پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
جلسه 10 ـ
درس سیصد و شصتم
بیان شیخ اشراق در خصوص کیفیت ابصار (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و خلاصَةُ ما ذَکرَهُ الشّیخُ المُتأله شهابُ الدین السُهروردی فی حِکمةِ الإشراق لِإثباتِ هذا المَطلب أنَّ الإبصارَ لیسَ بِانطباعِ صورةِ المرئی فی العینِ علىٰ ما هوَ رأیُ المُعلِّمِ الأوّل و لا بِخروجِ الشُّعاعِ مِنَ العینِ إلى المَرئی کَما هوَ مَذهبُ الرّیاضیین فَلیسَ الإبصار إلاّ بِمُقابلةِ المُستنیرِ لِلعَینِ السَّلیمةِ لا غیر إذ بِها یَحصُلِ لِلنَّفسِ عِلمٌ إشراقیٌ حضوریٌ علَى المَرئیِ فَیَراه.1
مطالب را از خارج گفتیم، حالا از این جلسه تطبیق می کنیم و در بعضی از جاها که احتیاج دارد، صحبت میکنیم.
ملخّص کلام مرحوم شیخ اشراق برای اثبات وجود عالم مثال
ملخّص کلام مرحوم شیخ اشراق برای اثبات وجود عالم مثال این است که ابصار بهواسطۀ نقش و تصویر صورت مرئی در چشم نیست همانطوریکه ارسطو قائل به این مطلب هستند و همینطور بهواسطۀ خروج شعاع از چشم به مرئی نیست [همانطور که آن مذهب ریاضیین است].
دیدن عبارت از مقابلۀ مرئی و مستنیر است، آنچه که نور را قبول کرده و قابل برای رؤیت شده است برای چشمی که سالم است و میتواند این تقابل را بپذیرد. بهواسطۀ مقابلۀ مستنیر، اشیاء مرئی با چشم سلیم برای نفس یک علم اشراقی حاصل میشود؛ یعنی علمی که این علم یک طرف دارد و دو طرف ندارد، از باب مضاف و مضافٌإلیه و مقولۀ اضافه نیست بلکه آن علم فقط از ناحیۀ نفس، صدور پیدا میکند و مانند آنچه که در خارج هست در خود بهوجود میآورد. یک علم اشراقیِ حضوری بر آنچه که دیده شده حاضر میشود پس او را میبیند یعنی به مقابلۀ شخص رائی با مرئی نهاینکه نور وارد چشم میشود و از چشم خارج میشود و به مرئی میخورد بلکه صرف مقابلۀ انسان درحالیکه چشمش باز هست با آن مرئی و با اشیاء خارجی یک حالت احاطه و تجرد مثالی بر آن شیء خارجی وارد میشود؛ یعنی چشم در اینجا فقط حکم عضوی از اعضاء را دارد که نفس بهواسطۀ او صورت مجرده به خود میگیرد. عبارت شیخ اشراق مسئله را یکقدری بغرنج میکند یعنی ادراک مسئله را مقداری مشکل میکند.
کیفیت استفادۀ نفس از قوای ظاهری
البته این مطلب بعداً در مباحث نفس اسفار میآید و همینطور در مباحث نفس شفاء مرحوم بوعلی راجع به این قضیه بحث کرده است که کیفیت استفادۀ نفس از این قوای ظاهری به چه نحو است. خب بهحسب ظاهر خیال میکنیم چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، زبان برای چشیدن، بشره برای لمس کردن و همینطور شامه برای بویایی است و اینها چیزهای عادی و متعارفی است که نفس این اعضاء را برای کسب معارف و کسب صور جزئیه مورد استفاده قرار میدهد ولی بعداً در آن مباحث به این نحو مطرح میشود که تمام اختیاراتی که اعضاء دارند بهواسطۀ اعطایی از ناحیۀ نفس است و نفس این اختیارات را به اعضاء اعطاء میکند و اعضاء میتوانند ادراک کنند و در ظرف خودشان صورت را بفهمند. اگر نفس بخواهد به همین عضو اختیار دیگری را بدهد، بهواسطۀ آن اختیار عملی از او سر میزند که قبلاً سر نمیزد و مثالهایی را میزنند و شواهدی را میآورند بر اینکه اگر نفس دارای قدرت و احاطۀ مثالی بشود این عمل را میتواند انجام بدهد یعنی منبابمثال چشم که برای دیدن است احتمال دارد سمع هم از همین چشم بتواند بهکار گرفته بشود! یا گوش که برای شنیدن است محتمل است نفس بتواند از همین گوش جهت لمس هم استفاده کند! و این مطلب در جای خودش محفوظ است و راجع به این مسئله بعداً صحبت خواهیم کرد.
شیخ اشراق از اینجا به این نکته میخواهند پی ببرند بر اینکه هیچکاری در عضو انجام نمیگیرد؛ یعنی وقتی که خدا چشم را قرار داده به این معنا نیست که نور وارد بشود یا نور از این خارج بشود؛ نور وارد بشود صور منطبع بشود، نور خارج بشود شعاعی از چشم بیرون بیاید و به آن مرئی بخورد تا صورت او بتواند در آن قوۀ دماغیه نقش ببندد بلکه در اینجا چشم صرفاً بهعنوان واسطه عمل میکند و هر کاری که میکند نفس میکند. یعنی نفس میآید از دریچۀ چشم، صورت را در خود ذخیره میکند و از دریچۀ گوش میآید صوتِ مجرد را در خود ذخیره میکند. رفتن صدا در گوش و سهتا استخوان سندانی و چکشی و گذراندن و از آن مایع صاف عبور کردن و بعد وارد عصب شدن، میگویند که همۀ این حرفها کشک و بیخود است. البته نگفتهاند که بیخود است ما در اینجا به گردنشان میگذاریم! کاری که نفس میکند این است که میآید از دریچۀ گوش یک صوت مجردی را برای خود برمیدارد. این کاری است که نفس میکند.
تعریف علم اشراقی حضوری
کاری که نفس میکند این است که میآید از دریچۀ چشم یک صورتی را برمیدارد نهاینکه صورت در چشم میافتد. نه! این صورت، صورت است. مثال گوسفندی که سرش را میبرید، چطور چشمش هیچ کاری نمیکند و هیچ چیزی نمیبیند و فقط عکس روی همین شبکیه میافتد اما اصلاً عبور نمیکند، چون حس ندارد! چشم انسان هم در وقتی که زنده است همین است! فقط کاری که هست این است که نفس میآید از چشم بهعنوان وسیله برای صورتبرداری استفاده میکند ولی نه اشیاء نقش میبندند و نه شعاعی از چشم عبور میکند، این را علم اشراقی حضوری میگویند. یعنی علمی که فقط یک طرف دارد و دو طرف ندارد. علمِ مضاف نیست که یک عالمی و یک معلومی داشته باشد و این علم به یک امر خارج تعلق بگیرد که بهواسطۀ مقابلۀ این شیء با آن امر خارج یک صورتی از او نقش ببندد که اگر این مقابله نباشد این صورت هم نباشد. این دو طرف میخواهد اما علم اشراقی حضوری فقط یک طرف دارد و فقط نفس است که در اینجا کار میکند منتها از باب علل مُعدِّه و اسباب مُهیّئۀ ابصار، وجود آن مرئی در اینجا لازم است. این از باب علل مُعدِّه است اما نه از باب این است که نفس واقعاً احتیاج دارد به اینکه چیزی در مقابلش باشد. هر کاری که نفس در ابصار میکند خودش میکند و کسی دیگر انجام نمیدهد و از این چشم هم بهعنوان یک آلت و وسیله استفاده میکند، این علم اشراقی حضوری است. علم اشراقی یعنی علمی که یک طرف دارد و حضوری است؛ یعنی یک نحوه اتحاد با آن صور صورت خارجی در عالم مثال اعظم ایجاد میکند و خود را با این صورت مجرده در عالم مثال متحد میکند و دلیل و برهان اینهم مشخص است که هر چیزی که بخواهد در حیطۀ معرفت قرار بگیرد باید وحدت صناعی و وحدت عرفیه داشته باشد تا چیزی با چیز دیگر متحد نشود معرفت و بینش در آنجا حاصل نمیشود.
مجرد بودن معرفت و شناخت!
اصلاً مسئلۀ معرفت یک مسئلۀ تجرد است! وقتی که شما به رفیقتان معرفت پیدا میکنید یعنی خودتان را به آن حیطۀ مثالی و ملکوتی او نزدیک میکنید؛ یک مقدار، یک مقدار، دو مقدار، دو مقدار، سه مقدار، سه مقدار و هرچه این دو جنبۀ مثالی و ملکوتی بیشتر نزدیک بشوند معرفت و بینش انسان نسبت به رفیق و شیء و اشیاء بیشتر میشود. چه وقتی انسان واقعاً به یک شیء و به یک ماهیتی معرفت کامل پیدا میکند؟ وقتی که آن هوهویت خارجیه که به عبارت دیگر وحدت صناعی است در خارج محقق بشود.
اطلاع علام الغیوب از فصول اشیاء
اینجاست که مرحوم بوعلی میفرمایند که اطلاع بر فصول اشیاء غیر ممکن است مگر برای علام الغیوب! چرا؟ چون انسان نمیتواند و در قدرت او نیست که با فصول اشیاء خارجی وحدت پیدا کند و چون اشیاء خارجی نازل شدۀ از مبدأ و مقام وجود و قدرت و ارادۀ پروردگار است، از این نقطهنظر او بر این فصول اشراف و اطلاع دارد اما بین ما و آنها فاصله و بُون بعیدی وجود دارد.
کیفیت اطلاع عارف به حقیقت اشیاء
وقتی که یک عارف به حقیقت اشیاء اطلاع پیدا میکند وقتی است که با آن صورت نوعیۀ اشیاء وحدت پیدا میکند والاّ هزار سال در یک طرف بنشیند و اشیاء دیگر در مقابلش در طرف دیگر بنشینند نمیتواند کَما هوَ هو از اشیاء خارجی اطلاع پیدا کند و خبر بدهد. تا شما در درون یک باغی قرار نگرفتهاید نمیتوانید از آنچه که در این باغ میگذرد اطلاع و خبر بدهید. تا انسان در درون یک شیئی قرار نگیرد، نمیتواند از محتویات آن شیء خبر بدهد و اطلاع داشته باشد. به هر مقداری که انسان اطلاع دارد [نسبت به آن علم حضوری دارد].
رابطۀ علم حضوری و وحدت با اشیاء
الآن ما در این اتاق قرار گرفتهایم، آنچه که میتوانیم اطلاع بدهیم به همان مقداری است که با این محیط سنخیت داریم بیش از این مقدار نمیتوانیم [اطلاع بدهیم]. الآن شما میتوانید بگویید که این فرش چیست و خصوصیتش چیست؟ نمیتوانید! چون از این اطلاع ندارید و فقط بر روی آن نشستهاید و یک رنگی را میبینید اما اینکه ذات او چیست؟ این احتیاجی به وحدت و به هوهویت دارد، این را علم حضوری میگویند.
پس به آن مقدار ما علم حضوری داریم که وجود شیء در وجود ما هضم و مُنمَحی بشود، اضافۀ بر آن مقدار دیگر علم حضوری وجود ندارد. پس علم حضوری هم دارای مراتبی است.
مرحوم شیخ اشراق در مسئلۀ نفس قائل به این هستند:
إذ بِها یَحصُلُ لِلنَّفسِ عِلمٌ إشراقیٌ حضوریٌ على المَرئیِ فَیَراه و کَذلِک صورةُ المِرآة لَیست فی البَصرِ لِامتناعِ انطباعِ العظیمِ فی الصَّغیرِ و لَیست هیَ صورتَک أو صورةَ ما رأیتهُ بِعینها کَما ظنَّ لِأنَّهُ بَطلَ کونُ الإبصارِ بِالشعاعِ فَضلاً عَن کونهِ بِانعکاسهِ.1
بهواسطۀ مقابله است که برای نفس یک علمی و یک طرف اشراقی حاصل میشود و این علم، علم حضوری است. حضورُ الشّیءِ عِندَه حضورُ المَرئیِة عِندَ النَّفس حضورُ المَرئیِة عِندَ الإنسانِ بنابراین او را به این کیفیت میبیند.
صورت آینه در چشم نیست چون نمیشود عظیم در صغیر منطبع بشود همانطوریکه قبلاً گفتیم. این مرآت صورت شما نیست یا صورت آنچه که شما او را بعینه میبینید، اینطور نیست. همانطور که اینطور ذکر شده است. چون اینکه ابصار بهواسطۀ شعاع باشد باطل است. چه برسد به اینکه این منعکس باشد! هیچ کسی نمیتواند اثبات کند که در چشم یک چراغ گذاشتهاند و از این چراغ نور بیرون میآید! در کجای این چشم نور هست که از آن نور بیرون بیاید و به اشیائی بخورد که در مقابلش هستند؟! در چشم نور، چراغ، لامپ و نورافکن نیست! هیچ چیزی نیست! چشم فقط یک اعضاء مرکبی است که نور را منعکس میکند. این مسئله که از چشم نور بیرون بیاید باطل است.
و إذ تَبیَّنَ أنَّ الصورةَ لَیست فی المِرآةِ و لا فی جِسمِ مِنَ الأجسامِ ِو نِسبةُ الجَلیدیةِ إلى المُبصراتِ کَنسبةِ المِرآةِ إلى الصورِ الظاهرةِ مِنها.
از آنجایی که روشن شد که صورت در مرآت نیست زیرا انتباه کبیر بر صغیر موجب اشکال است و همینطور در جسمی از اجسام معنا ندارد طبعاً باشد. نسبت جلیدیه که همان قرنیه است به مبصرات یعنی آن پردهای که روی اوست مانند نسبت مرآت به صوری است که از او ظاهر میشوند یعنی صور در جلیدیه نیست بلکه فقط همینقدر یک چیزی روی پرده است همین! در چشم و جلیدیه هیچ چیزی نیست. همانطور که صوری که در مرآت هستند در شیشۀ مرآت فرونمیروند و فقط همین صورت ظاهری و همان شکل ظاهری مرآت است که صور در آنجا نقش میبندند. ایشان خیال میکند که منظور از داخل آن، دو متر آن وسطش هست. نه بابا، اینطور که نیست!
میگویند که بعد از «قال»، «إنَّ» است، بعد یک کسی «إنَّ» میگفت، [گفتند که] چرا اینقدر «إنَّ» میگویی؟ گفت که چند صفحه پیش یک «قالَ» دیدم! ـ حالا این قبلش «إنَّ» است ـ گفتند که «قالَ» چند صفحۀ پیش بود! گفت که بَعدیّت بهتر صدق میکند! هرچه قبل باشد این بَعدیّت [بهتر صدق میکند]!
حالا مثل اینکه مرحوم شیخ اشراق داخلش هم یک چند متری احتیاج دارند تااینکه آن معنای بطن را کاملاً بدهد، ایشان اینطور خیال میکنند. نه! این معنای داخل، اعتباری است یعنی حضور این معنا در این شکل و در این لوح، این معنای «فی» و ظرفیت در اینجا به این معنا است.
فَکما أنَّ صورةَ المِرآةِ لَیست فیها کذلِکَ الصورةُ التی تُدرکُ النَّفس بِواسطتِها لَیست فی الجلیدیةِ بَل تَحدثُ عِندَ المُقابلةِ و ارتفاعِ المَوانعِ مِنَ النَّفسِ إشراقٌ حضوریٌ علىٰ ذلکَ الشّیءِ المُستَنیر.
همانطوریکه صورت در آینه نیست بلکه روی آینه است. صورتی که نفس بهواسطۀ این مقابله ادراک میکند این در جلیدیه نیست بلکه این صورت پیش مقابلۀ نفس با مرئی حاصل میشود و از موقع مقابلۀ نفس و ارتفاع موانع از نفس یک اشراق حضوری بر این شیء مستنیر، یک حالت وحدت و یک استیلاء بر آن امر خارج بهواسطۀ این عضو حاصل میشود.
فَإن کانَ لهُ هویةٌ فی الخارجِ فَیَراه و إن کانَ شَبحاً مَحضاً فَیَحتاجُ إلى مَظهرٍ آخرِ کالمِرآةِ .
اگر این شیء در خارج وجود داشته باشد او را میبیند و اگر یک شبح محض باشد احتیاج به یک مظهر دیگری مانند مرآت دارد؛ یعنی اگر یک صورت در مقابل وجود نداشته باشد بلکه شبح او باشد و او از پشت سر انعکاس پیدا بکند مانند آینه، آن شبح باید به آینه بخورد تااینکه انسان بتواند او را ببیند؛ یعنی یا انسان بهواسطۀ مقابلۀ با خود آن شیء خارج ادراک صورت میکند یا اگر مقابلۀ با او نیست شبح او را که در مرآت ـ در ماه!! ـ در یک امر سیال یا صیقل و در هر چیز دیگری آن را که مظهر برای اوست انسان او را ادراک میکند درصورتیکه تازه انسان با مرآت مقابله کند.
فإذا وَقعت الجلیدیةُ فی مُقابلةِ المِرآةِ التی ظَهرَ فیها صورُ الأشیاءِ المُقابلةِ وَقعَ مِنَ النَّفسِ أیضاً إشراقٌ حضوریٌ فَرأت تِلکَ الأشیاء بِواسطةِ مِرآةِ الجَلیدیةِ و المِرآةِ الخارجیةِ لکن عِندَ الشرائطِ و ارتِفاع المَوانعِ و بِمثلِ ما امتَنعَ بهِ انطِباعُ الصورةِ فی العینِ یَمتنعُ انطِباعُها فی موضعِ مِن الدماغِ.1
اگر جلیدیه در مقابل مرآت واقع بشود؛ آن مراتی که ظاهر میشود صور اشیائی که با او مقابله دارند، از نفس یک اشراق حضوری و یک تصرف حضوری حاصل میشود پس این اشیاء را بهواسطۀ آن مرآت خارجی و مرآت جلیدیه ـ هردو ـ میبیند. اگر نه، خودش مقابله با اشیاء بکند دیگر مرآت خارجی نمیخواهد و آن مرآت جلیدیه است که اشیاء را مشاهده میکند. درصورتیکه شرایط، ارتفاع موانع باشد. همانطوریکه به مثل و مشابه امتناع انطباع صورت در عین، امتناع انطباعش در موضعی از دماغ است. همانطوریکه در چشم ممتنع است یک صورت نقش ببندد در یک جا از مغز هم نمیشود صورت نقش ببندد چون این ماده است و آنهم مجرد است یااینکه دلیل انطباع کبیر بر صغیر است. همانطوریکه قبلاً صحبتش شد.
فَإذَن الصّورُ الخیالیَة لا تکونُ موجودةً فی الأذهانِ لِامتناعِ انطباعِ الکَبیرِ فی الصغیرِ و لا فی الأعیانِ و إلاّ لَیَراها کُلُّ سَلیمِ الحِس و لَیست عدماً و إلاّ لَما کانَت مُتصوِّرة و لا مُتمیِّزَةً و لا مَحکوماً عَلیها بِالأحکامِ المُختلفةِ الثبوتیةِ و إذ هیَ موجودةٌ و لَیست فی الأذهانِ و لا فی الأعیانِ و لا فی عالمِ العقول لِکونِها صوراً جِسمانیةً لا عَقلیةً فَبِالضَّرورَة یَکونُ فی صُقعٍ آخَر و هوَ عالَمُ المِثال المسمى بالخیالِ المنفصلِ.2
صور خیالیه نه در اذهان موجود است بهخاطر امتناع انطباع کبیر در صغیر و نه در اعیان موجود است. هر شخصی که حس سالمی دارد باید اینها را ببیند درحالیکه اینطور نیست و خیلیها اینها را نمیبینند و عدم هم نیست والاّ صورت نداشت عدم که صورت ندارد و متمیز از دیگری نیست و اینها هیچکدام از اینها را ندارند و از آنطرف هم میبینید موجود است و نه در اذهان و نه در اعیان خارجی و نه در عالم عقول هست چون در عالم عقول صورت نیست و اینها صور جسمانیه هستند نه عقلیه. ـ در اینجا بهتر بود بگویند که اصلاً صورت عقلیه نداریم اشیاء عقلیه [داریم] ـ به ضرورت باید در یک مکان دیگری باشد که عالم مثال است که به آن خیال منفصل و مثال منفصل میگویند. این صور همه در آنجا هستند و وقتی انسان با آن عالم خیال منفصل و عالم مثال منفصل اتحاد برقرار میکند، برای او این ادراک و این ابصار حاصل میشود این کلام مرحوم شیخ اشراق است.
پس ایشان با نفی صورت در عین به این کیفیت به عدم خروج شعاع از عین و محالیت انطباع این صورت در دماغ به معنای عدم امکان انطباع کبیر بر صغیر و از آنطرف موجودیت این صورت، مثال، عالمی را برای تحقق این صور جعل کردند البته نهاینکه جعل کردند حالا مثلاً اِخبار دادند چون آن عبارت از خیال منفصل است.
لِکونهِ غَیرَ مادیٍ تَشبیهاً بِالخیالِ المتصلِ و هوَ الَّذی ذَهبَ إلى وجودهِ الحُکماءُ الأقدَمون کَأفلاطونَ و سُقراطَ و فیثاغورسَ و أنباذقلسَ و غیرِهم مِن المتألهینِ و جمَیعِ السُّلاک مِن الأممِ المُختلفة فإنَّهم قالوا العالمُ عالَمان عالمُ العَقل المُنقسم إلى عالمِ الربوبیةِ و إلى عالمِ العقولِ و النفوسِ و عالمِ الصّورِ المُنقسمِ إلى الصّورِ الحِسیةِ و إلى الصّورِ الشَبحیَة.
چون این غیر مادی است بهواسطۀ تشبیه به خیال متصل که او هم مادی نیست که همان ذهن است. این همان چیزی است که حکماء اقدمون مانند افلاطون، سقراط، فیثاغورث، انباذقلس و غیره از متألهین و جمیع سلاّک از امم مختلف قائل به خیال منفصل شدند.
اینها اینطور قائل هستند که دو عالم داریم؛ یکی عالم عقل است که منقسم به عالم ربوبیت و به عالم عقول و نفوس میشود که اینها صورت ندارد و اینها عالم تدبیر کلی است و مشرف بر همۀ مجردات و غیر مجردات است. دیگر عالم صور است که منقسم به صور حسیه میشود که خارجیه است و صور شبحیه که ذهنیه است.
و مِن هاهُنا یُعلَم أنَّ الصّورَ الشَّبحیةَ لَیست مُثُلَ أفلاطون لِأنَّ هؤلاءِ العُظماء مِن أکابرِ الحکماءِ کَما یَقولون بِهذهِ الصّور یَقولونَ بِالمُثلِ الأفلاطونیَة و هی نوریةٌ عَظیمةٌ ثابتةُ فی عالمِ الأنوارِ العَقلیةِ و هذهِ مُثلٌ مُعلقةٌ فی عالمِ الأشباحِ المُجردة.
از اینجا مشخص میشود که صور شبحیه این صورت که در عالم خیال منفصل هست اینها مُثُل افلاطونی نیستند. این بزرگان قائل به هردو مطلب هستند؛ یکی قائل به صور در عالم مثال هستند و دیگری قائل به مٌثُل افلاطونی هستند. پس اینها باهم فرق میکنند.
مُثُل افلاطونیه عبارت از مُثُل نوریه است؛ ـ مِثال یعنی نمونه و سمبل ـ مثالهای نوریۀ عظیم که جنبۀ کلی و سِعی دارند، نه کلی به معنای کلی طبیعی، جنبۀ سِعی دارند یعنی اینها وجود مشخص سِعی خارجی هستند که در عالم انوار عقلیه ثابت هستند و تمام انواع و جزئیات محققه و موجودۀ در عالم مثال و عالم ماده از این مثال نوری عقلی سرچشمه میگیرند و تنازل پیدا میکنند.
اما مثالهای خیال منفصل مثالهایی هستند که معلق در عالم اشباح مجرد هستند که همان عالم خیال منفصل است یعنی عالم اشباح عالمی است که صورت است ولی جسم نیست یعنی جسمِ ماده نیست، حرکت میکند ولی وزن ندارد، شکل دارد ولی سایه ندارد و زمانی که در آنجاست با زمانی که در اینجاست تفاوت میکند. این را میگویند که از یک نقطهنظر مجردند چون آثار تجرد را دارند و از یک نظر شبیه به ماده هستند چون دارای صورت، کم، وضع، کیف، مقدار و سایر این مسائل هستند.
بنابراین این صور مجرده در عالم مثال این دو جنبه را دارند؛ برزخ بین ماده و عقل و برزخ بین ماده و ملکوت و برزخ بین جسم و روح هستند که حدّ فاصل بین این دو است. مقداری از این گرفتهاند و مقداری هم از آن گرفتهاند.
| نشان از دو کس دارد این نیک پی | *** | ز افراسیاب و ز کاووس کی1 |
خلاصه هم از آن آثار و خصوصیات بهدست آورده و هم از این، خلاصه یک آش شلهقلمکاری است که نه این است و نه آن است!
و هذهِ مُثلٌ مُعلقةٌ فی عالمِ الأشباحِ المُجردةِ بَعضُها ظُلمانیةٌ هیَ جَهنمُ عذابِ الأشقیاء و بَعضُها مُستنیرةٌ هیَ جَناتٌ یَتنَعَّمُ بِها السُّعَداءُ مِنَ المُتوسطینِ و أصحابِ الیَمین.
بعضی از این صور، صور ظلمانی هستند که جهنم عذاب اشقیاء است و بعضی از اینها نورانی هستند و جناتی هستند که بهواسطۀ این جنات سعدائی از متوسطین و اصحاب یمین متنعم هستند. این صور و این اشباح همان صور و اشباحی هستند که زاییدۀ ملکات ما هستند و در عالم مثال، اینها گریبان اشقیاء را میگیرند. ظلمات و اشباحی که به صورتهای مختلفه؛ صورت افاعیل، صورت حیوانات مهیب، صورت نفوس وحشتناک و قبیح ظاهر میشوند و موجب نگرانی، ترس، دلهره، تشویش، اضطراب و سوزندگی اشیاء در عالم برزخ و در عالم مثال هستند. از آنطرف برای سعدائی از متوسطین و اصحاب یمین این اشباح بهصورت جنات، بهصورت فواکه، بهصورت مأکولات و بهصورت غلمان [ظاهر میشوند]. سعدایی از متوسطین، یعنی ایشان دارد در اینجا میگوید که خلاصه بهدنبال این حرفها نروید ها! شاید گیرش نیامده است! نه، اینها که از بزرگان بودند!!
یادم است یک دفعه شب سهشنبه بود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ وقتی که راجع به گذشت از مراتبی که انسان در آن مراتب به آن میرسد صحبت میکردند میگفتند:
| هرچه در این راه نشانت دهند | *** | گر نستانی به از آنت دهند1 |
راجع به این حرفها یک بنده خدایی بود که او ظاهراً خیلی مدعی بود بر اینکه از این مطالب گذشته و خواهد گذشت و قدرت و این حرفها دارد. آن روز که میخواست پیش مرحوم آقا بیاید چشمش به یک بنده خدایی افتاده بود و بله، دل رفته بود و هوا هم بهدنبال او [رفته بود] و پی یار میگشت! یکدفعه مرحوم آقا در بین صحبت گفتند:
بَه! مردم میگویند که اگر به ما حوری بدهند [ما از آن] میگذریم، تو چشمت به یکی میافتد اینجا هم که نشستهای بهدنبال او هستی!
یکدفعه دیدیم رنگش قرمز شد و سرش را پایین انداخت! گفتند که چشمت بهدنبال یکی در این دنیا است، الآن که نشستهای هم به فکر او هستی حالا میگویی که از حوری میگذری؟! نه آقاجان! اگر یک بار نشانت بدهند تا عمر داری به هیچ زن تماشا نخواهی کرد!
خلاصه اینکه فعلاً در این دنیا اوضاع به این کیفیت میگردد بهخاطر این است که نشانمان ندادند بابا! اگر به ما حورالعین و به آنها غلمان نشان بدهند دیگر نه آنها به ما نگاه میکنند و نه ما به آنها [نگاه میکنیم]! ما گاهی اوقات میگوییم که إنشاءالله روز قیامت خدا آنجا حورالعین برایمان گذاشته است. گفت: برای ما هم غلمان گذاشته است! میگویم: غلمان آنجا فرق میکند چیزی نیست! میگوید که خاطرت جمع حورالعین آنجا هم فرق میکند! آنها هم از ما یک چیزهایی یاد گرفتهاند و میگویند که حوریهها هم فرق میکند!!
علیٰکلّحال این مسائل حوری و اینها، بهشت سعدائی از متوسطین است اما برای مقربین، لذاتشان و صور مُلّذۀ آنها اصلاً در وهم نمیآید که به همین معنا آیۀ شریفه دلالت دارد؛ ﴿وَلَدَيۡنَا مَزِيدٞ﴾2 اشاره به این نکته است که ایشان میخواهند در اینجا بفرمایند که برای مقربین و اولیاء خدا در عالم قیامت اصلاً مسخره است که بخواهند به حورالعین توجه کنند و اصلاً باعث وهن و تنازل آنهاست که بخواهند توجه کنند. آنها در یک موقعیتی هستند، آنها در «من که ملول گشتمی از نَفَس فرشتگان هستند»!3 از نَفَس فرشتگان ملال و غبار ملال بر چهرۀ نفس آنها مینشیند! ببیند آنها در کجا هستند! یعنی در چه وضعیت و مقامی هستند که «ما لا عَینٌ رَأت و لا أُذُنٌ سَمِعَت و لا خَطَرَ عَلیٰ قلبِ بَشَر»4 وضعیت اینطوری است! آن که ما اگر یک نگاه به آن بکنیم تا قیامت دل و حواس و فکر و همه چیزمان در هوای یار میرود، برای آنها باعث ذلت و پستی است که بخواهند توجه بکنند! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
| من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان | *** | قال و مقال عالَمی میکشم از برای تو |
و بَعضُها مُستنیرةٌ هیَ جَناتٌ یَتنَعَّمُ بِها السُّعَداء مِنَ المُتوسطینِ و أصحابُ الیَمین و أمّا السابِقونَ المُقربون فَهُم یَرتَقونَ إلى الدَّرجةِ العُلیا و یَرتعونَ فی ریاضِ القُدس عِندَ الأنوارِ الإلهیةِ و المُثلِ الرَّبانیة.1
بعضی از این اشباح و صور مستنیر هستند و جنبۀ نورانی دارند که جناتی است که از متوسطین و اصحاب الیمین [از آن لذت میبرند] اما سابقون مقربون ارتقاء به درجۀ علیا دارند و در ریاض قدس متنعم هستند و آنها در مقام تجلیات ذاتی هستند که اصلاً قابل وصف و ادراک نیست.
یکی از دوستان تعریف میکرد و میگفت: گاهگاهی برای من یک حالتی به یک کیفیتی پیدا میشود که بیش از یک لحظه هم نیست، حاضرم تمام دنیا را بدهم و بهشت و آخرت را هم بدهم تا آن یک لحظه تکرار بشود! وقتی از او میپرسند چه وضعی هست؟ میگوید که اصلاً قابل گفتن نیست! چه رنگی است؟ میگوید که اصلاً رنگ ندارد! چه شکلی هست؟ میگوید که اصلاً شکل ندارد! منتها خودش نمیداند اینها تجلیات ذاتی است. در یک لحظه حالتی دارد که میگوید که اگر این لحظه به دو دقیقه و دو لحظه و چند لحظه برسد اصلاً تار و پودم از هم متلاشی خواهد شد!
اینها مقاماتی است و حتی بالاتر از اینها هم امکان دارد باشد که اصلاً در تصور انسان نمیآید! کجا لذتهای مادی و مثالی میتواند به گَرد اینها برسد؟! کجا نعمتهای مادی و مثالی و برزخی میتواند به یک هزارمِ هزارمِ هزارمِ هزار خودش را نزدیک به اینها کند؟! این نحوه از تجلی عبارت از آن کیفیت اتصال انسان با آن مقام ذات است که به این کیفیت بروز و ظهور میکند و بعد کمکم میآید و برای انسان ملکه میشود و انسان قدرت پیدا میکند و میتواند بیشتر استفاده کند.
معنای دعای: «اللهم ربِّ زدنی فیکَ تَحیُّرًا»
لذا پیغمبر میفرماید: «اللهم ربِّ زدنی فیکَ تَحیُّرًا»؛2 تحیّر مرا در خودت بیشتر کن معنایش این است، نهاینکه تحیر مرا بیشتر کن یعنی بیشتر حورالعین جلویم بینداز! خب این را دیدیم و این را دیدیم و بعد از این، همه را دیدیم بالأخره آخرش یک روز تمام میشود. یااینکه تحیر ما را بیشتر کن و از این نعمتها سیب، گلابی، خربزه و هندوانه مثلاً در قیامت هست از اینها برای ما بیشتر بیاور یا درختها و سرو و صنوبر و امثالذلک [را بیشتر کن] اینها که دیگر تحیر پیغمبر نیست اینها که دیگر علم پیغمبر نیست. علم و تحیر و حیرت پیغمبر و اولیاء و ائمه علیهمالسّلام تمام اینها بهواسطۀ جلوات ذات است که او بیانتهاست و حدّ و حصر ندارد و هرچه بیشتر بتابد انسان را تشنهتر، محتاجتر، واله و حیرانتر از گذشته در آنها میکند چون جلوات ذاتی پروردگار از نقطهنظر شدتاً، ضعفاً، قوتاً، اوّلیتاً و اولویتاً حدّومرزی ندارد چون او بیانتهاست و همه دارای قوالب امکانی هستند و برحسب آن قوالب امکانی این تجلیات برای آنها ظهور پیدا میکند.
أللهم صل علی محمد و آل محمد