704

کیفیت انفعال ماده از صورت در نظام هستی

تحلیل رابطه میان شدت صورت نوعیه و قابلیت ماده

14015
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین کیفیت انفعال ماده از صورت نوعیه می‌پردازند. بحث با بررسی مبنای فلسفی تقابل میان شدت فعلیت صورت و میزان انفعال ماده آغاز می‌شود و با نقد دیدگاه‌های رایج درباره شرور و ظلمتِ ماده ادامه می‌یابد. در ادامه، استاد با بهره‌گیری از مثال‌های عینی و تجربی، به تشریح چگونگی تسخیر بدن توسط نفس می‌پردازند و نشان می‌دهند که چگونه با اشتداد صورت نفسیه، بدن از صلابت مادی خارج شده و به مطاوعه در برابر اراده روح می‌رسد. این سیر بحث به تبیین جایگاه مغز به عنوان واسطه ارتباطی روح و بدن و تفاوت مراتب ابدان اولیاء الهی با سایرین منتهی می‌شود. در نهایت، با تأکید بر ضرورت نگاه عارفانه در احکام و مدیریت جامعه، بر اهمیت جایگاه ولایت فقیه در درک حقایق باطنی و پرهیز از قضاوت‌های صرفاً ظاهری تأکید می‌گردد.

/21
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۰۴

1
  • درس هفتصد و چهارم

  • کیفیت انفعال ماده از صورت

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • ذكرٌ إجمالی:

  • كُلما كانتِ الصورةُ أشدُّ فّعلیةً و شرفاً و نوریةً كانتِ المادةُ القابلةُ لَها أشدَّ انفعالاً و خسةً و ظلمةً.1

  • این بحثى که مرحوم آخوند در اینجا مطرح مى‌کنند نسبت به کیفیت انفعال ماده از صورت و میزان ارزش ماده درقبال صورت به اَشکال و انواع مختلفه است. طبیعى است که مادۀ نوعیۀ هر شیئی بسته به ‌صورت نوعیۀ همان شیء از نظر خصوصیات جسمیه یا همین‌طور خصوصیات غیرجسمیه و مثالیه،‌ تشکّل پیدا مى‌کند. من مسئلۀ صورت مثالى و ماده و بدن مثالى را هم در این تعبیر و بحث داخل مى‌کنم که یک‌قدری بحث وسیع‌تر بشود و شمولش بیشتر بشود.

  • هیولاى اولیه که از او تعبیر به مادة المواد مى‌شود در وجود خودش داراى ابهام محضه است. البته این مطلب بنا بر‌ مبناى معروف و مشهور مطرح مى‌شود تااینکه بعداً اگر نسبت به این مسئله نقض و ابرامى هست، روشن بشود و کیفیتش بیان بشود. من به‌طورکلی تعجب مى‌کنم با توجه به بحث قبلى و آن تتمیمی‌ که در بحث قبلى داشتیم، چطور باید این مسائل در اینجا مطرح بشود! گرچه بسیارى، از این بحث امروز تمجید کردند و در تقریرها آن را خیلى عظیم شمردند ولکن حالا در انتها براى رفقا روشن خواهد شد که مسئله شاید غیر از این باشد.

  • به‌طورکلی در هیولاى اولیه و مسئلۀ مادة المواد این حقیقة الشى‌ء و آن نوعیتش همان جنبۀ صوریه‌اى را دارد که بر آن هیولا به‌عنوان ابهام، حاکم و غالب است و به‌واسطۀ این مسئله داراى ابهام محضه و خلأ محضه و نقص محضه است حالا اگر حتى محوضت را نیاوریم دیگر قریب به محوضت است و از خود هیچ نوع تشخّصى ندارد و در او ظلمت و شرور [وجود دارد]. شر نه به‌عنوان مثلاً کار خلاف و اینها بلکه به‌عنوان عدیمُ الفائِدة عدیمُ النورانیة بر این هیولا و بر این ماده حاکم است و به‌واسطۀ صورت نوعیه است که از آن مرحلۀ ابهام بیرون مى‌آید و حالت جسمیت به خود مى‌گیرد و آن جسمیتش باز به اجسام و اقسام متنوعه تبدیل مى‌شود تااینکه این اجسام خارجیه از ضمّ ضمائم و ترکیب در خارج تحقق پیدا مى‌کند. این حقیقت هیولاى مبهمه است و کیفیت صورت‌بندی و تنوعش در انواع مختلفه که در آنجا به تناسب آن صورت نوعیه، خود او هم تشکّل پیدا مى‌کند و بعد آثار مختلفى از او سرمى‌زند و فوائد مختلفى از او به‌وجود مى‌آید و هر کدام از این آثار و فوائد به‌واسطۀ همان صورت نفسیه‌اى است که بر او حاکم است.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 45.

جلسه ۷۰۴

2
  • تمام اشیاء دارای صورت نفسیه

  • خود کتاب هم صورت نفسیه دارد، فرش و فلزات هم صورت نفسیه دارند منتها در آن صور نفسیه هرچه آن صورت نفسیه لطیف‌تر باشد طبعاً خود آن شیء هم لطیف‌تر خواهد بود! حالا این معناى لطیف‌تر را من زود گفتم، شما این را فعلاً درنظر نگیرید و به آن جنبۀ صلابت آن توجه کنید که هرچه آن صورت نوعیه از مراتب تجرد دورتر باشد، استقلال آن جهت مادى قوی‌تر است. استقلال و تشخص سنگ نسبت به جسم نامى قوی‌تر و محکم‌تر است. آن جسم نامى ‌نسبت به حیوان [استقلالش قوی‌تر است] لذا مى‌بینید که از یک مادۀ قوى برخوردار است ولى شما مى‌توانید چوب را زود بشکنید یا آن فسادى که در گوشت هست آن فساد در چوب نیست، یک چوب و الوار‌ ممکن است ماه‌ها همین‌طور کنار باشد ولى اگر یک تکه گوشت کنار باشد بعد از دو روز کم‌کم حالت اضمحلال و دمار به‌خود مى‌گیرد. این به‌جهت آن نزدیک بودن ماده به‌واسطۀ صورت حیوانى است با خود آن صورت که لطیف‌تر مى‌شود و کمتر مى‌تواند آثار بقاء را در خود نگه دارد برعکس آن صور سلبیه و صور نوعیۀ مستبعدۀ از آن جنبۀ تجرد.

  • وجود تقابل بین شدت صورت نوعیه و جهت قابلی

  • دلیلى را که مرحوم آخوند در اینجا ذکر مى‌کنند دلیلش یک نوع تقابل بین شدت صورت نوعیه و جهت قابلى است؛ یعنى هرچه جهت فاعلى نسبت به جهات فعل کامل‌تر باشد جهت قابلى نسبت به جهات قابلیت باید تمام‌تر باشد و هرچه جهت فاعلى در تأثیر، قوی‌تر و شدیدتر باشد طبعاً آن جهت قابلى باید در ظلمت، کدورت، شرور و عادمیتِ جهاتِ کمالىِ علت که صورت است، قوی‌تر باشد. معناى قوی‌تر بودن یعنى ازدست دادن آن قواى وجودیه مثل سنگ که بتواند او را نگه دارد.

  • تشبیه قلوب انسان به سنگ در قرآن

  • این یک مسئله‌ و واقعیتى خارجى است که ما آن را به‌حسب ظاهر مشاهده مى‌کنیم که در قرآن هم نسبت به او تذکر داده شده است؛ وقتی که قلوب انسان را تشبیه مى‌کنند که ﴿وَإِنَّ مِنَ ٱلۡحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنۡهُ ٱلۡأَنۡهَٰرُ وَإِنَّ مِنۡهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخۡرُجُ مِنۡهُ ٱلۡمَآءُ وَإِنَّ مِنۡهَا لَمَا يَهۡبِطُ مِنۡ خَشۡيَةِ ٱللَهِ﴾1 که خدا حتى دل انسان را از سنگ هم صلب‌تر و سخت‌تر قلمداد مى‌کند! از سنگ که دیگر صلب‌تر نداریم! از این سنگ‌هاى سفت گرانیتى که چکش هم به سختى مى‌تواند آنها را به نظام دربیاورد، خب چقدر این سنگ سنگ سختى است ولى درقبالش شما مى‌بینید خاک نرم است. از این گذشته، آب خیلى نرم است. این صورت نوعیۀ نفسیه است که آن صلبیت ایجاد مى‌کند و هرچه این صورت نوعیت رقیق‌تر و لطیف‌تر بشود، آمادگى براى تغییر و تبدل در او بیشتر خواهد شد. اگر این سنگ بخواهد تبدیل به شجر و یک میوه بشود نمى‌توانید گرانیت را کنار سنگ بگذارید و بعد این درخت را مدام آب بدهید و این ریشه‌اش برود نه! باید این سنگ نرم بشود و باید آمادگى پیدا بکند و تبدیل به خاک‌هاى عادى بشود تاآنکه ریشه بتواند ارتزاق کند. این ارتزاق، بستر مناسب و استعداد مى‌خواهد و باید یک نوع سنخیتى بین جسم نامى و جسم غیرنامى پیدا بشود ‌تا یک انتقالى از جسم غیرنامى به جسم نامى تحقق پیدا بکند. این انتقال به‌واسطۀ همان کیفیت نفسى است که بر این حجریت حاکم است و در این انتقال خب تغییر و تبدلاتى پیدا مى‌کند و نفس به‌واسطۀ لطافتى که پیدا مى‌کند بیشتر او را در خود هضم و جذب مى‌کند و آن قدرت و صلابت را بیشتر از خودش مى‌گیرد که در اینجا مرحوم آخوند به شرور و ظلمت تعبیر مى‌کنند؛ یعنى ظلمتِ این صفات استقلالیه و صفاتى که باعث تشخّص شیء مى‌شود و او را از یک استحکام خاصى برخوردار مى‌کند.

    1. . سوره بقره (2) آیه 74.
      ترجمه: «چه آنكه از پاره‌اى سنگ‌ها نهرها بجوشد و برخى دیگر از سنگ‌ها بشكافد و آب از آن بیرون آید و پاره‌اى از ترس خدا فرود آیند.» (محقق)

جلسه ۷۰۴

3
  • انسان داراى نفوس مختلفى از مرتبۀ ظلمانى به مرتبۀ نورانى

  • روى این جهت مى‌توانیم بگوییم که بله، به همان اندازه‌اى که انسان داراى نفوس مختلفى از مرتبۀ ظلمانى به مرتبۀ نورانى است به همان مقدار داراى ابدانى از مرتبۀ ظلمانى به مرتبۀ نورانى است؛ یعنى خود این بدن براى خودش به‌واسطۀ نفس، داراى یک استحکامى ‌مى‌شود و وقتى که آن نفس از این بدن فاصله گرفت مى‌بینیم که بوار به این بدن دست می‌دهد و ازبین مى‌رود. این به‌واسطۀ جدا شدن نفس از بدن است. خب روى این قضیه فقط ایشان این مسئله را به‌عنوان تتمیم مسائل سابق خواستند ذکر بکنند که آنچه را که ما در جنبۀ معلولیت و در جنبۀ مادۀ بدن و جسم مشاهده مى‌کنیم معلول نفس خود اوست. قضیه تا این مقدار درست است و ما مى‌پذیریم و قابل قبول است و خصوصیاتش همان‌طور‌ى‌که ایشان مى‌فرمایند به همین کیفیت است.

  • تام بودن علت به‌واسطۀ مطاوعه معلول

  • آن اختلافى که در این مسئله هست این است که ایشان از این قابلیتِ براى نفوذ نفس و صورت، تعبیر به شرور و ظلمت مى‌کنند. شرور یعنى عادمیت و عدیمیت این نقاط فعلیه‌اى که در قابل وجود دارد و مى‌تواند او را نگه دارد. در باب تفاعل اگر یادتان باشد یک مطاوعه‌اى در آنجا مى‌خواندیم که ضَربَ زیدٌ عَمراً آن‌هم در باب انفعال فانضربَ أو کسرَ زیدٌ الحجرَ فانکسرَ تا مطاوعه نباشد علت نمى‌تواند در علیتش تام باشد و باید سنگ مطاوعه داشته باشد تااینکه این ضرب بتواند تأثیر کند. اگر آهن را هرچه هم بزنید مطاوعه ندارد، صاف مى‌ایستد و مى‌گوید که حالا باز هم بزن! اگر زور دارى بزن! ولى وقتى که چاقو به پنیر مى‌زنیم صاف دو نصف مى‌شود و خیلى راحت خودش را براى این مطاوعه در اختیار قرار مى‌دهد. وقتى که به سنگ گرانیت مى‌رسید هرچه چکش مى‌زنید مى‌بینید نه، این سنگ [خرد] نمى‌شود و مطاوعه ندارد ولى وقتى که به بعضى از سنگ‌هایى که جنبۀ کلسیم آنها بیشتر از سایر چیزها است تَق می‌زنی دو نصف مى‌شود این مطاوعه در آن قوی‌تر است و قبول تربیت در آن بیشتر است!

جلسه ۷۰۴

4
  • سختی تربیت انسان‌های سوسمارگونه

  • مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ گاهى از اوقات یک تعبیرهایى مى‌آوردند و مى‌فرمودند که بعضى از آدم‌ها عین سوسمار هستند. یک سوسمارهاى بزرگ هستند که اینها یک دندان‌هاى خیلى قوى دارند و خیلى قوى هستند و وقتى که مى‌گیرند اصلاً رها نمى‌کنند و بعضى از اینها اتفاقاً کنار دجله و آنجاها هم دیده مى‌شدند. [مرحوم آقا] مى‌گفتند که یکى از دوستان ما داشت سفر مى‌رفت با همان اسب و فلان و این حرف‌ها. پیرمرد بود براى مرحوم آقا تعریف مى‌کرد وقتى که در نجف بودند داشت به سامرا مى‌رفت و کنار [رود] سامرا مى‌نشیند یک‌دفعه مى‌بیند یک زارعى از همان‌هایی که کنار سامرا هندوانه مى‌کاشت داد مى‌زند. می‌گفت که ما جلو رفتیم دیدیم یکى از این سوسمارها بیل او را در دهانش کرده است و رها نمی‌کند! سوسمار آمده به زارع [حمله کند]، زارع با این بیلى که در دستش بود به طرفش فشار داد ـ دسته بیل و بساط و اینها ـ و او هم گاز گرفت و رها نمى‌کند! بابا بیل که آهن است رهایش کن! هرچه این مدام بکش و آن مدام بکش [فایده نداشت] یعنى حتى بیل را رها نمى‌کند که این بیاید و چیز کند و همین‌طور سفت گرفته بود و زورش هم زیاد است و او هم نمی‌تواند پس بگیرد. خلاصه دیگر ما آمدیم و این‌قدر سنگ و فلان و این حرف‌ها زدیم که رها کرد و رفت و دیگر به این‌طرف نیامد. مى‌گفتند که بعضى از این آد‌‌م‌ها این‌طورى هستند و اصلاً اینها را نمى‌شود تربیت کرد! وقتى به یک چیزى مى‌چسبند جانشان دربیاید، آنچه که در کله‌اش هست درنمى‌آید! عین آن سوسمارى که بیل را گرفته رهایش نمى‌کند و همین‌طور زمخت و همین‌طور سفت بر یک چیزى هستند و کارهایى انجام مى‌دهند.

  • خلاصه مورد نظر مرحوم آخوند باید این‌طور نفوس مستعده [باشد] منتها استعداد در توقف، نه استعداد در تبدل و در تغیّر. در توقف و ایستادن و حرکت نکردن ماشاءالله نمرۀ آنها صد است و از آنچه که بوده هیچ تنازل نمى‌کنند.

جلسه ۷۰۴

5
  • ‌ یکى از این افرادى که فوت کرد «فاذکرو موتاکم بالخیر»1 بالأخره فوت کرد، همین جاها بود و اواخر عمر هم یک ترّهات و یک چیزهایى اِصدار فرمودند. بله! یک شخصى نقل مى‌کرد مى‌گفت که من راجع به نوشته‌هایش گفتم که چه حرف‌هایى زده و چه مسائلى مطرح کرده است! گفت که آقا بنده ایشان را مى‌شناسم. آن شخص هم از فضلا و علما است. مى‌گفت که بنده ایشان را مى‌شناسم و در یک جریانى سر یک کتاب و فلان این حرف‌ها سر یک فونت‌ ما باهم اختلاف‌نظر داشتیم. مى‌گفتم که آقا این به‌درد این مى‌خورد. مى‌گفت که نه‌خیر، این خوب است. مدام من استدلال مى‌کردم؛ آقا الآن این فونت مناسب با این است و مردم این را [می‌پسندند.] مى‌گفت که نه‌خیر این خوب است. مى‌گفتم که بابا بلند شویم برویم ـ دیگر چه بگویم ـ این مغازه‌ها را از این سه راه موزه بگیریم تا دم صفائیه بالا برویم. این دوتا را نشان مى‌دهیم اگر از این هزار مغازه‌ها سه نفر گفتند که این بهتر است ما حرف شما را می‌پذیریم. گفت که نه‌خیر! اگر از اول قم تا آخر قم بگویند که این بهتر است من مى‌گویم که این بد است. خب این عین همان سوسمار است! آخر کارش هم مى‌رسد به همان چیزهایى که دیدید چه نوشتند! چه شد! این قضیه عین همان سوسمار است. برای این آدم اگر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هم بیاید و بگوید که آقا من گفتم: «ائتونی بِدَواةٍ وَ صَحیفَةٍ اکتُب لَکم کتاباً لا تَضِلّوا بَعدَهُ ابَداً»2 مى‌گوید که بیخود کرده! آن کارش بیخود بود؛ یعنى اگر خود رسول الله هم بیاید، این مى‌گوید که نه‌خیر! عُمر یک هم‌چنین کارى نکرده است. خب یک هم‌چنین آدمی را باید رهایش کرد فى أمان الله! این همان قضیۀ سوسمار است که بیل را گرفته و هرچه در سرش مى‌زنند که بابا بیل را رها کن و بیا مرد را بگیر که یک چیزى نصیبت شود! پاچه را بگیر یا کله‌اش را بگیر. نه! بیل را [می‌گیرد] خب آهن که نمى‌توانى بخورى بابا! آهن که به‌دردت نمى‌خورد. می‌گوید که نه، آهن را گرفتم همین را باید از دستش بکشم. خب خیلى‌ها این‌طور و این قِسم هستند خب حالا این‌هم یک‌طور و یک قِسم است.

    1. عوالی اللئالی، ج ۱، ص 4۳۹:
      «قالَ صَلَّى اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ: اُذكُروا مَحاسِنَ مَوتاكُم.»
    2. طبقات الکبری، ج ٢، ص ٢٤٢. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسی، ج 1، ص 269.

جلسه ۷۰۴

6
  • خدا واقعاً به آدم رحم کند که آدم آن‌طرف نیفتد اگر آن‌طرف بیفتد، و ﴿خَتَمَ ٱللَهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ﴾1 باشد آن‌وقت مثل آن سوسمار مى‌شود که دیگر هیچ کاری نمى‌شود با او کرد و هیچ نوعی نمى‌شود برخورد کرد.

  • تلاش برای نپذیرفتن حق!

  • خیلى مسئله مسئلۀ عجیبى است! خیلى عجیب است؛ یعنى تمام 24 ساعت فکر مى‌کند که حق را باطل کند اما یک دقیقه فکر نمى‌کند که حق را بگیرد! 24 ساعت این مغز را به‌کار مى‌اندازد ـ البته این مغز نیست، چیزهاى دیگر است! ـ که حق را باطل کند. این‌طرف برود، آن‌طرف برود، کتاب را باز کند، فلان حرف و نقل را پیدا کند، یک چیزى به نظرش برسد، توجیه کند، تأویل کند و رد کند 24 ساعت این را انجام مى‌دهد. این یک مرضى است! واقعاً این براى آدم یک مرضى است. خب دو دقیقه فکر کن بابا این حق را بپذیر راحت! اما این کار را نمی‌کند این خودش یک چیزى است و این‌هم براى خودش یک داستانى دارد دیگر که چطور آدم به اینجا مى‌رسد! اینها مسائلى است که آدم باید فکر بکند.

  • اهمیت بزرگان به پذیرش حق

  • یک دفعه ما خدمت مرحوم آقا سید على لواسانى رفته بودیم. ایشان آدم خیلى خوبى بود و آدم با صفا و صافى بود، خدا او را بیامرزد. باسواد هم بود. من نسبت به سوادش اطلاعى نداشتم تااینکه در اواخر زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ یک نامه‌اى از ایشان دیدم که نوشتند و متأسفانه آن نامه به ما نرسیده است. از جملۀ چیزهایى بود که من خیلى دلم مى‌خواست آن نامه را داشته باشم. ایشان یک نامه‌اى در نقد بعضى از مطالب ایشان داده بودند البته خب نقد ایشان جا نداشت ولى نامه را دیدم عالمانه نوشته شده است حالا کارى به محتوا نداریم ولى عالمانه نوشته شده و معلوم مى‌شود آدم اهل تأمل و اهل فضلى بوده است و مطالب بسیار جالبى داشت و گنجینه‌ای بود از خاطرات و تجربیاتش که ما از آن خیلی استفاده مى‌کردیم. من یادم هست مرحوم آقا هم خیلى از مطالبى که ایشان مى‌گفت را مى‌آمدند منزل مى‌نوشتند. با همۀ افراد و اشخاص بوده است. خلاصه کشکولى داشته از طُرَف و لطایف و حکایات و ازجمله مطالبى که به عرض آقایان رسید. ما یک روز خدمت ایشان بودیم و ایشان یک قضیه‌اى از مرحوم نائینى یا شخص دیگر، من در اینجا شک دارم و نمى‌توانم دقیقاً بگویم، ‌به نظرم آقا شیخ على قمّى بود که از شاگردان آخوند ملا حسینقلى همدانى بود یعنى یک چند صباحى هم پیش آخوند ملا حسینقلى همدانى بوده است، نقل کردند و مى‌گفتند که در یک صحبت فقهى که بین ایشان و آقا شیخ حسین مشکورى درمی‌گیرد ـ [آقا شیخ حسین مشکورى] در صحن در نجف نماز مى‌خواند و خیلی‌ها هم مى‌رفتند و بسیار به زهد معروف بوده است ـ و دو نظر مخالفى مطرح بود که نه این و نه آن، همدیگر را قانع نمى‌کنند و به منزل مى‌آیند. ایشان هم یعنى آقاى آقا سید على لواسانى با آن مرحوم مشکورى ارتباط داشته است. ایشان مى‌گفت که ساعت دوازده شب بود دیگر همه خوابیده بودند و من در منزل بودم در پشت‌بام بودم. یک‌دفعه دیدم در خانه را دارند مى‌زنند. ساعت دوازده شب بود و هوا خیلى گرم بود ما در پشت‌بام بودیم. مى‌گفت که این آقا شیخ حسین مشکورى از پشت‌بام پایین آمد و دم در رفت تا ببینید ساعت دوازده کیست. آمد دید که ایشان است. البته عرض کردم که دقیقاً نمى‌دانم کدام‌یک از علما بودند؛ نائینى بوده یا آقا شیخ على قمّى بوده یا کسى دیگر بوده ولى فرد معروفى بوده است.

    1. . سوره بقره(2) آیه 7. معاد شناسى، ج‌ 10، ص 265:
      «خداوند بر دل‌هاى آنان [و بر گوش آنان] مهر زده است.»‌

جلسه ۷۰۴

7
  • خلاصه گفت که آقا خواب بودید؟ گفتند که نه داشت خوابم مى‌برد. گفت که ببخشید، ولى من گفتم که حتى اگر خواب هم هستید من شما را بیدار کنم و این مسئله را به فردا موکول نکنم. من در منزل رفتم و مدارک را که نگاه کردم دیدم حق با شما بوده است و گفتم که اگر من امشب بمیرم، بر ذمه و بر گردن من مى‌ماند که من یک حقى را که متوجه شدم، با شما در آن بحث کردم [به شما نگویم]! گفتم قبل از اینکه بمیرم امشب بیایم به شما بگویم که حق با شما است! خداحافظ شما، ببخشید شما را از خواب [بیدار کردیم و بی‌خواب کردیم]! ببینید این روش، روش بزرگان بوده است. چقدر اینها مواظب بودند! چقدر مواظب بودند که یک حقى ضایع نشود و یک مسئله‌اى هست، بپذیرند!

  • خب حق است باید پذیرفت بپذیرند. اما خیلى اوضاع عوض شده است هان! خیلى عوض شده! اصلاً سیاه، سفید شده و سفید، سیاه شده است! بعد مرحوم آقا این قضیه را نوشتند. من خیال مى‌کنم نوشتند حالا شما در جنُگهای‌شان نگاه کنید ببینید این قضیه را پیدا مى‌کنید؟! چون یادم است ایشان آن موقع اسامى ‌را نوشتند ـ باید به حاجى بگوییم که متصدى اینهاست ـ خود من که داشتم این را نگاه مى‌کردم به این داستان برنخوردم اتفاقاً خیلى هم خوب بود که من این قضیه را در تألیفات مى‌آوردم مثل اینکه فراموش کردم حالا شاید بعد بیاوریم.

  • نفس، مانع پذیرش حق

  • این مسائلى است که خیلى براى ما رعایت این قضیه مهم و حیاتى است! یک وقتى آدم به یک حق نمى‌رسد. خب نمى‌رسد، نمى‌رسد و مى‌گوید که آقا نه، نظر من این است و نمى‌شود. تحقیق هم مى‌کند. یک وقتى نه، مى‌رسد و مى‌فهمد! آن‌وقت حالا نفس مى‌گوید که اِ حالا اگر بگویی شکست نفسى‌ات مى‌شود و این شروع مى‌کند همین‌طور با اطوار مختلف بازى درآوردن!

جلسه ۷۰۴

8
  • برگشت مسئلۀ شر و ظلمت داشتن به جنبۀ عدمیت شیء

  • علیٰ‌کلّ‌حال این کلام مرحوم آخوند براساس‌ مسئلۀ جسمیت و اینها از یک جهت که صورت، جنبۀ عِلّى نسبت به ماده دارد کلام ایشان قابل قبول است و به هر مقدارى که صورت جنبۀ فعلیت پیدا کند بیشتر تأثیر در ماده مى‌گذارد و او را به جنبۀ خودش نزدیک‌تر مى‌کند، تا اینجا مطلب درست است. اما اینکه شما عنوانِ شریت و ظلمت به او مى‌دهید براى ما قابل قبول و پذیرش نیست. زیرا مسئلۀ شر بودن و ظلمت داشتن به جنبۀ عدمیت یک شیء‌ برمى‌گردد درحالى‌که در مثال جنبۀ عدمیت مدام به‌واسطۀ صور نوعیۀ نورانیه و مجرده تقویت مى‌شود و ازبین مى‌رود و جنبۀ آن تجرد و آن اشتداد وجودى و نورى بر او غلبه مى‌کند! شما که الآن سنگ گرانیت را سفت مى‌بینید، سفت بودن براى او کمال نیست که دارید مى‌آیید مى‌گویید که این خوب است و محکم است و الآن چون صورت حجریت بر او غالب است، این حجریت متصلّب و مستحکم است و یک قوامى ‌دارد و شکل دارد. نه، این نیست! این صورت حجریت الآن او را به این کیفیت درآورده است اما آیا این ممدوح است؟ آیا این صورت براى این تلبّس به آثار و صفات مختلفه به صفات مستحسنه و ارزش‌ها، صورت ممدوحى است؟ یااینکه نه! این یک صورت مستبعده‌ای است که اتفاقاً جهات عدیمه در او از جهات غیرعدیمه بیشتر است و به‌واسطۀ سنخیت بین علت و معلول...

  • جناب مرحوم آخوند مگر خود شما نمى‌فرمایید که باید صورت، آن ماده را به خود نزدیک کند و قابلیت او را داشته باشد؟! مادامى ‌که ماده، سنخیت نسبیه با این صورت نوعیه برقرار نکرده است در آثار و در خصوصیات چطور مى‌تواند بین آن صورت و ماده ارتباط برقرار کرد؟! تا این ماده از نظر لطافت و تجرد وجودى به مرتبۀ مناسبى نرسد که صورت نامیه نمى‌تواند در او تأثیرگذار باشد! تا این ماده از نقطه‌نظر لطافت قابلیت براى این ارتباط ـ حالا حلول نمى‌گوییم ـ ارتباط روح و اتصال روح و اشراف روح را نداشته باشد خب این جنبۀ لحمیت و امثال‌ذلک که نمى‌تواند آن قابلیت را داشته باشد.

جلسه ۷۰۴

9
  • مغز؛ وسیلۀ ارتباط بین روح و بدن

  • فلذا شما مشاهده مى‌کنید که از تمام اعضاى بدن، آن عضوى که با روح ارتباطش بیشتر است، مغز است و آنکه از همه دورتر است ناخن است. ناخن ارتباطش با روح کمتر است. شما ناخن را قیچى مى‌کنید هیچ دردتان نمى‌آید و بعد مو است، این مو را قیچى مى‌کنید ناراحت نمى‌شوید و بعد به بشره مى‌رسد که بشره باز نزدیک‌تر است و بعد به آن بشرۀ پایین‌تر مى‌رسد؛ لحم و بعد به استخوان تااینکه آن مَصارین1 و قلب‌ و اینها تا به سلسلۀ اعصاب مى‌رسد و از همۀ اعضا به روح نزدیک‌تر در بدن ـ یعنی یکى ماقبل به آخر ـ آن سلسله و شبکۀ عصب است که به مجردِ برخورد شما را تحریک مى‌کند و متألم مى‌شود و همین‌طور مى‌تواند آن خصوصیات و آثار جانبى و خارجى را به ‌خود بگیرد و به شما منتقل کند. این عصب وقتى که به مغز مى‌رسد آن مغز حساس‌تر، لطیف‌تر، ظریف‌تر و از همۀ اعضا به روح نزدیک‌تر می‌شود لذا قلب از کار بیفتد شما مى‌توانید با یک پمپاژى خون را بگردانید. کبد از کار بیفتد می‌توانید با یک جزئی که بتواند متابولیسم را ایجاد و آنالیز کند و آن موادى را که خوردیم تجزیه و ترکیب کند و به 120 جزء تقسیم کند، کلسیم را بگیرد، یُد را بگیرد و پروتئین را همه یکى‌یکى جدا بکند [به‌جای آن کبد] یک دستگاه بگذارید ولى به‌جاى مغز نمى‌توانید چیزى بیاورید که آن به روح برگردد. شما روده را مى‌توانید حذف کنید. روده را جراحى مى‌کنند نیم مترش را برمى‌دارند، یک مترش را برمى‌دارند، بعضى‌ها هستند برای لاغرى، اینها را برمى‌دارند یا یک چیزى در اینها مى‌زنند خب این یک مترش حذف شد، نیم مترش حذف شد، مشکلى پیش نمى‌آید ولى اگر مغز از کار بیفتد دیگر ارتباط روح با بدن در اینجا قطع مى‌شود. آن‌وقت شما نگاه به سلول‌هاى مغز کنید؛ سلول‌هاى مغز آسیب‌پذیرتر از همۀ سلول‌هاى بدن هستند حتى از سلول‌هاى عصبى هم آسیبشان بیشتر است. دقت و ظرافتشان بیشتر است. خدا نمی‌آید قلب را وسیلۀ ارتباط بین روح و بدن قرار بدهد بلکه مغز را قرار می‌دهد. فلان قسمت مربوط به حافظه است، فلان قسمتش مربوط به استعداد است، فلان قسمتش مربوط به سمع است، فلان قسمتش مربوط به دیدن و شنوایى است و همین‌طور قسمت‌هاى مختلف و خب قسمت‌هایی در مغز وجود دارد که هنوز ناشناخته است! این قسمت بالاى مخچه که تقریباً حدود دو سانت در دو سانت است هنوز قسمت ناشناخته است و هنوز به عمق آن پى نبردند. ولى مى‌گویند که مرکز حساسى است که خود آن مى‌تواند تمام مغز را کنترل کند. این ارتباط بین سلول و [روح] شما مى‌بینید که دقیق‌تر است، لذا از همۀ جهات این محافظتش بیشتر است. یک پرده‌ای روى این مغز افتاده که این را محفوظ نگه دارد. چهار رگ از قلب به مغز مى‌رود براى اینکه بیشتر بتواند کنترل کند. چهار دقیقه اگر خون نرسد سلول‌ها از کار مى‌افتند. تمام این شاکلۀ بدن [آماده] شده براى اینکه آن رقیق‌ترین و عمیق‌ترین خون و اولین خونى که تصفیه شده و از ریه در قلب آمده، اول باید به مغز برسد بعد به سایر اعضاى بدن برسد.

    1. لغت‌نامه دهخدا: «مصارین: جمع مصیر، به معنی روده.»

جلسه ۷۰۴

10
  • خب این به‌خاطر جنبۀ شروریتش این اوصاف و آثار را دارد یا به‌خاطر جنبۀ کمالى این اوصاف را دارد؟! کدام‌یک از اینهاست؟ آیا شرافت پاى شما بالاتر است که به هر جا مى‌توانید بزنید یا به هر جا برود، یا این مغز سرکار با این سلول‌ها و خصوصیاتى که دارد؟! کدام‌یک از این دوتا بیشتر آسیب‌پذیر است؟! آن ناخن شما که مى‌گیرید آسیب‌پذیرتر است یا این چیزها؟ این مسئله به این کیفیت نیست که در اینجا مطرح است.

  • قوى شدن جنبۀ مطاوعى به‌واسطۀ اشتداد صورت نفسیه و صورت نوعیه

  • آنچه که در اینجا هست این است که عکس قضیه است. هرچه جنبۀ تجرد صورت نوعیه نسبت به مراتب تجرد قوی‌تر باشد تأثیر او در این جسم و هم‌سنخ کردن آن حیثیت قابلى به حیثیت فاعلى بیشتر خواهد بود. عکس آنچه را که گفته شده است. البته مرحوم حاجى هم به همین کیفیت تقریر کرده‌اند، نه به این کیفیت که من عرض مى‌کنم. این جنبۀ نوریت و جنبۀ تجردى که در اینجا هست این جنبۀ تجرد باعث مى‌شود که قابل را به آن مرتبۀ خود نزدیک‌تر کند و آن خصوصیات سلبیه را تبدیل به خصوصیات نوریه کند. لذا شما مشاهده مى‌کنید که آن نفس و روح است که بدن را در اختیار مى‌گیرد و آن مطاوعه را به حدّ کمال مى‌رساند. یک انسانى که از این مسائل عالیه و راقیه برخوردار نیست نمى‌تواند نفس خود را به‌کار بگیرد. او آنچه را بخواهد انجام بدهد بر صلبیت این بدن به‌کار مى‌گیرد و اضافه مى‌کند ولی او را نمى‌تواند به استخدام بگیرد و نمى‌تواند جنبۀ مطاوعه را در او تشدید کند ولى همین نفس وقتى که صورت نوعیه‌اش تغییر پیدا کرد و به مراتب تجرد رسید یا به مراتب مثالیه حتی غیر از مراتب نورانیت رسید، شما مى‌بینید این بدن را در اختیار مى‌گیرد و خصوصیات مادیه را از او سلب مى‌کند. کارهایى از این بدن انجام مى‌دهد که سایر افراد انجام نمى‌دهند. تصرفاتى در این بدن مى‌کند که سایر افراد نمى‌کنند؛ روى آب راه مى‌رود، روى هوا راه مى‌رود، طىّ الأرض مى‌کند، تولید ابدان مى‌کند، باعث خرق و التیام و اینها مى‌شود و از دیوار رد مى‌شود! اینکه از دیوار رد مى‌شود چطور الآن من نمی‌توانم رد ‌شوم و تا بخواهم بروم صاف این پیشانى به دیوار مى‌خورد ولى او مى‌آید یک‌دفعه شما نگاه مى‌کنى اِ آن‌طرف دیوار پیدا شد! مى‌گوید که سلام علیکم حال شما خوب است! اینکه الآن این حیثیت را انجام مى‌دهد این حیثیت مادیه چه شد؟ این صلبیت چه شد؟! این صلبیت و این استقامتى که در این بدن بود کجا رفت؟! پس این استخوان‌ها کجا رفت؟! سر این‌قدرى کجا رفت؟! آن جنبۀ مطاوعى در او به‌واسطۀ اشتداد صورت نفسیه و صورت نوعیه قوى مى‌شود که این اشتداد صورت نوعیه جنبۀ علّى دارد و بدن را مى‌گیرد و در خود هضم مى‌کند و او را به هر کیفیتى که بخواهد درمى‌آورد؛ گاهى روى زمین حرکت مى‌کند! گاهى وزن خود را مى‌تواند از شصت کیلو به ششصد کیلو تغییر بدهد و آن جنبۀ تراکم را مى‌تواند به‌نحوى تقویت کند که ارتباط فیزیکى با آن زمین به‌نحوى باشد که باعث بشود آن میزان بالا برود! گاهى اوقات وزن 120 کیلویى خود را مى‌تواند به دو گرم تقلیل بدهد! 120 کیلو کنار مى‌رود و تبدیل به دو گرم مى‌شود. شما مى‌بینید روى آب راه مى‌رود مثل پر کاهى این کار را دارد انجام مى‌دهد.

جلسه ۷۰۴

11
  • ماده در تسخیر قوای جنبۀ فاعلی

  • خدا رحمت کند یکى از دوستان بود سابق به رحمت خدا رفت. خلاصه او حالات خوبى داشت. در بعضى از اوقات یک حالات خاصى و حالات وجدى پیدا مى‌کرد. یک دفعه من در کنارش بودم یک صحبتى بود و داشتیم به جایى مى‌رفتیم. کنار یک منزلى ایستاده بودیم قبل از اینکه در بزنیم، یک حالت شعفى برای او پیدا شد و یک‌دفعه ما را گرفت بالا انداخت بااینکه زور من و وزن من هم از او بیشتر و سنگین‌تر بود. من سه متر و نیم بالا رفتم و پشت‌بام خانه را دیدم! همدان هم نبود همین قم بود! پشت‌بام منزلى را که بود دیدم که در آن منزل آلو گذاشتند خشک بشود. آن منزل که ارتفاعش تقریباً چهار متر بود ـ سه متر و نیم بالاتر بود ـ ولى من رفتم، بعد پای ما را گرفت. گفتم که فلانى این چه بود؟ گفت که حالا به کسى نگو بابا آبرویمان را نبر! شصت کیلو بودم و کمتر نبودم! بله، آن موقع‌ها شصت کیلو را داشتم، چطور او شصت کیلو را برداشت درحالی‌که خودش سی کیلو را نمى‌تواند بردارد؟! یک کیسۀ برنج را نمى‌تواند بردارد، بیچاره یک کیسه برنج از بقالى گرفت خانه برد دیسک گرفت و اصلاً یک مدتى افتاد! این سى کیلو را نتوانست بردارد ولى چطور او شصت کیلوی من را بالا انداخت و من این آلو را دیدم که گذاشتند خشک بشود! این چطورى انجام مى‌شود؟! این همین است؛ یعنى وقتى که روح مى‌آید این بدن را در تسخیر خودش مى‌گیرد نه‌اینکه وزن زیاد مى‌شود بلکه آن وزن را مى‌گیرد، اگر من هم باشم یک فوت کنم بالا مى‌رود. وقتى آن وزن و ثقل گرفته مى‌شود چه حالا شصت کیلو باشد چه ششصد کیلو باشد هردو یکی است! چون ماده مى‌آید در تسخیر قواى آن جنبۀ فاعلى قرار مى‌گیرد و دیگر بین شصت کیلو و شش کیلو و ششصد کیلو در اینجا فرقی نیست. اگر فیل هم بود همین کار را مى‌کرد! اگر فیل دوازده تُنى هم بود این‌طوری می‌کرد و او هم مى‌رفت و آلوچه را آن‌ بالا مى‌دید که چه خبر است! وقتى خانۀ طرف رفتیم گفتیم که شما اینجا آلو خشک نمى‌کنید؟! گفت که چرا خشک مى‌کنیم. گفتیم که حالا اگر دارید ـ به روى خودمان هم نیاوردیم ـ برو کمی بردار بیاور. گفت که چطور شده شما سر ناهار به فکر آلو افتادید؟! گفتم که خب حالا هوس کردیم دیگر! گوجه بود یا آلو بود، هم سیاه بود و هم زرد بود، شاید زردآلو هم بود خلاصه پشت‌بامش پهن کرده بود! خلاصه یکى دو کیلو از او برداشتیم و این بلند کردن صرفید!! والاّ یکی از آنها هم براى ما نمى‌آورد! ما رفتیم در آنجا کشف سِرّ کردیم و اسرار را کشف کردیم یک کیلو آلو هم نصیب ما شد! گفتم که بیا فلانى نصفش مال تو بیا این پورسانت تو! گفت که همشهرى چانه‌اش را من زدم تو به من نشان دادى نصف نصف؛ نصفٌ لى نصفٌ لک برادرانه تقسیم کردیم! خدا او را بیامرزد.

جلسه ۷۰۴

12
  • تلمیذ: ظاهراً بعضى‌ها نسبت به معاد جسمانى ...

  • استاد: بله، البته خود مرحوم آخوند هم در اینجا اشاره‌اى دارد که اصلاً در بحث معاد جسمانى هم مسئله به همین کیفیت است. چون وقتى که روح در آنجا به آن مرتبۀ تکامل خودش مى‌رسد بدن را از این خصوصیات بدنیّت مادّیۀ دنیویه خارج مى‌کند و با خود تشکّلش در آنجا هم‌سنخ مى‌کند. هم‌سنخى بدن با روح در آنجا عبارت از همان بدن مثالى است که با بدن مثالى بتواند بیشتر از آثار تجرد بهره بگیرد و آن دست‌وپاگیرى که در این دنیا نسبت به تصرفات نفس و روح هست، آن دست‌وپاگیرى وجود نداشته باشد. البته یک هم‌چنین بحثى هست و از این نظر اشکالى هم ندارد؛ یعنى نه‌اینکه حالا اگر این بدن باشد ایراد پیدا مى‌شود ولى استدلال بر وجوب بدن مثالى از این راه نمى‌شود کرد ولى خب اشکال ندارد که آن‌هم باشد، ولى بر وجوبش نمى‌شود استدلال کرد.

  • رابطۀ بین جنبۀ‌صوری با نورانیت بدن

  • صحبت در اینجاست که این بدن به‌واسطۀ نفس و به‌واسطۀ صورت نوعیه در تحت تسخیر نفس و روح‌ درمى‌آید. پس ما از این نقطه‌نظر مشاهده مى‌کنیم که هرچه جنبۀ صورى قوی‌تر باشد جنبۀ نورانیت بدن بیشتر است، نه‌اینکه شر و ظلمت در او بیشتر است.

  • خب این چیزی نیست بخوانیم تا سر آن مسئله برویم تا بعد مطلبی را عرض کنیم.

  • ذكرٌ إجمالی:

  • كُلما كانتِ الصورةُ أشدَّ فّعلیةً و شرفاً و نوریةً كانتِ المادةُ القابلةُ لَها أشدَّ انفعالاً و خسةً و ظلمةً.

  • ذكرٌ تفصیلی:

  • الهیولَى الأولىٰ كَما سَیتّضِحُ مَنبعُ الخِسَّةِ و مركزُ دائرةِ الشَّر و الوَحشة تلكَ عَجوزةٌ شوهاء.1

  • در مراتب تجرد مثل نامى، حیوان، انسان، مراتب انسان و امثال‌ذلک أشدُّ انفعالاً درست است ولى از نظر خسّت و ظلمت اینکه این عدیمُ الآثار ِوجودیةِ لِلمادة است از این نقطه‌نظر محل ایراد است.

  • این هیولاى اولیه منبع خست و منبع دایرۀ شر و وحشت است. اسمش را هم هیولا گذاشتند! می‌گوییم که فلانی مثل هیولا مى‌ماند یعنى آدم از او خیلى وحشت مى‌کند. از نظر وحشت و اینها هم به‌خاطر اینکه ابهام محض است و اصلاً جنبۀ وجودى ندارد، آدم نمى‌تواند تصور بکند که این چیست، واقعیتش چیست، هیچ اُنسى با او ندارد و هیچ جنبۀ استقرارى ندارد حالا تااینکه صورت نوعیه بخواهد بر او بیاید. این آن عجوزۀ زشتى است که رویش را تا اینجا گرفته و فقط چشم‌هایش پیداست که مبادا صورتش مشخص بشود و همۀ خواستگارها فرار کنند!

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 45.

جلسه ۷۰۴

13
  • طرف آمده بود مى‌خواست زن بگیرد، ـ خدا بیامرزد یکى مى‌گفت من در مجلسش بودم ـ بعد پیرزن ۵۷ساله این‌طورى مى‌کرد؛ اجازه بدهید بروم از بابایم اجازه بگیرم. گفتم که برو زنیکه! انگار حالا دختر ۱۵ساله هستی! اجازه بدهید از بابایم اجازه بگیرم و ایشان اول اجازه بدهند! خدا بیامرزد آقاى مجتهدى نقل مى‌کرد. مى‌گفتم که بابا کسى تو را نمى‌گیرد حالا مى‌خواهى بروى از بابایت اجازه بگیرى؟! زود قبول کن وگرنه داماد درمى‌رود! بالأخره ناز ناز است دیگر بعضی‌ها باید بدانند کجا ناز کنند!

  • تلكَ عَجوزةٌ شوهاء لَم یُصادِفها نفسٌ نوریة إلا بَعدَ تَحلیتِها بِحللِ الصّورِ الجِسمیة و النوعیة و تَنوّرها بِنورِ القوىٰ و الكیفیات و خُروجها عَن صرافةِ قوَّتِها و سَذاجةِ وَحشتها و ظُلمتِها و حَیثُ تَحقّقَ أنَّ مبدأ تِلكَ الصّورِ و القوىٰ و الكیفیات بعدَ تَعلقِ النَّفس هیَ النفس بِتأییدِ المبدأ الأعلىٰ فإذا انقطعَ تعلقُ النفسِ عَنها وَ انبتَّ فَیَضانُ ما یُفیضُ عَلیها مِن القوى و التی كانَت ألبستها و حُللها.1

  • تلكَ عَجوزةٌ شوهاء ... نفس نوریه اصلاً با این برخورد نکرده مگر بعد از تحلیه‌اش و باید به صور جسمیت متحلى بشود تااینکه این نفس نوریه بیاید و بر این اشراف پیدا بکند و به نور قوا و کیفیات متنور بشود و خروجش از صرافۀ قوّتش و سذاجت وحشت و ظلمتش باید بیرون بیاید و اینکه بشود نگاهش کرد که حالا بالأخره چیست و چه ماده‌اى است و چه قضیه‌اى است. در ابهام که نمى‌شود! مبدأ این صور و قوا و کیفیات بعد تعلق نفس، خود نفس است. وقتى که نفس تعلق به یک ماده گرفت آن آثارى که از این ماده بروز مى‌کند اینها همه از منشآت نفس است که به‌واسطۀ اشراف بر ماده این آثار را از ماده ابراز و اظهار مى‌دهد. البته بِتأییدِ المبدأ الأعلىٰ که از آنجا باید این اتصال برقرار باشد.

  • وقتى که حضرت عزرائیل آمد و طناب به گردن انداخت و نفس را بیرون کشید و این بدن را انداخت، آن فیضان آن که از نفس بر او افاضه مى‌شد قطع بشود از قوا و کیفیاتى که این قبلاً این قوا را بر این بدن و ماده پوشانده بود و این حُلل را پوشانده بود؛ جمالش، کمالش، حرکتش، رشد و نموّش تمام اینها آثارى بود که از این بدن به‌واسطۀ نفس بروز پیدا مى‌کرد. همین‌که این روح بیرون بیاید آن جمال تبدیل به غیر جمال مى‌شود آن کمال تبدیل به غیر کمال مى‌شود. همه مى‌دوند و فرار مى‌کنند و زود خاکش مى‌کنند و یا على!

    1. همان، ص 45 و 46.

جلسه ۷۰۴

14
  • صارَت كَأنَّها راجعةٌ إلى صِرافةِ هَیولیتها المُعراة عَن كلِ حِلیةٍ و صِفةٍ فی نَفسها فَأصبحت مَعرضاً لِلانمحاقِ و التلاشی موحشةً لِلطبع مُستكرهةً عَلیه كَما یُشاهدُ مِن استیحاشِ الإنسانِ عَن رؤیةِ أجسادِ الأمواتِ الإنسانیة و انقباضهِ عنِ الانفرادِ بِمیت سیما فی اللیلِ المُظلم.‌1

  • به همان هیولاى اولیه‌اش برمى‌گردد؛ متلاشى و پراکنده مى‌شود و خصوصیاتش را ازدست مى‌دهد. بعد از یک مدت هم درِ قبر را بردارید مى‌بینید که فقط یک مشت خاک در آن قبر وجود دارد. این در معرض‌ انمحاق و متلاشى شدن واقع مى‌شود و باعث وحشت طبع مى‌شود. انسان دیگر نگاه نمى‌کند یک پارچه رویش مى‌اندازند که چشم آدم نیفتد. از استیحاش انسان از رؤیت اجساد اموات انسانیه و انقباضش عنِ الانفرادِ به‌واسطۀ میت به‌خصوص در شب مظلم که براى انسان یک هم‌چنین حالتى پیدا مى‌شود که انسان دیگر نفرت پیدا مى‌کند که این را بگیرد چون دیگر آن جنبۀ [حیات] را ندارد.

  • البته خب عرض کردم این را یک تمثیلى مى‌توانیم بگیریم. در شب و نفرتى که اینها پیدا مى‌شود این به‌خاطر این قضیه نیست بلکه به‌خاطر آن استیحاشى است که خود انسان از جدا شدن روح دارد نه از این بدن، والاّ این بدن بدن است. خیلى‌ها هم هستند که اصلاً [این حالت را] ندارند. مرده‌شور اصلاً کیف مى‌کند که کنار مرده بخوابد. اگر آدم خودش باشد از قبرستان فرار مى‌کند ولى مرده‌شور اصلاً ده‌تا مرده هم کنارش باشند رختخوابش را این‌طرف مى‌اندازد و راحت صداى خرخرش هم بالا مى‌رود! این به‌واسطۀ جنبۀ اُنس است.

  • تفاوت بدن‌های اولیاء خدا با سایر ابدان

  • اما آن مسئله‌اى که در اینجاست و باید به او دقت کرد، همین است که آن مسئلۀ خسّت و ظلمت باید جایش به نورانیت عوض بشود و به هر مقدارى که آن نفس در تجرد نزدیک‌تر باشد آثار خود را بیشتر منتقل مى‌کند! لذا اولیاء خدا بدن‌هایشان با دیگران از این نقطه‌نظر فرق مى‌کند. چرا بدن‌هاى ائمه علیهم‌السّلام مورد تقدیس و احترام است و انسان [باید احترام بگذارد]؟! امام رضا علیه‌السّلام همه‌جا هست اما چرا شما به مشهد مى‌روید و او را زیارت مى‌کنید؟! امام رضا که مشهد نیست. امام رضا همه‌جا هست. امام همه‌جا هست. ولایت امام که اختصاص [به مکان خاص ندارد]. اما ‌همان بدنى که مدتى با امام بود آن بدن قداست و نورانیت پیدا مى‌کند و با سایر ابدان فرق مى‌کند و به‌واسطۀ توجهى که روح با این بدن دارد آن مکان هم با بقیۀ مکان‌ها متفاوت مى‌شود. لذا شما بلند مى‌شوید و به زیارت مى‌روید. براى همین به زیارت مى‌روید والاّ امام رضا که منحصر در مشهد و منحصر در قبّه و بارگاه نیست بلکه او همه‌جا است و ولایتش ملکوت سماوات و ارض را گرفته است! همین‌که شما امام رضا مى‌گویید؛ یعنى الآن حضور دارد یعنى الآن در نفس شما حضور دارد یعنى الآن بر شما اشراف دارد نه‌اینکه حالا بخواهید بلند شوید و 150 فرسخ آن‌طرف‌تر بروید نه، این بدن به‌واسطۀ اتصالش با روح قدسى امام علیه‌السّلام خودش داراى شرافت مى‌شود و از همان منبع علت کسب فیض مى‌کند و لذا از این نظر تفاوت مى‌کند. خب به مسئلۀ مُثل افلاطون رسیدیم.

    1. همان، ص 46.

جلسه ۷۰۴

15
  • تلمیذ: اگر وقت هست آن قبلی بحث را تکمیل بفرمایید.

  • استاد: آهان! شما دوباره یادآوری کنید اصلاً این دفعه که آمدیم همان را به آخر می‌رسانیم.

  • تلمیذ: نکتۀ زیبایى که دربارۀ تجرد نفوس...

  • استاد: بفرمایید، سمع که داریم گرچه نطق نداشته باشیم! بفرمایید.

  • تلمیذ: فرمودید که شیء که تجرد دارد با ظهورش در عالم ماده هم تجردش را ازدست نمى‌دهد. آیا اینکه تجردش را ازدست نمى‌دهد نسبت به تمام اوصاف همین‌طور است یا صرفاً تجرد است و بساطش را هم ازدست نمى‌دهد؟ مثل این وجود بسیط.

  • استاد: بساطتش را هم ازدست نمى‌دهد.

  • تلمیذ: خب دراین‌صورت چرا از یک طرف می‌گوییم که ذات حق، عین اشیاء است یااینکه نه مى‌گوییم که اشیاء عین ذات نیست؟ در روح مجرد یک جایى تقریرى مرحوم علامه دارند مى‌فرمایند که ذات حق مساوق با اشیاء نیست اما درعین‌حال تمثیل... در این فرمایش مى‌فرمایند که ولى عینیت از این جنبه است عینیت به معناى عینیت معلول با علت است خب علت هم همان معلول است فرقی نمی‌کند، چرا یک‌طرفه مورد قضاوت باشد، دوطرفه بگوییم که عینیت است چون بنابر‌ مطلب حضرت‌عالى وقتى بگوییم که چیزى ازدست نمى‌دهد معلول همان علت است!

  • استاد: بله‌.

  • تلمیذ: ما فقط اینجا از یک طرف می‌آییم عینیت را اثبات می‌کنیم چرا از دو طرف اثبات نمى‌کنیم؟!

  • استاد: نه، معلول از این نظر است که جنبۀ ترتب دارد و خود این جنبۀ ترتب باعث اضعفیت آن حیثیت علّى در معلول مى‌شود و همۀ اینها از آنجا پیدا مى‌شود.

  • تلمیذ: اضعفیت یعنى چه؟

  • استاد: ببینید شما الآن یک وجودى هستید و این وجود شما داراى مراتب مختلفۀ تعیّن خارجى است. اولاً آنچه که به‌حسب ظاهر مشاهده مى‌شود سر، دست، پا، گردن و این خصوصیات جسمیه‌اى است که اینها به چشم مى‌آید این یک مسئله است. بعد وقتى که نگاه مى‌کنیم مى‌بینیم که خب این وجود داراى یک جهات دیگرى هم هست که آن جهات به چشم نمى‌آید ولکن قاعدتاً باید باشد یعنى در ملاحظۀ با سایر جهات؛ در ملاحظۀ با چوب و سنگ و اینها مى‌بینیم تصرفاتى که شما مى‌کنید آن تصرفات را سنگ و چوب و اینها نمى‌کند. پس یک چیز دیگر اینجا هست که آن از چشم مخفى است ولى از عقل و ذهن و ارتباط مخفى نیست! آن عبارت از یک نفس است که آن نفس موجب تحرک و فهم و سمع است ولیکن آن نفس در این چوب و اینها نیست لذا اگر پنجاه سال صد سال هم بگذرد همین‌طور بسته است و کسى درش را باز نکند خودش باز نمى‌شود. این مسئلۀ وجود نفس یک پدیدۀ دیگرى است که این وجود دارد و انسان این را ادراک مى‌کند.

جلسه ۷۰۴

16
  • حالا سراغ نفس مى‌آییم و مى‌بینیم که هر نفسى ممکن است یک آثار خاصى از خودش سربزند و این آثار خاص مطابق با خصوصیات همان خواهد بود. یکى مى‌تواند این مطلب را بگوید و یکى نمى‌تواند بگوید. یکى این قضیه را مى‌تواند ابراز کند و یکى نمى‌تواند. یکى آن عمل را مى‌تواند انجام دهد و یکى نمى‌تواند انجام بدهد. پس گرچه خود او داراى نفس است ولى باز در خود نفس هم یک پدیده‌هاى دیگر، یک حقایق دیگر، یک صفات و ملکات دیگرى است که آن صفات و ملکات موجب انبعاث نفس به تصرفات مختلف و به کارهاى مختلف هستند. این پدیده‌هاى تودرتو و این تعیّنات تودرتو همه در یک شخص وجود دارند منتها بعضی از آن قابل رویت است و بعضى قابل رویت نیست. حالا صحبت در این است که این پدیده‌هاى تودرتو کدام نسبت به دیگرى جنبۀ علیت دارد و قوی‌تر است؟ قوی‌تر از این نقطه‌نظر که او حاکم است و او محکوم است. مسلّماً وقتى که شما نگاه کنید و ببینید چوب آن کارى را نمى‌تواند انجام بدهد که شما انجام مى‌دهید پس معلوم مى‌شود بااینکه شما جسم دارید و او جسم دارد این جسم شما در تحت تسخیر یک شی‌ء دیگرى است که آن شی‌ء دیگر بر او قدرت و قوت دارد و او را در اختیار مى‌گیرد و آن جنبۀ اراده و مشیت خودش را به این نحو اعمال مى‌کند. اعمال این جنبۀ اراده به معناى اقتدار عِلّى نسبت به وجود ضعیف‌تر است والاّ آیا یک شیء مى‌تواند نسبت به شیء‌ دیگر اقتدار داشته باشد و تأثیر بگذارد؟! نه، نسبت به مافوق مى‌تواند؟ نمى‌تواند. نسبت به مساوى هم نمى‌تواند چون ترجیح بلامرجّح است. در اوّلى ترجیح مرجوح بر راجح است پس یک قِسم از این سه قِسم مى‌ماند و آن این است که آن جنبۀ قابل، جنبه‌اى باشد که جنبۀ معلولى داشته باشد و از نقطه‌نظر وجودى ضعیف‌تر باشد تا بتواند در او تصرف کند والاّ نمى‌تواند تصرف کند. علت وجود صادر اول براى همین است که خدا در صادر اول متصرف است، صادر اول در دوم و همین‌طور تااینکه همه به مراتب جزئیۀ خارجیه مى‌رسد مانند نفس که اینها به‌واسطۀ مراتبى که دارد هرکدام در دیگرى تأثیر مى‌گذارد. این تأثیر گذاشتن او را خارج نمى‌کند و دو چیز منفک نمی‌کند بلکه ضعیف و ضعیف‌تر مى‌کند قوى و ضعیف مى‌کند، قوى و ضعیف غیر از قوی و عدیمُ الوجود است غیر از شی‌ء مسئلۀ فانى است‌.

جلسه ۷۰۴

17
  • نفی مادۀ مستقل

  • تلمیذ: در این عالم ماده که شما نفى ماده مى‌فرمایید...

  • استاد: نفى ماده نمى‌کنیم بلکه نفى مادۀ مستقل مى‌کنیم! مادۀ درقبال نفس وجود دارد منتها اسمش را که ماده مى‌گذاریم به‌خاطر اختلافش با اوست؛ یعنى ماده‌اى که این ماده به قول مرحوم آخوند بى‌بها است و داراى شرور و ظلمت است، ما این عنوان را برمى‌داریم و مى‌گوییم که ماده داراى شر و ظلمت نیست. ماده داراى نورانیت است منتها نورانیت او ضعیف‌تر است از نورانیتى که در آن مراتب [بالاتر است]‌.

  • تلمیذ: چرا ضعیف‌تر است؟ من کارى به حاجی ندارم من به فرمایش و مبناى حضرت‌عالى کار دارم. فرمودید که در عین اینکه ماده است مجرد است و در عین اینکه مجرد است صفات تجرد را هم دارد. خب اینکه صفات تجرد را دارد چطور مى‌توانیم بگوییم که این درعین‌حال که تمام صفات و اوصاف و بساطت وجود در اینجا مفروض است درعین‌حال هم می‌گوییم که أضعف است؟!

  • استاد: ببینید خود تجرد را که بخواهیم تفسیر کنیم ما را به اینجا مى‌رساند. اصلاً معناى تجرد یک معنایى نیست که شما الآن در ذهنتان هست که آن شیء‌ مجرد یک امرى است که با ماده منافات دارد و یک مسئلۀ جدایى در یک عالم دیگر است و ما فقط به او فکر مى‌کنیم و به این ماده به نظر دیگر نگاه مى‌کنیم. این‌ مسئلۀ مجرد نیست بلکه مسئلۀ تجرد یک حقیقتى است که آن حقیقت خود را مى‌تواند به صور مختلف دربیاورد. اینکه مى‌تواند به صور مختلف دربیاید، به این معنا است که در عین اینکه آن هویت ذاتیۀ خود را نگاه مى‌دارد ـ بارها من گفتم ـ ازدست نمى‌دهد که به‌صورت دیگر دربیاید. الآن شما این کتابى را که دارید مى‌بینید این هویت اولیه را ازدست داده است. هویت اولیۀ این چه بوده است؟ درخت بوده آن‌هم در برزیل، این درختى که در برزیل بود الآن دیگر نیست و آن را ارّه کردند و بریدند، بعد آن را به کارخانه منتقل کردند، چوبش را برداشتند تخمیر کردند و روى یک تنۀ درخت تمام اینها را عوض کردند. الآن شما دارید این را کتاب مى‌بینید پس این الآن درخت در برزیل نبود، در برزیل یک وقتى یک درختى بود و این درخت مربوط به پنجاه سال پیش بوده حالا من نمى‌دانم این کتاب [برای چه سالی است] پنجاه سال پیش یک‌تنه این‌قدر [بزرگ] داشته است بعد این دیگر الآن وجود ندارد و الآن‌ جاى آن درخت چمن کاشتند یا فرض کنید که الآن دیگر به‌طورکلی مضمحل شده است. آن از این صورت به این صورت به این صورت تبدیل شد و صورت قبلى را ازدست داد. الآن این درخت است؟ نه بابا کتاب است! شما دارید کتاب مى‌خوانید. یکى‌یکى [صورت‌های قبلی را] ازدست داد تا الآن در مقابل شما به این کیفیت قرار گرفته است. صحبت من این است که در این سیرى که تا اینجا انجام شد و شما هم به چشمتان دیدید که این قبلاً درخت بود. اگر این کتابى که الآن در مقابل حضرت‌عالى هست و وقتى که مى‌خواهید مطالعه بفرمایید در را مى‌بندید تا کسى بالا نیاید و ذهنتان به‌هیچ‌وجه [جای دیگر نرود] و چنان در این اسفار فروبروید که هیچ کسى حتى اهل‌بیت نتواند شما را دربیاورد و مى‌گویید که بگذار مطالعه‌ام را بکنم کنار برو و خلاصه ما را از این مطالب دور نکن، درقبال این کتاب یک عکس هم کنارش بگذارند و بگویند که آقا این کتابى که دارید مى‌خوانید این درخت در جنگل‌هاى برزیل بوده است. می‌گویید که اِ عجب پس من الآن چه دارم مى‌خوانم؟! اینکه من می‌خوانم چه بوده است؟! حالا برفرض که مرکّبش آن نبوده و از یک ماده‌اى است که در فلان‌جا بوده باشد اما آن ماده این بوده است، این چیست؟ این حروف چیست؟ این دوتا را کنار هم مى‌گذارم آن‌وقت شما این سیرى که طى شده ببینید که چه بر سرش آمده تا الآن در روى میز شما این قرار گرفته است! آن که در همۀ اینها بوده آن چه بوده است؟ این است.

جلسه ۷۰۴

18
  • این را شما در مورد مجرد بیاورید یعنی این یک مثال براى مجرد است. آن‌وقت دیگر معلوم مى‌شود نه ماده‌اى هست و نه... ماده هست! نه به این تعریفى که مى‌شود که از روح جدا مى‌کنند بلکه یک حقیقتى است که در همۀ صور سریان و جریان دارد و در همه‌جا هست. وقتى که در همه‌جا هست آن نور وجود همه‌جا هست دیگر ظلمتش کجا بود جناب شیخنا؟!

  • تلمیذ: ما به ظلمت آن کارى نداریم ما به عینیت کار داریم‌.

  • استاد: عینیت هم هست آن عینیت مختلف است. آن عینیت را حفظ مى‌کند. شما الآن نمى‌بینید. شما که آن صورت درخت را الآن دارید مى‌بینید نمى‌توانید آن را در این ببینید. بله، این قبلاً بوده ولى اگر چشمتان باز شود یک طناب مى‌بینید که این طناب الآن وجود دارد.

  • تلمیذ: در روح مجرد دیشب داشتم نگاه مى‌کردم یاد فرمایشات شما افتادم.‌

  • استاد: البته نسبت به روح مجرد باید عرائض بفرمایید! هرچه هست آن است حالا ما با فهم ناقص خودمان یک چیزى این وسط می‌گوییم. البته در این‌گونه مطالب همان‌طور‌ى‌که مى‌فرمایید بله یک مسائلى هست که خود من دارم روى آن تحقیق مى‌کنم. یک حواشى دارم نسبت به کتاب توحید علمى ‌و عینى آقا انجام مى‌دهم. إن‌شاءالله تکمیل بشود. حتى مرحوم علامه طباطبائى هم همین‌طور. اول از تعلیقات شروع کردم بعد بیایم سر خود متنِ خود همان عَلَمِین. خب إن‌شاءالله دیگر.

  • تلمیذ: یک مکاشفه‌اى را خیلى سال پیش بود نقل کردید از یکى از دوستان در جلد یک اسفار که یک شخصی اجسامی را می‌دیده؛ مثلاً یک دانه برنج را یک قسمتش را نورانی می‌دیده .....

  • استاد: نه منافاتى ندارد. ببینید دو حیثیت است. یک حیثیت که گفت:

  • همه‌جا مى‌نگرم نور رخت جلوه‌گر است.

  • اگر او مى‌دیده همۀ آن برنج را در نور مى‌دیده. نور دوم همان نور شدت و ضعف و صفات مختلفى است که عارض مى‌شود. آن‌وقت آن قضیۀ دوم ‌اینجا فرق مى‌کند. عالم تکلیف براى دومى ‌مى‌آید نه براى اوّلى. اوّلى نه، همه یکى هستند و در حقیقت توحید همه منغمر هستند و همه در آنجا فانى هستند؛ ﴿أَلَسۡتُ بِرَبِّكُمۡ﴾ همه گفتند: ﴿بَلَىٰ﴾1 ولى اینجا که جنبۀ تکلیف مى‌آید یکى شمر و یزید مى‌شود و یکى هم امام حسین علیه‌السّلام مى‌شود. دیگر غرب‌نامۀ مثنوى و مولانا هم اینجا هست. بله این درست است ولى خب به دو حیثیت فرق مى‌کند. لذا فرق عارف هم همین است عارف دو نظرۀ مختلف دارد این مسئله را من بارها عرض کردم‌.

    1. . سوره اعراف (7) آیه 172.
      ترجمه: «آیا من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: بلی.» (محقق)

جلسه ۷۰۴

19
  • لزوم رسیدن ولیّ فقیه به کلیّت

  • دیشب یک مسئله‌اى بود، این حاجى یک چیزهایى براى یک بنده خدایى نوشته بود آورد به من نشان داد. دیدم از کتاب‌هاى مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ آورده و من نگاه مى‌کردم خیلى عجیب بود! ایشان در مسئلۀ ولایت فقیه که فقیه باید از جزئیت به کلیت رسیده باشد آنجا توضیح مى‌دهند که ولىّ فقیه باید به کلیت رسیده باشد و این‌طور نیست که فقط یک کتاب خوانده است. آن کتاب را همه خوانده‌اند، نه! نفس و روحش به آن حقیقت کلى متحد شده باشد! دیگر در آنجا دیدگاهش نسبت به افراد تغییر مى‌کند. این مسئله خیلى عجیب است خیلى عجیب است! دیگر در آنجا وقتى که نگاه به یک شی‌ء مى‌کند با نگاه سایر افراد فرق مى‌کند!

  • نحوۀ دید ولیّ خدا به شخص خلاف‌کار

  • شنیدم که شخصى ـ قرار بود صوتش را براى من بیاورد ـ گفته بود که پیش یکى از این آقایان صحبت مثنوى شد و آن آقا گفت: علیه ما علیه، یکى از آقایان مراجع! بعد گفتند که فلان آقا در قم که الآن هم حیات دارد از فلاسفه و داراى کمال است گفت که ایشان هم علیه ما علیه است! خب نگاه کنید یک مرجع تقلید در حدود صدسالگی، دارد به یک عالم مى‌گوید: علیه ما علیه! خودش الآن در قم زنده است. حالا زنده و مرده ندارد اما اگر بمیرد چه مى‌گوید! یک مرجع تقلید که ملجأ براى مردم است، به یک عالم ناسکِ اهل علم و فضل و صفات معروف و مشهورى به‌عنوان فلسفه و حکمت و اینها دارد مى‌گوید که علیه ما علیه! آن‌وقت این آقا مرجع تقلید شده است! خب حالا اگر او بیاید ولایت فقیه را به‌دست بگیرد چه خواهد شد و چه بر سر این امت خواهد آمد؟! اینجاست که مرحوم آقا مى‌فرمایند که ولىّ فقیه باید متصل به عالم غیب باشد! باید متحد باشد! آن ولىّ فقیه است که در عین زشتى که ما مى‌بینیم، زیبا مى‌بیند! در عین آن خلافى که ما داریم مى‌بینیم دو جنبه را مى‌بیند؛ یک جنبۀ خلافى که الآن دارد مثلاً یکی بى‌حجاب است که خب بى‌حجاب بى‌حجاب است و خلاف کرده است. اگر الآن یک بى‌حجابى بیاید شما چه‌کار مى‌کنید؟ آن خلاف را مى‌بیند و این خلاف دیدن مشخص است؛ یک امر خلاف شرع است و شرع دستور به حجاب داده و این الآن خلاف کرده است این را می‌بیند ولىّ یک چیز دیگر را هم مى‌بیند؛ آن نفسى که پشت این است را دارد مى‌بینید و آن فکر را دارد مى‌بیند و آن نحوۀ صفات را دارد مى‌بیند که از هزارتا من و شما، او به خدا نزدیک‌تر است! او آن را هم دارد مى‌بیند اما ما آن را نمى‌بینیم. آن را آن ولىّ فقیه مى‌بیند لذا او مى‌داند چطور با این روبرو بشود و برخورد کند. ما نه، ما طور دیگر برخورد مى‌کنیم و همۀ عالم را هم به‌هم مى‌ریزیم. کل‌ ملکوت آسمان و ارض و همه چیز را چیز مى‌کنیم و بعد هم که...! آن عارف هردو جنبه را مى‌بیند. طرف وقتى که پیش ما بیاید و بگوید که آقاجان من زنا کردم بیا من را تأدیب کن. می‌گوییم که آى چه کردى؟! اگر هم نکرده برمى‌داریم مى‌آوریم چندتا چوب و فلان را در سر و مغز و فلانش مى‌زنیم تا بگوید که بله آقا من زنا کردم! آى زنا کردى امضا کن! ایها الناس این آمده فلان کرده و مستحق رجم و اعدام است! ولى همین زن وقتى پیش امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مى‌رود تا مى‌گوید که من زنا کردم [حضرت می‌فرماید که] بلند شو به خانه‌ات برو. بلند شو برو این حرف‌ها چیست که مى‌زنى، برو پى کارت اصلاً نمى‌خواهم بشنوم!1

    1. الکافی، ج ٧، ص ١٨٦.

جلسه ۷۰۴

20
  • چرا؟ درحالى‌که عمل یک عمل است و این زن هم همان است، این همان است. شما فاصلۀ زمانى را حذف کنید همین مى‌شود دیگر. چرا او وقتى پیش امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مى‌رود این برخورد را مى‌کند ولى وقتى که پیش من مى‌آید برمى‌دارم سنگسارش مى‌کنم و به تیرش مى‌بندم؟! چون او عارف است، او موحّد است، او دارد به جنبۀ دیگر نگاه مى‌کند و به خصوصیات دیگر نگاه مى‌کند که آن خصوصیات از دید من مخفى است و من فقط یک شرّ ظاهر و خلاف ظاهر را مى‌بینم و براساس‌ خلاف ظاهر مى‌آیم حکم مى‌کنم ولى آن خصوصیات باطن که او اصل است، فراموش می‌شود و آن حیثیات باطن همه ازبین مى‌رود. به همین دلیل و به همین قضیه، احکام باید بر آن اساس مترتب بشود که در کجا چه باشد و در کجا نباشد. یک‌مرتبه ممکن است یک نفر که تا اینجا و پایین‌تر ریش دارد و داراى خصوصیات است آن فرد هزار بار مستحق اعدام بشود ولى این بی‌گناه‌ها این مردم، اینهایی که به‌خاطر لغزش‌ها، جهل، نادانى، بچگى، جوانى و این حرف‌ها [لغزشی کردند را اعدام می‌کنند].

  • آقا دختر هجده‌ساله را برداشتند اعدام کردند!! اِ اِ اِ دختر هجده‌ساله که دو سال قبلش شانزده سال بوده پانزده سال بوده نمى‌دانم‌ حالا یک خلافى انجام داده صبر کردند تا بعداً [هجده سالش بشود.] آخر آقا اینکه اعدام ندارد! آن قاضى از شرع و از قضاوت چه مى‌فهمید که اعدامش کردند؟! اینها چیزهایى است که خلاصه خیلى جاى تأمل هست! امیرالمؤمنین علیه‌السّلام دارد مى‌گوید که بابا بلند شو برو پى کارت، چه داری می‌گویی؟! هواى گرم مدینه به سرت زده است و آمدى اینها را مى‌گویى، بلند شو برو مالیخولیا گرفتى! بابا حالا آمده یک غلط و یک اشتباهى کرده، شیطان گولش زده و در آن موقع حالتى داشته نتوانسته خودش را کنترل بکند هزارتا علت و چیز وجود دارد. ما همین‌طور سیخکى که نمى‌توانیم هر کسى آمد، فوری او را بگیریم و ببندیم و انجام بدهیم. اگر براى خودت هم مى‌آمد همین کار را مى‌کردى؟! اگر پسر خودت بود چه‌کار مى‌کردى؟! تمام بحار را دوره مى‌کردى تا جلوى اعدامش را بگیرى! تمام اصول کافى و فروع کافى را همه دوره مى‌کردى! تقریرات این و آن و همه را به‌هم مى‌چسباندى تا جلوى قضیه را بگیرى! حالا که نوبت مردم شد می‌گویی: بزن!! اینها چیز است آدم خیلى چیزها را خوب مى‌فهمد و خیلى متوجه مى‌شود که مسائلى هست و چه چیزهایى هست. براى همین ایشان و همۀ بزرگان بارها مى‌فرمودند که ولىّ فقیه باید عارف بالله باشد عارف بالله!! براى همین مسئله است.

جلسه ۷۰۴

21
  • وقتى در یک قضیه‌ای که مربوط به یک زن هست، این اختلاف طبقاتى افق فکر را مى‌بینید آن‌وقت شما ببینید یک نظام جامعه دیگر چه خواهد شد!

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد