پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه محوری توحید در نظام قانونگذاری و تربیت اسلامی میپردازند. بحث با تحلیل فلسفی پیرامون بسائط و نحوه انتزاع جنس و فصل در حقایق بسیط آغاز شده و سپس به این نتیجه میرسد که تمامی احکام، قوانین و رفتارهای اجتماعی در اسلام، نه به صورت جزیرههای جداگانه، بلکه در یک نظام واحد و پیوسته بر پایه حقیقت توحید استوار هستند. استاد با نقد نگاههای سطحی به احکام، بر ضرورت توجه به روحِ قانون و شرایطِ تحقق آن تأکید کرده و با ذکر مثالهایی از روابط اجتماعی و قضایی، نشان میدهند که چگونه غفلت از این نظام توحیدی، منشأ مشکلات و نابسامانیها در عرصههای مختلف میشود. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزومِ اخفاء گناهان و پرهیز از افشای آن، به عنوان راهکاری برای حفظ طهارتِ ذهنِ جامعه و جلوگیری از اشاعه قبح گناه، به پایان میرسد.
درس ششصد و چهل و سوم
بحث وجود یا عدم وجود اجزاء عقلی در بسائط (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بحثٌ و تحصیلٌ:
قَد ذَهَبَ بعضُ الناسِ إلى نَفِى الأجزاءِ العقیلةِ فى البسائطِ و أرجعها إلى اللوازم.1
ایشان در این بحث اشكالى را از بعضى اشخاص مطرح مىكنند بر اینكه بهطورکلی مسئلۀ جنس و فصل در مركبات راه دارد و حقایقى كه اینها جنبۀ اشتراك و امتیاز دارند، باید مركبات خارجیه باشند گرچه بهحسب ظاهر ما آنها را متحد بر اعیان بدانیم، ولیكن اصل و ریشۀ آنها مركب از جنس و فصل است یعنى همان یك مادۀ مشترك و صورت متمایزه.
اصل و مبناى براى انتزاع جنس و فصل در حقایق مركبۀ خارجیه
دلیل بر این مسئله هم همین قاعدۀ كلى است كه هر چیزی که از یك امرِ دیگر انتزاع مىشود باید در آن شیء حضور داشته باشد و یك شیء به لحاظ واحد از امور متمایزه غیر قابل انتزاع است و همینطور عكسش؛ امور متمایزه از یك امر واحد به لحاظ امر واحد غیر قابل انتزاع است. البته این قاعده صحیح و عقلى است كه این مسئلهای صحیح است و ما در این مطلب استفادهاى كه در مبحث مرتبۀ هوهویت و عدم انتزاع امر زائد بر او مىكنیم، این را در آنجا هم مىتوانیم مورد استفاده قرار بدهیم و در هر قضیهاى این مسئله مُطَّرِد و شایع است. بنابراین اگر جنسیت و فصلیت را حتى بهنحو ابهام بخواهیم از یك ماهیتى انتزاع كنیم، لازمۀ آن ماهیت تركیب است كه به لحاظ امر مشترك، جنس را و به لحاظ امر مختص، آن فصل را گرچه فصل مبهم باشد بشود انتزاع كرد. این اصل و مبناى براى انتزاع جنس و فصل در حقایق مركبۀ خارجیه است.
اشكالى كه در اینجا پیدا مىشود نسبت به بسائط است؛ در مورد بسائط مثل كیف و الوان و امثالذلک چطور مىتوانیم جنس و فصل را انتزاع كنیم؟! لذا در اینجا ما باید قائل به نفى اجزاء عقلیه بشویم یعنى جزء عقلى كه همان جنس و فصل است در اینجا راه ندارند زیرا هر جزئى را كه بخواهیم بهعنوان جنس براى عین خارجى قرار بدهیم باید در آن انتخاب تركب وجود داشته باشد درحالیکه بسائط که از اسم خودشان هم پیداست داراى تركب نیستند.
بنابراین باید به دنبال چاره بگردیم و فرقى را كه ما بین این بسائط پیدا مىكنیم و همینطور اشتراكى را كه بین آنها ملاحظه مىكنیم این براساس لوازم اوست نه براساس خود ماهیت و ذات او، این جنس و فصل انتزاع مىشود؛ نگاه به آن لازم مىكنیم و آن جنبۀ لوازمى كه مترتب بر اوست، بهخاطر آن لوازم ما جنس و فصل را... فرض كنید در لون ابیض با لون اسود آن لازمهاش كه قابض بصریت بودن است، آن را ما فصل مىگیریم برای مثلاً سواد، البته در مورد قابض بصر یعنى چشم در سیاهى حالت خاصى به خود مىگیرد و این نه بهعنوان باز شدن مردمك [است]، چون در مردمك چشم كه همان قرنیه است این برعكس است یعنی درصورتیکه تابش نور زیاد باشد، این بهخاطر تنظیم و بالانسى كه نسبت به انعكاس نور در شبكیه مىكند باید جمع بشود و نور كمى وارد شبكیۀ چشم بشود و اگر این زیاد سیاه و كدر باشد طبعاً انعكاس نور كمتر خواهد بود و این باز مىشود. این قرنیه مثل پردۀ دیافراگم مىماند كه در این وسایل عكاسى كارش تنظیم نور است كه نور زیاد باعث خراب شدن و نور كم هم باعث دیده نشدن آن تصویر نشود.
ولى دأب علماء بر این بوده كه سواد را قابض بصر مىدانستند، قبض در اینجا به معناى گرفتگى است نه به معناى تنگ شدن، بلكه به معناى آن حالت خاصى است كه انسان وقتى به چیز سیاه نگاه مىكند یك مقدار خودش در واقع گرفته مىشود و خوشش نمىآید یااینكه در مورد نور و اینها سفید باشد انبساط پیدا مىكند. لذا شما شب مىبینید مردمك چشم ـ قرنیه ـ بازتر است، اصلاً کیفیتش چیزتر است یااینكه اگر خودتان میخواهید امتحان كنید، در یك جاى تاریك چشمتان را ببندید و یكمرتبه باز كنید و دستتان را كنار بزنید و در آینه ببینید كه چقدر قرنیه باز شده و انعطاف پیدا كرده است.
به همین جهت حتى خود سلولهاى شبكیه هم فرق مىكند؛ در سلول شبكیه سلول شب، سلولهاى استوانهاى است كه نور بیشتر بتواند روى سطح أعلای آن استوانه انعكاس پیدا كند، سلولهایى كه در روز هستند و نور و تصویر را مىگیرند سلولهاى مخروطى هستند كه نور كمترى روى آن سطح مخروط بتواند انعكاس داشته باشد و بتواند پخش كند، آنها دیگر چیزهایی است که خدا قرار داده است لذا مىگویند: در موقع غروب آفتاب مطالعه نكنید، مطالعه و درس خواندن در موقع غروب آفتاب صحیح نیست زیرا در این هنگام عمل سلولهاى استوانهاى در حال تغییر به سلولهاى مخروطى است و این باعث مىشود كه به چشم در این هنگام كه دارد تكلیف و وظیفۀ خودش را برمىگرداند فشار وارد شود و نباید مطالعه كرد كه باعث اختلال مىشود.
البته در سابق این را قبول نداشتند ولى امروزه در چشمپزشكى این مسئله اثبات شده كه باعث بههم خوردن نظم چشم و بیماریها خواهد شد و یک مقداری ضعف چشم بهخاطر این مسئله است، تقریباً از حدود یك ساعت غروب به بعد تا وقتى كه کاملاً چشم آن تكلیف انتقال فعل و انفعال سلولهاى مخروطى را به استوانهاى بخواهد انجام بدهد، در یك همچنین فاصلهاى مطالعه كردن به چشم فشار مىآورد.
در مورد قابض بصریت در اینجا آنچه را كه لازمۀ لون است بیان شده است والاّ قابض بصر بودن و قائم بصر بودن و امثالذلک دخالتى در ماهیت شیء ندارد. فرض كنید مىگویند: آقاى فلانى كیست؟ مىگوییم: آقاى فلانى كسى است كه وقتى راه مىرود صداى تقتق کفش پایش تا آنطرف شنیده مىشود، این راه رفتن كه به شخص كار ندارد یعنى ذاتیات را تشكیل نمىدهد، این یا به كیفیت راه رفتنش و بدنش و هیكلش مربوط مىشود كه این جزء لوازم است یااینكه صداى تقتق مىكند كه همه بشنوند كه فلان شخص الآن دارد حركت مىكند و راه مىرود! اینهم خودش یك نوع اظهار وجود است! اظهار وجود كه حتماً نباید چیز باشد.
پایهگذارى آیات و اخبار و احادیث در راستاى حقیقت توحید
یك روایتى است از پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم كه مىفرماید... اصلاً عجیب است كه چطور تمام روایاتى كه ما نگاه مىكنیم، تمام آیات قرآن و روایات اصلاً همه در راستاى حقیقت توحید پایهگذارى شدهاند! شما اخبار، احادیث، قوانین و مبانىای پیدا نمىكنید كه اینها جداى از این راستا براى خودشان باشند. فرض كنید فلان حكم در اسلام این خصوصیت را دارد و فلان حكم هم براى خودش، نه، این دوتا به هم مربوط است.
یكى از مسائل بسیار مهمى كه امروزه مطرح است و ما إنشاءالله باید به این بحث در باب كتاب ارتداد در اسلام بهطور مبسوط بپردازیم این است كه توجه كردن به یك قانون بدون ملاحظۀ قانون دیگر صحیح نیست، شما فرض كنید این دیوار را رنگ مىكنید حالا اگر شما بهترین نقاش را هم بیاورید براى اینكه این دیوار را رنگ كند خود خبرویّت آن نقاش و ملوِّن بهتنهایی كفایت نمىكند براى این لون و رنگى كه بر این جدار و حائل كشیده شده است مگر اینكه زیرسازى آن جُص و گچى كه در اینجا استفاده شده است و هواى اینجا، مرطوبیتش، خشك بودنش، میزان استحكامش [تأثیر دارد] و اینکه مثلاً آیا وضعیت، وضعیتى است که استقرار دارد یااینكه در معرض زلزله و لرزش است، تمام افرادى كه در اینجا مىآیند و مىروند [اثر دارد] فرض كنید ممكن است یك فضا فضاى سالمی باشد و یك فضا فضاى آلودهاى باشد و افرادى كه در اینجا هستند همه سیگارى هستند و این سیگار در ریه تأثیر دارد تمام این مسائل را منحیثالمجموع باید ملاحظه كرد آنوقت بعد باید گفت: فلان شخص را كه مىآورید و با او قرارداد پیمانكارى مىبندید براى اینكه این دیوار را رنگ بكند چقدر باید از او بگیرید و چه نحوه باید تحویل بدهد.
حالا آن بیچاره اگر آمد پدر خودش را درآورد ولى این گچى كه پشت این هست این گچ مستعدى نیست، خب بعد از پانزده روز تبله1 مىكند و خراب مىشود شما دیگر نباید او را مقصر بدانید چون او مىگوید: من كار خودم را كردم و زحمت خودم را كشیدم ولی این گچ خراب است، یا در اثر زلزله تمام گچ شما ترك خورد خب اگر ترك خورد به من چه ارتباطى دارد؟! زمینه، زمینۀ مناسبی نبود. یااینكه فرض كنید در اینجا افراد سیگارى و فلان و اینگونه افراد رفتوآمد دارند خب دود رنگ دیوار را خراب كرده است. ببینید در یك قضیه و مسئله چطور مسائل و جهات مختلف دخالت دارند براى اینكه یك لون صحیح در اینجا انجام بشود.
آنوقت ما مىآییم همین مسائل اسلام را هركدام جداى از دیگرى مورد دقت قرار مىدهیم، آن اسلامى كه آمده این قوانین را یكىیكى وضع و جعل كرده است این قوانین همه در یك قالبِ ریشهاى نظم نظام حكومتى و اجتماعى اسلام و تربیتى قرار گرفته است نهاینكه هركدام از این قانون در جاى خودش براى خودش جداى از دیگرى بدون اینكه اصلاً هیچگونه ارتباطى با دیگرى داشته باشد، باشد و مورد توجه قرار بگیرد! این اصلاً معنا ندارد. بهطورکلی در همه جای دنیا همین است؛ وقتى یك قانون یا قوانینى وضع مىشود با توجه به فرهنگ آن جامعه، خصوصیات و ساختارهایى كه در آن جامعه مستقر و برقرار است، قانون هم بر طبق همان وضع قرار داده مىشود.
نظام قانونگذارى در اسلام براساس توحید
نظام قانونگذارى در اسلام براساس توحید است. این نظام، نظام قانون است لذا در مسائل قصاص، نظام توحیدى باید بیاید. در مسائل تجارى نظام توحیدى باید بیاید. در مسائل اخلاقى آن نظام توحیدى باید بیاید. همۀ اینها در یك نظام توحیدى قرار مىگیرد و بر آن اساس شكل و پایه مىگیرد. اینجاست كه هیچ کسی در نظام تقنین اسلامى نمىتواند خودش را طلبكار احساس كند كه من طلبكار هستم، چرا؟ چون نظام، نظام واحد است و وقتى نظام واحد شد همه خودشان را نسبت به این نظام بدهكار احساس مىكنند! بدهكار از این نقطهنظر که خود را در تأدیۀ خواستهاى این مجموعه...
مسئلۀ اصالت اجتماع و اصالت فرد
خیلى این مسئلۀ حساسى است، من در یك جا دیدم مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ نسبت به این قضیه یك اشارهاى داشتند كه البته آن یك بحث كلى است كه ایشان در مورد مسئلۀ اصالت اجتماع و اصالت فرد مطرح مىكنند كه ما نسبت به آن بحث نظر داریم.1 ولكن نسبت به خود اصل و پایه و شیرازۀ مسئله كه همۀ اینها به یك نظام توحیدى برمىگردد كه هیچ کسی در آن نظام توحیدى خودش را طلبکار احساس نمىكند كه طلب دارد، باید اخذ كند و باید بگیرد، همه خود را نسبت به این جریان بدهكار احساس مىكنند و هر كسى نسبت به خودش و سهم خودش [کاری انجام میدهد]؛ این مىتواند جارو بكشد باید جارویش را بكشد، این مىتواند فلان بار را بردارد باید بردارد، آن مىتواند آنجا كارى را انجام بدهد و اینهم مىتواند درسش را بدهد و اینهم منبرش را برود.
وجود یك نظام و یك جهت در كل نظام تقنین اسلامى
منشأ تمام مشکلات!
یك نظام و یك جهت در كل نظام تقنین اسلامى وجود دارد و این یك مطلبى است كه همه از آن غفلت كردند و بهواسطۀ این غفلت هرجا را دست مىگذارى یك مشكل پیدا مىشود؛ در نظام خانوادگی، در نظام تجاری، در روابط و در نظام سیاسی مشكل پیدا مىشود همۀ این اشكالاتى كه پیدا مىشود بهخاطر این است كه آن قضیۀ توحیدى و آن مسئله و نظام توحیدى در اینجا فراموش شده است. ما مدام مىخواهیم شاخهها را درست كنیم درحالىكه اصل مسئله اشكال دارد و این ریشه بهطورکلی تغییر پیدا خواهد كرد. چه شخصى مىخواهد متعهد این نظام باشد؟ اصلاً این مسئله به آنجا برمىگردد، چه افرادى باید متعهد باشند، چه خصوصیاتى باید در این افراد و اشخاص و سیستم وجود داشته باشند تااینكه این نظام توحیدى بتواند شكل بگیرد و آن واقعۀ خودش را داشته باشد؟
من براى شما یك مثالى بزنم؛ اگر در همین نظام تربیتى عرفاء ما همین قضیه را مطرح كنیم، این نظام تربیتى شرط اولش این است كه آن شخصى كه این نظام را بهدست مىگیرد خودش ولىّ الهى باشد حالا اگر بهجای ولىّ الهى یك چغندر فروش بیاید این نظام را بهدست بگیرد، چه مىشود؟ هیچ! به سیاه مىگوید: سفید و به سفید مىگوید: سیاه! به هندوانه مىگوید: گلابى و به گلابى مىگوید: قطار راهآهن، اصلاً مسئله هیچ ربط و ارتباطى به همدیگر ندارد. بهجای اینكه به این شخص بگوید: این كار را نكن مىگوید: بكن، بهجای اینكه به او بگوید: بكن مىگوید: نكن!
مسئله و اشكال ما در آن موقع در زمان بعد از مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ این بود مىگفتیم كه بابا اصل اوّلى در یك نظام ادارى و یك جمع، قابلیت آن فرد منظِّم است. این قابلیت را چطورى اثبات مىكنید؟! چطور باید این قابلیت اثبات بشود؟! همینطور كه نمىشود، جور درنمىآید! حالا [بنده مثل شیخ بهایی عمل کنم، نمیشود] آقاى شیخ بهایى كه خواست برود یكى را پیدا كرد گفت: یك پتو به سرت بپیچ و دیگر کاری نداشته باش! طرف یك پتو به سرش پیچید، آمدند گفتند: این اول عالِم اصفهان است. عبا برایش گرفت و یكى از این بطّانههای چوبی را دور سرش لوله كرد و وارد دستگاه شد! طرف تا آمد از او یك سؤال بكند و همه بلند شدند، این علمایى كه تا حالا دیدیم عمامهشان اینقدرى بود [خیلی بزرگ نبود] حالا او كه یك پتو پیچیده است لابد [علمش] خیلى است تا ثریاست!
شخصی از شوشتر پیش شیخ انصارى آمد ـ حالا شیخ مىدانست یا نه، خودش میداند ـ از او یك سؤال كرد. گفت: «نَدُونُم» شوشترىها به نمىدانم مىگویند: ندونم، دوباره یك سؤال دیگر كرد. گفت: ندونم! یکدفعه طرف گفت: پس این عمامه را براى چه بر سرت گذاشتی؟! گفت: این عمامه براى این چیزهایى است كه میدونم و براى آن چیزهایى كه ندونم عمامه باید به عرش برسد! او هم یك پتو را عمامه كرده بود، تا حالا این كار را نكردید؟! حالا در خانه این کار را بكنید ببینید چطورى مىشود! یك عكس هم از خودتان بگیرید آنوقت ببینید كه شما به من مىخندیدیا من به شما]! بنده مىدانم چطورى مىشود اطلاع دارم!
[خلاصه] گفت: اگر سؤال كردند بگو: این شاگرد من [منظور شیخ بهائی] بلد است! آنها سؤال مىكردند شیخ بهائى جواب مىداد! [گفتند:] این شاگردش كه این است و از فرش و عرش هرچه بپرسیم [جواب میدهد] دیگر خود او چه خبر است!
بالأخره یك روزى این پتوها خودش را نشان مىدهد كه این عمامه است یا پتو! یك روزی نشان مىدهد، قضیه معلوم و مشخص مىشود و آدم باید به فكر آن روز باشد؛ [شاید اینجا بتواند] دو روزى بتواند سر مردم را گرم كند. خیلى این مسئله عجیب است!!
روایتی از رسول خدا در باب کیفیت راه رفتن
پیغمبر صلّى الله علیه و آله و سلّم مىفرمایند: ««إنَّ الملائكهَ تَلعَن رَجلًا یَمشى و خَلفَه خَفقَ النِّعال»1 ملائكه لعنت مىكنند كسى را كه حركت كند [طوری] راه برود که مدام اینطرف و آنطرفش خفق النعال باشد؛ پاها به زمین بخورد و حركت بكند! دیدهاید بعضىها که راه مىروند حتماً باید دهتا، پانزدهتا، هفتتا هشتتا پشت سرشان باشند ـ تاقوتوق ـ تا این هیمنه بیشتر بشود، جلال و ابّهت و شكوه بیشتر بشود؟! تنهایى اگر در خیابان راه بروند، در پیادهرو راه بروند مخل است؛ مخل به شئونات است! حتماً باید یك جایى كه مىروند یك هفت هشتتایى هم با آنها بروند!
مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در زمان سابق وقتى یك نفر از اینگونه افراد ـ مثلاً افراد دولتی و اینها ـ نزد ایشان مىآمد و مىخواست یك وقتى بگیرد، ایشان وقت نمىدادند و فقط گاهى اتفاق مىافتد، به من مىگفتند: بگو فقط تنها بیاید، این مسئله خیلى مهم است كه تنها بیاید، آدمى كه مىخواهد با دیگران برود با یك حالوهواى دیگر مىرود که من با این چند نفر آمدم و ... ولى آدمى كه تنها مىخواهد برود وقتى كه مىنشیند تنهاست، وقتى كه دارد حرف مىزند تنهاست، حواسش دیگر اینطرف و آنطرف نیست، حواسش دیگر به مسائل و اینها نیست بلکه فقط به شخص است. وقتى كه با چند نفر هست حواسش به اینهایى كه با او آمدند هم هست، اینجا دوتا از دوستان من هستند! اینجا هم دوتا هستند چهارتا! یکی هم آنجا و خلاصه هرچه بیشتر [بهتر!]. لذا بهطورکلی دأب همه بر این است كه وقتى جایى مىروند چند نفرى بروند، مىخواهند دیدن بروند چند نفرى بروند، فرض كنید كسى مىخواهد به منزلشان بیاید چند نفر را صدا مىكنند بیایند كه آن كسى كه مىآید اینها هم یك چند نفر داشته باشند! اینها همه دكور است! اگر ما به این روایت پیغمبر عمل مىكردیم وضعمان غیر از این مىشد «إنَّ الملائكهَ تَلعَن رَجلًا یَمشى و خَلفَه خَفقَ النِّعال».
اینها تمام مسائلى است كه انسان را از خودش بیرون مىآورد. ما آن وقتى مىتوانیم به درد خودمان برسیم كه در خودمان باشیم ولی ما همیشه از خودمان بیرون هستیم و به اینطرف و آنطرف نگاه مىكنیم، همیشه داریم به خصوصیات و اوضاع نگاه مىكنیم و هیچ در خودمان نیستیم. اگر یك ساعت در خودمان باشیم كارمان درآمده است! یك ساعت اگر در خود باشیم! این روایت «تَفَكُّرُ ساعَةٍ خیرٌ مِن عبادَةِ سَنَةٍ»1 برای همین است که یك ساعتى انسان در خودش باشد. ما همه چیز را در خودمان جا دادیم غیر از خودمان! همۀ حشو و زوائد و لوازم را جا دادیم ـ اینها لوازم است دیگر ـ غیر از خودمان!
حقیقت ما حقیقت بسیط و ربطییه
در اینجا مرحوم آخوند مىفرمایند: چطور شما دارید از آن مركبات خارجیه كه بسیط هستند جنس و فصل انتزاع مىكنید؟! ما بسیط هستیم! ما مركب نیستیم! حقیقت ما حقیقت بسیط و ربطییه است، مدام آمدیم داریم براى خودمان حشو، زوائد، جنس و فصل درست مىكنیم! داریم براى خودمان تركیب ایجاد مىكنیم! بابا این حقیقت بسیط را باید به بساطت خودش باقى گذاشت و آن بساطت را دست نزد ولى ما مىبینیم مگر چطور مىشود كه یك شیئى بسیط باشد و [لوازم داشته باشد]، خب نمىشود! ما براى خودمان لوازمى ایجاد مىكنیم كه در واقع جنس و فصل نیست ولى حكم جنس و فصل را پیدا مىكند، اینها مسائلى است كه انسان باید متوجه بشود.
ایشان هم مىفرمایند: در اینجا ما به لوازم مىپردازیم، فرض كنید همان جنبۀ رؤیت خود شیء مىشود جنسش كه لازم است آن قابضیتش برحسب مراتب، فصلش شود و این جنبۀ صرف لونیت حالت جنس را به او مىدهیم، در واقع جنس نیست و ما یك امر مبهمى را بهعنوان جنس مدّنظر قرار مىدهیم و بعد آن قابضیت و مراتبى كه در این قضیه دارد، ما آن مرتبهها را بهعنوان خود فصل موردنظر قرار مىدهیم و حكم به این ماهیت مىكنیم.
قبلاً اگر در نظرتان باشد در بحث بسائط صحبت شد كه جنس و فصل در بحث بسائط چطور است منتها چون این اشكال در اینجا مطرح شد و از نظر عدم ترجیح ایشان نتوانستهاند جنس و فصلى را براى این ماهیات بسیطه تدوین كنند از این نظر دوباره این بحث را در اینجا مطرح كردند.
تلمیذ: مىتوانیم بگوییم که كسى جرمى مرتكب شده بعد منفعل شود و در حال و شرائط انقطاع حاصل شود، كیفر آن برداشته شود؟! كیفر قانوناً براى بازدارندگى است طرف هم تبدل حال پیدا كرده
استاد: ما یك چنین مواردى را در تاریخ دیدهایم. این مسئله یك مسئلهاى است كه جهات مختلفى را اقتضا مىكند؛ یك جهت این است كه آیا آن مسئلۀ كیفرِ جرم، فقط به خود همان خصوصیت شخص در ظرف جرم برمىگردد یا بهعنوان یك جریان طبیعى و اقتضاى واقعى مسئله است؟! فرض كنید در مورد مسئلۀ زنا ما دیدیم كه این مسئله در زمان امیرالمؤمنین علیهالسّلام اتفاق افتاده بود كه درصورت توبه با یك نوع اغماض روبرو بوده است ولى در قضیهاى مثل قتل نفس این مسئله نبوده است مگر اینكه قاتل حلالیت ورّاث و صاحبان و متولیان قصاص و دیه و اینها را داشته باشد. نسبت به خصوصیت خود آن جرم و آن كیفر در چه ظرفى تحقق پیدا مىكند و آیا حتى توبه هم رفع آن كیفر را مىكند یا نه؟ فرض كنید ممكن است توبه باشد ولى یك اثرى در تكوین باقی بگذارد، بهخصوص نسبت به خون یك چنین مسئلهاى هست كه یك اثرى را باقى مىگذارد و گرچه واقعاً او توبه كرده ولى آنطرف گیرش مىاندازد و حتى در بعضى از موارد دیده شده كه گرچه مثلاً افراد صرفنظر كردند ولى او به یك طریقى بالأخره به قتل رسیده است یا از بالا به پایین افتاده یا غیرذلک كه جنبۀ عادى نداشته است. آنچه را كه ما مىتوانیم در این مسئله بگوییم این است که بله، یك چنین مطلبى هست ولى تشخیصش فقط با كسى است كه اشراف داشته باشد.
تلمیذ: مىشود بین مسائل شخصى كه بیشتر جنبۀ شهوانى دارند از قبیل زنا و لواط و سرقت با مسائلی كه جنبۀ عمومى دارند قتل نفس، ضرب و شتم تفكیك كنیم؟
استاد: ببینید قانون و قاعده براى اجراى حكم درصورت افشاء آن جرم است و در اینطور موارد آمده است لذا در وهلۀ اول بهطورکلی آن شخص متصدى نباید بگذارد این مسئله به مقام افشاء برسد،
تلمیذ: حتی در سرقت و قتل و...
استاد: بله، اصلاً نباید بگذارد. فرض كنید كه حتى اگر یك سرقتى شده است ـ چنین چیزهایی هست ـ به یك نحوى آن پول را به آن شخص بدهد مثلاً یك مواردى اتفاق افتاده حتى خود من در تاریخ دیدهام كه شخصى خدمت امام علیهالسّلام آمده و گفته است که من دكاندار بودم و من از خریدارهایی که از من میبردند سرقت مىكردم و الآن اگر بخواهم بروم به آن شخص بگویم، مسئلۀ آبرویم در میان است و مىگویند: تو آدم دزدى بودى و اگر شخصى پول را بخواهد بدهد مىگوید: پول را براى چه مىخواهى به من بدهی و اگر بگویم كه من از تو دزدى مىكردم نمیشود، حضرت مىفرمایند: به یك نحوى برو این پول را در دخلش بگذار.
این نشان مىدهد كه دو جهت در اینجا باید همراه باهم باشند؛ در اینكه این پول را باید برگرداند شكى نیست كه این باید برگردد، چون از او برده و هیچ كاری هم نمىشود كرد و در اینهم هیچ شكى نیست. دوم اینكه اگر او بگوید: من سرقت كردم، آبرویش در خطر است و به لحاظ آن آبروى جمعى كه اولاً یك شخصى نسبت به یك فرد مؤمنى بدبینى پیدا مىكند و مىگوید: او از من دزدى مىكرد. این خودش خیلى بد است! یعنى ذهنش نسبت به یك فرد مُلَوّث و مغشوش مىشود و این خودش خیلى براى انسان بد است! یكى از گناهان بسیار بزرگى كه دامن انسان را مىگیرد این است كه اگر انسان یك گناهى را نسبت به شخصی انجام بدهد، دیگر علاوه بر اینكه ضرر اول متوجه خود اوست بهواسطۀ این گناه، آن ضرر مهمتر این است كه حالتى را كه در طرف بهواسطۀ گناه ایجاد مىشود آن از ذهن بیرون نمىرود.
براى من دفترچه مىآوردند که فلانی راجع به شما این حرف را زد. مىگفتم: دست نزن، اصلاً مىگفتم: اسم هم نیاورید! گفته كه گفته، براى ما خیلىها حرف مىزنند. اصلاً گفتم: دفترچه را هم باز نكنید. مثلاً آن شخص به من گفته که من مطالبى را كه علیه شما در فلانجا گفتند نوشتم. گفتم: همه را آتش بزن اصلاً نمىخواهم باز كنى. گفت: اینهمه زحمت كشیدم! گفتم: بىخود كردى براى چه؟! گفتند كه گفتند! من الآن نسبت به فلان آقا ذهنیتى دارم حالا برفرض ایشان به من هزارتا تهمت هم بزند، خب بزند. آن بین خودش و بین خدا مىزند من چرا آن ذهنیت صاف خودم را خراب كنم؟! هر دفعه كه نگاهش مىكنم سرم را پایین بیندازم چون قضیه دیگر فاش شده است، این را باید چهکار كرد؟!
اینجاست كه همیشه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىفرمودند: اگر غیبت كسى را كردى دیگر نروید به او بگویید كه من غیبت تو را كردم. اگر به گوشش برسد آن یك مطلب دیگر است که او باید برود با کرامالکاتبین کار خودش را درست كند ولى تا وقتى به گوشش نرسیده به او نگویید.
اگر یك شخصى به شما مىگوید: من در یك مجلسى بودم و یك نفر داشت غیبت شما را مىكرد یا به شما تهمت مىزد، نگویید که چه كسى بود؟ چون همینكه بگویید: چه كسى بود؟ كار تمام شد یعنى یك حالتى در نفس شما نسبت به او پیدا مىشود و نمیشود کاری کرد. این خیلى مسئلۀ مهمى است و این چیزى است كه اصلاً ما لحاظ نمىكنیم. او حالا غیبت كرده و تهمت زده خودش میداند و خداى خودش، باید برود درست كند ولى اینطرف قضیه یك ذهنى كه نسبت به یكى پاك است خراب شده است و این دیگر تا آخر عمر درست نمىشود. شما بزنید یك چشم را دربیاورید دیگر درآوردهاید.
اتفاقاً یك قضیهاى چندى پیش براى ما اتفاق افتاد نسبت به یك بنده خدایی یك جریانى بود، مدتى یك بنده خدایی مىآمد و خیلى اظهار تأسف مىكرد مثلاً این شخص یك چنین حرفهایى را زده بعد خود او مىگفت: وقتى كه آنطور بود آنطور بود حالا كه اینطور شد و...، من از دو جهت یکدفعه خیلى ناراحت شدم؛ یكى اینكه چرا باید چنین حرفهایى باشد؟! این چیزها در من نیست وقتى در من نیست براى چه باید یك چنین چیزى پیدا بشود كه افراد به گناه بیفتند؟! وقتى من این كار را نكردم حالا بگویند: تو كردى، خب این خودش گناه و حرام است! ما خیال مىكنیم فقط شراب و زنا حرام است و بقیهاش حلال است.
دوم اینكه یك حالتى در من پیدا شد که گفتم: عجب! پس او هم اینطور است؟! حالا او از كسانى بود كه آدم توقع ندارد یعنى موردى بود كه اصلاً هیچ توقعى نیست. حالا آدم از كسى توقعى دارد مسئلهاى نیست. گفتم: شما چرا این حرف را به من زدی؟! این حرف اگر به من زده نمىشد بعداً قضیه صلح و صفا مىشد؛ هم صلح و صفا مىشد و هم این قضیه به گوش من نمىرسید و هم ذهنیتى در من پیدا نمىشد! این بهتر بود یااینكه الآن كه مىخواهد صلح و صفا بشود با این خاطره صلح و صفا مىشود؟! آنوقت ببینید آدم كه دیگر نمىتواند از ذهن خودش رفع كند. بله! اگر یك قدرت داشته باشیم كه مثل كامپیوتر آن را حذف كنیم خوب است، خدا به انسان یك قدرتى بدهد كه آدم بتواند. لذا مىگویند: خیلى مواظب زبانتان باشید، براى این است! خیلى مواظب حرف زدن باشید براى این است كه وقتى مطلب به گوش او مىرسد دیگر در این ذهن ثبت شد!
گناه افشاء غیبت هزار برابر بیشتر از غیبت
من اعتقادم این است که این از اصل آن گناهى كه خود آن شخص مىكند بدتر است. لذا فرمودند: غیبت کردن ـ خیلى عجیب است! این نکات، نکات عرفانى و توحیدى مسئله است ـ هرچه گناه داشته باشد افشاء او هزار برابر گناهش بیشتر است. این براى این است که حالا غیبت و بدگویى رفیقت را كردى ولى کسی كه مىرود و این را افشاء مىكند [بدتر است] حالا او یك غلط و گناه و غیبتى كرده بسیار خوب حالا تهمت زده که بالاتر از غیبت است. دیگر تو چرا دارى به او مىگویى كه در فلان مجلس بودیم و دیدیدم راجع به شما داشتند این را مىگفتند؟! خب شما دیگر نگو، تو نگه دار بعد هم او توبه مىكند و به گوش اینهم كه نرسیده است.
لذا ما در اینجا وظیفهاى که داریم باید همان وظیفهاى باشد كه این شخص كه دارد انجام مىدهد، همان است. یعنى فرض كنید من كه الآن یك غیبتى از یك رفیقم نسبت به فرد دیگر مىشنوم، من باید خودم را جاى آن شخص غیبتكننده بگذارم؛ چطور او الآن دارد كار حرام انجام مىدهد، من هم اگر بخواهم این را فاش كنم مثل همین هستم. باید فرض كنم نشنیدهام! اصلاً نشنیدهام! بهطورکلی اصلاً بههیچوجه نشنیدهام. این یك مسئلهاى است كه ما در طىّ سالیان سال تجربه كردیم و همین الآن هم همینطور است.
الآن من بعضى از جاها مىروم حتى نسبت به ارحام، یك مطلبى را راجع به یك كسى مطرح مىكند خب من هم مىتوانم آن را كه شنیدهام بگویم و آتش را بالاتر ببرم ولی همینطوری مىشنوم و نگاه مىكنم خب مىتوانم مطلبى كه راجع به این گفته من هم بگویم ولى همینطوری ساكت نگاه مىكنم و اصلاً خودم را به آن راه مىزنم که هیچ نشنیدهام. بعد وقتى كه حرف مىزند شروع مىكنم به توجیه كردن که حالا شاید منظورش این بود و مدام كمكم آن اشتعال و آن حرارت مىخوابد و بعداً هم خودش مىگوید: آری شاید من اشتباه كردم! حالا من مىدانم او الآن دارد درست مىگوید ولی اگر من هم بیایم آنچه را كه مىدانم روی آن بگذارم که خب تو این را گفتى، این را هم بشنو، طرف دیگر به طاق مىچسبد. اینها آن جهات...
لذا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ مىفرمودند كه [اگر] من راضى نیستم كسى غیبت من را بكند، بیاید به من بگوید؛ یعنى اگر كسى غیبت من را كرد بیایید به من بگویید، من راضى نیستم! این برای این قضیه است چون دیگر ازبین نمىرود حالا برفرض صد دفعه هم بگوید: غلط كردم و برود صد دفعه در حرم نماز توبه بخواند ولی این دیگر ازبین نمىرود. اینكه در آن نفس قرار گرفته، گرفته است.
چقدر واقعاً این دستورات اسلام دستورات عجیبى است یعنى چقدر این دستورات زندهكننده و حیاتبخش است. حالا آقایان دیگر را نگاه كنید میگویند که باید بروید او را راضى كنید! چه مىفهمند؟! مىگویند: غیبت را كردى باید راضى كنید! چه [چیزی] را راضى كنی؟! بدتر میشود و هزارتا قضیه پیش مىآید. اینها را كسانى مىفهمند كه به آن روح حقیقت قضیه و توحید دست پیدا كرده باشند. خدا ستار العیوب است مىخواهد بندهاش هم ستار العیوب باشد. باید همان انعكاس پیدا كند.
آنوقت این مسئله دائرمدار این است؛ شما ببینید راجع به خود زنا مىگویند: حد نیست ولى اگر چهار نفر دیدند آنهم چه دیدنی ...! حضرتعالی كه اطلاع دارید؟! کالمیل [فی المکحلة] این كسى كه بیاید اینطورى زنا بكند حتماً روى تپه رفته یا بالاى مناره آمده است! چهار نفر جمع شوند نگاه كنند، بیا قشنگ معاینه كن و... اولاً به او مىگویند: تو غلط كردى یك چنین چیزى را تماشا كردی! چه كسى گفته که تو بروى و نگاه كنى؟! یك كتك را تو بخور كه آمدى یك چنین چیزى را تماشا كردى و كار حرام كردى! حالا این چطورى بوده اینكه مىگویند: اگر طرف در را باز كند و داخل برود مىگویند: غلط است، بیخود كردى رفتی! حالا این چطورى بود؟! وسط مدرسۀ فیضیه و محل درس اخلاق و خارج و این حرفها آمده زنا کرده است؟! والاّ غیر از این تصور، تصور نمىشود کرد كه چهار نفر دیده باشند!
بناء اسلام بر اخفاء گناهان
این نشان مىدهد كه اصلاً بناى اسلام بر اخفاء است اصلاً بنا بر سرپوش گذاشتن و اخفاء این مسئله است آن كسى كه آمده یك چنین كارى كرده بهنحوىكه چهار نفر ببینند او مستحق مجازات است و اینهم با این كیفیت... یعنى اسلام مىگوید: اگر این را حدّ نزنید دیگر جامعه جنگل مىشود، این آدمى كه چهار نفر دیدهاند زنا كرده است اگر كتك نخورد، قانون جنگل مىشود! یعنى در این حدّ، حد اضطرار مسئله است.
لذا باز وقتى شهادت هم مىدهند از آنها میپرسند که چطورى بود؟! آیا اشتباه نكردی؟! از خواب بیدار نشدی چشمت را بمالی و ببینی؟! هزار طور چیز مىكند تااینكه این مسئله قبحش ازبین نرود! بهخصوص در این قضایا كه دیگر جنبۀ نفسانى دارد. واقعاً اینها جنبۀ نفسانى دارد اصلاً چه مىفهمد؟! مثلاً در همان سفر براى خود من خیلى عجیب و خیلى جالب بود؛ در كیفیت ریشهیابى احكام خیلى تأثیر عجیبى داشت. در همین سفرى كه ما داشتیم و مشاهده مىكردیم وضع مردم و خصوصیات مردم و فرهنگ مردم خیلى مهم بود یعنى آن چیزهایى را كه ما از بزرگان شنیده بودیم یا با تجربیات خودمان به آن رسیدیم اینها همه حالت تثبیتشدن و حكشدن در [نفس] بود كه اصلاً وقتى شما نگاه مىكردید ...، یك دختر چهارده یا پانزدهساله چه مىفهمد؟! آن پسرِ هفده یا هجدهساله چه میفهمد؟! شما توقع دارید او را حدّ بزنند؟! او اصلاً در حالوهواى دیگری است. اینكه مىگویند: او را نگهدار بهخاطر این است كه اوضاع بههم نریزد! قانون دیگر قانون جنگل نشود و همین مسئله هم هست. واقعیتش هم همین است تااینكه مثلاً بزرگ و عاقل بشود سنى از او بگذرد تجربهاى پیدا كند.
شما آن حكمى را كه مربوط به زناست نسبت به یك بچۀ شانزدهساله كه تازه از مراهقیت پایش را در احتلام و بلوغ گذاشته است با آن مرد پنجاه یا شصتساله یكى مىدانید؟! او هم باید همان هشتاد ضربه شلاق را بخورد؟! چندتا در گوش آن بچه مىزنند و مىگویند: برو! ولى او را مىگیرند: تق و توق میزنند که پدرسوخته یك عمرى از تو گذشت، حالا دنبال چه [چیزی] افتادی؟! مسخرهبازى درآوردى و فلان كردى!
یعنى اصلاً ما نمىتوانیم تصور كنیم که این احكام از جانب حكیم علی الإطلاق بیاید. واقعاً این قضیۀ بلوغ ـ حالا این را هم إنشاءالله اگر خدا بخواهد شروع میکنیم. نوروز را كه وعده مىدادیم شروع كردیم و اینها فعلاً مقدمه است ـ خیلى مسئلۀ مهمى است كه باید به آن بپردازیم. كارهای یك دختر دوازدهسالهای که سه سال هم از بلوغش گذشته است را ببینید، اگر به پدرش بگوید: شب براى من بستنى نخری من نمازم را نمىخوانم و بابا هم نیاورد و او هم قهر كند و برود بخوابد و بعد هم در خواب فوت كند، آیا خدا عقابش مىكند؟! واقعاً یك بچهاى كه نماز را مترتب بر بستنى و پفك و چیپس بكند و نماز را بهاندازۀ چیپس قبول دارد اگر نماز نخواند ـ سه سال هم از بلوغش گذشته است، نُه سال که اصلاً هیچ! ـ عقاب دارد؟! اصلاً عقل شما مىتواند ادراك كند؟!
[شخص] چهار مرتبه نزد امیرالمؤمنین علیهالسّلام آمد اعتراف به زنا كرد، گفتند: برو پى كارت. آن زن سى یا چهلساله، چهار مرتبه آمد اقرار به زنا كرد، گفتند: بلند شو برو دارى هذیان مىگویى! خواب دیدى نمىفهمى!1 او را رد مىكند اما این بچۀ دوازدهساله كه مىگوید: اگر پفك نگیرى من نماز نمىخوانم و نماز نمىخواند عقاب دارد؟! این مسخره نیست؟! مسخره است یا نه؟! آنهم عقاب! او اصلاً تكلیف نمىفهمد چیست! مىگوید: عروسك را برایم بیاورید. نماز نمىخوانم و عروسك را مىخواهم! بچه هم كه مىگوید: ماشین مىخواهم.
آنوقت آقای آیةالله کذا در کتاب زن در آینۀ جلال و جمال میگوید: چون زن از نهسالگی مكلف مىشود بنابراین مقام زن نزدیکتر است و زودتر به خدا مىرسد!2 چرا ما یك حرفهایى بزنیم تا مردم حتی شش یا هفتساله به ما بخندند؟! مگر مجبوریم؟! جداً دارم مىگویم! این درد من است، مگر ما مجبوریم حرفى بزنیم كه مردم به ما بخندند؟! آخر شما كه مىآیید زن را بر مرد ترجیح مىدهید بهخاطر اینكه نهساله تكلیف مىشود، شما خودتان خندهتان نمىگیرد؟! خودتان متوجه هستید كه چه مىگویید؟! چه استدلالى دارید مىكنید؟! سر چه كسى را داریم شیره مىمالیم؟! درست بیاییم حرف بزنیم، آخر صحیح نیست، این احكام خدا را به بازى گرفتن است. بعد هم گفتند: پس او مقامش بالاتر است! این حرفها یعنى چه؟! این چسباندن ماست به دروازه است اینها چه ارتباطى باهم دارند؟! این قضیه مسئلهاى است كه در همۀ جوانب باید ملاحظه بشود این قضیه خیلى مهم است.
الآن مقدمهاى كه دارم راجع به مسئلۀ نوروز مىنویسم بحث روى این مسئله است كه انسان باید تكالیف را از كسى اخذ كند كه او به روح این تكلیف وارد است، انسان باید از او احكام و فتوا و تكالیف را بگیرد. آن كسى كه به روح تكالیف و احكام وارد است، آن شخص مورد اعتماد و وثوق است تا آن كسى كه كتاب را باز مىكند دوتا فرمول از اینطرف و آنطرف جور مىكند و یك چیزى درمىآورد و مىگوید! اینها فقط جنبۀ مقدمى دارد بهخاطر اینكه وارد شدن در این مباحث نیاز به یك چنین چیزهایى دارد. ولى آن بحثش در ارتداد در اسلام هست البته در آن اجتهاد و تقلید هم خواهد آمد که تخصصىتر آن در اجتهاد و تقلید هست ولى در ارتداد در اسلام جنبۀ كلىتر دارد. خدا توفیق داده ما مشغول اینها شدیم و الحمدلله كار ما روى روال افتاده است.
تلمیذ: رسالهاى در درایه است كه آنجا میخوانیم در نوروز ... و كشتى نوح بر گل نشست و ظهور امام زمان اتفاق افتاد.....
استاد: اصلاً در آن روز خدا به خدایى رسید!! چرا بالاتر از آن را نگوییم؟! در روز نوروز، خدا خدا شد و وجود خدا وجود نوروز است!
تلمیذ: ایشان اشكال علمى خیلى خوبى كردهاند كه این روایت ساقط است دلیلش این است كه دارد در این روز مبعث و عید غدیر بود!
استاد: بله، من همین را عرض كردم. گفتم باید چند ماه فاصله بیفتد هرسال ده روز بخواهد باشد باید چند ماه زودتر باشد نباید عید غدیر در اینجا باشد باید مثلاً بعد اتفاق بیفتد،
تلمیذ: صد و چند روز فاصله میافتاد
استاد: بله، سه ماه
تلمیذ: ...
استاد: من به رفقا هم گفتم چیزهایى هم آوردند خود من تعجب كردم چیزهاى جالبى است وقتى قرار بر انكار باشد انكار است. یك شخصى به نام سید رضى الدین قزوینى كه از علماى قزوین در عهد صفویه بود ایشان دربارۀ نوروز كتاب نوشته است و خیلى كتاب متقنى هم نوشته است. البته قرار است براى من بیاورند. در مقابل ایشان عدۀ زیادى آمدند ردّ نوشتند. خیلى عجیب است! با یك چیزهای واهی رد کردند! همیشه همین بوده یعنى همیشه همین معركۀ بین جهل و علم و بین حق و باطل و بین نفس و غیر چیز بوده است. آن دكانش كساد شده آمده شروع كرده به رد كردن، آن بندۀ خدا هم آمده آنچه دیده [و تحقیق کرده را] نوشته است.
اخیراً خیلى احساس مىكنم كه تبلیغات زیاد شده است. خیلى براى این قضیۀ چسباندن نوروز هم در داخل هم در خارج دارد خیلى زیاد مىشود و به نظر مىرسد كه خلاصه الآن وقتش هست. من هم اول تصورم این بود كه کتاب نوروز حدود پنجاه یا شصت صفحه بشود بعد كه جوانب را نگاه كردم دیدم این سیصد چهارصد صفحه میشود.
علت اجرای حکم اعدام در ملاء عام
تلمیذ: اجرای احكام در علن از شرائط عواقب كیفرى است یا در خفا هم كفایت مىكند؟
استاد: نه، باید این در علن باشد تااینكه ببینند؛ ﴿وَلۡيَشۡهَدۡ عَذَابَهُمَا طَآئِفَةٞ مِّنَ ٱلۡمُؤۡمِنِينَ﴾1 باید ببینند! اگر در خفا باشد كه فایده ندارد. اینكه مىگویند: اعدام در ملاء عام باشد بهخاطر این است كه آن افراد تماشا كنند ببینند سرنوشتشان چیست. و این برنامه که بهعنوان حقوق بشر و اینها جا زدند و میگویند: دار نزنند و... غلط است [صحیح نیست و] همۀ اینها باید باشد و با هر یك دارى كه زده مىشود، چه مقدار از جرائم ازبین مىرود، اگر دار نزنند و مخفیانه بروند جنازه را بدهند، اینگونه كسى نمىفهمد. اینكه اسلام مىگوید: در علن، خب اسلام مىفهمد این چه شخص بدی است كه مىگوید: در علن اعدام كن كه تو بیایی تماشا کنی و بفهمی تو هم فردا همین هستى و سرنوشت تو هم همین است. اینها صحیح نیست.
تلمیذ: با وسایل پزشکی هم صحیح نیست؟!
استاد: نهخیر!
من یك چیزى مىخواندم؛ طرف دنبال یك دختر رفته بود و آن دختر او را نخواسته بود. بعد به چشمش اسید پاشیده و دوتا چشمش را كور كرد، حالا مىگویند: بخشش! چه چیزی را ببخش؟! باید قصاص كند هر کاری برایش كردند درست نشد و كور شد و تا اسپانیا هم رفتند! واقعاً یك عمل وحشیانهاى بود كه زندگى یك نفر را بر باد داد! دختر به آن قشنگى و موقعیتِ فلان تبدیل به چه وضعی شد! چه چیزهایی واقعاً در جامعه انجام مىشود و این به نظر من فقط مسئلۀ كور كردن چشم نیست اصلاً خیلى مسائل دیگر بر آن مترتب است و از هستى ساقط كردن هست. اصلاً مسائلى بر آن مترتب است که دیگر كسى این دختر را نمىگیرد یعنى باباى طرف را باید دربیاورند! فقط کور کردن نیست! ما خیال مىكنیم جنگل است و هر كسی هر غلطى دلش مىخواهد بكند! مملكت باید حسابوكتاب داشته باشد، باید قانون داشته باشد ولى حسابوكتاب برای همه، نه فقط برای بعضیها، همه باید حسابوكتاب پس بدهند!
اللهم صل علی محمد و آل محمد