پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
درس سیصد و سی و ششم
اشکال بر تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل و معنی کردن موجود بالفعل به تقوّم ذاتی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
اشکال بر تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل
معنایى را که براى جوهر کرده بودند و بوعلى به آن، ایراد وارد کرده بود را عرض کردیم و گفتیم که این ایراد مورد تایید مرحوم آخوند هم بوده است؛ که عبارت از الموجودُ بِما هوَ موجودٌ لا فِى موضوعٍ است. که راجع به آن صبحت شد و اشکالاتی که بر آن ایراد وارد مىشد را عرض کردیم.
در اینجا معناى دیگرى براى جنسیّت جوهر شده است، گفتهاند که جوهر الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل است؛ جوهر آن چیزى است که فعلیّت او عبارت از موجودیّت او است و موجودیّت او، موجودیّت بالفعل است. طبعاً نسبت به این تفسیر برای جوهر هم آن ایراد وارد مىشود، البتّه ایرادى که نسبت به این تفسیر هست باید اقوىٰ باشد از ایرادى که نسبت به تفسیر قبل بود؛ چون در اینجا آن بالفعلیّتِ وجود در ضمن تعریف جوهر آمده است، گفتهاند که جوهر آن ماهیّتى است که فِعلِیّةُ الوجود است یعنی وجود فعلى دارد، نه وجود تقدیرى و اضافى.
اشکالى که بر این مطلب وارد مىشود این است که هر ماهیّتى را که ما تصوّر بکنیم ـ البتّه درصورتىکه ماهیّت ما، ماهیّت جوهرى باشد نه عَرَضى! ـ چون در ضمن آن ماهیّت متصوّره معناى جوهریّت هم خوابیده است طبعاً باید وجود هم همراه با او به ذهن بیاید؛ زیرا جزئى از آن ماهیّت، الموجودُ بالفعل است. درحالتىکه ما ماهیّت را تصوّر مىکنیم بدون تصوّر وجود یا عدم آن ماهیّت! اشکال بر این تفسیر برای جوهر از اشکال قبلی بر تفسیر جوهر، به نظر مىرسد که اقویٰ باشد.
توجیه تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل
حالا چه چیزی باعث شده است که اینها بگویند: الجوهَرُ ما هوَ موجودٌ بِالفِعل، یعنی جهت آن چیست و چرا مرحوم بوعلى به این تعریف اشکال وارد کرده است؟ بهنظر مىرسد ما براى این تعریف باز مىتوانیم حمل و توجیهى را در اینجا دست و پا بکنیم؛ مقصود از موجودیّت بالفعل همان قوام بالذّات است، در قبال عَرَض که او قائم بالغیر است، نه اینکه مقصود وجودِ فعلى آنها است! و الاّ این معنا اصلاً مضحکه است که یک نفر که اندک تدرُّبی در فلسفه یا حتّی در منطق داشته باشد و بعد بیاید تفوّه به یک معنایى بکند که بدیهىُّ البطلان است. زیرا وقتی که ما حقایق جوهریّه را تصوّر مىکنیم، در اینجا طبعاً وجود و عدم تبادل به ذهن نمىکند بلکه نفس آن حقیقت به حمل هُوَ هو در ذهن تحقّق پیدا مىکند.
امّا اینطور نیست که این حقیقت جوهریّه بهعنوان وجود در ذهن بیاید و ما انتزاع وجود را از این حقیقت جوهریّه بکنیم! ما حتّی ماهیّات معدومه را هم تصوّر مىکنیم، پس چگونه ممکن است که وجود همراه با او در ذهن تصوّر بشود؟! شما زیدى که هنوز وجود خارجى ندارد را تصوّر مىکنید. آیا ممکن است که ناقل اینقدر آدم نادان و احمقی باشد که حتّى تصوّر ماهیّات موجوده را هم موجودِ بالفعل بنامد؟! چنین چیزى اصلاً غیر ممکن است!
پس ایشان از موجودِ بالفعل چه منظورى داشته است؟ منظور ایشان همان قوام بالذّات بود؛ یعنی منظور ایشان این است که جوهر، قائم به ذات خودش است و مستغنى از عَرَض است درحالتىکه عَرَض قائم بالذّات نیست و وجود او وجود بالغیر است یعنی بهواسطۀ غیر تحقّق پیدا مىکند نه بهواسطۀ خودش، غناى ذاتى ندارد. مقصود از آن فعلیّت، این است؛ مقصود این معرِّف از این تعریف برای جوهر، فعلیّت در قبال فقر است نه فعلیّت بهلحاظ وجود خارجى.
دلیل و قرینه برای توجیه تعریف جوهر به الشَّىءُ الموجودُ بِالفِعل
دلیل و قرینهاى که براى این توجیه مىشود ذکر کرد این است که ما حتّى در وجود جوهرى که در ذهن تحقّق پیدا مىکند همین معنا را احساس مىکنیم، یعنى وقتى که شما یک حقیقت جوهرى را در ذهن مىآورید بر آن حقیقت جوهریّۀ ذهنى، اعراضى را بار مىکنید. اعراضى که در ذهن بر آن حقیقت جوهرى بار مىشوند عبارت از جنبۀ عَرَضیّت آن وجودات هستند، و نفس حقیقت جوهرى عبارت از جنبۀ جوهریّت آن وجود است.
منبابمثال شما زید را در ذهن تصوّر مىکنید و بر او علم را بار میکنید و مىگویید: زیدٌ عالِمٌ، یا تحرّک را بر او بار میکنید و مىگویید: زیدٌ مُتَحَرِّکٌ، یا هزار عَرَض دیگر بر او مترتّب مىکنید و مىگویید: زیدٌ کذا و کذا! آیا مقصود شما در این تفکّر یعنی از این زیدی که در ذهن آوردهاید حقیقت جوهریّه است یا نفس یک صورت است؟ قطعاً یک حقیقت جوهریّه در ذهن تحقّق پیدا کرده است و بر اساس آن حقیقت جوهریّه است که شما در خود آن صورت جوهریّه، اعراضى را بار میکنید؛ وقتی شما صورت زید را در ذهن مىآورید، یعنی وقتی همین زیدى را که دارد در خیابان راه مىرود در ذهن تصوّر مىکنید بهمحض تصوّر او، ابرو، بینى، دهان و ریش او را هم تصوّر مىکنید. پس نفس تصوّر اینها، وضع چهرۀ آنها را براى شما تداعى مىکند. شما لباس او را هم تصوّر مىکنید، تصوّر لباس جنبۀ مِلک و جِدِۀ آنها را براى شما تداعى مىکند، بنوّت او را هم تصوّر مىکنیم که باز آن جنبۀ اضافه را براى شما تداعى مىکند. بنابراین با یک تصوّر جوهر که عبارت از همان ماهیّت زید است، شما هزاران عَرَض را در همان صورت، تصوّر مىکنید. به اضافۀ چیزهاى دیگر که تازه از خارج بار مىشوند مانند علمیّت او و مسائل خارجى دیگر.
پس مقصود این معرِّف که جوهر را اینگونه تعریف کرده است و گفته است: الجوهَرُ الموجودُ بِالفِعل، این است که حتّى اگر در ذهن تحقّق پیدا بکند وجود او، وجود فعلى است یعنى وجود او قائم به ذات است، نه اینکه مقصود از فعلىبودن نفسِ تحقّق خارجى است تا اشکال وارد بشود که بهمحضِ تصوّر ماهیّت باید وجود او هم در ذهن بیاید! روىاینجهت مىتوانیم بگوییم که اشکال مرحوم بوعلى بر ایشان وارد نیست.
اشکال بر تعریف بوعلی برای جوهر
خود بوعلى تعریفى برای جوهر کرده است که تعریفشان همان است که عرض شد، که اگر ما یکقدرى لطف بیشترى از خود ارائه بدهیم تعریف بوعلی در واقع همان تعریف آنها است یعنی چندان اختلافى ندارد. بله، اگر بخواهیم اظهار لحیه بکنیم آنوقت اشکالات همینطور در اینجا پیدا میشوند و بهوجود مىآیند. تعریفى را که مرحوم بوعلى برای جوهر کرده است همین است که فرمودهاند: جوهر عبارت است از ماهیّتى که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ که از آن، تعبیر به ماهیّت آورده شده است. حالا صحبت در این است که ایشان در دنبالۀ این مطلب مىفرمایند: این مسئله منافات ندارد با اینکه اگر این قضیّه در عقل و ذهن پیدا بشود وُجِدَ فِى موضوعٍ است؛ چون الجوهَرُ ماهیَّةٌ إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ.
عرض میکنیم که جناب بوعلى بنابر حکمت مشّاء، آنها این صورت را حالّ در محل مىدانند، نه زاییدۀ نفس و متولّد از نفس؛ بنابراین ماهیّات جوهریّه در نفس، عَرَض واقع مىشوند و حلول مىکنند یعنى قائم به نفس هستند و تکیهگاه آنها ذهن و نفس است. مانند اینکه تکیهگاه این بیاض الآن قرطاس است، تکیهگاه این احمرار الآن سَجّاد و فرش است، تکیهگاه این لیوان الآن شیشهاى است که در اینجا قرار دارد که الآن روی آن حمل و بار شده است. پس همانطور که تکیهگاه عَرَض، سبق بالموضوع است، تکیهگاه این ماهیّاتى که در ذهن آمدهاند هم ذهن است. بنابراین شما هم گیر افتادید چون فرمودید که جوهر آن چیزى است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، ولی الآن فى موضوعٍ است و تحقّق ذهنى، تحقّق خارجى نیست. ایشان براى جواب از این مسئله آمدهاند یک قضیّهای را مطرح کردهاند، که حالا بنده این را زودتر از آن جهتش ذکر کردم.
تأیید مرحوم آخوند براى تعریف بوعلى
تأییدى را که مرحوم آخوند براى تعریف بوعلى ذکر مىکنند این است که اگر ما جوهر را به این معنا بگیریم دیگر در اینجا حملِ این ماهیّت بر انواع و اشخاص تحت جوهر، احتیاج به چیزی خارج از ذات خودش ندارد؛ منبابمثال وقتىکه مىگویید: زیدٌ ما هو؟ مىگویید که جوهَرٌ إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ مَعَ فَصلیَّةٍ کذا، این تعریف مىشود همان ذات خودش و نیاز به خارج ندارد. امّا اگر شما براى جوهر، موجودیّت را تعریف کردید و گفتید که جوهر، الموجودُ بالفعل است، دراینصورت اگر ماهیّتى را تصوّر بکنید براى وجودش احتیاج به چیزی خارج از ذاتش دارید.
یعنى اگر شما معناى جوهر را واقعى تصوّر کردید به همان معنایى که ما گفتیم، دراینصورت در حملِ وجود احتیاج به علّت دارد! هر ماهیّتى براى حملِ وجود به آن، نیاز به علّت دارد؛ چون فرض کنید منبابمثال وقتی میگوییم که فلان چیز ماهیّتش کذا است، میگویید که هل هوَ موجودٌ؟ میگوییم: بله! پس براى وجودش ما نیاز به دلیل داریم.
امّا اگر جوهر را به الموجودُ بالفعل معنا کردیم دیگر در اینجا براى وجود نیاز به علّت نداریم. که این واضحُ البطلان است؛ زیرا ماهیّت براى وجود نیاز به علّت دارد و ذاتى است که نیاز به علّت ندارد. پس اگر وجود در حقیقت جوهر دخالت داده شده باشد و در معناى جوهریّت، وجود آمده باشد و وجود هم ذاتى براى آن جنس باشد پس وجود در این جنس دخالت داده شده است و این ماهیّت در اینجا برای حملِ موجودٌ احتیاج به چیزی خارج از ذات خود ندارد که بطلان این واضح است.
مرحوم آخوند در اینجا اشاره به یک دقیقهاى مىکند که بهواسطۀ آن، رفع شبهه و اشکال از اشکالى که بر کلام بوعلى وارد است مىشود. با نَظرۀ ابتدایى میبینیم که بوعلى مىفرمایند که جوهر حقیقت و شیئی است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ؛ ما این مسئله را در جواهر و اعیان خارجى مىبینیم، تمام جواهرى که در اعیان خارجى هستند مانند شجر و درخت و هر چیز دیگری که مىخواهد باشد، اینها إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ هستند بلکه خودشان موضوع هستند. ولى خارج فقط اعیان خارجى نیست بلکه ذهن هم خودش خارج است. پس همینکه جوهر در ذهن وجود پیدا مىکند موجود مىشود و وقتى که موجود شد طبقِ قانون إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، باید در ذهن هم قائم به ذهن نباشد.
درحالتىکه بنا بر حکمت مشّاء که وجود ذهنى را حال و جنبۀ عَرَضى مىدانند در اینجا اشکال پیش مىآید؛ و آن این است که الآن این عَرَضیّت در اینجا آمده است و مانع براى این قضیّه است. لذا خود مرحوم آخوند بر بوعلى در شفا ایراد وارد مىکند که این تعریف شما نسبت به وجود ذهنى کافى نیست. جوابى را که آخوند خودش در اینجا مىدهد برای این است که در واقع مىخواهد رفع اشکال از اشکال بر بوعلى بکند یعنی مىخواهد آن اشکال را در اینجا مرتفع بکند. و آن جواب این است که مىفرمایند: ما نسبت به ماهیّات دو جور نگاه و نگرش مىتوانیم داشته باشیم؛ یک نگرش، نگرش مفهومى است یعنى ما به یک شىء بهعنوان مفهومى آن نگاه میکنیم، به خودش نگاه میکنیم. و یک وقتى ما به شىء بهعنوان مصداقیّت و تحقّق خارجى آن نگاه مىکنیم. اشکال ندارد که یک شىء در نگرش مفهومى نسبت به ذاتى، یک حمل بر آن صدق بکند امّا در نگرش دیگر، حمل دیگری بر آن صدق بکند.
مثلاً همینکه من معنای عدم را میگویم شما معناى عدم را تصوّر مىکنید و یک معنا در ذهن همۀ شما میآید که عبارت از معناى نیستى است یعنى مقابل هستى، چیزى که نمىشود آن را نشان داد ولى مىشود آن را تصوّر کرد، نمىشود به آن اشاره کرد ولى مىشود آن را دریافت و ادراک کرد. حالا آیا این معناى عدمى را که الآن ما تصوّر کردیم، یک حقیقت و وجود ذهنى دارد یا ندارد؟ میبینیم که دارد! پس چطور مىشود مفهوم یک شیئی عدم باشد ولى مصداق خارجی آن، وجود باشد؟! اینکه متناقضین مىشود. آیا شما در اینجا که عدم را تصوّر مىکنید آیا بالأخره آن را تصوّر کردهاید یا نکردهاید؟ اگر آن را تصوّر کردید پس وجودى محقّق شده است و اگر تصوّر نکردید پس چرا سرتان را بهعنوان تأیید تکان مىدهید؟ این تکان دادن سر یعنى تصوّر معناى عدم! تصوّر معناى عدم یعنى تولّد یک هستى، تولّد یک وجود! چطور مىشود شما هم عدم را تصوّر بکنید و هم این حقیقتِ عدم فردى از افراد موجود و وجود باشد؟!
حلّ مشکل با حمل اوّلی ذاتى و حمل شایع صناعى
حلّ این مسئله به حمل اوّلی ذاتى و حمل شایع صناعى است، و در تناقض که فرمودهاند هشت وحدت را شرط دان، وحدت حمل را هم باید اضافه بکنند. لذا بعضی فرمودهاند که نه وحدت را شرط دان1 و بعضی حمل را دیگر نیاوردهاند! در الکبری فی المنطق آورده بودند که:
| در تناقض هشت وحدت شرط دان | *** | وحدت موضوع و محمول و مکان |
| وحدت شرط و اضافه، جزء و کل | *** | قوّه و فعل است و در آخر زمان |
اینها وحدت حمل را جزء وحدات ذکر نکردهاند درحالی که وحدت حمل هم باید باشد. وحدتِ حمل یعنى همینکه گذشت؛ یعنى اگر بخواهید برای العَدَم بما هوَ هو تعریف بیاورید مىگویید: عدم یعنى نیستى! امّا همینکه برای آن، تعریف مىآورید و آن را در ذهن جاى مىدهید یعنی معنایش معناى هستى است، یعنى وجودى در این زمینه، در نفس تحقّق پیدا کرده است که آن وجود با سایر وجودات تفاوت دارد، سایر وجوداتی که معنى هستى شامل آنها است مانند بشقاب، لیوان، کتاب، دفتر، شجر، درخت و آسمان، که اینها ماهیّات قابلُ الوجود هستند.
حقیقت معناى عدمى را که تصوّر کردید قابل اشاره نیست و نمىشود به آن اشاره کرد ولی این هم فرد براى این هستى است و فرد براى موجودٌ است. پس نیستی بودن عدم با اینکه این عدم بهعنوان حمل شایع فرد برای هستی است منافات دارد. یا منبابمثال در تصوّر لا شىء، شریک البارى و ممتنع الوجود هم با اینکه مفهوم اینها یک مفهوم عدمى است امّا نفسِ تصوّر خود اینها اقتضاى وجود را مىکند، این فرق بین حمل اوّلى ذاتى و بین حمل شایع صناعی است.
عدم حلّ اشکال بر بوعلی با تعدّد حمل
امّا بهنظر مىرسد که باز این جواب نمیتواند آن اشکالى که بر بوعلى وارد مىشود را حل بکند؛ بهجهتاینکه گرچه این معنا به حمل اوّلى ذاتى با آن فرد شایع خارجى فرق مىکند ولی اشکال سر جای خودش باقی است. یعنی شما بهواسطۀ این دقیقهاى که ذکر کردید، مىخواهید رفع اشکال از کلام بوعلى بکنید، کلام بوعلى این است که مىگوید: جوهر ماهیّتى است که وقتى در خارج تحقّق پیدا بکند، این تحقّق خارجى، لا فى موضوعٍ است. ولی آیا در تعریف جوهر آمده است که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ یا نه؟ بله، در تعریف جوهر این آمده است که اگر این جوهر بخواهد مصداق خارجى پیدا بکند، لا فِى موضوعٍ است. دقّت بکنید که بحث، بحث مفهوم نیست! ما بحث مفهوم جوهر را نمىکنیم بلکه بحث مصداقِ جوهر را مىکنیم؛ یعنى جوهر ماهیّتى است که اگر بخواهد وجود خارجى پیدا بکند، وجود خارجی آن لا فِى موضوعٍ است. حالا آیا وجود ذهنى، وجود خارجى است یا نه؟ بله، وجود خارجی است. مثل اینکه شما بگویید که عَرَض یک چیزى است مانند کم؛ که اگر بخواهد وجود خارجى پیدا بکند باید در موضوع باشد، امّا نسبت به ذهن اینطور نیست یعنی در ذهن بدون موضوع هم تحقّق پیدا مىکند. نمىشود که اینطور بگوییم! یعنی نمىشود بگوییم که کم به حمل اوّلى إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ فِى موضوعٍ، امّا همین کم به حمل شایع وقتى در ذهن وجود پیدا مىکند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ. یعنی یکدفعه انقلاب ماهیّت پیدا مىشود، کم برمیگردد و میشود جوهر!
نمىشود که اینطور بگوییم! چون کم، کمّ است، هرکجا مىخواهد باشد؛ اگر در خارج باشد کمّ است، اگر در ذهن هم باشد کمّ است تفاوتى ندارد. جوهر هم جوهر است چه جوهر خارجى باشد و چه جوهر ذهنی! درحالیکه شما اینطور خواستهاید بیان بکنید که جوهر یک ماهیّتى است که اگر حقیقت خارجى غیر از ذهن پیدا بکند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است ـ درحالیکه این در معناى شما نیامده است ـ امّا در ذهن اینطور نیست بلکه عَرَض است.
و اگر اینطور بگوییم دوباره اشکال به جاى اوّلش برمىگردد؛ اشکال این بود که یک جوهرى که قائم به ذات است چطور وقتى که در ذهن مىآید تبدیل به عَرَض میشود؟ پس دوباره میبینیم که اشکال سر جاى اوّل خودش برگشت. پس شما جناب آخوند نمىتوانید با این تعدّدِ حمل، پاسخ اشکال وارد بر بوعلى را بدهید؛ زیرا مطلب بوعلى به هر دو جنبۀ وجود خارجى و وجود ذهنى برمىگردد، و فقط به وجود خارجى برنمىگردد تا اینکه در وجود خارجى إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ، ولی در غیر آن، وُجِدَ فِى موضوعٍ!
مگر اینکه بوعلى اصلِ نفس و وجود ذهنى را انکار بکند و بگوید که این، حالّ است، که دراینصورت دیگر قضیّه اصلاً از مسئلۀ بحث ما خارج مىشود! امّا بنابر مکتب شما که شما و آخوند وجود ذهنى را قبول دارید و نسبت به صُوَر ذهنیّه قائل به وجود هستید، این جواب بوعلى و تعریفی که برای جوهر آورده است نسبت به قضیّه کافى نیست، زیرا اشکال به حال خودش باقى است؛ آیا در وجود ذهنى این بالأخره مصداق این ماهیّت هست یا نیست؟! حالا که مصداق این ماهیّت است، چطور إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است امّا در ذهن وُجِدَ فِى موضوعٍ است؟!
دفاعی دیگر از مطلب بوعلی و ردّ آن
یک مسئله را مىتوانیم در اینجا بهعنوان پاسخ بیاوریم که خیال مىکنم یکقدرى مسئله پیچیده بشود، پس از آنجا رد میشوم. ولى وقتى فکرش را کردم دیدم این پاسخ هم نمىشود که فایده داشته باشد و نمىشود نسبت به آن توجّه کرد. ولى حالا به اجمال آن را مىگویم و آن این است که اگر شما در همان وجود ذهنى وقتى به نفسِ جوهر فکر بکنید، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ را مىیابید. یعنى در خود آن وجود ذهنى وقتى که ما زید را تصوّر مىکنیم، اگر یک دقّتی روی آن بکنیم و نَظرۀ مجدّدى روى تصوّر خودمان بیندازیم، متوجّه مىشویم که آن زیدی را که تصوّر کردهایم اگر بخواهد در خارج وجود پیدا بکند وُجِدَ لا فِى موضوعٍ است.
با این بیان شاید بتوانیم یکمقدارى قضیّه را با چسب و سریش درست بکنیم که بگوییم منظور بوعلى این است که منظور از ماهیّت در تعریف جوهر، ماهیّتى است که جنبۀ وجود خارجى او مطلوب است، امّا آنچه که در ذهن است بهعنوان حکایتِ از خارج به او نظر میشود نه بهعنوان خود وجود ذهنى! اگر بهعنوان خود وجود ذهنى به آن نظر بشود مىشود عَرَض؛ چون بنابر فلسفۀ مشّاء حالّ در وجود است، نه بنابر مکتب ایشان.
امّا به نظر بنده باز اشکال بهحال خودش علىکلّحال باقى است؛ زیرا یا باید جوهریّت را از آن تصویر ذهنى بگیرید و آن را از جوهریّت بیرون بیاورید، که این کار را نمىتوانید بکنید. و اگر جوهریّت را نمىخواهید از آن تصویر ذهنى بگیرید، دراینصورت تعریف بوعلى مىگوید که إذا وُجِدَ فِى الخارِجِ، وُجِدَ لا فِى موضوعٍ. حالا این خارج دوتا است؛ یا خارج عینى است یا خارجى است که در ذهن است، یعنی آن چیزی که در خارج است با آن چیزی که در ذهن است هر دو یکى هستند منتها دو نحوۀ وجود دارند.
پس بحث ما در اینجا بحث حمل نیست که شما مىخواهید با تعدّد حمل شایع صناعى و اوّلى ذاتى مسئله را حل بکنید. تعریف شما روى خارج و وجود خارجى رفته است، و وجود خارجى وجودِ لا فِى موضوعٍ است، پس این وجود ذهنى هم باید وجودِ لا فِى موضوعٍ باشد درحالىکه فِى موضوعٍ است. بنابراین مىشود گفت که دفاع مرحوم آخوند از بوعلى هم شاید جایى نداشته باشد.
ادامه متن آخوند در بیان جواب بوعلی
و کَذٰلِکَ قَولُنا الشَّیءُ الموجودُ بِالفِعلِ، غَیرُ صالِحٍ لِأن یَکونَ عنوانًا لِلحَقیقَةِ الجِنسیَّةِ الجوهَریَّةِ لازِمًا لَها، و إلاّ لَکانَ کُلُّ مَن عَلِمَ شَیئًا هوَ فی نَفسِهِ جوهَرٌ، عَلِمَ أنَّهُ موجودٌ.
بَل مَعنَى الجوهَرِ الَّذی یَصلَحُ لِلجِنسیَّةِ هوَ ما یُعَبَّرُ عَنهُ بِأنَّهُ الشَّیءُ ذو الماهیَّةِ، إذا صارَت ماهیَّتُهُ موجودَةً فی الخارِجِ کانَ وُجودُها الخارِجیُّ لا فی موضوعٍ؛1
«و همینطور اینکه میگوییم: الشىءُ الموجودُ بالفعل، این تعبیر صلاحیّت ندارد که عنوان و لازم براى آن حقیقت جنسیّۀ جوهریّه باشد. (تعبیر اوّلى این بود: الموجودُ بِما هوَ موجودٌ لا فِى موضوعٍ، ولی در اینجا الشَّىءُ الموجود است یعنى الماهیَّةُ الموجودَة. قدری قضیّه را در اینجا بهتر کرده است امّا آن بالفعلى را که آورده است کار را خراب کرده است!) و الاّ هر کسى بداند یک چیزى فى نفسه جوهر است باید علم به وجودش هم پیدا بکند، (چون در علم به ذات، وجود هم خوابیده است، تازه وجود بالفعل هم خوابیده است.)
بلکه معناى جوهرى که صلاحیّت براى جنسیّت دارد آن چیزی است که از آن تعبیر آورده مىشود به اینکه شیء دارای ماهیّت است. (حالا ایشان خودشان دارند معنا مىکنند.) وقتی وجودش در خارج موجود گشت وجود خارجی آن، لا فی موضوع است.»1
اشکال به شمول تعریف جوهر، عرض را (ت)
اشکال به تعریف جوهر به موجود بالفعل بهواسطۀ مادّه و صورت (ت)2
توضیح معنای تقوّم ذاتی برای موجود بالفعل (ت)3
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد