پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
تحلیل کلام علامه طباطبایی ص 286
درس سیصد و چهل و پنجم
شرح مرحوم علامه طباطبائى نسبت به حقایق و قضایاى اعتباریه و نفسالأمریه در مسئلۀ وجود ذهنى
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مطلبی در اینجا دارند که من گفتم نسبت به این مسئله توضیحى بدهم. ایشان شرحى نسبت به حقایق و قضایاى اعتباریه و نفسالأمریه در مسئلۀ وجود ذهنى [بیان] کردند. بهطورکلی از مجموع صحبتهای ایشان سه مسئله استفاده مىشود؛ یعنى همان بیان مرحوم صدرالمتألهین است منتها با یک بیان واضحتری ایشان بیان مىکنند.
محکى، اقواى از حاکى در ارائۀ واقع و حقیقت و نفسالأمر
مطلب اول اینکه در عبارات بیان شده که آن امور اعتباریه و امور ذهنیه که عبارت از امور اعتباریه و تصورات و تخیلات ما است از نقطهنظر وجودى اضعف از صور خارجیه بر صور محکیه است؛ یعنى همین صورى که در خارج الآن داریم مىبینیم که این صور توأم و قرین با ماده است، مانند همین اشیاء خارجیه، اینها از نقطهنظر وجودى نسبت به صور ذهنیه اشتداد وجودى دارند. خب طبعاً این یک مرتبه از بحث را مىگیرد زیرا این صور ذهنیه صور انتزاعیه از این اشیاء خارجیه هستند و طبعاً محکى اقواى از حاکى در ارائۀ واقع و در ارائۀ آن حقیقت و نفسالأمر است. در جایى که آن صورت حاکى جنبۀ حکایت را مىکند پس باید از نقطهنظر وجودى، آن جنبۀ خارجى حاکى که جنبۀ محکى است و ما از آن تعبیر به معلوم بالعرض مىآوریم که مصداق آن حاکى که صورت جزیه هست طبعاً نسبت به او باید اقوىٰ باشد.
از یک جهت در بعضى از عبارات دیده مىشود که وجود ذهنى وجوداً از وجود خارجى اقواست. بین این دو مسئله تعارض و تناقض دیده شده و مطرح مىشود که چطور مىشود وجود ذهنى اقویٰ باشد. مثلاً این مسئله را بیان کردند بهنحو ادراک کلیات از صور که قابل صدق و قابل انطباق بر اشیاء خارجى است طبعاً باید از آن صورت خارجى اقویٰ باشد. شما انسان کلى را که از نقطهنظر ابهام و اجمال مردد بین المصادیق هست را درنظر بگیرید؛ شخص رائى که ضعیف البصر است یک معناى کلى را استفاده مىکند، شخص مىبیند دارد مىآید و این انسانى را که دارد مىآید بر مصادیق متعددهاى حمل مىکند مثل زید، عمرو، بکر و خالد و همۀ اینها مىتواند این انسان را حمل کنند درحالیکه آن محکى خارجى واحدى بیشتر نیست و فقط یک امر واحد است اما این وجود او قابل صدق بر آنهاست. پس از اینجا استفاده مىشود که وجود او قابلیتى را دارد که آن قابلیت از آن قابلیت خارج اقواست که فقط قابلیت خارج مصداق براى یک صورت است اما این وجود ذهنى قابل صدق بر افراد کثیرین است، بنابراین باید اقویٰ باشد.
این نحوه مطرح کردن محلّ اشکال است؛ یعنى کیفیت مسئله را به این نحو بیان کردن محلّ اشکال است. افرادى که قائل هستند که آن حقیقت وجود ذهنى اقواست آنها یک مطلب دیگرى را مىخواهند بفرمایند نهاینکه در مقام ابهام و اجمال نفس مىآید و یک کلى را ادراک مىکند و آن کلى را صادق بر افراد متعدد مىکند.
همراهی دائمی تشخص با تعین
جهتش این است که همیشه تشخص همراه با تعین است؛ یعنى تا یک مسئله و یک حقیقت وجودىای متعین نباشد تشخص در آنجا راه ندارد و آن حصّۀ از وجود در آنجا حصّۀ پربهره و پربهایى نخواهد شد. منبابمثال شما یک نقشۀ کجومعوج و مبهم و مجمل را در ذهنتان تصور کنید و اسمش را کلى بگذارید و بگویید که این نقشه قابل صدق بر ابنیۀ متعددى هست. این حصّۀ وجودى ندارد. آن حصّۀ وجودى در جایى هست که یک نقشه کاملاً مشخص و منجز باشد آنوقت آن نقشه بر یک امرى صدق بکند.
عدم حصول کلیت به صرف تصور ذهنی
به صرف اجمال که براى این تصور انسان کلیت حاصل نمىشود؛ کلیت اگر به معناى انطباق مفهومی است که آن قدرت و ضعف در آنجا اصلاً راه ندارد بلکه بسیار حصّۀ وجودى کمى از نقطهنظر اعتبار دارد و اگر کلیت به معناى سعه است یعنى نه سعۀ مفهومى، بلکه بهعنوان سعۀ حقیقى و سعۀ خارجى است، این که دیگر وجودش در وجود ذهن نیست بلکه این وجودش در وجود اعلاست که آن به صور ملکوت مربوط مىشود که آن صور ملکوت بالنسبه به مصادیق خارجى جنبۀ علّى دارند نهاینکه فقط بهعنوان یک مفهوم قابل صدق بر مصادیق متعددهاى هستند. یعنى خود این مفهوم، مفهوم سعى هست. مانند دریا و بحر نسبت به مائى که در این کوزه و این کاسه هست، آن جنبۀ سعى دارد اما [اگر] «صرف ماء» بگوییم که یک جنبۀ اقواى وجوداً دارد [مثل] ماء مجمل و ماء مبهم که قابل صدق بر این ماء است و قابل صدق بر ماء هندوانه و بطیخ است و قابل صدق بر ماء تفاح هم است و قابل صدق بر ماء قراح هم است. این مائى که ماء مجمل است اصلاً حصّۀ وجودى ندارد تااینکه قابل صدق [بر موارد خارجی باشد] آن جنبۀ سعه به سعۀ خارجى برمىگردد نه به سعۀ مفهومى. لذا اینکه در اینجا فرمودند: از نظر کلیات وجودش اقواست، بهنظر مىرسد که جاى تأملى در اینجا داشته باشد.
کیفیت چشم زخم زدن به افراد
آن را که عرفا و همینطور بعضى از فلاسفۀ اشراق در مقام بیانش هستند که وجودات ذهنى وجودشان از وجود خارجى اعلاء و اشرف است، آن وجود عبارت از آن نحوۀ وجود مجردى است که آن نحوۀ وجود مجرد از نقطهنظر وجودى قویتر و اعلاى از آن شیء خارج است یعنى آن تصورى را که در ذهن مىآید بهواسطۀ نفس همان تصور که جنبۀ علمى دارد بلکه جنبۀ اتکایى و کیف نفس است، از آن نقطهنظر اقواست زیرا همیشه وجود مجرد اقواى از وجود ماده هست لذا با آن نحوه از تصور که آن صورت عِلوى با نفس، اندکاک و وحدت پیدا مىکند از یک قدرتى برخوردار مىشود که وجود مادى آن قدرت را ندارد. لذا مىبینید شخصى که داراى نظر هست وقتى که یک صورت انسان را درنظر مىگیرد چشم مىزند. این چشم زدنى که آن شخص رائى دارد مىزند با صورت ذهنى دارد مىزند؛ یعنى مىگوید: بهبه! نگاه کن ببین چقدر بچۀ قشنگى است! تا نگاه مىکند یکدفعه بچه مىافتد و مریض مىشود! آن صورت ذهنى الآن بهواسطۀ اتحادش با نفس از یک قدرت وجودى برخوردار شده که آن قدرت وجودى در آن وجود خارجى و در وجود مادى نیست. آن قدرت وجودى، حاکم است و آن صورت بهتنهایی هم اینطور نیست؛ اگر این هزار مرتبه هم صورت آن بچه را درنظر بیاورد هیچوقت این بچه مریض نمىشود اما وقتى که آن صورت با نفس این اتحاد پیدا کرد آنجا این صورت مىتواند اثر بگذارد تا بتواند مؤثر واقع بشود.
کیفیت شفاى مریض بهواسطۀ جنبۀ ادراک صورت و انضمام آن با نفس
یااینکه از نقطهنظر صلاح هم همینطور است؛ وقتى آن وجود، وجود قوى مىشود صورت قوى مىشود آن ارادهاى که مىکند بهواسطۀ آن صورت موجب شفاى مریض مىشود این شفاى مریض بهواسطۀ همان جنبۀ ادراک آن صورت است که با نفس منضم شده است و انضمام این صورت با نفس اثرى را در خارج بهوجود مىآورد که عبارت از شفاى مریض است.
کیفیت کارهای عجیب صادره از مرتاضها
یااینکه مرتاضهایی که صورى را درنظر مىگیرند و بهواسطۀ آن صور عملى را در خارج انجام مىدهند این بهواسطۀ همان تجردی است که براى این صورت بهواسطۀ التصاق با نفس و بهواسطۀ وحدت با نفس پیش آمده است؛ منبابمثال قطار را نگه مىدارند، از طیران طائر جلوگیرى و ممانعت مىکنند، از حرکت یک سنگ جلوگیرى مىکنند [مثلاً] سنگ دارد از کوه پایین مىآید و او نگاه مىکند و سنگ را در همان نیمۀ راه و در وسط طریق متوقف مىکند. این صورت جزئی که الآن نسبت به او پیدا کرده این اقوائیت موجب شده که در ماده بتواند اثر بگذارد چون این مجرد هست. این منظور نظر اینهاست، نهاینکه نفس یک کلى را ادراک بکند و بهواسطۀ ادراک کلى آن صورت کلى از خارج اقویٰ باشد.
صرف ادراک یک کلى که عبارت از یک امر انتزاعى است موجب اقوائیت نیست! صرف اینکه من یک طبیعت کلیۀ مبهمه و مجملهاى را ادراک بکنم که این موجب اقوائیت از وجود خارج نیست! قابل صدق بودنش به معناى قابل صدق مفهومى است نه قابل صدق سعى و خارجى! بنابراین باید در اینجا بین این دو مسئله امتیاز قائل شد. آن افرادى که قائل هستند بر اینکه این صورت ذهنى اضعف از صورت خارجى است بهواسطۀ این است که آن جنبۀ اعتبارى دارد یعنى نفس آن صورت بدون ملاحظۀ التصاق با نفس، آن کسانى که مىگویند: صورت ذهنى وجوداً از صورت خارجى اقواست، صورت است در حال التصاق با نفس و وحدت با نفس که جنبۀ کیف نفس را دارد.
صورت دارای دو جنبۀ علمی و معلومی
تلمیذ: مگر مىشود که صورت را از نفس جدا بدانیم؟!
استاد: ببینید همانطوریکه قبلاً گفتیم، صورت دو جنبه دارد: یک جنبۀ علمى دارد یک جنبۀ معلومى؛ در جنبۀ علمى نفس آن صورت را بدون ملاحظه با نفس درنظر مىگیریم یعنى اگر بگویند که آن صورتى را که در نفس هست را روى کاغذ بیاور، من آن چیزى را که روى کاغذ مىآورم همان صورت ذهنى مىشود لذا مىگوییم که این همان است و آن این است؛ این وحدتى که بین صورت خارجى و صورت ذهنى برقرار مىشود جنبۀ التصاق با نفسش مدّنظر قرار نگرفته که الآن کیف براى نفس است بلکه نفس این صورت را درنظر مىگیریم. اگر به همۀ شما بگویند که الآن آنچه را که من در این مدت یک ربع، بیست دقیقه گفتم را بیایید مطرح بکنید هر کسى بیاید آنچه را که شنیده بنویسد، وقتى که به همه نگاه مىکنیم مىبینیم همه تقریباً یک مفهومى را روى کاغذ آوردهاند، اسم آن را صورتى که به نفس ملتصق نیست مىگذاریم. اما آن صورتى که به نفس ملتصق است که روى کاغذ آورده نمىشود، آن به نفس مربوط است و خودتان نمىتوانید آن را بیرون بیاورید چون یک مسئلۀ شخصیه هست و مسئلۀ شخصیۀ هر کسی براى خودش است و آنچه را که الآن شما از مطالب من مىفهمید آن مربوط به شماست و ارتباطى به ایشان ندارد. آنهم که ایشان مىفهمند مربوط به ایشان است. در عین اینکه اگر بخواهید تقریر کنید هردو یک مطلب را تقریر مىکنید.
حقیقت نفس
پس این دو جنبه دارد: یک جنبه، جنبۀ علمى مطلب است و یک جنبه، جنبۀ معلومى است. در جنبۀ علمى همان جهتى است که به نفس ملتصق نیست یعنى اعتباراً [است]، واقعاً که غیر از نفس چیزى نیست! گفتیم: نفس که کاسه نیست تا بردارید در آن آبگوشت یا دوغ بریزید. نفس عبارت از یک حقیقت مجردهاى است که با ادراک یک صورت علمى شکل پیدا مىکند و آن شکل پیدا کردن براى هر کسى مخصوص به خودش خواهد بود یعنى متشکل و متغیر و متحول مىشود به آن صورتى که الآن با آن صورت التصاق پیدا کرده است. این یک جنبهای است که جنبۀ علمی و جنبۀ اعتبار است.
تفاوت معلوم بالذات و معلوم بالعرض
تعریف علم حضوری
یک جنبۀ دیگر که جنبۀ التصاق است، اسم آن را ما معلوم بالذات مىگذاریم و معلوم بالذات ماست که تمام این بلاها را ما به سرش درمىآوریم. وجودش اقویٰ از وجود خارجى است، با نفس متحد است، تشخص وجودى دارد که عبارت از همان نحوه وحدتى است که با نفس پیدا مىکند، اسم آن تشخص وجودى گذاشته مىشود. آن معلوم بالذات حاکى از معلوم بالعرض است که در خارج هست و معلوم بالعرض این شیئی است که در خارج هست. معلوم بالذات عبارت از آنچه که در ذهن هست میباشد پس نفس در عین اینکه عالم به خودش هست درعینحال عالم به آن صورتى است که الآن ملتصق به اوست و همیشه خواهد بود که این علم حضوری است؛ یعنى خود این حضور صورت براى نفس عبارت از علم حضورى است.
تعریف علم حصولی
پس در هر علم حصولى که نفس از آن شیء خارج انتزاع کرده، در هر چیزى یک خصوصیاتى را حذف کرده و بعد با حذف آن خصوصیات یک صورتی را در ذهن مىآورد و آن انتزاعى را که نفس مىکند، آن انتزاع عبارت از علم حصولى است؛ یعنى نفس بدون اشراف به خارج و بدون رؤیت خارج نمىتواند این صورت را در ذهن بیاورد! بدون اطلاع بر این معلوم بالعرض نمىتواند این صورت را بر ذهن بیاورد! هزار بار هم من الآن در اینجا فکر کنم تا قبل از اینکه شما از این در وارد بشوید برفرض [اگر بتوانم] صورت شما را تصور کنم، دیگر نمىتوانم لباس شما را تصور کنم که منبابمثال لباس آبی یا طوسى پوشیدهاید! باید شما از این در داخل بیایید تا من بدانم جناب آقاى کذا که اینجا آمدهاند با لباس آبیرنگ و با عباى سیاه آمدند این علم حصولى مىشود. یعنى علمى که بهواسطۀ اشراف نفس بر آن دیدن خارج، با حذف یک سرى از خصوصیات [بهوجود میآید]؛ این خصوصیات الآن خصوصیات ماده است و صورت قائم به ماده است با حذف جرمیت، با حذف جسمیت، و با حذف آن تعلقى که به شما دارد حذفها و تجریدهایى را مىکند و یک صورت را فقط در ذهن مىآورد.
همانطور که دوربین عکاسى هم همین کارها را انجام مىدهد؛ آنهم همان خصوصیت را حذف مىکند. بنابراین این صورتى را که یک دوربین برمىدارد آنهم همین کار را انجام مىدهد؛ آنهم مىآید جرمیت را حذف مىکند، تعلق را حذف مىکند، جنبۀ عروض و عرضیت را حذف مىکند و فقط یک صورتى را در خودش قرار مىدهد. همین کار را هم نفس مىکند و اسمش را علم حصولى مىگذاریم. همینکه در نفس آمد و با نفس متحد شد نفس نسبت به او عالم مىشود و حضور این صورت را در خود که تشکل پیدا کرده است احساس مىکند، این علم حضورى مىشود.
توأم بودن علم حضورى با علم حصولى
پس علم حضورى همیشه با علم حصولى توأم است و علم حضورى که از آن، این وحدت ناشى مىشود که نفس همیشه این صورت را همراه با خود در عین اینکه از خارج گرفته ولى احساس نمىکند که این از خارج آمده است بلکه بین خودش و بین آن مسئلهاى که در خارج هست و صورت خارجى، وحدت مىبیند که همان عبارت از نظر به وجود خود است و با نظر به وجود خود این صورت را ادراک مىکند. روى این جهت دیگر مسئله مشخص مىشود.
تعریف وجود ذهنى بنا بر مبناى مرحوم آخوند
بنا بر مبناى مرحوم آخوند آنچه که به او وجود ذهنى گفته مىشود عبارت از آن حقیقتى است که به عبارت ما معلوم بالذات است و چسبیده به نفس است و نفس بهعنوان علت آن را صادر مىکند و در خود نگه مىدارد و اینکه در خود نگه مىدارد یعنى با آن یکى مىشود نهاینکه در خود نگه دارد؛ نفس صورت میشود و صورت نفس مىشود نهاینکه این صورت در نفس بیاید مثل این کمد عکاسخانه که هر عکسى را که مىگیرند در آن کمد مىگذارند و این مجموعى از عکوس مىشود بلکه این نفس خود همان صورت و خود همان شکل مىشود؛ یعنى ما چیزى جداى از صورت نمىبینیم. آیا شده شما وقتى که به یک چیزى توجه بکنید در ذهنتان این باشد که من غیر از این هستم و الآن این با من هیچ ارتباطى ندارد؟! نه، کأنَّ تمام وجود خود را این صورت خارجى مىبینید و صورت وجود خارجى را صورت خود مىبینید و هیچ نوع انفکاکى بین خود و بین صورت احساس نمىکنید در عین اینکه مىدانید قبلاً این صورت براى شما نبوده است. این مسئله همان مسئلۀ وجود علم حضوری است که در خیلى از موارد بعداً به نظر مىآید و به چشم مىخورد.
این دیگر تتمۀ مطلبى بود که در اینجا فقط من خواستم عرض بکنم که مبناى مرحوم آخوند در اینجا روشن بشود و نظر ایشان و اختلافنظر ایشان با مرحوم قوشچى روشن بشود که مرحوم قوشچى قائل به تعدد حقیقى صور و وجودات در نفس هستند ولى مرحوم آخوند قائل به وحدت واقعى صورت در ذهن و تعدد اعتبارات هستند، تا «نَعم مَن استنار قَلبه بِنور الله»1 خواندیم إنشاءالله از این مسئله دیگر مىگذاریم براى بعد که شروع بشود.
تلمیذ: ببخشید این صورتى که در نفس هست، مطلبى که شما بیان مىفرمایید براى همۀ افراد به یک نحوه هست و مثلاً آن صورتى که روى کاغذ مىنویسند ممکن است فرق بکند و هر کسى یک معنایى را در اینجا لحاظ کند ولو اینکه حالا از لحاظ مفهوم واحد و یکى باشد و از لحاظ معنا واحد باشد این صورتى که در کاغذ آوردیم، منشئش چیست؟! یعنى علتش چیست؟! همین صورتى که در نفس است؟ پس اینهم باید مختلف باشد یعنى در واقع معلول که از علت تخلف نمىکند.
استاد: ببینید این که شما در آن کاغذ مىآورید نفستان را که روی آن کاغذ نمىگذارید بلکه آن نفس براى خودتان است و صورتى که در نفس هست را [روی آن] مىآورید.
تلمیذ: صورت، بله عرض کردم صورتى که در نفس هست.
استاد: آن صورت دو جنبه داشت؛ یک جنبه همان جنبه و آن حالتى که به نفس شما چسبیده است [میباشد] و اسمش را ادراک آقاى ... مىگذاریم ادراک شما یک مسئلهای مختص به شما است و مختص به کسی دیگر نیست. لعلّ اینکه شما اصلاً طور دیگر ادراک بکنید، لعّل، حالا برفرض مىگوییم که نه، همه یکى هستند اما خب بالأخره در فهم هم اختلاف دارد. به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ که مىفرمودند: ما یک حرف در یک مجلس مىزنیم، ده نحوه مىفهمند! هر کسى یک نحو مىفهمد و این برحسب شرایط و وسایل فرق مىکند؛ یکى گوشش ضعیف است مثلاً «مِن» را «مَن» مىفهمد.
من یک وقت در مجلس آقا بودم دیدم یکى کنار من نشسته است و دارد مىنویسد، خودم آنجا دیدم دارد اشتباه مىنویسد! یعنى چون مشغول نوشتن بود دقیقاً حواسش به ایشان نبود! گفتم که آقا اینجا اشتباه است این را بعداً نروى براى کسى بگویى! الآن ایشان این را گفتند! خب بعداً هم مىگوید که نه این را آقا گفتند و بعد هم نقل مىشود! خلافِ خلاف [نقل میشود]. التفات کردید؟! خب یک کسى یک طور دیگر میفهمد.
مرحوم آقا یک قضیهای را در عصر جمعه نقل کردند، بعد من یادم هست که همانجا بودم وقتى که ایشان رفتند وضو بگیرند یکى گفت: دیدى آقا جنگ را تأیید کردند؟! اصلاً کجاى این صحبت ایشان این بود؟! من که پسر ایشان بودم نفهمیدم کجاى حرف ایشان این بود! اما چون او در عالم تخیلات خودش هست از نحوۀ صحبت و بیان، کلماتى که گاهى داراى پس و پیشها است و [میشود موجب] تغییر باشد بر همان نحوۀ ذهنیت خودش حمل مىکند و اگر توجه کرده باشید در صحبتها بهجاى فهمیدن فقط دنبال این است که آنچه موافق با او است را بگیرد نهاینکه آنچه را که هست کنار بگذارد و بعد واقعش را بگیرد!
همۀ ما مبتلا به این مسئله هستیم منتها کموزیاد دارد و در این قضیه تفاوت مىکند. این ادراک، ادراک هر کسى است و برای خودش است لذا مىگوییم که آقا این را شما فهمیدید ما نفهمیدیم شما هم به او مىگویید که نه آقا این را شما فهمیدید ما نفهمیدیم! چرا؟! چون ادراک برای خودش است. اما صحبت در این است که اگر حالا ما این ادراک را روى کاغذ آوردیم و نوشتیم و همه هم یک اندازه بود ـ فرض این است که همه یک اندازه است ـ درحالىکه ادراک هر کسى مخصوص به خودش است، پس چرا در اینجا مابهالاِشتراک بهوجود آمد؟! این بهخاطر این است که آن چیزی که تحقق پیدا کرده دو مسئله است؛ یک مسئله خود آن جنبۀ ادراک شخصى است که آن قابل انتقال نیست و روى کاغذ هم نمىآید. من الآن ادراک خودم را چطور روى کاغذ بیاورم؟! روى کاغذ نمىآید، خودم را که نمىتوانم روی کاغذ ببرم بلکه ذهنیت خودم را روى کاغذ مىآورم اما آن را که فهمیدم و الآن به علم حضورى واجدش هستم و احساس مىکنم که من فرق کردم ...، شما که الآن در اینجا آمدید یک احساسى برایتان پیدا شده که از نیم ساعت قبل فرق کردید یا نه، آن فرقتان را مىتوانید روى کاغذ بیاورید؟! نمىتوانید روى کاغذ بیاورید، آن براى خودتان است و هر کسى براى خودش است. شما آن نمازى که مىخوانید و با حضور قلب انبساط پیدا مىکنید آن حالت خودتان را مىتوانید روى کاغذ بیاورید؟! آن را نمىتوانید بیاورید و آن حالت براى خودتان است ولى مىتوانید روى کاغذ بنویسید براى من چنین حالى در نماز پیدا شد. این را مىتوانید بنویسید. پس دو جنبه الآن در اینجا واقع شده است؛ یک جنبه، جنبهای است که با نفس شما متحد است که او قابل انتقال نیست ...
تلمیذ: این علت براى این صورت ثانى مىشود که روى کاغذ است.
استاد: حالا من یک چیز دیگر به شما بگویم ...
تلمیذ: علت مىشود دیگر، منشأ مىشود دیگر.
استاد: ما کاری با منشئش نداریم.
تلمیذ: وقتى منشأ مىشود چرا باید اختلاف پیدا بشود؟! در واقع در اولش اختلاف بوده یعنى الآن ما هرکدام از ده پانزده نفرى که اینجا هستیم بنا بر فرمایش شما هرکدام ما یک فهم و یک ادراکى داریم که این ملتصق با نفس خودمان است براى خودمان است و این قابل پیاده کردن نیست بعد در واقع این منشأ مىشود که باز یک صورت ثانویهاى بهوجود بیاید ما این را در روى کاغذ بهوجود بیاوریم یعنى این را در واقع منتقل کنیم این منشئش صورت نفسى اولى مىشود که در واقع ملتصق با نفس هر کسى براى خودش است؛ در اول ما اختلاف داشتیم ولى در صورت دوم ما اختلاف نداریم همۀ ما یکی هستیم درصورتیکه این علت اگر باشد براى این دو چرا باید اختلاف باشد یعنى من الآن در اینجا باید اختلاف داشته باشم.
استاد: آن اختلاف به نفس برمىگردد، نهاینکه اختلاف به صورت برگردد! ببینید الآن هرکدام از ما که در اینجا نشستهایم یک وجودى داریم یا نداریم؟
تلمیذ: بله.
استاد: همه هم باهم اختلاف داریم یا نداریم؟! پس چرا مىگوییم که همه انسان هستیم؟! چرا یک امر مشترکى این وسط درآمد درحالىکه هرکدام با همدیگر اختلاف داریم؟! این بهخاطر این است که ما در امر و تشخص خارجى باهم اختلاف داریم اما از اینکه در تحت یک مقولهاى به نام مقولۀ انسانیت واقع شدیم که عبارت از حیوان ناطق است در آن قضیه اختلاف نداریم! در اینکه یک طبیعت کلیه بر همۀ ما حاکم هست اختلاف نداریم ولى آن طبیعت کلى وقتى که به تشخص خارجى مىآید اختلاف پیدا مىشود؛ این با آن فرق مىکند و آن با آن فرق مىکند! هرکدام براى خودشان یک چیزى مىشوند و قابل انتقال به دیگرى نیستند. هرکدام از ما نفسمان براى ماست و آن نفس به دیگرى سرایت نمىکند و هر چه هم که شما به یکى بچسبید باز نفس شما به او سرایت نمىکند و نفس او هم به شما سرایت نمىکند، از این بالاتر؟! اما از شما سؤال مىکنم: مدرکات، آن را که انسان ادراک مىکند و از صورت خارجى گرفته شده است، آن را که شما از این صورت خارجى مىگیرید مگر تفاوت دارد؟! این الآن آب است دیگر، هم شما به این آب نگاه مىکنید و یک عکسى از این آب، پارچ، لیوان و سینى در نظر شما مىآید و هم من به همین نگاه مىکنم، این که فرق نکرده است. آیا وقتى که شما نگاه مىکنید این طولش پنجاه سانت است و وقتى که من نگاه مىکنم بیست سانت است؟! نه، نمىشود این طول این پارچ و مقدار وزن پارچ و آن دوتا لیوان و سینىای که در کنارش هستند همه یک واحد خارجى میباشند و یک وحدت شخصیۀ خارجى دارند.
من نمىدانم چرا من هرچه حرف مىزنم رفقا مىخندند! اینها همه بهخاطر وحدت است!!
شما به این نگاه مىکنید، من هم به همین نگاه مىکنم و آن را که مربوط به خود ماست آن صورتی است که مربوط به ماست و ما ادراک کردیم بهطوریکه اگر از ما بپرسند که آقا شما چیزى دیدید؟ میگوییم: ما یک سینى آب و یک پارچ آب و دوتا لیوان در اینجا دیدیم. شما هم همین را دیدید. آن را که شما دیدید با آن را که من دیدم هرکدام براى خودمان است. مىگویند: خب حالا آن را که دیدید روى کاغذ بیاورید، هردو یکى را روى کاغذ مىآوریم و دوباره مثل چه مىشود؟ مثل این مىشود.
معنای تشخص وجودى صورت ذهنى
پس دو مسئله در اینجا هست؛ یکى صورت علمیۀ این شیء است و یکى آن صورتى است که به نفس چسبیده میباشد، منظور من این است. درحالیکه در نفس یک چیز بیشتر نیست... ثانى یعنى نفس با دیدن این مسئله متحول شده همان، همان، همان [است] و دیگر چیزى غیر از آن نیست. همین تحول نفس به حالتى که قبلاً این را نداشت عبارت از تشخص وجودى صورت ذهنى است. حالا وقتى که آن صورت ذهنى بخواهد در خارج بیاید و شما این صورت را بکشید چون آن صورت ذهنى ما با [ صورت ذهنی شما واحد است] یعنی آن صورت ذهنى از نقطهنظر نفسِ صورت بودن بدون توجه به نفس شما چون واحد است لذا در اینجا اشتراک پیش مىآید.
أللهم صل علی محمد و آل محمد