پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبحث فلسفی «فصل» و تفاوت آن با آثار و لوازم ظاهری میپردازند. ایشان با تأکید بر اینکه بسیاری از بدبختیهای بشری ناشی از خلط میان حقیقت باطنی اشیاء با نمودهای ظاهری آنهاست، توضیح میدهند که چگونه عوام با تکیه بر نشانههای سطحی و ابزاری، دچار فریب میشوند. در این مسیر، استاد با نقد تعاریف رایج از فصل در حیوانات، به این نتیجه میرسند که فصل، حقیقتی نفسی و باطنی است که منشأ بروز آثار گوناگون میشود. در بخش پایانی، ایشان با اشاره به سیره بزرگان و لزوم مراقبت در انتخاب مسیر و همراهان، بر اهمیت تشخیص حقایق از ظواهر در سلوک فردی و اجتماعی تأکید کرده و راهکار عقلانی مواجهه با مدعیان دروغین را تبیین میکنند. این بحث، پیوندی عمیق میان دقتهای فلسفی و ضرورتهای اخلاقی در تشخیص سره از ناسره برقرار میسازد.
درس ششصد و سی و نهم
بحث در شناخت فصل (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
فَصلٌ (5) فی مَعرِفَةِ الفَصلِ وَ فی الفَرقِ بَینَ الفَصلِ وَ ما لَیسَ بِفَصلٍ وَ فی كیفیَةِ اتِّحادِهِ مَعَ الجِنسِ.1
مرحوم آخوند در این بحث راجع به حقیقت فصل نوعیۀ هر ماهیت و هویت خارجى او و فرق بین این حقیقت و عوارض و آثار و لوازمى كه مترتب بر آن است بحث مىكنند و به متابعت آن مطلبى كه مرحوم شیخ در شفاء دارند به این قضیه مىپردازند.
وجود دو دیدگاه راجع به حقیقت صورت نوعیۀ انواع
راجع به حقیقت صورت نوعیۀ انواع دو دیدگاه وجود دارد؛ یك دیدگاه عبارت از همان تصور ابتدائى است كه آن تصور ابتدائى براى عوام در تشخیص بین حقایق خارجیه وجود دارد. مردم در امتیاز حقایق و اعیان خارجیه چه نوع تصور و تفكرى دارند؟ مردم در فرق بین اسد و ذئب كه هردوى اینها حیوان مفترس هستند، چه تصورى دارند؟! آیا كیفیت فرقى كه بین این دو مىگذارند، واقعیت مسئله هم همین است و آیا فرق در همان نحوۀ تصورى است كه از این آثار ظاهرى مىبینیم؟! منبابمثال افتراس اسد شدیدتر از افتراس ذئب است، رنگ و لون اسد متفاوت با رنگ و لون ذئب است حجم اسد از حجم ذئب اعظم است كیفیت رفتار اسد با رفتار ذئب تفاوت مىكند. منحیثالمجموع این خصوصیات را كه مشاهده بكنیم معتقد مىشویم بر اینكه این اسد داراى یك حقیقت نوعیه است كه بهواسطۀ این حقیقت نوعیه با ذئب تفاوت دارد.
حالا اگر فرض كنید همان ذئب یك مقدارى بزرگ شد و حجم آن اضافه شد، رنگش هم رنگ اسد شد یال و كوپالى كه اسد دارد، آن یال و كوپال هم روى ذئب اضافه شد و امثالذلک و كمكم دیگر اصلاً بین اسد و ذئب فرق نمىگذاریم و هیچ تفاوتى دیگر بین آن قائل نیستیم چون رنگ، پشم، مو و كیفیت افتراس آن هم مثل اسد است، خب چه تمایزى در اینجاست كه بین این دو نوع فرق بگذاریم؟! و این یك مسئلهاى است كه به خیلى از مسائل و مطالب دیگر برمىگردد؛ یعنى گرچه یك مطلب فلسفى است ولى از نقطهنظر مسائل اخلاقى و تربیتى و اعتقادى كاربرد خیلى زیادى دارد و ما باید از این فصلى كه ایشان در اینجا مطرح مىكنند به خیلى از مطالب، روش، تربیت و سیرۀ بزرگان برسیم.
اسد در اینجا یك حیوانى است كه یك آثار و خصوصیاتى دارد، الآن چطور با كامپیوتر و فتوشاپ کیفیت عكسها و صورتها و صوتها را تغییر مىدهند؟! فرض كنید یك صوتى را مىآورند و صدای فردى را روى او مىگذارند و انگار آن شخص اصلاً این حرف را زده و این صحبت را كرده است! لذا الآن در دادگاهها دیگر صوت و عكس ملاك نیست. عكس شخصى را مىآورند روی یک ترکیب مىگذارند و مونتاژ مىكنند و بعد مىگویند که این فلان كار خلاف را انجام داده است! صوت و شكل هیچکدام دیگر در اینجا ملاك و مورد استشهاد نیست. چون الآن همه کار مىكنند.
تبعات اشتباه گرفتن فصل با آثار ظاهرى
حالا فرض كنید یك فردى را بیاورید كمكم خصوصیات این شخص را عوض كنید؛ چشم، ابرو، بینى و گوشهای او را تغییر بدهید و بعد به یك شكل دیگری دربیاورید. از این مسائل هم ممكن هست اتفاق بیفتد؛ در این جراحىهاى پلاستیك كه مىكنند، صورت شخص را تغییر مىدهند و عوض مىكنند و بعد به یك صورت دیگر درمىآورند! ابرو، بینى، لب، دهان و چشم او تغییر پیدا مىكند. گونهگذارى مىكنند و بهطورکلی یكمرتبه فردا مىبینید فلان شخص دارد راه مىرود درحالىكه این شخص، او نیست بلکه این قیافۀ او را دارد.
دیدهاید بعضی از افراد توأم هستند و توأمین بهدنیا مىآیند؟! خب چطور یكى مثل دیگرى است؟ در اینجا هم مثلاً یكى از این دو توأمین با شما رفاقت دارد ولكن شما دیگرى را تصور مىكنید که او رفیق شماست و با او برخورد مىكنید و اتفاقاً صدا و قیافۀ آنها هم مثل هم است و شمایى كه فرض كنید سالها با یكى از این دوتا ارتباط داشتید و اصلاً با دیگرى رفاقت نداشتید و او را ندیدهاید و شمایی که سالها با این فرد مرتبط بودید و با او روز و شب بودید متوجه نمىشوید كه الآن این شخص آن فردی نیست که با او رفیق بودید! آن شخص هم خود را به آن راه مىزند و ادعای استمرار رفاقت مىكند و شما اصلاً توجه نمىكنید!
تمام اینها برای چیست؟! همۀ اینها بهخاطر این است كه ما فصل را با آثار ظاهرى اشتباه گرفتیم. اگر ما به فصل و صورت نوعیۀ آن فرد اطلاع داشتیم بهمحض اینكه او را مىدیدیم متوجه مىشدیم كه او غیر از آن است. گرچه از نقطهنظر صورت ظاهرى، كم، كیف، خصوصیات ظاهرى و جسمانى بهاندازۀ سر مویى بین او و آن فرد دیگر كه صدیق شما بود تفاوتى وجود ندارد ولى دو حقیقت مختلف هستند و دو صورت نفسیۀ مختلف دارند؛ مثلاً نفس این یك قسم است و نفس آن یك قسم دیگر است؛ این شخص خبیث است ولی آن یکی فرد صالحى است، این اهل دوزوكلك است ولی آن بىغلّوغش و رك و راست است، این اهل صدق است ولی آن اهل دروغ است، این مؤمن است ولی آن فاسق است و امثالذلک درحالىكه این دوتا صورت از نظر ظاهر، سر مویى با همدیگر تفاوت ندارند! این در یك عالمى هست و آن هم در عالم دیگر هست.
مرحوم آخوند به تناسب این قضیه در اینجا به این نكته و مسئله مىخواهند ما را برسانند كه عرض کردم از نقطهنظر اخلاقى، فصول افراد را با آثار ظاهرى آنها اشتباه نكنیم! ممكن است یك فردى از نقطهنظر آثار ظاهرى بسیار فرد اهل تقوا و اهل صلاحى باشد. همین روایت امام [صادق] علیهالسّلام كه حضرت مىفرماید: به رفتوآمد مردم نگاه نكنید، به تواضع مردم نگاه نكنید، به كیفیت صحبت کردن، قیام، قعود و نماز نگاه نكنید، همین است.1
چون نماز را یزید هم میخواند و همان نماز را امام سجاد هم مىخواند! هردو مىخواندند. هردو هم دو ركعت مىخواندند و هردو هم ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ﴾ و ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾2 آن را قشنگ مىگفتند. یزید و امام سجاد هردو عرب بودند و اگر شما امام سجاد را ندیده بودید و یزید مىآمد همان عمامۀ امام سجاد را بر سر خود مىگذاشت و همان ردا را میانداخت و مىگفت: این ردا، ردایى است كه از رسول خدا رسیده است [با امام سجاد اشتباه میگرفتید]! شما هم كه علم غیب ندارید كه بفهمید راست مىگوید یا دروغ مىگوید! نمیتوانید بفهمید! حالا برفرض راست هم گفته باشد [که چه]؟ حالا ردا، رداست دیگر. مگر روز عاشورا تمام لباسهاى ذرارى پیغمبر را ندزدیده بودند؟! كندند و بردند! حالا فرض كنید بیایند برای یزید بگویند كه ردایی که یزید دارد، همان ردای پیامبر است. خب او هم روى تخت بنشیند و شطرنج هم اینطرف او و آبجو هم آنطرف او باشد و سگ و میمون هم جلوی او باشد و حالا بگوید: اینها را جمع كنید كه یك مقدار اوضاع بهتر بشود و مرتب بشود و بگوید: رداى پیغمبر بر دوش من هست! راست میگوید، همین ردا را روی دوش پیامبر دیدهاند. پیرمردها هم بیایند شهادت بدهند که ما دیدهایم. بگوید: عمامۀ رسول خدا بر سر من هست خب این حرف هم راست است. بیایند عمامه را نگاه كنند خط و خال آن را ببینند، عمامه همان عمامۀ پیامبر است. نمازى هم كه مىخواند، همان نمازى است كه پیغمبر مىخواند. دو ركعت مىخواندند اینها هم همان است. قشنگ هم بخواند. واقعاً اگر كسى امام سجاد را به همان صورت واقعى ندیده باشد، قیافۀ امام سجاد را ندیده باشد و این شخص بیاید بگوید كه من امام سجاد هستم، چگونه تشخیص بدهد این امام سجاد هست یا نه؟! چطورى تشخیص بدهد؟! حالا فرض بكنید یك نفر آدم باسوادى مىآید امتحان مىكند، صحبت مىكند، فلان مىكند و تشخیص مىدهد كه این آدم دروغگو و حقهبازى است ولى عوام كه اینها را نمىفهمند! عوام كه فهم این مسئله را ندارند. عوام نگاه به این عمامه مىكنند!
همین معاویه كه آمد شام را بر علیه امیرالمؤمنین علیهالسّلام شوراند با چه شوراند؟! با پیراهن عثمان شوراند؛ یعنى یك پیراهن را بالاى منبر برد و شام را حركت داد! یك پیراهن! به تو چه ربطی دارد که الآن این پیراهن دست توست؟! خیلى خب این پیراهن عثمان است، به تو چه ربطى دارد و اینجا چهکار مىكند؟! این پیراهن دست تو چهکار مىكند؟! تو كه تا نزدیك مدینه آمدى و برگشتى! مردم وقتی كه نمىدانند یکدفعه با یك پیراهن راه مىافتند! با یك پیراهن خونى، مردم راه مىافتند! حالا این پیراهن خونى چطور خونى شده است؟! آیا خود او مقصر بود یا مقصر نبود؟! علل و ریشههاى این قضیه چه بوده است؟! چطور بهدست این معاویه افتاده است؟! آیا با این پیراهن استفادۀ ابزارى مىكند ـ همۀ حرفها در اینجاست ـ یا استفادۀ واقعى مىكند؟! چه كسى اینها را تشخیص مىدهد؟! چه كسى اینها را مىفهمد؟! كسى اینها را نمىفهمد! اگر مىفهمیدند كه صدهزار نفر راه نمىافتادند به جنگ امیرالمؤمنین بیایند و بعد بگویند: اصلاً این آقا نماز نمىخواند! اصلاً چه كسى گفته که این آقا نماز مىخواند؟!
سبب تمام بدبختیهای بشریت
همۀ این بدبختىهایی كه از اول زمان آدم تا هر وقتى كه خدا بخواهد، بر سر بشریت مىآید همه بهخاطر این است كه ما فصول حقیقیه را با آثار و مظاهر ظاهرى اشتباه میگیریم. تمام بدبختى ما برای همین هست كه جاى این دوتا را عوض مىكنیم.
مرحوم آخوند مىگوید: بابا! آثارى را كه دارید مىبینید، همین فصلى كه براى حیوان مىگوییم: حسّاسٌ دَرّاكٌ مُتحَرِکٌ بِالإرادَه آخر كجاى این حساس فصل حیوان است؟! مفهوم خود حساس بودن و احساس داشتن یعنى چه؟ یعنى تأثّر از مؤثّر، انفعال از فاعل. این انفعال از فاعل مگر فصل حیوان است؟! این كاغذى كه الآن دست من هست این چیست؟ منفعل است این جسم قابل براى انفعال است. من بهواسطۀ دست خود كه جنبۀ فاعلى دارد این را حركت مىدهم، خب اینهم حساس است دیگر؛ یعنى آن جنبۀ انفعالى كه یك متأثرى از این مؤثر به خود مىگیرد، اسم آن حساس است. خب این فصل حیوان است؟! خب این کاغذ هم حساس است. خود او را کار داریم فعلاً به شعور كار نداریم؛ یعنى همین حساسیت را بهعنوان مفهومى بگیریم كه این مفهوم، تأثّرى است كه از یك اثرى براى حیوان حاصل مىشود. خب این در همه چیز هست.
مٌتِحَركٌ بِالإرادَه؛ این تحرّكى كه دارد انجام مىدهد، خود این تحرّکی که با اراده دارد حركت مىكند، این فصل براى حیوان است؟! این حركتى كه به این كیفیت مىكند، فصل برای حیوان است؟! خب درخت هم كه حركت مىكند، مگر به اراده نیست؟! چه کسی گفته به اراده نیست؟! مگر شما در شكم درخت هستید كه مىگویید: تحرك آن به اراده نیست؟! یك درختى كه در اینجا بكارید و بعد نور از آن سمت بیاید یکدفعه مىبینید این گیاه سر خود را خم كرده و بهسمت نور كج شده است مگر این تحرك بالاراده نیست؟! حالا اگر نور از اینطرف بتابد، آن بهدنبال نور مىرود و دوباره به آنطرف كج مىشود. از یك نقطه هوا بیاید كه این اكسیژن و هوایى كه مىخواهد به این گیاه برسد فقط از یك نقطه باشد، شما نگاه مىكنید مىبینید این درخت خود را كج كرده و بهسمت همان زاویهاى دارد حركت مىكند كه از آن زاویه به او حیات و اكسیژن مىرسد! و همینطور کشفیاتی كه الآن در مورد گیاهان شده است اگر آن کشفیات را حساب بكنیم همان مطالبی است كه راجع به حیوان مىگویند. مگر گیاه حساس نیست؟! شما یك برگ از درخت را بكنید بعد ارتعاشاتى كه در همان گیاه بهوجود مىآید باعث میشود کاملاً تألّم این گیاه را در وجود او احساس كنید كه الآن این درخت از این عملى كه انجام شده است چقدر ناراحت است! و همینطور مطالب دیگرى كه براى انسان بهتآور است كه چطور گیاهانى كه آنها را بىجان و مسلوبالاختیار در تغذّى و حركت خود و امثالذلک مىبینیم، اینها براى خود عالَمى دارند كه اصلاً خبر نداریم! یك مقداری این مسائل دارد روشن مىشود. بنابراین این حساس بودن نمىتواند علت براى این قضیه باشد و جنبۀ فصلی داشته باشد.
مرحوم آخوند مىفرماید: این مسائلی كه در اینجاست و همینطور سایر مطالبى از عوارض و آثارى كه آنها را بهعنوان فصل یا مجموعۀ آنها را فصل براى یك نوع درنظر مىآوریم همۀ اینها عوارض و آثارى است كه مُنشأ و مَظهر براى ظهور آن حقیقت باطنیه است كه در آن شیء وجود دارد و آن حقیقت باطنیه است كه موجب بروز این حركات و آثار و این خصوصیات شده است.
حالا چهبسا اینكه آن خصوصیات ظاهرى به جهات مختلف با خصوصیات یك نوع دیگر هم متحد و متفق باشد، اشكال ندارد. یك نفر از اینهایى كه تئاتر و فیلم بازى مىكنند را فرض كنید؛ وقتى که شخص در این فیلم بازى مىكند، انگار خود آن شخص حیات و زندگى مجدد پیدا كرده است و یك طورى هم او را درست مىكنند كه عین همان شخصی است كه دارد از طرف او نقش بازى مىكند! عین همان حركات و سكنات را درمىآورد. یا آنهایی که صدای خود را شبیه انسانهای دیگری مىكنند، خیلىها هستند که صدای خود را شبیه صداهاى دیگر مىكنند، امكان ندارد انسان تشخیص بدهد! یعنى یک دفعه من از یك فردی صدایى شنیدم، اصلاً یك در هزار هم در ذهن من نیامد كه تقلید است و صدای آن شخص نیست! حالا این استعدادها چگونه است كه خدا به بعضىها مىدهد و آنها مىتوانند یك همچنین تقلیدهایى بكنند؟! چنان تقلید صددرصدى که گاهى اوقات از خود اصل آنهم بهتر است، مىگویند: جنسهای بدلى كه درست مىكنند، گاهى اوقات از اصل آنهم ترجیح دارد! یعنى اصل آن به این خوبى و قشنگى نیست! آنچنان این بدل بر آن خصوصیات و کیفیات غالب آمده كه اینطور تصور مىشود. اصلاً انگارنهانگار که انسان متوجه بشود که همچنین چیزی وجود دارد! ولی بعد میبیند فرق میکند. آنوقت در اینجاست كه دیگر اهل خبره مىخواهد.
فرض كنید یك نفر بیاید و مثلاً صداى مرحوم آقا1 ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ را تقلید کند و بعد از قول ایشان نوار ضبط كند و بگوید که فلان كار را بکنید! خب چه خواهد شد؟! همه چیز جابهجا خواهد شد! آن موقع مىشنیدیم كه مىگفتند: اگر مطلبى به نظر شما درست است، از قول ایشان نقل كنید! وقتی که یك همچنین ایده و نظریهاى باشد، خیلى خب فردا هم بلند مىشوند مىآیند و خود صداى آقا را درمىآورند و میگویند که اینهم دلیل و مستند! بعضى اوقات صوتهاى تقلیدى را مىشنوم، اصلاً بههیچوجه متوجه نمىشوم که این صدا تقلیدی است. حالا با دستگاههای جدیدی که آمده دیگر نورٌ علىٰ نور شده و دیگر صددرصد است و ردخور هم ندارد؛ یعنی عین صدا را برمىدارند و متن از خود و صدا از دیگرى است و روى این متن را صدا مىگذارند و با یك درجه و فركانس و اكولایزر و بالا و پایین كردن عین همان صدا را بدون كمترین انحراف و اعوجاجى این مسئله را نشان مىدهند. و اینجاست كه دیگر این كلام بزرگان راجع به این قضیه كه دنبال هركسى نروید، به هرجا سر نسپرید، دست در دست هر كسى ندهید، وقتى مىخواهید از شخصى تقلید كنید، باید بروید تفحص كنید [روشن میشود]. خصوصیات، سفر، حضر، مرض، صحت، عسر، یسر، حالات مختلف، فراز و نشیب زندگى او را ببینید و با معیارهاى خودتان تست كنید. دیگر اگر مثلاً آخرِ آخر برای شما هیچ شك و شبههاى نبود، آن موقع راجع به مسئله تصمیم بگیرید. همۀ این حرفها بهخاطر همین است.
دنیا مقدمۀ آخرت
با یك نگاه كردن و یك سلام و صلوات دل و دین را مىدهیم؛ یعنى هم دنیا و هم آخرت خود را مىدهیم! همه را مىدهیم. وقتى دنیا برود، آخرت هم رفته است؛ چون دنیا مقدمۀ آخرت است و اگر كسى دنیاى خود را تباه كند دیگر سرمایهاى براى آخرت در دست او باقى نمىماند! بیخود شما در این دنیا نیامدید! آنوقت بعد معلوم مىشود اِ عجب! پس این مدتها و سالها و این روزهایى را كه ما اینهمه کار برای این آقا كردیم او همچنین شخصی بود؟! خب این حرفهایى كه بعد از سالها مىشنویم، اگر یك کسى این حرفها را از اول بشنود، دیگر دل و دین خود را نمىدهد!
اینها چه بوده است؟! همۀ این حرفها مخفى بوده و چیزهاى دیگر ظاهر بوده است! آن شخصی كه باطن را مىبیند، آن مواردی كه ظاهر نمىشود را مىبیند و جلو مىآورد و میگوید که بابا آخر آن، این است و باطن او این است. آدم تعجب مىكند و دست روى دست مىگذارد! اِ پس این حرفهایى كه مىزنند، درست است؟! بیا نگاه كن ببین چه خبر است، بیاوبرویى دارد! این حرفهایى كه مىزنند درست است؟ آدم قبول نمىكند، قبول نمىكند، یکدفعه مىبیند اِ سالها گذشت، یكمرتبه فهمید اى داد بیداد! كلاهى به سر او رفته كه تا ناف خود پایین آمده است! حالا پایینتر هم ممكن است بیاید! بعضى كلاهها پایینتر مىآید زانوها را مىگیرد و تا كفش آدم هم مىرسد! كلاهها مختلف است كلاه تا كلاه داریم! بسته به این است كه چقدر مواد در آن بهكار رفته است! همۀ اینها بهخاطر این است كه ما به این فصل مرحوم آخوند توجه نكردهایم!
تفاوت خصوصیات روحی افراد و تفاوت تکلیف آنها
تلمیذ: اشخاصى كه مجذوب هستند چگونه است؟
استاد: نه ببینید براى هر كسى خدا یك تكلیف و یك پروندهای دارد. مجذوب داریم، سالك مجذوب داریم، مجذوب سالك داریم. هر كسى یك حسابوكتاب خاص به خود را دارد و كسى نمىتواند نسخۀ دیگرى را براى خود بپیچد. الآن شما داراى یك مزاج هستید و من داراى یك مزاج هستم. دل هردو ما هم درد گرفته است و پیش دكتر مىرویم. دكتر به بنده استامینوفن مىدهد و به شما بروفن مىدهد. حالا بگویم که چرا به شما بروفن داد و به من نداد، شما به من میگویی که خب بروفن را بخور. مىخورم یکدفعه مىبینى معده بههم ریخت! من ناراحتى معده دارم اگر بخواهم بروفن بخورم خونریزى مىكنم ولی استامینوفن آن ناراحتى را ایجاد نمىكند و موجب باز شدن جراحت اثنىعشر نمىشود. هردو هم دل درد داریم و هردو هم نیاز به مسكّن داریم ولى مسكّن براى شما یك نوع است و براى من یك چیز دیگر است. خصوصیات روحى افراد هركدام بر حسب شاكلۀ خود آنها در این عالم وجود پیدا كرده است و بر آن اساس هر شخصى براى ارتقاء رشد خود و تكامل خود و رسیدن به آن قسمت فعلیت، تكلیف و وظیفهاى دارند. عبور از این استعداد و رسیدن به آن فعلیت، یك برنامه و راه و طریقى را مىخواهد كه آن راه و طریق براى هر شخصى متفاوت است. لذا مىفرماید: «الطُّرُقُ إلى الله بِعَدَدِ النفوس یا أنفاسِ الخَلائِق»1 معنای این همین است كه هر نفسى یك راه جدایى دارد كه آن راه با دیگرى فرق مىكند.
تفاوت مجذوب سالک و سالک مجذوب
آن شخصى كه مجذوب سالك است اصلاً نفس آن شخص اقتضاء یك همچنین حركت و جهتى را مىكند و آن دیگرى نمىتواند مجذوب سالك باشد یعنى اگر بخواهد او مجذوب سالك باشد، اصلاً به سر او مىزند! سیستم او بههم مىخورد! ممكن است این قضیه در جسم و در سیستم فیزیكى او بخواهد تأثیر بگذارد و تمام امعاء و احشاء او را درب و داغان كند! آن كسى هم كه سالك مجذوب است و باید طریق تربیت را در پیش بگیرد، مجذوب سالك نمىتواند بیاید كار او را انجام بدهد. بخواهد کار او را انجام بدهد، خود او بههم مىریزد؛ یعنى دو قسم شاكله در اینجا وجود دارد، برای یك شاكله آن كیفیت را درنظر گرفتند و برای یك شاكله این کیفیت را درنظر گرفتند. بله، ممكن است همین شخص سالك مجذوب در بعضى از مراتب آن جنبۀ مجذوب سالك را پیدا كند و بعد دوباره برگردد و تغییر و تحولات در او پیدا بشود. همه یك میزان نیست و آن شخص هم به یك مرتبه برسد كه مرتبۀ بقاء او غلبه كند و بعد سالك مجذوب بشود. هر شخصى در هر موقعیت باید به همان وضعیتى كه براى او در آن موقعیت قرار دارد عمل كند. به [وضعیت] دیگرى نمىتواند عمل كند، لذا هیچوقت شما نمىتوانید بگویید که چرا من او نیستم و او من نیست؟ ممكن است همان شخص بگوید: اى كاش من او بودم! یعنى درعینحالی كه شما به دیگرى غبطه مىخورید، در شما یك حقیقتى پنهان شده كه دیگرى به شما غبطه مىخورد! شما باید راه خود را بروید! هركسى باید مسیر خود را برود! الآن این فهم و موقعیتى كه من دارم همین فهم و موقعیت اقتضاء مىكند كه این مسیر و راه را طى بكنم و اگر خلاف كردم دیگر خودم را تباه كردم. دیگر نه سلوك جذبى دارم نه جذب سلوكى دارم! هیچکدام را دیگر ندارم و در اینجا هردو را ازدست خواهم داد.
فصل عبارت از یك حقیقت نوعیه و نفسیه
بنابراین كلام مرحوم آخوند كه در اینجا مىفرمایند: یك فصل عبارت از یك حقیقت نوعیه و نفسیه است كه آن حقیقت نفسیه منشأ براى این آثار است، این یك مسئلهاى واقعى و حقیقى است و انسان یك مقدارى كه از این ظاهر ـ نهاینکه حالا فرض كنید دید بزرگان و اولیاء و عرفا را پیدا بكند ـ یك مقدارى با طهارت نفس، مراقبه، تزكیه و تربیت از مرتبۀ ظاهر عامیانه و عوامانه بیرون بیاید، نه خیلى بالا بیاید، همینکه دوتا پله بالا بیاید، این شخص تمایز و افتراقى را كه در آن نفوس مختلف وجود دارد را تشخیص مىدهد كه هركدام از این نفسها یك حقیقت خاص به خود را دارند كه آن حقیقت خاص به خود با تغییر صور، شكل، كم و كیف تغییر نخواهد كرد و هركدام از اینها براى خود یك عالم خاص دارند.
منبابمثال انسان این حیواناتى را كه درنظر مىگیرد، هركدام از اینها براى خود یك عالمى دارند؛ خرگوش، گوسفند، شیر، ببر و پلنگ هرکدام از اینها براى خود یك عالم خاص دارند. شما یك پلنگ و یك ببر را در كنار شیر بگذارید، آن كسى كه باید بفهمد، مىفهمد. هردو را نگاه بكنید مىبینید هردو درنده، مفترس، داراى خصوصیات و جوارح افتراسیه هستند ولى وقتى كه در آن شكل و چشم اینها نگاه مىكنید، مىبینید که این یك چیز دیگر است كه با آن تفاوت مىكند. این یك خصوصیاتى دارد كه نمىتوانید به او شكل و تصویر خارجى بدهید. این براساس آن خصوصیاتش است كه یك جا مىایستد و یك جا حمله مىكند! آن براساس آن خصوصیاتش است كه همیشه حمله مىكند. این براساس این خصوصیتش است كه از یك جا اغماض مىكند و یك جا را اغماض نمىكند اما آن اینطور نیست و در او یك جهت نفسانى هست كه سیر هم باشد حملۀ خود را مىكند. هر جا مىخواهد باشد، كار خود را انجام مىدهد.
آن خصوصیتى كه فقط با دیدن ظاهرى انواع براى انسان حاصل نمىشود، اسم آن فصل مىشود. آن فصلى كه جنبۀ باطنى و نفسى دارد و براساس آن جنبۀ باطنى و نفسى، مىبینیم كه آثار خارجى در مواقف مختلف هم تغییر پیدا خواهد كرد والاّ هردو چنگال و دندان و حمله را دارند، هردو زور و قابلیتهایی براى افتراس را دارند اما اینكه این یك جا مىایستد و مىرود و یك جا اینطور مىكند، یك جا آنطور مىكند ولى آن یکی اینطور نیست، اینها به آن جنبۀ باطنى برمىگردد. والاّ خود حركت و وقوف كه نمىتواند فصل براى شیء و براى آن خصوصیت آن شیء باشد.
إنَّ ما یُذكَرُ فی التَّعاریف بإزاءِ الفُصول فَبِالحَقیقةِ هیَ لَیسَت بِفصول بَل هی لَوازمُ وَ علاماتٌ لِلفصولِ الحَقیقیةِ فالحَساسُ وَ المُتِحَرِّك لَیسَ شیءٌ مِنهما بِحَسَبِ المَفهوم فَصلاً لِلحیوان بَل فَصلُهُ كونُهُ ذا نَفسٍ دَرّاكَةٍ مُتِحَركةٍ وَ لَیسَتِ الدَّرّاكیةُ وَ المُتحركیةُ عَینَ هویةِ النَفسِ الحیوانیة بَل مِن جُملَةِ لَوازِمه وَ شُعبِه.
اینها فصل نیستند؛ خود مفهوم حساس و متحرك که فصل نیست، حس داشتن كه فصل نیست، مفهوم حس داشتن یك انفعال است. خود تحرك جنبۀ فاعلیت یا جنبۀ انفعالیت است، هركدام را ما از جهت محركیت خود یا غیر درنظر بگیریم. فصل این حیوان این است كه این داراى نفس درّاكه است كه مرحوم حاجى در اینجا مىفرماید: «ذا» را به معناى اضافه نباید بگیریم بلکه باید به معناى نفس شیء بگیریم و درست هم است؛ یعنى اینطور نیست که داراى نفس است و یك همچنین چیزى به این فصل اضافه شده است. حیوان نفس همان نفس درّاكه است. ولى خود درّاكیت و خود تحرّك عین هویت نفس حیوانیه نیست بلکه از آثار آن است.
لكِنَّ الإنسان رُبَّما یَضطَرُّ لِعَدَمِ الاطِّلاع عَلى الفُصولِ الحَقیقیة أو لِعدمِ وضعِ الأسامی لها إلى الانحرافِ عَنها إلى اللوازِم و العَلامات.
اما انسان گاهى اوقات مجبور است، چهکار كند؟! خب همه كه آن دید باطن را ندارند، همه كه آن تصور اشراف بر نفوس را ندارند. به قول مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ که مىفرمودند: طرف دارد با من حرف مىزند، خیال مىكند سر ما را مىتواند كلاه بگذارد! گفتم: تو حرف نزده من از چشمهای تو مىفهمم دارى به من دروغ مىگویى! خب همه كه اینطور نیستند! نه، اگر من باشم سرم كلاه مىرود! طرف مىآید پیش آدم مىنشیند و سر ما کلاه میگذارد.
دیروز یكى از رفقا آمده بود، راجع به خلاف بودن، سرهم كردن، نفاق و حیله و كلك یکی از اقوام خود مىگفت که این یك آدمى است كه اگر بیاید پیش شما بنشیند، یك ساعت براى شما صحبت مىكند و شما تصور مىكنید این سلمان فارسى عصر است! درحالىكه هیچ كسى نبوده الاّ اینكه این او را تیغ زده است! یعنى هر كسى با این شخص برخورد كرده، افاده و افاضۀ او به آن رسیده است! مىگفت: چنان این عجیب است که اصلاً اعجاز پروردگار است! طوری صحبت میکند که اصلاً میگویی این یك مرجع تقلید است یااینكه سلمان است! نظیر آن نیست! درحالىكه قالتاق است و این دست شیطان را راستراستی مىبندد!
خیلى خب حالا همه كه اینطور نیستند، اینها كه خیلى زیاد هستند، خیلى كمتر از اینها مىآیند آدم را سركیسه مىكنند و سر آدم را یك طور دیگرى کلاه میگذارند. حالا شما نگاه كنید ببینید كه اگر ما آن دید باطن را نداشته باشیم و از آنطرف مسئولیتهاى مهم هم بر دوش ما باشد، آیا از این فریبى كه اینگونه افراد انسان را به آن مبتلا مىكنند ایمن هستیم؟! وقتی مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىفرمودند كه باید انسان متصل باشد والاّ هر كسى مىخواهد باشد، از مكر شیطان ایمن نیست. این برای این مسئله است كه جلوى آدم مىآیند یك طورى صحنه را درست مىكنند، مقدمهچینى مىكنند و مسائل را بهوجود مىآورند، بعد معلوم مىشود عجب! اصلاً قضیه این نبوده است! خب همه كه اینطور نیستند.
خلاصه بهخاطر عدم اطلاع بر فصول حقیقیه یا به عدم وضع اسامى براى فصول حقیقیه انسان مضطر ـ چون براى آن فصول حقیقى كه اسمى نمیشود گذاشت چون یك مسئلۀ باطنى است ـ به انحراف از آن فصول حقیقیه به لوازم و علامات مىشود و به اینها فصل مىگوید؛ حساس، متحرك بالإراده، ناطق، فصل انسان را ناطق مىگذارد، خب بابا ناطق یعنى حرف مىزند طوطى هم حرف مىزند. بعضى نطقها هم كه كار دست مىدهد! بعضى ناطقها، نطقها چه كارهایى دست آدم مىدهد!
فالمُرادُ مِنَ الحَسّاس لَیسَ نَفسَ هذا المَفهوم المتقوم بِالانفعالِ الشعوری أو الإضافةِ الإدراكیةِ و إلا لَزمَ تَقوّمُ الشیء مِنَ المَقولات المتباینة.
مراد از حساس این مفهومى كه متقوّم به انفعال شعورى است یا اضافۀ ادراكیه، نیست.
مدعیان ارتباط با امام زمان
ما از این مدعیان ارتباط با امام زمان مسائلى دیدیم! یكى از همین مدعیان ارتباط با امام زمان كه الآن نیست، فوت كرده است. بساطى داشتند و خلاصه دكان و دستگاه خیلی خوبى بههم زده بودند. آن زمان من مثلاً سیزده یا چهارده سال داشتم. شخصى بود که هر وقت او را مىدیدم از او بدم مىآمد. افرادى كه با آنها مرتبط بودیم از اقوام هم بودند؛ یعنى با آقا اصلاً ارتباطى نداشتند مىخواستند ما را در جرگۀ خود بكشانند، طیفى از آنها وابسته به این جمكران هم بودند. ولى من هروقت این آقا را مىدیدم اصلاً ناخودآگاه بدم مىآمد. هیچ چیز هم از او نمىدیدم ولى نمىدانم چرا از او بدم مىآمد! خیلى احساس اشمئزازى از او داشتم.
از این قضیه سالها گذشت و یك روز در یك مجلسى بودیم صحبت این فرد شد. البته این قضیه كه مىگویم مربوط به زمان شاه است. آن موقع ما بزرگ شده بودیم بیست و سه یا چهار سالمان شده بود و ده سال، یازده سال از این قضیه گذشته بود. در یك مجلسى بودیم یك نفر بود شخص اهل اطلاعى بود، صحبت این فرد شد، دیدیم این شخص شروع كرد و هرچه از دهان او درآمد به این فرد گفت! ازجمله مطالبى را كه او نقل كرد این بود كه مىگفت: من در جایى در یك مجلس با او بودم و آن منزل كنار یك مدرسۀ دبیرستان دخترانه بود. دبیرستان دخترانۀ زمان شاه هم همه بىحجاب و کذا بودند. مىگفت: من بیرون دستشویى رفته بودم. وقتى برگشتم دیدم این شخص از پنجره دارد دختران این دبیرستان را دید مىزند و نگاه مىكند! همین آقایى که نایب امام زمان است! آنوقت من متوجه شدم و رفتم. گفتم: حالا بگذار لذت خود را ببرد! حالا كه قلابى بودن او براى ما معلوم شد، بگذار كیف خود را بكند! چرا ما مزاحم او بشویم! آمدیم و یک سر وصدایی و یك آهانّى كردیم و وارد شدیم دیدیم گرفته نشسته و در حال تفكر است! اینهم دومین کار [تقلب] او! آن اوّلى را كه دیدیم اینهم حالا دومی آن! حالا خدا خواسته یك چشمۀ آن را براى این نشان بدهد. [میگفت که] ما مىدیدیم افراد معمم دنبال این راه افتادند! افراد معمم! درسخوانده و نجف رفته دنبال این شخص هستند! در یك مجلسى که من خودم بودم دیدم بدون او وارد مجلس نشدند! او اول وارد شد و همه به صف در حال تعظیم بودند. البته خب ما در آنجا یک چیزی نشان دادیم و گفتیم: آقا صبر كنید آقایان مقدم هستند! احترام به اولاد پیغمبر بر جنابعالى لازم است! بیشتر از آن شخص، مریدان او دستپاچه شدند! گفتم: احترام اولاد پیغمبر و عالِم بر جنابعالى واجب است شما صبر كنید، شما بفرمایید! در منزل مرحوم آقا بود.
حالا این آقا طورى مىآید خود را جا مىزند و نشان مىدهد و كسی هم خبر و اطلاع ندارد که این همچنین شخصی است. بعد خود من از یك فرد دیگرى نظایر حرفهای این شخصی که در آن مجلس در مورد این فرد گفته بود را شنیدم و دیدم نه او این حرفها را از خود درنیاورده است. بعد چیزهاى دیگرى را دیدیم.
ما از این چیزها خیلى دیدیم آنقدر دیدیم كه دیگر اگر كسى بیاید بگوید: اصلاً من خود امام زمان هستم، باور نمىكنم چه برسد بگوید که نایب هستم! یک شخص دیگری هم بود که چه كسانى را فریب داد؛ معممین و اطرافیان را فریب داد! البته به نظر من این شخص دومی بىارتباط با جن نبوده است. معممین و علماء و باسوادها را فریب داد و از آنها چه پولها و املاكی نگرفت! املاك به اسم او كردند! هزارمتر هزارمتر در مشهد و تهران براى امام زمان به اسم او مىكردند! یکدفعه كاشف به عمل آمد كه این شخص دارد زناى محصنه مىكند! زناى محصنه! نه حالا زناى معمولی بلکه [بالاترین] آن را انجام داده است! این نوّاب خالص امام زمان! البته من به آن افرادى كه محشور و مرتبط بودند، یک دفعه گفتم که من در این چیزى مىبینم كه به زودی افتضاح این بالا خواهد رفت! یك جایى بودم مسائلی را دیده بودم. آن اشخاصى كه بودند گفتند: آقا فلانى دارد به ما این را مىگوید، من تمام دنیا را گشتم! گفتم: آقاجان این حرف با گشتن پیدا نمىشود، چیزهاى دیگر مىخواهد! گشتن و دنیا دیدن بهجای خود محفوظ است، آنوقت براى همین بنده خدا پیش آمد، همینكه گول خورده بود اصلاً داشت دیوانه مىشد.
سوءاستفاده از جهل مردم
یك شخص دیگر هم در همدان بود. ماشاءالله یکی از دیگری بدتر! یكى در كاظمین بود دیدیم. یكى دیگر در كربلا بود. الآن كه از اینها در عراق ماشاءالله زیاد هستند. از هر شهرى سهتا نایب امام زمان و سید حسنى درمىآید! گاهى اوقات این سیدحسنىها شیخ هستند! اینقدر نفهم است كه عمامۀ خود را سید نمىكند! بابا تو كه مىخواهى گول بزنى خب عمامهات را سید كن بیشتر پول دربیاورى! چرا شیخی؟! حالا كه به كلاهبردارى است، خب خوب كلاهبردارى كن! چرا با یك قران و دوهزار؟! رفتیم داخل صحن دیدیم که اوه، یك كوچه درست كردند یك ردیف آدم اینجا ایستاده، یك ردیف هم آنجا ایستاده است و فقط هم یك نفر مىتواند برود و بیاید؛ یعنى یك نفر مىرود، دو نفر نمىتوانند بروند چون بههم مىچسبند، خوب نیست در صحن امام حسین بههم بچسبند. آن جلو یك صندلى گذاشتند، آقا سرش را پایین انداختند و دست خود را اینطور گذاشته و...! جدى مىگویم! بنده خودم رفتم و تماشا مىكردم و كیف مىكردم! سیدحسنى جلوى امام حسین نشسته است دارد بیعت مىگیرد! در یك كوچه که فقط یك نفر میتواند برود، این مىرود دست مىبوسد و برمىگردد! پشت خود را به او نمىكند بلکه عقبعقب برمیگردد! دوباره نفر بعد که در صف ایستاده است، میرود! چه فیلمهایی بازی میکنند! اینها از جهل مردم سوءاستفاده مىكنند.
عاقلترین مرد در دنیا
وقتى كه مرحوم آقا مىفرمودند: من عاقلتر از این مرد (مرحوم آقاى حداد) در دنیا ندیدم [همین است]! خب آقاى حداد مگر غیر از مسائل عرفانى و اینها چیز دیگر مطرح مىكردند كه مرحوم آقا این حرف را مىزنند؟! قضیه چه بوده است؟!
علت فرمایش علامه طهرانی نسبت به مرحوم حداد که من عاقلتر از این مرد ندیدم!
تراوشات عقلیه لازمۀ حقیقت توحیدى
یعنى كسى كه به مرتبۀ عرفان برسد ارتباطات ظاهرى او جنبۀ عقلانى محض پیدا مىكند. نهاینکه حالا حتماً باید از توحید صحبت بشود، خب توحید و اینها حساب كار خود را دارد یعنى صحبت، رفتار، رهنمودها و مطالب اخلاقى كه مىگوید، وقتى انسان اینها را نگاه مىكند مىگوید: دیگر بالاتر از این نمىتواند باشد! عقلانىتر از این نمىتواند باشد كه با عقل و با آن نیروى مایزۀ بین انسان و سایر انواع تمایز داشته باشد. بهخاطر این مطلب ایشان مىفرمودند: من عاقلتر از ایشان ندیدم!
حالا مطالب توحیدى و عرفانى گفتن چه ربطى به عقل دارد؟! آن به حال و نفس و مراتب و عوالم خود مربوط است. كیفیت راهنمایی، دستورالعمل، مطالب، برنامه و معاشرت ایشان [باعث میشود که آقا بفرمایند عاقلتر از این شخص ندیدم] یعنى آنچنان آن حقیقت توحیدى كه لازمۀ آن حقیقت توحیدى تراوشات عقلیه است، آن در نفس این عارف تجسّم پیدا كرده است كه هرچه مىگوید، هر کاری مىكند، هر نگاهى كه مىكند و هر راهى كه مىرود، رودست ندارد. آنوقت این بالاترین مرتبۀ عقلانى در رفتار، كردار، روابط اجتماعى و دستورالعملها مىشود. آن مطالب [توحیدی] هم بهجای خود هست.
ایشان مىآمدند اشكال ما را مىگرفتند؛ مثلاً یك مطلبى بود ما انجام مىدادیم ولی این را مىگفتند: شما كه این مطلب را دارید مىگویید، آیا مىدانید گفتن این مطلب او را متحوّل خواهد كرد؟ اگر مىدانید متحوّل نمىشود پس چرا مىگویید؟ او كه متحوّل نمىشود! مسئله هم که از اتمام حجت گذشته و اتمام حجت هم شده است. ایشان مىخواهند این را بگویند كه گفتن این مطلب، مبادا نه براساس نفس مصلحتِ در خودِ القاء كلام بلكه براساس خواست باطن باشد این، دنبال او را بگیر آنطور نباشد. همین یك مسئله را فرض كنیم که در صحبت و رفتار خود درنظر داشته باشیم كه یك وقتى آن جهت باطن نیاید و یك نقابى به خود بگیرد؛ نقاب تكلیف، نقاب اتمام حجت، نقاب اصلاح، نقاب ارشاد و... آنوقت چقدر آدم هم راحت است، آن وضعیتى كه آن شخص دارد دیگر در آن وضعیت مکرراً بالا و پایین نمىرود. بابا این یك وضعیتى براى خود تثبیت كرده است خب چرا آدم او را [اذیت] كند؟! حالا او که درست نمىشود چهكارش كنیم؟! همین است. وقتى این درست نمىشود و همین است حالا [دستکاری و اذیتش] مىكنید كه چه شود؟! اقلاً اجازه بده با تو سلاموعلیك بكند و با تو آن ارتباط را داشته باشد تا تصور و تخیل و توهم در او نیاید که بگوید: چرا ما را رها نمىكند، فهمیدیم دیگر چه خبر است؟! مىخواهى چه بگویی؟!
خودت را گرفتار مكن!
من بعد از فوت مرحوم آقا اتمام حجت خود را كردم و همه هم فهمیدند. وضع و مطلب و حرف من را همه فهمیدند و بعد هم گفتم که هر كسی میخواهد بیاید مناظره كنیم. حتى افرادى از مشهد به قم در همان منزلى كه نزدیک حرم هست آمدند و در همینجا كتاب روح مجرد مرحوم آقا را جلوى من باز كردند و فرمودند: آیا این مطلبى كه ایشان در اینجا دارند، به خود ایشان هم مربوط است؟! گفتم: ایشان دروغ نمىگویند. چون آنچه را كه در كتاب نوشتند خود ایشان هم به آن عمل مىكنند. این حرف من را شنیدند و بعد بلند شدند رفتند كار خودشان را كردند. اتمام حجت دیگر چه مىخواهد؟! به جایى رسیدم كه برای من شبهه پیدا شد كه آیا بیش از این تكلیف دارم یا ندارم؟! خب دارم ازبین مىروم! بالأخره خود من هم آدم هستم. یکدفعه مرحوم آقا [در خواب به من] فرمودند: نه تو تكلیف ندارى، براى چه حرف مىزنی؟! چرا این کار را میکنی؟! دیگر تمام شد. حالا من بیایم خودم را مجبور کنم که الآن اینطور است الآن آنطور است آبرو دارد مىرود، مكتب زیر سؤال مىرود، خب به جهنم زیر سؤال برود! اصلاً به درك! مگر بنده صاحب این مكتب هستم؟! این مكتب صاحب دارد، ولىّ خدا ولىّ حى آن الآن وجود دارد، آن ولىّ حى ولایت بر همۀ ما و عالم دارد خود او مىداند، اگر مىخواهد آبرو برود، مىخواهد نرود. اصلاً به من چه ربطى دارد؟! من این وسط چهکاره هستم؟! بیخود بلند شوم و بیایم و بعد استعدادها و قابلیتهاى خودم را ازبین ببرم، برای چه؟! خدا مىگوید: خب بیخود كردى چه کسی به تو گفته بود که این کارها را بکنی؟! یكى مىخواهد بگوید: آقا دو ضرب در دو، پنجتا میشود، خب حالا مىخواهى او را چه کار كنی؟! حالا بگویی که آقا به این دلیل چهارتا میشود؛ یك دو سه چهار، مىگوید: چشمهای تو عوضى مىبیند! حالا به این آدمى كه مىگوید: چشمهای تو عوضى مىبیند، شما چه مىخواهى بگویی؟! مىگویى: آقا چشمهای او هم عوضى مىبیند؟! مىگوید: او هم عوضى مىبیند! مرغ یك پا دارد! آن فرد چه؟! ـ آنهم عوضى مىبیند! شما به این آدم چه مىخواهى بگویی؟! دیگر دنبال کار خودت برو! خداحافظ شما؛ یعنى شما یك مطلب حكیمانهتر و عقلانىتر و متقنتر از این كلام پیدا مىكنید؟! وقتى در جایى احساس مىكنى مطلب تأثیر ندارد، خودت را دیگر گرفتار نكن! تمام شد. چقدر این حرف، حرف متین و سنگین و عقلایى است؛ چون آدم صحبت مىكند گرفتار مىشود چون پیامد دارد و دنبال صحبت خود باید برود.
اتمام حجت علامه طهرانی نسبت به مسائل مختلف
و ما این را در كلام و روش بزرگان این مسئله را مىدیدیدم كه آنها همینطور بودند. خود مرحوم آقا نسبت به مسائل مختلف اتمام حجت را كردند. دیگر حالا بنده پرده برنمىدارم. بر همۀ افراد، اقران خود، امثال خود، هممسلكان خود، علما، بزرگان، اهل علم و غیر اهل علم نسبت به همه اتمام حجت را كردند و یك مرتبه ایشان به من فرمودند كه آنچه را كه باید بهعنوان وظیفۀ یك عالمى كه مسئولیت ارشاد امّت را برعهده دارد و مسئولیت دارد بگوییم، ما گفتیم و مطلب را تمام كردیم و آنها هم خوب این مطلب را فهمیدهاند و دیگر تكلیفى نداریم. بعد هم كه وقتى مسئله این است و قرار بر این شد، آنوقت دیگر انسان باید رفتوآمد و صحبت و كارهاى خود را به یك نحوى قرار بدهد كه خیلى ایجاد دردسر نكند، دلیلى ندارد! براى چه انسان بخواهد دردسر درست بكند و بخواهد حساسیتى بهوجود بیاورد؟! چه دلیلى دارد؟! یعنى یك آدم عاقل یك حرفى بزند كه فردا بگویند که چرا این حرف را زدی؟! خب آدم عاقل كه این حرف را نمىزند. واقعاً یك آدمى كه دنبال درد و راه خود است بلند مىشود بیاید یك كارى را انجام بدهد و یك حركتى را بكند كه براى او دردسر باشد؟! نه! این كارها را نمىكند. با اعتقاد به اداره و مدیریت و مدبّریت ولىّ حى ما، دیگر جایى براى نگرانى، دغدغه، تشویش و اضطراب نیست. اینها را به اهل زمانه واگذار كنیم. همین اهل زمانه و عوام و مردم اگر به این چیزها نپردازند به چه بپردازند؟! یعنى واقعاً اگر شما این روزنامه را از این مردم بگیرید مردم در سر خود مىزنند! بالأخره باید برای وقتی که بههم میرسند یك چیزى پیدا كنند تا حرف آن را بزنند. چه کنند؟! بیایند از فصل نوعیۀ ملاصدرا بحث بكنند؟! اینهمه روزنامههایى كه دارد چاپ مىشود، اینهمه كاغذ برای چیست! برای مردم است. این اسفار هم برای چندتا آدمى است كه مىخواهند بفهمند كه دنیا چه خبر است! اوضاع چه خبر است! اینهم برای این چندتا هست.
پس هردوتا كاغذ چاپ مىشود؛ هم براى اینطرف كاغذ چاپ مىشود و هم براى آنطرف كاغذ چاپ مىشود. هم براى اینجا وقت گذاشته مىشود و هم براى آنجا وقت گذاشته مىشود. خب ما چرا برویم آنوقت را براى خود بگیریم؟! خب این وقت را مىگیریم. ما چرا آن كاغذ را بخریم؟! خب بیاییم این را بخریم. چرا برویم آن روزنامه را بخریم؟! خب این کتاب را مىگیریم. چرا آن مطالب را گوش بدهیم؟! خب مطالب آقا را بگذاریم. یك نوار آقا را بگذاریم یك ربع صحبت کنند، دل و جان انسان تغییر پیدا مىكند. بسم الله الرحمن الرحیم كه شروع مىشود به صحبت كردن آدم یکدفعه زیرورو مىشود دیگر نشان مىدهد این بسم الله دارد از كجا درمىآید! از چه نفسى دارد مىآید! از چه عالمى دارد عبور مىكند! همین بسم الله را یكى دیگر مىگوید، میگوییم: اوه نگو تو را به خدا! سراغ مطلب برو، مقدمه را كنار بگذار و سر اصل مطلب برو! خب واقعاً خداوند به آدم توفیق بدهد كه اینطور نباشیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد