداشت، تحقّق ذاتى براى خودش دارد و دراین‌صورت تعدّد واجب بالذّات الى مالانهایه در همۀ ماهیّات لازم مى‌آید. این هم اشکال دیگرى که بر این تعریف جوهر در اینجا آورده شده است.

  • بیان مسامحه در کلام بوعلی، در وجودِ بالفعل دانستن جوهر

جلسه ۳۳۵

5
  • به نظر مى‌رسد در این کلام مرحوم بوعلى قدرى مسامحه شده است، یعنی در اینکه ایشان مى‌فرمایند مقصود از جوهر در این تعریف الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، وجودِ بالفعل است، در این مسئله قدری مسامحه است؛ زیرا در انعقادِ عقدُ الوضع لازم نیست که فعلیّت خود آن عنوان لحاظ بشود، بلکه نفس استعداد براى این موضوع و نفس همان تَعَنوُن موضوع به آن عنوان ولو تقدیراً، در تحقّق موضوع و قضیّه خارجیّه کفایت مى‌کند. من‌باب‌مثال وقتى که مى‌گوییم: زیدٌ قائمٌ؛ این‌طور نیست که زیدیّت براى زید وجودِ بالفعل دارد بلکه زیدیّت عنوانى است که آن عنوان براى این ذات لحاظ شده است، سواءٌ وُجِدَ بِالفِعلِ و خارِجاً أو لا یوجَدُ بِالفِعلِ و خارِجاً.

  • اینکه مى‌گویند شرط در صدق قضیّه، وجودِ ربط بین موضوع و محمول است، در آنجایى است که قضیّۀ ما قضیّۀ خارجیّه باشد، نه قضیّۀ طبیعیّه. در قضیّه خارجیّه است که گفته مى‌شود: أکرِمِ العُلَماء و مقصود علمایى است که فعلاً وجود خارجى دارند. امّا اگر ما مسئله را به این نحو مطرح بکنیم که العالِمُ یَستَحِقُّ الإکرامَ، نه به عنوان امری که لحاظ خارج در این عنوان اخذ شده است، پس العالِم در اینجا به عنوان وجود فعلى عالِم نیست بلکه به عنوان نفس تحقّق این عنوان است ولو در عالَم تقدیر و فرض. این را مى‌گویند قضیّۀ طبیعیّه؛ که در اینجا اکرام اختصاصِ به علم مِن حَیثُ هوَ هوَ دارد، سواءٌ اینکه این عالِم الآن موجود بالفعل باشد یا موجود بالفعل نباشد، درحالتى‌که قضیّۀ ما هم قضیّۀ صادقه است.

  • فرق قضایای طبیعیّه و حقیقیّه نسبت به وجود بالفعل برای موضوع

  • بله، در قضایایى که حکم روى قضیّه بِما هِىَ فِى الخارِج، لا بما هِىَ هِىَ رفته است، در آنجا وجودِ موضوع براى آن ذات باید وجودِ بالفعل باشد، امّا در قضایاى حقیقیّه و طبیعیّه مانند کُلُّ مُثَلَّثٍ زَوایاهُ الثَّلاثُ مُساویَةٌ لِمَئَةٍ و ثَمانینَ دَرَجَة؛1 در اینجا وجود خارجى این مثلّث، وجود خارجى این زوایا و وجود خارجى این تساوى قطعاً مورد نظر نیست، بلکه نفس ماهیّت این مثلّث است که اقتضاى تساوى با این درجه را مى‌کند، سواءٌ وُجِدَ فِى الخارِجِ او لا یوجَدُ فِى الخارِجِ.

    1. . زوایای داخلی هر مثلّثی برابر با 180 درجه هستند. (محقّق)

جلسه ۳۳۵

6
  • بناءًعلی‌هذا در این تعریفی که ما برای جوهر مى‌گوییم که الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ قطعاً وجود فعلى براى جوهر مدّ نظر نیست، بلکه در اینجا حقیقت و طبیعت جوهر مدّ نظر است. یعنی اوّلاً جوهر شیئى است که موجود است و معدوم نیست، و ثانیاً این وجود او وجود فعلى نیست بلکه وجود تقدیرى است، یعنى جوهر ذاتى است که اگر تحقّق خارجى پیدا بکند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است، این چه ارتباطى با وجودِ بالفعل دارد؟!

  • جناب بوعلى شما از کجاى این الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، فعلیّت را استخراج مى‌کنید؟ در قضایایى که حکم بر موضوع رفته است مِن حَیثُ هوَ هوَ، لا بِعُنوانِ أنَّهُ فِى الخارِجِ، در آنجا لحاظ فعلیّت وجود براى آن موضوع، اشتباه محض است. این اشکال اوّلى است که نسبت به بیان ایشان وارد است. آن‌وقت بر این اساس، اشکالات بعدى جناب بوعلی هم نسبت به این قضیّه مرتفع مى‌شود.

  • فرق بین شرط وجود و علّت، اشکال دیگر بر کلام بوعلی

  • اشکال دیگرى که شما راجع به فصل مطرح کردید اقبح است از اشکالى که متوجّه مسئلۀ وجود ذهنی مى‌شود. شما مى‌فرمایید که فصل همیشه مقسِّم و محقِّق خارجى جنس است و فصل نمى‌شود که مقوِّم ذاتی براى جنس باشد. این مسئله هم محلّ ایراد و اشکال است؛ چون فصل، محقِّق خارجى جنس نیست بلکه محقِّق نوعى جنس است. بله، حیوان مِن حَیثُ هوَ هوَ تحقّق خارجى ندارد و اگر بخواهد تحقّق خارجى پیدا بکند فصل، شرطِ وجود او است نه اینکه علّتِ وجود او است، شرطِ وجود با علّتِ وجود تفاوت مى‌کند.

  • و شاید به همین لحاظ است که مرحوم بوعلى در اینجا مى‌فرمایند: هوَ کالعِلَّةِ المُحَقِّقَةِ و کالعِلَّةِ الموجودَةِ.1 امّا اگر بخواهیم این مطلب را به ایشان نسبت ندهیم و بر اساس همان مسئلۀ اوّل، روى کلام ایشان نظر بکنیم باید بگوییم که فصل، محقِّقِ وجود نیست بلکه شرط وجود خارجى است؛ تازه شرطِ وجود خارجى لا فى الذّهن است، نه شرط وجود خارجى فى الذّهن. یعنی اگر جنس بخواهد در خارج وجود پیدا بکند، شرط وجودش این است که با فصل باشد ولى فصل به تنهایى کفایت نمى‌کند بلکه افاضۀ مُفیض در اینجا باید هم به جنس و هم به فصل، وجود خارجى بدهد، پس فصل به‌تنهایی کفایت نمی‌کند. من‌باب‌مثال اگر شما صورتى و مادّه‌ای هم داشته باشید، این صورت بدون افاضۀ وجود نمى‌تواند موجب تحقّق خارجى مادّه بشود. پس فصل خودش مانند جنس، نیازمند و محتاج به واجب الوجود و فیّاضِ وجود است تا وجود را به او عنایت بکند. کارى که فصل مى‌کند فقط این است که جنس را از ابهام بیرون مى‌آورد و لا غیر! و اضافۀ بر این مسئله، کارى انجام نمى‌دهد. لذا ما آن را شرطِ وجود مى‌نامیم نه اینکه آن را در اینجا اصلِ وجود بنامیم.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 278.

جلسه ۳۳۵

7
  • توضیح اشکال کلام بوعلی در وجود ذهنی

  • حالا می‌گوییم که این مسئله در وجود خارجى است، جناب بوعلى شما در وجود ذهنى چه مى‌فرمایید؟ در وجود ذهنى که ما جوهر را تصوّر مى‌کنیم و جوهر، جنس الأجناس و جنس الأنواع است و ما فقط جنس را بدون فصل تصوّر مى‌کنیم، در اینجا چه فصلى آمده است و این جوهر را به نوع خاصّی از وجود درآورده است؟ ما در اینجا فصلى نداریم بلکه نفسِ جوهر و جنس بدون هیچ فصلى در وجود ذهنى ما نقش مى‌بندد.

  • حالا گاهى اوقات ما یک فصلى را ضمیمه مى‌کنیم و آن را تبدیل به انسان، غَنَم و بقر مى‌کنیم، و در بعضى از اوقات این فصل را هم نمى‌آوریم بلکه فقط خود جوهر را مى‌آوریم، یا خود عَرَض و موضوع را مِن حَیثُ هوَ هوَ مى‌آوریم؛ بدون اینکه این عَرَض در تحت چه نوعى باشد، بدون اینکه این جوهر چه نوعى در تحت او باشد، فقط نفس جوهریّت در نظر مى‌آید که به عنوان جوهریّت عام باشد یا جوهریّت خاص در نظر مى‌آید که حیوان یا جسم باشد بدون اینکه مورد خاصّی در ذهن شما بیاید. همین‌که من الآن گفتم حیوان باشد، کدام‌یک از حیوانات در ذهن شما آمد؟ هیچ حیوانى نیامد! همین‌که من گفتم جسم باشد، کدام‌یک از اجسام در ذهن شما آمد؟ هیچ جسمی نیامد! بلکه فقط جسم و حیوان مِن حَیثُ هوَ هوَ آمد، نه حیوان در ضمنِ نوع یا جسم در ضمنِ یک صورت. بنابراین این مطلب که دراین‌صورت فصل را از مقسِّمیت به مقوِّمیّت تبدیل مى‌کند هم محلّ ایراد است.

  • جواب بوعلی از اشکال اوّل بر وجود ذهنی به موجود بما هو موجود نبودن معنای جوهر

  • وَ الجَوابُ عَنهُ على ما یُستَفادُ مِن کُتُبِ الشَیخِ: أنَّ مَعنَى الجوهَرِ الَّذی صَیَّروهُ جِنسًا و جَعَلوهُ عنوانًا لِلحَقایِقِ الجوهَریَّةِ، لَیسَ هوَ الموجودُ مِن حَیثُ هوَ موجودٌ مَسلوبًا عَنهُ الموضوعُ؛ لِأنَّ هذا المَعنى لا یُمکِنُ أن یَکونَ جِنسًا لِشَی‌ءٍ و إلاّ لَکانَ فَصلُهُ الَّذی فُرِضَ مُقَسِّمًا لَهُ مُقَوِّمًا لَهُ، ضَرورَةَ أنَّ الفُصولَ المُقَسِّمَةِ لِلجِنسِ لا یَحتاجُ إلى شَی‌ءٍ مِنها الجِنسُ فی تَقَوُّمِهِ مِن حَیثُ هوَ، بَل هیَ مِن الخَواصِّ العارِضَةِ لِلجِنسِ کما أنَّهُ عَرَضٌ عامٌّ لازِمٌ لَها، بَل احتیاجُهُ إلَیها فی أن یوجَدَ و یُحَصَّلَ تَحصیلاً وُجودیًّا لا تَألُّفیًّا.1

    1. همان، ص 277.

جلسه ۳۳۵

8
  • «جواب از این اشکال آن‌طور که از کتاب‌هاى مرحوم بوعلى استفاده مى‌شود این است:

  • معناى جوهرى که آن را جنس قرار داده‌اند و آن را عنوان براى جمیع حقایق جوهریّه قرار داده‌اند و از این معنا تعبیر به حقایق جوهریّه مى‌آوردند، موجود از این جهت که موجود است درحالی‌که موضوع از آن سلب شده باشد، نیست؛ (یعنی معنا این نیست که جوهر خودِ موجود به‌تنهایى مِن حَیثُ هوَ موجودٌ باشد درحالتى‌که ما موضوع را از آن سلب بکنیم و بگوییم: إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ.

  • الآن که موضوعیّت را از این سلب مى‌کنیم خودش موضوع است ولى عروض بر موضوع را داریم از آن سلب مى‌کنیم، می‌فرماید که این تعریف براى جوهر نیست و این تعریف، تعریف اشتباهى است؛) زیرا این معنا براى هیچ نوعى از انواع، ممکن نیست که جنس قرار بگیرد و إلاّ یعنی اگر این معنا جنس براى انواع باشد فصلی که فرض شده که مقسِّم است مقوِّم است.

  • توضیح تبدیل مقسِّمیّت فصل به مقوِّمیّت

  • (یعنى اگر الموجودُ الَّذى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، جنس براى انواع بشود، باید این جنس به ضمیمۀ فصل، وجود خارجى پیدا بکند، دراین‌صورت آن فصلى که مقسِّم این وجود است و آن را به انواعى تقسیم مى‌کند، مقوِّم او است؛ زیرا فصل همیشه محقِّق خارجى این جنس است درحالتى‌که در خود این جنس، الموجود مِن حَیثُ هو موجودٌ اخذ شده است. و از آن طرف ما مى‌بینیم که موجودیّت جنس به فصل است یعنی موجودیّت در تعریف خود جنس خوابیده است، پس فصل همان مقوِّم ذاتى این جنس می‌شود. چون امکان ندارد که در جنس، وجود خارجى باشد، وجود خارجى از ناحیۀ فصل مى‌آید، درحالتى‌که شما در تعریف جنس، وجود را اخذ کرده‌اید. بنابراین در اینجا فصل در شکم جنس رفته است و آمده است این تعریف را به دست ما داده است، درحالتى‌که فصل در شکم جنس نمى‌رود بلکه فصل محقِّق خارجى آن جنس است.)

جلسه ۳۳۵

9
  • به ضرورت اینکه فصل‌هایى که جنس را به انواع تقسیم مى‌کنند، جنس در تقوّم خودش احتیاجى به این فصول ندارد. (جنس مى‌گوید که من خودم هستم، من روی پاى خودم ایستاده‌ام، من خودم قوام ذاتى دارم، پس جنس در تقوم ذاتى خودش مِن حَیثُ هوَ هوَ نیاز به فصل ندارد. بله، در وجود خارجى خودش نیاز به فصل دارد امّا در تقرّر ذاتى و ماهیّت خودش نیاز به فصل ندارد؛ لذا شما جنس را در نظر مى‌گیرید بدون اینکه فصلى در نظر شما بیاید.)

  • (پس فصول چه چیزی هستند؟) بلکه فصول خواصّى هستند یعنی عَرَض خاصّه‌ای هستند که عارض بر جنس مى‌شوند و آنها را به انواع تبدیل مى‌کنند. همان‌طورى که جنس یک عَرَض عامّى است که لازمۀ فصول است، (چون عَرَض عامِّ فصل، آن عَرَضی است که لازمۀ آن است. چون یک عَرَض عامّی داریم که خارج از ذات است و یک عرض عامّی داریم که لازمۀ ذات است؛ عَرَض عامّی که لازمۀ ذات است نه خارج از ذات مثل ناطقیّت، که عَرَض عامّ آن، حیوانیّت است. و عَرَض عامّی که خارج از ذات است مثل مَشى، که آن مَشى خارج از ذات است. پس ناطقیّت داخل در ذات است ولی مَشی خارج از ذات است ولى هر دو عَرَض عام هستند.)

  • بلکه احتیاج جنس به فصول در وجود است و اینکه در خارج به تحصیلِ وجودى حاصل بشود، (نه به تحصیل تقرّر ذاتى!) نه اینکه جنس در تألُّف و تقرّرِ ذات احتیاج به فصل دارد، (پس جنس در تقرّر خودش احتیاج به فصل ندارد و خودش قوام ذاتی دارد.)»

  • فَکُلُّ فَصلٍ کالعِلَّةِ المُفیدَةِ لِوُجودِ حِصَّةٍ مِن الجِنسِ. فَإذا کانَت ماهیَّةُ الجِنسِ هوَ الوُجودُ بِالفِعلِ مَعَ قیدٍ عَدَمیٍّ هوَ سَلبُ الموضوعِ لَکانَ فَصلُهُ المَفروضُ مُحَصِّلُ وُجودِهِ، مُقَوِّمَ مَعناهُ و ماهیَّتِهِ کَما سَبَقَت الإشارَةُ إلَیهِ.

  • وَ بِوَجهٍ آخَرَ: یَلزَمُ على فَرضِ کَونِ هذا المَعنى جِنسًا لِلجَواهِرِ انقِلابُ الماهیَّةِ حینَ انعِدامِ شَی‌ءٍ مِن أفرادِها.

جلسه ۳۳۵

10
  • وَ بِوَجهٍ آخَرَ: لَزِمَ تَعَدُّدُ الواجِبِ لِذاتِهِ، فَإنَّ نَفسَ الماهیَّةِ لا یَتَعَلَّقُ بِها جَعلٌ و تَأثیرٌ. فَلَو کانَ الوُجودُ عَینَها أو جُزؤَها یَلزَمُ الضَّرورَةُ الأزَلیَّةُ فیها، تَعالى القَیّومُ الواحِدُ عَن الشَّریکِ و النَّظیرِ عُلوًّا کَبیرًا.

  • وَ أمّا الوُجوداتُ الإمکانیَّةُ فَحَقایِقُها نَفسُ التَعَلُّقاتِ بِفاعِلِها و ذَواتُها عَینُ الإحتیاجِ بِمُبدِعِها و فاطِرِها؛1

  • «پس هر فصلى مانند علّت مفیدۀ براى وجودِ حصّه‌اى از جنس است. پس اگر ماهیّت جنس، وجود بالفعل باشد که فرمودند: الوجود بالفعل، (که من به اینجا اشکال وارد کردم که بالفعل را شما از کجا آورده‌اید؟!) به‌همراه قید عدمی که عبارت از سلب موضوع است، (در الموجودُ الَّذِى إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، قید عدمى که سلب موضوع باشد، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است.) اگر معنای ماهیّت جنس، این باشد، باید فصلی را که ما فرض کردیم محصِّل وجود آن است مقوِّم معنا و ماهیّتش باشد؛ (چون وجود مالِ فصل است و مالِ جنس نیست، پس معلوم مى‌شود این فصل در شکم این جنس رفته است تا شما توانسته‌اید این تعریف را براى جنس بکنید و الاّ نمى‌توانستید!) کما اینکه اشارۀ به این مسئله گذشت.

  • اشکال انقلاب ماهیّت و لزوم تعدّد بالذّات

  • اشکال (بر تعریف جوهر) به یک طریق دیگر این‌گونه است:

  • بر فرض اینکه این معنا جنس براى جواهر باشد انقلاب ماهیّت لازم می‌آید. لازم می‌آید که ماهیّت منقلب بشود یعنی وقتى که یک شیء از افراد این ماهیّت، منعدم بشود خود ماهیّت هم باید از بین برود؛ (چون با انعدام فرد، انعدام جنس خواهد شد.)

  • اشکال دیگر این است که تعدّد واجب بالذّات پیش مى‌آید درحالى‌که واجب بالذّات یکى است. (فَإنَّ نَفسَ الماهیَّةِ لا یَتَعَلَّقُ بِها جَعلٌ؛ این إنَّ در حکم علّت براى این ادّعا است، یعنى در واقع در اینجا یک قیاسى تشکیل شده است) یعنی دلیل و علّت براى تعدّد واجب این است که جعل و تأثیر به خود ماهیّت تعلّق نمى‌گیرد، (چون ماهیّت، خودش هست پس وجود مى‌آید به این ماهیّت، عارض مى‌شود.) پس اگر وجود، عین ماهیّت یا جزئى از آن باشد، ضرورت ازلیّه لازم مى‌آید. (عین ماهیّت باشد مثل اینکه تمام آن ماهیّت، وجود بشود، و اینکه جزء آن باشد یعنى یک جزء آن، خود وجود است و جزء دیگرش سلب آن امر عدمى است که إذا وُجِدَ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ.)

    1. همان، ص 278.

جلسه ۳۳۵

11
  • پس اگر این‌طور باشد، ضرورت ازلیّه در این ماهیّت لازم مى‌آید (پس اگر وجود عینِ آن باشد مثل جنس، و اگر جزء آن باشد مثل حقایق ممکنه؛ بالأخره در زید و بقیّه ممکنات که ممکن‌الوجود هستند، آن ماهیّت جزء ذاتشان است. بالأخره زید عبارت از حیوان ناطق خاص است که یک جزء ذاتش وجود است و یک جزء ذاتش آن خصوصیّت خارجى است. حالا که می‌گویید این وجودش را از پیش خودش آورده است و از کسی به او افاضه نشده است پس به تعداد جمیع ممکنات عالَم، واجب الوجود بالذّات لازم مى‌آید.) که قیّومِ واحد برتر از شریک و نظیر است علوّاً کبیراً.

  • امّا وجودات امکانیّه، حقایق آنها خود تعلّقات به فاعل هستند، اینها وجودشان را از آن فاعل می‌گیرند و ذوات این وجودات امکانیّه، عین احتیاج به مُبدِع و فاطر آنها خواهد بود، (نه اینکه اینها مرکّب شده‌اند از یک وجودى و از یک فصلِ مخصّصى که همان صورت باشد، که این فصل آمده است با آن وجود ترکیب شده است و وجود خارجى شده است. اصل و ذات این حقایق امکانیّه و خارجیّه عبارت از نیاز، احتیاج و ربط با آن وجود است.)»

  • اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد