پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 3: في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
توضیحات
فصل (3) في ذكر شكوك انعقادية و فيه فكوك اعتقادية عنها
جلسه 18 ـ
درس سیصد و شصت و هشتم
پاسخ به اشکال لزوم وجود اشیاء خارجی در ذهن در باب وجود ذهنی (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و الجوابُ إنَّ القضایا الّتی حُکِمَ فیها علی الأشیاءِ الممتنعةِ الوجود حملیاتٌ غیرُ بتیةٍ.1
محصّل جوابی که مرحوم آخوند در آنجا نسبت به اشکال سادس میدهند که در اذهان ما ممتنعاتی تصور میشود مانند شریک الباری ممتنعٌ، خب تصور شریکالباری با فرض امتناع چطور ممکن است؟! حالا اگر صرف تصور باشد مطلبی نیست ولی بنا بر عقیدۀ شما، جناب شریکالباری وجود هم پیدا میکند؛ وجود ذهنی هم پیدا میکند. حالا بنا بر مبنای ما وجود ذهنی آن بدتر از وجود خارجی آن است، این را چه باید کرد؟!
شریکالباریهای متعدّد!
این شریکالباریهایی که ما در ذهن داریم، بَهبَه! رئیسجمهور یک شریکالباری! زن یک شریکالباری! فرزند یک شریکالباری!
تلمیذ: داماد!
استاد: داماد! شما هم شریکالباری پیدا کردید!
مدیر اداره یک شریکالباری! رئیس اداره یک شریکالباری! مرید یک شریکالباری! شریکالباری هستند دیگر، نیستند؟! هستند، هیچ حرفی هم در آن نیست. شریکالباریهای متعدّد! بله! خلاصه شریکالباریهای بسیار قوی و تنومند و قدرتمند که میآیند و دل را تسخیر میکنند؛ نهاینکه فقط وجود پیدا میکنند بلکه دل را تسخیر میکنند و جای نفس کشیدن باقی نمیگذارند.
یک وقتی خدمت مرحوم آقای حداد ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم ایشان حکایت از شخصی داشتند که آمده بود و حال خوبی پیدا کرده بود و بعد از مدتی آمده بودند زیر پایش را زده بودند و رفته بود و دیگر چیز شده بود. ایشان به مرحوم آقا میفرمودند: چطور میشود اینها میآیند و آنچنان در کثرات و در دنیا وارد میشوند که دیگر توان ـ عبارت ایشان این بود ـ نفس کشیدن برایشان باقی نمیماند! یعنی آنچنان در دنیا، بدهوبستانها، سیاستها، گرفتاریها، رفیق و رفیقبازیها، شریکها و این مسائل میروند که دیگر نا ندارند بیرون بیایند. اگر شخصی بیاید با اینها دو کلمه صحبت کند یک تکانی میخورند اما همین! ولی اصلاً نمیتواند خودش را بیرون بیاورد. یعنی آنچنان خودش را گرفتار کرده که نمیتواند.
لزوم حفظ حرّیت انسان در تمام احوال
چقدر انسان باید از اول مراقب باشد که به اینجا نرسد و از اول آزاد باشد. با مردم و با افراد هست و با اشیاء برخورد دارد ولی در تمام احوال آزاد است. هر وقت بخواهد میتواند تصمیم بگیرد. هر وقت بخواهد میتواند رها کند. هر وقت بخواهد میتواند، اختیار دارد مبسوطُ الید است و دستش باز است. نهاینکه وقتی گفتند: این کار را بکن، بگوید: آه! چرا دیر گفتی؟! حالا میشود، حالا نمیشود. حالا این را چهکار کنم؟! حالا آن را چهکار کنم؟! قضیه را باخته است. معطّلی ندارد که! همیشه انسان باید طوری باشد به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ: ساک بهدست، وقتی به او میگویند که برو، فقط در را باز کند و راه بیفتد، برود!
طریقۀ ورود سلمان به مدائن برای حاکمیت
سلمان وقتی که حاکم مدائن شد همینطور بود؛ یک چمدان داشت، حالا چمدان نه، یک توبره داشت و سوار خرش شد و آمد. استاندار بود، جناب استاندار! استاندار عراق بود؛ مدائن یعنی عراق، کثیری از نواحی ایران هم جزو مدائن بود یعنی بعد از کرمانشاه، سر پل ذهاب و اینها همه در آن زمان جزو مدائن بهحساب میآمد. نقل میکنند که وقتی وارد شد یک چوبدستی داشت و یک انبان نان و یک توبره که لباسهایش را در آن گذاشته بود، با خرش میراند و میآمد! به مدائن رسید دید مردم جمع شدند و گفتند که هنوز سلمان نیامده است؟! گفتند که از سلمان چه خبر داری؟! گفت که با سلمان چهکار دارید؟! گفتند که حاکم مدائن است. گفت: حالا چهکارش دارید؟! گفتند که به استقبالش آمدیم. گفت: من سلمانم، من حاکمم! گفتند: تویی؟! گفت که بله منم. واقعاً عجیب است دیگر!
ذکر اسامی جمعی از دستپروردههای امیرالمؤمنین
اینها دستپروردههای امیرالمؤمنین هستند ها! میبینید امیرالمؤمنین چه میکند؟! چطوری دستپرورده درست میکند؟! سلمانش چطوری است! مالکاشترش چطوری است! قیس بن سعد بن عبادهاش چطوری است! محمد بن أبیبکرش چطوری است! عثمان بن حُنیفش چطوری است!
طرف میرود سر یک سفرۀ مفصل مینشیند، حضرت میگوید که جاسوسهایم خبر دادند که رفتهای سر یک سفرۀ کذا نشستهای! قضیه اینطوری است و تو باید نگاه به امام [خودت] بکنی؛ «ألا و إنَّ لِکُلِّ مَأمومٍ إماما یَقتَدی بِهِ و یَستَضیءُ بِنورِ عِلمِهِ».1
اینها همه دستپروردههای امیرالمؤمنین هستند. آنوقت این سلمانی که اینطوری بیاید و اینطوری استانداری را قبول کند، معلوم است آن مملکت و رعایای آنهم چطوری هستند و چه وضعی دارند و از چه امنیتی برخوردار هستند. آن شب اول که شد، گفت که بروید به همه بگویید که دربهای دکّانتان را باز بگذارید و نبندید. دزدها خوشحال شدند که سلمان گفته است همه دکانها را شب باز بگذارید. یکی را صدا کرد گفت: بیا جلو. گفت که به فلان محله میروی، چندتا سگ آنجا هستند، یک سگِ گردنکلفت سیاه آنجاست که رئیسشان است در گوشش میگویی که سلمان گفته است: امشب حراست شهر بهعهدۀ شماست. این شخص میرود میبیند سگها در فلان محله در کنار جیفه و مرداری نشستهاند و یک سگ گردنکلفتی هم هست. در گوشش میگوید که سلمان گفته امشب حراست با توست. دزدها شب برای غارت به بیرون ریختند. صبح مردم رفتند دیدند جنازه افتاده است. البته کشته نبودند، همینطور زخمی وسط بازار افتاده بودند. هیچ! تمام شد!2 خب این برنامۀ جناب سلمان بود. قضیۀ حکومت اسلامی این است؛ مسئلۀ حکومت اسلامی و حکومت علوی این است! علیٰکلّحال دیگر رفقا بهتر میدانند!
خلاصه ما شریکالباری خیلی داریم. در وجود خودمان شریکالباری زیاد داریم.
مرحوم آخوند جوابی که دارند از این قضیه میدهند، میگویند که بله، درست است ما شریکالباری را تصور میکنیم. اجتماع نقیضین را تصور میکنیم و بر اینها حکم هم میکنیم که شریکالباری و اجتماع نقیضین ممتنع است ولی فرق است بین حکم کردن بر اینکه اجتماع نقیضین ممتنع است و فرق است بین خود نقیضین و اجتماع نقیضین، اینها دو مسئله است؛ یک وقت ما حکم میکنیم که اجتماع نقیضین ممتنع است ولی یک وقتی خود نقیضین ممتنع هستند. آن که حکم بر اوست اشکالی ندارد و ظرفش ذهن است و ذهن میآید ممتنع را تصور میکند، نقیضین را تصور میکند، شریکالباری را تصور میکند، جوهرِ فردِ غیرِ مرکب را تصور میکند و تمام اینها را تصور میکند و برای او حکم به امتناع میآورد؛ الجوهرُ الفرد ممتنعالوجود، شریکالباری ممتنعالوجود. یا واجبالوجود را تصور میکند؛ واجبالوجود تشخصُّهُ عینُ ذاتِه، ماهیُتُه هویَّتُه و إنّیَتُه الآن که واجبالوجود در ذهن آمد، حکم بر اینکه واجبالوجود تشخّصش عینیت اوست بااینکه إنیّت او عین عینیت و هویت اوست فرق میکند؛ اینکه عینیت او با تشخص او واحد است، این به ذات واجبالوجود برمیگردد که وجود خارجی دارد. اینکه بهعنوان یک قضیۀ تصدیقیه حکم میکنیم بر اینکه ماهیت واجبالوجود عین إنیّت و هویت اوست. ظرف این حکم در ذهن هست.
فرق قضیۀ بتّیه و غیر بتّیه
بنابراین خود تصور اجتماع نقیضین و حکم امتناع بر اجتماع نقیضین بهعنوان یک قضیۀ غیر بتّیه، یعنی قضیهای که فرض میشود موضوعش لو تحقّق فی الخارج، این غیر از قضایای بتّیهای است که حکم روی موضوعی رفته که اینها مفروض الوجود هستند. نهاینکه عبارت از اینکه وجودش وجود خارجی است. نه! به عبارتی که موضوعش حکم نشده برایش که لو تحقّق فی الخارج. مثل الإنسانُ أبیض؛ خب این الإنسانُ أبیض، نهاینکه اگر انسانی در خارج باشد أبیض است. یعنی انسانی که موضوع برای این شیء است ممکن است بیاض باشد، ناطق است، حیوان است. یا الحجرُ کذا، کلُّ عالمٍ کذا؛ تمام این قضایایی که حکم روی موضوع بهعنوان تمامیت رفته است، یعنی فردی از این موضوع ممکن است در خارج محقق باشد و حکم روی آن موضوع رفته بهلحاظ اینکه دیگر از نقطهنظر حکم تمام است و مشکلی ندارد.
فرق قضایای شرطیه و قضایای غیر بتّیه
قضایای غیر بتّیه به قضایایی میگویند که لو فُرِض است، یعنی لو فُرِض این موضوع محقق بشود، این حکم را دارد و این با قضایای شرطیه فرق میکند؛ ـ مرحوم آخوند میفرمایند ـ در قضایای شرطیه، موضوع مقید به وصف یا به قیدی است، نهاینکه خود موضوع تنهایی مورد برای این حکم قرار میگیرد. این قضیۀ شرطیه است؛ الکاتبُ متحرّکُ الأصابِع مادامَ کاتباً أو النّهارُ موجودٌ إن کانَت الشمسُ طالعة. در قضیۀ شرطیه این موضوع ما که وجود نهار است مشروط به یک امر دیگر است که آن امر دیگر عبارت از طلوع شمس باشد. اما در قضیۀ غیر بتّیه خود وجود موضوع مقدّر الوجود است؛ یعنی ما وجود فعلی برای موضوع نداریم بلکه وجود تقدیری داریم.
معنای امتناعیت اجتماع نقیضین
لذا وقتی که میگوییم: اجتماع نقیضین ممتنع است، معنایش این است که اگر اجتماع نقیضین فرض بشود، حکم امتناع بر او میشود.
اشکالی که در اینجا شده و مرحوم حاجی سبزواری در اینجا به مطلب مرحوم آخوند کردند اشکال وارد و خوبی است منتها میشود، تأویل و تمهیدی برای این قضیه کرد. مرحوم حاجی در اینجا میفرمایند: شما که میگویید: قضایای بتّیه آن قضایایی است که مقدّر الوجود است، اجتماع نقیضین که اصلاً در خارج وجود پیدا نمیکند پس چطور شما حکم به امتناع میکنید؟! یااینکه شریکالباری در خارج اصلاً وجود پیدا نمیکند، مقدّر الوجود نیست بلکه ممتنعالوجود است چطور باهم جور درمیآید؟! شما از یک طرف میگویید که شریکالباری ممتنعالوجود است بعد میگویید که این جزو قضایای غیر بتّیه است و در قضایای غیر بتّیه باید حکم روی طبیعت به لحاظ فردش برود نهاینکه حکم روی طبیعت مِن حیث هی هی برود، بلکه اگر وجود پیدا کند به این شکل خواهد بود، مثل اینکه میگوییم: الأنسانُ أبیضٌ. این الأنسانُ أبیضٌ این نیست که ماهیت خود انسان ابیض است بلکه یعنی اگر فرض بشود وجود انسان در خارج محقق بشود، این وجود در ضمن بیاضیت محقق میشود، در ضمن اصفراریت متحقق میشود و امثالذلک. این وجود را وجود این میگویند.
ذکر بعضی از خصوصیات عالِم
یااینکه میگویند: کلُّ عالمٍ لابدَّ أن یکونَ لَه هذِهِ الخصوصیة. این معنایش این است که عالم اگر فرض بشود در خارج پیدا بشود، این عالم باید این مسئله را داشته باشد، این صفات را داشته باشد، این خصوصیات را داشته باشد؛ باید حلم داشته باشد، باید صبر داشته باشد، تا یکی از او سؤال میکند فوری از کوره درنرود بگوید که برو پی کارت! عالم بایست که حلیم باشد و به هر مقداری که علم انسان بالا میرود حلم انسان هم به همان مقدار باید رشد کند. به هر مقدار که سواد انسان بیشتر میشود به همان مقدار تواضع انسان باید بیشتر بشود.
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ یک روز شعری را به من فرمودند؛ یک شعری بود من از روی کتاب سعدی گشتم پیدا نکردم، حالا رفقا بگردند پیدا کنند. مضمون شعر این است که همچو گِل باش، شعر سعدی این است که وقتی پا روی تو بگذارند و تو را در زیر پای خودشان قرار دهند، وقتی که گِل شدی، آنگاه گُل از تو برمیآید. خیلی شعر قشنگ و لطیفی است! یعنی این گُلی که الآن شما دارید میبینید جلوهگری میکند و همه را بهسمت خودش جلب کرده است یک وقتی گِل بود. از اول گُل درنیامد از هوا. این گُل به این زیبایی گِل بود و مردم میآمدند پایشان را روی آن میگذاشتند. لِهَش میکردند آب دهان میانداختند و اعتنا نمیکردند و با نظر بیاعتنایی به آن نگاه میکردند. این بدبخت تمام این دورهها را گذرانده است و تمام این مراحل را گذرانده است، حالا تبدیل به یک گُل شده و دارد جلوهنمایی میکند.
شما یک نگاه به پیغمبر میکنید، میگویید: بَه! نمیدانید که چه بر سر این پیغمبر آمده است! شما نگاه به یک ولیّ خدا میکنید خیال میکنید ملائکه بادش میزنند، نه بابا پدرش درآمده است. الآن فرض کنید ما میگوییم که بَهبَه بَهبَه! این چقدر خوب است، چقدر آدم بزرگی است و ...! نه آقا اینطوری نیست که فرض کنید یک مالی به ارث رسیده باشد و اینطوری شده باشد! خدا میداند مانند آن نخود و لوبیایی که شما در دیگ جوشان بریزید، آنچنان این به پایین و بالا رفته و آمده که لوبیا و نخود باهم عجین شدند! این بلا به سرش آمده است! حالا شما میگویید که بَهبَه تاج ولایت بر سرش گذاشتهاند، بَهبَه خوشا به حالشان، خوشا به حالشان، اینها دیگر مقرّب هستند! اینها دیگر چنین و چنان هستند. نه آقا قضیه اینطور است. خب حالا هر کسی میخواهد بسم الله، بفرمایید. هست ولی اینطور هست؛ باید گِل بود تا بعد به گُل تبدیل شد. آن گُل که جلوهگری میکند و این جمال را بهدست آورده است از اینجا بهدست آورده است.
معنای آیۀ ﴿فَإِنَّ مَعَ ٱلعُسرِ يُسرًا ...﴾
یک آیۀ شریفه دارد بسیار عالی: ﴿فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرًا * إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرٗا﴾1 همزمان با عسر یسر هست. نمیگوید که بعد از عسر یسر است. یسر معیت با عسر دارد؛ یعنی در همان زمانی که عسری متوجه است انسان باید بداند در آن زمان در یسر هست.
یسرِ همراه با عسر یعنی شکوفایی و فعلیت استعدادها
یسر یعنی چه؟ شکوفایی، یعنی فعلیت این استعدادها. این معنا معنای یسر است؛ هر لحظه که بر انسان بگذرد، در آن لحظه انسان این احساس را میکند که در چه مرتبهای قرار گرفته است.
﴿فَإِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرًا﴾ دوباره ﴿إِنَّ مَعَ ٱلۡعُسۡرِ يُسۡرٗا﴾ تأکید مجدد میکند که با هر عسری یک یسر و یک گشایشی هست؛ یعنی توأم هستند، اینها باهم عجین هستند، باهم ترکیب شدند. پس هرچه علم انسان بالا میرود باید حملش هم به همان مقدار بالا برود و تواضعش به همان مقدار باید پایین بیاید. چرا؟ چون بیشتر میفهمد و کسی که بیشتر میفهمد، مسئولیتش هم بیشتر است. کسی که نمیداند راحت است. تو که میدانی این توفیق و این علم از جای دیگر آمد، چرا به خودت میبندی؟! باید از ناحیۀ دیگر بدانی!
این قضیه میشود: قضیۀ غیر بتّیه، پس اشکال مرحوم سبزواری و مقرّرین نسبت به این قضیه اشکال واردی است. مگر اینکه ما کلام مرحوم آخوند را اینطور توجیه کنیم: اینکه ایشان میفرمایند در قضایای غیر بتّیه موضوع مقدّر الوجود است، نه به معنای وجود خارجی بلکه به معنای وجود فرضی است. شما همینکه میگویید که اجتماع نقیضین محال است، معلوم میشود وجودی برای اجتماع نقیضین فرض کردید، نهاینکه وجود در خارج محقّق شد. اگر فرض نمیکردید که حکم به امتناع نمیکردید. اینکه حکم به امتناع میکنید معلوم میشود که برای اجتماع نقیضین وجود فرض کردید ولو وجود تخیلی و یک وجود فرضی. ذهن این را انجام میدهد و کار ذهن همین است. ذهن کارهایی میکند که در خارج، خدا هم نمیتواند انجام دهد! خدا هم نمیتواند اجتماع نقیضین [کند] ولی ما میتوانیم! عجبا! خدا هم نمیتواند شریکالباری برای خودش درست کند ولی ما میتوانیم، هزارتا جلویش میگذاریم و ردیف میکنیم اعمّ از عمله و اَکَره، بابا و ننه، زن و بچه، رفیق و شریک، ریاست و تمام شریکالباریها را جلویش میگذاریم و میگوییم که تو یکی، ما هزارتا؛ ما هزارتا داریم تو یکی هستی! ذهن میآید درست میکند. به چه نحو درست میکند؟ تخیل میکند. وقتی که میگوید: شریکالباری ممتنع است، نه شریکالباری معدوم، چون بر شریکالباری معدوم اصلاً حکمی نمیشود کرد. یعنی اگر برای خدا شریکی فرض بشود، عقل حکم به امتناع او میکند. پس این وجودش وجود فرضی است. اینجاست که قضیه میشود: قضیۀ غیر بتّیه. لذا اشکال مرحوم سبزواری و امثاله نسبت به مرحوم آخوند وارد نمیشود. یعنی میشود این مسئله را برای ایشان توجیه کرد.
و الجوابُ أنَّ القضایا التی حُکِمَ فیها علَى الأشیاءِ الممتنعةِ الوجودِ حَملیّاتٌ غیرُ بتّیةٍ.1
قضایایی که در آن حکم میشود بر اشیائی که وجودشان ممتنع است، اینها داخل در حملیات غیر بتّیه هستند؛ قضایای حملیۀ غیر بتّیه یعنی غیر منجزّه! قضایای بتّیۀ منجّزه آن قضایایی هستند که حکم روی موضوع رفته و وجود خارجی آن موضوع هم مفروض است. مثل الشّمسُ موجودٌ الإنسانُ موجودٌ.
غیر بتّیه این است که روی مفروض الوجود رفته است یعنی اگر وجود فرض بشود، این خصوصیت را دارد؛ مثل اینکه بگویید: الإنسانُ کاتبٌ یا الکاتبُ متحرّکٌ؛ این معنایش این است که اگر انسانی کاتب فرض شود طبعاً باید دستش را حرکت بدهد. این غیر بتّیه میشود.
و هی التی حُکِمَ فیها بِالاتحادِ بینَ طرفَیها بِالفعلِ على تقدیرِ انطباقِ طبیعةِ العِنوانِ على فردٍ.
قضایای غیر بتّیه آن قضایایی است که در آن حکم میشود به اینکه بین طرفین موضوع و محمول اتحاد فعلی است، بر تقدیر اینکه طبیعت عنوان منطبق بر فرد بشود. طبیعت آن عنوانی که در آنجا مطرح باشد منطبق بر فرد باشد؛ یعنی اگر آن فرد بخواهد در خارج باشد، این عنوان ما منطبق بر اوست. اگر شریکالباری بخواهد در خارج باشد، امتناع، منطبق بر اوست. اگر اجتماع نقیضین بخواهد در خارج باشد، حکم به امتناع بر او منطبق است.
فإنَّ لِلعقلِ أن یَتصوَّرَ مفهومَ النقیضینِ و شریکَ الباری و الجوهرَ الفرد و أن یَتصوَّرَ جمیعَ المفهومات حتى عدمَ نفسِهِ و عدمَ علتِهِ و عدمَ العدمِ و مفهومَ الممتنعِ لا علىٰ أن ما یَتَصوَّرَه هو حقیقةُ المُمتَنِع.
قابل تصور نبودن حقیقتِ ممتنع
عقل ما میتواند مفهوم نقیضین را تصور کند، شریک باری و جوهر فرد ـ غیر مرکب ـ و جمیع مفهومات را تصور کند حتی عدم خودش را تصور کند و حتی عدم علت خودش و حتی عدمِ عدم را تصور کند همینطور مفهوم ممتنع را تصور کند، نهاینکه آنچه را که تصور میکند، حقیقتِ ممتنع است. چون حقیقتِ ممتنع قابل تصور نیست و نمیشود تصور کرد.
إذ کلَّ ما یُتَصوَّرُ و یوجَدُ فی الذهنِ یُحمَلُ علیه أنَّه ممکنٌ مِنَ الممکنات بَل ذلکَ المُتَصوَّرُ هو عنوانٌ لِتلکَ الحقیقةِ الباطلةِ.
هر چیزی را که تصور بشود و در ذهن پیدا بشود این بر آن حمل میشود که آن ممکنی از ممکنات است. همینکه شما شریکالباری را در ذهن آوردید پس معلوم است وجودش در ذهن ممکن بود و اگر ممکن نبود شما نمیتوانستید تصور کنید. پس معلوم میشود این به حمل اوّلی ممتنع نیست بلکه ممکن است. بَل ذلکَ المُتَصوَّرُ هو عنوانٌ ... بلکه اینکه تصور شده است عنوانی برای این حقیقت باطله است. یعنی بر این مفهومِ شریکالباری حکم به امتناع میشود و این شریکالباری عنوان است و حکایت از یک معنای باطل میکند که آن معنای باطل در خارج نمیشود تحقق پیدا کند ولی در ذهن تحقق پیدا کرده است. در واقع عنوانی است برای یک معنایی که اگر در خارج بخواهد بیاید نمیتواند. معنایش این است.
تلمیذ: در ذهن تحقق پیدا کرد، یعنی وجود پیدا کرد؟!
استاد: بله، وجود ذهنی پیدا کرد.
تلمیذ: وجود ذهنی ساخت؟
استاد: ساخت! آمد ساخت!
و مناطُ صحةِ کونِ مفهومٍ عنواناً لِماهیةٍ مِنَ الماهیات أن یُحمَلَ علیهِ المفهومُ منها حَملاً أوّلیاً و إن لَم یُحمَل علیه حَملاً شائعاً صناعیاً.1
ملاک صحت مفهوم، اینکه یک مفهوم عنوان برای ماهیتی از ماهیات باشد، این ملاک و منات صحت چیست؟ چطور میشود یک مفهومی عنوان باشد و حکایت از یک ماهیتی از ماهیات بکند؟ این چگونه ممکن است؟ أن یُحمَلَ علیهِ المفهومُ ... به اینکه بر آن عنوان، مفهوم این ماهیات به حمل اوّلی حمل شود؛ یعنی به حمل اوّلی، مفهوم این ماهیات حمل بر این بشود. یعنی وقتی میگوییم: شریکالباری، الآن بتوانیم امتناع را بر این شریکالباری به حمل اوّلی حمل کنیم. اما به حمل ثانوی که آن حمل شایع صناعی است که عبارت از وجود است، همین شریکالباری ممتنعٌ، این یک مسئلهای است که در ذهن اتفاق افتاده است دیگر. همین الآن میگویم: شریکالباری ممتنعٌ خب این حرف را بالأخره زدم و اینهم که این حرف را میزنم اول فکر میکنم إنشاءالله که فکر میکنیم! بعضیها هستند که اول حرف میزنند بعد فکر میکنند! نه، ما این حرف را که میزنیم اول فکر میکنیم بعد میگوییم!
خب این الآن در ذهن آمد. اینکه الآن در ذهن آمد شیءٌ مِنَ الأشیاء؛ یک چیزی مثل سایر اشیاء است و این ممکنالوجود است. پس خود این وجودش که در ذهن من آمده حکم به امکان بر آن میشود، نه حکم به امتناع! این قضیهای که الآن در ذهن من آمد ممکنالوجود است. خود این قضیه بهعنوان تصدیق به اینکه شریکالباری ممتنعالوجود، ممکنالوجود است بهخاطر اینکه در ذهن من آمد ولی این امتناعی که برای شریکالباری هست، در خود قضیه آمده است نهاینکه در ذهن من آمده است. اگر به خود این مفهوم بخواهید تمرکز بدهید و به عبارت دیگر روی خود این قضیه زوم1 کنید، میبینید که این یک قضیۀ حملیه است به حمل اوّلی. خب حمل اوّلی این است که شریکالباری ممتنعٌ یعنی حکم به امتناع روی این شریکالباری آمده است. اگر به خود قضیه بخواهید نگاه کنید اینطور است اما اگر به این که در ذهن آمده نگاه کنید حکم به امکان میشود.
فالعقلُ یقدرُ أن یَتَصوّرَ مفهوماً و یجعَله عنواناً بِحسبِ الفرضِ لِطبیعةٍ باطلةِ الذات مجهولةَ التصورِ و یحکم علیه بِامتناعِ الحکمِ علیه و العلمِ به.2
عقل میتوانند مفهومی را تصور کند و این را میتواند بهحسب فرض خودش برای یک طبیعت باطلة الذّات [مجهولة التصور] قرار بدهد. طبیعتی که اصلاً ذاتش باطل است. اصلاً در اصل باطل است؛ یعنی مفهوم امتناع را تصور بکند و این را عنوان قرار بدهد برای یک همچنین طبیعتی که شریکالباری اصلاً ذاتش باطل است. یا خود آن شریکالباری را عنوان قرار بدهد برای یک حقیقتی که اصلاً بطلان دارد؛ بطلان ذاتی دارد! تصورش اصلاً مجهول است و درعینحال حکم بکند بر این عنوان به اینکه نمیشود حکم کرد. العدمُ لا یُخبَرُ عنه و العلمُ به ممتنعٌ به امتناع حکم بر او، حکم بر او نمیشود. نمیشود برایش وصفی آورد، نمیشود برایش محملی آورد، نمیشود انسان به او علم پیدا بکند. چطور ممکن است انسان به عدم علم پیدا بکند؟! چطور ممکن انسان به شریکالباری علم پیدا کند؟! اینها همه از مواردی است که خب طبعاً علم به او ممتنع است.
و بِاعتبارِ وجودِ هذا المفهوم فی الذهنِ و کونِه عنواناً لِماهیةٍ باطلةٍ یَصیِرُ منشأً لِصحةِ الحکمِ علیه بِامتناعِ الحکم علیه و جوازِ الإخبار عنه بِامتناعِ الإخبار عنه فَصِحَّةُ الحکمِ یَتَوَجَّه علیه مِن حیثُ کونِه فرداً لِمفهومٍ ممکن و موجود و امتناعُه یَتَوَجَّه إلیه مِن حیثُ کونه ممّا یحمل علیه الممتنع و المعدوم حملاً أوّلیاً.
و بِاعتبارِ وجودِ ... اما از نقطهنظر اینکه این مفهوم بالأخره در ذهن آمده و این مفهوم عنوانی است که حکایت از یک ماهیت باطله میکند همین آمدن در ذهنش منشأ میشود که شما بتوانید بر آن حکم کنید، حکم شما چیست؟! حکم به این امتناع را حمل و بار بر این جناب کنید. فرض کنید که عدم. و جایز است از او خبر بدهید به امتناع اخبار از او؛ منبابمثال بگویید: العدمُ المطلق لا یُخبَر عنه؛ از عدم مطلق نمیشود خبر داد.
یعنی همین آمدن تجویز میکند که شما از آن خبر بدهید منتها خبر شما چیست؟ خبر شما برعکس است. خبر شما از آن طرفی است که لا یُخبَرُ عنه است. این لا یُخبَرُ عنه را خبر قرار میدهید برای این عنوان از عدم و اشکال ندارد، بالأخره در ذهن آمد. فَصِحَّةُ الحکمِ یَتَوَجَّه علیه ... صحت حکم متوجه بر اوست از حیث اینکه این وجود ذهنی دارد و فردی از یک مفهوم ممکن و موجود است. مفهوم ممکن چیست؟! آن چیزی است که امکان داشته باشد. موجود آن چیزی است که در خارج باشد و خب اینهم هست. از این لحاظ شما میتوانید محمول برایش بیاورید. چون بالأخره وقتی مبتدا موجود شد میشود خبر برایش آورد.
و امتناعِه یَتَوَجَّه إلیه مِن حیثُ ... و امتناعش از چه جهت است؟ از حیث اینکه از آن مواردی است که بر آن مورد ممتنع و معدوم به حمل اوّلی حمل میشود. پس به دو لحاظ میتوانید حکم کنید و محمول بیاورید؛ از حیث اینکه این یک وجود ذهنی دارد میتوانید از او خبر بگیرید و از حیث اینکه این حکایت از یک امر باطل میکند، خبر شما لا یُخبَرُ عنه است و امتناع است. از این نقطهنظر یعنی به نفس مفهوم نگاه کنید این لا یُخبَرُ عنه را خبر قرار میدهید. به خودش نگاه کنید به اینکه وجودش در ذهن هست برای این خبر آوردید. این خبر شما همین است که لا یُخبَرُ عنه.
و بِاعتبارِ کونِهِ عنواناً لِطبیعةٍ مستحیلةٍ مِن هذِه الجهةِ و مِن هذا القبیلِ الأحکامُ الجاریةُ على مفهومِ الواجبِ الوجودِ بِالذاتِ.
و به اعتبار اینکه این عنوان است برای یک طبیعتی که مستحیل است از این جهت، از جهت اینکه این معدوم است و در خارج وجود ندارد. و از این قبیل است احکامی که جاری میشود بر مفهوم واجبالوجود بالذات.
کَقولِنا واجب الوجود و تشخُّصُه عینُ ذاتِهِ و وحدتُهُ مغایرةٌ لِما یفهم مِنَ الوحدةِ فَإنَّ الحکمَ بِعینیَّةِ التَّشخُّص مِن حیثُ کونه حکماً مِنَ الأحکامِ یَتَوَجَّه إلى مفهومِ واجبالوجود لکن عینیةَ التَّشخُّصِ غیرُ متوجهٍ إلیه بَل إلى ما یؤدی إلیه البرهان أنَّه بِإزائِه و هو الحیُ القیوم جلَّ ذکرُه و إن تقدَّسَ عن أن یتمثَّلَ فی ذهنٍ مِنَ الأذهان.
واجبالوجود و تشخصش عین ذات او است. البته در اینجا یک مطلبی هست که حالا إنشاءالله این را بهنحو اجمال میگوییم که مرحوم حاجی هم به این اشکال کرده است. اینکه واجبالوجود را ایشان جزو قضایای غیر بتّیه گرفته است ایشان اشکال میکند و میگوید: مگر شما در قضایای بتّیه نمیگویید که وجود موضوع باید مفروض در خارج باشد. کدام وجودی بالاتر از واجبالوجود که در خارج تشخص دارد. اما ما باز یک نحوه میتوانیم تأویل کنیم یعنی ایشان میگویند: شما نمیتوانید این قضیۀ واجبالوجود را جزو قضایای غیر بتّیه بیاورید.
در قضایای غیر بتّیه گفتیم که موضوع را مفروض الوجود تصور میکنیم و مقدّر الوجود نهاینکه مفروغٌ عنه تصور بکنیم. اما در اینجا ایشان این را جزو قضایای غیر بتّیه آوردند. ما میتوانیم تصور بکنیم بر اینکه منظور مرحوم آخوند که میفرماید: واجبالوجود تشخصُّهُ عینُ ذاتِه یعنی اگر مانند سایر این مقیدات وجود محدود و ماهیت محدود پیدا بکند. اینطور بهنظر میرسد که نسبت به این مسئله مرحوم حاجی و همینطور بعضی از افراد که نسبت به این قضیه به مرحوم آخوند اشکال کردند متوجه نشدند.
حقیقت واجبالوجود، وجودش وجود بالصّرافه است وجود بالصّرافه ماهیت ندارد و وجود بالصّرافه وجود بسیط است. و وجود بسیط لازمۀ ذاتی اوست که حدّ نداشته باشد. بنابراین هرگونه حدّی که موجب ایجاد وجود ماهیت است، از واجبالوجود منطقی است. بلکه از آن واجبالوجود یک وجود صرف و بدون حد و اطلاقی و بیانتها و بدون قید میماند. این میشود همان وجود بسیط الحقیقة کلّ الأشیاء که ناظر به این مسئله است.
وجود وجود بالبساطه است، وجود وجود بالصّرافه است. این واجبالوجود میشود.
آنوقت در اینجا میگویند که ما میبینیم این وجود در همۀ اشیاء ساری و جاری است؛ در فلک، جواهر، مجرّدات، اعراض، ماده، غیر ماده، در همۀ عوالم، آسمان، زمین، در همۀ اینها این وجود ساری و جاری است. پس فرق بین این وجود و آن وجود چیست و چطور شد؟! این وجودها دارای ماهیت هستند و ماهیت مقید این وجود است و بهواسطۀ ماهیت است که تشخص پیدا میکند. اگر ماهیت نباشد تشخص دیگر معنا ندارد. ماهیت میآید وجود را مشخص میکند. اما در مورد پروردگار که پروردگار ماهیت ندارد پس تشخص نباید داشته باشد درحالیکه الشّیءُ ما لَم یَتَشخّص لَم یوجَد؛ شیء باید تشخص پیدا کند تااینکه وجود پیدا کند. در اینجا میآیند یک ماهیت قلابی را به خدا و به این وجود میبندند. البته حالا اگر قلابی میگوییم یعنی یک اسمی از یک ماهیت، میگویند: الحقّ ماهیتُه إنیّته. دوئیت بین ماهیت و بین ممکن است.
چگونگی ادراک علت توسط معلول
حق همانطوریکه مرحوم حاجی میفرماید ماهیتش عبارت از إنیتش است. یعنی ما غیر از خود وجود برای خدا دیگر سراغ چیزی نمیرویم. همینکه میگوییم: خدا وجود بالصّرافه است یعنی همین تشخص. همین تشخص و تعین منتها ما نمیتوانیم این تشخص را ادراک کنیم. چرا نمیتوانیم ادراک کنیم؟ چون خود ما جزئی از این تشخص هستیم و معلول نمیتواند علت خود را ادراک کند. مگر وقتی که جنبۀ امحا و فناء در علت پیدا بکند. ما نمیتوانیم این را ادراک کنیم اما خدا ماهیت ندارد.
بنابراین مرحوم حاجی در اینجا نسبت به واجبالوجود این را میخواهند بگویند که اگر بخواهیم برای واجبالوجود یک ماهیت موجودهای درست کنیم، باید بگوییم که ماهیت او عین إنیّت او است. ما در آنجا غیر از إنیّت که همان هویت است، نمیتوانیم شیء دیگری را به نام ماهیت که حدود است قرار بدهیم. بنابراین به این لحاظ این قضیه واجبالوجود هم جزو قضایای غیر بتّیه قرار میگیرد.
تفاوت معنای وحدت در واجبالوجود و وحدت مدرکۀ انسان
کَقولنا واجبالوجود ... و تشخص عین ذاتش است و جدای از ذات نیست. یعنی جدای از آن ذات نیست که ذات یک خصوصیت داشته باشد و ماهیتی باشد، وجود و تشخص هم چیز دیگری بشود و یااینکه اینطور بگوییم که وحدت او با آن سایر وحدتهایی که میفهمیم فرق میکند. وحدتی را که ما در مورد اشیا میفهمیم، وحدتی است که در مقابل اثنین و ثلاثه است ولی وحدت در واجبالوجود وحدتی است که اصلاً دو برنمیدارد و نمیشود دو بردارد. یکتاست و تصوری که شما از واجبالوجود دارید و وحدت واجبالوجود و تصوری که از وحدت زید و عمرو و بکر دارید فرق میکند. یا تصوری که از وحدت این کتاب دارید؛ این کتاب چندتاست؟ یکی است. یعنی دوتا و سهتا و چهارتا هم میشود برایش فرض بشود، دارید میبینید. اینهمه کتاب الآن در اینجا هست. ولی یک وقتی میگویید: آسمان. آسمان واحد است و منظور شما از این آسمان نه همین آسمانی است که الآن یکقدری به ما اشراف دارد. آسمان را بهنحو مجموع میگویند. برای تقریب به این آسمان داریم مثال میزنیم اما خود این مثال یکقدری مبعّد هم هست. آیا ممکن است شما برای این آسمان دو هم فرض کنید؟! نه، چرا؟ چون هرجا بروید همین است هرجا بروید! تا هرجا این ماده برود، آنجا آسمان است. شما از این کهکشان هم بگذرید باز آسمان هست. به کهکشان بعدی هم برسید باز آسمان هست. دهتا آسمان که نداریم. هرجا بروید آسمان هست.
معنای آیۀ ﴿وَلَقَدۡ زَيَّنَّا ٱلسَّمَاءَ ٱلدُّنيَا بِمَصَٰبِيحَ﴾
لذا در آیۀ شریفه میفرماید: ﴿وَلَقَدۡ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنۡيَا بِمَصَٰبِيحَ﴾؛1 ما هفتآسمان را خلق کردیم منتها این هفتآسمان، آسمان ماده نیست. پس تا جایی که مصباح و نجوم هست آنجا آسمان است. آن ششتا آسمان دیگر چه میشود؟ آسمان عالم معنا میشود؛ عالم برزخ، مثال، ملکوت، جبروت، لاهوت و امثالذلک. آنها میشوند: آسمان عوالم مجرّده. آسمان دنیا را به مصابیح زینت دادیم. پس هرجا برویم آسمان هست. پس آسمان واحدی است که دو ندارد. حالا راجع به پروردگار هم وقتی میگوییم: ﴿قُلۡ هُوَ ٱللَهُ أَحَدٌ * ٱللَهُ ٱلصَّمَدُ * لَمۡ يَلِدۡ وَلَمۡ يُولَدۡ﴾.2
تفاوت احدیت و واحدیت
این احدیت که به الله نسبت داده میشود چه احدیتی است؟! این احدیتی است که واحد نیست. واحد هم که برای احد بیاید این معنا را دارد. منتها احدیت در مقام ذات است و واحدیت در مقام جمع است.
﴿هُوَ ٱللَهُ ٱلۡوَٰحِدُ ٱلۡقَهَّارُ﴾1 آن واحدیت احدیت در مقام جمع است. یعنی در مقام اجتماع با کثرات است. یعنی خدا میخواهد اینطور بفرماید: چه خدا را احد تصور کنید، چه خدا را واحد تصور کنید، یک واحد بیشتر نیست؛ در عالم وجود فقط یک است. چون هرچه را که ثانی برای وجود فرض بشود داخل در وجود است و وجود ثانی برنمیدارد. شما دست به هرجا بگذارید وجود در آنجا سریان و جریان پیدا کرده است و هرچه را تصور کنید که موجود هست در آنجا میبینید پنجۀ قدرت خدا نفوذ دارد. پس جایی را سراغ ندارید و خلائی را نمییابید و روزنهای را پیدا نمیکنید که بتوانید مانند این وجود در آنجا قرار بدهید و جایگزین کنید. این قسم اگر باشد پس وجود، وجود واحد است و دیگر ثانی برنمیدارد. این میشود معنای وحدتی که با سایر وحدات فرق میکند.
فَإنَّ الحکمَ بِعینیَّةِ التَّشخُّص مِن حیثُ کونِه حکماً مِنَ الأحکامِ یَتَوَجَّه إلى مفهومِ واجبالوجود لکن عینیةَ التَّشخُّصِ غیرُ متوجهٍ إلیه بَل إلى ما یؤدی إلیه البرهان أنَّه بِإزائِه و هو الحیُ القیوم جلَّ ذکرُه و إن تقدَّسَ عن أن یتمثَّلَ فی ذهنٍ مِنَ الأذهان.
حکم به اینکه تشخص عین ذات اوست از حیث اینکه حکمی از احکام است، متوجه به مفهوم واجبالوجود است اما خود عینیت تشخّص، خود آن حقیقتش، هویتش غیر متوجه به اوست و آن متوجه مفهوم نیست [بلکه متوجه آن است که برهان برایش آورده شده است] که به إزای اوست، یعنی به إزای آن حقیقت خارجی که آن حقیقت خارجی را واجبالوجود تشخیص میدهد.
پس حکم به عینیت تشخّص واجب برای مفهوم است. خود عینیت تشخّص، برای چیست؟ برای آن ذات است. و هو الحیُ القیوم جلَّ ذکرُه ... اگرچه [خدای حیّ قیوم جلَّ ذکره] مقدّستر است از اینکه در ذهنی از اذهان، تحقق پیدا کند.ش
این چند خط را هم بخوانیم چون ممکن است که دیگر [وقت نشود].
فَعُلِمَ أنَّ هذِهِ القضایا و نظائرَها حملیاتٌ غیرُ بتّیة و هی و إن کانَت مساوقةً لِلشرطیةِ لکنَّها غیرُ راجعةٍ إلیها کَما یظنُّ فَإنَّ الحکمَ فیها على المأخوذِ بِتقدیرِ ما، بِأن یکونَ التقدیرُ مِن تتمةِ فرضِ الموضوع حیثُ لَم یَکُن طبیعةٌ متحصلةٌ أصلاً أو فی الذهنِ.
پس دانسته شد این قضایا و نظایرش حملیات غیر بتّیه هستند و اگرچه از یک نقطهنظر مثل شرطیه است چون در شرطیه هم موضوع مقید به یک شرط است.
[منبابمثال] الیوم موجودٌ إذا کانَت الشمس طالعة؛ [امروز] مقید به طلوع شمس است. اینهم مقید به مفروض الوجود است ولی بین این بتّیه و شرطیه فرق است. لکنَّها غیرُ راجعةٍ إلیها ... قضیۀ بتّیه به شرطیه برنمیگردد، همانطور که بعضیها تصور کردند. چرا؟ چون حکم در قضیۀ بتّیه به یک تقدیرٌمائی است؛ یعنی حکم را ما روی موضوع گرفتیم و موضوع را به یک تقدیرٌمائی تقدیر کردیم. چطور؟ موضوع را لو فُرِض تقدیر کردیم؛ یعنی موضوع بهتنهایی، این موضوع برای حکم ما نیست. اگر وجود این موضوع فرض بشود، یک تقدیری برای موضوع کردیم بعد این را موضوع برای قضیۀ حملیه قرار دادیم. به عبارت دیگر و به عبارت اصولی، تتمیم جعلی در اینجا هست یعنی یک تتمۀ فرضی برای موضوع شده است که موضوع اگر فرض بشود ... اجتماع نقیضین اگر در خارج فرض بشود، وجود عدم اگر فرض بشود لا یُخبَرُ عنه، شریکالباری اگر بخواهد در خارج باشد لا یکون موجودة محالاً. [بِأن یکونَ التقدیرُ مِن تتمةِ فرضِ الموضوع] این اگری که روی او آمده کأنّ موضوع را وابسته کرده و یک دنبالهای برای موضوع آورده است آنوقت این برای قضیۀ حملیۀ ما موضوع قرار میگیرد.
حیثُ لَم یَکُن طبیعةٌ متحصلةٌ أصلاً أو فی الذهنِ ... اصلاً یک طبیعتی وجود ندارد؛ نه طبیعتی اصلاً متحصّل است [نه در ذهن وجود دارد]؛ هیچکدام.
لا بِأن یکونُ الموضوعُ ممّا قَد فَرَضَ و تَمَّ فرضُه فی نفسِهِ ثمَّ خصَّصَ الحکمُ علیه بِالتَّقدیرِ المذکورِ حتى یکونُ الموضوعُ مِن قبیلِ الطبیعةِ الموقتةِ أو المقیَّدةِ لیلزم کونُ القضیةِ مشروطةٌ فی المعنى.1
نهاینکه موضوع [از آن مواردی است که] فرض شده [و فرضش فینفسه تمام است سپس حکم بر آن با آن تقدیر مذکور تخصیص زده شده]، مثل الیوم موجودٌ إذا کانت الشّمس طالعة؛ مسئلۀ یوم تمام است. بعد میگوییم که این یوم در صورتی وجود دارد که الشّمس طالعة؛ خورشید باشد.
حتى یکونُ الموضوعُ مِن قبیلِ الطبیعةِ ... تااینکه موضوع از قبیل طبیعت موقّته یا مقیده باشد تااینکه قضیۀ مشروطه در معنا باشد نه قضیۀ غیر بتیه. قضیۀ غیر بتیۀ ما با مشروطه از این نقطهنظر فرق میکند.
أللهم صل علی محمد و آل محمد