/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۵۸

1
  • درس سیصد و پنجاه و هشتم

  • اثبات وجود عالمی غیر از عالم ماده

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • و بِالجملةِ فإنمّا یَثبتُ بِأدلةِ الوجودِ العلمی لِلأشیاءِ الصوریةِ وجودُ عالمٍ آخَر و أنّ لِهذه الصورِ و الأشباحِ وجوداً آخَر سوىٰ ما یَظهَرُ عَلى الحواسِ الظاهرةِ.1

  • منظور از حصول صورت بر حواس

  • ادلۀ وجود ذهنی برای صور اشیاء اثبات وجودی غیر از آنچه که بر حواس ظاهر می‌شود را می‌کنند. البته منظور از حصول صورت بر حواس اشاره به این آثاری که روی خود حواس انسان به‌واسطۀ تأثیر و تأثرات از عوامل خارجی پیدا می‌شود نیست بلکه مقصود از حواس همان حواس ذهنی است یعنی وسائطی که آن وسائط جنبۀ انتقال از حس به مرتبۀ باطن را دارند که حس عبارت از قوایی است که این قوا در مغز قرار دارند و جنبۀ ‌واسطه و آلیت برای انتقال این صور حسی از ماده به باطن را برعهده دارند.

  • بنابراین هر اثری که بر یکی از حواس انسان وارد بشود، آن اثر در یک ناحیه از ناحیۀ مغز ایجاد می‌شود و حواسی در نواحی مختلفۀ مغز مربوط به آن تأثرات هستند، آن حواس وجود دارند که برای هرکدام از اینها موطن خاصی است؛ باصره و بینایی موطن خاصی از مغز را دارد و همین‌طور سامعه ـ شنوایی ـ و ذائقه و لامسه، هرکدام از اینها برای خودشان حواس مختص به خودشان را دارند. قوۀ حافظه، قوۀ درّاکه، هوش و استعداد و اینها مسائلی است که هرکدام از اینها موطن خاصی را در مغز اشغال کرده‌اند.

  • تبیین خصوصیات سلول‌های مغزی

  • علیٰ‌کل‌ّحال اصلاً مغز یک عضو عجیبی است که هنوز به او پی نبرده‌اند و متوجه نشده‌اند این خصوصیت سلول‌های مغزی که همه مشابه همدیگر است، چطور هرکدام یک وظیفۀ خاص به‌خودشان را ایفا می‌کنند و این نحوه تمرکزی که هرکدام از اینها مشغول به فعالیت در یک نقطۀ خاص هستند چطور می‌توانند این اثر را به‌وجود بیاورند؟! سلول‌هایی که مربوط به سامعه هستند و سلول‌هایی که مربوط به باصره هستند از نقطه‌نظر شکل و قیافه و از نقطه‌نظر ترکیب فیزیکی یکسان هستند اما امروز در این مسئله مانده‌اند که چطور وظایف مختلف را انجام می‌دهند در عین اینکه آنها دارای تأثّرات مختلف هستند و دارای داده‌های متفاوتی هستند صرف‌نظر از آن واسطۀ انتقال که عبارت از اعصاب مجوّف یا اعصاب توپر است که هرکدام از اینها وظیفۀ خاصی را برای انتقال اطلاعات به مغز ایفا می‌کنند. خب این تا اینجا حواسی است که این صور خارجیه موجب گرفتن این حواس خواهد شد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 300.

جلسه ۳۵۸

2
  • مطلبی که در اینجا به‌نظر می‌رسد این است که علیٰ‌رغم مسئله‌ای که در جلسۀ قبل مطرح شد و قول قدماء نسبت به عدم اندراج یک امر عظیم در یک امر صغیر که قائلین به اشباح به این مسئله رسیده بودند که شبحی از خارج در ذهن انسان نقش می‌بندد و بعد اشکالی که فلاسفه بر اینها کرده‌اند که اگر قرار بر این باشد که اشباح و شبح و به عبارت دیگر صورت کَنده شدۀ از خارج بخواهد در ذهن نقش ببندد، چطور ممکن است که یک امر عظیم و تصور و شبحی که انسان از اشیاء خارجی دارد، در یک امر صغیر انطباع پیدا کند؟ بطلانش از ابده بدیهیات است!

  • اگر قرار بر این باشد که یک صفحۀ کاغذی به طول 20 سانت در 10 سانت درنظر بگیرید طبعاً عکسی را که روی این صفحۀ کاغذ منطبع می‌شود، آن عکس هم باید 20 سانت در 10 سانت باشد و نمی‌شود یک عکس و تصویر 30 سانتی را در یک کاغذ 20 سانتی قرار دهید، این محال است. مگر اینکه خود تصویر را هم کوچک کنید، آن‌وقت به‌اندازۀ 20 سانت می‌کنید و آن موقع می‌شود که همین روی کاغذ نقش ببندد. قائلین به اشباح یک هم‌چنین مطلبی را مطرح می‌کنند و اینها این جواب را می‌دهند.

  • حالا می‌توانیم از طرف قائلین به اشباح این‌طور پاسخ بدهیم بر اینکه ـ منظور از قول به شبح ـ گرچه قول به شبح باطل است ولی جا برای دفاع دارد و اشکال صدرالمتألهین و دیگران بر این توجیهی که ما می‌کنیم، دیگر وارد نمی‌شود. ممکن است قائلین به شبح این‌طور کلامشان را توجیه کنند که ما وقتی که می‌گوییم: شبحی از یک جسم خارج وارد ذهن می‌شود معنایش این نیست که به همان حدود و قیودی که در خارج موجود هست وارد بشود! خب این محال است و یک بچۀ چهارساله هم می‌فهمد که محال است و نیاز به دلیل ندارد. منظور ما این است همان‌طوری‌که از نقطه‌نظر فیزیکی اگر آن نور بخواهد به فاصلۀ شعاع رائی تا آن امر انعکاس پیدا کند، به هر مقدار که بخواهد به آن نقطۀ محور که آن نقطۀ مخروط است نزدیک بشود طبعاً ذرات منتشرۀ آن صورت درهم فشرده می‌شوند تا وقتی که مدام بخواهد به آن نقطۀ کم برسد، آنجا دیگر این ذرات فشرده شده به یک حدی می‌رسند که بتوانند در آن مرکز، مستقیم تابش پیدا کنند و ما این را در همه جا می‌بینیم. شما یک لامپی را که روشن می‌کنید محیط لامپ 10 سانت است ولی این محیط لامپ یک محیط پنجاه متری را هم روشن می‌کند یعنی نور از آن نقطۀ مخروط یک‌مرتبه گسترش پیدا می‌کند و وقتی که از آنجا گسترش پیدا کرد، تا آن میزانی که مانع به آن برخورد نکند و توان داشته باشد، نور منتشر خواهد شد. و همین‌طور وقتی که این نور دوباره بخواهد برگردد و بر یک نقطه انعکاس پیدا کند، به هر مقدار که از نقطه‌نظر فیزیکی بین آن شاخص و آن نقطۀ تابش شده و آن صورتی که می‌خواهد منعکس بشود نزدیک بشود، صورت نورهایی که دارد برمی‌گردد خودش را به‌هم فشرده می‌کند تا بتواند در آن مرکز قرار بگیرد و این در همه‌جا همین‌طور است. شما می‌توانید یک صورتی را بزرگ کنید؛ فرض کنید که می‌توانید صورت انسانی را در یک فیلم و نگاتیو بزرگ کنید به یک نحوی که آن صورت در یک صفحۀ پنجاه در یک متر هم واقع بشود. بعد می‌توانید همان صورت نگاتیوی را در یک کاغذ فشرده کنید که همان صورت بتواند در یک کاغذ سه در چهار به همان کیفیت قرار بگیرد.

جلسه ۳۵۸

3
  • پس در اینجا این صورتی که الآن بزرگ شده و کم شده است، ذرات این صورت منتشر و کم می‌شود نه‌اینکه خود آن صورت دست‌کاری بشود! یعنی شما چیزی از آن اشیاء که محتویات و اعراض این صورت را تشکیل می‌دهند کم‌وزیاد نمی‌کنید یعنی هر عرض و هر وضعی در این صورت به‌جای خودش محفوظ است؛ ابرو به این فاصله است و پیشانی به این فاصله است و بینی و دهان و اینها همه در فاصلۀ منظم هستند. حالا این ذرات یا منتشر می‌شود یااینکه این ذرات و نقطه‌های گردانندۀ این تصویر و نور فشرده می‌شود. روی این جهت وقتی قرار بر این باشد که یک شخص رائی نگاه می‌کند و یک صورتی را مشاهده می‌کند، آن‌هم از همین قبیل است یعنی تمام آنچه که درمقابل اوست به‌واسطۀ یک نور و شعاعی است که آن شعاع به چشم تابیده می‌شود البته بعضی‌ها معتقدند بر اینکه این شعاع از خود چشم بیرون می‌آید و به اشیاء می‌خورد نه‌اینکه از بیرون به داخل چشم بیاید. این یک نقل قولی است و بر این مسئله ادله‌ای هم دارند. ولی حالا آن قول صحیح‌تر این است که شعاع از بیرون می‌آید و بر چشم تابیده می‌شود و وقتی که این چشم از نقطه‌نظر عدسی و آن تحدّبی که دارد می‌تواند آن ذرات شعاعی که از بیرون است را درهم فشرده کند به حدی که به‌اندازۀ یک سر سوزن برسد یعنی وقتی که این آسمان با این پهناوری‌ای که الآن می‌بینیم می‌خواهد وارد این قرنیه بشود، به‌اندازۀ یک سر سوزن می‌شود! این‌قدر این ذرات به‌هم فشرده می‌شوند که به‌اندازۀ یک تَه سوزن می‌شود، به این مقدار! بعد از آنجا وارد می‌شود و در قسمت شبکیه می‌رود و روی شبکیه منعکس می‌شود و وقتی که روی شبکیه منعکس شد، تازه شبکیه او را خلاصه و کوچک می‌کند و به آن نقطۀ زرد که ماکولا هست می‌فرستد و از آن نقطۀ زرد وارد قسمت مغز می‌شود و در آنجا تجزیه و فیلتری است که همۀ اینها را از هم جدا می‌کند و رنگ‌ها را از هم جدا می‌کند و این تشخیص در آنجا پیدا می‌شود. خب این یک مسئلۀ عادی و فیزیکی است و یک مسئلۀ غیر عادی نیست.

جلسه ۳۵۸

4
  • قائلین به اشباح می‌توانند این‌طوری پاسخ بدهند که ما نمی‌گوییم: خود آن صورت شخص که دو متر است در قسمت مغز یا در آن روح بخاری که به آن قوۀ خیال می‌گویند وارد می‌شود، نه! ما این حرف را نمی‌زنیم بلکه می‌گوییم: همان شبح وقتی که می‌آید مانند عکس‌هایی است که می‌آید و مانند آن چیزهایی است که در خارج می‌بینیم و مانند آن تصویری که یک دوربین آن تصویر را فیلم‌برداری می‌کند، چطور است که خود آن عکس می‌آید، آن شبح هم از آنجا می‌آید و کوچک می‌شود و به این کیفیت می‌رسد.

  • بنابراین طبق این بیان دیگر اشکال مرحوم آخوند و سایر افراد بر قول به شبح وارد نمی‌شود، اشکال دیگری بر این مسئله وارد می‌شود که بعداً این بحث را در قول به شبح که مطرح می‌شود، در آنجا این مسئله را مطرح می‌کنیم که آیا کیفیت ورود شبح در ذهن، وجود ذهنی است؟ اگر این وجود ذهنی است بنابراین این مسئله یک مسئلۀ مادی است و نمی‌تواند در مسئلۀ تجرد تقرر پیدا کند. بحث تجرد و غیر تجرد آنجا خواهد آمد که چطور ذهن یک موجود مجرد می‌سازد که با قول به شبح نمی‌سازد. اما این دلیلی که مرحوم آخوند برای این قضیه آورده‌اند، ما می‌توانیم با این کیفیت قول قائلین به اشباح را توجیه کنیم.

  • تعریف مثال

  • از ماحصل مطالب گذشته همان‌طوری‌که مرحوم آخوند می‌فرمایند، ایشان می‌فرمایند: این‌طور مشخص شد که غیر از آنچه را که از صور بر حواسی که بر قوای مغزی حاکم است می‌آید، یک وجود دیگری هم متولد می‌شود و اسم آن مولود را مثال می‌گذارند. مثال چیست؟ مثال عبارت از حقایق اشیائی است که به‌واسطۀ انتقال این صورت‌ها در ذهن، آن حقایق متولد می‌شود و در خارج هست. صورت سیری و حالت سیری که بر انسان پیدا می‌شود، حالت لذت که بر انسان پیدا می‌شود، آن شنوایی و شنیدنی که از صدا برای انسان حاصل می‌شود، چشایی که پیدا می‌شود، لامسه و آن حالت و صورتی که از لمس در ذهن و نفس انسان حاصل می‌شود و همین‌طور سایر صوری که ذهن آنها را خلق و ترکیب و مونتاژ می‌کند و خودش وجود خارجی ندارد؛ انسان یک انسان دو سر و سه سر را ترکیب می‌کند و همین‌که من گفتم: انسان سه سر، شما همین الآن فوراً و در یک لحظه در ذهنتان ترکیب کردید. فرض کنید که ذهن، یک انسان شش دست و پایی را درست می‌کند و انیاب اغوالی را درست می‌کند و آنچه را که وجود خارجی ندارد [می‌سازد]. مهندسی که نقشه می‌کشد و در ذهن خودش نقشۀ یک منزل را می‌کشد، خطوط و سطوح را در ذهن خود باهم ترکیب می‌کند و بعد آن خطوط را روی کاغذ می‌آورد. همۀ این ترکیب‌ها مولودهایی به نام مثال صوری یا مثال اصغر هستند که اینها قائم به نفس هستند و وجودی هستند که آن وجود در نفس قائم است. ذهن اینها را ترکیب می‌کند و بعد فردا که می‌شود روی آن وجود ذهنی دیشب خودش کار می‌کند. پس‌فردا که می‌شود درست می‌کند و یک تکه را حذف می‌کند و یک تکه را اضافه می‌کند و من‌حیث‌المجموع در ذهن خودش شروع به دست‌‌کاری کردن می‌کند و هر دست‌کاری که می‌کند یک مولود جدیدی متولد می‌شود و باز با دست‌کاری بعد، مولود جدیدی متولد می‌شود و همۀ اینها در ظرف خودشان قرار دارند یعنی با این دستکاری مولود قبلی ازبین نمی‌رود. می‌گوید: من آن اتاق را از نقشه حذف کردم حالا بهتر است آن اتاق را در آن نقشه بگذارم. اینکه می‌بینید می‌گوید که بهتر است که بگذارم، معلوم می‌شود اوّلی ازبین نرفته و سر جای خودش هست و بعد آنها را کم‌وزیاد می‌کند. اسم تمام اینها مثال اصغر است.

جلسه ۳۵۸

5
  • تعریف عقل متصل و عقل منفصل

  • پس مثال اصغر عبارت از عالم مثالی است که وابسته به نفس انسان است. چطور که در عقل همین مطلب را مطرح می‌کنند و می‌گویند: یک عقل متصل داریم و یک عقل منفصل. عقل متصل عبارت از آن قوه درّاکه‌ای است که با هر شخصی قرین و مصاحب و همراه است و از او جدا نمی‌شود، این را عقل متصل می‌گویند یعنی انسان همیشه با آن عقلی که دارد همراه و همگام است و او را به‌کار می‌گیرد. یک عقل منفصل داریم که عالم عقل است و این عقل متصل به‌واسطۀ اتصالش به آن عالم عقل است که قوۀ درّاکه است و اگر اتصال نداشته باشد، عقلی هم در کار نیست و ظاهراً در این زمان همۀ اتصالات قطع شده است!

  • لزوم اتصال به عالم عقل جهت رسیدن عقل متصل به قوۀ تمیز

  • نتیجۀ غوطۀ‌ور شدن در شهوات و دنیا و اعراض از خدا

  • این اتصال باید وجود داشته باشد تااینکه این عقل درّاکه و عقل متصل بخواهد به آن قوۀ تمیز خودش برسد. به هر مقدار که این اتصال قوی‌تر بشود، قوۀ درّاکۀ ما می‌تواند کلیات بیشتری از مجهولات را حل کند و به مسائل بالاتری برسد و به هر مقدار که انسان در شهوات و دنیا غوطه‌ور بشود و اعراض از خدا پیدا کند، آن عقل متصل کمتر می‌تواند به نتایج صحیح و واقعی برسد!

  • تعریف قوۀ مکر

  • زد و بست‌ها جدای از عقل است و شیطنت است. همان‌طوری‌که امیرالمؤمنین علیه‌السّلام راجع به معاویه می‌فرماید: «و الله ما معاویةُ بِأدهیٰ مِنّی و لکنَّه یَغدِر»؛1 معاویه از من زیرک‌تر نیست، این کلک است و عقل نیست. این کلک و خدعه است که او دارد. عقل آن چیزی است که «ما عُبدَ بِه الرحمن و اُکتُسِبَ بِه الجَنان»2 اما اگر انسان بخواهد برای افراد دیگر نقشه بکشد، زد و بست کند، آنها را به چاه بیندازد و برای رفیقش و افراد دیگر مسائل خلاف را به‌وجود بیاورد، آن عقل این کار را انجام نمی‌دهد! قوه‌ای به نام قوه مکر در انسان هست [که این کار را انجام می‌دهد] یعنی همان‌طوری‌که انسان دارای قوۀ عاقله است و تشخیص بین باطل و حق را می‌دهد همین‌طور قوۀ مکّاره و حیله در وجود انسان هست که به موازات با عقل عملی، آن عقل که حالا نباید اسمش را عقل گذاشت و باید اسمش را خدعه، زرنگی نامناسب، کلک و شیطنت گذاشت، به موازات با آن، او مشغول می‌شود. انسان از این دو مطلب خالی نیست. اگر به طرف خدا رو بیاورد از این شیطنت و قوۀ مکر کم می‌شود و اگر به طرف دنیا رو بیاورد، از ادراک قوۀ درّاکه کم می‌شود و به این اضافه می‌شود؛ یا مسئله این است یا مسئله آن است. اگر گاهی به این‌طرف بزند و گاهی به آن‌طرف بزند، خب هردو باهم متعادل هستند و آن‌هم برای خودش عالمی دارد!!

    1. نهج البلاغه (صبحی صالح)، ص 318؛ بحارالأنوار، ج 33، ص 197؛ مطلع انوار، ج 4، ص 458.
    2. .الکافی، ج 1، ص 11. نورملکوت قرآن، ج 2، ص 503:
      «عقل چیزى است که با آن خداوند رحمن پرستیده مى‌شود و به‌واسطۀ آن مى‌توان بهشت را به‌دست آورد.»

جلسه ۳۵۸

6
  • راه نداشتن شیطنت در مخیلۀ امام معصوم و ولیّ خدا

  • بنابراین در مخیلۀ ولیّ خدا یا امام معصوم علیه‌السّلام اصلاً شیطنت راه ندارد! چرا راه ندارد؟ چون اصلاً تعطیل است نه‌اینکه نتواند، تعطیل است! چون این عقل آن‌قدر به عقل منفصل مرتبط شده است که دیگر جا و مجالی برای آن شیطنت و خدعه و کلک باقی نمی‌گذارد. در وجود امیرالمؤمنین علیه‌السّلام اصلاً کلک معنا ندارد! نه‌اینکه مانند چوب می‌ماند و اختیار از او سلب است. نه! اصلاً این‌طور تصور نشود، گاهی اوقات افراد اشتباه می‌کنند [و این‌طور تصور می‌کنند]. اگر امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بخواهد کلک بزند، پنجاه‌تا معاویه را در جیبش می‌گذارد! ولی اصلاً این مسئله در ذهنش نمی‌آید یعنی آن‌قدر این ذات پاک و مطهر شده است که اصلاً در ذهنش نمی‌آید که این کار را انجام بدهد.

  • همین‌جا می‌توانیم خودمان را محک بزنیم! یک انسان می‌تواند در مسئلۀ طهارت روح و طهارت باطن خودش را محک بزند و در قضایا ببیند که اگر یک مسئله‌ای پیدا شد همین‌قدر خطور به ذهنش می‌آید که کلک بزند یا نه؟ اگر خطور کرد بداند هنوز کار دارد. حالا اینکه به مرتبۀ کلک زدن و حقه‌بازی و زدن افراد برسد، این دیگر یک مطلبی است که ما اصلاً حرفی راجع به آن قضیه نمی‌زنیم. آیا خطور می‌کند و می‌ایستد با ذهنش کلنجار می‌رود که بزنم یا نزنم؟ حسابش را برسم یا نرسم؟ چه‌کار کنم؟ اگر این‌طور بود معلوم می‌شود که هنوز کار دارد. ولی اگر ما به یک مرتبه رسیدیم که خودمان پیش خودمان احساس کردیم اصلاً تصور کلک هم از ما نمی‌آید اصلاً نمی‌آید، آنجا باید یک‌خرده امیدوار بشویم که قضیه و مسئله دارد کمی شکل می‌گیرد.

  • ارائه دادن روحانیت و حق محض توسط عقل منفصل

  • در وجود امام علیه‌السّلام اصلاً خطور کلک نمی‌رسد. چرا؟ چون عقل او عقل منفصل است، عقل منفصل که کلک نمی‌زند! عقل منفصل فقط حق محض و روحانیت را ارائه می‌دهد، دشمنش هم باشد روحانیت را ارائه می‌دهد! امام به دشمنش هم کلک نمی‌زند، اصلاً از او کلک نمی‌آید! امام سجاد علیه‌السّلام می‌فرماید: «اگر آن شمشیری که پدر مرا با آن سر بریدند را بیاورند و به من امانت بدهند، من برمی‌گردانم1 امانت است باید برگردانم! یعنی چه؟! یعنی اصلاً در مخیلۀ من خلاف امانت نمی‌آید! اصلاً این مسئله از من متمشی نیست!

    1. الأمالی، شیخ صدوق، ج 1، ص 246.

جلسه ۳۵۸

7
  • ادراک بیشتر از حقایق اشیاء به‌واسطۀ نزدیکی بیشتر به مثال اعظم

  • این استکمال عقل متصل است که به عقل منفصل می‌رسد. البته خب در اصطلاح متعارف هست که می‌گویند: فلانی عقل منفصل اوست. خب این یک مسئلۀ عامیانه است که می‌گویند، یعنی مشاور او در کارهای اوست ولی مسئلۀ عقل منفصل همان عالم عقول است. این مطلب به همین کیفیت است یعنی وجود مثال اصغر، این مثال اصغر متصل به انسان است و این مثال در کنار و جنب آن مثال اعظم قرار دارد و به‌واسطۀ ارتباط با آن مثال، این ذهن می‌تواند نقشه بردارد. لذا هرچه ذهن به مثال اعظم نزدیک‌تر باشد ادراکش از حقایق اشیاء بیشتر است! آن که به مثال اعظم نزدیک‌تر است ادراکی که از صوت یک بلبل می‌کند با آن که ما می‌کنیم فرق می‌کند! آن که با مثال اعظم نزدیک‌تر است، زیبایی‌ای را که از یک گل می‌بیند با آن که ما می‌بینیم تفاوت دارد! آن که به مثال اعظم نزدیک‌تر است آنچه را که از صور اشیاء از حب، بغض، کیفیت نگاه‌ها و آن مسائلی که در مواجهۀ با انسان در ذهن پیدا می‌شود، ادراک او خیلی بالاتر است. چرا؟! همان ادراک است و همان نگاه است، یک شخص پیش یک شخص بزرگی می‌نشیند و من هم پیش او می‌نشینم، هردو می‌نشینیم و او یک قسم صحبت می‌کند، مطالبی را که من می‌شنوم او هم می‌شنود، من یک‌طور برداشت می‌کنم و او یک‌طور برداشت می‌کند! این می‌گوید که منافق است و من می‌گویم که عجیب آدم خوبی بود! دیدی چه قشنگ صحبت کرد؟! چون مثال اصغرش با مثال اعظم ارتباط بیشتری دارد مطالبی که از لابه‌لای این صحبت [می‌فهمد درست‌تر است].

  • شناخت افراد از روی کیفیت کلام

  • ﴿فَلَعَرَفۡتَهُم بِسِيمَٰهُمۡ وَلَتَعۡرِفَنَّهُمۡ فِي لَحۡنِ ٱلۡقَوۡلِ﴾1 در کیفیت کلام می‌توانی اینها را بشناسی؛ وقتی یک منافق با انسان صحبت می‌کند از کیفیت حرف زدن انسان می‌فهمد که نفاق دارد یا صادق است! از کیفیت نگاه کردن مشخص است که نفاق دارد یااینکه صادق است. ﴿سِيمَاهُمۡ فِي وُجُوهِهِم مِّنۡ أَثَرِ ٱلسُّجُودِ﴾2 برای همین است.

    1. . سوره محمد (47) آیه 30.
    2. . سوره فتح (48) آیه 29.

جلسه ۳۵۸

8
  • آثار جمال تو در دیدۀ ‌هر مؤمن***آیات جلال تو در سینۀ هر کافر1
  • اینها کیفیت بیان مطلب است. یک وقتی من در جایی بودم و شخصی یک نواری را گذاشته بود و نگفت که این نوار کیست. یک شخصی بود در زمان گذشته که نویسندۀ معروفی بود؛ همان شریعتی که کتاب هم زیاد دارد. من این را نمی‌شناختم؛ نه این را دیده بودم و نه صدایش را شنیده بودم. مسئله برای خیلی وقت پیش است؛ برای زمان شاه و زمان سابق است که سخنرانی داشت و صحبت می‌کرد. با یکی از دوستان داشتیم با ماشین جایی می‌رفتیم که ایشان گفت: بیا این صحبت را بشنو، نظرت نسبت به این چیست؟ تا شروع به صحبت کرد گفتم: صدا را قطع کن! گفت: چه می‌گویی؟! گفتم: صدا را قطع کن حالم به‌هم خورد! اصلاً او را ندیده بودم. گفتم چقدر این مرد کدورت دارد! چقدر این مرد ظلمت دارد! گفت: می‌دانی این کیست؟ گفتم: من چه می‌دانم هر کسی باشد. گفت: این شریعتی است. گفتم: ها! همین است که می‌گویند ... من که این را نمی‌شناختم و ندیده بودم و سابقۀ ذهنی هم نداشتم. این چه اثری است که پیدا می‌شود؟!

  • یک وقتی ما داشتیم به یک جایی می‌رفتیم و یکی از دوستان تعریف می‌کرد و می‌گفت: داشتیم از یک جا رد می‌شدیم و با طیاره به یک سفری می‌رفتیم. رسیدیم به یک جا و یک‌دفعه من دیدم یک منطقه‌ای عجب ظلمتی دارد! عجب ظلمتی دارد! اصلاً مانده بودم که این تکۀ از زمین با سایر مناطق تفاوت می‌کند! می‌گفت: رفتیم جلو و دیدم اینجا محل دفن یک نفر است! این ظلمت [برای این است]! این چه آثاری است که در اینجا پیدا می‌شود؟! این آثار مثالی است. آن‌وقت سیصد نفر دیگر هم در طیاره نشسته‌اند ولی نمی‌فهمند! چرا نمی‌فهمند؟ چون مثال اصغر اینها با مثال اعظم، آن ارتباط را ندارد. او ادراک می‌کند و بقیه ادراک نمی‌کنند! می‌گوید: عجب آدم خوبی! چه قشنگ صحبت می‌کند، مثل بلبل حرف می‌زند! انصافاً هم خوب صحبت می‌کرد. واقعاً شریعتی در سخنرانی نمره‌اش بیست بود و استاد بود! من هفت هشت‌تا نوار او را دارم و هروقت گوش می‌کردم آشفته می‌شدم! کتاب‌هایش هم همین‌طور، خیلی از کتاب‌های ایشان را خوانده‌ام و همان آثار را در نوشته‌های ایشان می‌دیدم منتها در صحبت خیلی قوی‌تر است و مسئله خیلی بیشتر است.

    1. دیوان شمس، غزل 1033.

جلسه ۳۵۸

9
  • خب حالا شاید افراد دیگر باشند که ادراک دیگری بکنند، من به این مقدار ادراک کردم. یعنی یک شخص که بزرگ است از یک صحبت کردن می‌تواند دست به خیلی از مسائل ببرد! از یک صحبت کردن به هزار آفت درونی انسان پی می‌برد! از یک صحبت کردن به هزار نقص و نقایص و کمال انسان پی می‌برد!

  • من یک وقت چندتا از عکس‌ها و صورت‌های چند نفر از افراد بود گذاشته بودم و داشتم به یک بزرگی نشان می‌دادم. می‌گفت که این شخص به فنا رسیده و این هنوز مانده است! این بقا پیدا کرده است! یعنی بدون اینکه [او را ببیند]! این چه مسئله‌ای هست که این صورت و چشم نشان می‌دهد! اینها همه اسرار است! اینها همه حقایق غیر قابل انکار است که خب ظاهر و باطن است. لذا اینجاست که خب خیلی‌ها وقتی که نگاه می‌کنند، صورت برزخی و مثالی افراد را می‌بینند، می‌بینند که به شکل گرگ است یا...!

  • مکاشفه مرحوم نخودکی انسبت به بعضی از مراجع نجف!

  • خودم از مرحوم آقای مطهری شنیدم که از مرحوم آقا سید احمد خونساری از مرحوم آقا شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی نقل می‌کردند ـ من بودم و کنارش نشسته بودم که ایشان داشت برای مرحوم آقا ‌رضوان الله تعالی علیه نقل می‌کرد ـ که مرحوم آقا سید احمد خونساری خودش از آقا شیخ حسنعلی نخودکی شنیده بود که می‌گفت: من در نجف بعضی از مراجع را به صورت خوک دیدم! عجب! این چرا این‌طور است؟! واسطه آقای مطهری و آقا سید احمد خوانساری و آقا شیخ حسنعلی نخودکی، اینها همه افراد منزه و خوب و بسیار مورد [اعتماد هستند]. پناه بر خدا! باید پناه ببریم، مسئله خیلی مسئلۀ مشکلی است! حالا او می‌دید ولی من نمی‌بینم، من چرا نمی‌بینم؟ چون مثال اصغرش به مثال اعظم متصل است و صورت را می‌بیند ولی برای من متصل نیست و نمی‌بینم! ولی دلیل بر این نمی‌شود [که صحیح نباشد].

جلسه ۳۵۸

10
  • خب مطلب زیاد است و جای صحبت آن‌هم در بحث عرفان نظری است. إن‌شاءالله حالا در بحث مباحث نفس اگر خدا توفیق داد و ظهوری نشد ـ خیال می‌کنم با این کیفیت که ما می‌رویم این قضیه به مابعد ظهور و رجعت کشیده بشود! ـ آنجا توضیحاتی خواهیم داد.

  • و بِالجملةِ فإنمّا یُثبتُ بِأدلةِ الوجودِ العلمی لِلأشیاءِ الصوریةِ وجودُ عالمٍ آخَر و أنّ لِهذه الصورِ و الأشباحِ وجوداً آخَر سوىٰ ما یَظهَرُ عَلى الحواسِ الظاهرةِ.1

  • مرحوم آخوند می‌فرمایند که ماحصل مطلب این است که آنچه به ادلۀ وجود علمی ثابت می‌شود، برای اشیاء صوریه؛ اشیائی که صورتشان در ذهن می‌آید یک وجود عالم دیگری است، برای این صور و اشباح یک وجود دیگری غیر از آن صور و اشباح و غیر از وجودی که برای حواس ظاهر است که در قوای دماغی انسان است.

  • و بِذلکَ الوجود یَنکشِفُ و یَظهَرُ عندَ القوَى الباطنیةِ بَل رُبما یُشاهِدُها النفسُ المجردةُ المُنزَّهَةُ عن مقارنةِ شی‌ءٍ مِن هذینِ الوجودینِ المُستَعِلیةِ عن مخالطةِ هذینِ العالَمَین.

  • اشیاء به‌واسطۀ این وجود که در عالم دیگر است، پیش قوای باطنیه انکشاف و ظاهر می‌شود یعنی چون وجود دیگری هست این وجود ظهور و انکشافش در قوای باطنی است. چه‌بسا نفس ـ نفسی که مجرد و منزه از مقارنۀ شیء است از این دو وجود یعنی از باطن و از این حواس ـ این اشباح و صور را مشاهده می‌کند. نفس حتی از عالم مثال هم بالاتر است. و دیگر در آنجا اصلاً صورت نیست. در آنجا اصلاً فقط معنای محض و یک حقیقت بدون صورت است و از هر دو وجود این مرتبۀ نفس بالاتر است که حقیقتش از صقع ملکوت است.

  • المُستَعِلیةِ عن مخالطةِ هذینِ العالَمَین؛ بالاتر از مخالطه و خلط شدن و آمیخته شدن با عالم ظاهر و عالم مثال که عالم باطن است می‌باشد.

  • بِمعونةِ القوَى الباطنیةِ کَما یشاهد هذه الأشباح بِمعونةِ القوَى الظاهرةِ و بِالجملةِ یَستَدِّلُ النفسُ المجردةُ بِإدراکِ القوَى الظاهرة على وجودِ هذا العالمِ و بِإدراکِ القوَى الباطنةِ على ثبوتِ عالم آخَر شَبَحیٍّ مِقداریٍّ کَما یَستَدِلُّ بِإدراکِ ذاتِها و الحقائقِ العقلیة على وجودِ عالَمٍ عقلی خارجٍ عنِ القسمینِ عالٍ علَى الإقلیمَین.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 300.

جلسه ۳۵۸

11
  • یعنی بدون اینکه اعمال حواس ظاهر را بکند بر مسائل این عالم و عالم مثال اطلاع پیدا می‌کند! بدون اینکه چشمش ببیند اشیاء خارجی را مشاهده می‌کند! بدون اینکه قوۀ لامسه داشته باشد حقیقت اشیاء را ادراک می‌کند! بدون اینکه گوش داشته باشد اصوات را می‌شنود! تمام اینها به‌واسطۀ اشرافی است که نفس که مافوق عالم ماده و عالم مثال است بر هردو عالم می‌تواند داشته باشد و اشیائی را که در این دو عالم هست بگیرد.

  • بِمعونةِ القوَى الظاهرةِ... همان‌طوری‌که این شبح‌ها را به معونۀ قوای ظاهری که لامسه و باصره و اینها باشد مشاهده می‌کند.

  • بِالجملةِ یَستَدِّلُ النفسُ المجردةُ ... نفسی که مجرد است به‌واسطۀ ادراک قوای ظاهره بر وجود این عالم استدلال و راهنمایی می‌کند؛ یعنی بر وجود عالم ظاهر، و به ادراک قوای باطنیه استدلال و راهنمایی می‌کند بر ثبوت و وجود یک عالم دیگر که آن عالم، عالم مثال است. یعنی نفس بر وجود صور بر این قوای دماغیه به‌واسطۀ این صور ظاهری راهنمایی می‌کند و به‌واسطۀ قوای باطنیه بر عالم شبح و عالم مثال راهنمایی می‌کند و بالاتر از این‌هم می‌رود.

  • همان‌طوری‌که استدلال می‌کند به ادراک ذات خودش که ذات خودش را ادراک می‌کند و حقائق عقلیۀ در ذات را ادراک می‌کند، استدلال و راهنمایی می‌کند بر وجود یک عالم عقلی که از این دو قسم ـ عالم مثال و از عالم ظاهر ـ بالاتر است که عالم ملکوت است و این بر هردو اقلیم علو دارد.

  • لأنّا نُدرِکُ ما شاهَدناه مرةً مِن أشخاصِ هذا العالَمِ بعدَ انعدامِهِ على الوجهِ الذی شاهَدناه أولاً مِنَ المقدارِ و الشکلِ و الوضعِ بِهِ یَنتَصِبُ عندَ المُدرکِ و بِهِ یَتَمَثَّلُ بینَ یَدَیه بِخصوصِه و لَه وجودٌ البتةَ و لیسَ فی هذا العالمِ بِالفرضِ فَوجودُه فی عالمٍ آخرٍ.

  • زیرا ما آن چیزی را که یک مرتبه مشاهده کردیم از اشخاص این عالم بعد از اینکه اینها منعدم شدند ما اینها را دوباره در ذهن خودمان می‌بینیم همان‌طوری‌که آنها را اولاً دیدیم؛ مقدارشان، شکلشان، وضعشان، کیفیت ترکیبشان را بعداً می‌توانیم مشاهده کنیم. به‌واسطۀ این وجود است؛ وجود این عالم عقلی است که این پیش مدرک تمثّل پیدا می‌کند یعنی مدرک این صورت را در عالم مثال خودش نگه می‌دارد. به‌واسطۀ این وجود عالم عقلی که بالاتر از همۀ عالم است تمثل پیدا می‌کند کأنّ جلو دست او وجود خارجی به آن می‌دهد.

جلسه ۳۵۸

12
  • و برای این وجود باید یک وجودی باشد، برای این انتصاب و برای این صورت باید یک وجودی باشد. فرض ما آن است که این وجود در این عالم نیست و منعدم شده و ازبین رفته است. پس وجودش باید در یک عالم دیگر باشد که عالم مثال است.

  • فَذَهبَ أفلاطون و القدماءُ مِنَ الحکماء الکِبار و أهلِ الذوقِ و الکشفِ مِنَ المُتألّهین إلى أنَّ موجوداتِ ذلکَ العالَم قائمةٌ لا فی مکانٍ و لا فی جهةٍ بَل هو واسطةٌ بینَ عالمِ العقلِ و عالمِ الحسِ.

  • افلاطون و قدماءِ از حکما و بزرگان و اهل ذوق و کشف از متألهین این‌طور معتقدند که موجودات این عالم که عالم مثال اعظم است، نه در مکانی هستند و نه در جهتی از جهات سته! بلکه این عالم یک عالمی است که واسطۀ عالم عقل است که از همۀ این عوالم بالاتر است و عرض شد که در آنجا صورت نیست و عالم حس است که همین عالم ماده و ظاهر و فیزیکی باشد.

  • إذ الموجوداتُ العقلیةِ مجردةٌ عنِ المادةِ و توابِعِها مِنَ الأینِ و الشکلِ و الکمِّ و اللونِ و الضوءِ و أمثالِها بِالکلیةِ و الموجوداتُ الحِسّیّةِ مَغمورَةٌ فی تلکَ الأعراضِ و أما الأشباحُ المثالیةُ الثابتةُ فی هذا العالمِ فَلَها نحوُ تجردٍّ حیثُ لا یَدخُلُ فی جهةٍ و لا یَحویها مکانٌ و نحوُ تَجسُّمٍ حیثُ لَها مقادیرٌ و أشکالٌ.

  • زیرا موجودات عقلیه مجرد از ماده هستند و توابع ماده و آثار ماده از مکان، شکل، مقدار، رنگ، ضوء و امثال‌ذلک بالکلیه از ماده و آثار و لوازم ماده اینها خارج هستند یعنی شکل ندارند و موجودات حسیه که ما حس می‌کنیم اینها أین، شکل، کمّ، لون و این چیزها دارند. می‌ماند بین این دوتا؛ شبح‌های مثالی که در این عالم مثال ثابت هستند نحوه‌ای از تجرد دارند، نه مثل عقل می‌مانند و نه مثل ماده هستند از این نظر که داخل در جهات سته نیستند و مکانی هم اینها را نمی‌گیرد، از این نقطه‌نظر مثل عالم عقل‌ هستند و از یک طرف نحوه‌ای از تجسم دارند و مثل جسم هستند و یک مقداری به جسمیت [شباهت دارند] چون مقدار و شکل را دارند.

جلسه ۳۵۸

13
  • لذا ما وقتی که در عالم مثال برویم ـ البته بهتر بود که ایشان مکان و زمان را ذکر کنند منتها مطابق با آن عالم مثال ـ در عالم مثال مکان هست منتها نه مثل این مکان! زمان هست ولی نه مثل این زمان! وقتی که شما در خواب یک صورتی را می‌بینید آن صورت را در یک جایی می‌بینید، همان جا مکان است منتها مکان مناسب با عالم مثال که با اینجا فرق می‌کند. قوانینی که در عالم مثال هست بعضی‌ها مثل عالم ماده است و بعضی‌ها با عالم ماده تفاوت می‌کند. شما در عالم ماده نمی‌توانید اجتماع بین ضدین بکنید ولی در عالم مثال این‌طور هست؛ یعنی یک شیء از یک مرتبه از یک حالت به حالت دیگر درمی‌آید درعین‌حال که او یکی است یعنی هم این است و هم آن است. از یک راهی شما می‌روید درعین‌حال از راه خلافش هم می‌روید. در عالم خواب اتفاق می‌افتد!

  • شخصی برای من نقل می‌کرد و می‌گفت که در خواب دیده بود که در طهران حرکت می‌کند و به یک میدانی می‌رسد که یک گوی نورانی در این میدان می‌چرخد و از این‌طرف می‌چرخد درعین‌حال از آن‌طرف هم می‌چرخد درعین‌حال به‌سمت بالا و درعین‌حال به‌سمت پایین حرکت دارد درحالی‌که این مسئله در این عالم ممتنع است! یعنی جمع بین نقیضین یا جمع بین متضادین و جمع بین اضداد است! ولی در آن عالم انسان این را ادراک می‌کند و می‌تواند در ذهن بیاورد ولی در خارج نمی‌تواند بیاورد.

  • در عالم مثال اشیائی وجود دارند که وقوع خارجی آن اشیاء در این عالم محال است ولی در آن عالم محال نیست. چرا این‌طور است؟! به‌جهت اینکه آن اسباب دست‌وپاگیر عالم ماده، در عالم مثال وجود ندارند ولی به‌واسطۀ محدودیت شکل و صورت نمی‌تواند خود را به عالم عقل که مافوق عالم مثال است برساند. بنابراین نور وجودیه از مرتبۀ ماده به مرتبۀ تجرد مدام شدتش زیاد می‌شود؛ ما حالا خیال می‌کنیم به‌عکس است یعنی ماده قوی‌تر است. نه! آن ماده به‌واسطۀ ضعف وجودی که دارد آثار کمتری را از خود بروز و ظهور می‌دهد. وقتی که به مثال اعظم رسیدیم آثار بیشتری را بروز و ظهور می‌دهد و وقتی که به عالم عقل رسیدیم دیگر آثار بیشتر و خیلی بالاتری را بروز و ظهور می‌دهد.

جلسه ۳۵۸

14
  • ما همین مطلب را می‌توانیم در مشاهدات خودمان هم ببینیم؛ شخصی که یک عملی را انجام می‌دهد فرض کنید با تصرفی که می‌کند من‌باب‌مثال یک قطاری را نگه می‌دارد. این با چه نیرویی این قطار را می‌تواند نگه دارد؟! با مثال اعظم؛ یعنی با اتصال به مثال اعظم قطار را می‌تواند نگه دارد ولی آیا قدرت ظاهری او می‌تواند قطار را نگه دارد؟! یک فولکس واگن را هم نمی‌تواند نگه دارد چه برسد به یک قطار که بخواهد نگه دارد. آن مثالش است که دارد این کار را انجام می‌دهد پس آن قدرت خیال است که دارد این عمل را انجام می‌دهد. حالا قدرت خیال اثرش بیشتر است یا ظاهر و زور ظاهری؟! همین‌طور این مطلب را بالاتر می‌بریم و به قوای عاقله و درّاکه می‌رسیم که در آنجا اتصال با عقل منفصل که مدیریت و ادارۀ کل عالم و تدبیر کل عالم را می‌کند، دیگر در آنجا چه خواهد شد! آنجا خیلی اشتداد نور وجودی که به تجرد نزدیکتر است طبعاً از این دو عالم قوی‌تر است.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد