/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۴۴

1
  • درس سیصد و چهل و چهارم

  • ربط بین حادث و قدیم بنا بر حکمت مشاء و ارتباط آن با وجود ذهنی

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • عَلىٰ أنَّ الحُدوثَ و التَّجدُدَ یُنافی کونَ الشی‌ء عَقلاً بِالفعلِ کَما تُقرِّرَ عِندهم و أیضا یَلزَمُ عَلىٰ هذا کونُ المَعلومِ کُلیاً و جزئیاً .1

  • راجع به مسئلۀ ربط بین حادث و قدیم إن‌شاءالله بعداً به‌طور مبسوط باید صحبتش بشود اما بنا بر حکمت مشاء این مسئله بر قضیۀ ربط بین حادث و قدیم که در مبدعات این مطلب مطرح مى‌شود هر امرى که آن امر از شرایط تحققش و تشخص خارجى‌اش وجود ماده است که در این زمینه مجردات خارج مى‌شوند، این امر جنبۀ بالقوه و بالاِستعداد دارد مانند زمانیات؛ در زمانیات که مسئله به ماده و به تجدد ماده برمى‌گردد و شرط براى تحقق خارجىِ یک شىء ماده است، این مسئلۀ وجوب و تحقق صورت نوعیه براى ماده مسبوق به قوه است؛ یا به‌واسطۀ حرکت جوهرى که قطعاً حرکت جوهرى در آن دخالت دارد و به‌واسطۀ علت فاعلى و علل معدّه و سایر شرایط که تمام اینها حیثیت قوه را به فعلیت می‌رسانند مسبوق بالقوه است. بعد به‌واسطۀ تحقق آن صورت فعلیه این قوه تبدیل به بالفعل مى‌شود و از مرتبۀ قوه بیرون مى‌آید. چطور اینکه در زمانیات مشاهده مى‌کنیم اما این مسئله در مورد مجردات این‌طور نیست؛ در مجردات نفسِ افاضه از فاعل فیّاض و از مبدأ مفیض بدون هیچ‌گونه پیش‌شرطى و شرایط لازمه براى تحقق این ماهیت، هیچ‌گونه شرطى که شرط مادى باشد، زمان باشد، مکان باشد و سایر علل معداتِ محققۀ این صورت نوعیه در خارج باشد، نفسِ ارتباط ماهیت با آن مبدأ مفیض مساوى با تحقق و تشخص خارجى اوست و جنبۀ قوه دیگر در آنجا معنا ندارد. جنبۀ قوه فقط در مرتبۀ ماهیت است که ماهیت هم عدم محض است اما جنبۀ قوه در امر متکوّن خارجى که او بخواهد به بالفعل تبدیل بشود فقط در مورد مادیات صادق است و لا غیر.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 283.

جلسه ۳۴۴

2
  • کیفیت فعلیت صور مجردۀ عقلانیه

  • بنابراین این صور مجردۀ عقلانیه که مجرد و جوهر هستند، نفس همان تحقق خارجى آنها عبارت از فعلیت آنها است درحالى‌که ما آنها را مشمول شرایط زمان و مکان مى‌دانیم، گرچه خود آنها مجرد هستند اما علت فاعلىِ آنها در زمان، ابداع مى‌کند درحالى‌که آن صور مجرده باید مافوق زمان باشند یعنى اصلاً نمى‌توانند داخل زمانیات قرار بگیرند. این اشکالى است که صور عقلانیه‌اى که جداى از نفس و غیرمرتبط با نفس هستند بر فاعلیت نفس ایجاب مى‌کنند اما اگر این صور عقلانیه مرتبط با نفس باشند دیگر این اشکال وارد نمى‌شود. زیرا نفس در خود فعلیتش ابداع صورى را مى‌کند که متلابس و چسبیدۀ با نفس است و تعلق او تعلق علّى است؛ یعنى نفس در رتبۀ علیت به‌عنوان ظهور و بروز در مرتبۀ زمان و زمانیات ابداع مى‌کند گرچه خود نفس از نقطه‌نظر صقع ذاتش متصل به عالم ملکوت است اما از نقطه‌نظر تعلق به ماده و ادراکات مادى و حسى مشمول قاعدۀ زمان است. امروز چیزى را ادراک مى‌کنیم و فردا چیز دیگرى را ادراک مى‌کنیم گرچه خود ادراک، مجرد است اما تعلق این ادراک به نفس که از نقطه‌نظر تعلق به ماده محدود به زمان و شرایط زمان و مکان شده است، از این نقطه‌نظر دیگر اشکال استقلال فعلى صور مجردۀ عقلانى در اینجا پیش نمى‌آید.

  • اشکال دیگرى که مرحوم آخوند به این مسئله وارد مى‌کنند این است که معلومِ واحد ـ کلى باشد یا جزئى ـ به اعتبار واحد [باشد] زیرا وقتى که این صور در ذهن تعقل مى‌شوند از نقطه‌نظر کلیتش چون یک ماهیت مستقل بالذات است پس باید قطعاً کلى باشد و دلالت بر کثیرین کند و از آنجایی که ماهیت مستقل است و وجود خارجى دارد کُلّما وُجدَ فِى الخارجِ فَهو مُتشخصٌ جزئىٌ از این نقطه‌نظر باید جزئى باشد و نباید صدق بر کثیرین کند. این مسئله قابل توجیه نخواهد بود و این اشکال مرتفع نخواهد شد. زیرا ما این شىء را مستقل و جداى از نفس مى‌دانیم بنابراین در عین کلیت باید جزئى هم باشد.

جلسه ۳۴۴

3
  • مراتب مختلف ماهیت

  • اما حل این مطلب به این است که ما براى ماهیت مراتب مختلفى داریم؛ یک مسئله، مسئلۀ واقع و نفس‌الأمر است که آن ماهیتى است که قابل صدق بر کثیرین است، آن مسئلۀ واقعیت و نفس‌الأمر در خود ماهیت است. خود ماهیت لَهُ کَذا و کَذا واقعیتى مرکب از صورت و ماده و مرکب از جنس و فصل است. آن جنس که ماهیت نیست آن همان شرط وجودى است اما مرکب از جنس و فصل است. این ماهیت مرکب از جنس و فصل در عالم واقعى یک حقیقتى است که همۀ افراد خودش را و همۀ مصادیق و اصناف خودش را شامل مى‌شود اما وقتى که این ماهیت در عقل تعقل مى‌شود و نفس، او را تعقل مى‌کند به‌نحوى تعقل مى‌کند که بتواند صدق بر افراد مُختلفةُ الأنواع، مُختلفةُ الأصناف، مُختلفةُ الألوان و مُختلفةُ الحدود بخواهد داشته باشد. طبعاً اگر یک ماهیتى بخواهد بر افراد مُختلفةُ الحدود حمل بشود و آنها مصداق باشند باید او را از مشخصات خارجیه تعریه و تقشیر کرد بناءًعلیٰ‌هذا آن ماهیت متصورۀ در ذهن به‌صورت مبهم خواهد بود، نه به‌‌صورت مفصل و مبسوط بلکه به‌صورت مبهم است. آن‌وقت چطور ممکن است یک امر مبهم و غیر مشخص که نفس، او را تعریه و تقشیر کرده و معرّیٰ و مقشَّر از آن خصوصیات خارجى است بتواند وجود بالاِستقلال داشته باشد و در مرحلۀ تشخصِ خودش در ابهام باشد و استقلالش غیر از ارتباط با نفس باشد؟ این‌هم اشکال دیگر است.

  • مرحوم آخوند از این نقطه‌نظر مى‌فرمایند که این اشکالات بر مرحوم فاضل قوشچى وارد است. جواب این مسئله به مبنا و به اعتقاد ایشان در حلول نیست بلکه در ابداع است. نفس، صور عقلانى را ابداع مى‌کند و از خود به‌وجود مى‌آورد. اگر مرتبه، مرحلۀ حلول باشد و یک صورتى بخواهد در جاى دیگر بیاید با فرض اینکه آن صورت، مجرد است و نفس هم مجرد است چطور در اینجا یک مجرد در مجرد دیگر حلول مى‌کند درحالى‌که مسئلۀ حلول و ظرفیت در عالم مواد و اجرام و اجسام است، نه در مرتبۀ مجردات؟! لذا عالم ملکوت، عالم لاهوت، عالم جبروت و امثال‌ذلک اینها عوالمى نیستند که بر یک سلسله از صور محیط باشند یعنى جنبۀ ظرفیت داشته باشند. نه! این ظرفیت، ظرفیت رتبى است نه‌اینکه ظرفیت خارجى و جرمى و مکانى است. ظرفیتى را که امثال فاضل قوشچى براى حلول تصور کرده‌اند ظرفیت مکانى است و به ظرفیت مکانى اشبه است تا به ظرفیت رتبى و وعاء دهرى در رتبۀ آن عوالم مافوق اجرام و اجسام که عوالم، عوالم غیب و ملکوت است.

جلسه ۳۴۴

4
  • بناءًعلیٰ‌هذا ترجیح اینکه احدهما ظرف باشد و دیگری مظروف باشد ترجیح بلامرجح خواهد بود. بله، افرادى که به فرمایش ایشان قلب آنها به نور ملکوت استناره پیدا کرده است در مقام مکاشفه مشاهده مى‌کنند که چگونه نفس ابداع مى‌کند و از خود به‌وجود مى‌آورد و آنچه را که در ضمیر خود منطوى است و آنچه را که در باطن خود دارد به منصۀ بروز و ظهور مى‌رساند نه‌اینکه از جاى دیگر صورتى بر او القا بشود و نه‌اینکه از یک عالم دیگر یک معنا بر او القا بشود. در واقع مى‌توانیم دو تعبیر در اینجا بیاوریم که هردو حکایت از یک معنا و یک حقیقت و نفس‌الأمر مى‌کند؛ تعبیر اول اینکه آنچه را که براى نفس ظهور پیدا مى‌کند از علوم، معارف، اعتقادات و صور عقلانیه تمام اینها بروزات و ظهوراتى است که در وجود خودش‌ است و به منصۀ بروز و ظهور درمى‌آید. این فکرى که الآن براى من پیدا شده است، در نفس من وجود داشته و منطوى بوده است و من این فکر را الآن به مرتبۀ بروز و ظهور نفسانى درآورده‌ام. اینکه الآن دارید این صور را ادراک مى‌کنید، تمام این صور در نفس شما منطوى و برنامه‌ریزى شده بوده، این برنامه‌ریزى براى همۀ افکار و تخیلات و براى همۀ آنچه که در مقام فعلیت...

  • البته مرحوم آخوند این مطالب را ندارند و ما الآن داریم از طریق بحث خارج مى‌شویم. آنچه که ایشان مى‌فرمایند در مقام بروز و ظهور است که تا این مقدار جلو مى‌آیند و بیش از این مطلب را نمى‌گویند. حالا ما قضیه را اضافه مى‌کنیم و جلو مى‌رویم. آنچه از افکار که براى ما بروز و ظهور پیدا مى‌کند اینها آن چیزهایى است که در نفس هست و یک قضیۀ واحد است. دو نفر این قضیۀ واحد را مى‌بینند؛ یکى نگاه مى‌کند و از این مسئله تصور سوء مى‌کند و بروز و ظهور و امر سیّئه از اوست و دیگرى نگاه مى‌کند و تصور حسن مى‌کند و بروز و ظهور امر حَسن از اوست. یک گل است، یکى نگاه به گل مى‌کند و مى‌گوید: چرا این گل در منزل من نیست؟ تصور سوء و بروز و ظهور نفسانى سوء از او مى‌آید اما یکى نگاه به این گل مى‌کند و مى‌گوید: به‌به! چه خوب که این گل در منزل رفیق من هست! تصور حُسن از او به‌وجود مى‌آید درحالى‌که قضیه و واقعیت یکى است اما آنچه که در ضمیر هر کسى هست همان بروز و ظهور پیدا مى‌کند؛ «از کوزه همان برون تراود که در اوست»1 منتها سلسلۀ علیت از نقطه‌نظر مقام بروز و ظهور که ملائکه واسطه و مدبرات براى ابراز و اظهار این مسئله هستند نفس را در مقام ابراز و اظهار کمک و مساعدت مى‌کنند. این مساعدت بنا بر مسلک آخوند به تعبیرى جنبۀ ابداع دارد و همین مساعدت بنا بر مسلک حکماى مشاء به تعبیرى جنبۀ حلول دارد و همین مساعدت بنا بر مسلک اهل عرفان جنبۀ بروز و ظهور دارد که اینها خودِ مقام اظهار و ابراز را همان منطویات نفس مى‌دانند و در اینجاست که‌ مسئلۀ تربیت مسئلۀ خیلى مهمى است که چگونه انسان مى‌تواند خود را تربیت کند، افکار خود را تصحیح کند، خود را آزمایش و اختبار و امتحان کند و مى‌تواند خود را درقبال واقع شدن مسائل مختلف بیازماید. من‌باب‌مثال وقتی با یک قضیه‌اى مواجه مى‌شود ببیند درقبال این قضیه چه خاطره‌اى بر او عارض مى‌شود و چه تصورى بر او مى‌آید؟ آن تصور را اگر اصلاح نشده باشد اصلاح کند و آن خاطره را اصلاح کند که اصلاح هم به‌دست ما است. منظور از اینکه به‌دست ما است نه‌اینکه به‌دست خدا نیست بلکه منظور این است که افرادى که در مقام بربیایند، همین اصلاح هم جزو بروزات و ظهورات نفس است که مى‌آید خود را عوض مى‌کند و تغییر مى‌کند و بعد از مدتى انسان احساس مى‌کند دیگر آن صور قبیحه و وقیحۀ قبل براى او عارض نمى‌شود و تصورات او نسبت به مسائل و حوادث فرق کرده است و نظرش نسبت به وجود و هستى‌شناسى و آنچه که در جوانب او مى‌گذرد با سابق متفاوت شده است. حُسن به‌جاى سیّء قرار گرفته است، عقل به‌جاى شیطان واقع شده است، جنود رحمان به‌جاى جنود ابالسه قرار گرفته‌اند و این مسئله به امداد از ملکوت است.

    1. دیوان اشعار شیخ بهایی، رباعیات، رباعی ۱۹:
      حال متکلم از کلامش پیداست***از کوزه همان برون تراود که در اوست

جلسه ۳۴۴

5
  • بنابراین واقعیت یکى است و همه در مقام بیان این مسئله هستند؛ هم حکماء مشاء و هم مرحوم صدرالمتألهین و پیروان مکتب ایشان و از همۀ اینها مهم‌تر و عالی‌تر در مکتب عرفان ـ مسئلۀ تمام بروزات و ظهورات نفسانى ـ محى‌الدین در اینجا حکایت‌ها دارد؛

  • سال‌ها دل طلب جام جم از ما مى‌کرد***و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا مى‌کرد1
  • معنای شعر «سال‌ها دل طلب جام جم از ما مى‌کرد ...»

  • بیگانه یعنی آنچه بیرون از اوست و جام جم عبارت از دل و قلبى نورانى است که بتواند روابط بین اشیاء را در عالم هستى ادراک کند و سببیت و علیت و تعلق اشیاء را به مبدأ هستى ادراک کند و صحت و عدم صحت وقایع و صلاح و فساد را ببیند، این جام جم مى‌شود. بله، همین جام جمى که ما داریم!! این قلبى که بتواند این مسائل را ادراک کند آسان به‌دست نمى‌آید و باید روى آن کار بشود. این قلب باید با مساعدت انوار ملکوت منطویات خود را به‌منصۀ بروز و ظهور دربیاورد. با این کیفیت طبعاً اشکال برطرف مى‌شود چون همین جوهر است، جوهر از خارج نیامده است که به کیف تبدیل بشود بلکه همان چه را که نفس ابداع مى‌کند إمّا جوهرٌ و إمّا کیفٌ و إمّا عرضٌ. اینکه یک امرى مستقل و جدا باشد و ماهیت متباین با نفس باشد و هویتش هویت غیر از نفس باشد، اشکال در آن موقع است اما اگر او متلاصق با نفس باشد و بروز و ظهور نفس باشد همان است که نفس او را بروز و ظهور کرده است.

  • وایضاً یَلزمُ عَلىٰ هذا کونُ المَعلومِ کُلیاً و جزئیاً بِاعتبارٍ واحدٍ. أمّا کونهُ کُلیاً فَلِکونهِ مَعقولاً مُجرداً عَنِ المشخصاتِ الخارجیةِ و أمّا کونهُ جُزئیاً فَلِضرورةِ کونِ المَعلومِ إذا کانَ حاصلاً عِندَ النَّفسِ حصولاً استقلالیاً مِن غَیرِ قیامهِ بِها.2

  • بنا بر این اِشکال و مبناى فاضل قوشچى، چون این معقول است و مجرد از مشخصات خارجیه است، مشخصات خارجیه موجب جزئیت است درحالى‌که این عقلى و مجرد است. مشخصات خارجیه تابع مواد است درحالی‌که این ماده ندارد. چرا جزئى است؟ چون اگر معلوم پیش نفس حصولاً استقلالیاً باشد و قائم به نفس نیست و خودش روى پاى خود ایستاده است. به نفس مى‌گوید که به تو کارى ندارم. نفس مى‌گوید که اگر به من کارى ندارى پس بیرون برو! مى‌گوید که نمى‌خواهم بیرون بروم و با تو هم کارى ندارم.

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل ۱4۳.
    2. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 283 و 284.

جلسه ۳۴۴

6
  • یَکونُ مُتشخِّصاً بِنفسهِ إذِ الوجودُ خارجَ الذهنِ یُساوقُ التَّشخُّص کَذلِک و تَحقیقُ المَقام‌ أنَّ تَشخُّصَ الماهیةِ المُتکثرةِ الأفراد إنّما یکونُ بِهیئات و لواحقَ خارجیةٍ.1

  • این جناب، تشخص بنفسه دارد و خودش متشخص است. ما در وجودات خارج از ذهن تشخص را مى‌بینیم؛ هر وجودى در خارج از ذهن بنفسه متشخص هستند و تحقیق مقام در این مسئله: تشخص ماهیتى که افراد متکثره دارند به هیئات و لواحق خارجیه است؛ باید عوارض خارجیه بر این ماهیت بیاید تا به ماهیت تشخص بدهد. هیئتى، عوارضى، الوانى، جسمیتى، جرمى و خصوصیاتى بیاید و به این ماهیت لباس وجود بپوشاند و او را بنمایاند و اظهار کند.

  • فَما لَم یَحصُلِ الماهیة حصولاً آخَر غَیرَ ما هوَ بِحسبِ الواقعِ یَکونُ فی ذلکَ الحُصولِ معرّاة مقشرة عَن تِلکَ الغَواشی و الُّلبوساتِ بِتعریةِ مُعرٍّ و تَقشیرِ مُقشِّرٍ لا یوصفُ بِالکُلیةِ و الاشتراکِ بَینَ کَثیرین.2

  • مادامى که ماهیت به یک حصول دیگرى حاصل نشده است غیر از آنچه که واقع است، در این حصول که براى نفس است معرّیٰ و برهنه و مقشَّر از آن غواشی است و آن را از این غواشى و از آنهایی که مى‌پوشاند و از آن چیزهایى که پوششى براى او قرار مى‌دهد و آن را به شکل خاص درمى‌آورد تقشیر کردند. هیچ لباسى ندارد و هیچ غاشیه‌اى براى او نیست. چه کسى این کار را انجام مى‌دهد؟ جناب نفس انسان! معر و مقشّر مى‌آید و آن ماهیت را آن‌چنان از مشخصات خارجى برهنه مى‌کند که بتواند بر کثیرین صدق کند والاّ نمى‌تواند صدق کند. این جناب دیگر وصف به کلیت و اشتراک بین کثیرین نخواهد شد زیرا الآن خصوصیت این، خصوصیت واحد و مبهمه است.

  • فَلابُدَّ أن یَکونَ لِلماهیةِ حُصولٌ لِلشیءِ المُعرّى لَها مِن المُقارناتِ المانعةِ مِنَ العمومِ و الاشتراکِ إذ تَعریةُ الشّی‌ءِ لِلشَّیءِ لا یَنفکُّ عَن وجودِ ذلکَ الشّی‌ءِ لَه لابُدَّ أیضاً أن یَکونَ وجودها المُعرّى عینَ جودِها الحاصل لِذلکَ الشّیء أیّ الَّذی عَرّاها عَنِ الغَواشی.

    1. همان.
    2. همان، ص 284.

جلسه ۳۴۴

7
  • باید براى ماهیت حصول باشد براى شیئی که او را تعریه مى‌کند از مقارناتى که مانع از عموم و اشتراک است، آن مقارنات را از آن اشتراک منع مى‌کند. یعنى به‌واسطۀ تعریه، عموم و اشتراک بر این حمل مى‌شود. برهنه کردن یک شىء براى یک شىء دیگر منفک از وجود این شىء براى او نیست. کیفیت وجود، کیفیت معراء و غیر واجد مشخصات خارجى است. این کیفیت، کیفیت وجودى است که براى نفس پیدا مى‌شود؛ آن نفسى که او را از غواشى تعریه کرده است.

  • و إذا کانَ الوجودُ التَّجردی لِماهیةٍ‌ما عَینَ وجودها الإرتباطی لِلذهنِ الَّذی مِن شَأنهِ انتزاعُ الصّورِ عَنِ المَوادِّ الجُزئیةِ و تَجریدِها عَنِ العَوارضِ الهَیولانیةِ.

  • کار ذهن انتزاع صور از مواد جزئیه

  • وقتى که وجود تجردى براى یک ماهیت همان وجود ارتباطى براى ذهن باشد نه چیز دیگر، که کار ذهن انتزاع صور از مواد جزئیه است و بعد روی آن کار کردن و این صور را از عوارض هیولانیه مواد جزئیۀ خارجیه تجرید مى‌کند، این صور را مى‌گیرد و بعد خصوصیات را حذف مى‌کند، زید و عمرو و بکر و همه را نگاه مى‌کند، آن خصوصیات را حذف مى‌کند و یک انسان از مجموع اینها مونتاژ مى‌کند و در خودش قرار مى‌دهد و آن انسان مى‌شود‌ که قابل صدق بر کثیرین است اما خود این زیدى را که در ذهن مى‌آورد قابل صدق بر کثیرین نیست. الآن من دارم در اینجا عده و افرادى را مى‌بینم، هرکدام از شماهایى که دارم مى‌بینم و این صورتى را که مى‌بینم منطبق بر خود اوست و منطبق بر دیگرى نیست! صورتى که دارم از این شخص مى‌بینم منطبق بر خود اوست و قابل صدق بر کثیرین نیست! جمع بین ضدین است و امکان ندارد ولى یک معناى دیگرى را هم در ذهن دارم و او این است که در اینجا مستمع دارد صدا را مى‌شنود، این مستمعى که صدا را مى‌شنود قابل صدق بر تک‌تک افرادى است که در این مکان حضور دارند، آن یک معناى جامعى است که بر همۀ این مصادیق قابل حمل است. آن همان معنایى است که بر یک شخص صدق مى‌کند و به همان کیفیتِ صدق بر یک شخص، بر نفر دیگر صدق مى‌کند و به همان کیفیت بر شخص دیگر صدق مى‌کند تا به همه برسد درحالى‌که در آن صور جزئیۀ اول، هر صورتى براى خودش بود.

جلسه ۳۴۴

8
  • پس دو چیز الآن در ذهن من هست؛ ـ دو امر واقعى، نه دو امر اعتبارى ـ امر واقعى اول، صورت تک‌تک اعیان خارجى است که الآن در اینجا حضور دارند. این امر واقعى اول که براى هرکدام پروندۀ خاص خودش را باز مى‌کنم و اگر کسى در اینجا نشسته و این انگشت را اینجا گذاشته‌ است، من این صورت را بر ایشان حمل مى‌کنم. جناب آقاى ... که دارند به بنده نگاه مى‌کنند و چهارزانو هستند و دستشان روى هم هست دیگر مثل ایشان نیستند که بگویم: شما سه‌زانو نشسته‌اید و شما چهارزانو به‌جای ایشان نشسته‌اید یا فرض بکنید...

  • من آن صورت خاص به خود هرکدام از افراد را به آنها حمل مى‌کنم در عین اینکه یک معنایى از مجموع افرادى که در اینجا هستند در من هست و آن این است که در اینجا انسانى که مستمع و متفکر و عاقل باشد و این معانى را ادراک کند وجود دارد. این انسانى که الآن در اینجا ادراک مى‌کنم قابل صدق بر [افراد در] صحن مدرسۀ فیضیه و بر آن که در شوارع هست، نیست. چون بحث راجع به انسانى است که در این اتاق هست، نه انسان کلى. انسان مستمع بحث فلسفه و اسفار در این وقت در این اتاق است. بله، ممکن است درس دیگرى هم در جاى دیگر باشد و افرادى دیگرى هم شرکت کنند اما آن انسانیتى را که الآن از این صور گرفتم انسانیتى مبهم است که به‌واسطۀ تعریه و تقشیر نفس، آن انسان در مرتبۀ ابهام قابل عموم و قابل اشتراک است. الآن این دو امر باهم در ذهن نه‌تنها من بلکه در ذهن شما و زید و عمرو هم وجود دارد.

  • فَلا مَحالَة یَکونُ وجودُها لَه علىٰ نَعتِ الحُلولِ و القیامِ لا غیر إذ مَعنىٰ‌ حلولُ الشَّی‌ءِ فی الشّی‌ء أن یَکونَ وجودُ الحال فی نَفسهِ عَینَ وجودهِ لِذلکَ المَحل.

  • وجود این صور براى این مُعَر و مُجرِّد، بر صفت حلول و قیام است، نه بر صفت استقراء بنا بر عقیدۀ مشاء حلول است و بنا بر عقیدۀ خود مرحوم آخوند قیام است. این جنبۀ نعتى دارد نه‌اینکه جنبۀ استقلالى داشته باشد زیرا معناى حلول یک شىء در شىء دیگر، این‌طورى است که عین وجود خود حال فی نفسه از آنجایی که این جنبۀ عروض دارد عین وجود او براى محل است. دیگر سفیدى که عارض بر قرطاس است براى خود، وجود مستقلى جداى از قرطاس ندارد گرچه سفیدى و قرطاس دوتا است اما وجود خارجى او فى نفسه، نفس همان وجود آن بیاض براى قرطاس است و دیگر دو وجود نیست. شما نگاه به این صفحه‌اى که در دست من هست بکنید و بگویید که این صفحه دوتا سفیدى است شما نمى‌بینید اما من مى‌بینم‌، فقط حلال‌زاده مى‌بیند!! یک سفیدى، سفیدى است که اصلاً خود سفیدى است و یک سفیدى هم سفیدى است که به کاغذ چسبیده است. [می‌گویید که] نه آقاجان! حرف بیخود و چرت‌وپرت نزن! یک سفیدى بیشتر نیست. این سفیدى همین سفیدى کاغذ است. بله! این وجود سفیدى که عرض است غیر از خود قرطاس است که جوهر و موضوع است، این را قبول داریم ولى در تحقق خارجى این عرض و وجود این عرض، وجود استقلالى ندارد.

جلسه ۳۴۴

9
  • مرحوم علامه طباطبائى مطالبى دارند که إن‌شاءالله این را جلسۀ بعد مى‌آیم عرض مى‌کنم. خواستم این بحث را جدا کنم چون مسائلى در آن هست.

  • فَعُلمَ مِمّا ذُکِر أنَّ‌ الصورةَ الحاصلةَ فی موادِّها مِن غَیرِ ارتباطِها و قیامِها بِالنفسِ جُزئیةٌ و مَحسوسةٌ لا کَلیةٌ و مَعقولةٌ لِعدمِ استخلاصِها بَعدُ عَنِ الغِواشی و اللُبوساتِ المادیةِ التی تَمنعُ المُدرَک أن یَصیرَ مَعقولاً لِلنفسِ و قَد فَرضنا أنَّها مَعقولةٌ لِلنفسِ موجودةٌ بِوجودِ آخر غَیرِ وجودِها الخارجی الذّی یَصحبُها الأغشیُِ و الأغطیةُ الجسمانیةُ المادیةُ فَتَدبَّر.1

  • این صورتى که در موادش حاصل مى‌شود بدون اینکه ارتباط پیدا کند و قیام به نفس باشد این جزئى و محسوس است و دیگر کلی و معقوله نیست چون این از غواشى و همان لباس‌هاى مادیه‌اى که مُدرک را منع مى‌کنند استخلاص پیدا نکرده است تااینکه معقول براى نفس باشد، اینها معلوم بالعرض است. آن صورتى که مربوط به مواد است، براى مواد است و آن صورتى که براى نفس است، براى نفس است. پس یک صورت، صورت قائم به مواد است که همین اشیاء خارجى هستند و یک صورتى است که در نفس و در عقل هست، آن معقول است درحالى‌که ما فرض کردیم این صور معقول براى نفس هستند و موجود به وجود دیگرى غیر از وجود خارجى هستند که اغشیه و اغطیۀ جسمانیِ مادیه با او همراه است. بنابراین این امتناع دارد. ما یا صورت خارجى داریم یا همان صورت متعلق به نفس داریم. دیگر صورتى که نه خارجى است و نه به نفس چسبیده است، قائم به نفس است و در نفس هم ایستاده است نداریم! اگر در نفس هستی پس قائمى اگر راست مى‌گویى بلند شو بیرون بیا! بیرون بیاید همین خارج مى‌شود. این آقا یک چیزى تصور کرده است که نه آن امر خارجى است که دست بگذاریم و در دستمان بگیریم یااینکه آنچه که مربوط به نفس است که آن جنبۀ ناعتیت براى نفس دارد. هم این صورت را در نفس گذاشته است و هم مربوط به نفسش نکرده است! این چیست؟! باید بگوییم که شاید خود ایشان این مسائل را ادراک مى‌کنند!

    1. همان، ص 284 و 287.

جلسه ۳۴۴

10
  • ثُمَّ لَیتَ شِعری إذا کانَ المَعلومُ موجوداً مُجرداً عَنِ المادةِ قائماً بِذاتهِ و النفسُ أیضاً کَذلکَ فَما مَعنىٰ کونهِ فیها. و ما المُرجِّحُ فی کونِ أحِدِهما ظَرفاً و الآخرُ مَظروفا.1

  • وقتى که معلوم، موجودى باشد که مجرد از ماده و قائم به ذات باشد نفس هم که مجرد از ماده و قائم به ذات است پس دیگر مجرد که در مجرد نمى‌رود باباجان! بله، ماده در ماده مى‌رود ـ رفقا می‌دانند! ـ اما مجرد در مجرد نمى‌رود. مجرد جنبۀ ظرفیت ندارد تااینکه یک مجردى بیاید داخلش برود اما مسئله در ماده و جسمانیات این‌طور است و فرق مى‌کند. وقتى که یک موجودى مجرد از ماده است نفس هم که این‌طور است پس دیگر ظرفیت نفس براى این امر مجرد چه معنایی پیدا مى‌کند؟! چه کسى گفته است که اصلاً نفس باید ظرف باشد و آن یکى مظروف باشد؟! ما آن را عکس مى‌کنیم و مى‌گوییم که نفس آن داخل مى‌رود! به‌جاى اینکه آن صورت بیاید در نفس برود، نفس بلند مى‌شود آن داخل مى‌رود و مى‌گوید که حالا مى‌خواهیم جایمان را عوض کنیم. چه کسى به چه کسى است آقا؟! دو دوتا هشت‌تا! اینها هم همین را مى‌گویند، صور می‌گویند که حالا که شیر تو شیر شده و همه‌چیز عوض شده است ما صور هم جایمان را با نفس عوض مى‌کنیم! سر جایمان مى‌ایستیم نفس بیاید داخل ما برود! تا حالا که این حرف‌ها نبود، مسئله این‌طور بود خب حالا می‌خواهیم این‌طور عوض کنیم.

  • و الظَّرفیةُ بَینَ شیئین مَعَ مُباینةِ أحدِهما عَنِ الآخرِ فی الوجودِ إنَّما یَتصورُ فی المَقادیرِ و الأجرامِ. نَعَم مَنِ استَنارَ قَلبهُ بِنورِ اللهِ و ذاقَ شیئاً مِن علومِ المَلکوتیین یُمکنهُ أن یَذهبَ إلى ما ذَهَبنا إلیهِ حَسبما لوحناکَ إلیهِ فی صدرِ المَبحث أنَّ النَّفسَ بِالقیاسِ إلى مُدرکاتِها الخیالیةِ و الحِسیةِ أشبَه بِالفاعلِ المُبدعِ مِنها بِالمحلِ القابِل و بِهِ یَندفعُ کَثیرٌ مِنَ الإشکالاتِ الواردةِ عَلَى الوجودِ الذِّهنی.

    1. همان، ص 287.

جلسه ۳۴۴

11
  • این ظرفیت بین دو چیز که یکى ظرف است و دیگرى مظروف و یکى با دیگرى در وجود مباینت دارد در مقادیر و اجرام است نه در امور مجرده. این جناب متوجه بشود که نفس به قیاس مدرکات خیالیه و حسیۀ خودش ـ حالا بالاتر که بماند ـ که اینها بر وجود ذهنى مى‌آید، این مدرکات خیال که از عالم خیال مى‌آید یا مدرکات حس که مى‌آید، این به فاعل مبدع اشبه است تااینکه از این نظر محلّ قابل باشد. نفس آن را ابداع مى‌کند نه‌اینکه صورتى از بیرون بیاید و در نفس برود. وقتى که شما یک شیئی را مشاهده مى‌کنید، یک نورى از خارج مى‌آید و صورتى روى قرنیه مى‌افتد و از قرنیه هم روى شبکیه مى‌افتد و شبکیه با آن عصب ماکولایى که دارد به آن نیمکرۀ مغز منتقل مى‌کند که این مسائل در آنجا مسائل فیزیکى و مادى است که در این مسائل بحث نداریم. دلیلش هم این است که وقتى دستتان را در مقابل چشمتان مى‌گیرد دیگر این صورت و عکس‌برداری قطع مى‌شود و وقتی دستتان را برمى‌دارید دوباره این عکس‌بردارى شروع مى‌شود ولى صحبت در این است حالا که این نور در این مغز رفت چطور آن صورت بعد از یک سال هم باقى مى‌ماند؟! نور که در سر آدم باقى نمى‌ماند باباجان! اگر بخواهد این نور پانصد واتى دائماً در مغز بماند ما روزى چقدر از این وات در مغزمان مى‌آید؟! الآن یک ساعت نشسته‌ایم. اگر سرِ شما کوه ابوقبیس هم باشد منفجر مى‌شود! خورشید و نور و اینها مرتب مى‌آیند و این صور هم همراه با این نورها هستند، این نورها مدام مى‌آیند کمپرس مى‌کنند و مدام به این مغز فشار مى‌دهند تااینکه یک‌دفعه [این مغز] منفجر مى‌شود!

  • کیفیت نگه‌داری صور در مغز انسان

  • پس اینکه الآن مغز انسان مى‌تواند صد سال، دویست سال، هزار سال و ده هزار سال همین‌طورى صور را نگه دارد نه‌اینکه آن انوار فیزیکى و آن نحوه فعالیت‌هاى فیزیکى را که در طول این مدت انجام داده است نگه مى‌دارد. نه‌خیر! این فعالیت‌هاى فیزیکى یک اثرى را براى واسطۀ بین ادراک صور که مغز است و نفس ایفا مى‌کنند و فقط جنبۀ ‌واسطی دارند. نفس این جنبۀ فیزیکى را حذف مى‌کند و آن اثر را ابداع مى‌کند. یک فتوکپى از این فیزیک برمى‌دارد و در خودش مى‌گذارد، آن فتوکپى مجرد مى‌شود و وقتى که مجرد شد دیگر این مسئلۀ فشار و اتمسفرى که بر نفس وارد مى‌شود در آنجا وجود ندارد. ده میلیارد سال هم مطالعه بکنید انگار مثل روز اول هستید که مطالعه نکردید! به این سبُکى هستید! چون تمام اینها جزو مجردات است اما اگر شما به‌جاى یک سیب آمدید دو کیلو سیب خوردید احساس سنگینى در معده مى‌کنید. معده که نمى‌تواند دو کیلو سیب را تحمل کند، من‌باب‌مثال یک عدد سیب یا یک پرتقال کافى است. نسبت به مغز هم همین‌طور است، این مقدار مدرکاتى که الآن از نقطه‌نظر فیزیکى وارد مغز مى‌کنید یک حدى دارد. اگر یک مقدارى این نور زیاد بشود همین‌ نقطۀ زرد ماکولا مى‌سوزد. شما چهار دقیقه به نور خورشید نگاه کنید بعد از چهار دقیقه چشمتان کور مى‌شود! چون آن کمپرس الآن دارد وارد مى‌شود، این نور دارد مى‌آید و به شبکیه فشار وارد مى‌کند. شبکیه سلول‌هایش یک قدرت خاصى دارند و یک مقدار محدودى از این فشار را مى‌توانند تحمل بکنند، آن مقدار که زیاد شد سلول از کار مى‌افتد و کورى براى چشم عارض مى‌شود. چون در اینجا مسئله، مسئلۀ جرم و ماده است ولى این صورى را که نفستان از این مى‌گیرد هیچ جنبۀ فشارى را بر نفس وارد نمى‌کند و علتش همین است که نفس ابداع مى‌کند و از خودش به‌وجود مى‌آورد و در ظرف سِعى خودش که جنبۀ مجرد است نگه مى‌دارد.

جلسه ۳۴۴

12
  • و بِهِ یَندفعُ کَثیرٌ مِنَ الإشکالاتِ الواردةِ عَلَى الوجودِ الذِّهنی الَّتی مَبناها عَلىٰ أنَّ النَّفسَ مَحلٌّ لِلمُدرکاتِ و أنَّ القیامَ بِالشی‌ءِ عِبارةٌ عَنِ الحلولِ فیه.

  • اشکالاتى که [بر وجود ذهنی] وارد مى‌شود که تمام مبنایش این است که نفس، محل است و صور خارجى حالّ هستند، همۀ این اشکالات برطرف مى‌شود.

  • و أنَّ القیامَ بِالشی‌ءِ ... و قیام به شىء عبارت از حلول است که این اشکال وارد مى‌کند. حالا آن اشکالات چیست؟ ایشان مى‌آیند بیان مى‌کنند.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد