پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
جلسه 5 ـ
درس سیصد و پنجاه و پنجم
کیفیت حمل، و تبادل بین دو حمل اوّلی ذاتی و حمل شایع صناعی (4)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
یکسان بودن تصورِ درستِ انسان با حقیقة الشیء
مرحوم آخوند در کیفیت تصویر وجود ذهنی و تحقق طبایع کلیۀ نوعیه در ذهن از راه تعدد حمل و به عبارت دیگر اختلاف مفهوم و وجود، این طبایع کلیۀ نوعیه را داخل در مقولۀ کیف و کیف نفسانی قرار دادند و به این ترتیب آن تعارض موهوم را بین خود طبایع نوعیه و بین کیفیت تحقق وجود با توجه به عدم ترتب آثار در ذهن بیان کردهاند.
فرق بین وجود و مفاهیم ذهنی
ماحصل مطلب مرحوم آخوند که در دنبالهاش مسئلۀ این جلسه مطرح میشود این است که اگر انسان درست تصور کند آنچه که در ذهن تصور میکند عبارت از همان حقیقة الشیء و واقعیة الشیء است؛ یعنی همان حقیقت و واقعیتی را که انسان در ذهن میآورد عبارت از همان مفهوم و ماهیتی است که آن را تصور کرده است.
اما از نقطهنظر وجود و اشغال ذهن، که این بالأخره ذهن را اشغال کرده است، این در تحت چه مقولهای است؟ مشخص است که هر وجودی که در قالب و تعین بیاید، داخل در تحت مقولهای خواهد بود و مقوله فقط اختصاص به ماده و مادیات ندارد. مقولات مجرده و جواهر مجرده هم داخل در تحت مقوله هستند حتی عقل، انوار، وجود ملائکه، عوالم ربوبی و عوالم غیبی، جواهر و اعراض هستند منتها جواهر و اعراض منطبق با خود آن عالم. حالا اینطور نیست که ملائکه وزن داشته باشند؛ جبرئیل هشتصد کیلو وزن داشته باشد یا ملائکهای که پائینتر هستند، مثلاً وزنشان دویست کیلو باشد. آن ماده و مادیات در شکل جواهر مادی بروز و ظهور دارد. جواهر و اعراض مجردۀ ملکوتی در قالب جواهر مجرده در آنجا بروز و ظهور دارند. این یک معنای واضحی است.
اما صحبت در این است که آنچه را که ما تصور میکنیم عبارت از همان مفهومی است که در ذهن میآوریم؛ اگر درست بیاوریم! حالا با آنچه که در خارج هست چقدر تطبیق میکند یا تطبیق نمیکند این یک مسئلۀ دیگری است!
ممکن است یک شخصی خیلی هم نظریهپرداز خوبی باشد اما هیچ خبری از خارج نداشته باشد که در خارج چه میگذرد! در اطاق خودش نشسته و مدام نظریه مینویسد و مدام کتاب چاپ میکند و بیرون میدهد! حالا در خارج تحقق پیدا میکند یا نمیکند یک مسئلۀ دیگری است. به عبارت دیگر یک نظریهپرداز باید فکر وجود خارجی و تحقق خارجی نظریۀ خود را هم بکند که بالأخره در خارج انجام میگیرد یا نه، و این نظریه بتواند در خارج وجود پیدا کند. مسئلۀ وجود یک مطلب است و مسئلۀ مفاهیم ذهنی مطلب دیگری است.
بیان مفهوم و تعریف حمل اوّلی ذاتی
حالا آنچه را که ما در ذهن تصور میکنیم عبارت از همان طبیعتهای نوعیهای است که ما آنها را در خارج مشاهده میکنیم؛ طبیعت انسان، حیوان، آسمان، زمین، شجر، درخت، هوا، فرش، عرش، مجرد و ماده. این طبیعتهای نوعیه را که تصور میکنیم، تصور ما یک معنایی از این طبیعت به ما میدهد. همینکه شما یک کبوتر را در ذهن میآورید و میگویید: «کبوتر»، اگر اطلاعی داشته باشید، شکل خاص، کیفیت پرواز خاص، آن حرکات خاص، اختلاف او با سایر پرندگان و آثاری که مترتب بر اوست ـ اینها هم که ذاتیات و اعراض باشد ـ همراه با او در ذهن شما میآید. همینکه شما میگویید: پرنده، خواهینخواهی یک معنایی در مقابل این پرنده و طیر در ذهن شما قرار میگیرد که آن طبیعت نوعیه پرنده است حالا ولو آنکه بهعنوان مبهم و مجمل باشد و پرندۀ خاص و شکل خاصی نباشد. این معنا که در مقابل این موضوع در ذهن قرار گرفته است را حمل اوّلی ذاتی میگویند که عبارت از همان مفهوم و معنا و برداشتی است که انسان در ذهن تصور میکند. این حمل، حمل اوّلی ذاتی میشود.
همانطوریکه در جلسات گذشته عرض شد حالا که این در ذهن تحقق پیدا کرده، انسان نسبت به قبل از این تصور در خودش تغییری را میبیند. شما یک صفحه کتاب را که مطالعه کنید حالا که کتاب را میبندید در خودتان یک تغییری میبینید. نمیبینید؟! یک مطلبی که به گوشتان میرسد، احساسی را که پس از شنیدن این مطلب دارید با احساس قبل شما تفاوت نمیکند؟!
شما که یک مسئلۀ علمی را در ذهنتان تصور میکنید، آیا در وجود خودتان احساس رشد و تجرد نفسانی پیدا نمیکنید؟! این حالت و احساس شما از این مسئلهای که الآن در ذهن شماست ناشی شده است دیگر! بهطوریکه اگر همین مسئله را با یک دستگاه از ذهن شما بگیرند؛ یک قوّۀ مغناطیسی باشد، یک نگاه به شما بکند و آنچه را که بهدست آوردید یکدفعه از شما بگیرد [به حالت قبل برمیگردید]. هیچ! خلاص! راحت!
قضیهای است که قبلاً تعریف کردیم و این قضیه واقع شده است و در ذهنام هم هست که چه کسی بود البته از دنیا رفته است. من در یک کتابی خواندم؛ حدود شصت یا هفتاد سال پیش در یکی از همین مدارس طهران در اطراف خیابان شاهپورِ سنگلج ـ نمیدانم الآن [اسمش] وحدت اسلامی شده یا چه شده ـ در طهران هم مثل سایر جاها مدارس علمی بود. یکی از آقایان میگفت: یک روز درس لمعه رفتیم و نشستیم، آن شخص شروع به [درس دادن] کرد، بعد یکمرتبه نگاه کردیم و دیدیم که یک درویشی آمده بود و آن کنار مسجد نشسته بود. آن [مدرس] شروع به یک مقداری بد گفتن و طعنه زدن به مرحوم شهید ثانی کرد و نسبت به مقام فقهی ایشان اعتراضات بیجا و اهانتهایی کرد. فردا که آمدیم و نشستیم، دیدیم که آن درویش هم آمده و در آن کنار نشسته است! عجب! یک همشاگردی درویش پیدا کردیم که آمده و دارد پیش ما درس میخواند! [مدرس] کتاب را باز کرد و هیچ چیز نگفت! همینطور نشست و نگاه کرد. میگفت: دیدیم مدام نگاه میکند. نفهمیدیم جریان چیست! همینطوری نگاه میکند. کتاب را بست و خیلی ناراحت [بود].
بعد فردا آمد و شروع به بحث کردن کرد. بعد از درس این قضیه را تعریف کرد؛ گفت: دیشب وقتی که آمدم کتاب را مطالعه بکنم دیدم هیچ چیز نمیفهمم! هرچه عبارتها را نگاه میکنم نمیفهمم که چه نوشته است! فإن قلتَ، إذا لم یَکن چیست؟ معنایش چیست؟ هیچ نفهمیدم! میگفت که صبح به درس آمدم و گفتم که حالا شاید یک قضیهای پیش آمده و شاید صبح تغییر کند. آمدم و دیدم صبح هم مثل همان است! آن درویش هم نشسته بود. خلاصه خیلی منقلب شده بود و ناراحت بود و به بیرون کلاس رفت و در شصت هفتاد سال پیش آنجاها بیرون طهران تلقی میشد. یکدفعه دیدیم که این درویش به آنجا آمده است و به او گفت: خیلی ناراحتی! چرا؟! امروز نتوانستی درس بدهی؟! چرا دیروز به شهید اهانت کردی؟! مگر نمیدانی که این از بزرگان است؟! مگر نمیدانی اینها پیش خدا مقام دارند؟! درویش به او گفته بود که حالا شما یک مطلبی را قبول نداری دلیل نمیشود که اهانت کنی! برو و توبه کن تا خدا به تو برگرداند. فهمیدیم که بابا این [از ما] گرفته است؛ آمده و یک نگاه به ما کرده و هرچه در ذهن بوده را گرفته و اینجا گذاشته است! گفت: حالا بخوان! دیگر بابا آب داد هم بلد نبود!! نهتنها همین [بلکه] کلاس اول هم میرفت نمیفهمید در آنجا چه خبر است!!
خب حالا اگر یکی بیاید و همین کار را بکند. این معلوماتی را که الآن ما بعد از یک صفحه مطالعه در ذهن آوردیم را بیرون بکشد. این حالت ما مثل حالت قبل از مطالعه شد. پس معلوم است یک چیزی وجود و تحقق پیدا کرده است. حالا آن که تحقق پیدا کرده چند کیلو است؟ به وزن نمیآید! چند سیر است؟! به وزن نمیآید! شکلش چطور است؟! شکل هم ندارد! یک حالت احساسی، بدون بیان است. بدون اینکه انسان بتواند بیان کند. شما میتوانید حالت درّاکۀ خودتان را بیان کنید؟! همینقدر میتوانید بگویید که حالت من تغییر پیدا کرد. اما اینکه من چه حالتی دارم و در چه وضعیتی هستم را نه من میفهمم و نه شما میتوانید بیان کنید. آنچه من میفهمم همین قیافه، سر، دست و پا است که قبل از ادراک این معنا به همین کیفیت بود. شما هم نمیتوانید بیان کنید زیرا قابل بیان نیست. بله، میتوانید بگویید که این معنا را در ذهن آوردم اما آن حالتی را که قبل نداشتید و الآن دارید را میتوانید بیان کنید؟! اینهم قابل بیان نیست! پس در واقع وجودی تحقق پیدا کرده است که وزن و شکل و رنگ ندارد و فقط احساسی است که برای نفس حاصل میشود. این طبعاً باید در تحت مقولهای قرار بگیرد چون هر چیزی که وجود مقید پیدا میکند ـ مجرد یا مادی ـ در تحت مقولهای از مقولات است. این در تحت مقولۀ کیف نفسانی است.
پس مسئلۀ وجود یک مسئله است، آن حالت یک مسئله است، آن احساس یک مسئله است و آن مفهومی که در ذهن آمده مسئلۀ دیگری است و این دو ارتباطی ندارند. ارتباط دارند نهاینکه ارتباط ندارند [ولی] این احساس با آن حقیقت و با آن معنا تفاوت میکند و نمیتوان او را فردی از آن مقوله بهحساب آورد. آن احساسی که بهواسطۀ خواندن یک قضیه برای من پیدا میشود مرا فردی از آن قضیه نمیکند. اگر من در ذهن خودم حیوانی را بیاورم، آیا صرف تصور این حیوان، آن احساس مرا فردی از حیوان میکند؟! یعنی نفس من برمیگردد و یکی از افراد آن حیوان میشود؟ البته خب نمیدانیم ممکن هم هست [بشود]! ولی اینطوریکه میفرمایند نمیشود! حالا دیگر باید در این قضیه تحقیق بشود! البته این مسئله جای صحبت زیادی را دارد! إنشاءالله بعدها در کیفیت وجود مجرد و کیفیت نفس ناطقه در جلد هشتم، اگر خدا قسمت کرد و رسیدیم و برای زمان ظهور احاله نشد، خواهیم گفت که وجود ذهنی حتی از وجود خارجی وجودش شدیدتر و قویتر است و تجردی که بهواسطۀ وجود ذهنی پیدا میشود نحوهای از وجود است که حتی اقوای از مقولۀ کیف است. این دیگر خیلی بحث دقیقی است که مربوط به مباحث نفس است.
آنچه که در اینجا مطرح است این است که هر مقوله و شیئی را که شما تصور کنید باید آثاری داشته باشد. اگر مقولۀ جوهر را تصور میکنید باید یک آثار خارجی داشته باشد. اگر جوهر، جوهر مادی است باید وزن، کیفِ ظاهر، کم و امثالذلک داشته باشد. اگر عرض تصور میکنید، آن عرض اگر وجود خارجی پیدا میکند باید آثاری داشته باشد. هر مقولهای از نقطهنظر وجودی باید آثاری بر او مترتب بشود. کمّ خارج یک آثاری دارد و آثارش این است که قابل قسمت است. سطح خارجی آثارش این است که قابل قسمت است. جسم خارجی آثاری دارد، وزن دارد و اعراضی بر آن مترتب است. همۀ اینها وجودات خارجی هستند. این وجودات خارجی دارای آثاری است. حالا آنچه را که ما تصور کردیم و در ذهن قرار دادیم و اسم وجود را بر آن گذاشتیم آیا فرد برای آن مقوله است؛ یعنی وقتی یک گوسفند در ذهن آوردید، به محض تصور یک غنم در ذهن، آیا یک فرد از گوسفند در ذهن شما خلق میشود؟! یا نه شما فقط مفهومی را در ذهن آوردید؟! چون این، آثار خارجی را ندارد. آثاری که بر گوسفند مترتب است مربوط به وجود خارجی اوست که دارای این خصوصیات، وزن، شکل، قیافه و دارای این طبیعت نوعیه است. اما آنچه را که ما در ذهن آوردیم مفهومی از این طبیعت در ذهن است و بهواسطۀ وجود، وجودش در فرد برای مقولۀ دیگر است. آن مقوله مقولۀ کیف است. چون این معنا قائم به نفس است و نفس این معنا را در ذهن نگه داشته است پس تغییر حالتی که در نفس پیدا میشود فردی از مقولۀ کیف است. همانطوریکه رنگ بیاض این کاغذ فردی از مقولۀ کیف است و رنگ ازرقیت این جِرم فردی از مقولۀ کیف است، رنگ سواد فردی از مقولۀ کیف است. همانطوریکه این سطح فردی از مقولۀ کم است. اینها افراد و مصادیق و تعیّنات این اعراض هستند. همینطور آن احساس ما هم فردی از مقولۀ کیف نفسانی است که از او تعبیر به کیف بالعرض میشود.
این کلام مرحوم آخوند بود که ایشان در اینجا بیان میکنند. لذا ایشان میفرمایند که حمل یک مفهوم بر موضوع خودش مانند اخذ یک مفهوم از اخذ یک مقوله است.
شما یک مقولهای را در معنای یک مفهومی اخذ کنید، میگویید که سطح چیست؟ در جواب میگویید: کمٌّ ذو أضلاعٍ متّصلٍ قارٌّ قابل بِالإنقسام بِالذّات. این تعریف را برای سطح میآورید. خب اینکه الآن کم را در تعریف سطح و در نوعی از انواع خودش آوردید مثل اینکه این کم را شما الآن در این معنای خودش بهکار بردید. چه در مورد خودش و چه در مورد انواع خودش این قضیه را از حمل اوّلی خارج نمیکند. چه از شما بپرسند کم چیست و خود کم به چه چیزی گفته میشود، شما میگویید که کم عبارت از عرضی است که این عرض قارّ و ثابت و قابل انقسام است؛ این عبارت از کم است یااینکه از شما بپرسند که خط چیست؟ میگویید: کم متّصلٌ قارٌّ یَنقَسِمُ إلی أقسام بالذّات. یااینکه شما یک فرد خاصی از این کم را در ذهن بیاورید؛ این سطحی که مربوط به این کتاب است را در ذهن بیاورید باز هم شما این مفهوم کم را در این قالب در ذهن آوردید. باز این یک فردی از کم نخواهد شد. آن صورت ذهنیۀ شما بااینکه تشخصی از کم را در ذهن آوردید، باز درعینحال آن فردی از کم نیست. آن چیزی که فردی از مقولۀ کم است عبارت از این تشخص خارجی است، نه آن صورت ذهنیهای که الآن از این فرد خارجی در ذهن آوردید. باید فرق بین وجود خارجی و وجود ذهنی از این نقطهنظر روشن باشد.
فَإن قُلتَ ما حَسِبتَهُ مِن آثارِ الذاتیاتِ مُنفکَةً عَنِ الأنواعِ فی الذهنِ هی نفسُ الذاتیاتِ فَإنَّ مَعنَى الکَمّ لَیسَ إلاّ نَفسُ المُنقسِمُ بِالذاتِ فَکیفَ یَکونُ الحاصلُ فی الذهنِ کَمّاً و لا یَکونُ قابلاً لِلانقسامِ لِأنَّهُ مَعنى عَقلیٌ مجردٌ بسیطٌ.
اگر ایراد بشود که آنچه را که شما از آثار ذاتیات شمردید ـ که ایشان شمردند و گفتند که باید آثار آن در خارج باشد، تحیّز داشته باشد، مکان داشته باشد، آثار فعلی و انفعالی بتواند از او بهوجود بیاید ـ که این آثار از انواع در ذهن منفک است. آن آثار خارجی در ذهن نیست [بلکه] خود ذاتیات است نهاینکه آثار ذاتیات است. وقتی شما میگویید: کم ـ که عبارت از خط و سطح است ـ آن است که دارای انقسام و اجزاء و ثابت است و این تعریف را برای سطح یا خط میآورید، خب انقسام، انقسام خارجی است! این الآن در خارج تقسیم میشود. این آثاری است که در خارج انجام میشود. شما میتوانید از اینجا تقسیم کنید یا از اینجا تقسیم کنید؛ از هر جزئی میتوانید تقسیم کنید. اما آنچه که در ذهن است را نمیتوانید تقسیم کنید بلکه میتوانید صورت دیگری را مانند آن تقسیم بسازید. مثل اینکه شما یک دایرهای در اینجا میکشید. این دایره الآن در این حد در این شعاع وجود دارد. بعد میگویید که حالا این دایره را بزرگ کن. میگوییم که پس ده سانت دیگر جلو میرویم و یک دایره میکشیم. ما این دایره را بزرگ نکردیم بلکه دایرۀ دیگری کشیدیم. این دایره بزرگ نشده، این دایره همین مقدار است. قطرش سی سانت است. دایرۀ دیگری که میکشیم چون ده سانت اضافه میشود قطرش پنجاه سانت میشود چون ده سانت بالا و ده سانت هم پایین [میآییم] دیگر. ما این دایره را بزرگ نکردیم. دایرۀ بزرگ دیگری را کشیدیم.
حالا صحبت ما در این است اگر کسی ایراد کند ـ یکی از رفقا مثل اینکه این اشکال را کرده بود ـ که ما یک صفحهای را در ذهن میآوریم بعد آن صفحه را قسمت میکنیم. میتوانیم قسمت بکنیم یا نه؟ میگوییم که آن صفحهای که در ذهن آوردید به سه قسمت تقسیم کن. میگوید که تقسیم کردم، یکی را اینجای ذهنم گذاشتم، یکی را وسط و یکی هم کنار [گذاشتم]. الآن شما آن صفحۀ ذهنی را تقسیم کردید یا صفحۀ دیگری خلق کردید؟!
آنچه که در خارج هست همین است، این دوتا نمیشود. اینکه در خارج است ما قسمتش میکنیم. خودتان هم میبینید، نصفی را با ارّه [میبریم] و اینجا میگذاریم و نصفی را هم آنجا میگذاریم ولی آن را که در ذهن هست، ما او را تقسیم نمیکنیم. یک صفحهای را در ذهن آوردیم. دلیلش این است که وقتی که شما آن را تقسیم کردید باز درعینحال، صفحۀ اول به حال خودش باقی است یا نه خراب شد؟! هست!
یک صفحه در ذهن آوردید. یک صفحه را هم سهتا تقسیم کردید و اینجا گذاشتید. این سهتا تقسیم صفحۀ اول را اگر ازبین برد معلوم میشود همان صفحۀ اول تقسیم شده است. مثل اینجا؛ وقتی که شما این [کاغذ] را تقسیم میکنید دیگر تمام شده و دیگر این نیست. دوتا نیمه است که در کنار هم قرار گرفته است. یکی اینجاست و یکی اینجاست ولی شما با حفظ صورت اوّلی ذهنی، سهتا تقسیم قرطاسی هم در کنارش قرار میدهید. پس شما سه تصور درست کردید. در ذهنتان تقسیم نکردید درحالیکه تقسیم از آثار کم است.
پس معلوم شد آنچه که در ذهن شماست، فرد برای کم نبود. اگر فرد بوده باید تقسیم بشود دیگر که البته تقسیم نشده است. شما یک چیز دیگر درست کردهاید؛ مثل اینکه سه صورت گرفتید؛ یک صورت را در اینجا میگیرید بعد وقتی که این را تقسیم میکنید، یک صورت دیگر هم از این میگیرید. این دوتا عکس را کنار هم میگذارید. خب آنکه در ذهن شماست همین انجام شده است. لذا آثار خارجی در ذهن نیامده است.
فَإنَّ مَعنَى الکَمّ لَیسَ ... معنای کم نیست مگر همان که به ذات منقسم میشود. اگر شخصی اینطور بگوید که آن تقسیم که الآن شما تعریف برای کم آوردید قابل قسمت است، اصلاً خود ذاتیات است، ذاتیات هم که جدا از آن ذات نیست پس چطور ممکن است که آن آثار خارجی در ذهن نباشد؟! چطور آنچه که در ذهن هست کم است ولی قبول انقسام نکند؟! این نمیشود! پس شما اصلاً نباید بگویید که کم است!
از یک طرف میگویید که کم است و از یک طرف میگویید که قبول انقسام نمیکند. چون قبول انقسام باید در خارج باشد. آنچه که در ذهن هست انقسام نشد، سهتا تصویر درست شده است. پس چرا اسمش را کم میگذارید؟چون آنچه که در ذهن هست یک معنای عقلی و مجرد و بسیط است و نمیشود [قبول] قسمت بکند. آنچه که قبول قسمت میکند ماده است ولی این مجرد است و مجرد که قسمت نمیشود!
وَ إذا کانَ مُنقسماً بِالذاتِ فَلا یَکونُ کَیفاً.1
اگر منقسم به ذات باشد پس نباید کیف باشد و اگر منقسم نشود پس کم نیست. اگر منقسم بشود کیف نیست. این را چطور باید جمع کرد؟!
قلتُ بَل هو بِاعتبارِ اخذ مفهومِ الکمِّ فیه و أدلةَ الوجودِ الذهنی بعدَ تمامِها ـ لا یَستَدعی إلاّ حُصولَ نَفسِ ماهیاتِ الأشیاءِ فی الذّهنِ لا أفرادَها و أنحاءَ وجوداتِها ـ و قَد أقَمنا نحنُ البرهانَ عَلى امتناعِ انتقالِ أنحاءِ الوجوداتِ و التشخصاتِ مِن موطِنٍ إلى موطنٍ و ناهیکَ مِن ذلک تعریفُ العلمِ بِالصورةِ الحاصلةِ عَن الشیءِ.
اینکه ما میگوییم که آنچه که در ذهن هست کم است از این نظر و به اعتبار این است که ـ این به الحاصل برمیگردد ـ مفهوم کم را شما در آن اخذ میکنید. وقتی که یک سطحی را در ذهن آوردید [مثلاً] من یکدفعه به شما میگویم که آقا همه به این نگاه کنید و همه نگاه میکنند، بعد میگویم که این چیست؟ همه میگویند: کم متّصلٌ .... همه یک حرف میزنند! چرا همه یک حرف میزنند؟ چون همه یک مفهوم را تصور کردند. چون آنچه که در ذهن حاصل میشود، همان مفهوم کم است و شما در اینجا مفهوم کم را اخذ میکنید و میگویید که کم است. دیگر چیست؟ میگویید که کیف است. به چه اعتبار کیف است؟ میگویید که رنگش أزرق است، رنگش آبی است. پس در اینجا مفهوم کیف را آوردید.
ادلۀ وجود ذهنی بعد از اینکه تمام باشد و کامل باشد و اثبات یک حقیقتی را در ذهن بکند، آن نهایت چیزی که ادلۀ وجود ذهنی برای ما به ارمغان میآورد عبارت از حصول ماهیات در ذهن است. ماهیات یا به عبارت دیگر مفاهیم و معانی در ذهن میآیند؛ ماهیت شجر، ماهیت انسان، ماهیت غنم، ماهیت اعراض. این ماهیات و مفاهیم در ذهن میآید، نه افراد! افراد اینها را در ذهن نمیآورد. وقتی شما یک بقر را تصور میکنید مغزتان باد نمیکند که افراد اینها را بردارد و در ذهن بیاورد! بلکه آن مفهوم را در ذهن میآورد. انحاء و اقسام وجوداتش را هم نمیآورد.
وَ قَد أقَمنا نحنُ البرهانَ عَلى امتناعِ انتقالِ أنحاءِ الوجوداتِ و التشخصاتِ مِن موطِنٍ إلى موطنٍ و ناهیکَ مِن ذلک تعریفُ العلمِ بِالصورةِ الحاصلةِ عَن الشیءِ.1
ما اقامۀ برهان کردیم بر اینکه انحاء وجودات و تشخصات از یک موطن به موطن دیگر قابل انتقال نیستند. هر شیئی در هر موطنی یک نحوۀ از وجود دارد و نمیشود جای اینها از یک جا به جای دیگر عوض بشود. بقرِ امروز با بقرِ فردا دوتا بقر است و اینها نمیتوانند جایشان را عوض کنند. آن بقر در سن صغریت که گوساله بود، بقر نبود. الآن بقر است و گوساله نیست. جایشان را نمیتوانند عوض کنند. تشخصات نمیتوانند از یک موطنی به موطن دیگر بروند چون تشخص عبارت از تحقق یک وجود با شرایط و قرائن مختصّ به آن وجود در آن موقعیت است.
وقتی که یک وجود الآن تحقق پیدا میکند، تحقق این وجود در فردا و پسفردا مختلف است و جای اینها نمیشود عوض بشود. نمیشود روز شنبه تبدیل به یکشنبه بشود. شنبه به جای خود، یکشنبه هم به جای خود. همینطور کیفیت نحوۀ وجود که وجود مادی و وجود مجرد است، جایشان عوض نمیشود؛ وجود مادی، وجود مادی و خارجی است. وجود مجرد نفسی و ذهنی، وجود مجرد ذهنی و نفسی است اما با حفظ ماده بودنش. آن باعث انفجار هستهای میشود و مغز انسان متلاشی میشود. اگر یک گاو بخواهد در این [مغز انسان] تشریف بیاورد!!
ثبوت وجودات در ذهن
تلمیذ: این مفهوم چرا معدوم نمیشود؟ بااینکه خود مصداق خارجی هم ممکن است نباشد ولی در ذهن میماند یعنی ما دائم وجودات را میگیریم...
استاد: و در ذهن میماند. لازمۀ تجرد همین است. اولاً طبق برهان فلسفی که حالا هنوز در اینجا نیامده؛ هر چیزی که وجود پیدا میکند ـ چه وجود مادی و چه خارجی ـ دیگر معدوم نمیشود. یعنی الآن این وجود شما با این موقعیت و با این وضعیت و در شب چهارشنبه شب هفدهم رجب سال 1423 هجری قمری در غرفۀ مدرسۀ فیضیه در ساعت یک ربع به هشت، هیچوقت در عالم معدوم نمیشود! این به جای خودش هست، وجود یک دقیقۀ [قبل] شما هم به جای خودش است و وجودی که بعد میآید هم به جای خودش است. بله! ما چون مادی هستیم و بهواسطۀ زمان باید به حقایق و جریانات اطراف خود برسیم و کشف جریانات اطراف بهواسطۀ زمان هست، هم حالت قبل و هم حالت بعد از دیدگان ما مخفی است ولی وجود ازبین نمیرود. ما فقط خود را در همین ثانیه میبینیم؛ نه از یک دقیقۀ پیش خبر داریم [و نه از یک دقیقۀ بعد]، شما از یک دقیقۀ قبل خودتان اطلاع دارید؟! آیا میتوانید احضار کنید؟! نمیتوانید! و همینطور از یک دقیقۀ بعد خودتان خبر ندارید و نمیدانید چه خواهد شد. اما برای آن افرادی که از یک افق بالاتر نسبت به ماده نگاه میکنند، تمام سلسلۀ مراتب وجود از هنگام خلق تا هنگام انتها برای آنها محفوظ است لذا آنها خبر میدهند. آنها میگویند که یک ساعت بعد در این حجره چه اتفاقی خواهد افتاد! ده دقیقۀ بعد چه مطالبی گفته خواهد شد! چون آنها مشرف بر زمان و مکان هستند. ما محکوم زمان و مکان هستیم. بنابراین یکی از اقسام آن وجودات وجود مجرد است.
وقتی که این وجود در ذهن شما پیدا شد این دیگر ثبت خواهد شد. حالا یا شما فراموشی برایتان پیدا میشود و با یک مقدار تفکر و تأمل دوباره پیدا میشود یا نه، اصلاً فراموشی برایتان پیدا نمیشود و ... این دیگر بسته به ظروف و کیفیت نفوس است. اما آنچه را که انسان در ذهن میآورد، دیگر میآورد. لذا در روز قیامت وقتی پرونده را بهدست شما میدهند تمام خطوراتی که در ذهن در دنیا کردهاید را در پرونده میبینید. نهاینکه نوشته [را ببینید]، خودتان را با این خاطره و این تصور میبینید و خودتان را با این صورت ذهنی احساس میکنید و دیگر نمیتوانید انکار کنید! ممکن است بگویید که آقا ملائکه آمدند و اینجا خطکاری کردند و دستکاری کردند ولی آنجا دیگر اینطور نیست خودتان را میبینید. آیا الآن اگر کسی به شما بگوید که وجود ندارید، به او نمیخندید؟! روز قیامت هم ملائکه به شما میخندند! البته إنشاءالله که نمیخندند! منظور افراد دیگرند! ما مشمول رحمت خدا هستیم. ما اگر بخواهیم انکار کنیم، میخندند! میگویند که خودت الآن داری [این را تصور میکنی]! نگاه کن دیگر! تو الآن در ساعت فلان، نسبت به برادر ایمانی این تصور را کردی یا نکردی؟! این تصور حرام را کردی یا نکردی؟! این سوءظن در ذهن تو در ساعت فلان آمد یا نیامد؟! میگویی که نیامد؟! یک نگاه به خودت بکن! تا نگاه میکنی میبینی بوده. اگر ازبین برود چطور میتوانی بگویی که بود؟! درست مانند اشعاری که حفظ میکنیم و بعد از یک مدتی فراموش میکنیم و یکقدری تأمل میکنیم و شعر در ذهنمان میآید. این ازبین نرفته است. یک ذخیره و صندوق دارد و این شعر در آن صندوق رفته و بیرون آوردنش هم کار میخواهد، اینهم همینطور است. تمام وجودات مجرد و همۀ وجودات نفسانی و تصوری در صندوق میماند. این فایل میماند و نگه میدارد. اگر هم این کامپیوترها ویروس بگیرد این فایلها ویروس نمیگیرد و اینها همیشه میماند. لذا باید خیلی توجه و مواظبت کنیم که بدانیم چه تصور میکنیم!
آثار سوءظن به افراد
اینهمه روایت از طرف ائمه علیهمالسّلام دربارۀ حمل صحت برادر ایمانی داریم؛ کسی که میتواند تا هفتاد مرتبه حمل به صحت کند و در هفتاد و یکم نکند در ایمانش خلل است،1 بهخاطر همینها است.
چرا میگویند که درست تصور کن؟ چرا میگویند که تصور شیطانی نکن؟! چرا میگویند که خودت را محکوم احساسات نکن؟! چرا میگویند که نسبت به برادر ایمانی سوءظن نداشته باش؟! چرا میگویند که حُسنظن داشته باش؟! بهخاطر اثرات سوئی که دارد! پدر آدم را این تصورات درمیآورد! این نفس را میکوبد و ازبین میبرد و از تقرب به خدا دور میکند. انسان وقتی که میتواند یک راهحل صحیح و مناسب برای فعل شخصی قرار دهد چرا حمل بر نامناسب کند؟! چرا صورت زشتش را در ذهن بیاورد؟ تمام اینها مانند ضربههای کاردی است که مدام بر این نفس وارد میشود، وارد میشود و انسان را دور میکند. حالت کدورت و ظلمت بر نفس میآورد. همۀ اینها بهخاطر سوءظن، حرفهای نامناسب زدن، حرفهای لغو زدن و در مجالس غیر روحانی شرکت کردن و با افراد غیر نفس صالح، نشست و برخاست کردن است. چرا اینها اینطور است؟ چرا اینهمه دستور داریم که انسان نباید [دنبال این چیزها برود] چون مدام یک اثر مجرد سلبی بهوجود میآورد. یک سلاموعلیک یک اثر، یک احوالپرسی یک اثر، یک حرف لغو [زدن] یک اثر، یک غیبت شنیدن یک اثر، یک تهمت شنیدن یک اثر، یک خاطر بد، اثر اثر اثر! از این نفس دیگر چیزی باقی نمیماند؛ دیگر چیزی باقی نمیماند که نماز بخواند. دیگر چیزی باقی نمیماند که بهدنبال خدا برود. دیگر چیزی باقی نمیماند که تقرب کند. صبح تا شب با این حرف بزن و با او حرف بزن و غیبت این را بکن و تهمت او را بگو و بعد میگوییم: الله اکبر! و بعد هم میگیریم میخوابیم! نه آقا! تمام این تصورات میآید و خودش را در نفس ما میکارد! حالا یکییکی باید خارج کنی! آن ذهنیتی که به وجود ما رفته، کار انجام داده است. آن ذهنیت و آن تصور کار دست ما داده است. چرا انسان از اول جلوی آن را نگیرد؟! چرا بیاید به یک صورتی نگاه بکند که بعد مجبور بشود آن صورت را از ذهن خودش ازبین ببرد؟! خب از اول نرود نگاه کند.
تلمیذ: ازبین هم نمیرود.
استاد: بله! یعنی بخواهد زحمت بکشد تا آثارش را ازبین ببرد، دُم شتر به زمین میرسد تا انسان بخواهد یک خاطره را از ذهنش به در ببرد. خب از اول نیاورد!
اهمیت مراقبه
اینهمه بزرگان فرمودند که نگاه به صور قبیحه کردن، توجه به مسائل غیر کردن، گوش دادن غیبت و تهمت و این حرفها [باید ترک شود پس برای چیست]؟!
در همان اوایل انقلاب یک مجلسی از عدهای از افراد متنفذ دولتی بود، از ما هم دعوت کردند [و گفتند] که آقا ماهی یک دفعه یک چنین مجلسی هست شما هم بیا و از قضایای مملکت مطلّع بشو، خوب است، بعد هم بتوانی مثلاً به افراد گزارش بدهی. من استنکاف میکردم و نمیرفتم، من گفتم: نه. بالأخره یک شب ما را بردند. یک شب رفتیم و افرادی که شرکت کرده بودند افراد خوبی بودند و مؤمن و نمازخوان بودند و از مسئولین مهم بودند و... در آن مجلس صحبتی شد، اول با همدیگر یک اشاراتی کردند که این کیست آمده؟ غریبه است؟ ولی خب ندا دادند که خودمانی است و مشکلی نیست.
دیگر شروع به گفتن کردند؛ او شروع کرد از زندان [گفتن] ـ خیلی از آنها هم افرادی بودند که زندان کشیدۀ زمان شاه هم بودند ـ که فلان آقا در زندان به او چه گفت و او سر سفره چهکار میکرد و او با او چطوری قهر میکرد و چهکار میکرد و مثلاً چند روز پیش فلان شخص چهکاری انجام داده و ماشینش را تعقیب کردند و چه چیز گیر آوردند و... یک ساعت و نیم یا دو ساعتی از این حرفها مطرح شد. آقا به جان شما یکدفعه من دیدم، یک کدورت و ظلمتی در من پیدا شد که اگر به همان صاحب مجلس و اینها برنمیخورد شام هم نمیخوردم و بیرون میآمدم.
بعد دیگر هرچه اصرار کردند، گفتم که همین یکی برای اول و آخر بس است. آخر به من چه از اسرار مردم مطّلع بشوم؟! حالا یک کسی یک کاری کرده چرا من بیایم و [مطّلع شوم]؟ جدی میگویم ها! جدی میگویم. حالا مطلّع نشدم چه ضرری کردم؟
فلان آقا در زندان این حرف را به او زد. یک سوءظنّی نسبت به شخصی در من پیدا شد. بالأخره حرف زده شد دیگر و دروغ هم نمیگفتند و قضیه درست بود! حالا انسان یک تصوری از یک شخصی دارد، مگر انسان حتماً باید به اسرار افراد اطلاع پیدا بکند؟! مگر انسان نمیتواند بدون این مطالب زندگی بکند؟! حتماً باید بداند این شخص در خانهاش چهکار میکند یا مثلاً در رفت و آمد با افراد دیگر چه میکند یا فلان حرف را زده یا نزده است؟! نه آقا! زندگی ما که منوط به اطلاع بر این مطالب نیست. اینها مطالبی زائد از حیطۀ ارتباطات ما است. اسرار مردم میآید و نسبت به افراد برای انسان ذهنیت و کدورت پیدا میشود. اینهمه گفتهاند که سرّی را که فهمیدی نرو به کسی بگو! حالا انسان فاش میکند و پخش میکند و چهکار میکند! دیگر هرچه اصرار کردند نرفتم و گفتم: نه آقا! دیگر همان یک شب برای ما بس است! نسبت به خیلی از افراد [صحبت شد] اصلاً نمیشود بگویم و درست هم نیست که انسان بیان بکند.
این آقا که اینقدر الآن در بیرون معروف است به زندان و فلان کشیده و مثلاً در زندان چه کارهایی انجام میداده! حالا اگر من ندانم، خب با حسنظن با او برخورد میکنم و راه خودم را میروم و ذهنیتی ندارم. ولی وقتی که اطلاع پیدا کردم این دیگر ذهن مرا اشغال کرد. هروقت به این آقا نگاه میکنم یاد کارهایی که کرده میافتم که این آقا آن موقع این کارها را میکرد. خب این درست نیست! البته انسان باید سعی کند که دیگر با خودش کلنجار برود و این را به فراموشی بسپارد و [در ذهن] نیاورد و با [مراقبه] میتواند. نهاینکه ازبین برود، ازبین که نمیرود، دیگر در حیطۀ حضور علم حضوری ـ نه به معنای حصولی، به معنای فعلی خودش ـ در ذهن نیاورد چون انسان میتواند انجام بدهد. انسان میتواند بعضی از مسائل را در ذهن نیاورد و روی آن فکر نکند. همۀ اینها بهخاطر این است! افرادی که در این مجالس میآیند و این حرفها و این مطالب را میگویند و میزنند، خب آیا با این مسائل انسان میتواند نورانیت و تقرّب پیدا کند؟! میتواند آن راهی را که گفتهاند برود یا نه؟! همینطوری یک نمازی و یک چیزی و... اینکه نمیشود! من همینطور شدم و دارم میگویم! یک کدورتی پیدا کرده بودیم که اصلاً روزها با خودمان کلنجار میرفتیم تا بتوانیم اثراتش را خنثی کنیم. همۀ اینها واقعاً مسائلی است که باید انسان به آن توجه کند.
تأثیر بهسزای مسئلۀ وجود ذهنی در راه و رشد تکاملی انسان
مهمترین مسئله برای تکامل نفس
همین مسئلۀ وجود ذهنی در راه و رشد تکاملی انسان کم مسئلهای نیست. واقعاً مسئلۀ بسیار مهمی است؛ یعنی مهمترین مسئله برای تکامل نفس و برای ترتیب برنامه برطبق آن برنامههای اسلامی و الهی همین قضیۀ وجود ذهنی است.
انسان باید بداند آنچه که در ذهن هست فقط یک صورت نیست بلکه یک وجود است. باید بداند که چه وجودی را دارد درون ذهنش قرار میدهد. این وجودی را که دارد قرار میدهد، دیگر ازبین رفتنی نیست و نمیشود کاری کرد. لذا این مراقبهای که بزرگان فرمودند که صبح انسان از خواب بلند میشود و تا موقعی که میخواهد شب بخوابد باید دائماً در حال مراقبه باشد بهخاطر همین وجود ذهنی است که بیخود هر وجودی را در ذهن نیاورد و تا میخواهد یک صورتی بیاید فوراً جلوی آن را بگیرد و فوراً به ذکری یا به حالی یا به مطالعهای مشغول بشود. تا کسی میخواهد یک حرفی بزند فوراً بگوید که آقا حالا بگذریم! همۀ اینها همین است دیگر! آدم یک ساعت دل میدهد و قلوه میگیرد و یک آش شلهقلمکار و آشوبی اینوسط درست میکند و بعد بلند میشود و میرود و میگوید که مسلمان و شیعه هستیم!
و ناهیکَ مِن ذلک تعریفُ العلمِ بِالصورةِ الحاصلةِ عَن الشیءِ ...
تو را این تعریف کافی است. علم را شیء نگفتند، بلکه صورتی که از شیء پیدا میشود علم است. والاّ میگفتند: العلمُ هو الشّیء ـ شیء خارجی ـ صورت آن شیء است.
وَ بِالجملةِ حَملُ مفهومِ الکمِّ عَلىٰ هٰذهِ الأنواعِ کَحملِ مَفهومِه عَلىٰ نَفسِه بِمعنى کونِهُ مَأخوذاً فی حدِّها کَأخذِ الشیءِ فیما هو ذاتیه أو ذاتِه.1
اینکه شما مفهوم کم را بر این انواع در ذهن حمل میکنید و میگویید که السّطحُ کمٌّ کذا و کذا، مثل اینکه خود مفهوم کم را بر خودش حمل کنید. بگویید که الکمُّ ما هو؟ کم چیست؟ میگویید: عرضٌ قارٌّ ثابتٌ یَنقَسِمُ بالذّات إلی أقسام. خب الآن شما خود کم را تعریف کردید، نه سطح و خط و جسم تعلیمی را. خود کم را [تعریف کردید]. وقتی که شما خود کم را در ذهن حلاجی کنید، یک فرد از افراد کم در ذهن پیدا شده؟! نه! مفهومی را در ذهنتان آوردید حلاجی کردید و تعریف کردید. اینهم همین است. چه اینکه بگویید: الکَمُّ ما هو؟ و بگویید: هکذا. یااینکه بگویید: السَّطحُ ما هو؟ بگویید: هکذا. اینکه الآن این سطحی که در ذهن شما میآید سطحی از افراد کم نخواهد بود و این فقط مفهوم است.
بِمعنى کونَهُ مَأخوذاً... به معنای اینکه شما این کم را در حدّ خود این انواع اخذ بکنید. مثل اینکه شما یک شیء را در ذاتیش اخذ بکنید یا در ذاتش. مثل اینکه بگویید: الناطقُ إنسانٌ؛ انسان را اخذ بکنید در ذاتیش که همان ناطق باشد. یااینکه بگویید: حیوان ناطق کیست؟ بگویید: آقا حیوان ناطق همین انسانی است که شما میگویید. منتها آن حیوانٌ ناطقٌ خیلی با کبکبه! این انسان نه، لفظی است که بدون چیز گفته میشود. چه شما یک شیء را در ذاتیش اخذ کنید؛ یعنی محمول برای ذاتی قرار بدهید یااینکه محمول برای خودش و ذاتش قرار بدهید.
فَکما أنَّ مفهومَ الکمِّ بِاعتبارٍ لا یَصیرُ فَرداً لِنفسِه و لا یَصیرُ مُنقسماً لِذاتِه کَذلکَ الأنواعُ الحاصلةُ مِنه فی العقلِ.
همانطوریکه مفهوم کم به یک اعتباری فرد برای او نخواهد شد و منقسم به ذات او نمیشود. اگر بگوییم که کم عبارت از عرضی است که دارای خصوصیت است، این قضیۀ ما یکی از افراد کم که نیست، مفهوم است دیگر! مفهوم را در مقابل او قرار دادیم. همینطور انواعی که از او حاصل میشود افراد کم نخواهند بود. شما یک خط در ذهن میآورید، فرد و مصداق کم نیست. این سطح را در ذهن میآورید، فرد برای کم نیست. آنکه فرد برای کم است خط خارجی یا سطح خارجی یا جسم تعلیمی خارجی است نه آنچه را که در ذهن میآید. البته نسبت به این مسائل ما نظر داریم! ولی خب فعلاً کمکم و پلهپله جلو میرویم.
فَبِجملةِ ما قَرَّرناهُ ظَهرَ لَکَ أنَّ شیئاً مِنَ المعقولاتِ الذهنیةِ مِن حیثُ ماهیاتِها لَیست مُندرجةً تَحتَ مَقولةٍ مِنَ المقولاتِ بِمعنى کونِها أفراداً لَها بَل المقولاتُ إمّا عَینُها أو مَأخوذٌ فیها و أمّا مِن حَیثُ کونِها صفاتٍ موجودةً لِلذهنِ ناعتةً لَه مِن مقولةِ الکیفِ بِالعَرضِ لا أنَّ الکیفَ ذاتیٌ لَها.1
تعریف کیف بالعرض
این مطلب روشن میشود که تمام معقولات ذهنیه از حیث ماهیت و مفاهیمشان در تحت مقولهای از مقولات مندرج نیستند. به اینکه افراد باشند. یا مقولات عین او هستند یااینکه در او اخذ میشوند. یعنی یااینکه ما آن مقولات را عین او میگوییم. میگوییم: السَّطحُ ما هو؟ میگوییم: کَمٌّ کذا. میگوییم که العَرَضُ ما هو؟ یا الکَمُّ ما هو؟ میگوییم: عَرَضٌ کذا. یعنی نفسِ این معنای عرضیّتی که قابل انقسام و أجزا هست را در تعریف کم میآوریم یااینکه این کم را در آن تعریف اخذ میکنیم. میگوییم: السَّطحُ ما هو؟ میگوییم که کَمٌّ و ... بِالخصوصیاتِ و یَنقَسِم.
و اما از حیث اینکه اینها صفاتی هستند که برای ذهن موجودند و ناعت و وصف برای ذهن هستند و ذهن را تغییر میدهند و احساسی را در ذهن بهوجود میآورند، از مقولۀ کیف بالعرض است. نهاینکه کیف ذاتی برای آن است. آن چیزی که کیف، ذاتیِ آن است، این رنگ خارجی است. کیف، ذاتیِ این رنگ خارجی است ولی آنچه که ذاتی آن است چیست؟ آنچه که ذاتی آن است کم است. کم ذاتی این است و بالعرض کیف است ولی بالذّات کم است.
تعریف کیف بالعرض
شما یک خطی را در ذهن میآورید، آن خطی را که در ذهن آوردید، آن کم، ذاتی آن است یا کیف، ذاتی آن است؟ خب کم است! یعنی از نظر مفهومی داخل در تحت مفهوم کم است. لذا میگوییم که ما آن خط را تقسیم به اجزاء میکنیم اما بالعرض یعنی بهواسطۀ اینکه تعلق به نفس گرفته و وجود نفسانی و وجود جوهری پیدا کرده است الآن کیف است. این را کیف بالعرض میگویند.
وَ أصلُ الإشکال و قوامُه عَلى أنَّ جمیعَ المقولاتِ ذاتیاتٌ لِجمیعِ الأفرادِ بِجمیعِ الاعتباراتِ و هو مِمّا لَم یَقُم عَلیهِ بُرهانٌ ـ و ما حَکَمَ بِعُمومِه وجدانٌ و هو الذی جَعلَ الأفهامَ صَرعىٰ و صَیَّرَ الأعلامَ حَیارىٰ ـ حَیثُ أنکَرَ قومُ الوجودَ الذهنی و جَوَّزَ بعضُهم انقلابَ الماهیة.
اصل و قوام اشکال بر این است که همۀ مقولات برای همۀ افرادشان به همۀ اعتبارات ذاتی هستند، چه به اعتبارات خارجی و چه به اعتبارات ذهنی، چه به اعتبارات مفهومی و چه به اعتبارات وجودی؛ به اعتبارات مفهومی ذاتی هستند ولی به اعتبارات وجودی... در این مسئله برهان نیامده و وجدان هم که حکم به آن قضیه نکرده است.
وَ هو الذی جَعلَ الأفهامَ صَرعىٰ ... و این همان عدم فهم دقیق و اختلاف بین مفاهیم مقولات و انحاء وجودی مقولات [است]، عدم ادراک صحیح این مسئله که و مفاهیم مقولات و مفاهیم انواع با انحاء وجودیشان تفاوت میکند، این اشکال را بهوجود آورده؛ افهام را صرعا و مجانین قرار داده و بزرگان را به حیرت انداخته است. یک عده از بیخ آمدند گفتند که وجود ذهنی نداریم. یک عده گفتند که بله، ماهیت در ذهن منقلب میشود و جوهر به کیف برمیگردد.
وَ زَعَمَ بعضُهم أنَّ إطلاقَ الکیفِ عَلى العِلمِ مِن بابِ التشبیهِ و المُسامحةِ فاختارَ کُلُّ مَذهباً و طَریقةً و لَم یَهتَدوا إلىٰ حَلِّه سَبیلاً و لَم یَأتوا بِشیءٍ یُسمِنٍ و لا یُغنی قَلیلاً.1
و بعضیها خیال کردند که اطلاق کیف بر علم از باب تشبیه و مسامحه است. ولی در واقع آنچه که در ذهن هست کیف نیست همان مقولۀ خودش است. همۀ اینها بهخاطر این است که بین مفاهیم و انحاء وجودات فرق نگذاشتند. گفتند: ما جوهر در ذهن میآوریم. اگر جوهر در ذهن میآوردید پس چرا آثار جوهر را ندارد؟!
ما عرض را در ذهن میآوریم چرا ذهن ما سیاه نمیشود؟! سیاهی را در ذهن میآوریم، چرا ذهن ما سیاه نمیشود؟! اگر سیاهی را در ذهن آوردیم پس باید ذهن سیاه بشود. حالا که ذهن سیاه نیست پس سیاهی نیامد. پس آنکه در ذهن هست چیست؟!
لذا یک عده گفتند که اصلاً وجود ذهنی نیست! یک عده گفتند که صرف ارتباط است مثل آینه؛ تا وقتی که نور هست، عکس منعکس است وقتی شما چراغ را خاموش کردید، دیگر در آینه عکس نیست. هیچ چیز در آینه نیست، فقط یک انعکاس نور است. ذهن هم همینطور است. تا وقتی که انسان یک ارتباطی با خارج دارد یک برداشتی میکند ولی وقتی آن ارتباط رفت، آن [برداشت باید برود] ولی انسان میبیند که اینطور نیست و آن احساس انسان میماند و آن تصویر در ذهن میماند.
بعضیها میگویند که انقلاب است. بله! ممکن است شما جوهر در ذهن بیاورید؛ این لیوان یا این شیشه را در ذهن بیاورید که جوهر است، وقتی که در ذهن میآید تبدیل به عرض میشود. اشکالی که در آنجا پیدا میشود [این است که] چطور ممکن است جوهر تبدیل به عرض بشود و عرض تبدیل به جوهر بشود؟ یا چطور ممکن است جوهر و عرض همه در تحت مقولۀ کیف قرار بگیرند درحالیکه اختلاف مقولات اختلاف بالذات است؛ یعنی ذاتاً یک مقولهای با مقولۀ دیگر مختلف است. اینها اشکالاتی است که همه ناشی از این شده که ادراک بین مفاهیم و بین وجودات نشده که بابا مفاهیم برای خودش عالمی دارد و وجودات برای خودش عالمی دارد! ممکن است شما یک جوهری را تصور کنید و تا وقتی که تصور شما تصور جوهر است، شما جوهر را تصور کردید اما همینکه در ذهن شما وجود پیدا کرد این در تحت مقولۀ کیف قرار میگیرد؛ یعنی از نظر وجودی داخل در تحت مقولهای است، از نظر مفهومی این عبارت از ادراک همان مفهوم و ادراک همان مقولۀ خودش خواهد بود.
تلمیذ: اصل تصور وجود مطلق که انگار یک فرد واقعی است، این چیست؟
استاد: آنهم همینطور است. آنهم در تحت مقولۀ کیف هست چون در ذهن آمده ولی تصورش همان خودش است.
شما وقتی یک وجود را بدون شکل، بدون انسان، بدون غنم، بدون سماء، بدون ارض و حتی بدون خدا ـ یعنی چون بالأخره خدا هم وجودش وجود مجرد است ـ تصور میکنید، این تصور وجود عبارت از تصور وجود است؛ یعنی الآن شما مفهوم وجود را در ذهن آوردید. مثل اینکه مفهوم این شیشه را در ذهن میآورید، مفهوم کتاب را در ذهن میآورید، وجود را هم برای خودش در ذهن میآورید.
تلمیذ: کلی است یا جزئی؟
استاد: کلی میشود و دیگر جزئی نیست.
تلمیذ: جزئی است دیگر!
استاد: کدام؟
تلمیذ: آن مفهوم قاعدۀ وجود. شما یک فرد و یک وجود را مطلق در ذهن میآورید.
استاد: بله، اگر منظور جزئی بهعنوان تشخص باشد، نه بهعنوان سِعی.
آن وجودی را که شما در ذهن میآورید جنبۀ سِعی دارد؛ یعنی وسعت دارد که هم وجود مجرد را بگیرد و هم وجود ماده را، هم وجود خالق را [بگیرد] و هم وجود مخلوق را، آن سعی است.
ولی از این نقطهنظر که وجود واحد است و ثانی برنمیدارد، بله، جزئی است.
تلمیذ: پس هم کلی است و هم جزئی است.
استاد: بله.
تلمیذ: کلی آن از نوع سعی است.
استاد: سعی است نه کلی از باب کلی طبیعی، نه کلی منطقی. بلکه کلی از باب کلی وسعت و لایتناهی بودن و قابل جریان و قابل سریان به همۀ مظاهر و همۀ تعینات بودن.
تلمیذ: میشود موضوع، محمول واقع بشود؟
استاد: بله، میتواند. همینکه میگویند: الکتابُ ما هو؟ میگویید: وجودٌ. اینکه میگویید: وجودٌ، محمول برای کتاب قرار گرفت.
تلمیذ: ماهیات پس چرا موضوع برای محمول میشوند؟
استاد: ماهیات قرار میگیرد. ماهیات بهجای خودش ...
ماهیات در صورتی است که شما بخواهید تعریف از ماهیت کتاب کنید ولی اگر بخواهید از وجود کتاب تعریف بکنید، دیگر نمیشود که ماهیت محمول قرار بگیرد، وجود باید قرار بگیرد.
میگویند که زیدٌ ما هو؟ میگویید: حیوانٌ ناطق. بعد میگویند که هَل هو موجودٌ؟ میگویید: نعم موجودٌ. الآن این وجود محمول واقع شده دیگر.
تلمیذ: جایی که بحث وجود را نسبت به ماهیت اصیل دانستیم، ظاهراً میگویند که اصل وجود محمول واقع نمیشود ولی ماهیت محمول واقع میشود.
استاد: نه، اگر بحث روی ماهیت باشد خب وجود ماهیت ندارد. از این نقطهنظر میگویند. اگر بحث روی تشخص خارجی باشد، وجود محمول واقع میشود. شما میگویید: زیدٌ موجودٌ!
تلمیذ: خب اینجا که کلی در واقع جزئی شد، وجود بما هو وجود جزئی شد، در آنجا چه؟
استاد: آنجا هم همینطور است. شما همان را در اینجا محمول قرار میدهید. منتها این را فردی از او قرار میدهید. وقتی میگویید: زیدٌ موجودٌ، یعنی چه؟ [یعنی] زیدٌ ثَّبت لَهُ الوُجود؛ برای او وجود ثابت شد؛ یعنی آن وجود مطلق برای او ثابت شد که نفس ثبوت وجود مطلق برای این عبارت از این است که این فردی از او قرار گرفت. این به معنای این است که سِعی را محمول برای این قرار داد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد