پدیدآور آیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 4: في الفرق بين الجنس و المادة و بين النوع و الموضوع
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق کیفیت لحاظ ماهیت و مراتب آن در هستی میپردازند. بحث با تحلیل کلام شیخالرئیس در شفا درباره ماهیت لابشرط، بشرطلا و بشرطشیء آغاز شده و با استفاده از مثالهای ملموس، به تشریح مراتب معرفت و تفکیک میان آنها میرسد. محور اصلی بحث، تبیین مقام هوهویت به عنوان مقام اطلاق ذاتی است که در آن، اطلاق نه یک قید اعتباری، بلکه حقیقتی است که استعداد ظهور در تمامی مراتب، اعم از مجردات و مادیات را دارد. در ادامه، با نقد نگاههای سطحی به اصل وجود، به این نتیجه میرسیم که وجود باریتعالی، حقیقتی مجرد و مستعد برای تمامی اشکال و مصادیق است. جلسه با بررسی تاریخی و تحلیلی پیرامون وقایع دوران ائمه اطهار و تبیین جایگاه تقیه و صلح امام حسن علیهالسلام، به این نکته ختم میشود که امامت، حقیقتی فراتر از اوهام عقلهای بشری است که تنها با درک مقام ولایت قابل فهم است.
درس ششصد و بیست و ششم
ارتباط کیفیت لحاظ ماهیت در نوع و جنس و فصل بودن (4)
أعوذُ بِالله مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
هذا خلاصَةُ کلامِ الشّیخِ فى الشَّفاءِ و فیهِ أبحاثٌ الأوَّلُ أنَّ مورِدَ القِسمَةِ هو الماهیَّةُ المُطلَقَةُ و هی لَیسَت إلّا المأخوذَة لا بِشَرطِ شیء فَیَلزَم مِن تَقسیمِها إلى المأخوذةِ لا بِشرطِ شیء و إلى غَیرِها تَقسیمِ الشیء إلى نَفسِه و إلى غیرَه.1
مرحوم آخوند در بحث ماهیت و كیفیت لحاظ ماهیت كه بشرطشیء یا بشرطلا است، مطالبى را از شِفا نقل كردند و ما حَصَل كلام شیخ در شِفا این بود كه اگر ماهیت لحاظ بشود فىحدّنفسه بشرط أن لا یکون شَیء مَعَه كه بشرطلاى از قید باشد، این همان جنبۀ فصلیت و جنبۀ صورتیّت الشیء است و اگر بشرطشیء لحاظ بشود این همان جهت جنسیت ماهیت است كه با اضافۀ به فصل، حقیقت نوعیۀ افراد را بهوجود مىآورد و اگر لابشرط باشد یعنى بدون لحاظ شیء و بدون انضمام و عدم انضمام، آن دومى معناى نوعیت است و این سومى معناى جنسیت است یعنى اگر بشرطشیء باشد، به جنس و فصل و نوع مسئله تقسیم مىشود. این ماحصل كلام مرحوم شیخ بود كه در كیفیت بیان ماهیت ایشان این مطلب را فرمودند.
عرض شد كه این قضیه بسیار قضیۀ دقیقى است كه چگونه ما بتوانیم حدود و ثغور یك نوع را از ذاتیات او درك بكنیم و دریابیم و به چه نحوه باید این مسئله لحاظ بشود و با چه لحاظى ما باید یك ذات و ذاتى را درنظر بگیریم كه آن ذات و ذاتى قابل جمع با غیر خود یا بدون قبول جمع باشد. این چكیدۀ كلام مرحوم شیخ در شفا است.
در توضیح این مسئله بهصورت ایراد و اشكال مطالبى مرحوم آخوند بیان مىكنند كه با این مطالب، كلام مرحوم شیخ بیشتر آشكار و واضح مىشود و خودش را بهصورت ایراد نشان مىدهد؛ ایراد اوّلى كه بر كلام مرحوم شیخ وارد مىشود این است كه شما ماهیتى را كه مَقسَم قرار دادید این ماهیت لابشرطشیء بود و ماهیت لابشرط ماهیت مطلقه است یعنى ماهیتى كه در آن ماهیت، انضمام امر دیگرى بر او یا عدم انضمام امر دیگرى بر او مورد لحاظ قرار نمىگیرد بلكه خود همان ماهیت و خود همان مفهوم فىحدّنفسه مورد نظر است. از نظر خود مصداق خارجى اگر ما بخواهیم براى این مسئله یك مصداقى تعیین كنیم...
این مطلب را در بحث مقام هوهویت كه از آن تعبیر به مقام عِماء شده و بین مقام واحدیت كه از آن تعبیر به مقام ظهور و بروز شده و بین مقام جمعیت كه بین مقام هوهویت و مقام واحدیت است عرض كردیم و لحاظ هركدام از این سه مقام را به آن حقیقت واقعى خودش، و نه به اعتبار مُعتبِر درنظر گرفتیم. همین مسئله در مورد مانحنفیه و لحاظ طبیعت مُهمَله و طبیعت مُقیَّده و طبیعت مُطلقه لحاظ مىشود؛ اگر درنظر رفقا باشد در مسئلۀ هوهویت این مطلب صحبت شد كه نگاه ما به اصل وجود و همان وجود بالصرافَه و وجود بَحت و بسیط، به آن اصل و حقیقت وجود چه نگاهى است! وقتى كه ما در آن اصل و حقیقت وجود نظر مىاندازیم آیا امر دیگرى را غیر از آن وجود و اطوار وجود و اشكال وجود هم مدّنظر قرار مىدهیم یا قرار نمىدهیم؟! آن نگاه ما به مسئلۀ خود صرافت وجود، نگاه ما به مقام هوهویت است.
روش تقسیم و تفكیك بین مراتب
همین الآن یك مثال ساده به نظرم آمد براى شما بگویم! با خود گفتم که حالا چرا برویم بر سر مقام هوهویتى كه خودمان نمىفهمیم چیست؛ همینجا بیاییم! همین فرش را در اینجا مثال بزنیم تااینكه قضیه روشن بشود؛ این فرشى كه الآن شما دارید نگاه مىكنید و همه هم مىبینیم اینجایش قرمز است اینجایش صورتى است، اینجایش سرمهاى است، این اشكالى كه شما دارید روى فرش مشاهده مىكنید، اینها یك عوارضى است كه عارض بر خود این پَشم شده است ـ حالا مادهاش هرچه هست باشد ـ و این دو از هم جدا نیستند، یعنى الآن شما نمىتوانید این فرش را دست بزنید ولیكن دست شما روى رنگش نرود و فقط بگویید که من الآن دارم به این پشم و این مادهاى كه روى این است دست میزنم و تنها آن برای من ملموس و محسوس است ولكن این رنگ و الوانى كه روى این فرش هستند محسوس و ملموس من نیست و دست من بر روی اینها نمیرود، البته حس لامسه الوان را درك نمىكند، این درست است.
ولى صحبت در این است كه آن منطقهاى كه این لون در آن قرار دارد نمىشود این منطقه خارج از محدوده مسح و لمس و حس ما باشد بالأخره اینجا الآن قرمز است و من كه دارم دستم را روى این فرش مىكشم الآن در این منطقه قرمز وارد شدم همینطور سبز، قرمز، سفید و همۀ این الوانى كه الآن زیر دست من دارد مىرود با این احساس دارد عبور مىكند ولى براى یك فردى كه اَعمیٰ است آیا او هم همین احساسى را دارد كه من دارم؟ یعنى وقتى من الآن دارم دستم را روى فرش مىكشم ـ این مطلبى كه خدمتتان مىگویم بسیار مسئلۀ دقیقى است و این مطلب در تقسیم و تفكیك بین مراتب بهدرد شما مىخورد ـ همین كه من دارم دست روى این فرش مىكشم، یافتهها و شناختهاى متعدّد و معلومهاى بالعرض متعدّدی دارد در من وارد مىشود! مسئلۀ اوّلى كه موقع دست کشیدن میفهمم و احساس مىكنم این است كه این شیء فرش است و سنگ نیست، این یك معرفت و یك علم و یك شناخت است. حالا فرض بكنید یك مقدارى از اینهم بالاتر برویم و بخواهیم یك مقدارى مسئله را از این عمیقتر بكنیم مىگوییم که حس اوّلى كه براى من پیدا مىشود این است كه چیزى كه در زیر دست من دارد رد مىشود آن جسم است، یعنی در آن وهلۀ اول، بلااول خود جسمیت در ذهن من حضور پیدا مىكند، اصلاً كارى به این فرش و اینها نداریم، اینكه این الآن جسم است در این مسئله ما با بچه و با اطفال فرقى نمىكنیم، یعنی یك طفلى كه آب و سنگ و فرش و چیزهای دیگر را از یکدیگر تشخیص نمىدهد آن حس ابتدائى او احساس جسمیت است حالا بعداً که یك مقدارى بزرگتر بشود بین شیر، آب، سنگ، توپ و اینها فرق قائل میشود ولى آن احساس اوّلیۀ او همان جسمیت است که آن احساس بین همۀ ما مشترك است پس این شناخت اول و معرفت اول و احساس اوّلى است كه ما نسبت به این فرش داریم.
از این بالاتر بیاییم مىبینیم که در این زمین و آسمان؛ فرش هست سنگ هست آب هست كلوخ است درخت است همه چیز هست و اینها را هم تشخیص مىدهیم و نسبت به اینها شناخت پیدا مىكنیم یعنى احساس مىكنیم سنگ چه خصوصیاتى دارد و زبرى و صلابتش در چه حدى است یا مثلاً پشم در چه حدى است، پنبه در چه حدى است، خاك در چه حدى است، همۀ اینها را ما مىتوانیم تشخیص بدهیم و فرقش را بفهمیم و با آب و اینها تمیز بدهیم.
در وهلۀ دوم همینكه روى این فرش دست مىگذاریم آن احساسى كه این جنس چه جنسى هست و این چه نوعى است نوعیت این براى ما كشف مىشود درحالىكه این نوعیت براى طفل كشف نشده بود پس این معرفت، معرفت ثانویه است كه قدرى نسبت به او ارتقاء پیدا مىكند در عین اینكه در همۀ مراتب معرفت و شناخت، حضور علمى متحقق بوده است. خب مىبینیم این شناختى كه در اینجا برای ما پیدا مىشود نسبت به او یك مرتبۀ بالاترى است، درست شد؟! در این مرتبه بین ما و فرد اَعمیٰ فرقى نیست او هم این احساس را مىكند بالأخره او هم دیده پشم چیست، دیده سنگ و آب و خاك چیست، همۀ اینها را دیده و تشخیص مىدهد.
از این مرتبه بالاتر میآییم نگاه مىكنیم وقتى كه ما روى این فرش دست مىكشیم علاوه بر جنس، رنگها هم بهواسطۀ چشم ما منتقل مىشود؛ الآن این منطقه قرمز است، این سفید است، این آبى است، اینجا سرمهاى است، این سبز است، زرد است و إلی آخر، این الوان مختلفه علاوه بر لمس ظاهرى واقعیتهایى خارجی بوده و خیالى نیست منتها اطلاع بر آن واقعیت خارجى وسیله و ابزار مىخواهد که آن ابزار را شخص اَعمیٰ ندارد بلکه آن ابزار در اختیار فرد بصیر است كه نسبت به او اطلاع داشته باشد. بنابراین ما آمدیم این مسئله را هم تشخیص دادیم.
اگر از اینجا یك پله بالاتر برویم؛ فردى است كه در شناخت بافت فرش بصیرتى دارد که بقیه آن بصیرت را ندارند، او وقتى دست مىكشد مىگوید: عجب بافتى دارد. حالا من هرچه دست بكشم نمىفهمم! خیال مىكنم این با آن دیگری یكى است ولى چون آن شخص سازنده و بافنده است و خبیر میباشد، به یك معرفت دیگرى اطلاع پیدا مىكند كه آن معرفت یك بصیرت و وسیلۀ دیگرى مىخواهد. ببینید آن یك مرحله بالاتر رفت. یك كسى هست همین را نگاه مىكند و وقتى كه به این رنگآمیزى اینها مینگرد مىگوید که عجب نقاشى بوده كه توانسته این رنگها را با همدیگر ضمیمه كند، این را آن بافنده نمىفهمد بلکه شخص دیگر مىفهمد. به همین ترتیب شما مىتوانید در این مسئله معرفتهاى مختلف و اطلاعات مختلفى بهدست بیاورید كه هركدام از آنها بااینكه وجود خارجى دارد و اعتبارى نیست ولى وصول به آنها ابزار خودش را مىخواهد و بدون آن ابزار انسان نمىتواند به آن واقعیتهاى خارجى برسد. فقط آن ابزار و آن واسطه ما را براى رسیدن به آن حقیقت خارجى راهنمایى مىكند و كار دیگرى نمىكند براى رسیدن به آن حقیقت خارجى و به آن واقعیت خارجى ما به این وسیله احتیاج داریم. درست شد؟! پس ببینید ما در اینجا مراتب مختلفى دیدیم.
منشأ اشتباهات افراد در رابطه با اصل وجود
حالا وقتى كه بخواهیم در مسئلۀ هوهویت بحث کنیم شما مىبینید در رابطه با آن مقام و آن اصل وجود، افراد مختلفی آمدند چرتوپرت گفتند؛ مثلاً آیا مىشود هم به خدا و هم فرضاً به این كبریت وجود را نسبت داد؟! همۀ اینها بهخاطر این است كه مراتب معرفتى را نفهمیدند و تشخیص ندادند كه هركدام از تصدیقات ما مترتّب بر تصوراتى است كه آن تصورات مرتبۀ خاص از معرفت را مىطلبد و انسان نباید تصدیقى را كه مترتّب بر تصورى مىكند، آن تصدیق را براى تصور دیگرى قرار بدهد. هر تصور جایگاه خودش را دارد و مترتّب بر آن حكمى است كه روى آن تصور مىشود.
وقتى كه شما به مسئلۀ صرافت وجود نظر مىكنید كه حقیقت وجود، حقیقت واحد است نمىتوانید تصور كنید كه آن حقیقت واحده باید ماده باشد، نمىتوانید یك همچنین چیزى را تصور كنید! اگر آن حقیقت واحد، حقیقت ماده باشد، ماده نمىتواند با مجرد جمع بشود! نمىشود یك شیئى و ذاتى او هردو ماده باشند و درعینحال بتواند ملزم به ذاتى معارضش باشد، این جمع بین متضادین است و همچنین حقیقت وجود نمىتواند یك حقیقت مجردى باشد به آن مجرد اصطلاحی که نتواند قبول ماده كند ـ به انضمام این شرط ـ وقتى كه حقیقت وجود، یک حقیقت مجرد است و ذاتى مجرد عدمِ تسانخ و عدم مصاحبت و اقتران با ماده است بنابراین این ماده از كجا آمد؟! از خانۀ خالهاش كه نیامد! بالأخره این كتابى كه یك كیلو وزنش هست و در دست من هست این كتاب مجرد است یا ماده است؟! اگر ماده است پس این ماده از كجا آمد؟! شما گفتید که وجود، وجودی مجرد است و مجرد هم كه با ماده متلائم نیستند و تلائم و تصانف ندارند، بنابراین این ماده از كجا آمد؟! از وجود كه نیامد چون حقیقت وجود حقیقت مجرد است، مجرد هم با ماده نمىسازد پس این از كدام وجود آمد؟! ما باید یك وجود دیگرى را فرض كنیم كه ذاتی آن وجود ماده بودن است نه مجرد بودن! وقتى ماده بودن است اشیاء مادى از آن وجود به اشكال مختلفه منتزع مىشوند و براى تصور آن وجودِ ثانوى درقبال وجود اول لازمهاش حد قرار دادن است و لازمۀ حد، ترتیب است و لازمۀ ترتیب، امكان است و احتیاج به علت و فقر و... در آنجا پیش خواهد آمد.
معنای وجود اطلاقی
بنابراین با انضمام این مقدماتى كه در كنار هم قرار داده شد ما به یك نقطهاى مىرسیم كه وجود، باید و لاجرم غیر از این نمىتواند باشد که باید یك مجردى باشد كه در آن تجرد، نه تجرد بشرطلا و نه تجرد بشرطشیء، هیچکدام از این دو لحاظ نشده باشد بلكه آن وجود مجرّدِ لابشرطى كه یَجتَمِعُ مَعَ بِشَرطِ لائى از ماده و یَجتَمِعُ مَعَ بِشَرطِ شیئى ماده است، آن وجود، وجود اطلاقى است كه نه مىتوان گفت که آن وجود اطلاقى مجرد بهعنوان بشرطلائى است مانند عقول، ملائكه، صُوَر نوریه، عالم ارواح و نفوس؛ و نه آن وجود، مقیّد بشرطشیئى است كه عالم افلاك و ماده و عالم كون و فساد كه این خلاف عالم ابداعیات و اینها هستند.
آن وجود یك وجود لابشرطى مىشود كه از آن وجود لابشرطى تعبیر به مقام هوهویت مىآورند؛ یعنى اطلاق در آن وجودِ لابشرطى، ذاتى آن وجود است نهاینکه قید براى اوست.
تبعات احساس بینیازی مردم از امام!
یك وقتى ما در همین محاورات و صحبتهاى خودمان مىگوییم كه برنج گران شده، اینكه مىگوییم: برنج گران شده منظور ما از این برنج چه نوعى از برنج است؟ هیچ نوعى از برنج نیست بلکه خود اصل برنج یعنى ماهیت و طبیعت برنج است که گران شده! خب شما مىگویید که چه چیزی ارزان شده که برنج گران شده است؟! خب حالا ما برنجش را مىگوییم که گران شده است! ما وقتى كه دوازده یا سیزدهساله بودیم در آن موقع برنجى كه مىخریدیم كیلویى هشت تومان بود ـ درنظر شریف آقایان باشد ـ كه همان را الآن پنج هزار تومان مىدهند!! مىگویند که این برنج گران شده است این گرانى روى كدام نوع از برنج رفته است؟ روى هیچ نوعى بلكه روى همۀ انواع رفته و نظر ما نسبت به این حرف، خود اصل برنج بوده است، خب قاعدهاش هم همین است، مىگویند: همۀ عالم رو به ترقّى است، انسانها همه ترقّى كردند، مغزها همه باز شده، عقلها نسبت به 1400 سال پیش به آسمان رسیده و الآن دیگر نه پیغمبر مىخواهیم و نه امام مىخواهیم! مردم امروز اینگونه مىگویند؛ مىگویند: پیغمبر كه مربوط به زمان خودش بود و ائمه هم كه مثل آدمهاى دیگر بودند و فرقى با بقیه نداشتند و عقل همۀ ما كار مىكند، خب وقتى كه آدمها عقلشان به جایى برسد كه احتیاج به امام نداشته باشند، برنج بیچاره چه تقصیرى دارد؟! خب آنهم مىگوید که من هم مىخواهم بالا بروم و بدین صورت برنج شش تومانى سابق حالا پنج هزار تومان شده است، نانى كه چهار قِران مىخریدیم حالا دویست تومان شده، اینهم مىگوید که من مىخواهم بالا بروم! ماشینى كه پانزده هزار تومان یا هفده هزار تومان قیمتش بود حالا پانزده میلیون تومان شده است، او هم مىگوید که من مىخواهم بالا بروم، چطور آدمها بالا بروند، آنها نروند؟! آنها هم بالأخره مخلوق خدا هستند و آنها هم براى خودشان در این عالم حسابوكتاب دارند، فقط ما که نباید دراز شویم آنها هم منطبق با ما باید بالا بروند! عقل ما به عرش رسیده آنها مىگویند که ما به عرش نمىرسیم ولى یك مقدار ترّقى كه مىكنیم! خب حقشان است، پنجاه هزارتومان هم بشود بازهم حقشان است اشكال ندارد، درست شد؟!
مقام هوهویت، مقام اطلاق نه مقام بشرطلائی
این مىشود خود آن طبیعت جنسیه كه در اینجا لحاظ شده است. در محاورات ما كه صحبت مىشود یك وقت مىگویم که شما برو و برنج بخر؛ برنجِ بدون خصوصیت بخر! ملاحظه كنید منظور من برنج بدون خصوصیت هست که در اینجا اطلاق قید شده است. در اوّلى ما لفظ را مقیّد به اطلاق نكردیم و نگفتیم که برنج مطلق گران شده بلکه گفتیم که خود برنج گران شده است اما اینكه مىگوییم که خود برنج گران شده بااینكه فرضاً سه هزار تومان به بچه بدهیم و بگوییم که برو برنج مطلق بخر، در اینجا مطلق را قید قرار دادیم ولی در اوّلى اطلاق ذاتى خودش بود اما الآن اطلاق ذاتش نیست بلکه الآن اطلاق قید اوست لذا او وقتى كه به مغازه برود از انواع برنجی كه در آنجا هست هركدام را مىتواند انتخاب كند چون اطلاق در اینجا قید شده است، گفتم که برنج مطلق بخر! چرا گفتم که برنج مطلق بخر؟ چرا وقتى كه مىگویم: برو برنج بخر؛ باید قید اطلاق را بیاورم؟ براى اینكه وقتى مغازه میرود گیج نشود و نگوید که آقاجان من كه گفت برو برنج بخر منظورش چه بود، شاید منظورش این برنج قیمت كمتر بود، شاید برنج قیمت متوسط بود و شاید منظورش برنج قیمت بالاتر بود! دوباره به خانه برگردد یااینكه با موبایلش ـ الآن تلفن همراه مىگویند، ایرانى هستیم و باید ایرانى حرف بزنیم و موبایل نگوییم!! ـ به آقاجانش تلفن كند و بگوید: اینكه شما به ما فرمودید كه برنج بخر منظورتان چه نوع برنجی است؟ الآن سه جور برنج است! آقاجانش میگوید که من گفتم برنج بخر، تعیین كه نكردم. مىگوید شما كه اطلاق را قید نکردهاید ـ اگر از این اصطلاحات طلبگى ما بلد باشد ایراد مىگیرد ولى این بیچارهها بلد نیستند فورى مىگویند: چشم! ـ ترسیدم اگر آن برنج گران را بخرم علاوه بر آن كه زحمت كشیدم یك كتك هم بخورم و بگویى برو پس بده و آن متوسط را بیاور! درست شد؟! براى اینكه آن بیچاره تلفن نكند كه پول اضافه بدهد و براى اینكه اشكال نكند، منِ گوینده براى این مسئله قید اطلاق را مىآورم.
پس در اینجا فرق بین این اطلاق و آن اطلاق در چه شد؟ در رفع شبهه است! اینجا اطلاق قید لفظى شد و آنجا اطلاق خودش ذاتى براى ماهیت است. وقتى كه مىگویم: برنج گران است نمىگویم برنج مطلق گران است برنج مطلق آوردن غلط است، چون هرچه مىگذرد همه چیز باید بالا برود و نباید هیچ چیزی ساكن بماند! اصلاً ذاتى عالَم در این است كه بالا برود، هركسى هم كه مىآید و مىگوید: ارزانش مىكنیم؛ آن براى رأى جمع كردن است. اصلاً ذاتى عالم وجود این است كه همه چیز بالا برود؛ البته اوقات فرق مىكند! بر روی این اطلاقى كه در اینجا آورده است نظر دارد بهخاطر اینكه به آن ترتیب اثر مىدهد، براى اینكه به او بفهماند كه براى من تفاوتى نمىكند، براى این مسئله اطلاق را در اینجا قید كرد، پس آیا در اینجا این اطلاق همان مَقسَم و همان طبیعت است یا قِسمى از اوست؟ اینجا این اطلاق قِسمی از آن طبیعت مىشود، وقتى كه من مىگوییم: برنج بالا رفته است این چه مىشود؟ این مَقسَم و محل بحث مىشود، این مسئله در اینجا دو امر و دو قسم به خود مىگیرد؛ در اینجا یا مطلق ظهور خارجى دارد یعنى خود اطلاق قید براى این طبیعت مىشود یااینكه بشرطشیء مىشود؛ برنج متوسط را بخر یا برنج عالى را در اینجا بگیر، درست شد؟! این در اینجا قید براى او مىشود و لذا دیگر تقسیم شیء بِنفسه نیست، تقسیم شیء بِنفسه و بِغیره؛ در آنجا یك لحاظ بود ولی در اینجا یك لحاظ دیگر است، وقتى كه در اینجا مىگویند: قیمت برنج بالا رفت، من برنج را مقید به شأن دیگرى نكردم، نه به شیء مقیدش كردم و نه او را به اطلاق مقید كردم، به هیچکدام او را مقیّد نكردم. قضیه مثل ماء مىماند كه ماء خودش فىحدّنفسه یك طبیعت مُهمَله است و بر آن تقسیماتى مىشود؛ ماء مطلق داریم كه آن مقید به امرى نیست، ماء مقید داریم كه فرض كنید شربت است یا آب دریا است یا شور است یا گلآلود است یا نهر و حوض و اینها، آب كر است یا آب قلیل است و آب باران و مَطَر است یا آب بِئر و امثالذلک؛ همۀ اینها آبهاى مقید هستند كه هركدام از اینها حكم خاص خودش را دارند، ماء مَطَر فرض كنید مطهّر است اما ماء قلیل مطهّر نیست، ماء كر مطهّر است؛ آب نهر چه حكمى دارد یا فرض كنید اگر نجاست در آب بئر قرار بگیرد چه مقدارى از او باید خارج بشود و امثالذلك. خود این آب فىحدّنفسه براى این اقسامى كه در اینجا ذكر شد مَقسَم مىشود.
نسبت به مسئلۀ وجود و مقام هوهویتى كه صحبت كردیم، حقیقتى كه در آن بشود قِسمى از آن مجرد عارى از ماده باشد مثل عالم نفوس و ارواح است و همینطور حقیقتی که قسمی از بشود بشرطشیء كه ماده بودن و جسم بودن باشد، این ماده بودن درقبال مجرّد بودن قَسیم قرار بگیرد یعنی ماده شرائط مجرد را و همچنین مجرد شرایط ماده را نداشته باشد، آن وجودى كه بتواند به این دو شكل دربیاید، آن وجود اطلاق و اطلاق ذاتى مىشود پس مقام هوهویت مقام اطلاق است نه مقام بشرطلائی.
تلمیذ: در اینجا یك مسئله روشن مىشود، با این وصف مقام هوهویت و أحدیت، فرع مىشود درحالیكه شما فرع نگرفتید، اگر ما مقام هوهویت را همان مقامى بگیریم كه از اطلاق بیرون است ولى براى مقام أحدیت اطلاق را قیدش درنظر بگیریم و بگوییم که مقام أحدیت مقام بشرطلا و به شرط اسقاط كافۀ تعیّنات است، در اینصورت خود مقام أحدیّت قیدش اطلاق مىشود، ولى مقام هوهویت از قید اطلاق بیرون میآید.
استاد: خیلی از مسائل روشن میشود، بینید صحبت ما در این است كه این اطلاق و قیدى كه ما در اینجا لحاظ مىكنیم، آیا اعتبار ما به این واقعیت خارجى واقعیت مىدهد یااینکه ما باید براساس واقعیت خارجى اعتبار كنیم؟ ما تكلیفمان را باید اولاً روشن كنیم؛ این ما هستیم كه داریم براى خدا واقعیت مىدهیم و مظاهر خدا را براساس فكر خودمان دستهبندى مىكنیم و اینطور که مىگوییم باید بشود، به خدا هم مىگوییم که باید آن نیّتى كه ما داریم انجام بدهی! خیلىها الآن هستند و مىگویند كه باید اینطور بشود و خدا باید این كار را بكند؛ خدا مىگوید که من نمىكنم! ما باید تكلیفمان را با خدا روشن كنیم كه ما داریم براى خدا وجود مىتراشیم و ظهور مىتراشیم و بر طبق آن اعتبار، خدا هم آن ظهور و وجود خودش را در خارج محقق مىكند یا خدا كار خودش را كرده و حالا ما داریم نگاه مىكنیم و این ظهورات را داریم تقسیمبندى مىكنیم؟!
خدا كه به ما نگاه نمىكند ما عالم را چطور اعتبار كنیم؛ ماده یا مجرد كنیم یا بینهما تصویر كنیم! خدا كار خودش را كرد و مجردات و مادههایى را درست كرده است. حالا مىخواهیم ببینیم تكلیف خودش این وسط چیست؟ خودش در این جریانى كه در خارج بهوجود آورده و یك ملائكه، عالم عقول، ارواح و نفوس كه اینها جزو مجرداتاند را درست كرده و همچنین كواكب، اجسام سماوى، ارضى، آدم، جن، پرى و شیطان درست كرده كه همۀ اینها جزو مادیات هستند، تكلیف خود خدا این وسط چیست؟ جزو آنها هست یا اینها یا با هردو هست؟ این را شما چطور ترسیم مىكنید؟ ظهورى دارد مانند ملائكه و اینها كه آن ظهور با ماده نمىسازد، همچنین ظهورى دارد مانند افلاك، اجسام، كرات، بدن انسان و اینها كه با مجرد نمىسازد! این ظهورات در كیفیت و در ذاتیات خودشان قَسیم یکدیگر هستند و مىدانیم كه هردوى اینها ظهور است و وجود استقلالى ندارد یعنى منشأ دارد و باید سراغ منشأ را گرفت، آن منشأ جزو كدامیك از این دوتاست؟ اگر ماده است پس نمىتواند ابداعیات داشته باشد. اگر جزو ابداعیات است نمىتواند ظهور مادى داشته باشد. آن منشأ چه ماهیتى دارد؟ آن منشأ چه رتبهاى دارد؟ آن منشأ چه كِینُونیّتى در وجود دارد؟ خب سؤال شما در اینجا در كجاى این قضیه و در كجاى این مسئله قرار مىگیرد؟! اگر شما بگویید که وجود، ابداعیات است این بشرطشیء یا بشرطلا شیء و [بهطورکلی] به شرط عدم تقید به ماده مىشود، وجود مشروط به عدم تقید به ماده وجود ملائكه، وجود عقول، عوالم نفوس، انوار، ارواح و اینهاست؛ وجود مشروط به شیء كه مشروط به ماده مثل عالم كواكب و افلاك و اینها است، خود این وجودى كه منشأ میباشد چه وضعیتى دارد؟ قطعاً باید اطلاق داشته باشد چون مَقسَم باید مطلق باشد و خود مَقسَم كه نمىشود بشرطشیء باشد، اگر بشرطشیء باشد كه شما نمىتوانید از او قسیم دربیاورید! خود او قَسیم براى جزء خودش و براى قِسم خودش مىشود، لذا مَقسَم باید مطلق باشد. این مطلق چه مطلقى است؛ آیا مطلق لفظى است؟!
مثل همینکه مىگویم: برو برنج مطلق بخر یا آب مطلق که اینجا فلان خصوصیت را دارد؟! فرض كنید آب مطلق داراى اكسیژن و هیدروژن است و داراى این خصوصیت است، اما وقتی میگوییم: آب نهر؛ این در اینجا خودش قید مىشود. شما فرض كنید به خادمتان مىگویید که برو و یك آب مطلق براى من بیاور! لفظِ آب مطلق آوردن یعنى كنارش نهر آب هست، شیر آب، حوض، دریا، حوضچه، جوى، پانزده نوع آب در اینجا میتواند قرار بگیرد. خادمتان مىگوید که برایت چه آبى بیاورم؟! برو آب مطلق بیاور، یعنى نرو آنجا گیج بشوى از این یا از آن بیاورى! كاسه را بزن بردار بیاور! این آب مطلق و اطلاق در اینجا، قید لفظى براى آب قرار گرفته است و بااینكه بگوییم جنس آب از اكسیژن و هیدروژن است فرق مىكند، آن اطلاق ماهوى مىشود و این اطلاق لفظى مىشود. این اطلاق لفظى قِسم براى او میشود و قَسیم براى او نمىشود، این امر درقبال آب حوض، آب قلیل، آب قراء، آب كثیف و امثالذلك در اینجا قرار مىگیرد. آن وجود حضرت حق كه آن وجود علت و منشأ براى دو مسئله یا حتی مسائلى است؛ شما فقط مسئله را در باب مجردِ صرف و ماده صرف ندانید و بَینَهُما مُتِوَسِّطاتٌ وَ مَراتِبٌ لا تُعَدُّ و لا تُحصى! آن وجودى كه همۀ اینها را شامل مىشود، چه وجودى باید باشد؟ آیا همانطوریكه گفتم باید وجود بشرطلائى باشد یعنى این وجود باید عدم انضمامش با ماده و صورت، عدم انضمامش با شكل و با جسمیت و عدم انضمامش با آن تجرد خاص و عدم انضمامش با مرتبۀ خاص از وجود در مقام تشكیل باشد؟!
بنابراین از این وجود كه نمىشود این مسائل پیدا بشود، چون این قسم این مىشود، وجودى كه در آن، وجود نتواند مُنضَم به ماده باشد، پس این ماده از كجا آمد؟ شما مىگویید که این كتاب را مشروط به این كه كاغذش زرد باشد و سفید نباشد؛ از شما مىخواهم! وقتى كه شما كتاب را مىآورید مىبینم كاغذش سفید است، مىگویم که برو و این کتاب را پس بده، من از تو كاغذ زرد خواستم چرا كاغذ سفید آوردى؟ در اینجا شرط كردم كتابى كه مىآورید و بهدست من میدهید براى اینكه چشم مرا اذیت نكند باید كاغذش زرد باشد و سفید نباشد! اگر کتاب با كاغذ سفید آوردید مىگویم که برو یكى دیگر را بیاور؛ چرا؟ چون زردى و سفیدى باهم جور در نمىآید. اگر شما وجود حضرت حق را مشروط به عدم ماده مىگیرید، پس این ماده از كجا آمد؟ از خانۀ خالهاش آورد؟ شما كه وجود حضرت حق را مشروط به عدم صورت درنظر مىگیرید پس این عالم برزخ از كجا آمد؟
جمع صحیح بین مقام أحدیت و واحدیت
تلمیذ: بنابراین دیگر مقام واحدیت با أحدیت جمع نخواهد شد؟
استاد: فرض این است كه ما چه فرضى در اینجا بگیریم و چه تصورى در اینجا بكنیم؟ اگر یک أحدیتی درنظر بگیریم که با واحدیت جور درنیاید، هم أحدیت و هم واحدیت هردو پى كارشان بروند و هیچ چیز دیگری در عالم نمىماند ولى اگر أحدیت را با فرض صحیح تصور كردید ظهورش واحدیت مىشود، چه اشكال دارد؟! اینجاست كه مقام أحدیت مقام اطلاقى و نه مقام بشرطلائى مىشود كه اینطرف و آنطرف نوشتهاند.
وجود بارى، وجودِ مجردِ مستعد براى اَشكال و مصادیق متفاوت
مقام أحدیت یعنى مقام اطلاقى كه در آن مقام اطلاق که یك حقیقت قابل جمع غیر از جمع فعلى است، یعنى آن حقیقت؛ استعداد جمع شدن یا به عبارت بهتر ظهور پیدا كردن به ماده را دارد. حالا الآن ماده هست یا نه؛ نمیدانیم! ممكن است ماده نباشد چون فرضاً این كتابى كه الآن در دست من است، استعداد تبدیل به ناریت را دارد ولى این سنگ ندارد. این سنگ را شما داخل منقل و هیزم بگذارید، ده سال دیگر هم در آن باشد، نهایتاً رنگش سیاه شود اما آتش نمىگیرد ولى این كتاب را بهمحض اینكه شما در كنار نار بگذارید مشتعل مىشود. این کتاب استعداد ناریت را دارد ولى الآن ناریت او بالفعل نیست اما آن سنگ اصلاً استعداد ناریت را ندارد، حالا وجود بارى آیا وجود سنگ یا این وجود کتاب، كدامیک است؟ استعداد داشتن و قابلیت داشتن یك مطلب است اما ظهور فعلى در مظاهر یك مطلب دیگر است. ما نگفتیم که وجود بارى از اول ماده یا صورت ملك و این چیزها بود، وجود بارى وجود مجرد مستعد براى اَشكال و مصادیق متفاوت است. یك شكلش ابتداعیّاتى است كه مربوط به ملائكه میباشد...
توضیح کلام محىالدین «اَلحَمدُلله الَّذى خَلَقَ الأشیاء وَ هُوَ عَینَها»
تلمیذ: پس میتوان گفت به همین دلیل است که الواحِدَیةُ هُوَ الأحدیَّه؛ بنابراین میتوان گفت که کُلٌّ اشیاء أحدی!
استاد: خب بله! مسئلهاى نداریم، قضیه همین است! وقتى بایزید مىگوید: «لَیسَ فى جُبَّتى إلا الله»1 كه الآن همه دارند ایراد مىگیرند كه بایزید گفت: خدا در جیب من است، یا فرض كنید در عبارت محىالدین هست كه اتفاقاً در افق وحى2 آوردم و مجبور بودم؛ میفرماید: «الحَمدُلله الَّذى خَلَقَ الأشیاء وَ هُوَ عَینَها»؛3 این به همین معناست كه این وجود حضرت حق وقتى ظهور پیدا مىكند، ظهور كه از مُظهِر جدا نیست همان مُظهِر است که الآن در اینجا ظهور پیدا كرده است. معناى ظهور عبارت از تجلّى خود شخص است، تجلّى هم مختلف است. فرض بفرمایید من كه الآن سیماى مبارك و جمال آقاى آقا سید محمد را دارم مىبینم، آن مقدارى كه من الآن تشخیص مىدهم همین سیماى ایشان است و بیش از این نمىتوانم ببینم. ایشان در اینجا بهصورت یک جوان برومند، پاك، تمیز، نظیف نشستند. اگر كسى چشم برزخى داشته باشد صورت نورانیت ایشان را هم مىبیند، این را دیگر من نمىبینم، من قدرت ندارم من چشمم همینقدر مىبیند! حالا یك فردى هست كه نفوس را مىبیند صور را مىبیند، او ایشان را به همین شكل دیگر مىبیند، یك کسی بالاتر از او را مىبیند که از صورت تجاوز نمىكند، یك چیزى این درون هست كه بعد مىفهمد! این را حتی آن كسى كه صورت را مىبیند، دیگر نمىفهمد! همۀ اینها درست است منتها هركدام از اینها مرتبۀ خاص خودش را دارند، من چشمم فقط یك سیما مىبیند، شخص دیگر چشمش یك مقدار صورت برزخى مىبیند، آن كسى كه قویتر است مىرود و داخلتر را مىبیند! اینها همه درست است و هركدام در رتبۀ خودش درست است، پس هم مىتوانم بگویم که ایشان این است. هم مىتوانم بگویم که ایشان آن است و هم مىتوانم بگویم که ایشان نه این و نه آن است! هركدام در ظهور و مراتب مختلف است. درست شد؟
تلمیذ: پس الله أحد چه میشود؟
استاد: خب معنای أحد همین است.
تلمیذ: فرمودید: کلُّ اشیاءٍ أحد.
استاد: خب بله.
تلمیذ: مظهر أحد یا خود أحد؟
استاد: ببینید وقتی ما كه مىگوییم: این مظهرِ أحد است و این [قید] را اضافه مىكنیم؛ یعنی این مظهرى كه او أحد است؛ الآن وقتى كه شما به [ظهور] یك شیئى دارید نگاه مىكنید در نشان دادن مرتبۀ أحدیت نیازى به ضمّ ضمیمه ندارید، وقتى كه من الآن دارم به شما نگاه مىكنم آیا براى شناخت شما و شخصیت شما احتیاج دارم كه اخویتان را درنظر بگیریم و تا ایشان را درنظر نگیرم شما را نمىشناسم؟! خیر، هرکدام از شما برای خودش هست. وقتی هركدام از شما را که نگاه مىكنم؛ از نگاه به شما آن ظهور حضرت والد معظمتان را كه خودشان و دیگران را بهزحمت انداختند تا یك همچنین وجود ذیجودى در این عرصه پدید آوردند، این مرا به آن نكته مىرساند! پس از توجه به شما، آن والد شما در نزد من ظهور پیدا مىكند و هكذا جناب آقاى حاج ... هم همینطور، هیچکدام ربطى بههم ندارد، سومى هم باشد همینطور، چهارمى هم باشد یا صدمى هم باشد همینطور است. شنیدم در کشور چین یک نفر یكدفعه چهلتا نوزاد زائیده بود؛ انگار که یك كیسه درآمد و یکمرتبه چهلتا بچه موش به بیرون ریختند، تا چهارده نوزاد را دیده بودم اما این دیگر...! هركدام از اینها براى خودشان كسى هستند و هیچ ربطى به دیگرى ندارند.
شما وقتى به یك انسان یا به یك شجر و بهطورکلی به یك وجود نگاه مىكنید آیا براى اینكه خدا را در او ببینید نیاز دارید دیگران را هم ضمیمه كنید؟! یعنى نشان دادن خدا نقص دارد و باید نقص او را بهواسطۀ ضَمّ ضمائم دیگر جبران كنیم یا نه؟! [منبابمثال] خود آن وجود خود این درخت آمد و گفت: ﴿يَٰمُوسَىٰٓ إِنِّيٓ أَنَا ٱللَهُ رَبُّ ٱلۡعَٰلَمِينَ﴾1 حالا کنار درخت جوى هست ارتباط ندارد، كوه هست ارتباط ندارد، آدم هست ارتباط ندارد، گوسفند دارد مىچرد ارتباط ندارد؛ الآن این درخت مظهر تجلّى خدا شد و حضرت موسى در توجه به این قضیه خدا را دید یا ندید؟! یا درخت را دید؟! تمام شد والاّ این در همه چیز هست!
| موسیی نیست که دعویِّ انا الحق شنوَد | *** | ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست1 |
همه دارند زمزمه مىكنند و دارند أنا الحق مىگویند، حالا در آنجا براى حضرت موسى تجلّى از آن درخت شد و براى آن دیگری از یك درخت دیگر مىشود؛ برای شخص دیگری همه چیز تجلّی از خدا میشود! یعنى هر ظهورى در آن ارائۀ ظهوریت خودش تام است و این همان نزول مقام أحدیت است.
در مضیقه بودن دائمی حقگویان!
تلمیذ: چگونه حضرت امیرالمؤمنین علیهالسّلام اولادى به نام عمر و ابوبكر و عثمان داشتند و این چگونه بوده است؟
استاد: در آن موقع این اسامى یك اسامى عادى بود و آن قُبحى كه ما الآن راجع به این اسامى داریم آن موقع نبود، بله بعضى از اسامى مثل عایشه بود كه اختصاصى بود و خیلى مرسوم نبود و این شخص یك همچنین اسمى را داشت. این اسم منهى از طرف ائمه بود و ائمه نهى مىكردند كه اسامى دخترانتان را عایشه بگذارید.2 ولى اسامى [نظیر عمر و ابوبکر] اسامى مرسوم و عادى بود كه گذاشته مىشد و هدف آن جنبۀ شهرت و انتسابش به فرد در آن موقع نبود، مضافاً به اینكه احتمال اغراض دیگرى هم در اینجا بود که البته احتمالش بعید نیست؛ مثلاً شاید از باب تخفیف بعضى از احساسات! علیٰکلّحال زمانى که ائمه بودند زمان بسیار سختى بوده و بعد هم ما نگاه مىكنیم مثل اینكه همیشه همینطور است یعنى قضیه این است كه تا وقتی مسائل نفسانی وجود داشته باشد، این مسئله هست در هر زمانى مطلب اینطور است، تا وقتى كه انسان همراهى میكند كسى با او كار ندارد اما وقتى كه بیاید یك حرف حقّى را بخواهد بگوید، ـ اگر باطل است مىگویند که باطل است ـ میگویند: نه؛ منظورت این است، نباید گفت، الآن وقتش نیست! الآن وقتش نیست؟! مگر حق هم «وقتى» شده است؟! میگویند: الآن نباید اینطور كرد یا آنطور كرد. این حرفها همیشه بوده است. لذا همیشه حقگویان خود را در مضیقه مىدیدند و مجبور به رعایت احتیاط بودند.
معنای تقیّه!
منظور از احتیاط همین تقیّه است، ما مىشنویم در زمان ائمه تقیّه بود، تقیّه چیست؟ تقیّه یعنى همین! تقیّه یعنى كسى نتواند حق را بگوید و این معناى تقیّه است و این در زمانهای مختلف فرق مىكند. در یك زمانى آدم نمیتواند در مورد موضوعی حرفی بزند اما در یك زمان دیگری مىبینیم خود افراد این حرفها را مىزنند؛ چه اتفاقی در اینجا افتاد؟! اگر این حرف غلط بود پس چرا الآن دارد مطرح مىشود؟! پس معلوم مىشود همۀ مسائل ناشی از مسائل نفسانى است و همهاش براساس نفس است منتها رنگ و لعابها فرق مىكند؛ رنگها و تعابیر و نقابها تفاوت پیدا مىكند. در زمان موسى بن جعفر یا امام صادق علیهماالسّلام اینها به هارون و به آن منصور دوانیقى امیرالمؤمنین مىگفتند! گفتن امیرالمؤمنین بر غیر از حضرت علی علیهالسّلام حتى بر امام زمان حرام است و ما حتی حق نداریم به امام زمان بگوییم! امیرالمؤمنین لقب خاص على بن أبیطالب علیهالسّلام است و به شخص دیگرى نمىشود گفت. امام رضا علیهالسّلام به مأمون مىگفت: یا امیرالمؤمنین كذا و كذا! یا فرض بفرمایید که موسى بن جعفر علیهماالسّلام به هارون یا امام صادق علیهالسلام به منصور دوانیقى این لقب را مىگفتند!1 خب گفتنش حرام است ولی مجبورند بگویند، اگر نگویند چهکار مىكند؟ او بازى درمىآورد و پدر امام را درمىآورد، اما با یک امیرالمؤمنین گفتن [پیش خود میگویند:] خیلى با ما مسئلهای ندارد. این کار منجر به تخفیف در احساسات و تخفیف در نفسانیات و اشتعال مسائل نفسانى میشود. علیٰکلّحال این اسامى كه اینها مىگذاشتند شاید حكایت از همین مسئله داشته است.
وجه تسمیۀ اولاد ائمه به عمر و ابوبکر و عثمان
تلمیذ: راجع به اسم عمر داریم كه ظاهراً خود عمر بن خطاب این را از امیرالمؤمنین علیهالسّلام درخواست مىكند و امیرالمؤمنین علیهالسّلام یك حالت اجبار و اكراهى داشته است. این یك روایتى از اهل تسنّن است که اگر پیدا كنم مىآورم، یادم هست كه آن نویسنده نظیرش را راجع به صدام مىگفت كه در زمان خودش روزهای خاصى را به بیمارستانها مىآمد و امر مىكرد كه باید اسم همۀ نوزادان ذکور صدام باشد، بعد مىگفت که این عمل در زمان عمر هم بوده است. یك روایت دیگری هم راجع به عثمان است كه آنجا هم روایت داریم كه حضرت عنوان مىكند كه این بهخاطر علاقهشان به عثمان بن مظعون بوده است.
استاد: بله راجع به عثمان مىگویند كه بهخاطر زنده نگه داشتن برادرم عثمان بن مظعون بود.1
ملاک تشخیص موقعیت تقیّه
تلمیذ: یك مسئلهاى هم راجع به بحث تقیّه در اینجا برایم مطرح است كه این ملاك تشخیصش چیست؟ چون ممکن است یك دستاویزى شود براى اینكه اگر كسى بخواهد حق را كتمان بكند حمل بر تقیّه بكند، این را فرد از كجا باید تشخیص بدهد كه زمان زمان تقیّه هست یا نه؟ الآن خود شما مىفرمایید كه حق وقت ندارد، درصورتیکه امام صادق علیهالسّلام در بیان حق تقیّه مىكرد! ملاكش چیست؟
استاد: حالا این را باید در وقت خودش بگذاریم چون در بحث حج اتفاقاً همین بحث تقیه هست که این در جاى خودش مىآید و خیلى بحث عمیقى هست. در یوم الشّکها بحث تقیّه به چه صورت است و مواردی از این دست؛ اما منحیثالمجموع ملاک در مسئلۀ تقیّه این است كه انسان آن جنبۀ حقّ اهمّ را مقدّم بر حقّ مهم مىكند، اگر این قضیه براى شخصى احراز بشود باید این مسئله را انجام بدهد و اصلاً واجب است. البته این در موارد مختلف تفاوت مىكند مثلاً در قضیۀ سیدالشهداء علیهالسّلام حق اهمّ در آنجا اصل مسئلۀ حفظ دین بود یعنى حفظ دین از حفظ جان ظاهرى اهمّ بود؛ لذا حضرت در آنجا تقیّه را كنار گذاشتند ولى در قضیۀ امام سجاد علیهالسّلام آن مسئلۀ حفظ دین دیگر نبود بلکه در آنجا حفظ جان امام مطرح بود یعنى در آنجا حضرت جان خودشان را نگه داشتند براى اینكه دین حفظ بشود، آن رعایت حفظ دین است در زمان سیدالشهداء علیهالسّلام با رعایت دین در زمان امام سجاد علیهالسّلام دوتا بود! در آنجا جان مىبایستى براى حفظ دین فدا بشود ولی در جریان امام سجاد علیهالسّلام جان مىبایستى براى حفظ دین حفظ بشود، در زمان امام حسین اگر این جان فدا نمىشد دین ازبین میرفت ولی در زمان امام سجاد اگر این جان فدا مىشد دین ازبین مىرفت!
وقتى كه مُسلم بن عَقَبه به مدینه آمد و سه روز اعلام اِباحه كرد و آن قضایا را بهوجود آورد؛ پیش حضرت سجاد آمد و گفت كه باید با خلافت یزید بهعنوان امیرالمؤمنین بیعت كنى، حضرت فرمودند که اگر نكنم چه مىشود؟ گفتند كه اگر نكنى ما تو و تمام بنىهاشم همه را گردن مىزنیم1 و اگر در آن مسئله امام سجاد مىگفت: نه، گردن میزدند؛ خیلىها که امروزه هستند مىگویند: بزنید به فداى دین و ما این را دیگر با چشم دیدیم! خب الآن اگر امام سجاد برود دیگر دینى باقى نمىماند والاّ امام سجاد ترسى از اینكه گردنش زده بشود، ندارد. در آنجا حضرت جان خودش را براى حفظ دین نگه داشت، پس هردو حفظ دین است. حالا به آن، حفظ دین یا رضاى الهى یا مصلحت الهى بگوییم و اسمش را هرچه بهاصطلاح بگذاریم فرقی ندارد. پس هردو در اینجا مسئلۀ حفظ دین است منتها كیفیت شناخت وضع و بهدست آوردن اوضاع كه الآن انسان مصداقِ براى كدامیك از این دو قسم قرار گرفته است اهمیت دارد.
فوائد صلح امام حسن علیهالسّلام
در مسئلۀ امام حسن مجتبى علیهالسّلام اگر آن حضرت مىرفت و با معاویه مقابله مىكرد؛ خب اینطوری كه داریم حضرت شكست مىخورد، مخصوصاً که معاویه دنبال این بود تا كار را تمام كند و به زمان ابوسفیان و زمان جاهلیت برگردد و قضیه را برگرداند، با وجود جنگ صِفِّینى كه اتفاق افتاده بود و اینهمه از اصحاب كشته شده بودند و مرارتهایی که مردم كشیده بودند اصلاً كسى آمادگى نداشت كه دوباره جنگى بشود، مىگفتند بیا و كَلَك حسن بن على را بكن و قضیه را تمامش كن! مردم اینطوری بودند، دین مردم اینطوری بود، مردم كه [نسبت به دین و امام فهم] نداشتند، به همین خاطر امام حسن علیهالسّلام خودش را نگه داشت تااینكه حضور یك امام در اجتماع ولو بدون قدرت را مردم احساس كنند كه امام دارد راه مىرود؛ الآن پسر پیغمبر دارد در خیابان راه مىرود ولی قدرت ندارد، البته حضرت حرفشان را غیر از آن حرفهایى كه به آن خطیب و صحبتها و نامههایی كه به معاویه مىدادند مىزدند. همینقدر كه مردم حضور امام را در میان خودشان احساس بكنند که یك دری باز است و یكى سؤال شرعى مىكنند، حضرت در مسجد یک صحبتی مىكند همین مقدار كافى است و با همین مقدار مسئله حل میشود و معاویه هم به آن مقاصدش نمىرسد.
فرق یزید با معاویه
زمان امام حسین علیهالسّلام كه رسید، آن یزید دیگر به سیم آخر زد و به هر کاری اعم از سگبازی و ورقبازی و عرقخوری و امثال اینها روی آورده بود، معاویه از این کارها نمىكرد و اهل رعایت ظاهر بود، اگر كثافتكارىای هم مىكرد اینطوری علنى نبود. یزید كه اصلاً برداشت مطلب را یك قسم دیگرى كرد و بعد هم مسائلى داشت. حتى اگر معاویه با همان كیفیت در اعمال و رفتار زنده بود، امام حسین قیام نمىكرد همانطور که حضرت ده سال از حكومت معاویه را حرفى نزد و قیام نكرد؛ نهاینکه حرفى نزد، قیام نكرد! والاّ صحبت مىكرد و كارهاى امامت خودش را انجام میداد ولی وقتى كه قضیه به یزید رسید دیگر حضرت دیدند یزید به سیم آخر زده است. نهاینکه فقط مسئلۀ صلح امام حسن و احترام به او بود. اصل مطلب این بود كه اصلاً دیگر مىخواهد ریشه را دربیاورد و همان موقع تمام فرماندارها را به دلخواه خودش عوض كرد و آنهایى كه معاویه گذاشته بود را قبول نداشت و مىگفت که اینها عرضه ندارند و یك آدمهای بىپدر و مادرى را بر مسند کار گذاشت تا وضع و اوضاع را بهطوركلى برگردانند. مثل همان جریانى كه در أندلُس1 اتفاق افتاد و اسپانیایىها آمدند و زدند ریشۀ اسلام را كندند. اصلاً برنامۀ یزید این بود و برنامۀ پدرش هم این بود که میگفت: تا وقتى این اسم بالاى مأذنه هست من آرام نمىنشینم2 ولى بالأخره آن معاویه یك مقدارى عقل داشت و اینطوری مثل یزید نبود، سیاست داشت و همینطورى بىگدار به آب نمىزد ولى یزید اصلاً دیگر این قضیه را فِسق جِهارى و علنى كرده بود و به همۀ افرادش و اینها هم گفته بود كه دیگر مسئله را مىخواهیم تمام كنیم.
بدون اجازه بودن قیامهای بعد از واقعۀ کربلا
اگر حضرت در آنجا سکوت کرده بودند دیگر قضیه تمام شده بود یعنى مانند هجمهاى که کشورهای مسیحی اروپا بر اسپانیا وارد کرده بودند، یك همچنین هجمهاى از طرف بنىامیه بر بلاد اسلام قرار بود باشد كه اصلاً مسئله را تمام بكنند و كنار بگذارند. شاید هم اصلاً مىگفتند که مساجد را تخریب کرده و تبدیل به تئاترش كنند و همان آداب و وضع جاهلى را برگردانند. دیگر اینجا حضرت از نقطۀ احساسات مردم استفاده كردند و جان خودشان را براى حفظ دین و بقاء دین گذاشتند و بعد كه دیگر اوضاع عوض شد و تغییر پیدا كرد و مردم مطّلع شدند كه چه اتفاقی از جانب یزید بر امام حسین انجام شده است؛ این دین دوباره جان گرفت و جرقّه در دلها زده شد و فهمیدند كه دارند به كجا مىروند، لذا شروع به قیام كردند و .... اینها همه بهخاطر آن جرقّههاى بود كه بهواسطۀ مسئلۀ كربلا در دلها بهوجود آمد.
اینجا یزید آمد و خلاصه خواست فتنه را بخواباند چون اصلاً نمىتوانست آن ریشه را بكند گفت که خب الآن یك دستاویزى قرار دادیم براى اینكه اینها قیام كردند و ما میتوانیم وحشیانه سركوب كنیم، اگر حضرت سجاد علیهالسّلام در اینجا با آن جوّ و اینهایى كه یزید مىداد که خب چه خبر است ما كه كاری با شما نداشتیم براى چه آمدید و این بازىها را درآوردید؛ قیام كردید و فلان كردید و چه كردید، پس معلوم است شما هم جزو اینها هستید و بدین ترتیب بهانه براى ازبین بردن و كشتن امام سجاد علیهالسّلام پیدا مىكند و در جواب اعتراض مردم مىگوید که اینهم جزو همین شورشىها و افراد است! دیگر حضرت در اینجا نمىتواند بگوید: هرچه مىخواهد بشود! اینجا باید حضرت با قضیه كوتاه بیاید و بگذارند كه این قضیه فقط به سركوب بگذرد و تمام بشود! آنها هم كه این كار را كردند خب بیخود كردند، بدون اجازۀ حضرت آمدند قیام كردند و نیامدند از حضرت اجازه بگیرند! شما بدون اجازه این كار را كردید و یك همچنین آدم بىپدر و مادرى را تحریك كردید و آمد زد همۀ شما را فلان كرد بهطوریكه در آن قضیه ده هزار ولد [زنا] بهدنیا آمد، خیلى خب؛ حالا بخورید! وقتی امام نشسته براى چه سرخود قیام مىكنید؟! حالا بخورید! آن قیامها هیچ نتیجهاى هم نداشت!
تلمیذ: ببخشید استاد آنطور که در اکثر منابع اهل تسنّن وجود دارد، امام حسین علیهالسّلام به امام حسن علیهالسّلام در ارتباط با قضیه صلح با معاویه اعتراض کردند.1 این چگونه است؟
استاد: بله، ما هم داریم و در كتب ما هم این قضیۀ اعتراض امام حسین به امام حسن وجود دارد.2 البته ما مىدانیم که آن موقع امام حسین دارای مقام امامت نبودند و آن بینش و آن سعۀ امامت را نداشتند. ما مسئلۀ امامت را نفهمیدیم که چیست. امام حسینى را كه ما الآن مىگوییم، بعد از امامت را مىگوییم و مسئله در اینجا مسئلۀ بعد از امامت است. ولى آن حالى را كه امام دارد و امام رضا علیهالسّلام شرح مىدهد كه اوهامِ عقلها نمىتواند به آن برسد، یعنى عقلهاى شما همه وهم است و عقل نیست.3
یكى بودن مجراى ولایت
تلمیذ: در روایت که اگر دو امام در یک زمان باشند یکی از آنها صامت و دیگری ناطق است. پس امامت در ایشان به فعلیت رسیده است.
استاد: نه، آنچه داریم که اگر امام باشد یكى صامت و یكى ناطق است این به معناى همان ظهور امامت است والاّ دو مجراى ولایت امكان ندارد، مجراى ولایت باید یكى باشد چون تجلّی، تجلّى واحد است و تجلى مُماثِل نیست و یك نفس باید باشد تااینكه بتواند آن تجلّى را در همۀ عالم متعیّن بكند لذا خود امیرالمؤمنین علیهالسّلام در زمان پیغمبر امام نبود. شرایط امامت را داشت ولى امام نبود. خیلى فرق مىكند.
تلمیذ: پس چرا پیغمبر در دعوت عشیرۀ اقربین فرمودند که از على اطاعت كنید؟
استاد: بله، مىگویند که باید از او اطاعت كنید؛ آن جنبۀ اطاعت از امیرالمؤمنین منافاتى با این قضیه ندارد اطاعت از امیرالمؤمنین درقبال پیغمبر كه جنبۀ استقلالى نداشت! آن افاضۀ از نفس پیغمبر بر امیرالمؤمنین است لذا اطاعت از او هم واجب مىشود لذا یكى است. در زمان امام حسن هم مسئله همینطور بود یعنى كلام امام حسین هم در زمان امام حسن حجت است و فرق نمىكند؛ یعنى اگر روایتى شرعى از امام حسین در زمان امام حسن علیهماالسّلام نقل بشود شما او را حجت نمىدانید؟! حجت است دیگر و فرق نمىكند. ولى تجلّى از امام حسن به نفس امام حسین علیهماالسّلام است كه از زبان امام حسین خارج مىشود و فقط امام یكى است.
تلمیذ: منهاى قضیۀ اعتراض، اینطور است؟
استاد: بله، در آنجا فرق میکند و خود امام حسین علیهالسّلام است، آن سعهاى كه لازمۀ امام است آن سعه را طبعاً آن موقع امام حسین ندارد و با همین مسئله مواجه مىشود. چطور اینكه در قضیۀ حضرت زهرا علیهاالسّلام هم همینطور بود و اعتراضى كه به امیرالمؤمنین كرد همینطور بود؛ «یا ابنَ أبیطالِبٍ اشتَمَلتَ شِملَةَ الجَنینِ و قَعَدتَ حُجرَةَ الظَّنینِ نَقَضتَ قادِمَةَ الأجدَلِ فَخانَتکَ ریشُ الأعزَلِ هَذا ابنُ أبیقُحافَةَ قَدِ ابتَزَّنی نُحَیلَةَ أبی و بُلَیغَةَ ابنی».1
تلمیذ: آیا تعبّداً هم نمىتوانستند بپذیرند؟! مانند حضرت ابوالفضل و حضرت علىاكبر كه مىگویند در كربلا نسبت به سیدالشهدا هیچ اعتراضى نداشتند.
استاد: در قضیۀ كربلا مسئله و قضیه روشن بوده كه همین است ولى در زمان امام حسن علیهالسّلام مسئله به این كیفیت نبود، اعوان بودند منتها پسِ پرده مشخص نبود اما در كربلا مشخص بود که همه رفتنى هستند حضرت هم فرموده بودند ما این هستیم مسیرمان هم این است چند نفر هم بیشتر نیستیم اینها هم سى هزار نفر هستند ما هم تا آخر ایستادیم خب همه مىگویند که درست است و در آنجا هم همه وضعیت را فهمیدند یعنى حضرت به همه نشان دادند و مىدانستند قضیه چیست و طبعاً اعتراضى هم نبود، منتها قضیه باید مسیر عادى خودش را طى كند؛ جنگ باید باشد و بگیر و ببند و قوانین باید ملاحظه بشود. در قضیۀ امام حسن گرچه یك عده از فرماندهها رفتند و خیلى مردم خیانت كردند ولى اگر همانها مىماندند و یك عده اعوان از اینطرف و آنطرف جمع مىكردند یك تعداد قابل ملاحظهای مىشدند، این باعث شد كه آنهایی كه اعوانى بودند بگویند که چرا ما نجنگیم؟! دیگر پسِ پرده را نمىدانستند كه مشیّت و تقدیر خدا اگر اینطور باشد طور دیگر خواهد شد و آن را فقط امام مىدانست. ما فقط نگاه مىكنیم به اینكه زید هست عمرو هست پس اگر تعدادى مثلاً صد نفر هم بشویم بس است! آنها وقتى به خودشان نگاه مىكردند [اینطور میگفتند] حضرت سیدالشهداء علیهالسّلام وقتى نگاه مىكرد كه در صِفِّین یك تنه مىرفت و همۀ لشگر معاویه را حریف بود؛ مىگفت که ما اگر پنجاه نفر هم باشیم اینها را شکست میدهیم چرا حتماً باید صدهزار نفر پیدا كنیم؟! دیگر خودمان هستیم؛ فرضاً من هستم، شما هستید، حضرت ابوالفضل هست، حُجر هست، جُندب هست، دیگران هستند كه جزو اصحاب بودند و درمقابل منافقین هم هستند مثل آن اشعث و فلان و اینها هم بهجاى خود باشند.
همین پنجاه نفر یا صد نفری كه هستیم بقیه هم مىآمدند دوباره جریان صِفِّین را راه مىاندازیم؛ اگر ما بودیم هم همین فكر را داشتیم چون اینها افرادى بودند كه از مرگ نمىترسیدند و بهدنبال رسیدن به آن هدف و آن وسیله بودند. حالا آن پى قضیه و اصل مسئله كه بعد از اینها چه خواهد شد را كه دیگر اینها نمىدانند! در قضیۀ زید وقتى كه قیام كرد همه رفتند و فقط سیصدنفر با زید ماندند ولی همان سیصدنفر بر لشگر بنىمروان كه از شام آمده بودند غلبه كرده بودند و تا غروب همۀ آنها مُنهَزِم شده بودند، یك مرتبه تیرى آمد و به رأس زید خورد. داریم که «رُبَّ رمیة من غیر رامٍ» یعنی اینکه این تیر از كجا بود معلوم نبود. یكدفعه زید افتاد و تمام و همه ازبین رفتند.1
امام مُنَفِّذ مشیّت خدا
خب این را هم امام حسین علیهالسلام مىدید یا نه فقط همین سیصد نفر را ما مىبینیم؟! اینها دیگر چیزهایى است كه فقط امام مىتواند این مسائل را درك بكند. البته از این قضیه یك مسائل بالاترى هم هست كه امام مُنَفِّذ مشیّت خداست آن دیگر یك چیزهایى است كه بالاتر از این مسائل است. چیزهایى كه ما احساس مىكنیم و مىبینیم این است كه شرایط در آن موقع بهگونهای بوده كه اگر حضرت امام حسن مىخواستند صلح بكنند هیچ امیدى به عاقبت كار نبود و هیچ مسئلهای باقی نمانده بود. آن اعتراض امام حسین علیهالسّلام هم یك اعتراض براساس ظاهر است همانطور كه خود امام حسن در زمان امیرالمؤمنین علیهماالسّلام اعتراض مىكردند به امیرالمؤمنین و مىگفتند که اگر این كار را مىكردید بهتر نبود؟! حضرت گاهى از اوقات جواب مىدادند و گاهى اوقات هم مىگفتند که جاى این سؤالها نیست.
تلمیذ: در زمان پیغمبر امیرالمؤمنین علیهالسلام اعتراض نمىكردند؟
استاد: شاید یك همچنین موقعیتهایى پیش نیامد كه براى حضرت پیش آمده بود. مگر حتماً باید بعدى نسبت به قبلى اعتراض داشته باشد؟ شاید آن موقعیت نبود کمااینکه اتفاقاً بعضى جاها هم داریم؛ برای مثال در آن قضیۀ ماریه قِبطیه [که به ماریه تهمت زنا زده بودند] آنجا امیرالمؤمنین حرف پیغمبر را تقیید كردند كه مطلق بروم یا براى فَحص بروم؟ این حكایت از این مىكند كه ایشان در آن موقع احساس كردند كه باید این مسئله بشود حالا پیامبر نگفتند ولى حضرت باید این مطلب را مطرح كند.2
تلمیذ: این تعبیر با تعبیر امام حسن خیلى متفاوت است و آن غیرعادى بهنظر مىآید.
استاد: آنها برداشتى كه از امام دارند برداشتشان یك برداشتى بوده كه فهم ما بالاتر بود و آنها بین دو قضیه گیر كرده بودند. در وهلۀ اول برداشت آنها از امام این بود و واقعیت هم همین است كه امام مىتواند آن كارى را كه مىخواهد بكند، خب مىگویند: حالا که میتوانی چرا نمىكنى؟! اینکه او چرا نمىكند دیگر دست امام هست، من این مقدار را مىدانم نهاینکه اعتراض كنند و بگویند که این كار تو غلط است! یعنى آن خطِ سیر و آن مشی و آن واقع و آن انتخاب هدف که همه درست است، او میداند که امام مىتواند این كار را هم بكند!
قضیۀ اعتراض حضرت زهرا سلاماللهعلیها به امیرالمؤمنین علیهالسّلام
حضرت زهرا سلاماللهعلیها به امیرالمؤمنین علیهالسّلام اعتراض كرد، مىگفت: تو كه مىتوانى چرا نشستهای؟! اگر نمىتوانستى به تو اعتراض هم نمىكردم، تو كه نشستهاى و مىتوانى ـ امیرالمؤمنین علیهالسّلام گردن خالد را گرفت، غش كرد و بدبخت به زمین افتاد؛ حضرت به او گفت: تو مىخواهى مرا بكشى؟!1 ـ چرا انجام نمیدهی؟! حالا اگر بخواهى شمشیر بكشى دیگر چه کسی مىماند؟! یا در آن قضیه در بقیع كه گفتند باید برویم و قبر فاطمه را نبش كنیم و دربیاوریم و نماز بخوانیم حضرت شمشیر را درآورد و گفت: هر كسى مىآید بیاید!2 البته نگفت كه همانجا خاك است! یكى آمد و دید نه قضیه شوخیبردار نیست و دیگر اینجا با امیرالمؤمنین علیهالسّلام طرف هستند [و رفتند]! خب چرا امیرالمؤمنین علیهالسّلام كه در اینجا شمشیر درآورده و گفت که هر كسی مىخواهد بیاید، موقع خلافت این كار را نكرد؟! اگر حضرت یک پوف به عمر میکردند به دیوار میخورد و [شبیه] پینوكیو مىشد، حالا همینطورى بگذارد بیاید در را آتش بزند؟!
خلاصه این قضیه را دیگر امام مىفهمد! تشخیص آن با امام است كه الآن جریان باید چه باشد و مجرا باید چه باشد.
تلمیذ: سند این اخبار اعتراضات صحیح است؟!
استاد: بله، این در مناقب ابن شهرآشوب هست و ابن شهرآشوب هم موثّق است. بله داریم كه «أرُدتُ أن اُعَلِّمَ إمامَ زَمانى فَعَلَّمَنى»1 این عبارت سیدالشهداء علیهالسّلام در این قضیه است. حُجر بن عدی هم اعتراض كرد كه حُجر بن عدی عبارتش خیلى تند هم بود؛ گفته بود: السلام علیک یا مُذّل المؤمنین!2 ببینید ما الآن در اینجا در مدرسۀ فیضیه روز یكشنبه صبح در هواى خوب نشستهایم و باهم در انس و الفت داریم صحبت مىكنیم و از آن موقع و آن وضعیت خبر و اطلاع نداریم.
مالک اشتر؛ عبد جاننثار و جانفشان و فدایی امیرالمؤمنین
منبابمثال شما حال مالك اشتر را درنظر بگیرید؛ هجده ماه جنگ صفّین ادامه پیدا كرده و پدرش درآمده است! شب و روز در حال جنگ و همچنین شب و روز در حال برداشتن زخم و جراحت است! حلوا كه به اینها نمىدادند، پلو زعفرانى كه جلوى اینها نمىگذاشتند، آنهم مالك اشتر که اصلاً یك عبد جاننثار و جانفشان و فدایی امیرالمؤمنین بود! هجده ماه شمشیر زده، هجده ماه جنگیده، هجده ماه فریاد زده، هجده ماه تیر خورده است، [ولی] یك ساعت مانده که قضیه را تمام بكند [حضرت میفرمایند که برگرد]! خیمهگاه معاویه را دارد مىبیند، معاویه كه در دریا نمىتواند بپرد، بالأخره گیرش مىاندازد! لشگر دشمن را هم از دو طرف احاطه كرده و یك ساعت دیگر که این مقاومتها را ازبین ببرد، رسیده است! در یك چنین شرایطى كه تمام حواس متوجه این است كه شرّ این جرثومه كنده بشود یكدفعه یك خطاب از امیرالمؤمنین علیهالسّلام مىآید که دست از جنگ بردار! اگر شما بودید چهکار مىكردید؟! هجده ماه این قضیه طول بكشد و دو كشور بههم بریزند، عمار و اویس و هزاران نفر دیگر از اینطرف و هزاران نفر از آنطرف كشته شوند!
علاوه بر همۀ اینها عِرق دینى هم هست، آن عِرق دینى و اینها همه به جاى خود؛ ولى بالاتر از آن عِرق دینى یك چیز دیگر هم وجود دارد که آن را مالك ندارد و ما نیز نداریم که آن فقط مختص امام است! نهاینکه امام عِرق دینى و حمیّت ندارد! نهاینکه امام از معاویه خوشش بیایید! نه، همۀ اینها هست ولی اضافه بر آن یك چیز دیگر هم هست كه امیرالمؤمنین علیهالسّلام دارد و مالك ندارد! امیرالمؤمنین مىگوید که دست از جنگ بردار! مالک میگوید که اگر یك ساعت مهلت بدهى قضیه را تمام مىكنم! امیرالمؤمنین مىگوید که نباید قضیه تمام بشود! قضیه این است! اگر به تمام شدن بود خودم در كوفه و مدینه مطلب را تمام كرده بودم! آن قضیه را امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین علیهمالسّلام در وقت امامت دارند و قبل از امامت ندارند.
اعتراض مالک اشتر به امیرالمؤمنین علیهالسّلام
لذا شما مىبینید كه همین مالك اعتراض مىكند که یا علی به من مهلت بده!1 خب چرا اعتراض مىكند؟! حالا ما الآن نشستهایم و میگوییم که نباید اعتراض كند! یعنی ما همینطور چهارزانو نشستهایم و داریم براى خودمان شعر مىگوییم و از آنها خبر نداریم که هجده ماه روز و شب بیچاره شدند و همهاش را براى این یك ساعت آخر گذاشتهاند که قضیه را تمام بکنند! خدا هم صبر میکند و همینكه میخواهد شمشیر را بزند مىگوید که بایست! هجده ماه به هوا رفت! بعد هم یك الاغ به نام ابوموسى اشعرى از اینطرف و یك روباه به اسم عمروعاص از آنطرف آوردند و گفتند که خلافت اصلاً برای معاویه است و بروید پى كارتان! شد كه شد! به همین دلیل است که امام رضا علیهالسّلام مىگوید که امامت را نمىفهمید؛ امامت یك چیزى است كه در عقلها نمىگنجد.2 این برای این مسئله است.
قیاس عاشورا با وقایع دیگر ممنوع!
این است كه جلسۀ قبل مىگفتم که مسئلۀ عاشورا یك مسئلهاى است كه نباید آن را با قضیۀ دیگر و جریاناتى كه الآن اتفاق مىافتد قیاس كنیم، فجایع و قبایح و وحشىگرىها و همۀ اینها هست؛ درست است ولى ما نباید تعبیرى را كه مربوط به یك قضیه است در قضیۀ دیگر بهكار ببریم. بله! بگوییم که جنایات، جنایات بىسابقهای است، فجایع بیسابقهای است؛ بسیارخوب و اشكالی هم ندارد، بالأخره هرچه هست هست و همۀ اینها هم هست ولى نباید بگوییم که الآن عاشورا است چون در عاشورا امام حسین علیهالسّلام بود. حالا آن رئیس فلسطین امام حسین شد؟!
آنطرف قضیه را گفتم که صحیح است و خولى و انس و یزید و امثالهم همۀ اینها الآن هستند، اشكال ندارد، بدتر از آنها هم هستند، یعنی آنهایى كه الآن هستند حتی از آنها هم بدترند ولى صحبت در این است که عاشورا فقط آنطرف نبود! عاشورا دو طرف دارد؛ یك طرف جنبۀ شر و یك طرف جنبۀ صلاح! آن جنبۀ صَلاحش وجود ندارد والاّ در جنبۀ شرّش که حرفی نداریم و از شمر بدتر الآن دارد مىكُشد، از یزید بدتر الآن دارد جنایت مىكند, در آن حرفى نیست!
وجوب حفظ حریم امام معصوم
حرف در این است که حریم امام باید حفظ شود و شیعه باید حریم امام را حفظ كند. لذا اگر حریم امام را حفظ كردیم مورد رضایت هستیم اما اگر حریم امام را حفظ نكردیم بالأخره هر چیزى حساب و كتاب خودش را دارد.
اللهم صل علی محمد و آل محمد