/19
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۳۶۵

1
  • درس سیصد و شصت و پنجم

  • پاسخ به اشکال لزوم عکس‌العمل نفس نسبت به تصورات ذهنی (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم‌

  • أنَّه یَلزَمُ عَلى القَولِ بِالوجودِ الذِّهنی أن یَصیرَ الذِّهنُ حارّاً حینَ تَصوِّرِ الحَرارَة بارداً عندَ تَصوِّرِ البُرودَة.1

  • وجود ذهنی، جنبۀ ربطی بین نفس و صور متخیله

  • اشکال چهارمی که بر وجود ذهنی وارد کرده‌اند چندان اشکال قابل توجهی نیست لذا جواب‌هایی هم که داده شده است جواب‌های بسیط و قابل بیان و توضیح نیست برعکسِ اشکالات قبلی که راجع به کیفیت وجود ذهنی مطرح می‌شد. برگشت اشکال به این است که اگر قرار باشد به وجود ذهنی معتقد باشیم، نفس باید نسبت به تصوراتی که در ذهن پیدا می‌شود عکس‌العمل نشان بدهد یعنی نفس باید به صوری که در خودش تحقق پیدا می‌کند متصف باشد و این تحقق صرف ارتباط نفس با صور خارجیه نیست بلکه به معنای وجود و ثبوت این صور در وعاء نفس بوده و قطعی است. وقتی ‌که شیئی تحقق و ثبوت پیدا می‌کند، تأثیر می‌گذارد و خود محلّ را متصف به همین وصفی که در او حضور پیدا کرده است می‌کند. اگر شیئی بارد باشد ذهن باید برودت پیدا کند یا اگر حارّ باشد ذهن باید حرارت پیدا کند درحالی‌که مسئله بر خلاف این است. از اینجا روشن می‌شود که آنچه که در ذهن پیدا می‌شود جنبۀ وجودی ندارد بلکه صرفاً یک ارتسام و جنبۀ ربطی بین نفس و صور متخیله‌ای است که نفس این صور متخیله را ادراک می‌کند.

  • پاسخ به اشکال چهارم وارده بر وجود ذهنی

  • جوابی که نسبت به این مطلب دادند جواب‌های متعددی است! یکی از آنها که مرحوم آخوند آن را به‌عنوان مهم‌ترین و اصلی‌ترین جواب می‌پذیرند این است که می‌فرمایند: همان مسلک و مبنایی که در مسئلۀ کیفیت اصدار نفس داشتیم که نفس نسبت به صوری که او را ادراک می‌کند جنبۀ علّی و ایجادی و خلقی دارد. بنا بر دو مسلک؛ یکی مسلک افرادی که قائل هستند که نفس بدون انطباع صور خارجیه به‌واسطۀ مقابلۀ مرئی با جلیدیه یک علم حضوری پیدا می‌کند و توسط آن اضافۀ اشراقیه‌ای که بر آن صورت مرئی دارد، حضور آن صورت را در خود و وحدتی که با آن صورت پیدا می‌کند به‌واسطۀ اضافۀ اشراقیه از این نقطه‌نظر با آن صورت خارجی و آن شیء یک نوع اتحاد و وحدتی برای او حاصل می‌شود.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 308.

جلسه ۳۶۵

2
  • تعریف علم حضوری

  • البته در مبحث علم و علومی که برای انسان حاصل می‌شود ـ در اینجا نه ـ در مباحث بعدی به‌خصوص در بحث علیت و معلولیت و همین‌طور در بحث توحید؛ توحید صفاتی و افعالی و در مباحث نفس، مرحوم آخوند به کیفیت مسئلۀ اتحاد علم و عالم و معلوم که قبلاً هم نسبت به این قضیه اشاراتی شد می‌پردازند و برگشت تمام علوم اکتسابی و حصولی را به علم حضوری قرار می‌دهند. علم حضوری علمی است که انسان بین خود و آن معلوم دوئیتی احساس نکند.

  • نظریۀ قائلین به علم حضوری در تمامی علوم

  • قائلین به این مسئله معتقدند که نفس فقط از این اسباب و آلات و ادوات بدن به‌عنوان وسیله استفاده می‌کند نه‌اینکه صورتی در چشم و قرنیه و عین انطباع پیدا کند و نفس بر آن صورت اطلاع پیدا کند. از آنجایی که اینها معتقدند بر اینکه صوری که در نفس پیدا می‌شود جنبۀ تجرد دارد، نتوانستند جمع بین این صورت خارجی که انعکاس نور در شبکیۀ چشم است و کیفیت استحصال نفس، صورت تجردی را از صورت خارجی بکنند لذا معتقدند که اصلاً انطباعی وجود ندارد و اشیاء خارجی در چشم منطبع و منعکس نمی‌شوند بلکه نفس از این چشم به‌عنوان آلت و وسیله برای علم حضوری خود استفاده می‌کند یعنی نفس قدرتی دارد که احاطۀ بر ماده پیدا می‌کند و با آن احاطۀ بر ماده و عبوری که می‌کند و به آن جهت تجردی می‌رسد، خود را با آن صورت مرئی واحد می‌بیند. خب این مسئلۀ مربوط به این قضیه بود.

  • تفاوت مفهوم یک صورت در ذهن با فرد و مصداق خارجی

  • صورت آن مرئی در ذهن حاصل می‌شود اما آثار خارجی آن مرئی مربوط به این صورت نیست بلکه مربوط به وجود خارجی آن مرئی است. بنابراین برودت به حمل شایع صناعی در ذهن نمی‌آید بلکه مفهوم برودت با نفس اتحاد پیدا می‌کند و همین‌طور بنا بر اعتقاد خودشان که انطباع صور است، باز نفس به وزان این امر و صورت مرئی یک صورت مجرده انتزاع می‌کند و در هردو حال مطلب فرق نمی‌کند؛ چه به صورت اشراف باشد و چه به صورت انطباع باشد. صورت که با برودت دوتاست و تفاوتی از این نقطه‌نظر ندارد.

جلسه ۳۶۵

3
  • بعد ایشان وجه دومی را که نسبت به این قضیه هست می‌فرمایند و جوابی که نسبت به این قضیه دادند ـ البته من به‌طور مختصر مطلب را عرض کردم، به‌جهت اینکه مطلب قابل بحث نیست. ولی یک نکته‌ای در اینجا هست که آن نکته را خدمتتان عرض می‌کنم‌ ـ همان مطلبی است که در بحث حمل اوّلی و حمل شایع مطرح کردیم. در آنجا صحبت شد که مفهوم با مصداق متفاوت است، چه در خارج و چه در ذهن! ممکن است انسان یک صورتی را در ذهن تصویر کند اما این به این معنا نیست که او فرد برای مفهوم خواهد شد!

  • مرحوم آخوند می‌فرمایند: شما که معنای کفر را در ذهن می‌آورید به این معنا نیست که در آن لحظه کافر و متصف به کفر می‌شوید، ادراک مفهوم و معنای کفر با فرد کفر دوتاست. یااینکه وقتی شما عدم را در ذهن می‌آورید به این معنا نیست که در آن موقع شما معدوم می‌شوید. آنچه که در ذهن می‌آید مفهوم عدم است اما همین مفهوم عدم، در ذهن وجود پیدا می‌کند و آن وجود، فردی از این عدم نیست و اگر بشود برای فرد عدم هم فردی تصور کرد، در عالم اعتبار است نه در وجود ذهنی، ذهن فقط مفهوم و معنای عدم را تصور می‌کند.

  • بنابراین برودت یا حرارتی را که انسان تصور می‌کند و امثال‌ذلک، مفهوم برودت را تصور می‌کند نه‌اینکه خود برودت در ذهن جا پیدا کند. اگر انسان حقیقت و معنایی را که از برودت احساس ‌می‌کند را در ذهن بیاورد، دلیل نمی‌شود که فردی از برودت هم در ذهن بیاید! چه موقع فردی از برودت احساس می‌شود؟ وقتی که انسان با یک شیء بارد تماس پیدا کند. آن احساس، فردی از برودت است اما تصور معنای برودت غیر از این است و این‌هم جواب دومی که نسبت به این مسئله داده شد.

  • ترتب آثار بر وجود خارجی

جلسه ۳۶۵

4
  • برگشت جواب سومی که به این مطلب داده‌اند به دو حقیقت متفاوت در وجود است. آقایان در این باب فرمودند که آثار به هویت‌ها برمی‌گردد نه به ماهیت‌ها!‌ یعنی این آثار مترتب بر وجود خارجی است و چون وجود خارجی وجود متأصل است بنابراین اثر بر وجود متأصل بار می‌شود و چون وجود ذهنی وجود تبعی است، این اثر بر این وجود تبعی بار نمی‌شود. به‌طورکلی مطلبی که در اینجا عرض شد این بود، منتها خب بالأخره مطالب از روی متن کتاب عرض می‌شود و آنچه را که مرحوم آخوند می‌فرمایند روشن است و خیلی جای بحث ندارد.

  • نکته‌ای که در اینجا به‌نظر می‌رسد این است که باید به دو سه مطلب در کلمات مرحوم آخوند توجه بیشتری کرد؛ مطلب اول اینکه باید ببینیم احساسی را که نفس از حرارت و برودت می‌کند صرفاً یک مفهوم است یا عبارت از یک حقیقت و هویت است؟! آن هویت و آن حقیقت به چه شکل است؟! آیا آن معنایی را که ما از برودت احساس می‌کنیم همان معنایی است که از یک امر معقول که انسانیت است احساس می‌کنیم یااینکه نه، مسئله تفاوت می‌کند؟ چطور اینکه اگر یک مقدار از یک شیء حامض را در دهانتان قرار بدهید، فعل و انفعالاتی در وجود شما پیدا می‌کند؟ تصور شیء حامض ممکن است همین مسئله را برای انسان به‌وجود بیاورد! چرا؟ چون مدرَک نفس از یک حموضت، این حموضت به‌عنوان یک هویت در ذهن قرار می‌گیرد. آن حقیقت و ماهیت حموضت یا حلاوت و امثال‌ذلک همان‌طوری‌که بعداً به این مطلب در نقل کلام محقق دوانی می‌پردازیم و در آنجا توضیح خواهیم داد که آنچه را که نفس به‌عنوان صورت معانی یا صورت اشیاء مادی احساس می‌کند، تمام اینها جنبۀ تجردی دارد و ادراک آن صورت از نقطه‌نظر نفس ادراک هیچ تفاوتی ندارد مگر در مقام جزئیت و کلیت.

  • یک وقتی شما یک حموضت جزئی را احساس می‌کنید و آن وقتی است که یک لیمو ترشی را در دهانتان بگذارید، خب در اینجا یک حموضت جزئی احساس می‌شود و نفستان هم طبق این ادراک جزئی که در اینجا شده است حالت خاصی پیدا می‌کند، آنجاست که شما می‌گویید: من حموضت را ادراک کردم. والاّ اگر من‌باب‌مثال حسّ ذائقه را از انسان بگیرند و فرض کنید زبان انسان سِرّ شود، اگر دو کیلو آب لیمو هم در دهانتان بریزید احساس حموضت نمی‌کنید بااینکه نفس ماده در دهان موجود است ولی احساس حموضت با خود حموضت دوتاست، بحث ما در احساس حموضت و احساس حلاوت است.

جلسه ۳۶۵

5
  • گاهی اوقات اتفاق می‌افتد و ممکن است انسان یک ناراحتی‌ای پیدا کند و اعصاب زبان و چشایی او از کار بیفتد، انسان در آن موقع هیچ چیزی نمی‌فهمد و هیچ احساسی ندارد بااینکه اشیاء را می‌خورد ولی نمی‌فهمد چه مزه‌ای دارد! آن‌وقت انسان از این مسئلۀ جزئی به یک حموضت کلی و سِعی که عبارت از طبیعت حموضت و ترشی است می‌رسد درحالی‌که آن مسئله، فردی از همین حموضت است. و اگر الفاظ را وضع برای معانی عامه بدانیم، این مطلب به‌درد ما خواهد خورد که لفظ برای یک معنای عامۀ از کلی و جزئی وضع شده است. وقتی که لفظ برای معنای عام وضع بشود، چه آن معنای مادی و چه آن معنای مجرد، باهم موضوعٌ إلیه لفظ می‌شود. بنابراین چه اشکالی دارد که آن هویتی که در ذهن موجود هست، فردی از آن هویتی باشد که این اسم برای آن هویت و ماهیت جعل شده است؟! آن فردِ از حموضت و ترشی که ذهن تصور می‌کند یا آن برودتی را که ذهن تصور می‌کند یا حرارتی را که تصور می‌کند، واقعاً آن حرارت احساس می‌شود که در وجود انسان اثری دارد منتها اثر آن حرارت با اثر حرارتِ ملموس تفاوت می‌کند.

  • هویت‌بخشی به مفاهیم با تقویت قوۀ متخیله!

  • اگر یک شیء حارّی را به بدن شما نزدیک کنند، برای شما و نفس شما حالت اشمئزاز به‌وجود می‌آید. حالا اگر شما این حرارت را هم در ذهن بیاورید، برای شما همین حالت به‌وجود می‌آید. حالا اگر بتوانید این حالت را در خودتان تقویت کنید می‌بینید اثر بالاتر می‌شود! اگر بتوانید به‌نحوی این حالت را در وجود خودتان تقویت کنید که کأنَّ با حرارت تماس پیدا کرده‌اید، واقعاً بدنتان می‌سوزد یعنی احساس سوزندگی در نفس شما پیدا می‌شود. چرا؟ چون نفس قدرت دارد و می‌تواند؛ می‌تواند با قدرت بر تقویت قوۀ متخیله و اشرافی که بر قوۀ متخیله دارد، به آن مفهوم هویت ببخشد؛ هویتی که بتواند در او اثر کند.

جلسه ۳۶۵

6
  • نمونه‌ای از تقویت و قدرت‌بخشی به قوۀ متخیله

  • یک وقتی من در یک مجله‌ای راجع به همین قضیه می‌خواندم که چطور انسان با تخیلات و تمرکز در قوۀ متخیله می‌تواند خود آن صورت خارجی را به‌وجود بیاورد! نوشته بود که شخصی با یکی دو نفر دیگر در یک قطاری بودند که از یک شهری به شهر دیگر در سوئیس می‌رفتند. زمستان بود، بعد صحبت از این شد که شما چه‌کاره هستید و فلان و این حرف‌ها! شخصی آنجا بود که یک‌قدری هم مسن‌تر بود، گفت که من هنرپیشه هستم. گفت: شما چه‌کار می‌کنید که این‌قدر در فیلم‌هایتان طبیعی بازی می‌کنید و افراد متوجه نمی‌شوند؟! گفت که این کار دارد! گفت: ما خودمان را در همان صحنه قرار می‌دهیم و آن شخص می‌شویم؛ یعنی شخصیت خود را کنار می‌گذاریم و در هر فیلمی که بخواهیم نقشی اجرا کنیم شخصیت خودمان را به آن شخصیت تبدیل می‌کنیم یعنی یک مدت و زمانی در احوال و خصوصیاتش می‌رویم و مدام خودمان را با او تطبیق می‌دهیم و مدام خودمان را با او وفق می‌دهیم تااینکه اصلاً این شخصیت تبدیل به یک شخصیت دیگر می‌شود! من در آن فیلم که بازی می‌کنم دیگر من نیستم بلکه در آن زمان، من او هستم.

  • بعد شخص گفت: من باور نمی‌کنم. او گفت: حالا من به تو نشان می‌دهم. بعد یک دستمال از داخل ساکش بیرون آورد و گفت که این را نگاه کن، این دستمال است دیگر! شروع به جمع کردن این دستمال کرد و یک‌قدری از این‌طرف و آن‌طرف آن [جمع کرد]! گفتم: چه‌کار می‌کنی؟ گفت که دارم یک بچه درست می‌کنم! من بچه ندارم و الآن می‌خواهم یک بچه‌ای درست کنم. این دستمال را جمع کرد و یک شکل سر درست کرد و برای آن چیزی درست کرد و بعد شروع به لالایی خواندن و حرکت دادن کرد! [به این بچۀ ساخته شده] گفت که چقدر گریه می‌کنی، دیگر بس است خسته شدم. تقریباً یک ربع شروع به بازی کردن با این کرد و بعد دیگر عصبانی شد و گفت که بمیر. یک‌دفعه من گفتم: نه نه! دست نگهدار. چرا داری او را می‌زنی؟! گفت: ببین این دستمال است!

جلسه ۳۶۵

7
  • یعنی در همین حرکاتی که آن شخص انجام می‌دهد قوۀ متخیلۀ این ‌را به‌کار می‌اندازد! خیال نکنید این مسئله مسئلۀ مهمی نیست، قوۀ متخیله همۀ ما را به‌کار انداخته‌اند! بفهمیم نفهمیم قافیه را باخته‌ایم! این قوۀ متخیله را مدام به‌کار می‌اندازد به‌کار می‌اندازد و جلو می‌رود به حدی که باور می‌کند یعنی صحنه را باور می‌کند که این یک بچه است که دارد گریه می‌کند و این‌هم پدرش است که دارد او را دعوا می‌کند! الآن حالِ خودش را طوری کرده است که شخص تصور می‌کند که الآن می‌خواهد بچه را خفه کند که گفت: نه دست نگهدار!

  • این الآن آن شخصیت خودش را رها کرده و شخصیت جدیدی پیدا کرده است، خب این چه فرقی با آن می‌کند که یک بچه در دستش باشد و همین حالت برایش پیدا بشود؟! چه تفاوتی دارد؟! اینکه همان است. اینجاست که ما معتقد بر این هستیم که وجود ذهنی فردی از آن ماهیت است و فقط هویتش فرق می‌کند، وجود ذهنی یک فرد است. جناب آخوند، این‌طور نیست که بگویید: فقط یک صورت در ذهن بیاید و هیچ‌گونه اتصافی پیدا نشود. نه! این بسته به مراتب متفاوت است و مراتب افراد در این قضیه فرق می‌کند.

  • منشأ ترقیات و تنزلات مراتب سلوک و تجرد

  • وقتی که ما تصور یک حرارتی را می‌کنیم یا تصور یک برودتی را می‌کنیم، واقعاً برودت نفس را متصف می‌کند و إن‌شاءالله بعداً خواهیم گفت که چطور تمام ترقیاتی که برای انسان در مراتب تجرد و سلوک حاصل می‌شود و تمام تنزلاتی که برای انسان پیدا می‌شود و هبوطی که در مراتب سلوک پیدا می‌کند، برگشت همۀ اینها به تغییرات و تحولاتی است که به‌واسطۀ وجودات مجردۀ نفسانی برای انسان پیدا می‌شود! تا این حرکت و این اتصاف در نفس پیدا نشود تأثیر نمی‌کند و تا یک هویتی که اثر و خاصیت داشته باشد در نفس پیدا نشود، نفس حرکت نمی‌کند! صرفاً یک ارتباط است و شما دارید نگاه می‌کنید که هیچ ارتباطی ندارد فرض کنید در خیابان راه می‌روید و می‌بینید که یک برگ از درخت افتاد و همین‌طوری رد می‌شوید، هیچ ارتباطی نیست. نه، مسئله این‌طور نیست!

جلسه ۳۶۵

8
  • اثرگذاری تخیلات و تصورات و افکار!

  • تمام زندگی ما در تصورات!

  • تمام این تخیلات و تمام این افکار و تمام این خصوصیات [تأثیر دارند]. چرا حضرت عیسی علی نبیّنا و آله و علیه‌السّلام به حواریون می‌فرماید: موسی در شریعت خود مردم را از زنا نهی کرد اما من شما را نهی می‌کنم که تخیل زنا هم نکنید؟! زیرا گرچه تخیل زنا با خود زنا فرق می‌کند اما مانند آتشی می‌ماند که دود او از پشت دیوار به این‌طرف سرایت می‌کند و افرادی که در این‌طرف دیوار هستند را آزرده کرده و دستخوش این ابتلاء قرار می‌دهد و این یک واقعیتی است.1 امکان ندارد انسان تصور گناه را بکند و در او اثر نکند! انسان انجام کار ثوابی را تصور کند گرچه نتواند انجام بدهد، امکان ندارد در او اثر نکند! اصلاً تمام زندگی ما در تصورات است و تصورات و تخیلات ما تمام فراز و نشیب‌های ما را تشکیل می‌دهند. پس إن‌شاءالله به این نکته که می‌فرمایند که آن آثار برای وجود تأصلی است اما آن وجودات دیگر، این آثار را ندارند خواهیم رسید که تأصل مربوط به وجود ذهنی است و بسیار قوی‌تر از وجود خارجی است، بلکه وجود خارجی درقبال وجود ذهنی چیزی به‌حساب نمی‌آید.

  • رابطۀ مستقیم قوّت جنبۀ تجردی با شدت لذات مثالی و ملکوتی

  • بله! وجود خارجی چشم‌پرکن‌تر است و بیشتر به احساسات و با خصوصیات و ظواهر ما مربوط می‌شود اما حصّۀ وجود که عبارت از تجرد است، هر مقدار که آن بیشتر باشد حصّۀ از وجود هم بیشتر است! لذا مرحوم بوعلی می‌فرماید: به هر مقدار که جنبۀ تجردی لذات روحی قوی‌تر باشد شدت لذت در آنها بیشتر است!2 گرچه مانند لذت مثالی در این عالم موجود باشد ولی آن لذت مثالی قوی‌تر است! چرا؟ چون خصوصیات ماده را ندارد. همین‌طور آن لذات ملکوتی چون جنبۀ تجردی ملکوتی قوی‌تر نسبت به جنبۀ مثالی است بنابراین لذات او نیز بیشتر است. اینجاست که در شرح احوال بزرگان ایشان می‌فرمایند: گاهی از اوقات حالات لذتی برای انسان پیدا می‌شود که اگر تمام دنیا را به انسان بدهند، انسان حاضر نیست یک لحظه آن را رها کند!

    1. الکافی، ج 5، ص 54۲.
    2. الشفاء، ج 1، ص 370.

جلسه ۳۶۵

9
  • نمونه‌ای از لذات غیر مادی در روایت

  • در روایت هم نسبت به حضرت ابراهیم علیه‌السّلام داریم، می‌فرماید که یک روز در بیابان حرکت می‌کرد و یک‌مرتبه صدایی شنید که می‌گفت: «سبّوحٌ قدوس ربُّ الملائکةِ و الرّوح». گفت: ای گویندۀ صدا کیستی؟ که اگر یک مرتبۀ دیگر بگویی، ثلث از دارایی‌ام را به تو می‌دهم. او دوباره گفت: «سبّوحٌ قدوس ربُّ الملائکةِ و الرّوح». گفت: ثلث دیگر را می‌دهم. بعد دفعۀ سوم هم حضرت ابراهیم علیه‌السّلام فرمود: همۀ دارایی‌ام برای تو باشد اگر یک بار دیگر این صدا را بشنوم.1 اینکه می‌گوید: من همه را می‌دهم چه احساسی برای او پیدا شده است؟ واقعاً آدم باید فکر کند دیگر! حضرت ابراهیم گیج که نبود، می‌فهمید و عاقل بود! چه احساسی برای او پیدا شده است که می‌گوید: یک بار دیگر بگو؟! این صدا چه تغییر و تجرد جوهری در نفسش به‌وجود می‌آورد که حاضر است کلّ هستی را فدای شنیدن آن صدا کند؟! اینها لذات مادی نیست‌ ها! ما فقط لذات را در ماده می‌دانیم مانند خوردن و خوابیدن و این مسائل و فلان و این حرف‌ها اما از آن جنبه غافل هستیم که آنها مسائلی است که اصلاً هیچ‌گونه ارتباطی بین این و بین آن وجود ندارد، این مسئلۀ اول است.

  • مطلب اوّلی که در کلام مرحوم آخوند به‌نظر می‌رسد این بود که این صوری را که نفس از قضایای جزئیه ادراک می‌کند، به وزان همان و به‌عنوان یک مسئله و قضیۀ کلی و قضیۀ سعی در نفس در وجود خودش به‌وجود می‌آورد و همان آثار بر این برحسب کیفیت و نحوۀ وجودی که برای نفس پیدا می‌شود مترتب می‌گردد؛ اگر قوی باشد قوی‌تر و اگر ضعیف باشد ضعیف‌تر می‌شود. اگر توجه ما در نمازی را که می‌خوانیم کمتر باشد، التذاذ نفسانی ما کمتر است و اگر توجه بیشتر باشد التذاذ نفسانی نیز بیشتر است، این گوی و این میدان! تمام مطالب، عبادات، تخیلات و نیّات بر همین اساس است و در این مسئله شکی نیست.

    1. معراج السعادة، ج 1، ص 748.

جلسه ۳۶۵

10
  • نکتۀ دوم در کلام مرحوم آخوند این است که ایشان فرمودند: در اختلاف بین مسئلۀ حمل که حمل اوّلی ذاتی و شایع صناعی است، تصور کفر، کفر را به‌وجود نمی‌آورد که شخص متصف به کفر باشد.

  • تعریف کفر

  • بله! تصور کفر و نفس امثال‌ذلک فردی از کفر نیست، آنچه که فردی از کفر است عبارت از مفهوم این ماهیت است! کفر عبارت از پرده‌پوشی است. یک وقتی شما یک معنایی را درنظر می‌آورید و این معنا یک جنبۀ طبیعی دارد و به معنای پرده‌پوشی است. این پرده پوشی که نگفتن حق و بیان باطل است و جنبۀ خارجی این معنای پرده‌پوشی عبارت از همین صور خارجی است که ما می‌بینیم. یک وقتی این معنا را در ذهن می‌آورید یعنی می‌گویید: کفر عبارت از پرده بر روی حق انداختن و واقع را بیان نکردن است!

  • عدم اتصاف انسان به کفر و ایمان به صرف تصور آنها

  • الآن این یک فردی از همین ماهیت است و تفاوتی نمی‌کند منتها شما به این وسیله کافر نمی‌شوید. چرا کافر نمی‌شوید؟! به‌جهت اینکه شما معتقد به این نیستید بلکه صرفاً این مفهوم را در ذهن آورده‌اید. مثل این است که یک نفر کافر را کنار دست خودتان بنشانید، وقتی یک کافر کنار آدم می‌نشیند که آدم کافر نمی‌شود! کافر به آنجا آمده و یک مؤمن هم به آنجا آمده است، با وجود مؤمن که من مؤمن نمی‌شوم. با همان مقدار شیشه‌خرده‌ای که دارم، به همان کیفیت باقی هستم. حالا مگر از دعای دوستان مطلبی تغییر پیدا کند والاّ خودمان خبر داریم که چه کسی هستیم!

  • اتصاف انسان به کفر و ایمان به‌خاطر منطبق کردن این معانی بر خود

  • تصور ایمان و کفر، انسان را متصف به ایمان و متصف به کفر نمی‌کند زیرا انسان خودش به این معنا عنایت ندارد. یک وقتی انسان معنای کفر را درنظر می‌گیرد و خودِ این معنا را بر خود منطبق می‌کند، در آنجا واقعاً فردی از کافر خواهد شد. یک وقتی انسان یک معنای ایمان را درنظر می‌گیرد و خود را بر او منطبق می‌کند، فردی از مؤمن خواهد شد. لذا ما در روایات داریم که از امام علیه‌السّلام سؤال می‌کنند: آیا مؤمن گناه می‌کند؟ حضرت می‌فرمایند که نه. می‌گوید: پس این گناهانی که می‌کنند چیست؟ می‌گویند که در آن موقع مؤمن نیستند!1 یعنی در وقتی که انسان نیّت برای گناه می‌کند یعنی من نیّت گناه می‌کنم من‌باب‌مثال یک وقت فقط مفهوم زنا را درنظر می‌آورم و یک وقتی نه، خود را در این مفهوم دخیل می‌دانم، باید این دو را از هم جدا کنیم. یعنی کأنّ دارد آن مفهوم را در ذهن خود وجود نفسانی می‌بخشد، خب این فرق می‌کند!

    1. الکافی، ج 2، ص 267، با قدری اختلاف.

جلسه ۳۶۵

11
  • یک وقتی نشسته است و می‌گوید: فلان دزد که آمد این کار را کرد، اول نردبان گذاشت و از پله‌ها بالا رفت و وارد بام شد! فقط این است و خودش را از قضیه کنار نگه می‌دارد که این فقط فرد مفهومی است. یک وقت خودش دارد نقشه می‌کشد که چطور بالا برود! در اینجا الآن دزد هست گرچه در منزلش نشسته است! دارد نقشه می‌کشد که چطور نردبان را بگذارم و از آنجا بالا بروم و از آنجا بروم درب را باز کنم و اموال را بدزدم! الآن او دزد هست و اگر عزرائیل بیاید گریبانش را بگیرد؛ به‌عنوان دزد این کار را انجام می‌دهد! ما که تجری را قبول داریم و مبحث تجری را خوانده‌ایم! اگر من الآن در خودم تصور زنا را بکنم که من‌باب‌مثال اگر الآن فلان زنِ شوهردار یا فلان مورد حرام بود این‌طوری او را می‌گرفتم و در خانه می‌بردم و با او زنا می‌کردم، با این تصوری که الآن می‌کنم، الآن زناکار هستم گرچه این عمل در خارج انجام نشده است! به مقداری که نسبت به این قضیه التفات دارم، به همان مقدار زناکار هستم! مثلاً یک وقتی می‌گوید: اگر موردش پیش بیاید این کار را انجام نمی‌دهم. خب اینها مراتب دارد. خدمتتان عرض کردم که همۀ تصورات ذهنی انسان مراتب دارد. بعضی‌ها هستند که می‌گویند: برویم دست به یک قتلی بزنیم. می‌گوید: من می‌آیم و کمکت می‌کنم ولی من نمی‌زنم! اگر می‌خواهی بزنی من نگه می‌دارم ولی تو خودت بزن! خب این باز قضیه‌‌اش با آن کسی که خودش مستقیماً زده فرق می‌کند. یکی می‌گوید که من به تو می‌گویم فلانی کجاست ولی نمی‌آیم که او را بگیرم! این باز یک‌قدری دورتر است. یکی می‌گوید که من نمی‌گویم فلانی کجاست که تو بروی و او را بزنی ولی هوای تو را دارم! باز این دورتر است.

  • تفاوت جرم برحسب نیات و کیفیت آن

جلسه ۳۶۵

12
  • لذا جرم هم برحسب نیّات و کیفیت تفاوت پیدا می‌کند. نیّات انسان و تخیلاتی که در ذهن انسان پیدا می‌شود هم از همین قبیل است. یک وقتی یکی هست که نیّت زنا می‌کند و اگر انجام شد پای آن هم می‌ایستد. الآن این شخص در این موقع زانی است! اما یک وقت یک شخصی فقط نیّت می‌کند اما اگر انجام داد، یک‌دفعه برای او حالت وحشت پیدا می‌شود و دهشت می‌کند و می‌گوید: عجب!! این اثر کمتری را دارد. یک شخصی فقط به همین‌که حالا همین‌طوری یک تصوراتی بسته به کیفیت جایگزینی و انطباق نفس با موقعیت، در ذهن او بیاید و برود، دل‌خوش است.

  • دراین‌صورت مرحوم آخوند چه کسی گفته است که شخص، فرد نیست؟! چرا؟! دراین‌صورت انسان فرد است و واقعاً فرد می‌شود و فردی از این ماهیت می‌شود و اتحاد پیدا می‌کند. در روز قیامت در نامۀ عمل نگاه می‌کنند که چندتا دزدی برایت نوشته‌اند، چندتا چه نوشته‌اند، چندتا چه و چه نوشته‌اند! [می‌گویی که] خدایا من این کارها را نکردم. [می‌گویند که] تو نکردی؟! یک‌دفعه می‌آورند و نشان می‌دهند!

  • اینکه امام علیه‌السّلام می‌فرمایند: «اللهُمَّ العَن بَنی أمُیةَ قاطِبة1 وقتی سؤال می‌کنند که چرا همۀ آنها [را لعن می‌کنید]؟! می‌فرماید: «لأنّهُم رَضوا بِعملِ آبائِهِم»؛2 به عمل آبائش رضایت دارد، همان گناه و همان کیفیت را در نامه برای این می‌نویسند. این نکته‌ای است که در اینجا نسبت به این مسئله هست البته مرحوم آخوند گاهی به این مسائل اشاره دارند منتها به‌نحو خیلی جامع و به‌نحو چیز در این مسائل کمتر صحبت می‌کنند.

  • الاشکالُ الرابع: أنَّه یَلزمُ عَلى القَولِ بِالوجودِ الذِّهنی أن یَصیرَ الذِّهنُ حارّاً حینَ تَصوِّرِ الحَرارَة بارداً عندَ تَصوِّرِ البُرودَة مُعوَجاً مُستقیماً کُرویاً مُثلثاً مُربعاً کافراً مؤمناً متحیِّزاً لأنَّ الحارَّ ما حَصلَ فیهِ الحَرارةِ و البارِدِ ما حَصلَ فیهِ البرودةِ و کذلکَ سائِرُ المشتقّاتِ فَیَلزَم اتِّصافُ النَّفسِ بِصفاتِ الأجسامِ و الأمورِ المُتضادةِ و بطلانُه ضروریٌ.3

    1. البلد الأمین، ج ۱، ص ۲6۹، زیارت عاشوراء.
    2. . عیون أخبار الرضا علیه‌السّلام، ج 1، ص 237، با قدری اختلاف. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به شفاء الصّدور، ج 1، ص 367.
    3. . الحکمة المتعالیة، ج 1، ص 308.

جلسه ۳۶۵

13
  • بنا بر قول به وجود ذهنی لازم است وقتی که حرارت را تصور می‌کند سر انسان داغ بشود و وقتی که تصور برودت و سرما می‌کند، مغز انسان منجمد بشود، وقتی تصور یک امر معوج، مستقیم، کج، کروی، مثلث، مربع می‌کنید، تصور کافر می‌کنید کافر بشوید، [تصور مؤمن بکنید] مؤمن بشوید، متحیز بشوید و... حارّ آن است که در آن حرارت پیدا بشود و بارد آن است که در آن برودت و سرما پیدا بشود و همین‌طور سایر مشتقات که در آن بالا ذکر شد.

  • فَیَلزَم اتِّصافُ النَّفسِ بِصفاتِ ... بنابراین طبق این برهان نفس ما باید به صفات اجسام و اموری که با همدیگر تضاد دارند متصف بشود. وقتی انسان تصور برودت را می‌کند، برودت و وقتی که حرارت را تصور می‌کند حرارت [پیدا می‌کند]! درحالی‌که این دوتا با همدیگر متضاد هستند و بطلانش هم ضروری است چون نفس متصف به اینها نمی‌شود و اگر بخواهد متصف بشود طبعاً یک آش شله‌قلمکاری در اینجا پیدا می‌شود، [نظیر] حرارت، برودت، کرویّت، شیء عظیم، شیء صغیر و سایر مسائل. البته ایشان قبلاً نظیرش را هم گفتند که چطور ممکن است یک امر عظیم منطبق بر یک امر صغیر باشد و دیگر نیاز به اشکال چهارم نبود منتها خب حالا این را به‌عنوان یک امر مستقل ذکر کردند که آن آثار خارجی ذهن را متصف به خودش کند.

  • بَیانُ اللزوم: أنّه یَلزَم عَلی تَقدیرِ المَذکور. أنّا اذا تَصوَّرنا الأشیاء، یَحصُلُ فی أذهانِنا حَقایقُ تلکَ أشیاء و تَحلُّ فیها و الحلولُ هو الاختصاصُ النّاعت.

  • ملازمۀ بین قضیه بر تقدیر مذکور است؛ وقتی که ما اشیاء را تصور بکنیم حقایق این اشیاء در ذهن می‌آید و در ذهن حلول می‌کند. حلول عبارت از خصوصیت و مقید شدن آن ناعت و چیزی که اتصاف پیدا می‌کند که همان ذهن است. آن به یک چیزی اختصاص پیدا می‌کند و مخصوص و مقید می‌شود.

  • فَیجِبُ أن تکونَ حقایقُ تلکَ المعلومات أوصافاً و نعوتاً للِذهنِ و الجوابُ عنه بِوجوُهٍ، الأوّل: و هو مِن جملةِ العرشیات إنّ صورَ هذه الأشیاء عندَ تصوّرِ النّفس إیّاها فی صُقعٍ مِن ملکوتِ النفسِ مِن غیرِ حلولٍ فیها.

جلسه ۳۶۵

14
  • پس حقایق این معلومات باید وصف و نعت برای ذهن باشد؛ یعنی ذهن ما منجمد بشود، ذهن ما داغ بشود، صد درجه ذهن ما حرارت پیدا کند و امثال‌ذلک. چند جواب از این مسئله داده شده است، یکی که از مسائل عالی و از جواب‌های بسیار معنوی و بالاست. قبلاً هم این مطلب گذشت که صور این اشیاء وقتی که نفس اینها را تصور می‌کند، در آن مرتبه‌ای از ملکوت نفس هست بدون اینکه این اشیاء در آن مرتبه حلول کنند و عارض بشوند.

  • بَل کَما أنَّ الجوهرَ النّورانی أی النفسُ الناطقةُ عندَ اشراقِ نورِها علَی القوّةِ الباصرةِ یُدرِکُ بِعلمٍ حضوری إشراقی ما یُقابِلُ العضوَ الجَلیدی مِنَ المُبصَرات مِن غیرِ انطباعٍ کما هو رأیُ شیعةِ الأقدَمین.

  • همان‌طوری‌که جوهر نورانی یعنی نفس ناطقۀ انسان وقتی که نور خودش را بر قوۀ باصره و بر چشم اشراق می‌کند، ادراک می‌کند با علم حضوری اشراقی به‌واسطۀ یک حضور اشراقی و ولایتی که به آن امر خارجی که مقابل اوست، ادراک می‌کند و این ولایت را به‌وجود می‌آورد، به علم حضوری آنچه را که مقابل با آن عضو جلیدی از مبصرات هست ادراک می‌کند؛ با آن مرائی که در جلوی چشم قرار دارند ـ آن مرائی و اشیائی که در جلوی چشم قرار دارد ـ بدون اینکه آنها در چشم انطباع پیدا کنند و عکس آنها بر روی جلیدۀ چشم بیفتد. یعنی فقط نفس به‌عنوان یک رابط می‌آید و آن اشیاء خارجی را ادراک می‌کند. مثل اینکه فرض کنید انسان یک چیزی فرضاً شیشه‌ای را در جلوی چشمش قرار بدهد یا یک وسیله‌ای را قرار بدهد تا با آن وسیله بتواند اشیاء را نزدیک کند و ببیند! چشم هم همین‌طور است. در اینجا نقش دیگری نداشته و کار بیشتری انجام نمی‌دهد. فقط نفس می‌آید این را انجام می‌دهد.

  • خب این مطلبی را که الآن ایشان دارند می‌فرمایند طبق آن قولی است که بر اینکه اشیاء انطباع پیدا نمی‌کنند و قائل هستند که آن کلام، کلام افلاطون و متابعین افلاطون بود، نسبت به همان ادراک حضوری اشیاء در همان وعاءِ ذهن که عبارت از عالم مثال است.

جلسه ۳۶۵

15
  • فَکذلکَ عندَ إشراقِهِ علَى القوةِ المُتخیِّلةِ یُدرِکُ بِعلمٍ حضوری إشراقی الصورةَ المتخیلةَ الخارجیةَ المُبایِنةَ لِلنفس مِن غیرِ حلولِ الصورِ فیها و اتصافِ النفس بِها.

  • همین‌طور وقتی که نفس نسبت به قوۀ متخیله اشراف پیدا کند یعنی قوای متخیله را به‌دست بگیرد، می‌تواند صور متخیله را مانند صور کلیات، صور عقلیات، صور امور کلیه، برودت کلی، انسان کلی، غنم کلی، شجر کلی و تمام صوری که جنبۀ عقلانی و جنبۀ سعی دارند ایجاد کند؛ صورت محبت، صورت غضب، صورت شهوت، صورت تفکر و معانی که در ذهن می‌آید یا قیاساتی که این قیاسات به‌واسطۀ قوای متخیله برای انسان حاصل می‌شود و حتی واهمه! وقتی که نفس قوه را به‌کار می‌گیرد، تمام اینها را از متخیله شروع به صورت ساختن می‌کند و صورت می‌سازد.

  • یُدرِکُ بِعلمٍ حضوری... به‌واسطۀ یک علم حضوری نه حصولی! یعنی خود نفس این علم را ایجاد می‌کند. این نفس از جای دیگر نمی‌آید، این علم از جای دیگر نمی‌آید بلکه صورت متخیلۀ خارجیه‌ای که مباین با نفس است می‌باشد. خب نفس یک حقیقتی است و این صورت او حقیقت دیگری است. من‌باب‌مثال برودت یا صورت غنم که اصلاً مباین با نفس است بدون اینکه صورتی در این نفس حلول کند و نفس به آن متصف باشد.

  • بَل کَما یَرى‌ یَحِسُّ صورَ الأشیاءِ الخارجیةِ بِالباصرةِ و غیرِها کذا یَنظُرُ إلى صورِها الباطنیةِ و یُشاهِدُها بِحواسِها الباطنیةِ مِن غیرِ حلولِها فی ذاتِ النفسِ و الوجدانِ لا یَحکم بِالتفرقةِ بینَ المشاهدةِ فی الیقظةِ و المُشاهَدةِ فی النوم.1

  • در اینجا می‌خواهند مطلب خودشان را بیان کنند. می‌فرمایند: همان‌طوری‌که نفس ادراک می‌کند؛ صور خارجیه را به‌واسطۀ [قوۀ] باصره و غیر باصره ـ [مثل] سامعه ـ می‌بیند و احساس می‌کند، همین‌طور به صور باطنیه نظر می‌کند، اینها را به حواس باطنیه مشاهده می‌کند که [عبارت‌اند از] متخیله و واهمه، قوۀ عاقله، ملکات و صفات که نفس تمام اینها را به استخدام می‌گیرد. وقتی که ما داریم یک صورتِ امرِ مستحب مانند انفاق را در ذهن می‌آوریم؛ آن ملکاتی که در نفس وجود دارد؛ در تسخیر نفس ناطقه قرار گرفته و آن ملکات دارد به مرتبۀ بروز و ظهور می‌رسد و چه خوب است که انسان همیشه این نوع ملکات را مدام در اختیار بگیرد؛ نه ملکات و صفاتی را که صفات رذیله هستند بخواهد جلوه بدهد. بعضی‌ها این‌طور هستند، دیده‌اید؟! مثلاً نسبت به مطالبی که واقع می‌شود همیشه سوءظن دارند که یک قضیه‌ای انجام می‌شود.

    1. همان، ص 308 و 309.

جلسه ۳۶۵

16
  • بیان محورهایی برای اصلاح افکار

  • من اتفاقاً چندی پیش هم این مطلب را در جلسه‌ای که بود بیان کردم. مثلاً فرض کنید شخصی یک نامه نوشته و یک حرفی را زده است، خب ما می‌توانیم این حرف را حمل بر معنای غلط کنیم و بگوییم که عجب شخص خلافی است که این حرف را زده، هم‌چنین می‌توانیم حمل بر معنای درست کنیم. چرا حمل بر معنای درست نکنیم؟! حالا که می‌توانیم این کار را انجام بدهیم چرا نکنیم؟! چرا حتماً حمل بر معنای غلط و سوء کنیم؟!

  • همین روایتی که پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم می‌فرماید:

  • اگر یک مؤمنی هفتاد مرتبه عمل مؤمن دیگر را می‌تواند حمل بر صحت کند و نکند در ایمانش نقصان هست.1

  • برای همین جهت است دیگر! حالا که ما می‌توانیم حمل بر معنای صحیح بکنیم، چرا نکنیم؟! یک وقتی اصلاً راه بسته است و چاره‌ای نیست جز اینکه انسان این نظر را نسبت به این مطلب بدهد خب هیچ! ولی اگر شرایط این‌گونه نیست خب انسان می‌تواند حمل بر صحت کند. اینجاست که انسان باید به مدد ملکات و صفات باطنی؛ آن جنبۀ صلاح را بر جنبۀ فساد غلبه بدهد و نگذارد آن ملکات فاسده که سوءظن، بدبینی، حرص، آز، خودمحوری و سایر صفات رذیله است نفس را در تسخیر خودش قرار دهد و بر آن قوای معنوی، روحی، عقل، نورانیت، وحدت، انس، اتحاد و اتصال امور به پروردگار، احتمال اشتباه در افراد، جائزالخطا بودن و غافل بودن غلبه کند. انسان می‌تواند برای اصلاح افکار خودش همیشه این محورها را مدّنظر قرار بدهد و این خیلی مسئلۀ مهمی است.

  • اتفاقاً متأسفانه یکی از مسائلی که بین ما رایج هست و همه باید نسبت به آن [توجه] کنیم همین مطلب است که خب انسان می‌بیند یک قضیه‌ای اتفاق افتاد و شخص می‌گوید که خب لابد نیّتش این بود! کجا نیّتش این بود؟! خب شاید نبود، اصلاً نبود، بعد هم معلوم می‌شود که نه، نبوده است و اصلاً مسئله این‌طور نیست. چرا انسان از اول ذهنش را خراب کند و در خودش کدورت و هزار بدبختی به‌وجود بیاورد که بعد مجبور شود بگوید که نه، اشتباه کردم؟! خب از اول یک جایی برای احتمال خلاف بگذارد.

    1. مصباح الشریعة، ج ۱ ص ۱۷۳.

جلسه ۳۶۵

17
  • یک دفعه با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در همان خیابان‌های عباس‌آباد می‌رفتیم ـ ما کوچک بودیم و جلسۀ روز جمعه بود و من حدود ده سال داشتم ـ یک نفر از کنار ما رفت و بلند از آن‌طرف سلام کرد. معمولاً مرحوم آقا در آن زمان‌ها وقتی که حرکت می‌کردند در حال‌وهوای دیگر و افکاری بودند و حتی این مسئله در اطوار ظاهری ایشان هم پیدا بود؛ یک‌دفعه می‌دیدیم مثلاً دستشان حرکت می‌کرد و یا ما می‌دیدیم که آقا دارند با خودشان حرف می‌زنند و در فلان فکر و فلان چه هستند، خب آن‌وقت متوجه نمی‌شدند و واقعاً اصلاً در یک حال‌وهوایی بودند. بعضی افراد مثلاً رد می‌شدند سلام می‌کردند ایشان متوجه نمی‌شدند، خلاصه آن شخص گفت: عجب آقای متکبری است که سلام می‌کنیم اما جواب نمی‌دهد! اخوی ما آقا سید محمدصادق، خدا حفظش کند، به آقا گفت که این شخص سلام کرد جواب سلامش را ندادید و گفت: عجب آدم متکبّری است. ایشان گفتند که خب وقتی که شما می‌بینید این‌طور است شما جواب سلام را بدهید که یک هم‌چنین تصوری برای کسی پیدا نشود.

  • خب ببینید این شخص به‌حساب خودش شاید خیلی بدوبیراه نگوید؛ حداقل می‌گوید که این‌قدر داد زدم، دیگر چه بگویم؟! در بلندگو بگویم: سلام‌علیکم؟! با خود این‌طور می‌گوید که یعنی به‌حسب عادی این احتمال قوی است که باید این آقا یک شخص متکبری باشد که اصلاً اعتناء نمی‌کند ولی وقتی که یک مقداری دقت کنید می‌بینید که آقا اصلاً نشنیده است! اصلاً نشنیده خب چه‌کار کند؟! یک مقداری هم انسان باید احتمال [دیگر حالات را هم] بدهد مگر اینکه اصلاً جا برای حالت دیگر نماند.

  • من در احوالات مرحوم قاضی رضوان الله تعالی علیه می‌خواندم که می‌فرمودند: من شنیدم که فلان شخص ـ یکی از افرادی بود که مخالف با مرام ایشان بود ـ راجع به من صحبت می‌کند، خب حمل به صحت کردیم. یک‌دفعه در خیابان او را دیدم و دو مرتبه به ایشان سلام کردم و جواب مرا نداد و رویش را برگرداند!1 خب این دیگر حمل به صحت برنمی‌دارد، این معلوم است که مریض است و من هم دیگر به او سلام نکردم.

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مهر تابناک، ص 277.

جلسه ۳۶۵

18
  • تا حالا دیده‌اید که آدم به شخصی سلام می‌کند و او جواب نمی‌دهد! با خود می‌گوید: شاید نشنید، مجدداً می‌گوید: آقا سلام‌علیکم، اما وقتی سرش را برمی‌گرداند و می‌رود، [دیگر انسان چه‌کار کند]؟! بعضی‌ها هستند که این‌طور هستند؛ می‌گوییم: سلام‌علیکم ولی سر را برمی‌گردانند، خب مگر آدم مریض است که به آنها سلام کند؟! سلام نمی‌کند! چرا خودش را خنک و سبک کند؟! ولی تا جایی که احتمال صحت می‌رود، انسان بایست این را انجام بدهد و به‌واسطۀ این مسئله واقعاً برکات زیادی نصیب انسان می‌شود؛ یعنی بسیاری از فیوضات پروردگار بر نفس انسان به‌واسطۀ اِعمال این مطلب پیدا می‌شود که انسان کاری کند که همیشه نسبت به برادر ایمانی حسن‌ظن داشته باشد.

  • حمل بر صحت اقوال و افعال دیگران موجب استجلاب فیض

  • این خیلی مهم است ها! من این‌ مطلب را بارها از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ‌ و بزرگان شنیدم که کسی که این حال را در خودش به‌وجود بیاورد دیگر نیاز به نماز خواندن و زیاد چیز کردن ندارد و خود همین حال موجب استجلاب فیض است یعنی فیض را برای نفس می‌آورد! و برعکس اگر کسی دائماً حالت سوءظن داشته باشد دریچۀ رحمت خدا را بر خودش می‌بندد، حالا برود شب تا صبح هم نماز بخواند، هیچ فایده ندارد! این مسئله بسیار مسئلۀ مهمی است!

  • مِن غیرِ حلولِ الصورِ فیها و اتصافِ النفس بِها و الوجدانُ لا یَحکمُ بِالتَّفرَقةِ بینَ المشاهدةِ فی الیقظةِ و المشاهدةِ فی النومِ.

  • بدون اینکه این در ذات نفس حلول کند؛ نفس اینها را به‌وجود می‌آورد ولو اینکه باطن هستند، وجدان حکم به تفرقه نمی‌کند؛ چه فرق می‌کند که انسان در یقظه یک مسئله‌ای را ببیند یا در خواب ببیند؟! چطور اینکه آن صوری را که در خواب می‌بیند حلول نمی‌کند بلکه نفس آن صور برزخی را مشاهده می‌کند، همین‌طور آنچه که در یقظه هست نفس آن قوای فعّالۀ خودش را که قوۀ متخیله باشد به‌کار بگیرد و یک صورت ذهنی درست می‌کند. آن‌هم از این نقطه‌نظر هیچ فرقی با آن مسئله ندارد و آن آثار بر آن مترتب نمی‌شود بلکه صرفاً یک اصدار نفس است.

جلسه ۳۶۵

19
  • أللهم صل علی محمد و آل محمد