/9
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۳۶

1
  • درس سیصد و سی و ششم

  • اشکال بر تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل و معنی کردن موجود بالفعل به تقوّم ذاتی

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • اشکال بر تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل

  • معنایى را که براى جوهر کرده بودند و بوعلى به آن، ایراد وارد کرده بود را عرض کردیم و گفتیم که این ایراد مورد تایید مرحوم آخوند هم بوده است؛ که عبارت از الموجودُ بِما هوَ موجودٌ لا فِى موضوعٍ است. که راجع به آن صبحت شد و اشکالاتی که بر آن ایراد وارد مى‌شد را عرض کردیم.

  • در اینجا معناى دیگرى براى جنسیّت جوهر شده است، گفته‌اند که جوهر الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل است؛ جوهر آن چیزى است که فعلیّت او عبارت از موجودیّت او است و موجودیّت او، موجودیّت بالفعل است. طبعاً نسبت به این تفسیر برای جوهر هم آن ایراد وارد مى‌شود، البتّه ایرادى که نسبت به این تفسیر هست باید اقوىٰ باشد از ایرادى که نسبت به تفسیر قبل بود؛ چون در اینجا آن بالفعلیّتِ وجود در ضمن تعریف جوهر آمده است، گفته‌اند که جوهر آن ماهیّتى است که فِعلِیّةُ الوجود است یعنی وجود فعلى دارد، نه وجود تقدیرى و اضافى.

  • اشکالى که بر این مطلب وارد مى‌شود این است که هر ماهیّتى را که ما تصوّر بکنیم ـ البتّه درصورتى‌که ماهیّت ما، ماهیّت جوهرى باشد نه عَرَضى! ـ چون در ضمن آن ماهیّت متصوّره معناى جوهریّت هم خوابیده است طبعاً باید وجود هم همراه با او به ذهن بیاید؛ زیرا جزئى از آن ماهیّت، الموجودُ بالفعل است. درحالتى‌که ما ماهیّت را تصوّر مى‌کنیم بدون تصوّر وجود یا عدم آن ماهیّت! اشکال بر این تفسیر برای جوهر از اشکال قبلی بر تفسیر جوهر، به نظر مى‌رسد که اقویٰ باشد.

  • توجیه تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل

  • حالا چه چیزی باعث شده است که اینها بگویند: الجوهَرُ ما هوَ موجودٌ بِالفِعل، یعنی جهت آن چیست و چرا مرحوم بوعلى به این تعریف اشکال وارد کرده است؟ به‌نظر مى‌رسد ما براى این تعریف باز مى‌توانیم حمل و توجیهى را در اینجا دست و پا بکنیم؛ مقصود از موجودیّت بالفعل همان قوام بالذّات است، در قبال عَرَض که او قائم بالغیر است، نه اینکه مقصود وجودِ فعلى آنها است! و الاّ این معنا اصلاً مضحکه است که یک نفر که اندک تدرُّبی در فلسفه یا حتّی در منطق داشته باشد و بعد بیاید تفوّه به یک معنایى بکند که بدیهىُّ البطلان است. زیرا وقتی که ما حقایق جوهریّه را تصوّر مى‌کنیم، در اینجا طبعاً وجود و عدم تبادل به ذهن نمى‌کند بلکه نفس آن حقیقت به حمل هُوَ هو در ذهن تحقّق پیدا مى‌کند.

جلسه ۳۳۶

2
  • امّا این‌طور نیست که این حقیقت جوهریّه به‌عنوان وجود در ذهن بیاید و ما انتزاع وجود را از این حقیقت جوهریّه بکنیم! ما حتّی ماهیّات معدومه را هم تصوّر مى‌کنیم، پس چگونه ممکن است که وجود همراه با او در ذهن تصوّر بشود؟! شما زیدى که هنوز وجود خارجى ندارد را تصوّر مى‌کنید. آیا ممکن است که ناقل این‌قدر آدم نادان و احمقی باشد که حتّى تصوّر ماهیّات موجوده را هم موجودِ بالفعل بنامد؟! چنین چیزى اصلاً غیر ممکن است!

  • پس ایشان از موجودِ بالفعل چه منظورى داشته است؟ منظور ایشان همان قوام بالذّات بود؛ یعنی منظور ایشان این است که جوهر، قائم به ذات خودش است و مستغنى از عَرَض است درحالتى‌که عَرَض قائم بالذّات نیست و وجود او وجود بالغیر است یعنی به‌واسطۀ غیر تحقّق پیدا مى‌کند نه به‌واسطۀ خودش، غناى ذاتى ندارد. مقصود از آن فعلیّت، این است؛ مقصود این معرِّف از این تعریف برای جوهر، فعلیّت در قبال فقر است نه فعلیّت به‌لحاظ وجود خارجى.

  • دلیل و قرینه برای توجیه تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل

  • دلیل و قرینه‌اى که براى این توجیه مى‌شود ذکر کرد این است که ما حتّى در وجود جوهرى که در ذهن تحقّق پیدا مى‌کند همین معنا را احساس مى‌کنیم، یعنى وقتى که شما یک حقیقت جوهرى را در ذهن مى‌آورید بر آن حقیقت جوهریّۀ ذهنى، اعراضى را بار مى‌کنید. اعراضى که در ذهن بر آن حقیقت جوهرى بار مى‌شوند عبارت از جنبۀ عَرَضیّت آن وجودات هستند، و نفس حقیقت جوهرى عبارت از جنبۀ جوهریّت آن وجود است.

  • من‌باب‌مثال شما زید را در ذهن تصوّر مى‌کنید و بر او علم را بار می‌کنید و مى‌گویید: زیدٌ عالِمٌ، یا تحرّک را بر او بار می‌کنید و مى‌گویید: زیدٌ مُتَحَرِّکٌ، یا هزار عَرَض دیگر بر او مترتّب مى‌کنید و مى‌گویید: زیدٌ کذا و کذا! آیا مقصود شما در این تفکّر یعنی از این زیدی که در ذهن آورده‌اید حقیقت جوهریّه است یا نفس یک صورت است؟ قطعاً یک حقیقت جوهریّه در ذهن تحقّق پیدا کرده است و بر اساس آن حقیقت جوهریّه است که شما در خود آن صورت جوهریّه، اعراضى را بار می‌کنید؛ وقتی شما صورت زید را در ذهن مى‌آورید، یعنی وقتی همین زیدى را که دارد در خیابان راه مى‌رود در ذهن تصوّر مى‌کنید به‌محض تصوّر او، ابرو، بینى، دهان و ریش او را هم تصوّر مى‌کنید. پس نفس تصوّر اینها، وضع چهرۀ آنها را براى شما تداعى مى‌کند. شما لباس او را هم تصوّر مى‌کنید، تصوّر لباس جنبۀ مِلک و جِدِۀ آنها را براى شما تداعى مى‌کند، بنوّت او را هم تصوّر مى‌کنیم که باز آن جنبۀ اضافه را براى شما تداعى مى‌کند. بنابراین با یک تصوّر جوهر که عبارت از همان ماهیّت زید است، شما هزاران عَرَض را در همان صورت، تصوّر مى‌کنید. به اضافۀ چیزهاى دیگر که تازه از خارج بار مى‌شوند مانند علمیّت او و مسائل خارجى دیگر.

جلسه ۳۳۶

3
  • پس مقصود این معرِّف که جوهر را این‌گونه تعریف کرده است و گفته است: الجوهَرُ الموجودُ بِالفِعل، این است که حتّى اگر در ذهن تحقّق پیدا بکند وجود او، وجود فعلى است یعنى وجود او قائم به ذات است، نه اینکه مقصود از فعلى‌بودن نفسِ تحقّق خارجى است تا اشکال وارد بشود که به‌محضِ تصوّر ماهیّت باید وجود او هم در ذهن بیاید! روى‌این‌جهت مى‌توانیم بگوییم که اشکال مرحوم بوعلى بر ایشان وارد نیست.

  • اشکال بر تعریف بوعلی برای جوهر

  • خود بوعلى تعریفى برای جوهر کرده است که تعریفشان همان است که عرض شد، که اگر ما یک‌قدرى لطف بیشترى از خود ارائه بدهیم تعریف بوعلی در واقع همان تعریف آنها است یعنی چندان اختلافى ندارد. بله، اگر بخواهیم اظهار لحیه بکنیم آن‌وقت اشکالات همین‌طور در اینجا پیدا می‌شوند و به‌وجود مى‌آیند. تعریفى را که مرحوم بوعلى برای جوهر کرده است همین است که فرموده‌اند: جوهر عبارت است از ماهیّتى که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ که از آن، تعبیر به ماهیّت آورده شده است. حالا صحبت در این است که ایشان در دنبالۀ این مطلب مى‌فرمایند: این مسئله منافات ندارد با اینکه اگر این قضیّه در عقل و ذهن پیدا بشود وُجِدَ فِى موضوعٍ است؛ چون الجوهَرُ ماهیَّةٌ إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ.

  • عرض می‌کنیم که جناب بوعلى بنابر حکمت مشّاء، آنها این صورت را حالّ در محل مى‌دانند، نه زاییدۀ نفس و متولّد از نفس؛ بنابراین ماهیّات جوهریّه در نفس، عَرَض واقع مى‌شوند و حلول مى‌کنند یعنى قائم به نفس هستند و تکیه‌گاه آنها ذهن و نفس است. مانند اینکه تکیه‌گاه این بیاض الآن قرطاس است، تکیه‌گاه این احمرار الآن سَجّاد و فرش است، تکیه‌گاه این لیوان الآن شیشه‌اى است که در اینجا قرار دارد که الآن روی آن حمل و بار شده است. پس همان‌طور که تکیه‌گاه عَرَض، سبق بالموضوع است‌، تکیه‌گاه این ماهیّاتى که در ذهن آمده‌اند هم ذهن است. بنابراین شما هم گیر افتادید چون فرمودید که جوهر آن چیزى است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، ولی الآن فى موضوعٍ است و تحقّق ذهنى، تحقّق خارجى نیست. ایشان براى جواب از این مسئله آمده‌اند یک قضیّه‌ای را مطرح کرده‌اند، که حالا بنده این را زودتر از آن جهتش ذکر کردم.

جلسه ۳۳۶

4
  • تأیید مرحوم آخوند براى تعریف بوعلى

  • تأییدى را که مرحوم آخوند براى تعریف بوعلى ذکر مى‌کنند این است که اگر ما جوهر را به این معنا بگیریم دیگر در اینجا حملِ این ماهیّت بر انواع و اشخاص تحت جوهر، احتیاج به چیزی خارج از ذات خودش ندارد؛ من‌باب‌مثال وقتى‌که مى‌گویید: زیدٌ ما هو؟ مى‌گویید که جوهَرٌ إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ مَعَ فَصلیَّةٍ کذا، این تعریف مى‌شود همان ذات خودش و نیاز به خارج ندارد. امّا اگر شما براى جوهر، موجودیّت را تعریف کردید و گفتید که جوهر، الموجودُ بالفعل است، دراین‌صورت اگر ماهیّتى را تصوّر بکنید براى وجودش احتیاج به چیزی خارج از ذاتش دارید.

  • یعنى اگر شما معناى جوهر را واقعى تصوّر کردید به همان معنایى که ما گفتیم، دراین‌صورت در حملِ وجود احتیاج به علّت دارد! هر ماهیّتى براى حملِ وجود به آن، نیاز به علّت دارد؛ چون فرض کنید من‌باب‌مثال وقتی می‌گوییم که فلان چیز ماهیّتش کذا است، می‌گویید که هل هوَ موجودٌ؟ می‌گوییم: بله! پس براى وجودش ما نیاز به دلیل داریم.

  • امّا اگر جوهر را به الموجودُ بالفعل معنا کردیم دیگر در اینجا براى وجود نیاز به علّت نداریم. که این واضحُ البطلان است؛ زیرا ماهیّت براى وجود نیاز به علّت دارد و ذاتى است که نیاز به علّت ندارد. پس اگر وجود در حقیقت جوهر دخالت داده شده باشد و در معناى جوهریّت، وجود آمده باشد و وجود هم ذاتى براى آن جنس باشد پس وجود در این جنس دخالت داده شده است و این ماهیّت در اینجا برای حملِ موجودٌ احتیاج به چیزی خارج از ذات خود ندارد که بطلان این واضح است.

  • مرحوم آخوند در اینجا اشاره به یک دقیقه‌اى مى‌کند که به‌واسطۀ آن، رفع شبهه و اشکال از اشکالى که بر کلام بوعلى وارد است مى‌شود. با نَظرۀ ابتدایى می‌بینیم که بوعلى مى‌فرمایند که جوهر حقیقت و شیئی است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ ما این مسئله را در جواهر و اعیان خارجى مى‌بینیم، تمام جواهرى که در اعیان خارجى هستند مانند شجر و درخت و هر چیز دیگری که مى‌خواهد باشد، اینها إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ هستند بلکه خودشان موضوع هستند. ولى خارج فقط اعیان خارجى نیست بلکه ذهن هم خودش خارج است. پس همین‌که جوهر در ذهن وجود پیدا مى‌کند موجود مى‌شود و وقتى که موجود شد طبقِ قانون إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، باید در ذهن هم قائم به ذهن نباشد.

جلسه ۳۳۶

5
  • درحالتى‌که بنا بر حکمت مشّاء که وجود ذهنى را حال و جنبۀ عَرَضى مى‌دانند در اینجا اشکال پیش مى‌آید؛ و آن این است که الآن این عَرَضیّت در اینجا آمده است و مانع براى این قضیّه است. لذا خود مرحوم آخوند بر بوعلى در شفا ایراد وارد مى‌کند که این تعریف شما نسبت به وجود ذهنى کافى نیست. جوابى را که آخوند خودش در اینجا مى‌دهد برای این است که در واقع مى‌خواهد رفع اشکال از اشکال بر بوعلى بکند یعنی مى‌خواهد آن اشکال را در اینجا مرتفع بکند. و آن جواب این است که مى‌فرمایند: ما نسبت به ماهیّات دو جور نگاه و نگرش مى‌توانیم داشته باشیم؛ یک نگرش، نگرش مفهومى است یعنى ما به یک شىء به‌عنوان مفهومى آن نگاه می‌کنیم، به خودش نگاه می‌کنیم. و یک وقتى ما به شىء به‌عنوان مصداقیّت و تحقّق خارجى آن نگاه مى‌کنیم. اشکال ندارد که یک شىء در نگرش مفهومى نسبت به ذاتى، یک حمل بر آن صدق بکند امّا در نگرش دیگر، حمل دیگری بر آن صدق بکند.

  • مثلاً همین‌که من معنای عدم را می‌گویم شما معناى عدم را تصوّر مى‌کنید و یک معنا در ذهن همۀ شما می‌آید که عبارت از معناى نیستى است یعنى مقابل هستى، چیزى که نمى‌شود آن را نشان داد ولى مى‌شود آن را تصوّر کرد، نمى‌شود به آن اشاره کرد ولى مى‌شود آن را دریافت و ادراک کرد. حالا آیا این معناى عدمى را که الآن ما تصوّر کردیم، یک حقیقت و وجود ذهنى دارد یا ندارد؟ می‌بینیم که دارد! پس چطور مى‌شود مفهوم یک شیئی عدم باشد ولى مصداق خارجی آن، وجود باشد؟! اینکه متناقضین مى‌شود. آیا شما در اینجا که عدم را تصوّر مى‌کنید آیا بالأخره آن را تصوّر کرده‌اید یا نکرده‌اید؟ اگر آن را تصوّر کردید پس وجودى محقّق شده است و اگر تصوّر نکردید پس چرا سرتان را به‌عنوان تأیید تکان مى‌دهید؟ این تکان دادن سر یعنى تصوّر معناى عدم! تصوّر معناى عدم یعنى تولّد یک هستى، تولّد یک وجود! چطور مى‌شود شما هم عدم را تصوّر بکنید و هم این حقیقتِ عدم فردى از افراد موجود و وجود باشد؟!

جلسه ۳۳۶

6
  • حلّ مشکل با حمل اوّلی ذاتى و حمل شایع صناعى

  • حلّ این مسئله به حمل اوّلی ذاتى و حمل شایع صناعى است، و در تناقض که فرموده‌اند هشت وحدت را شرط دان، وحدت حمل را هم باید اضافه بکنند. لذا بعضی فرموده‌اند که نه وحدت را شرط دان1 و بعضی حمل را دیگر نیاورده‌اند! در الکبری فی المنطق آورده بودند که:

  • در تناقض هشت وحدت شرط دان***وحدت موضوع و محمول و مکان
  • وحدت شرط و اضافه، جزء و کل***قوّه و فعل است و در آخر زمان
  • اینها وحدت حمل را جزء وحدات ذکر نکرده‌اند درحالی که وحدت حمل هم باید باشد. وحدتِ حمل یعنى همین‌که گذشت؛ یعنى اگر بخواهید برای العَدَم بما هوَ هو تعریف بیاورید مى‌گویید: عدم یعنى نیستى! امّا همین‌که برای آن، تعریف مى‌آورید و آن را در ذهن جاى مى‌دهید یعنی معنایش معناى هستى است، یعنى وجودى در این زمینه، در نفس تحقّق پیدا کرده است که آن وجود با سایر وجودات تفاوت دارد، سایر وجوداتی که معنى هستى شامل آنها است مانند بشقاب، لیوان، کتاب، دفتر، شجر، درخت و آسمان، که اینها ماهیّات قابلُ الوجود هستند.

  • حقیقت معناى عدمى را که تصوّر کردید قابل اشاره نیست و نمى‌شود به آن اشاره کرد ولی این هم فرد براى این هستى است و فرد براى موجودٌ است. پس نیستی بودن عدم با اینکه این عدم به‌عنوان حمل شایع فرد برای هستی است منافات دارد. یا من‌باب‌مثال در تصوّر لا شىء، شریک البارى و ممتنع الوجود هم با اینکه مفهوم اینها یک مفهوم عدمى است امّا نفسِ تصوّر خود اینها اقتضاى وجود را مى‌کند، این فرق بین حمل اوّلى ذاتى و بین حمل شایع صناعی است.

  • عدم حلّ اشکال بر بوعلی با تعدّد حمل

  • امّا به‌نظر مى‌رسد که باز این جواب نمی‌تواند آن اشکالى که بر بوعلى وارد مى‌شود را حل بکند؛ به‌جهت‌اینکه گرچه این معنا به حمل اوّلى ذاتى با آن فرد شایع خارجى فرق مى‌کند ولی اشکال سر جای خودش باقی است. یعنی شما به‌واسطۀ این دقیقه‌اى که ذکر کردید، مى‌خواهید رفع اشکال از کلام بوعلى بکنید، کلام بوعلى این است که مى‌گوید: جوهر ماهیّتى است که وقتى در خارج تحقّق پیدا بکند، این تحقّق خارجى، لا فى موضوعٍ است. ولی آیا در تعریف جوهر آمده است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ یا نه؟ بله، در تعریف جوهر این آمده است که اگر این جوهر بخواهد مصداق خارجى پیدا بکند، لا فِى موضوعٍ است. دقّت بکنید که بحث، بحث مفهوم نیست! ما بحث مفهوم جوهر را نمى‌کنیم بلکه بحث مصداقِ جوهر را مى‌کنیم؛ یعنى جوهر ماهیّتى است که اگر بخواهد وجود خارجى پیدا بکند، وجود خارجی آن لا فِى موضوعٍ است. حالا آیا وجود ذهنى، وجود خارجى است یا نه؟ بله، وجود خارجی است. مثل اینکه شما بگویید که عَرَض یک چیزى است مانند کم؛ که اگر بخواهد وجود خارجى پیدا بکند باید در موضوع باشد، امّا نسبت به ذهن این‌طور نیست یعنی در ذهن بدون موضوع هم تحقّق پیدا مى‌کند. نمى‌شود که این‌طور بگوییم! یعنی نمى‌شود بگوییم که کم به حمل اوّلى إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ فِى موضوعٍ، امّا همین کم به حمل شایع وقتى در ذهن وجود پیدا مى‌کند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ. یعنی یک‌دفعه انقلاب ماهیّت پیدا مى‌شود، کم برمی‌گردد و می‌شود جوهر!

    1. المنطق، مظفّر، ص 135.

جلسه ۳۳۶

7
  • نمى‌شود که این‌طور بگوییم! چون کم، کمّ است، هرکجا مى‌خواهد باشد؛ اگر در خارج باشد کمّ است، اگر در ذهن هم باشد کمّ است تفاوتى ندارد. جوهر هم جوهر است چه جوهر خارجى باشد و چه جوهر ذهنی! درحالی‌که شما این‌طور خواسته‌اید بیان بکنید که جوهر یک ماهیّتى است که اگر حقیقت خارجى غیر از ذهن پیدا بکند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است ـ درحالی‌که این در معناى شما نیامده است ـ امّا در ذهن این‌طور نیست بلکه عَرَض است.

  • و اگر این‌طور بگوییم دوباره اشکال به جاى اوّلش برمى‌گردد؛ اشکال این بود که یک جوهرى که قائم به ذات است چطور وقتى که در ذهن مى‌آید تبدیل به عَرَض می‌شود؟ پس دوباره می‌بینیم که اشکال سر جاى اوّل خودش برگشت. پس شما جناب آخوند نمى‌توانید با این تعدّدِ حمل، پاسخ اشکال وارد بر بوعلى را بدهید؛ زیرا مطلب بوعلى به هر دو جنبۀ وجود خارجى و وجود ذهنى برمى‌گردد، و فقط به وجود خارجى برنمى‌گردد تا اینکه در وجود خارجى إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، ولی در غیر آن، وُجِدَ فِى موضوعٍ!

  • مگر اینکه بوعلى اصلِ نفس و وجود ذهنى را انکار بکند و بگوید که این، حالّ است، که دراین‌صورت دیگر قضیّه اصلاً از مسئلۀ بحث ما خارج مى‌شود! امّا بنابر مکتب شما که شما و آخوند وجود ذهنى را قبول دارید و نسبت به صُوَر ذهنیّه قائل به وجود هستید، این جواب بوعلى و تعریفی که برای جوهر آورده است نسبت به قضیّه کافى نیست، زیرا اشکال به حال خودش باقى است؛ آیا در وجود ذهنى این بالأخره مصداق این ماهیّت هست یا نیست؟! حالا که مصداق این ماهیّت است، چطور إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است امّا در ذهن وُجِدَ فِى موضوعٍ است؟!

  • دفاعی دیگر از مطلب بوعلی و ردّ آن

  • یک مسئله را مى‌توانیم در اینجا به‌عنوان پاسخ بیاوریم که خیال مى‌کنم یک‌قدرى مسئله پیچیده بشود، پس از آنجا رد می‌شوم. ولى وقتى فکرش را کردم دیدم این پاسخ هم نمى‌شود که فایده داشته باشد و نمى‌شود نسبت به آن توجّه کرد. ولى حالا به اجمال آن را مى‌گویم و آن این است که اگر شما در همان وجود ذهنى وقتى به نفسِ جوهر فکر بکنید، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ را مى‌یابید. یعنى در خود آن وجود ذهنى وقتى که ما زید را تصوّر مى‌کنیم، اگر یک دقّتی روی آن بکنیم و نَظرۀ مجدّدى روى تصوّر خودمان بیندازیم، متوجّه مى‌شویم که آن زیدی را که تصوّر کرده‌ایم اگر بخواهد در خارج وجود پیدا بکند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است.

جلسه ۳۳۶

8
  • با این بیان شاید بتوانیم یک‌مقدارى قضیّه را با چسب و سریش درست بکنیم که بگوییم منظور بوعلى این است که منظور از ماهیّت در تعریف جوهر، ماهیّتى است که جنبۀ وجود خارجى او مطلوب است، امّا آنچه که در ذهن است به‌عنوان حکایتِ از خارج به او نظر می‌شود نه به‌عنوان خود وجود ذهنى! اگر به‌عنوان خود وجود ذهنى به آن نظر بشود مى‌شود عَرَض؛ چون بنابر فلسفۀ مشّاء حالّ در وجود است، نه بنابر مکتب ایشان.

  • امّا به نظر بنده باز اشکال به‌حال خودش على‌کلّ‌حال باقى است؛ زیرا یا باید جوهریّت را از آن تصویر ذهنى بگیرید و آن را از جوهریّت بیرون بیاورید، که این کار را نمى‌توانید بکنید. و اگر جوهریّت را نمى‌خواهید از آن تصویر ذهنى بگیرید، دراین‌صورت تعریف بوعلى مى‌گوید که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ. حالا این خارج دوتا است؛ یا خارج عینى است یا خارجى است که در ذهن است، یعنی آن چیزی که در خارج است با آن چیزی که در ذهن است هر دو یکى هستند منتها دو نحوۀ وجود دارند.

  • پس بحث ما در اینجا بحث حمل نیست که شما مى‌خواهید با تعدّد حمل شایع صناعى و اوّلى ذاتى مسئله را حل بکنید. تعریف شما روى خارج و وجود خارجى رفته است، و وجود خارجى وجودِ لا فِى موضوعٍ است، پس این وجود ذهنى هم باید وجودِ لا فِى موضوعٍ باشد درحالى‌که فِى موضوعٍ است. بنابراین مى‌شود گفت که دفاع مرحوم آخوند از بوعلى هم شاید جایى نداشته باشد.

  • ادامه متن آخوند در بیان جواب بوعلی

  • و کَذٰلِکَ قَولُنا الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ، غَیرُ صالِحٍ لِأن یَکونَ عنوانًا لِلحَقیقَةِ الجِنسیَّةِ الجوهَریَّةِ لازِمًا لَها، و إلاّ لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ، عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ.

  • بَل مَعنَى الجوهَرِ الَّذی یَصلَحُ لِلجِنسیَّةِ هوَ ما یُعَبَّرُ عَنهُ بِأنَّهُ الشَّی‌ءُ ذو الماهیَّةِ، إذا صارَت ماهیَّتُهُ موجودَةً فی الخارِجِ کانَ وُجودُها الخارِجیُّ لا فی موضوعٍ؛1

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 278.

جلسه ۳۳۶

9
  • «و همین‌طور اینکه می‌گوییم: الشىءُ الموجودُ بالفعل، این تعبیر صلاحیّت ندارد که عنوان و لازم براى آن حقیقت جنسیّۀ جوهریّه باشد. (تعبیر اوّلى این بود: الموجودُ بِما هوَ موجودٌ لا فِى موضوعٍ، ولی در اینجا الشَّىءُ الموجود است یعنى الماهیَّةُ الموجودَة. قدری قضیّه را در اینجا بهتر کرده است امّا آن بالفعلى را که آورده است کار را خراب کرده است!) و الاّ هر کسى بداند یک چیزى فى نفسه جوهر است باید علم به وجودش هم پیدا بکند، (چون در علم به ذات، وجود هم خوابیده است، تازه وجود بالفعل هم خوابیده است.)

  • بلکه معناى جوهرى که صلاحیّت براى جنسیّت دارد آن چیزی است که از آن تعبیر آورده مى‌شود به اینکه شیء دارای ماهیّت است. (حالا ایشان خودشان دارند معنا مى‌کنند.) وقتی وجودش در خارج موجود گشت وجود خارجی آن، لا فی موضوع است.»1

  • اشکال به شمول تعریف جوهر، عرض را (ت)

  • اشکال به تعریف جوهر به موجود بالفعل به‌واسطۀ مادّه و صورت (ت)2

  • توضیح معنای تقوّم ذاتی برای موجود بالفعل (ت)3

  • اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد

    1. تلمیذ: آیا این لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ، عَرَض را هم شامل مى‌شود، چون ما به عَرَض هم علم داریم و لفظ «الشىء الموجود» شامل عَرَض هم مى‌شود؟
      استاد: نه، چرا این جور معنا کنیم؟! بحث راجع به جوهر است!
      تلمیذ: چون تعلیل می‌آورند به عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ! می‌فرمایند که کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا!
      استاد: منظورشان این است که هر کسى که به یک جوهر جنسى بخواهد علم پیدا بکند! و کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ؛ یعنی هر شیئی که فى نفسه جوهر است، پس منظورشان این است که به جوهر علم پیدا بکند نه به عَرَض!
      تلمیذ: اگر ما عبارت را به‌صورت مبتدا و خبر بگیریم، عَرَض را هم شامل می‌شود؛ یعنی لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا، هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ.
      استاد: دراین‌صورت عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ دیگر معنا ندارد!
      تلمیذ: دراین‌صورت عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ دارد تحلیل مى‌کند؛ یعنی به‌خاطر چه چیزی ما این معنا را مى‌کنیم؟ می‌فرمایند: عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ. پس دراین‌صورت دیگر شامل عَرَض هم مى‌شود.
      استاد: این‌طوری عبارت دیگر جور در نمى‌آید! یعنی اینها ارتباطی با هم ندارند.
      تلمیذ: در اینجا دارد نقض به تعریف دوّم وارد می‌کند.
      استاد: بله، این «الاّ» دارد نقض را در آنجا وارد مى‌کند؛ «و الاّ» یعنی اگر شما این معنا را بپذیرید، لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ، عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ؛ دراین‌صورت باید با علم به یک شىء، علم به موجودیّت آن شىء پیدا بشود، یعنى لازمۀ علم به ماهیّت جوهریّۀ شىء، علم به وجودش است! درحالتى‌که شما علم به ماهیّت پیدا مى‌کنید و از وجود و عدم انصراف دارید.
      تلمیذ: اگر این فعلیّت در الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ را اعم بگیریم، دیگر هم فعلیّت وجودی در خارج و هم فعلیّت وجودى در ذهن را شامل می‌شود. یعنی همان‌طوری که ما خارج را اعمّ از ذهن و خارج عینى مى‌دانیم، این قیدِ بالفعل که در اینجا هست را هم اعمّ از فعلیّت وجودى عینى و فعلیّت وجودى ذهنى می‌دانیم.
      استاد: عَرَض هم فعلیّت دارد؛ اگر عَرَض هم در ذهن بیاید فعلیّت دارد چون نمى‌شود که یک چیزى وجود پیدا بکند و فعلى نباشد و تقدیرى باشد! یعنی طبق برداشتى که اینها کرده‌اند داریم مى‌گوییم؛ طبق این برداشت، معناى بالفعل یعنى آن چیزی است که وجود خارجی آن، محقّق باشد، حالا یا به وجود خارج یا به وجود ذهنى‌! حالا این مطلب شما به جوهریّت چه‌کار دارد؟ این الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ هم شامل جوهر مى‌شود و هم شامل عَرَض.
      تلمیذ: این اشکال وارد نمى‌شود که هر کسى که جوهر را در ذهنش تصوّر کرد حتماً باید احتیاج به تحقّق خارجى داشته باشد بلکه همین تحقّق ذهنى آن کفایت مى‌کند؟
      استاد: این مسئله در عَرَض هم همین‌طور است، هر کسى که عَرَض را تصوّر می‌کند بالأخره در ذهن هست.
      تلمیذ: اشکال ازاین جهت وارد مى‌شود نه از آن جهت!
      استاد: نه، ببینید الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ؛ معناى فعلیّت بنابر این حرف خیلى معناى سستى مى‌شود، زیرا قطعاً کسى که یک چیزى را تصوّر مى‌کند بالأخره آن را تصوّر کرده است، این‌طور نیست که آن را تصوّر نکند. بنابراین هر چیزى که در ذهن مى‌آید بالأخره در ذهن مى‌آید، نمى‌شود شما یک چیزى را در ذهن بیاورید و آن در ذهن نیاید؛ فعلیّت لازمۀ تصوّر است.
      پس بالفعل در اینجا مى‌خواهد هر دو جنبه را بگوید؛ یعنی می‌خواهد بگوید که هم وجود خارجی این ماهیّت، بالفعل است درحالتى‌که ما مى‌بینیم این‌طور نیست، زیدى که نیست را ما تصوّر مى‌کنیم. و هم وجود ذهنی آن، بالفعل است که ما این را قبول داریم چون بالأخره چیزى را که تصوّر مى‌کنیم دیگر هست و بالفعل است.
      اشکال بوعلى با این تعبیر وارد مى‌شود، امّا اگر ما معناى بالفعل را معناى غیر مقدَّر گرفتیم یعنى معنای آن را قائم بالذّات گرفتیم اشکال وارد نیست؛ موجود بالفعل یعنى موجودى که احتیاج به چیزى ندارد، وجودِ او وجودِ بالفعل است و تقدیرى نیست که حتماً باید مسبوق به موضوع باشد و بعد تحقّق خارجى باشد، یعنی اوّل باید موضوع باشد و بعد این، تحقّق پیدا مى‌کند. وجودِ بالفعل یعنى روی دو پاى خودش ایستاده است، در عرف هم مى‌گویند که روی پای خودش ایستاده است و فعلیّت دارد.
      فعلیّت داشتن در قبال فقرى است که آن فقر عارض بر عَرَض مى‌شود، عَرَض در وجود خودش محتاج و مفتقر به موضوع است ولى جوهر در وجود خودش مفتقر نیست بلکه فعلیّت دارد. پس فعلیّت از این باب است یعنی فعلیّت ذاتى نه فعلیّت خارجى!
      معنا ندارد که فعلیّت خارجى منظور باشد؛ به‌خاطر اینکه خیلى از جواهر هستند که هنوز وجود پیدا نکرده‌اند، شما انسان ده سَر را تصوّر مى‌کنید درحالتى‌که انسان ده سَر وجود خارجى ندارد. پس منظور از بالفعلى که در اینجا هست همان بالفعل ذاتى است مثل اینکه مى‌گوییم: مثلّث چیزى است که بالفعل سه زاویه داشته باشد که مجموع آنها صد و هشتاد درجه بشود. درحالتى‌که مقصود در اینجا بالفعل خارجى نیست بلکه منظور این است که این مسئله براى آن تحقّق داشته باشد ولو در عالَم ماهیّت و تقرّر ذات. به این نحوه می‌شود مسئله را توجیه کرد و الاّ اگر منظور موجود بالفعل باشد اشکال بوعلى وارد است.
    2. تلمیذ: به این تفسیر برای موجود بالفعل می‌توانیم نقد وارد بکنیم به‌واسطۀ مادّه و صورت که از جواهر هستند و هرکدام به دیگری احتیاج دارند، به‌خصوص در مورد مادّه که محلّ برای صورت است!
      استاد: هرکدام از اینها برای وجود به دیگری احتیاج دارد نه در تقرّر ذاتی خودش! مادّه من حیث هی احتیاج به صورت ندارد ولی وقتی که می‌خواهد در خارج تحقّق پیدا بکند احتیاج به صورت دارد و صورت هم همین‌طور است که بدون مادّه در خارج تحقّق ندارد. شما در اینجا نگویید که عَرَض هم همین‌طور است؛ عَرَض با مادّه و صورت فرق می‌کند چون صورت و مادّه هر دو جوهر هستند و هر دو فی حدّ ذاته تصوّر می‌شوند. ممکن است که مادّه باشد و صورت به آن عارض بشود و صورت باشد و مادّه به آن عارض بشود. ولی این مسئله نسبت به موضوع و عَرَض ممکن نیست، چون ممکن است که موضوع باشد و عَرَض نباشد مثل اینکه این کاغذ الآن سفید است و سیاه نیست و بعد سیاهی به آن عارض بشود. پس عَرَض احتیاج به موضوع دارد ولی موضوع احتیاج به عَرَض ندارد.
      مادّه و صورت هرکدام در خارج احتیاج به دیگری دارند ولی این‌طور نیست که هرکدام عارض بر دیگری می‌شوند. شما می‌توانید صورت را بدون مادّه تصوّر بکنید و مادّه را بدون صورت تصوّر بکنید.
      این تعریف یعنی اینکه جوهر زمانی که بخواهد در خارج تحقّق پیدا بکند لا فی موضوع است و احتیاجی به مسبوقیّت موضوع ندارد ولکن عَرَض این‌طور نیست یعنی احتیاج به مسبوقیّت موضوع دارد. ولی مادّه و صورت در تقرّر ذاتی خودشان محتاج به دیگری نیستند بله در وجود خارجی به همدیگر احتیاج دارند.
      تلمیذ: یعنی می‌خواهم بگویم که بنابر این تعریف برای جوهر، مادّه و صورت از جواهر خارج می‌شوند چون هرکدام از اینها متقوّم به دیگری است.
      استاد: نه، معنای تقوّم مادّه و صورت به همدیگر، تحقّق خارجی است. یعنی جسم در تقوّم خارجی احتیاج به فصل دارد ولکن نسبت به تقوّم ذاتی و تقرّر ماهوی با صرف نظر از خارج هر کدام برای خودش تقوّم دارد. ولی امکان ندارد که ما عَرَض را بدون موضوع تصوّر بکنیم حتّی در تقرّر ذاتی! پس عَرَض هر وقت تصوّر بشود باید در موضوع باشد؛ من‌باب‌مثال شما وقتی کم یا کیف را تصوّر می‌کنید لازمه‌اش آن است که بگویید عارض بر چیزی می‌شوند، مثلاً وقتی خط را تصوّر می‌کنید لازمه‌اش این است که بگویید عارض بر سطح می‌شود. ولی مسئله در مورد جسم و سطح این‌طور نیست یعنی جسم احتیاج به سطح دارد ولی ممکن است که شما جسم را بدون سطح تصوّر بکنید. یعنی جسم در تقرّر ذاتی خودش قبل از تحقّق خارجی احتیاج به کم و سایر اعراض ندارد. ولکن نفس تصوّر عَرَض احتیاج به تصوّر موضوع و محل دارد تا اینکه عَرَض عارض بر آن بشود. این مقصود از بالفعل در الشَّی‌ءُ الموجودُ بِالفِعلِ است.
      یعنی منظور از بالفعل بودن فی حدّ ذات است بدون نظر به خارج، یعنی فی نفس تقرّر ذاتش و بدون نظر به خارج و ذهن احتیاجی به عَرَض ندارد. ولکن وقتی که این جسم در خارج محقّق بشود طبعاً با عَرَض و کمّ و کیف است، یعنی امکان ندارد که شما کتاب در خارج را بدون اعراض تصوّر بکنید.
      پس وقتی می‌گویند که خط احتیاج به جسم دارد ولی جسم احتیاج به خط ندارد، منظور این است که جسم در تقرّر ذات خودش احتیاج به کم ندارد یعنی خط مقدّم بر جسم نیست.
      تلمیذ: این مسئله در مادّه و صورت هم هست چون هر دو به هم احتیاج دارند و هیچ‌کدام مقدّم بر دیگری نیستند، حالا چه در خارج باشند و چه در ذهن!
      استاد: ما می‌توانیم هرکدام از اینها را بدون دیگری تصوّر بکنیم!
      تلمیذ: اگر در جواب ایشان بگوییم که مادّه و صورت در مقام تقرّر ماهوی خودشان همان جنس و فصل هستند مشکل حل مى‌شود، یعنى مادّه و صورت خارجى همان جنس و فصل ذهنى هستند. ما وقتى داریم در مقام ذهن و تقرّر ماهوى صحبت مى‌کنیم مى‌گوییم جنس و فصل‌!
      استاد: بنده هم همین را دارم مى‌گویم، یک وقتى ما مطلب را به‌نحوکلّى بیان مى‌کنیم این مى‌شود تقرّر ذاتى؛ جنس را وقتى شما تصور مى‌کنید، من‌باب‌مثال حیوان را تصوّر می‌کنید، این تصوّر حیوان احتیاج به انسان، بقر و غنم ندارد بلکه خودش فى حدّ ذاته قائم بالذّات است. از طرف دیگر ناطق هم در تقرّر ذات خودش احتیاج به حیوان و جنس ندارد، ناطق یعنى فصلى که مقسِّم و محقِّقِ جنس در خارج است، این عبارت از فصل است.
      حالا اگر این معنا و جهت کلّى بخواهد در خارج تحقّق پیدا بکند، جنس در خارج مى‌شود مادّه و آن ناطق مى‌شود صورت و آن جنبۀ نفسانیّتی که او را در خارج محقّق مى‌کند. پس در خارج احتیاج به هم دارند، یعنی همان‌طور که این کتاب در خارج احتیاج به عَرَض دارد، عَرَض هم احتیاج به کتاب دارد ولى احتیاج در تقوّم ذاتش نیست بلکه در تحقّق خارج است؛ زیرا کتاب بدون خط در خارج ممکن نیست تحقّق پیدا بکند، و خط بدون کتاب در خارج ممکن نیست تحقّق پیدا بکند. ولى صحبت در این است که کدام‌یک از این دو مقدّم بر دیگرى است؛ آیا خط عارض بر کتاب مى‌شود یا کتاب عارض بر خط مى‌شود؟ معلوم است که خط عارض بر کتاب مى‌شود ولی کتاب، عارض بر خط نمى‌شود، گرچه کتاب بدون خط و کم در خارج ممکن نیست تحقّق پیدا بکند. ولى این بحث، بحثِ عروض است، بحث عروضِ خط بر کتاب است و بحث این است که این محلّ برای آن است.
    3. تلمیذ: این تعریف جوهر اگرچه شامل اعراض نمی‌شود ولی شامل رنگ و لون که قِسمى از کیف است که مى‌شود؛ چون ما رنگ را تصوّر مى‌کنیم بدون هیچ محلّی!‌
      استاد: این، اشکال و عیبى ندارد که شما لون را تصوّر می‌کنید، ما عَرَض را تصوّر مى‌کنیم، و اصلاً اگر اعراض را به‌تنهایى تصوّر نکنیم دیگر تفصیل بین جوهر و عَرَض معنا ندارد.
      تلمیذ: بنابر معنایی که شما براى فعلیّت بیان فرمودید که فرمودید منظور تقرّر ذات است، جوهر شامل عَرَض هم مى‌شود چون فرمودید که جوهر در مقابل عَرَض است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فی موضوعٍ.
      استاد: آیا شما همین‌که معناى لون را تصوّر مى‌کنید، قائم به‌غیر بودن در ذهن شما نمى‌آید؟! این مسئله هم در خارج است و هم در ذهن! درست است که شما رنگ را تصوّر مى‌کنید ولی آیا در همان ذهن خودتان که این رنگ را تصوّر مى‌کنید، نمى‌گویید که این رنگ اگر در همان صورت ذهنى بخواهد تحقّق پیدا بکند باید قائم به یک صورت باشد؟!
      تلمیذ: لون به هیچ چیزی نیاز ندارد بلکه انسان خود رنگ را تصوّر مى‌کند!
      استاد: عیبى ندارد! تصوّر رنگ به‌خاطر این است که قائم به نفس است.
      تلمیذ: جوهر هم قائم به نفس است!
      استاد: نه، جوهر قائم به خودش است!
      تلمیذ: جوهر هم در عالم تصوّر، قائم به نفس است.
      استاد: آیا شما در رنگى را که در ذهنتان تصوّر مى‌کنید نمى‌گویید که اگر این رنگ بخواهد تحقّق پیدا بکند باید در ضمن یک صورت باشد؟
      تلمیذ: می‌گوییم اگر در خارج‌ بخواهد تحقّق پیدا بکند باید در ضمن یک صورت باشد.
      استاد: در خود ذهن هم همین‌طور است!
      تلمیذ: این مطلب در خارجِ ذهن درست است ولی عَرَض در ذهن با جوهر شریک است‌!
      استاد: شما در ذهن خودتان قرمزى مبهم را تصوّر مى‌کنید، نه قرمزى واضح را. درحالی‌که در جوهر این‌طور نیست، مثلاً شما در ذهنتان یک گوسفند تصوّر مى‌کنید بدون اینکه گوسفند خارجى وجود داشته باشد!
      تلمیذ: اگر این‌طور باشد، آن بحثِ کلّى و جزئى دوباره پیدا مى‌شود و نتیجه این می‌شود که ما در ذهن خودمان هیچ گوسفندى نمى‌توانیم تصوّر بکنیم!
      استاد: آنجا به‌نحو ابهام است ولی در اینجا بحثِ ابهام نیست. بحث در اینجا این است که وقتى ذهن یک کم یا کیف را تصوّر مى‌کند، همراه با این تصوّر، استنادش به یک موضوع، چه موضوع ذهنى و چه موضوع خارجى را هم در خودش مى‌آورد.
      تلمیذ: بنده نمی‌توانم این مسئله را دربارۀ لون در ذهن باور کنم!
      استاد: چطور ممکن است شما خط یا هر عَرَضی را بدون موضوع تصوّر بکنید؟! شما اگر خطّ کلّى را تصوّر نکنید، چطور مى‌توانید جزئیّت و مقدار کم و زیاد را انتزاع بکنید؟!
      تلمیذ: بنده این مطلب را در کلّ اعراض عرض نکردم بلکه آن را دربارۀ لون عرض کردم چون لون در وجود ذهنى هیچ نیازی به موضوع ندارد!
      استاد: پس بگویید که خط هم در وجود ذهنی نیاز به موضوع ندارد و اگر خط بدون موضوع تصوّر می‌شود، لون را هم مى‌شود تصوّر کرد. لون به‌نحو کلّى و مبهم را می‌شود تصوّر کرد، ولى لونى که بخواهد استناد به موضوع داشته باشد را خود ذهن هم آن را استناد به صورت مى‌دهد که آن صورتش مى‌شود جوهر، مثلاً آن را استناد به کاغذ مى‌دهد.
      تلمیذ: پس آن تعریف دوّم شامل لون به‌نحوکلّى هم مى‌شود؛ یعنی بنابر اینکه بالفعل را به معنای تقرّر ذات فرمودید، که إذا وُجِدَ لا یَحتاجُ إلی موضوعٍ. پس الآن این لون کلّی، وُجِدَ فِى الذِّهنِ فَلا یَحتاجُ إلى موضوعٍ!
      استاد: بله، این چه اشکالى دارد؟!
      تلمیذ: اشکالش این است که جوهر شامل عَرَض هم شد!
      استاد: ببینید در تقرّر ذات بحثى که شد این است که شما وقتی مى‌خواهید ماهیّت جوهرى را تصوّر بکنید، آیا آن جنبۀ استقلال و روى پاى خود ایستادن در در همان ماهیّت جوهرى هست یا نیست؟! اصلاً به ذهن و خارج کارى نداشته باشید چون بالأخره هر تصوّرى که انسان مى‌کند حکایت از خارج مى‌کند. آیا در آن اوّلین تصوّرى که شما از جوهر مى‌کنید، معنای تقوّم ذاتى یعنی اینکه روى پاى خودش ایستاده است در ذهن مى‌آید یا نمى‌آید؟!
      تلمیذ: به‌خاطر انس ما با عالَم خارج مسئله همین‌طور است یعنی این در ذهن مى‌آید ولى وقتى که خود ذهن را درنظر بگیریم مسئله فرق می‌کند!
      استاد: بحث در اینجا بحث حکایت است، حتّى شما وقتى راجع به عدم، ممتنع‌الوجود و شریک‌الباری هم بخواهید صحبت بکنید مسئله همین است؛ آیا وقتی شما شریک البارى را تصوّر مى‌کنید، آن را به‌عنوان یک حقیقت جوهریّه تصوّر مى‌کنید یا نمی‌کنید؟! آیا آن شریک البارى با اینکه در خارج نیست، قوام ذاتى دارد و روى پاى خودش ایستاده است یا نه؟! چرا مسئله این‌طور است؟ به‌جهت اینکه ذهن همیشه به‌عنوان حکایت از خارج نسبت به اشیاء نظر می‌کند. وقتى که شما شریک البارى را تصوّر مى‌کنید، مى‌گویید که لو فُرِضَ فی الخارِجِ، این لو فُرِضَ در اینجا مخفى است و آن زیر خوابیده است. این لو فُرِضَ فی الخارِجِ در ذهن شما هست ولو اینکه در خارج نیست، ولو اینکه در خارج ممتنع است.
      این لو فُرِضَ فی الخارِجِ جوهر با لو فُرِضَ فی الخارِجِ عَرَض دو چیز متفاوت مى‌شوند؛ شما تقوّم ذاتی را در لو فُرِضَ فی الخارِجِ حقیقت جوهریّه مى‌یابید امّا همین لو فُرِضَ فی الخارِجِ عَرَضى که تصوّر مى‌کنید را مى‌بینید قائم به غیر است. این مقصود از بالفعلى است که بنده عرض کردم.
      تلمیذ: اگر فرق بین کلّى منطقى و کلّی طبیعى مشخّص بشود شاید امثال این مسائل هم باز بشوند.
      استاد: معنای آن، معناى سعى است ولی آن دیگری معنایش فقط نفس ماهیّت است بدون توجّه به سعه بودنش.
      تلمیذ: ما می‌توانیم بگوییم که البَیاضُ أبیَضٌ ولی نمى‌توانیم بگوییم البَیاضُ بَیاضٌ، چون حمل کردن آن به حمل اوّلى صحیح نیست.
      استادالبَیاضُ بَیاضٌ هم صحیح است مثل زیدٌ زیدٌ؛ یعنی نفسِ کمترین ابهام در این زید براى حملِ مشارکت یا نفى تصوّر عدم کفایت می‌کند. مى‌گویید زید، زید است و عمرو نیست، زید خودش است. یعنى در اینجا نفس کمترین ابهام و ادنیٰ مناسبتى براى رفع جهالت در حمل کفایت مى‌کند. البَیاضُ بَیاضٌ درست است؛ یعنی سفیدى، سفیدى است و سیاهى نیست، یعنى در سفیدى خود ذات مدّ نظر است. یعنی منظور من از اینکه مى‌گویم سفیدى، خود سفیدى است نه اینکه منظور من از سفیدى چیزی مایل به شیرى رنگ یا کِرِم رنگ است!
      تلمیذ: پس همان اشکال پیش مى‌آید که اگر دربارۀ تحقّق بالفعل صحبت مى‌کنیم لازم مى‌آید که بعضى از اعراض، جوهر باشند؛ به‌خاطر اینکه ما یک عَرَضى پیدا کردیم و خودش را بنفسه تصوّر کردیم ولو در عالَم تقرّر ماهوی خودش باشد!
      استاد: شما هر عَرَضى را تصوّر بکنید آن را به‌تنهایى تصوّر کرده‌اید، فقط این مورد نیست! شما تمام اعراض را به‌تنهایى تصوّر مى‌کنید! بحث بنده راجع به تقوّم ذات در مرحلۀ مفهومى بود؛ یعنى وقتى که شما جوهر را تصوّر مى‌کنید براى جوهر چه تعریفی را مى‌آورید؟ مى‌گویید: جوهر آن حقیقتى است که اگر تحقّق پیدا بکند تحقّق آن، تحقّقى است که روى پاى خودش ایستاده است. حالا آیا منظور از این مسئله، ناظر به وجود نفسانى بودن است؟ نه! گرچه این وجود نفسانى یک مسئله دیگری است ولى همیشه ذهن در حکایت از امر خارجى قضاوت مى‌کند.
      تلمیذ: پس این تعریف ناقص است، بنابراین عامّ و شامل نیست! یعنی این تعریف جوهر که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، تعریف شاملى نیست؛ به‌خاطر اینکه شامل وجودِ این ماهیّت در ذهن را نشده است و فقط شامل وجود این ماهیّت در خارج شده است! إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ دارد خارج را مى‌گوید، درحالی‌که ما داریم راجع به ماهیّتی صحبت مى‌کنیم که معرّای از عالَم وجود است.
      استاد: بنده هم همین اشکال را مى‌کنم، بنده مى‌گویم شما که این اشکال را مطرح مى‌کنید که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ کدام‌یک از این دو وجود را در نظر گرفته‌اید؟ اگر وجود ذهنی را تصوّر کرده‌اید، این هم در ذهن هست. یعنی این قضیّه بنابر نظر مشّاء است که می‌گویند حقایقى که در ذهن مى‌آیند حالّ در ذهن هستند وقتى که حال شدند با این تعریف إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ منافات پیدا می‌کنند.
      مگر اینکه شما بگویید که مقصود از جوهر، جوهر نفسانى نیست بلکه مقصود، جوهر خارجى است و منظور از إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، وجود خارجى است. یعنی آن جوهرى که در خارج تحقّق پیدا مى‌کند نه در ذهن، إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است. امّا بحث از اینکه آن چیزی که در ذهن است چه نحوۀ از وجود است بعد مى‌آید.