پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
ص 281 فان قلت
درس سیصد و چهل و یکم
اندراج مقولات مختلفه در تحت مقولۀ کیف (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فإن قُلت قد صَرّحَ الشَیخ فی إلهیاتِ الشِّفاء و غیرها بِأنَّ فصولَ الجَواهر لا یَجبُ أن یَکونَ جَواهرَ بِحسبِ ماهیاتِها و إن صَدقَ عَلیها مَفهومُ الجوهر صِدقَ اللوازمِ العَرضیةِ حتى لا یَلزم أن یَکونَ لِکلِّ فصلٍ فصلٌ إلى غَیرِ النَّهایة.1
اشکالى که در اینجا شده راجع به جمع و اتحاد بین جوهر و عرض یا به عبارت دیگر اندراج مقولات مختلفه در تحت مقولۀ کیف است.
جواب این مسئله داده شد. اشکالى که نسبت به قضیه هست به مبناى مرحوم شیخَ بوعلى برمىگردد که بهنظر مىرسد صدرالمتألهین هم این مبنا را پذیرفتهاند گرچه در بعضى از مواردِ دیگر قول به خلافش دارد، و آن این است که مرحوم شیخ در شفاء مىفرمایند که خود فصول جواهر لازم نیست جوهر باشند زیرا اگر فصل یک جوهرى، جوهر باشد با توجه به تعریفی که راجع به جوهر داشتیم أن یَکونَ موضوعاً لِعرضٍ و یَجبُ أن یَکونَ موجوداً مِن قَبلِ عروضِ العَرض باید خود آن فصل که جوهر است قبل از تعلق جنس به او موجود باشد و وقتى که موجود شد خود آن موجود چون ماهیت است و ماهیت در تحقق خارجى محتاج به جنس و فصل است، باز محتاج به فصل است و آن فصل چون باید موجود باشد باز احتیاج به جنس و ترکیب جنس و فصل دارد و هلمَّ جَرّاً و تسلسل لازم مىآید.
دیدگاه مرحوم بوعلی در مورد خارج بودن فصل از تحت مقولات
مرحوم شیخ بوعلى براى فرار از این مسئله قائل هستند به اینکه فصل بهطورکلى از تحت مقولات خارج است و ما بعضى از وجودهایى را داریم که جنبۀ وجودیشان آنها را داخل در تحت مقولات نمىکند. بهطورکلى مسئلۀ حرکت یکى از نحوه وجودهایى است که داخل در تحت هیچکدام از مقولات نیست. فرض کنید که فصل یا مسئلۀ وجودات مجرده، آنها با توجه به نحوۀ موجودیت ابداعى و تجردشان داخل در تحت مقولات نیستند و از اینجا مرحوم شیخ مسئلۀ فصل را هم از اندراج در تحت مقولات خارج مىکند و از آنجایى که عرض نیست و جوهر هم نیست بنابراین نحوه وجودى است که صدق تعریف مقوله ـ همین مقولات عشر ـ بر او نمىتواند صادق باشد و آن یک نحو وجود خاصى است که بر جنس عارض مىشود و صرف عروض او، آن را مانند عرض بهعنوان یک جنبۀ عروضِ عام نه بهعنوان عرضى که خود به نُه قسم یا به ده قسم تقسیم مىشود ـ به آن کیفیتِ عروضِ عام ـ او را معنون مىکند، نهاینکه واقعاً این عرض باشد. بناءًعَلىٰهذا با توجه به این قضیه آنوقت اشکالى که در اینجا قبلاً مطرح شد دو بار عود مىکند و آن اتحاد جوهر و عرض در ظرف واحد است و به عبارت قبیحتر، قوام جوهر به عرض است زیرا جوهر در وجود خودش قائم به فصل است و از آنجایى که از باب یک منفصلۀ حقیقیه کُلُّ موجودٍ إمّا أن یَکونَ جوهراً أو عَرضاً وقتى که نفى جوهریت از فصل شد طبعاً اثبات عرضیت بر او خواهد شد پس قوام جوهر به عرض خواهد بود. این دو اشکالى است که در اینجا وارد مىشود.
جواب مرحوم آخوند به نظر بوعلی
مرحوم آخوند در جواب از این اشکال مىفرمایند: این منفصلۀ حقیقیۀ شما در اینجا تالى دارد زیرا به صرف عدم اندراج یک وجودى در تحت مقولۀ جوهر لازم نیست که این در تحت مقولۀ عرض داخل باشد، ممکن است اصلاً بهطورکلى نه این باشد و نه آن باشد و مسئلۀ منفصلۀ حقیقیه در اینجا برنمىگردد. چطور اینکه ما داریم و مىتوان براى این مسئله نظائرى را مطرح کرد؛ وجودات مجرده و خود نفس وجود بااینکه خود وجود جنبۀ موجودیت خارجى و عینى را دارد نه داخل در تحت مقولۀ جوهر است نه داخل در تحت مقولۀ عرض است. بنابراین چه اشکال دارد که فصل هم از همین قاعده مستثنا نباشد؟! و مسائلى که خب در این ضمن هست و إنشاءالله جلسۀ بعد توضیح بیشترى راجع به این مسئله هم مىدهیم.
بهنظر مىرسد همانطورىکه عرض شد ـ حالا یک مرورى هم بر این مسئله بشود ـ اینکه اولاً به وجود مثال زدند که وجود نه از تحت مقولۀ جوهر و نه عرض است این مثال ظاهراً مثال معالفارق است زیرا بحث ما بحث تقید وجود است نه اصل الوجود، در تقید وجود است که مسئلۀ جوهر و عرضیت پیش مىآید اما در خود وجود که اصل الوجود است و همان وجود منبسط است که عبارت از مسئلۀ صرف الوجود است در آنجا طرح مقوله کردن در قضیۀ وجود، عین خطاست بلکه صحبت در تقید این وجود به عین خارج است. حال که این مىخواهد به عین خارج محقق بشود قطعاً در داخل و در تعریفِ یک ماهیتى باید محقق بشود و اشکال ندارد که آن ماهیت، ماهیت بسیط باشد یعنى خود نفس مرتبۀ او فصلیت او باشد مانند مجردات یااینکه این ماهیت، ماهیت مرکبه از جنس و فصل باشد و به عبارت دیگر ماده و صورت باشد که عبارت از اعیان خارجى و عالم شهادت است. قضیۀ جوهریت در هردوتاى از این مسئله بهعنوان ماهیت داشتن نه بهعنوان ماده بودن [مطرح است] قطعاً مسئلۀ ماده در اینجا مطرح نیست. ماده عبارت از وسیله و آلت براى بروز و ظهور فصلیت است حالا اگر خود آن فصل احتیاجى به ماده نداشته باشد و جزو مجردات و مبدعات باشد نفس همان مرتبه ماهیت او را تشکیل مىدهید چطور اینکه بعداً در مجردات هم همینطور [خواهد بود.]
تعریف عقل از زبان امیرالمؤمنین علیهالسّلام
لذا وقتى که امیرالمؤمنین علیهالسّلام عقل را تعریف مىکنند مىفرمایند: «جَوهرٌ»1 تعبیر از عقل به جوهر است. معنای این جوهر همین است یعنى محدودۀ وجود که ماهیت، تعریف آن محدوده را مىکند به آن جوهر مىگویند و یا عرضٌ درصورتىکه این محتاج به محل باشد.
و اما اشکالى که در اینجا مطرح شد که تسلسل لازم مىآید این اشکال هم بهنظر مىآید که وارد نباشد زیرا مقصود از فصل در اینجا که شما مىگویید و براى فرار از تسلسل قائل به عدم جوهریت فصل هستید، بالأخره این فصل در اینجا چه خواهد بود؟ آیا این فصل در وجود خارجىِ خودش احتیاجى به جنس دارد یا ندارد؟ اگر مىگویید که احتیاج ندارد بنابراین باید اعیان را قائل به تجرد بشوید که آن خلاف است و اگر این فصل در اعیان خارجى خودش احتیاجى به جنس دارد پس نقل کلام در آن جنس مىکنیم که جنس باید قبلاً وجود خارجى داشته باشد و وقتى که جوهر باشد او هم احتیاجى به جنس دیگر دارد و مسئلۀ تسلسل فقط در فصل ختم نمىشود و در مورد جنس هم مىآید.
نیاز جنس و فصل در وجودشان به یکدیگر
حل مسئله در اینجا به این است که اصلاً تسلسل در اینجا لازم نمىآید، چون هم فصل در وجود خودش نیاز به جنس دارد و هم جنس در جنسیت خودش ـ نه در هیولا ـ نیازى به فصل دارد. جنس در مرتبۀ اولىٰ که مرتبۀ هیولاست، یعنی همان مرتبۀ ابهام و اجمال، نیازى به فصل ندارد اما همینکه این جنس مىخواهد به صورت خارجى و به عین خارجى ظهور پیدا بکند و به عبارت دیگر مىخواهد به صورت حیوانیت خود را نشان بدهد، حیوانیت بدون فصل نمىتوانیم داشته باشیم، این حیوانیت یا باید فصل آدمى به آن تعلق بگیرد یا فصل غنمیت و بقریت به او تعلق بگیرد تا اصل خود حیوانیت هم بتواند قوام پیدا کند پس فصل مقوِّم جنس خواهد بود و خود فصل هم بدون حیوانیت نمیتواند قوام پیدا کند. فصل غنمیت بدون جنبۀ حیوانیت معنا ندارد و فصل انسانیت بدون جنبۀ حیوانیت اصلاً معنا ندارد پس هردوى اینها محتاج یکدیگر هستند و هیچکدام از نقطهنظر وجودى سبقت بر دیگرى ندارند تااینکه در تعریف جوهریت اشکال وارد بشود که جوهر قبلاً باید وجود داشته باشد تااینکه عرض بتواند بر او عارض بشود. نه! هردوى اینها فى لَحظةٍ واحِدةٍ وجود پیدا مىکنند منتها به عنایت فاعل که آن یک مطلب دیگرى است اما اینکه یکى باید بر دیگرى مقدم باشد در مورد فصل و جنس اینطور نیست و طبعاً تسلسل هم دیگر در اینجا لازم نخواهد آمد.
فإن قُلت قد صَرّحَ الشیخ فی إلهیاتِ الشِّفاء و غیرها بِأنَّ فصولَ الجَواهرِ لا یَجبُ أن یَکونَ جَواهرَ بِحسبِ ماهیاتِها و إن صَدقَ عَلیها مَفهومُ الجوهر صِدقَ اللوازمِ العَرضیةِ.1
ایشان فرمودند: فصلهاى جواهر مثل حیوان، انسان، غنم، بقر و امثالذلک لازم نیست ماهیت خودشان جوهر باشد. بله، آن محلى که فصل بر آن محل عارض مىشود باید جوهر باشد اما خود فصل نه، جوهر هم نبود مرکب [باشد]. اگرچه مفهوم جوهر بهواسطۀ صدق لوازم عرضیه بر او صدق مىکند؛ یعنى از نقطهنظر اینکه این در یک محلى عارض مىشود و قرار مىگیرد که بهواسطۀ سبقت در آن محل، عوارض بر او عارض مىشود از این نقطهنظر به آن جوهر مىگویند چون در اجتماع جوهر و فصل و جنس است که ظرف و موضوع مهیا مىشود تا عروض عوارض را بتواند قبول کند، از این نقطهنظر که این قبلاً باید موجود باشد تا بتواند موضوع براى عوارض باشد به آن جوهر مىگویند یعنى در واقع این جوهریت، جنبۀ عرضى بر او دارد و جنبۀ ذاتى ندارد. در واقع مىشود گفت که وصف به حال متعلق موضوع است نه وصف به حال خود آن ذات موضوع. چرا ما این حرف را مىزنیم؟ بهخاطر فرار از این مسئله! خب اینکه دلیل نشد شما بهخاطر فرار از یک قضیه جوهریت را نفی کنید! باید برای آن جواب پیدا کرد.
حَتى لا یَلزمَ أن یَکونَ لِکلِّ فصلٍ فصلٌ إلى غَیرِ النَّهایة. فَعلىٰ ما ذَکرهُ مِن کونِها لا تَندَرِجُ تَحتَ مَقولةِ الجوهر یَلزم أن تَکونَ مُندرجةً تحتَ مقولةٍ أخرىٰ مِن المقولاتِ العرضیةِ فَیکونُ حَقیقةٌ واحِدةٌ جوهراً و عرضاً فی وجودٍ واحدٍ لِاتحادِ کلِّ نوعٍ معَ فَصلِه.
تااینکه پیش نیاید که براى هر فصلى باید یک فصل دیگرى باشد و تسلسل پیش بیاید. بنابر آنچه که ایشان مىفرمایند که این فصول داخل در تحت مقولۀ جوهر نیست، اگر اینطور باشد پس باید داخل در تحت مقولۀ عرض باشد چون [اگر بگوییم که] نه این [است] و نه آن، نمىشود. مستشکل مىگوید که در تحت مقولۀ دیگرى از مقولات عرضى است که خب هرچه مىخواهد باشد. حقیقت واحده، هم جوهر و هم عرض در یک وجود واحد است چون هر نوعى با فصل خودش متحد است. بنابراین باید بگوییم که یک امر واحد در عین جوهریتش عرض است.
قُلتُ لا یَلزم مِن عدمِ اندراجِ فُصولِ الأنواعِ الجوهریةِ تَحتَ مَقولةِ الجوهرِ لِذاتِها اندراجُها تَحتَ مَقولةٍ أخرىٰ حَتى یَصدقُ عَلیها مَفهومُ العَرضِ لِکونهِ عرضاً عاماً لازماً لِلمقولاتِ العَرضیةِ إذ لا مانعَ بِحسبِ العقلِ و النقل ِمِن عَدمِ وقوعِ الحقائقِ البَسیطة التی لا جِنسَ لَها و لا فَصل.1
اینکه مىگوییم که فصول انواع جواهر در تحت مقولۀ جوهر ذاتاً مندرج نیست ایجاب نمىکند که حتماً باید داخل در تحت مقولۀ عرض باشد تااینکه مفهوم عرض بر آن صدق کند. چون این عرض یک عرض عامى است که به همۀ مقولات عرضیه صدق مىکند. هر عرضى را از نقطهنظر عروض، عرض مىگویند. از این نقطهنظر به مقولۀ فصل هم در اینجا عرض بگویند، مانعى نیست هم بهحسب عقل و هم به حسب نقل آنچه که بزرگان فرمودند که مربوط به مبدعات و مجردات و اینها باشد. آنچه را که نقل شده است و عقل هم اقتضاء مىکند این است که اینها اصلاً در تحت مقولهای از مقولات نیستند. عقول مجرده، انوار مجرده، ارواح مجرده، مبدعات، تمام عوالم ملکوت و تمام عوالم مجرده تمام آنها که جنبۀ ماده و جنبۀ جنسیت ندارند و همان ماهیت وجودى آنها رتبۀ وجودى آنها را تشکیل مىدهد، تمام اینها فصل محض هستند و چیزى نیستند که با یک جنس دیگر [ترکیب] بشوند و بعد یک وجود مبدعات و یک وجود مجرده را بهوجود بیاورند. نه! همان نحوۀ وجودشان عبارت از آن کیفیت وجود است. حالا من مثال مىزنم گرچه این مثال فقط از باب نزدیک شدن است، شما این آب را درنظر بگیرید، این آب ترکیباتى دارد وقتى که نگاه بکنید میبینید چقدر کلسیم دارد، چقدر سدیم دارد، چقدر ید دارد، چقدر سایر مواد معدنى، کلر، کلراید و امثالذلک دارد حالا مجموعۀ اینها که منحیثالمجموع جمع شده این آب را تشکیل مىدهد حالا اگر آمدیم و تقطیر کردیم و اینها را یکىیکى جدا کردیم. وقتى که جدا کردیم و هرکدام از اینها را جدا نگه داشتیم دیگر به مجموعۀ اینها که آب نمىگویند! چون ترکیب در اینجا ازبین رفته است فرض کنید یُدش در اینجا واقع مىشود، سدیمش در آنجا واقع مىشود، پتاسیمش در اینجا واقع مىشود، کلرایدش در اینجا واقع مىشود و تمام اینها یکىیکى در آن محدودۀ وجودى خودشان بدون ترکیب مىشوند. در واقع همۀ اینها براى خودشان فصل مىشوند. این براى خودش فصل مىشود و آن براى خودش فصل مىشود و دیگر یک جنبۀ جمعیتى که آن جنبۀ جمعیت همۀ اینها را باهم ترکیب بکند که آن جنبۀ مایعیتِ آن معیان هست که آن میعان جمع بین مواد مختلف مىکند آن میعان را ازبین ببرید و آن را کنار بگذارید فقط اکسیژن و هیدروژن محضه است فرض کنید اگر ترکیب آن ازبین برود بعد وقتى که تَه ظرف را نگاه کنید مىبینید که یک مقدارى رسوبات هست. آن رسوبات عبارت از همان چیزهایى است که در این آب بود و ما قبلاً اینها را نمىدیدیم و همۀ اینها را متحد و واحد مىدیدیم درحالیکه اینها فصلیت این آب را تشکیل مىدادند مثلاً چندتا فصل با همدیگر جمع شده بودند و این آب را البته به این کیفیت تشکیل مىدادند.
حالا هرکدام از اینها را براى خودش جدا مىکنیم و براى خودش یک مرتبه مىشود آنوقت همان مرتبهاى که هرکدام از اینها دارند بهواسطۀ اشتداد و ضعف در اینجا مشخص مىشود؛ یک گرم پتاسیم، یک مثقال پتاسیم، یک سیر پتاسیم یا یک کیلو پتاسیم هیچ [ناخالصی] دیگر ندارد. فقط از باب تقریب دارم عرض مىکنم والاّ خود همین جنس و فصل دارد فقط از باب تقریب ذهن دارم مىگویم.
در مورد مجردات و ارواح مجرده هم مسئله از همین باب است؛ خود نفس مجردات همان مرتبهاى که دارند مخلوط و مرکب با جنس نیستند یعنى نفس عنایت الهى، آن وجود را در همان مرتبۀ مجرد منتها با یک محدودیت ذاتى نهاینکه اشتراکى بین او و امر دیگر باشد و بهواسطۀ آن اشتراک، جنس براى اینهاست بلکه هرکدام از این مجردات براى خودشان هم نوع هستند و هم صنف هستند و هم مصداق هستند؛ یعنى اگر فرض کنید پنجاه هزار ملائکه الآن در اینجا حضور داشته باشند پنجاه هزار نوع و پنجاه هزار صنف و پنجاه هزار مصداق در اینجا داریم اما نسبت به انسان اینطور نیست.
احتیاج اعیان خارجى در وجودشان به جنس و فصل
الآن تمام افرادى که در اینجا هستند همۀ اینها یک جنس واحد دارند که آن عبارت از حیوانیت است و یک فصل هم دارند که آن عبارت از انسانیت است. مصادیق، مصادیق مختلفى هست چون اعیان خارجى در وجودشان احتیاجى به جنس و فصل دارند اما در مورد مبدعات مسئله اینطور نیست که نقل شده است.
تَحتَ مَقولةٍ مِنَ المَقولات أصلاً نَصَّ عَلیهِ الشیخ فی کتابِ قاطیغوریاس مِن الشفاء. 1
مرحوم شیخ در کتاب قاطیغوریاس شفاء بر این مسئله نص دارد.
تلمیذ: در مورد انسان اگر جنبۀ فلسفى را کنار بگذاریم و جنبۀ عرفانى را [مدّنظر بگیریم] مىتوانیم بگوییم که انسان هم مثل ملائکه ...
استاد: حالا این را عرض مىکنم.
تلمیذ: ببخشید یک سؤال داشتم وقتى در جواهر بحث مىکنیم نقل مىکنیم که جواهر ......و تمام عقول ملائکه را هم جزو عقول حساب مىکنیم حالا عقل اول و عقل ثانی چه مبانى عقول اکبره را قبول بکنیم یا نه.
استاد: نه، بحث در ترکیب است نه در جوهریت، جوهریت را که قبول کردیم و گفتیم که همۀ اینها جوهر هستند منتها باید در تعریف جوهر یکقدرى توسعه قائل بشویم و مسئله را از عالم اعیان و ماده و صورت بیرون بیاوریم اما در اینکه آنها فصلشان عین نوعیتشان هست و جنس نیست، این مسئله درست است.
تلمیذ: ما در بحث این مثال وجودى که شما فرمودید خب قطعاً در خود وجود بدون تعیّن و تشخص بحث نمىکنیم چون صرف الوجود فقط بارى تعالى است اما از آن یک مقدار پایینتر بیاییم و در سایر عقول که وارد بشویم مبدعات هم حتى خودشان داخل عقول [هستند] و ما باید آنها را لحاظ بکنیم بالأخره نمىتوانیم بگوییم که جوهر ندارند یعنى همین سلسلۀ جواهر و اعراض که داریم ذکر مىکنیم [همه جوهر دارند].
استاد: چه اشکال دارد؟! چه اشکال دارد؟! ما مىگوییم که جنس ندارند اما جوهر دارند خب باشد.
تلمیذ: بله، ما همین را مىگوییم که جوهر دارند ولى این مثال اصلاً بعید است که چرا این مثال را زده مثل مبدعات و ...
اشکال به تعریف جوهر از دیدگاه فلاسفه
استاد: مسئله همین است که در قضیۀ جوهر اینها قائل به تعریفى هستند که آن تعریف فقط بر مرکبات منطبق هست لذا اشکال وارد مىشود. اگر بحث نقلى هم هست خب به آنها جوهر گفته مىشود، اگر عقلى هم هست نفس ماهیت که خود آن ماهیت زائیدۀ تقید هست همانطورىکه بر عالم اعیان و عالم شهادت، ماهیت صدق مىکند بر عالم ارواح و مبدعات و مجردات هم ماهیت صدق مىکند منتها نوع آن ماهیت با نوع این ماهیت متفاوت است، در این حرفى نداریم ولی بالأخره ماهیةٌ همینکه میگوییم: ماهیةٌ، الماهیةُ إمّا أن یَکونَ جوهرٌ و إما أن یَکون عرضٌ بنابراین در اینجا چه اشکالى پیش مىآید تا براى فرار از آن اشکال نفى جوهریت از مبدعات مىشود؟!
تلمیذ: همینکه مىفرمایید: نوع و صنف و شخص همه در مبدعات و مجردات یکى هستند آنچه که داریم ذکر مىکنیم در واقع داریم مىگوییم که لازم نیست فصلى بهعنوان مشخصۀ آنها باشد.
استاد: فصل از این نقطهنظر که حقیقةُ الشِىء بِصورتِه لا بِمادتِه است. حقیقت هر چیزى به فصلیت اوست بنابراین وقتى که مرتبۀ وجودى آن شىء، فصلیت او را تشکیل مىدهد پس همان نوعش مىشود و همان هم مصداقش مىشود.
تلمیذ: در اینجا دربارۀ این مبدعات و ارواح مجردات با انسان عرض شد که براى انسان مصادیق متعددهاى هست اما براى مبدعات یا مثلاً براى ملائکه یک مصداق بیشتر وجود ندارد یعنى اگر روح، مصادیقى داشت باز همین مىشد و باز نوع و فصل و جنسشان یکى بود؟
استاد: آنها هم مصداق دارند.
تلمیذ: یک مصداق دارند.
استاد: دارید همین عرض بنده را تأیید مىکنید؟! بالأخره تأیید مىکنید یااینکه دارید [اشکال میکنید]؟!
تلمیذ: مىخواهم ببینم مطلب همینطور است؟
استاد: بله! ببینید آنچه که در مورد انسان صحبت مىکنیم راجع به انسان بهعنوان عین خارجى است. این انسانى که الآن بهعنوان عین خارجى است داراى جنس و فصل است ولى آن مطلبى که ایشان گفتند، إنشاءالله جلسۀ بعد آن را عرض مىکنیم، خود انسان هم در آن صورت همان جنبۀ ملائکه را دارد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد