/5
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۴۲

1
  • درس سیصد و چهل و دوم

  • کلام مرحوم فاضل قوشچى در دفع اشکال اتحاد جوهریت و عرضیت

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • مرحوم آقا1 ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌گفتند که ما کوچک بودیم یک دایى داشتیم خیلى شوخ بود و یک دفعه هم باهم همدان رفتیم ...

  • قالَ بَعضُ أهلِ الکَلام فی دَفعِ الإشکالِ المَذکور.

  • و هوَ کَونُ شَی‌ءٍ واحدٍ جوهراً و عَرضاً کُلیاً و جُزئیاً عِلماً و مَعلوماً إنّا إذا تَصوَّرنا الأشیاء یَحصلُ عِندنا أمران أحدهُما موجودٌ فی الذِّهن و هو مَعلومٌ.2

  • مرحوم فاضل قوشچى در دفع اشکال اتحاد جوهریت و عرضیت و یا کلیت و جزئیت و علم و معلوم مطلبى دارند؛ ایشان مى‌فرمایند: وقتى که ما یک صورت ذهنى و صورت مفهومى از شىء را تصور مى‌کنیم دو چیز در ذهن ما حاصل و پیدا مى‌شود که یکى عبارت از خود همان متصوَّر ما است یعنی آن شیئی که تصور شده است. اگر انسان را تصور کردیم انسان در ذهن هست، اگر بقر را تصور کردیم بقر در ذهن است، اگر کلى را تصور کردیم کلى [در ذهن هست] و اگر جزئى را تصور کردیم جزئى در ذهن هست. این یک مسئله‌اى است که به‌جهت این قضیه انسان احکام مختلف و آثار متفاوت بر متصورات خودش حکم و بار مى‌کند. این از نقطه‌نظر کلیت ممکن است کلى باشد و از نقطه‌نظر تصور، معلوم براى ذهن است و از نقطه‌نظر اتصاف، یک امرى است که به ذهن ارتباطى ندارد بلکه مانند یک امرى که در یک ظرفى حلول مى‌کند، ظرف و وعائش ذهن است و این یک وجودى است که انسان در باب تصور احساس مى‌کند.

  • مسئلۀ دومى که پیدا و حاصل مى‌شود جنبۀ ناعتیت و اتصاف نفس به این است که در اینجا قطعاً وجودِ جزئى و علم است چون علم جنبۀ اتصاف و تعلق دارد، جنبۀ تعلق به یک امر و تعلق نفس نسبت به یک امرى دارد، در اینجا آن مسئلۀ ناعتیت مطرح است. بنابراین با توجه به این قضیه دیگر اتحاد بین جزئى و کلى نیست که شما یک مسئلۀ کلى را تصور کنید و درعین‌حال از جهت اتصاف ذهن به آن شىء طبعاً او از وجود جزئى برخوردار بشود. چطور ممکن است یک امر کلى با یک امر جزئى که مصداق یک تصور مفهومى و یک صورت ذهنى است در اینجا اتحاد پیدا بکند؟! در کلیت و جزئیت و اتحاد بین علم و معلوم چطور ممکن است آن جنبۀ رابطۀ بین نفس و آن معلوم، نفسِ خود معلوم باشد؟ همان‌طوری‌که در باب اتحاد بین علم و عالم و معلوم که قبل از بوعلى از فلاسفۀ یونان فرفوریوس این مسئله را اثبات کردند، نسبت به این مطلب چطور ممکن است دو امر از این نقطه‌نظر باهم متحد باشند؟ از این نظر ایشان پاسخ مى‌دهند. یااینکه بین جوهر و عرض در اینجا اتحادى نیست و آنچه که در ذهن هست جوهر است و چیز دیگرى است و آنچه که در حالّ است یا عرض است ولى آنچه که نفس، متصف به اوست قطعاً عرض و کیف نفسانى است و از این نقطه‌نظر به‌طورکلى باهم تفاوت دارند. این مسئله به انفکاک بین این دو امر مربوط مى‌شود که دو امر مختلف در ذهن تحقق پیدا مى‌کند.

    1. . علامه آیة الله حاج سید محمدحسین حسینی طهرانی رضوان الله تعالی علیه.
    2. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 282.

جلسه ۳۴۲

2
  • اعتراض مرحوم آخوند به کلام فاضل قوشچى

  • مرحوم آخوند نسبت به کلام فاضل قوشچى اعتراض دارند و مى‌فرمایند: اصلاً این مسئله خلاف بدیهت و خلاف وجدان است که ما احساس کنیم دو چیز در ذهن پیدا مى‌شود. نه! آنچه که در ذهن هست فقط یک چیز است. بله، اگر از نقطه‌نظر اعتبار مى‌خواهید تغایر را بفرمایید، این مسئله درست است. از نظر اعتبار، اعتباراً آنچه را که تصور مى‌کنیم به حمل اوّلىِ ذاتى ـ همان‌طور که قبلاً صحبتش مفصل گذشت ـ عبارت از نفس ماهیتى است که حالّ بر نفس است و به حمل شایع صناعى آنچه را که تصور مى‌کنیم عین تعلق نفس به معلوم است و عین ربط نفس با آن معلوم بالذات است که آن معلوم بالذات حاکى از آن معلوم بالعرض خارجى است و این تعلق نفس عبارت از علم است.

  • خب در اینجا مسئلۀ کلیت و جزئیت حل مى‌شود اما آنچه که در اینجا باقى مى‌ماند مسئلۀ اتحاد جوهر و عرض است، زیرا جوهر و عرض دو امر اعتبارى نیستند بلکه دو امر تکوینى و واقعى هستند. اگر آنچه که در ذهن تصور مى‌شود واقعاً دوتا هست، این خلاف وجدان و آنچه را که ما مى‌فهمیم است و اگر جنبه، جنبۀ اعتبارى دارد پس یا باید شما بگویید که آنچه که در نفس هست واحد است و او به نفس قائم است، جوهر است بنابراین چگونه مى‌تواند با عرضیت و کیفیت توافق داشته باشد؟ و اگر عرض است چگونه جوهر تبدیل به عرض مى‌شود؟ و این اشکال قطعاً باقى مى‌ماند! این کلام، کلام فاضل قوشچى است. البته بعضى از مقررین آمده‌اند از طرف فاضل قوشچى جواب بدهند که جوابشان ناتمام است و اشکال مرحوم آخوند در اینجا وارد است. بعد وارد عِلمِ الله مى‌شوند که خیال مى‌کنم براى وقت دیگر بگذاریم.

  • قالَ بَعضُ أهلِ الکَلام فی دَفعِ الإشکالِ المَذکور.

  • و هوَ کونُ شَی‌ءٍ واحدٍ جوهراً و عَرضاً کُلیاً و جُزئیاً عِلماً و مَعلوما.

جلسه ۳۴۲

3
  • اشکال ما این بود که یک شىء واحد هم جوهر و عرض باشد و هم در عین کلیت، جزئى مصداق باشد، هم در عینى که علم است و صرف تعلق نفس به یک امر معلوم است درعین‌حال معلوم باشد به‌جهت اینکه نفسِ همان جنبۀ ناعتیت برای او جنبۀ حکایت از خارج دارد. اگر جنبۀ حکایت دارد بنابراین چرا علم است؟ و اگر تعلق نفس به خارج است چطور به آن معلوم مى‌گویید؟ ایشان این‌طور فرمودند:

  • إنّا إذا تَصوَّرنا الأشیاءَ یَحصُلُ عِندنا أمران أحدهُما موجودٌ فی الذِّهن و هو مَعلومٌ کُلی و هوَ غَیرُ حالٍ فی الذِّهنِ ناعتاً لَه بَل حاصلٌ فیه حصولُ الشی‌ء فی الزَّمانِ و المکان.

  • وقتى که ما اشیاء را تصور بکنیم دو چیزى براى ما حاصل مى‌شود؛ یک امرى است که در ذهن موجود است و او عبارت از معلوم است که عبارت از همان حاکىِ از خارج است و کلى است و قابل اتصاف بر کثیرین است حتى اگر یک جزئى را هم در ذهن بیاورید آن جزئى مى‌تواند قابل صدق بر افراد خارجى زیادى باشد و این به‌عنوان ناعتیت براى ذهن حلول نمى‌کند تا وصف [برای] ذهن بشود بلکه در ذهن حاصل مى‌شود مانند حصول شىء در زمان و مکان که یک شىء چطور در زمان و مکان پیدا بشود این‌هم در همان‌جا پیدا مى‌شود یعنى از ذهن‌ جداست و ذهن، ظرفِ براى اوست اما تعلقى به ذهن ندارد.

  • و ثانیهُما موجودٌ فی الخارج و هوَ علمٌ و جُزئی و عَرض قائمٌ بِالذهن مِنَ الکیفیاتِ النفسانیة فَحینئذِ لا إشکالَ فیه.

  • و امر دوم امرى است که در خارج موجود است ـ مقصود از فِى الخارج یعنى ذهن نه‌اینکه امر خارجى و اعیان خارجى است چون خود ذهن هم یکى از امور خارجى است ـ که همان نفس است و این عبارت از علم است یعنى اتصاف نفس به یک امر و به یک معلوم و جزئى است چون حصّۀ وجودى خاصى را در اینجا اشغال کرده است و عرضى قائم به ذهن از کیفیات نفسانیه است، دیگر اشکالی در اینجا نیست.

جلسه ۳۴۲

4
  • إنَّما الإشکال مِن جَهةِ کونَ شی‌ءٍ واحِد جوهراً و عرضاً أو علماً و معلوماً أو کلیاً و جزئیاً.

  • [اشکال این است که] یک شىء هم جوهر باشد و در عین جوهریت عرض باشد. علم باشد و در عین اتصافِ نفس، همان معلوم بالذات باشد. کلى باشد و درعین‌حال جزئی و مصداق براى وجود ذهنى باشد. جوابى که ایشان مى‌فرمایند این است:

  • نَقول إن أرادَ أنَّ هُناکَ أمرَین مُتغایرَین بِالإعتبارِ موافقاً لِما ذَهبَ إلیهِ الحُکماء و المُحققون فَلا یَفی إلاّ بِدفعِ إشکالِ کونِ شی‌ءٍ واحدٍ علماً و معلوماً و کونُه کُلیاً و جُزئیاً.1

  • اگر مقصود ایشان از دو امر این است که دو امر بالاِعتبار متغایر هستند اما بالذات واحد هستند که دراین‌صورت با مذهب حکما و محققون وفق پیدا مى‌کند. آن مقدار که این جواب، توان و قدرت دارد پاسخ بدهد فقط از اتحاد کلى و جزئى بودن معلوم مى‌تواند پاسخ بدهد که بله، یک شىء در عین اینکه کلى است یعنى همان شیئی است که بر ذهن حاصل مى‌شود و قابل انطباق بر کثیرین است اما از جهت اینکه یک حصّۀ خاص وجود ذهنى را دارد جزئى است لذا آنچه را که ادراک مى‌کنید ـ همین‌که الآن دارم مى‌گویم و تک‌تک شما ادراک مى‌کنید ـ همۀ اینها جزئى است چون هرکدام از شما ادراک خاص به خود را دارد که به دیگرى ارتباطى ندارد و این لا نَعنی مِن جزئیته إلاّ هذا که نتواند قابل صدق بر کثیرین بشود گرچه همان معنایى را که شما ادراک مى‌کنید مانند همان معنایی است که دیگرى ادراک کرده است و مانند همان معنایى است که شخص ثالث ادراک کرده است. حتى اگر یک میلیون نفر پاى صحبت انسان بنشینند و انسان یک مطلبى را بگوید، آنچه را که یک شخص از این یک میلیون نفر ادراک مى‌کند قابل صدق بر جمیع مدرکات افراد دیگر از نظر مفهومى است اما از نظر حصّۀ وجودى این‌طور نیست و هر چیزى را که شخص ادراک مى‌کند برای خود اوست و هیچ ارتباطى با دیگرى ندارد چون وجود قابل سرایت به مصادیق متعدد نیست. در اینجا وجود منبسط [منظور نیست بلکه] همان وجود حصّۀ وجودى خاص [مدّنظر است]. آن حصّۀ وجودى خاص براى هر شخصى مختص به خود او خواهد بود.

    1. همان، ص 282 و 283.

جلسه ۳۴۲

5
  • و أمّا إشکالُ کونهِ جوهراً و عرضاً فَبِمجردِ ما ذَکرهُ لا یُخرِّجُ عَنهَ الجَواب.1

  • اما اشکالى که باقى مى‌ماند این است که آنچه که در ذهن هست هم جوهر و هم عرض باشد، این ازبین نمى‌رود چون امر واحد به حال خودش باقى است. اگر آن امر واحد، جوهر است پس چطور کیف نفسانى است؟ اگر کیف نفسانى است پس چطور جوهر تصور شده است؟ آن اشکال وحدت جوهر و عرض در اینجا باقى مى‌ماند و جواب از این تخریج نمى‌شود.

  • و إن أرادَ أنَّهما اثنان مُتغایرانِ بِالذاتِ فَیردُ عَلیهِ سِوىٰ کونهِ مُخالفاً لِلذوق و الوجدان و إحداث‌ مَذهب ثالث من غیر دلیل و برهان أنَّهُ قَد تَقرَّرَ عِندهُم و سَنتلو عَلیک إن شاء الله.

  • اگر مقصود ایشان از دو امر این است که دو امر در ذهن انسان مى‌آید منتها انسان یکى از آن را مى‌فهمد و یکى از آن را نمى‌فهمد ـ گفت که حلال‌زاده فقط مى‌بیند!2 ـ ایشان مى‌گویند که اگر منظورشان دو امر است غیر از اینکه این مخالف با ذوق و وجدان است و انسان هم گواهى مى‌دهد به اینکه یک مسئله در ذهن ما پیدا مى‌شود نه دوتا یا سه‌تا و ایشان آمدند مذهب ثالثی بدون دلیل و برهان احداث کردند.

  • آن نقّالی‌هاى اولِ [صحبت] دیگر وقت ما را گرفت.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. همان، ص 283.
    2. . اشاره به داستانی دارد از کریستین آندرسن در کتاب فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی نوشته غلامعلی حداد عادل.