پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
درس سیصد و چهل و نهم
تأثیر پذیر بودن نفس انسانی
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
فالأولُ کما فی الأمورِ الضعیفةِ کالزمانِ و العددِ و الهیولى و نظائرها فلا مَحالَةَ یکونُ تَعقُّلُها ضعیفاً لاتحادِ العقلِ و المعقولِ بِحسبِ الحقیقةِ و الثانی کَما فی الأشیاءِ التی تکونُ رفیعَ السَمک و بعیدَ الدَّرک فَلا یَحتمِلُها النَّفس لِغایةِ قوَّتِها وَ ضعفِ النَّفس.1
تأثیر تلطیف و تجرید و تجرد نفس بر ادراک معانی کلیه و ادراک امور عقلیه
بهدنبالۀ مسئله و کیفیت ادراک نفس، مرحوم آخوند در اینجا به دو نکته اشاره میکنند؛ یکی به مسئلۀ مدرک و کیفیت ادراک مدرک ـ البته در اینجا درک هست که ظاهراً درک نداریم و ادراک داریم، دَرَک و دَرکاً نیست. حالا خود رفقا مراجعه کنند ـ و قوت و ضعف مدرک در ادراک حقایق اشیاء برمیگردد و این برحسب اختلاف اشخاص مختلف است و به هر مقدار که انسان از نقطهنظر تجرد نفسی به مرتبۀ عالیتر و راقیتر از تجرد برسد، ادراک معانی کلیه و ادراک امور عقلیه برای او میسرتر است تا آن افرادی که از نقطهنظر تجرد نفسی به آن مرتبه نمیرسند! بناءًعلیٰهذا هرچه انسان از نظر ریاضت و مراقبات شرعیه و دستوراتی که برای تلطیف و تجرید و تجرد نفس گفته شده است بیشتر اهتمام داشته باشد و عمل کند، نفس خود را از مرتبۀ آن عقالت تعلق به ماده و دنیا بیشتر بیرون میآورد! مطالعات در این زمینه خیلی تأثیر زیادی دارد و کیفیت ارتباط انسان با افراد در این قضیه نقش خیلی به سزایی دارد!
تأثیر ارتباط انسان با افراد دنیوی
ارتباط انسان با افراد دنیوی موجب تعلق بیشتر انسان به عالم دنیا میشود کأنّ انسان احساس میکند که روی نفس حجاب افتاده شده است! تصورات انسان و قیاساتی که انسان دارد، معلول برای کیفیت تجرد نفس است و به هر مقدار که نفس تجرد بیشتری پیدا کند جنبۀ وحدت بر قوای عاقلۀ انسان بیشتر غلبه دارد و مسئلۀ نوعدوستی و اتحاد و وحدت بر قوای عاقلۀ انسان غلبه دارد و اسماء و صفات الهی ظهور و تجلّی بیشتری بر نفس دارد! و به هر مقدار که تعلق انسان به دنیا و امور دنیوی، نه منظور مال باشد بلکه به هر چیزی که نفس را درگیر نشئۀ اولیٰ کند و از نشئۀ آخرت باز بدارد همانطوریکه اشارۀ مرحوم آخوند در اینجا به آیۀ شریفۀ ﴿وَلَقَدۡ عَلِمۡتُمُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأُولَىٰ فَلَوۡلَا تَذَكَّرُونَ﴾2 است، نفس از ادراک معانی کلیه غفلت میکند و نمیتواند آن حقایق را ادراک کند و آنچه که مورد تفکر اولیاء الهی است بر انسان مخفی میماند.
سؤال برانگیز بودن کیفیت تفکر اولیاء الهی برای انسان
گاهی از اوقات میشود که کیفیت تفکر اولیاء الهی برای انسان جای سؤال باقی میگذارد؛ مثلاً در کتاب میبینید که در آن جلسه وقتی که صحبت مهریه و اینها میشود و فامیل دختر میگویند: سه هزار دینار و فامیل و افرادی که از اینطرف بودند میگویند: دو هزار دینار و بر سر این مبالغ اختلاف میکنند، یکدفعه میبینند که آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میگویند: دعوا سر چیست؟ میگویند: آقا اینها میگویند سه هزار دینار و آنها دارند چانه میزنند و میگویند: دو هزار دینار! ایشان میگویند: خب بگو چهار هزار دینار!1 یعنی اصلاً در این وادی [نیستند]! نهاینکه این یک امری خارج از اختیار و اراده است، این حکایت از یک علو مقام و علو شأنی میکند که همۀ تفکرات شخص متغیر و متبدّل میشود و به آن نحوه از تفکر و نگرش و موازین تغییر پیدا میکند. در مورد قضایایی که برای او پیدا میشود به همین کیفیت عمل میکند و در ارتباطش با افراد براساس ملاکهای واقعی عمل میکند نه براساس آنچه را که میبیند یا آنچه را که مشاهده میکند، همیشه آن ملاک واقعی را درنظر دارد! تمام اینها بهواسطۀ تجرد نفس بهسمت آن مبدأ است.
اما اگر نه، تعلق نفس به ماده و خود و خودیت مدام بیشتر شد آنوقت میبینیم که افکار عوض میشود! بعضی از افراد هستند که مثلاً در زمان گذشته خیلی خوب فکر میکردند و خیلی خوب مسائل را بیان میکردند و انسان روش و منش خیلی صحیح و مناسبی از آنها مشاهده میکند ولی بعد از یک مدتی میبیند بهطورکلی عوض شد بهطوریکه اگر انسان دو عکس بگیرد و دو برنامه از کارهای اینها تهیه کند و در کنار هم بگذارد، تصور نمیکند که این همان شخص خواهد بود.
تعریف خاطرهای از درس اخلاق رفتن مرحوم آقای مطهری
یک وقت در طهران در همان زمان گذشته در خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به دیدن یک نفر رفتیم که به رحمت خدا رفته است، مرحوم آقای مطهری هم بود. ایشان از همان زمان طلبگیهای خودش حکایت میکرد که پیش شخصی که درس اخلاق میداد شرکت میکرد. درس اخلاق بود و عدۀ زیادی میآمدند و ظاهراً شنیدم شرط شرکت در آن درس اخلاق نماز شب هم بوده است. ایشان خیلی از آن درس اخلاق اظهار تعجب میکرد و کیفیت بیان مسائل و کیفیت طرح آن مسائل و حضور افراد خاص در این جلسه و نحوۀ تلقی و استفادههایی که در آن موقع میشد برای او معجب بود و خود آن شخص هم که آن درس اخلاق را میداد، این مطالب را مینوشت و تقریرات درسهای اخلاق خودش را بهدست خودش قلمی میکرد. سالها از این قضیه گذشت و بعد از یک مدتی خود مرحوم آقای مطهری از همین شخص نقل میکرد و میگفت که یک وقتی ایشان به من میگفت: گاهی که به آن تقریرات خودم در آن زمان مراجعه میکردم باور نمیکردم که من این مطالب را میگفتم یعنی الآن دیگر نمیتوانم آن مطالب را بگویم و الآن حال من با آن زمان تفاوت کرده است! خب ببینید این قضیه در اثر چه مسئلهای ممکن است اتفاق بیفتد؟! چرا باید اینطور بشود؟! چرا انسان باید در یک زمانی از نقطهنظر روحیه و نفس در یک موقعیتی باشد که مطالبی را بیان میکند درحالیکه در موقعیت دیگر امکان طرح آن مطالب نیست؟ پس معلوم میشود یک حقیقتی در اینجا هست! چرا نفس در آن موقع میتواند این مطالب را بگوید؟! چون در آن موقع نفس یک نوع تلطیف خاصی پیدا کرده است و وقتی آن لطافت مخصوص را به همان مرتبۀ خودش پیدا کرده است توانسته خودش را نزدیک کند و طبعاً بهواسطۀ قرب یک مسائلی در درون نفس قرار میگیرد! وقتی که نفس تجرد فیالجمله ـ نه آن تجرد تام، همان لطافت مخصوص ـ خود را پیدا کند، انسان میبیند که معانی بر ذهن او میآید! این معانی از کجا میآید؟! این معانی از همان قربی میآید که الآن در اینجا حاصل شده است. آنوقت انسان در زمان دیگر این معنا را مشاهده نمیکند! افراد عادی حکم آن زمان خاص را استصحاباً به سایر ازمنه و حالات سرایت میدهند و این اشتباه محض است!
انسان همیشه در حال تغییر و تبدل
انسان همیشه در حال تغییر و تبدل است! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بارها میفرمودند که وقتی برای انسان حالات تجردی خاص پیدا بشود طبعاً سایر امور خود را در اختیار خودش قرار میدهد و او را به همان کیفیت خاص خودش متبدّل و متحول میکند و اگر انسان کمکم از این حال فاصله بگیرد و از اینجا بیرون بیاید، به یک نقطهای میرسد که نفس به یکسری از دادهها قناعت میکند و به صرف بیان آن وقایع و صوری که از آن زمان در او باقی مانده است دل خوش میکند و دیگر آن حال در او نیست بلکه پوستهای از آن حال بر روی او قرار گرفته است. صحبت میکند اما صحبتش دیگر حالوهوای آن موقع را ندارد! به یکسری الفاظ و تعبیرات دل خوش میکند درحالیکه همین برای او بزرگترین دام است! یعنی این الفاظ آن درد را در وجود او پنهان میکند و نمیگذارد آن درد نمود و ظهور پیدا کند و در نتیجه به همین کیفیت میماند و همۀ آن استعدادات ازبین میرود! این برای آن است که آن وجود جوهری تجرد خود را ازدست داده است.
آلت ادراک حقایق کلیه برای انسان
بنابراین برای انسان واسطه و آلت ادراک حقایق کلیه عبارت از سنخیت بین مدرَک و مدرِک است. آن مدرک در آن مرتبۀ علوّی که قرار دارد، مدرِک باید با آن مدرک سنخیت پیدا کند. در آن سنخیت که قرب وجودی و تجردی مدرَک است، مدرِک باید به آن قرب برسد و به آن مقداری که به آنجا رسید میتواند از آن حقایق بهرهمند شود، نه بیشتر! نمیتواند بیشتر بهرهمند شود. درست مثل حدائق یا منزلی میماند که همینطور اطاقهای تودرتو دارد؛ یک اطاق اینجاست و یک اطاق دیگر در آنجاست و همینطور اطاقهای تودرتو و در هرکدام از این اطاقها اشیائی مختص به خود است و به هر مقدار که انسان وارد در این غرفهها بشود میتواند از اشیاء و آنچه که در این غرفه هست بهره بگیرد و به هر مقدار که نتواند جلو برود طبعاً بهرۀ او کمتر میشود. بهواسطۀ اتحادی که بین مدرِک و بین مدرَک است و به تعبیر مرحوم آخوند بین عقل و معقول باید اتحاد باشد تااینکه آن جنبۀ علم برای نفس حاصل بشود، از این نقطهنظر توصیهای که شده است این است که هیچگاه عقل خود را در امور دنی مورد استفاده قرار ندهید! هیچگاه آن نفس را در امور پایین مورد استفاده قرار ندهید، چون اتحاد برقرار میشود! امکان ندارد که انسان صفحۀ کتابی بخواند و با مطالب صفحۀ آن کتاب اتحاد برقرار نکند! امکان ندارد انسان با یک فردی معاشرت داشته باشد درحالیکه از آن خصوصیات آن فرد برای او حاصل نشود و یک نحو سنخیت و اتحادی برقرار نشود! اینهمه روایات در اینجا داریم؛ میفرماید: «اختر صدیقاً لنفسک یقربک إلی الله و یقربک إلی الجنة»1 این و نظایر این روایات برای چیست؟ بهخاطر این است. میفرماید: «یُعرَفُ المرءُ مِن صدیقه.»2 اینهم از همین باب است. همینطور سایر موارد و روایاتی که راجع به انعزال و عدم معاشرت با افراد است، همه براساس تحقق سنخیت و تحقق وحدت بین طرفین است که این ناشی از همان مسئلۀ متضایفین است.
بیان امورات ممنوعه در معاشرت انسان
چرا میگویند: انسان باید به امور کلی و عقلانی توجه کند؟! چرا میگویند: انسان نباید حکایت و رمان و قصص را بخواند؟! چرا میگویند: انسان نباید به مسائل و اخبار روزمره توجه کند؟! چرا میگویند: انسان نباید به صور و افلاک توجه کند؟! چرا میگویند: انسان نباید به غیبت و تهمت توجه کند؟! چرا میگویند: انسان نباید با بچهها معاشرت کند؟! چرا میگویند: انسان نباید با افرادی که از نظر فکری پایینتر از خودش هستند خیلی معاشرت داشته باشد؟! در کتب فلاسفه و حکما هست که اینها در معاشرت با زوجات خودشان به حداقل اکتفا میکردند! چرا؟! برای چیست؟! بهخاطر اینکه ارتباط با اینگونه امور موجب انحطاط میشود و موجب این میشود که نفس از آن مرتبۀ ترقی خودش پایین بیاید! شما یک ساعت بنشینید و با زنتان در منزلتان صحبت کنید میبینید که آخر یا سر از غیبت درآورد یا سر از تهمت درآورد! هیچ اصلاً آدم نیستند که یک ساعت بنشینند و قشنگ حرف درست بزنند یعنی [نمیشود] از اول که استارت میزنند تا آن وقتی که تمام میکنند حرفشان حرف درست باشد! بالأخره میبینید رفت رفت رفت [و سر از غیبت و ... درآورد]. اگر انسان متوجه باشد صاف جلویش را بگیرد [خوب است] والاّ یکدفعه در آخر میبینی سر از کجا درآورد؛ غیبت، تهمت، نمّامی و بههم ریختگی و فلان! یک آشوبی در این دل بهپا شد. همۀ اینها بهخاطر چیست؟! بهخاطر انحطاط نفس است! حالا اصلاً بعضیها لازمۀ ذاتیشان این است، حالا به این کاری نداریم! و الذاتیُ لا یتغیَّر و لا یَتبدَّل. ولی اگر فرد دیگری بخواهد خودش را در آن مرتبه دربیاورد ضرر کرده و خسران پیدا کرده است!
لزوم محدودیت و تحت کنترل بودن معاشرت انسان با افراد
معاشرت باید محدود و در تحت کنترل باشد! انسان باید در جایی که میخواهد از آن زمینه خارج شود مواظب باشد تا آنکه [دچار خسران] نشود. یا فرض کنید [در معاشرت] با بچهها هم همین است؛ یک وقت انسان مقداری معاشرت میکند که این عیبی ندارد ولی یک وقت در میان آنها میآید و خودش را مانند آن رتبه قرار میدهد، طبعاً میبیند که از آن حالوهوای ترقی و رقاع افتاد! مثلاً در مجالسی بروید و شرکت کنید که افراد عامی هستند، ببینید در چه مسائلی صحبت میکنند و حرف میزنند! از اول که میآیند از اینطرف، آنطرف، زمان، بنزین، نفت، اوضاع و احوال، گرما، سرما و اینها صحبت میکنند و در آخر وقتی که آدم بیرون میآید، با یک قلب خسته و با یک [حال بد] بیرون میآید! مگر اینکه ذهن خودش را متوجه کند و از این جوّ بیرون کند!
حقانیت مسئلۀ عزلت و انعزال
دیدهاید که وقتی در یک مجلسی از افراد عادی شرکت میکنید و نیم ساعت ـ نیم ساعت که هیچ بلکه یک ربع ـ مینشینید و ساکت میباشید و هیچ حرفی نمیزنید انگار دارند دنیا را بر سر اینها خراب میکنند؟! خب بابا یک ربع ساکت بنشینید و هیچ چیزی نگویید و حرفی نزنید. همیشه باید در حال اضطراب و تلاطم و تشویش انجام بشود. چرا؟ چون سنخیت پیدا شده است. اینجاست که واقعاً مسئلۀ عزلت و انعزال حقانیت خودش را نشان میدهد که در عین تکلیف انسان باید چطور عمل کند. اینجا دیگر خیلی جای صحبت است یعنی نتایج اخلاق عملی که انسان از این حکمت نظری میگیرد، در اینجا میتواند جای خیلی زیادی برای ارتباطات انسان پیدا کند. یکی از موارد بسیار بسیار مهم و دقیق است که اتحاد عقل و معقول باشد.
اختلاف کیفیت ادراک ما از توحید و اسماء و صفات جمالیه و جلالیۀ پروردگار
در بعضی موارد مرحوم آخوند میفرمایند که مسئله به قوت و شدت مدرَک برمیگردد؛ یعنی آنقدر مدرَک عالی و راقی و بلندمرتبه است که نفس بهواسطۀ محدودیت وجودی و ماهوی که دارد نمیتواند به آن مدرَک برسد و نمیتواند او را ادراک کند. مثلاً مسئلۀ حقیقة الوجود، صرافة الوجود، اطلاع بر اسماء کلیۀ الهی، اطلاع بر اسم رزق به جمیع صور و به جمیع مظاهر خودش و اطلاع بر اسم علم و کیفیت علم پروردگار و نحوۀ احاطۀ علّی و سعی آن علم بر همۀ موجودات، انسان چطور میتواند این را ادراک کند؟! با توجه به آن مسئلۀ اطلاق و لایتناهی بودن ذات پروردگار و همینطور اسماء و صفات کلیۀ پروردگار، انسان چگونه میتواند ادراک کند؟!
| از آن چرخه که گرداند زن پیر | *** | قیاس چرخ گردنده همان گیر1 |
همانطوریکه امام باقر علیهالسّلام میفرماید که هر شخصی بر طبق مدرکات خودش تصویری از وحدت و توحید دارد و مانند دو زبانیهای که برای مورچه هست و تمام عالم را با او میسنجد و همینطور خدا هم در ذهن او به همین کیفیت است و خیال میکند که خدا هم دارای دو شاخک است منتها دو شاخک خدا خیلی بزرگتر از این حرفها است!2 آنچه را که از معلومات ما هست، محدودۀ وجودی ماست و بهواسطۀ تقرب و تبدل در آن معلومات، تجرد و سعۀ بیشتری برای نفس حاصل میشود و کیفیت ادراک ما از توحید و اسماء و صفات جمالیه و جلالیۀ پروردگار متفاوت خواهد بود.
بنابراین بهواسطۀ علوّ آن مقام و آن حقیقتی که حقیقت مدرَک است، نفس نمیتواند به او برسد. چه کسی تابهحال نسبت به ذات پروردگار معنای صحیحی ارائه داده است؟ آنهایی که رفتند و رسیدند، نتوانستند بیان کنند و اینهایی که نرفتند و نرسیدند هم نمیتوانند آنچه را که هست بفهمند. بنابراین فاصلهای بین اینطرف و ... . به قول شمس که میگوید:
| من گنگ خواب دیده و عالم تمام کور | *** | من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش1 |
* * *
| صفاءٌ و لا ماءٌ و لطفٌ و لا هواً | *** | و نورٌ و لا نارٌ و روحٌ و لا جسمٌ2 |
صفاست ولی ماء نیست! چه کسی میتواند این مطالب را ادراک کند؟! آن کسانی که خداوند قلب آنها را باز کرده و میتوانند این مسائل را مشاهده کنند که آن عالم، عالم صفا است، چه نحوه صفایی است؟ کسی که در آن عالم قرار بگیرد قلب و سینۀ او چطور صفا پیدا میکند؟ به یک وضعیتی است که اصلاً قابل توصیف نیست؛ یعنی هرچه انسان بخواهد صفا و لطافت آن عوالم ربوبی را بیان کند ـ تازه اینها برحسب مراتب سعۀ وجودی افراد است ـ قابل تصور نیست. چرا؟ بهخاطر ضعف وجودی ما.
بیان کیفیت عبور از نشئۀ اولیٰ و رسیدن به نشئۀ آخرت
بنابراین مرحوم آخوند در اینجا میفرماید که انسان برای رسیدن به آنجا باید تعلق خودش را از ماده کم کند. ادراک آن صور عقلانیه بهواسطۀ انتزاع نیست بلکه بهواسطۀ عبور است یعنی اگر انسان بخواهد به یک حقیقت عقلانی برسد اینطور نیست که فرض کنید بخواهد مانند جنس و فصلگیری که از اشخاص و از اصناف یک نوع میکند که آن مابهالاِشتراک را میگیرد و مابهالاِختلاف و مابهالاِمتیاز را رد میکند و بعد اسم او را جنس میگذارد و اسم آن را هم فصل میگذارد و به هم ضمیمه میکند و یک ماهیت نوعیه میشود، به این کیفیت نیست بلکه نفس بهواسطۀ عبور از ماده به تخیل و عالم مثال میرسد و از مثال عبور میکند و به آن جنبۀ عقلانی میرسد یعنی در ادراک یک حقیقت عقلی و حقایق نورانیه و مجردۀ عقلیه، نفس از ماده عبور میکند و این عبور نفس از ماده، فرض کنید که میخواهد به مرتبه و اسم خلق و خلاّق پروردگار برسد، وقتی که به ماده نگاه میکند یک خلقی را میبیند و این خلق را بهصورت جسم میبیند و بعد این خلق در ذهن او یک ارتباطی با مبدأ پیدا میکند یعنی تبدّل صور جسمیه به صورت خیالیه. آن تعلق این مخلوقات به آن مبدأ موجب برای صعود نفس به کیفیت ارادۀ پروردگار به مسئلۀ خلق میرسد. البته اینهم آسان و به همین راحتی نیست منتها در اینجا نحوۀ عبور بیان شده است که در اینجا تعبیر به عبور از نشئۀ اولیٰ به نشئۀ آخرت است که در آیۀ شریفه میفرماید: ﴿وَلَقَدۡ عَلِمۡتُمُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأُولَىٰ فَلَوۡلَا تَذَكَّرُونَ﴾3 انسان نسبت به این مسئله میداند. نشئه اولیٰ همین نشئهای است که ما [در آن هستیم]. ﴿وَإِنَّ لَنَا لَلۡأٓخِرَةَ وَٱلۡأُولَىٰ﴾4 که در اینجا هم اولیٰ برای اوست و هم آخرت. ﴿أَلَا لَهُ ٱلۡخَلۡقُ وَٱلۡأَمۡرُ﴾؛5 خلق برای اوست و عالم امر هم برای اوست. وقتی که انسان با این امور دنیا تماس دارد و اگر بخواهد این امور دنیا را فکر و تعقل کند بهواسطۀ تضایفی که بین امور دنیا و امور آخرت هست طبعاً انسان ناچار است که دنیا را کنار بگذارد و به آخرت برسد. فرض کنید آیۀ شریفه در مورد ملک و سلطنت هست: ﴿قُلِ ٱللَهُمَّ مَٰلِكَ ٱلۡمُلۡكِ تُؤۡتِي ٱلۡمُلۡكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلۡمُلۡكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ﴾؛6 خدایا سلطنت از آن توست به هر کسی بخواهی میدهی و به هر کسی نمیخواهی نمیدهی. همین شخص که الآن رئیسجمهور و پادشاه شده است، خب این یک راه عبور از ماده به معنا دارد و اگر بنشیند با خودش فکر کند [میگوید]: تو که از شکم مادر پادشاه به دنیا نیامدی! تو که از شکم مادر رئیسجمهور نشدی! این رئیسجمهوری برای تو در زمانیات است. امروز تو رئیسجمهور شدی و تا دیروز رئیسجمهور کسی دیگر بود! بنابراین بنشیند و فکر کند و بگوید: همانطوریکه ریاست جمهوری برای آن شخصی که قبل از من بود دائمی نبود همینطور این ریاست جمهوری برای من هم دائمی نخواهد بود! رسیدن از این مرتبه به آن مرتبه، عبور از نشئۀ اولیٰ به نشئۀ آخرت است. فرض کنید که امروز ما صاحب یک زمین و منزل میشویم، این منزل قبلاً در ملک شخص دیگری بود و امروز به ملک ما درآمده است، همانطوریکه دوام ملک برای آن شخص نبود، همینطور این دوام هم برای ما نخواهد بود.
| من گُنگِ خواب دیده و عالم تمام کَر | *** | من عاجزم ز گفتن و خلق از شنیدنش |
ما آمدیم و قبلاً نبودیم، همانطوریکه تا دیروز وجود نداشتیم و عدم بر ما حاکم بود، روزی هم خواهد رسید که ما دیگر وجود نداریم و عدم بر ما حاکم است. در تمام مسائل و در تمام خصوصیات، خداوند در اینجا میخواهد تنبّه بدهد! میگوید: ﴿وَلَقَدۡ عَلِمۡتُمُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأُولَىٰ﴾ شما نشئۀ اولیٰ را دیدید و خصوصیاتی که در این عالم هست و اتفاق افتاده دیدید و حوادث را میبینید، چرا به عالم آخرت نمیرسید؟! چرا به آن دستی که این عالم را میگرداند نمیرسید؟! چرا به آن جهت باطن توجه نمیکنید؟! شما که دارید میبینید که مال یک روز میآید و یک روز میرود و یک روز صحت میآید و یک روز صحت تبدیل به مرض میشود و یک روز ملک و مُلک و مکنت میآید و روز دیگر تغییر پیدا میکند! پس این جهت تغییر و تبدلاتی که در عالم هست باید شما را به جنبۀ دیگری سوق بدهد که آن جنبه ماوراء ماده و متافیزیک این عالم ماده خواهد بود. این عبور از نشئۀ اولیٰ و رسیدن به نشئۀ آخرت میشود که به تعبیر مرحوم آخوند عبور از ماده به عالم عقلانی است.
فلا مَحالَةَ یکونُ تَعقُّلُها ضعیفاً لإتحادِ العقلِ و المعقولِ بِحسبِ الحقیقةِ و الثانی کَما فی الأشیاءِ التی تکونُ رفیعُ السَمک و بعیدُ الدَّرک فَلا یَحتمِلُها النَّفس لِغایةِ قوَّتِها وَ ضعفِ النَّفس.1
[ناچاراً] تعقل نفس و تعقل این امور باید تعقل ضعیفی باشد چون در واقع بین عقل و معقول اتحاد برقرار است و از آنجایی که معقول معقول ضعیفی است پس عقل هم باید عقل ضعیفی باشد، علم نفس نسبت به این امور باید علم ناقصی باشد و علم ضعیفی باشد. مرتبۀ دوم در اشیائی است که موقعیت آنها بسیار بالاست و بعید الدرک است ـ بعید الاِدراک باید باشد ـ نفس نمیتواند اینها را متحمل بشود چون اینها در نهایت قوت هستند و نفس محدودیت دارد. وجود پروردگار در نهایت قوت است درحالیکه نفس محدود است و نمیتواند ادراک آن وجود غایی و راقی را بکند و ادراک کما هو هو باشد.
کالعقولِ الفعّالَةِ و ربَّما یَغلِبُ فَرطُ جَمالِه و جَلالِه على القوةِ المدرِکةِ و یَجعلُها مَقهورةً مَبهورةً مِن شِدةِ نوریَتِه و فَرطِ قوَّتِه و استیلائِه و قهرِه بِحیثُ لا یُمکِنها إدراکُهُ عَلى التَّمام کَما فی إدراکِ العقل لِواجبِ الوجود جلَّ کبریاؤُه.
مانند عقولی که مدیر و مدبر عالم وجود هستند. چهبسا شدت جمال و جلال پروردگار بر قوای مدرکۀ انسان غلبه میکنند و این قوا را مقهور و مبهور از شدت نوریه و فرط قوۀ استیلاء و قهر خودش قرار میدهد به حیث اینکه انسان نمیتواند او را علی التمام ادراک کند. انسان هرچه در ذات الهی تفکر و تعمق کند به یک نقطهای میرسد که نمیتواند آن حقیقت را کما هی هی و آن وجود را کما هو هو ادراک کند! چرا نمیتواند ادراک کند؟ چون در محدودۀ ادراک گرفتار است. مگر اینکه آن جنبههای دیگر و مسائل دیگر پیش بیاید.
وَ الحاصِلُ أنَّ النَّفسَ عندَ إدراکِها لِلمعقولاتِ الکلیةِ تُشاهدُ ذَواتاً عقلیةً مجردةً لا بِتجریدِ النَّفس إیّاها و انتزاعِها مَعقولِها من مَحسوسِها کما هو عندَ جمهورِ الحُکماء بَل بإنتقالٍ لَها مِن المحسوسِ إلى المتخیَّل ثمَّ إلى المعقولِ و ارتحالٍ مِن الدُّنیا إلى الآخرة ثمَّ إلى ماوراءِهما و سَفرٍ مِن عالمِ الأجرامِ إلى عالمِ المثال ثمَّ إلى عالمِ العقول.
وقتی که نفس میخواهد معقولات کلیه را ادراک کند، یک ذوات عقلیۀ مجردی را میبیند ولی دیدن این ذوات، امور عقلیه، عالم عقول، عالم اسماء و صفات بنا بر تعبیر عرفا به تجرید نفس ایّاها نیست. اینکه نفس این ذوات عقلیه را مجرد کند و معقول اینها را از محسوسش انتزاع کند و بتواند از محسوس، آن معقول را بفهمد که طریق ادراک معقول را عبور از حس و تجرید ذکر میکنند که مابهالاِشتراک را میگیرد و مابهالاِختلاف را رها میکند که بتواند یک جنبۀ مشترک را که جنبۀ عقلانی این محسوسات است ادراک کند. نفس از محسوس به خیال و از خیال به معقول منتقل میشود و از دنیا به آخرت ارتحال پیدا میکند و از آخرت به ماوراء آخرت که عالم مشیت و عالم قضا و قدر و عالم اسماء و صفات کلیه است که ماوراء دنیا و آخرت است و دنیا و آخرت از آنها نشئت میگیرد. نفس میتواند از عالم اجرام به عالم مثال و عالم صور مسافرت و حرکت و کوچ کند و از عالم صور به عالم عقول که دیگر در آنجا صورتی وجود ندارد بلکه فقط حقایق است برود. انسان حقایق را ادراک میکند ولی آن حقایق دیگر صورت ندارند. در عالم مثال صورت دارند، وقتی که میخوابید با صور سر و کار دارید مثلاً زید میآید و عمرو میآید ـ حالا چه مرده و چه زنده ـ یا انسان درخت [را در خواب] میبیند و مانند اینها درحالیکه اینها صور هستند و بعد ممکن است که انسان از عالم مثال بالاتر برود و ادراک معانی کند، ادراک یک معانی را میکند که آن ادراک معانی شکل و رنگ و کمیّت ندارد ولی آنچنان این معانی عجیب و دقیق و رقیق است که تمام وجود او را میگیرد و بعد وقتی که از آدم سؤال میکند چیست؟ آدم نمیتواند بگوید! چون لفظ نمیتواند آن معنا را بیان کند. واضع لغت برای آن عالم لفظ جعل نکرده است و آنچه را که جعل کرده مربوط به عالم ماده است. میگویند: در آنجا چه دیدی؟! میگوید: نور دیدم. میگویند: نورش چند ولتی بود؟! میگوید: ولت مربوط به آنجا نیست. میگویند: در آنجا چه دیدی؟! میگوید: صفا دیدم. میگویند: مثلاً درخت بود یا سایه بود یا کنار نهر آب بود؟ میگوید: نه، هیچ چیزی نبود. میگویند: در آنجا چه دیدی؟! فرض کنید میگوید: انبساط دیدم. میگویند: خب چیزی خوردی و پیالهای زدی؟! [میگوید که] این چیزها که مربوط به این عالم است و مربوط به آنجا نیست. در آنجا اصلاً این حرفها نبود. اینجاست که باید یک قاموس جدید و لغت جدیدی برای آنها وضع بشود و چون لغت جدید وجود ندارد، انسان باید با مشاهده برسد و نمیتواند آنچه را که هست به لفظی بیان کند. در اینجا این مشکل فقط به این نحو قابل حل است و غیر از اینهم قابل حل نیست. لذا میگویند: حلوای تن تنانی تا نخوری ندانی!
و فی قولِه تعالى: ﴿وَلَقَدۡ عَلِمۡتُمُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأُولَىٰ فَلَوۡلَا تَذَكَّرُونَ﴾ إشارةٌ إلى هذا المعنى فإنّ معرفةَ أمورِ الآخرة على الحقیقةِ فی معرفةِ أمورِ الدّنیا لأنّها مِن جنسِ المضافِ و أحدُ المُتضایِفین یُعرفُ بِالآخر و کأنّا قد کِدنا أن نُخرجَ مِن أسلوبِ المباحِثة فَلنَعُد إلى ما کنّا فیه.1
اینکه میفرماید: ﴿وَلَقَدۡ عَلِمۡتُمُ ٱلنَّشۡأَةَ ٱلۡأُولَىٰ فَلَوۡلَا تَذَكَّرُونَ﴾2 اشاره به این معناست که معرفت امور آخرت در حقیقت خودش معرفت امور دنیاست و وقتی که ما امور دنیا و زوالپذیر بودن دنیا و فناپذیری دنیا را بدانیم، متوجه امور واقعی و امور حقیقی میشویم. وقتی که ظلمت را بدانیم متوجه بیاض و نور خواهیم شد و وقتی که علت را بدانیم متوجه صحت و سلامتی خواهیم شد، بهخاطر تضایفی که بین اینها وجود دارد. إنشاءالله بقیۀ مطالب برای بعد باشد.
تلمیذ: این مباحث علمی و فلسفی که آقایان مینویسند و براساس ذهنیات و تفکرات خودشان است اینها نباید قابل مراجعه باشد چون اینها فقط یک چیز خیالاتی میبافند ولی واقعیت ندارد.
استاد: البته:
| هر کسی از ظن خود شد یار من | *** | از درون من نجست اسرار من!3 |
هر شخصی بر طبق میزان تقرب خودش و میزان قرب خودش به واقعیت از آن واقعیات خبر میدهد و انسان از کیفیت عبارات میفهمد که این شخص در چه مرتبهای از مراتب قرب و بعد قرار دارد.
تلمیذ: عقل نمیتواند آن حقیقت را ادراک کند و بیان کند؟
استاد: عقل میتواند ابراز کند.
تلمیذ: نفس ...
استاد: عرض کردم که خود افراد متفاوت هستند و عقل در همان مرتبۀ وجودی که دارد به هر مقدار که نفس ریاضت بکشد، عقل هم فعالیتش بیشتر میشود و استنتاجاتش لطیفتر و صادقتر و به واقع نزدیکتر میشود. درست مثل خود مرتبه و حال میماند. محیالدین از بزرگترین عرفا بوده است و مقامات خیلی بالایی داشته است اما وقتی مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ راجع به او صحبت میکردند، خیلی مؤدبانه میخواستند مطالبش را مورد نقد قرار بدهند. نهاینکه مطالب او اشتباه بود، اشتباه نبود بلکه او تصور کرده که تمام الموضوع است ولی ایشان میگفتند که این تمام الموضوع نیست. یااینکه فرض کنید بسیاری از بزرگان مثل مرحوم ملا عبدالرزاق قاسانی و امثالذلک مقاماتی داشتند اما وقتی کیفیت عبارات آنها را درنظر میگیریم میبینیم که مسئله باز جای صحبت دارد! مگر اینکه امام باشد یا شخص کاملی باشد. به همان مقداری که نفس حرکت کند، به همان مقدار عقل در قیاسات خودش صادقتر و دقیقتر میشود یعنی مصیبتر به واقع میشود.
أللهم صل علی محمد و آل محمد