پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 5 و 6: معرفة الفصل و في الفرق بين...؛ كيفية تقوم الجنس بالفصل
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه، ابتدا به بحث دقیق فلسفی پیرامون نفی یا اثبات اجزاء عقلی در بسائط و اشکالات وارد بر نظریات موجود میپردازند. در ادامه، با ورود به مباحث ادبی، تفاوتهای ماهوی میان استعاره و کنایه را تبیین کرده و بر لزوم دقت در فهم غرض و غایت کلام معصومین علیهمالسّلام تأکید میکنند. ایشان با اشاره به اهمیت درکِ دقیقِ عبارات اولیاء الهی، به نقد رفتارهای معاندانه در برابر حق پرداخته و مفهوم ناصبی را در بستر تاریخی و امروزی بازخوانی میکنند. در بخش پایانی، با پاسخ به پرسشهای شاگردان، احکام فقهی سقط جنین را با تکیه بر حفظ سلامت مادر و تعریف دقیقِ «انعقاد نطفه» از منظر شرعی و عرفی بررسی کرده و مرزهای جواز و حرمت آن را در شرایط خاص پزشکی مشخص مینمایند.
درس ششصد و چهل و پنجم
بحث وجود یا عدم وجود اجزاء عقلی در بسائط (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
عرض شد كه بعضىها چون در مسئلۀ جنس و فصل در بسائط نتوانستهاند یك حقیقت مشتركى كه بهعنوان ذاتى براى ذاتیات بسائط هست ترسیم كنند، قائل به لوازم آن بسائط از باب جنس و فصل شدهاند و آنها را بهعنوان جنس امر مبهم كه اینها یك امر مبهم هستند ترسیم كردند. برگشت اشكالى كه مرحوم آخوند و سایر افراد به این مطلب مىكنند به این است كه لحاظ امر مبهم در ماهیت یك شیء چیزى را مشخص و متعین نخواهد كرد و چطور ممكن است كه یك امر كه قابل اشتراك براى سایر انواع بسیطه و غیر بسیطه هست بتواند معیِّن و مشخِّص یك حقیقت نوعیه باشد. این مسئله و اصل اشكالى است كه به اینها برمىگردد و البته بعد مرحوم آخوند با تقریرى كه راجع به این مسئله مىكنند خودشان پاسخ مىدهند که در این جلسه نمیرسیم آن را بیان کنیم، إنشاءالله جلسۀ بعد بیان میکنیم.
پس بهطورکلی صحبت در این است كه آیا انسان مىتواند با لازمۀ یك شیء، ماهیت یك شیء را تغییر بدهد و تعیین كند و با آثار آن شیء بتواند آن ماهیت مشترك را هم از جهت اشتراك و هم از نظر امتیاز مشخص كند و براى او ماهیتى تصور کند؟ این یك مسئلهاى است كه محل بحث و تأمل است و كل مدار صحبت و اشكال مرحوم آخوند به این قضیه برمىگردد. حالا نسبت به آن صحبت شد و خیال مىكنم خود مرحوم آخوند مطلبى نداشته باشند.
قَد ذَهَبَ بَعضٌ الناس إلى نَفىِ الأجزاءِ العقلیةِ فى البسائط.1
گفتند: جزء عقلى بهعنوان ذاتیات در بسائط راه ندارد زیرا امر بسیط نمىتواند داراى جنس و فصل باشد، در جنس و فصل تركب لازم است و فرض این است كه در حقایق بسیطیه مثل اعراض، تصور چنین مسئلهاى طبعاً مستحیل است.
و أرجَعَها إلى اللَوازِم بِأن یكونَ اللازِمُ المُشترك هوَ الجِنسِ و اللازمُ المُختَصُ هوَ الفَصل.
این اجزاء عقلیه را به لوازم برگرداندند و گفتند: لازمهاش مىتواند مشخِّص و معیِّن این بسائط باشد مثل كم و كیف و امثال اینها. آنچه كه بین این امر بسیط با بسیط دیگر مىتواند مابهالاِشتراك قرار بگیرد را جنس قرار دادهاند. همین عروض را فرض کنید؛ عروض این عرض بر یك موضوع یك امر مشتركى است كه بین همۀ اینها هست حالا این اثر او است نهاینكه خود آن جنبۀ عروضى یك جنبهاى است كه خارج از ماهیت شیء باشد.
فرق بین کنایه و استعاره
الآن من این مسئله یادم آمد در مجلسى بودیم و ظاهراً بحث استعارات و كنایات [بود] و خود من در آن زمان مطوّل مىخواندم، همۀ آنهایى كه آنجا بودند از فضلا بودند و صحبت شد كه فرق بین استعاره و كنایه چیست؟ فرقهایى كه در اصل و حقیقت استعاره ذكر مىكنند همان استعمال لفظ در غیر از موضوعٌ له و ما وُضعَ له آن است ولى در مورد كنایه اینطور نیست و استعمال لفظ در خود موضوعٌ له است منتها لازمِ او مورد توجه است یعنى به عبارت دیگر خود مخاطب از استعمال لفظ در موضوعٌ له به آن لازم پى ببرد و به آن برسد و نفس خود موضوعٌ له فىحدّنفسه مورد لحاظ و مقصود بالذات نیست. اما در مورد استعاره [اینطور نیست]، مىگویند: رَأیتُ أسداً فى الحمام و از اول خود متكلم لفظ را در غیر موضوعٌ له خودش بهكار برده است كه آن همان رجل شجاع است كأنّ بهجای اینكه بگوید: رَأیتُ رَجُلًا شُجاعاً فى الحمام، گفته است که رَأیتُ أسداً فى الحمام.
لابد رفقا اختلاف تفتازانى و بقیه را در این مسئله به یاد دارند كه نظر تفتازانى در مورد استعاره به چه كیفیتى است و سایر افراد چه نظرى نسبت به این قضیه دارند.1
صحبت در این بود كه فرق بین استعاره و كنایه چیست. من تعجب كردم بااینكه یكى از افرادى كه در آنجا بود در درس مطوّل خیلى معروف بود و در حوزه و اینها بیست دوره درس مطوّل داده بود، مىگفت: فرق بین استعاره و مجاز در این است كه متكلم باید براى القاء معناى صحیح در استعاره نصب قرینه كند ولى در مورد كنایه نیازى به قرینه نیست و خود شخص باید از آن معناى موضوعٌ له به آن معنا و مفهوم مورد توجه آن شخص منتقل بشود و آن را بفهمد.
فرض كنید شخصى به قم آمده است و نظر مولا بر این است كه مورد اكرام قرار بگیرد و من مىگویم: آقاى فلان به قم آمدند، ایشان را دیدید كه به قم آمدند؟ این معنایش این است كه او را اكرام كن و لازمۀ این مسئله که ایشان به قم آمدند، اكرام كردن است اما در مورد استعاره خود معناى موضوعٌ له جاى خود را به غیر از ما وُضعَ له مىدهد منتها براى انتقال نیاز به قرینه داریم كه «فى الحمام» قرینه مىشود. ایشان مىگفت كه فرق بین استعاره و مجاز این است كه در آنجا ما نیاز به نصب قرینه داریم و در اینجا نیاز به نصب قرینه نداریم و خود آن كنایه فىحدّنفسه كفایت مىكند براى اینكه این شخص او را در اینجا اكرام كند. یا مثلاً در كنایه مىگویند که فلانی رَجُلٌ كَثیر الرَماد؛ یعنى خاكستر خانهاش زیاد است. البته این مربوط به زمان سابق بود و حالا باید بگویند: اجاقش همیشه روشن است یا درِ منزلش همیشه باز است و مقصود از این باز بودن درِ منزل، ورود ضیوف یا طبخ غذا و امثالذلک است و طبعاً هر زمانى یك اقتضایى دارد.
در آنجا ما این اعتراض را كردیم كه این قرینهاى كه شما الآن مىگویید که فرق بین استعاره و كنایه میباشد، این در مقام اثبات است! شما از فرق بین خود استعاره و كنایه سؤال مىكنید که در خود استعاره و كنایه چه فرقى است و ماهیت استعاره و ماهیت كنایه در اینجا باهم چه فرقی دارند؟ ولی صحبت از این نمىكنیم كه چگونه استعاره و كنایه استعمال بشود. یك وقت مىگوییم: خود استعاره و كنایه باهم چه فرقى دارند، آن یك بحثى است و یك بحث هم این است كه حالا متكلم وقتى كه مىخواهد استعاره را بهكار ببرد، بعد از بهكاربردن استعاره چگونه باید از مخاطب رفع شبهه كند و براى عدم القاء مخاطب در شبهه، باید چه چارهاى بیندیشد؟ این یك مطلب دیگر است و ارتباطى به مفهوم استعاره و كنایه ندارد. مثل اینکه مىگوییم: فرق بین آقاى فلان با آقاى فلان که یكى عالم و یكى كاسب است چیست؟ این دو باهم چه فرقى دارند؟ مىگوییم: فرقشان این است كه در منزل آقاى فلان، علماء و همۀ اهل علم مىآیند اما به منزل آقاى فلان، كسبه مىآیند. اینكه فرق نشد! این آثار و بروزات خارجى است و به خود آن دو شخص كارى ندارد [و] به آن دو فرد از نظر ماهیت و ذات كاری ندارد و این ظاهر و آثار بروزات خارجى است و ارتباطى به آنها ندارد و او مصرّ بود بر اینكه اصلاً فرق اساسى این است.
عدم بازگشت مقام اثبات به ذات و ماهیت شیء
ببینید اصلاً مسئله چگونه است كه آدم [تفاوت] اثبات با ثبوت را متوجه نمىشود كه مقام اثبات هیچوقت به خود ذات و ماهیت شیء برنمىگردد و آن ثبوت است كه ذات و ماهیت آن را تعیین مىكند و انسان تا به آن ثبوت نرسد، این اثباتها نمىتواند براى او راهگشا باشد مگر اینكه چیز داشته باشد. حقیقت استعاره استعمال لفظ در غیر موضوعٌ له است ولكن در حقیقت كنایه، استعمال لفظ در خود موضوعٌ له است و این فرق است منتها متكلم باید براى استعمال لفظ در غیر موضوعٌ له یك قرینهاى را بیاورد و اگر قرینه نیاورد اصلاً مطلب مشتبه مىشود مثلاً شخص بگوید: رَأیتُ أسداً؛ من یك اسدى را دیدم، درحالیكه منظورش مرد شجاع است. وقتی منظور این کسی که میگوید مرد شجاع است، تو چرا مىگویى: رأیتُ أسداً؟! البته این مسئله منافاتى با آن مسئلۀ سكاكى كه در مورد استعاره است و ما آن را قبول داریم ندارد كه در استعاره استعمال لفظ در موضوعٌ له از اول بهعنوان تغییر لغوى نیست بلکه تغییر عقلى است.1 در تغییر لغوى و استعمال لفظ در غیر موضوعٌ له اینطور است كه اصلاً لغت بهطورکلی معناى خودش را عوض كند همانطور که اسد به معناى شیر است، حالا فرض كنید شیر را بردارید و بهجای آن درخت بگذارید! اصلاً بهطورکلی معناى لغوى تغییر مىكند. مثلاً بهجای اسد رَأیتُ شجراً یا راًیتُ ثعلباً یا رَأیتُ ذئباً بگذارید كه اصلاً بهطورکلی آن معنا و مفهوم تغییر پیدا مىكند.
در مورد استعاره باز متكلم لفظ را در خود موضوعٌ له استعمال كرده است یعنى وقتى كه مىگوید: رَأیتُ أسداً، مخاطب قبل از اینكه فى الحمام را بگوید شما همان اسد را مىفهمید و یك مقدار كه این شیر بودن جا افتاد که شخص مىگوید كه شیر را دیده است، چند ثانیه بعد مىگوید: فی الحمام، این فی الحمام را كه مىگوید، تغییر عقلى را در اینجا اعمال مىكند نه استعمال لفظ در غیر موضوعٌ له! لفظ در موضوعٌ له خودش استعمال شده است منتها برای این موضوعٌ له، موضوعٌ له را در مجاز عقلى یك معناى سِعى و شمول داده است كه رجل شجاع را هم دربر بگیرد و این معناى مبالغهاى است و اگر معناى مبالغهای نباشد و شما همان اسد را بردارید و بهجای آن رجل شجاع بگذارید که دیگر هنر نكردید! مثلاً بگویید که رأیتُ رَجُلاً شُجاعاً فِىالحَمام، اینكه چیزى نیست.
اینکه شما در اینجا اسد را استعمال مىكنید بهخاطر این نكته است كه مىخواهید بگویید که من واقعاً اسد را دیدم منتها اسدى كه یال و كوپال ندارد بلکه آن اسدى است كه روى دوپا راه مىرود و در حمام هم هست. اسد كه در حمام نمىآید و جای او در غابات و جاهاى دیگر است. اما در كنایه شما از اول همان معنا را در نظر مىآورید منتها قرینه هم نمىآورید، نه در اینجا مجازى قائل شدید و نه تغییر و تصرفى شده و نه آن معناى مصداقى را عام كردید و برای آن دو فرد حقیقى و غیرحقیقى ـ همانطور که در استعارات هست ـ درنظر گرفتید، صاف گفتید: فلانى همیشه اجاق خانهاش روشن است. خب راست هم گفتید ولى آن شخص مىفهمد که مراد شما از این [جملۀ] «اجاق خانه روشن است» نفس همین وجود خارجى نیست.
عدم مورد نظر بودن صرف الوجودِ مصداق در كنایه
یعنى در كنایه صرف الوجود این مصداق مورد نظر نیست نهاینكه شما این صرف الوجود را قصد نكردید بلکه قصد همین صرفالوجود است ولكن مراد و هدف و منظور از این، امر دیگر است. باید بین استعمال لفظ در خود یك مصداق و مفهوم و منظور و مقصود فرق بگذاریم كه انسان یك معنایى را از اول قصد نمىكند و معناى دیگرى مراد او است و حتى در مورد ظهورات، مراد جدى مولا در بحث كیفیت استخراج و انتزاع مراد ـ اراده ـ از متكلم، در آنجا هم این مسئله مىآید كه از استعمال لفظ در متكلم دو مراد در اینجا قصد مىشود؛ یك مراد خود آن موضوعٌ له لفظ است و یك مراد غرض و منظور و غایت این استعمال است كه غرض و هدف از این استعمال در اینجا چیست.
تأثیر عمیق فهم نکات ادبی در فهم قرآن و احادیث و متون كلام ائمه علیهمالسّلام
و در بسیارى از این نكات ادبى هست كه انسان باید از احادیث و متون كلام ائمه علیهمالسّلام و متون اصلى ما مثل قرآن به آن مراد، غرض، هدف و غایت از این مسئله برسد. اینجا است كه یكمرتبه شما مىبینید فتوا از این رو به آن رو شد که شما در مواجهه با الفاظ احساس مىكنید كه مقصود و منظور امام فقط صرف القاء این مفهوم نیست بلكه این به معناى القاء یك معناى دیگر كلى و سعى است كه امام علیهالسّلام در قالب روایات مختلف و بیان و تعبیرات مختلف، آن معناى سعى یا آن معناى خاص را مدّنظر دارد و مىخواهد آن را نسبت به این بیان كند لذا باید در خیلى از نكاتى كه در كلمات ائمه علیهمالسّلام هست دقت بشود.
لزوم دقت در کلمات و عبارات معصومین و اولیاء
یك وقتى من نزد مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودم و چند نفر دیگر هم از قوم و خویشان و نزدیکان بودند و یك مطلبى مطرح شد و من دیدم ایشان دارند جواب مىدهند ولى آنكه من از ایشان سراغ دارم، این صحبتها نیست! مانده بودم كه آیا نمىخواهند مطرح كنند یا مىخواهند چهکار كنند؟ مدام گوش دادم و صحبت شد و دیدم هنوز مسئله به آن چیزی که ما سراغ داریم و به آن کیفیت نرسیده است. بعد در آخر كه قضیه تمام شد، فقط یك كلمه ایشان گفتند! یادم نیست قضیه مربوط به چه چیزی بود، یک کلمه گفتند و همان یك كلمه مشكل ما را حل كرد و بقیه از آن یك كلمه غفلت کردند! یعنى همان یك كلمه [مطلب را عوض میکرد]! با آن یك كلمه تمام این یك نیم ساعت تصحیح شد! یعنى خیلى عجیب است كه انسان چطور باید در خود كلام و آن تعابیر دقت كند. این مسئله در احادیث خیلى مورد نظر است كه چطور امام علیهالسّلام آن مطلب و مسئله را بیان و روشن مىكنند.
بطلان اعمال درصورت عناد با ولایت
اتفاقاً ما یكى از موارد را در مسئلۀ نصب و خلاف بودن دیدیم؛ اگر یادتان باشد در بحث اعادۀ حج وقتى كه از حضرت سؤال مىكند كه من كسى را مىشناسم كه اهل خلاف است و حج انجام داده است، آیا باید دوباره انجام دهد؟ حضرت فرمودند: خدا از او قبول مىكند ولى به نظر من [دوباره] برود بهتر است.1
اما فرض كنید كه در مسئلۀ نصب حضرت فرمودند كه دوباره برود یعنی این [قبول نیست]، خب آنوقت در اینجا افراد طبق معمول گفتند كه در آنجا كه گفتند باید برود این مسئله را مىرساند و در اینجا كه گفتند: نباید برود حمل بر كراهت مىكند و نرفت هم نرفت، خلاف و نصب تفاوتی نمىكند.
اما اگر نظر رفقا باشد به اعتقاد من اینكه مثلاً حضرت در آنجا دارند که إنى اُحِبُ أن یُعید، این را نشان مىدهد كه میزان خلاف و نصبش میزانى نبوده است كه اصلاً این نفسِ عمل را از دیدگاه شرع و شارع باطل كند! شخص مخالف بوده است مثل افرادى كه نمىفهمند و جاهل و مستضعف هستند یا در یك فضایى هستند و در چنین وضعیتى حج هم انجام مىدهند و حضرت مىفرماید: [دوباره] برود بهتر است و اینطور به نظر مىآید كه اگر مىخواهد بیشتر به او بچسبد دوباره حج انجام بدهد ولى یك وقتى یكی معاند است و آدمى است كه این نفس عملى را كه دارد انجام مىدهد با عناد نفسانى طواف مىكند، آن چه حجى است؟! چه فایدهاى دارد؟! وقتى دارد این عمل را انجام مىدهد و لبیك كه مىگوید، با عناد به ولایت این لبیك را انجام مىدهد، این لبیك در سرت بخورد! آن لبیكى كه بدون قبول ولایت باشد لا لبیك و لا سعدیك است كه بهدنبالش خواهد آمد! آن چه فایدهاى دارد؟! آن فایدهاى ندارد.
آن كسى كه احرامى كه مىبندد از روى عناد است و عرفاتى كه مىرود با عناد مىرود؛ یعنى نفس عناد را همراه خود مىبرد [فایدهای ندارد]! متوجه هستید که مىخواهم چه چیزی بگویم؟! فرض كنید یك كسى شیشۀ شرابى در دست گرفته است و یك لباس ملوّث به نجاست ـ شراب ـ را پوشیده است و با این لباس نجس اینطرف و آنطرف مىرود و هرجا مىرود این لباس به تن او هست؛ در این اتاق كه مىآید این لباس به تن او هست، بیرون كه مىرود این لباس به تن او هست و این لباس از تنش بیرون نمىآید؛ یك لحظه بیرون نمیآورد و لباس عوض نمیكند تا دوباره این را بپوشد! در حال لبیك گفتن هم لباس نجس تنش كرده است، در حال طواف لباس نجس به تنش كرده است، منظور من آن كسى است كه معاند است.
فرض كنید همین عُمَر مىخواهد لبیك انجام بدهد، این قضیه چطور مىشود؟ این چه خدایى است؟! این خدایى را كه الآن به او لبیك مىگوید، مىگوید: خدایا من لبیك به خدایى مىگویم كه خداى بدون على باشد! به آن خدا لبیك مىگویم نه خداى با علی! طواف انجام مىدهم به دور كعبهاى كه بدون على باشد! خب بدون علی كه فایدهاى ندارد! مىدانید مثل چیست؟! مثل یك آدمى است كه روده ندارد و از اینطرف غذا مىخورد و از آنطرف بیرون مىآید! چه چیزی جذب مىشود؟! حالا شما دائم به او غذا بده بخورد [فایدهای ندارد]! روزى چند لیتر آب بخورد، تا مىخورد از آنطرف خارج مىشود چون هیچ چیزی ندارد! فرض كنید اثنىعشر هم ندارد چون سی درصد در اثنىعشر جذب مىشود ـ به اثنىعشر دوازدهه هم مىگویند1 ـ سی درصد آنجا است و هفتاد درصد هم در رودهها است. باز هم یك مقدارى در روده جذب میشود ولی اصلاً جذب ندارد. حالا روده هم ندارد و رودهاش هم جذب ندارد، بعضى اوقات اتفاق مىافتد كه اصلاً جذب روده بهطورکلی مختل و فلج مىشود و این هرچه غذا را مىخورد حتى اگر شما یك گوسفند به او بدهید بخورد، انگار بهاندازۀ ده گرم غذا نخورده است! یك گوسفند خورده است یا فرض كنید كه بیست كیلو نان خورده است ولی انگارنهانگار، اصلاً هیچ فایدهاى ندارد!
معنای مستبصر
این شخص هم [اینطور است] و هر کاری كه انجام مىدهد [انگار انجام نداده است] مثلاً طواف مىكند اما انگار نكرده است! در اینجا واقعاً اگر این شخص بینه و بینالله با چنین حالی ـ نیاز به امام صادق علیهالسّلام هم نداریم ـ مستبصر بشود یعنى متنبه بشود نهاینكه نفهمد، مستبصر به كسى مىگویند كه تفكرش عوض بشود و متوجه جهالتش بشود! این شخص كه مىداند دیگر براى او استبصار معنا ندارد بلکه فقط شاید در اینجا استبصار و تنبه حالی منظور است نه تنبه علمى و معرفتى، او از اول خبر دارد. مستبصر به شخصى مىگویند كه اصلاً بهطورکلی افكار و عقایدش چیز دیگر بوده است و بعد برمىگردد و مىگوید که این عقاید همه جهل بوده است .... او از اول مىداند، عُمر از اول مىداند كه حق با چه كسى است و همۀ اینها را خبر دارد! حالا این شخص ـ اصلاً نیاز به امام صادق علیهالسّلام نداریم ـ یکدفعه توفیق الهى شامل حالش مىشود ـ نهاینكه فكرش ـ و حالش برمىگردد، او باید چهكار كند؟! باید دوباره برود و انجام بدهد چون ما وَقَعَ لَم یُقصَد و ما قُصِدَ لَم یَقَعَ، شوخى ندارد. امام صادق علیهالسّلام هم مىفرماید: «یَقضی» چون باطل بوده است، حج از روى عناد باطل است.2
اما در مورد خلاف كه صحبت مىكنند و شخص مخالف است، معنایش این است که گرچه مخالف است و ولایت را قبول ندارد ولى از نظر نفسانى در یك مرتبۀ از عناد نیست و در عناد قرار ندارد. مىگوید: ما كه نفهمیدیم اینها چه كسى هستند، على و حسن و ائمه علیهمالسّلام چه كسى هستند، ما فعلاً همینطورى مىرویم، ما که نفهمیدیم! كسى به كسى نیست!
معنای معاند اهلبیت علیهمالسّلام
الآن آدم خیلى از افراد و اشخاص را كه مىبیند، با این مسائل خیلى با اهمال برخورد مىكنند ولی ما نمىتوانیم بگوییم که اینها معاند هستند بلكه معاند به فردى گفته مىشود كه شخص عزم دارد و در نفس در مقام عزم و قصد و جزم است و به آن فرد معاند و مخالف و نفى گفته مىشود و وقتى اینطور باشد او كه مىگوید: لبیك اللهم لبیك، نمىگوید: من دارم خداى بدون على را لبیك مىگویم، او اصلاً ذهنش خیلى در این قضیه و مسائل نیست و اكثر مردم اینطورى هستند یعنى اكثر مردم توجه خاصى نسبت به مسائل و اینها ندارند.
خدا خودش دست آدم را بگیرد، خیلى مسئله مهم است! ما خیال مىكنیم که نصب و اینها فقط مربوط به ناصبى و فلان است، نه آقا درون خود ما هم نصب هست! من اخیراً شنیدم که یك نفر مطالبى كه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در روح مجرد نوشتهاند ـ شما هم اسمش را مىدانید و اینجا هم زدهاند ـ را براى افراد نوشته است كه اگر كسى معتقد به چنین چیزى راجع به سیدالشهداء علیهالسّلام باشد چگونه است؟ آقایان هم فرمودند: كافر است! آنوقت در مطالبش نوشته است كه این مطلب را ببینید، طبق نظر علماء این مطلب كفر است! راجع به همان مسائلى كه در روح مجرد مربوط به عاشورا است گفته است! این شخص ناصبی است! همین الآن هم ناصبی داریم. تو یک معاندى كه صفحۀ بعد [مطلب ایشان] را كه نوشتهاند نمىآورى و خودت هم مىدانى كه منظور این آقا چه چیزی است و خود همین آقا جلساتش نسبت به همۀ آقایان در مشهد در بینالطلوعین جلوتر بوده است و همۀ آقایان مخالف معتقد بر بیشتر بودن قصد قربت ایشان از همه بودند و گریهها و سینهزدنهاى ایشان را با چشمت دیدی، تو الآن ناصبی هستی که این کار را میکنی! اینكه دیگر شوخى ندارد. تو كه دارى این كار را انجام مىدهى مریضی! تو همان ناصبی هستی ولی حالا عمامه بر سرت گذاشتهاى، هیچ تفاوتى ندارد! خب خائن! تو چرا صفحۀ بعد را ضمیمه نمیكنی؟! و ای احمقهایی که این فتاوا را میدهید، چرا سؤال نمىكنید كه منظور چه چیزی است؟! یا دستتان در یك كاسه است یااینكه از روى جهل است! آنوقت شما نگاه كنید همۀ اینها زعامت این امت و ملت را بهدست گرفتهاند و یا على مدد، دِ برو!
افرادى برای استفتاء پیش من در منزل آمده بودند و گفتند که چند سال قبل یك شخص كاسبى در هند حرفى زده بوده و یك مقالهاى داده بود. پیش سایر افراد رفته بودند و گفته بودند كه این شخص راجع به امام حسین علیهالسّلام چنین حرفی زده و اگر كسى چنین حرفى را بزند حكم او چیست؟ فتاوا را به من نشان دادند. آنها گفته بودند: كافر و مرتد و مهدور الدم است! و تا گفتند، گفتم که تا بنده مقاله را نبینم حرف نمىزنم. گفتند: آقایان فتوا دادهاند! گفتم: آقایان به من ارتباط ندارد، من دارم به منزل میروم. گفتم: اولاً من باید مقاله را ببینم و ثانیاً باید گویندۀ مقاله را هم ببینم و از او بپرسم که این حرفى را كه زدى و این شبههاى را كه انجام دادى چه بوده و چه قضیهاى بوده است؟ بعد كه مقاله را به من نشان دادند گفتم: چه ربطى دارد؟! بهخاطر این [حکم به ارتداد دادند]؟! یعنى یك سؤال نكردند كه آقا این حرفى كه شما مىزنى [دلیلی] دارد یا ندارد؟ سریع گفته بودند که او مرتد است، به همین راحتى! و بعد مىخواستند آن شخص را اعدام كنند یعنى مىخواستند جهال را در آنجا تحریك كنند و حتى چند نفر هم قصد كشتن او را داشتند البته بهخاطر ثواب! البته خدا نجاتش داد و من از یك طریقى مطلع شدم كه یك مانعى پیش آمد. من در آنجا بر خلاف همۀ افراد نوشتم که این فرد مسلمان و شیعه است و هیچ اشكالى هم ندارد و کوچکترین هتك احترام نسبت به او شرعاً حرام است و مسئولیت و عواقب برعهدۀ همان كسانى است كه نسبت به او یك همچنین مطالب و اقداماتى انجام دادند و این مسئلۀ ما جلوى قتل این فرد را گرفت. اگر بنده این كار را نمىكردم یك بیگناه [کشته] شده بود!
ناصبی؛ انکارکنندۀ حق
بعد هم كه مشخص شده بود بهخاطر حرفهاى بین دو نفر بوده است و اصلاً اصل قضیه سیاسى بوده است؛ عدهاى در آنجا باهم نزاع داشتند و آن شخص چشم دیدن این را نداشته است و نمىدانم در فلان قضیه دنبال بهانه بودند و این بهانه را بهدست آوردند و به اینجا آمدند و فتواى قتل را گرفتند و مىخواستند اعدام كنند! به همین راحتی! بابا یك حسابوکتابی و یك تحقیقى، آخر چطور همینطوری [حکم به قتل یک شخص میکنید]؟! آنوقت ما مىگوییم: ناصبی و ما مىگوییم: معاند و ما مىگوییم: فلان! نه آقاجان الآن هم هستند و الآن هم ناصبى وجود دارد و معاند هم وجود دارد؛ هركسى حق را ببیند [و درمقابلش بایستد ناصبی است]! این سفید است، اگر بگوید: سیاه است ناصبى است! ناصبى به كسى میگویند كه حق را ببیند و درمقابلش بایستد! آن ناصبى در زمان ولایت امیرالمؤمنین علیهالسّلام بود و الآن ناصبىها كسان دیگرى هستند.
حالا فرض كنید شخصى با همین حالت نصب و عداوت حج انجام بدهد، همه هم نشستهاند و نگاه مىكنند و دهانشان را بستهاند! فقط اگر یكى بیاید و بگوید که فلانى در فلان كار دخالت نكند، آنوقت كار به كجا كشیده مىشود! آسمان به زمین مىرود و بدترین اهانتها و كارها انجام مىشود و همینطور بیربیر نگاه مىكند! اگر چنین فردى با چنین خصوصیتى برود و حج را انجام بدهد، ـ اصلاً ما كارى به امام صادق علیهالسّلام نداریم که حضرت باشند یا نباشند ـ آیا در پیشگاه خدا خودش را مقصر مىداند یا نه؟! دوباره باید برود انجام بدهد یا نه؟! باید برود انجام بدهد چون حج انجام نداده است. امام علیهالسّلام هم مىفرماید: «یَقضى»؛ باید برود اما در مورد اینكه یك عده همینطورى دنبال و دنبالهرو آنها مىافتند و خبر ندارند، حضرت در مورد آنها مىفرماید: «یَقضی أحَبُّ إلیَّ».1 در مورد اصل و سركرده و رئیس میفرمایند: «یَقضى» و در مورد این نمىفرمایند: «یَقضی أحَبُّ إلیَّ»، «أحَبُّ» اینجا نیست. اما آن «هَمَجٌ رِعاعٌ اتباعُ كُلِّ ناعِقِ یَمیلونَ مَعَ كُلِّ ریحٍ»،2 [حسابشان فرق میکند]! «ریح» آقا «ریح»! یک لری نشسته بود و به ناگاه صدایی برخاست! فرزندانش همه بخندیدند و او گفت: خدایا این خنده را از لبان فرزندانم محو مفرما! در واقع برای خودش دعا کرد!
«یَمیلونَ مَعَ كُلِّ ریحٍ»! به هر بادى میآیند و به هر چاهى مىروند، این خلق حَیارا! [میگویند:] راه بیفت و علم را دست بگیر تا برویم! گفت: اینجا روى در و دیوار عكس مىبینى؟! گفت: هر كجا مىنگرم عكس رخت جلوهگر است! اینها توحیدى شدهاند! مىگویند: دیوار عكس دارد! آسمان عكس دارد! همه عكس دارند! عكسِ خداست! ﴿فَأَيۡنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجۡهُ ٱللَهِ﴾!3
خلاصه اینها حسابشان فرق مىكند خب آدم هم مىبیند مثلاً یكى دو كلمه با او حرف مىزنى میگوید: عجب ما اشتباه كردیم! نگاه كن خطا كردیم دنبال چنین كسى رفتیم! اما آن رئیسشان نه! [میگوید که] حرف نزنید، نروید، بیایید و صحبت نكنید! اینها همان افرادی هستند كه امام صادق علیهالسّلام به یكى مىگوید: «یَقضى» و به یكى مىگوید: «یُعید». باید این را از لابهلای آن عبارات و کلمات و مسائلى كه مطرح مىكند، آن مراد و آن جهت باید از كلام معصوم استفاده بشود! شما یکدفعه مىبینید همۀ مسائل برمىگردد.
وَ حَیثُ یَلزَمُ عَلیه كونَ البَسائطِ المُتِبایِنةِ الذَوات مُشتَرَكَةً فِى أمرٍ عرضیٍّ بلا جَهَةٍ جامِعةٍ فیها.
از آنجایى كه این اشكالى كه بر آن وارد مىشود كه همه در یك امرى مشترك هستند و جهت جامعهاى در اینها نیست كه عروض را تصحیح كند؛ هیچ جهت جامعى ندارند بلکه یكى كمّ است و یكى كیف است و یكى جِده است، هیچكدام اینها امر جامعى كه در ذات اینها باشد و تصحیح كند نیست بلكه عروض یك امر خارجى است.
وَ كانَ مُتَحاشیاً عَن تجویزِ انتزاعِ أمرٍ واحدٍ مِن نفسِ حقائقَ مُتخالفهٍ ارتَکبَ القولَ بأنَّ الجِنسَ و الفصلَ فى الماهیةِ البسیطةِ كِلاهُما مأخوذانِ مِنَ اللَوازِمِ الخاصةِ لها فى الواقع لكِنَّ الأمرُ المُسمىٰ بِالجِنسِ مأخوذٌ مِن اللازمِ المَشكوكِ الاختصاصِ و المسمّی بالفصل من اللازم المتیقّن الاختصاص و فیهِ مِن التَكَلُف ما لا یَخفىٰ.
از یك طرف این قاعدۀ عقلى را هم نمىتواند بپذیرد كه تجویز انتزاع امر واحد از خود حقایق متخالفه بما هى مُتِخالِفَه بشود، این را هم نمىتواند بپذیرد. از اینجا باعث شد كه ارتَكِبَ القول؛ این را بگوید که جنس و فصلى در ماهیت بسیطه وجود ندارد و از لوازم گرفته مىشود؛ لوازمى كه خاص براى آن حقایق متخالفه در واقع هستند. آن امرى كه جنس به آن مىگویند و آن امرى كه ایشان جنس قرار داده است، از لازم مشكوكُ الاختصاص است كه بین سایر افراد هم هست و آنچه را كه این جناب میرزا فصل قرار داده است، از لازم مُتیقِنُ الاختصاص است. یك لازمى را قرار داده است كه آن لازم حتماً به همین ماهیت و حقیقت بسیطه برمىگردد و لازمۀ اوست و به غیر او اختصاص ندارد، این لازم را فصل قرار مىدهد یعنى در واقع حكم فصل برایش قرار مىدهد كه در امر مشكوك هیچوقت انسان نمىتواند ماهیت را انتزاع كند.
استثنائات جواز سقط جنین
تلمیذ: در رابطه با سقط جنین اگر تشخیص بدهند که جنینى كه بهدنیا میآید نارساییهاى ذهنى یا بعضی از معلولیتهای بدنى دارد، تجویز به سقط کردن جایز است؟
استاد: حرام است. آیا باید سر بچهای که بهدنیا آمد و نارسایى داشت را دم تشت ببرند؟!
تلمیذ: در رابطه با حفظ جان مادر داریم که سقط جنین اشکال ندارد.
استاد: فقط در جایى جایز است كه جان مادر [در خطر باشد] یا براى او باعث بیمارى باشد كه تا آخر عمر موجب اذیت و خطر باشد مثلاً فلج بشود؛ بعضى هستند اگر سقط نكنند نخاع آنها آسیب مىبیند.
تلمیذ: یعنى احتمال بیمارى برای مادر باشد؟
استاد: بله والاّ برای خود جنین اینطور نیست.
تلمیذ: اگر خود بچه هم که الآن حالت جنین دارد بیمارى را داشته باشد چطور؟
استاد: خب داشته باشد!
تلمیذ: چطور براى مادر تجویز قائل مىشوید؟
استاد: بهخاطر اینكه خود نفس مادر نفس حى و محترم است لذا موجب بیمارى براى او شدن [اشکال دارد] چون خود او الآن یك نفس حى است و از نظر اینكه حفظ حیات واجب است و [جنین] هنوز به مرحلۀ فعلیت نرسیده است مىتوانیم بگوییم که آن جنبۀ استعدادى مىتواند فداى جنبۀ فعلى بشود.
تلمیذ: چرا ما باعث بشویم که یك امر استعدادى ـ بچهای که در شکم مادر هست ـ به فعلیت برسد و از اینطرف براى یك امر فعلى استعداد را فدا میكنیم؟
استاد: آن مرض است، در جایی که یك امر صحیح فعلى تبدیل به مرض بشود. امر استعدادى فداى امر فعلى مىشود حالا اگر خودش فیحدّنفسه مىخواهد فعلیت خاصهاى پیدا كند، خب بكند ما دیگر دلیلى نداریم.
تلمیذ: دلیلش همین است كه در رابطه با خود امر فعلى ترجیح میدهیم یعنی ایشان امر فعلی نیست.
استاد: ببینید یك مادرى مریض و فلج است و مىگویند: اگر بچه بهدنیا بیاورى تفاوتى نمىكند و این فلجی تو باقى مىماند، آیا دراینصورت شما مىتوانید سقط كنید؟ نه، چون فلج هست. یااینكه یك سردرد مزمن یا ناراحتى قلبى پیدا كرده است و [سقط بچه] در بودن و نبودن آن تفاوتى نمىكند، دراینصورت سقط حرام مىشود چون این امر ناراحتى قلبى را دارد. حالا اگر یك مادرى هست که قلبش مریض نیست و سالم است و مىگویند که [اگر سقط نکنی] ناراحتى قلبى پیدا مىكنی یااینكه تو فلج خواهى شد یا فوت خواهى كرد؛ یعنى مرضی به مرضهای این مادر سالم اضافه خواهد شد آنهم نه مرض عادى بلکه یك مرضى كه مرض جدى باشد كه او را مختل خواهد كرد، [دراینصورت سقط جایز است] والاّ اگر دستش درد بگیرد یا سرش درد بگیرد [جایز نیست]! اگر [سقط نکردن موجب] یك سردردى باشد که او را مختل خواهد كرد، قلب او را از كار خواهد انداخت، فلج شدن و امثالذلک [بشود، سقط کردن جایز است].
اتفاقاً چندى قبل یك موردى بود كه با من تماس گرفته بودند و گفته بودند که اگر این سقط نشود، این مادر تا آخر عمر فلج خواهد شد و جنین هم سه یا چهار ماهش بود، من گفتم که باید سقط شود. الآن مسئلۀ مادر این است كه یك انسان صحیح تبدیل به یك انسان مریض خواهد شد! حالا اگر بگویند: خود بچه تا آخر عمر فلج خواهد شد، خب بشود در این مورد که چیزى تبدیل نشده است.
تلمیذ: بحث تبدیل که نیست، بحث وجوب حفظ صحت است.
استاد: خب اینکه اصلاً كسى نیست تا صحت باشد!
تلمیذ: ما از باب مقدمه بودن میگوییم.
استاد: از کجا و چه مقدمهای؟! حفظ بدن واجب است و اینكه هنوز بدنى نیست!
تلمیذ: جنین موجود زنده و حی هست و این الآن مستعد برای ...
استاد: الآن حفظ این واجب است، ما این را حفظ كردیم.
تلمیذ: نه حفظ این واجب نیست، حفظ آن از این باب که اگر الآن بهدنیا بیاید موجب بروز همان مشكلهاى مىشود كه براى حفظ او وجوب بر ما تعلق گرفته است.
استاد: خیلی خوب وقتى بهدنیا آمد ما باید نگذاریم که به آن مشكل برسد.
تلمیذ: خب میرسد و نمیتوانیم کاری بکنیم.
استاد: خب برسد به ما چه ارتباطی دارد؟! مثلاینکه یك مادرى فلج بشود، به ما چه ربطی دارد؟! مثلاینکه یك شخصى قلبش درد بگیرد به ما چه ربطی دارد؟! اینهمه بیمارىهاى قلبى داریم، به ما چه ربطى دارد؟! صحبت در این است كه نباید عملى انجام بشود که انسانیت و سلامت مادر مختل بشود! دفع هرچه كه موجب اختلال این سلامت است واجب است. پس این جنین كه موجب اختلال سلامت مادر است نه موجب اختلال سلامت خود، این اصلاً وجودش وجود مریض است و اصلاً سلامتى در اینجا مطرح نیست كه شما بگویید که دفع آن واجب است!
تلمیذ: ملاك یكى است.
استاد: دوتا است! حفظ سلامت انسان واجب است اما ازبین بردن مریض در حال مرض هم واجب است؟! فرض كنید یك نفر در بیمارستان مریض است، چون مریض است شما مىروید گردنش را مىزنید؟!
تلمیذ: اصلاً مرض او به فعلیت نرسیده است.
استاد: کدام؟
تلمیذ: آن شخصی که در بیمارستان هست.
استاد: به فعلیت رسیده است و مریض است.
تلمیذ: جنین را عرض میکنم.
استاد: بسیارخوب اینكه الآن هست شما به چه ملاكى مىگویید که باید او را ازبین برد؟ در اینجا حفظ سلامتى نداریم.
تلمیذ: با توجه به همان ملاكى كه براى حفظ سلامت مادرش هست.
استاد: آقا آن ملاك اینجا نیست، آن انسان سالم است و شما نمیتوانید انسان سالم را مریض كنید ولى وقتى شخصى خودش مریض هست، میخواهید آن را چهكار كنید؟! میخواهید او را ازبین ببرید؟! اگر همان انسان سالم مریض بود شما مىگویید که چون الآن مریض است و قلبش درد مىكند و فردا یك فلجى به او اضافه مىشود براى اینكه او فلج پیدا نكند، سرش را ببرید! چون فردا فلج مىشود! چون پسفردا میگرن مىگیرد! چون پس آن فردا آپاندیسش درد میگیرد! این چه ملاکی است؟!
تلمیذ: حالا همۀ امراض ...
استاد: آن چه ربطى دارد؟! حفظ بدن و سلامت واجب است و آنچه كه موجب اختلال به او هست شرعاً مجاز شمرده شده است. نسبت به جنین هم ما باید ملاحظه كنیم و ببینیم كه كدام است؛ اگر یك سردرد ظاهرى است، دراینصورت نمىتوانیم [سقط] انجام دهیم. یك وقت بیمارىای خطیر و جدى است یعنى سلامت فرد را در معرض قرار مىدهد مثل فلج شدن و از كار افتادن كبد یا قلب، والاّ اگر یك فشار خونى به او بیاید نه! اینهم لازم نیست. اگر باعث یك ناراحتى قلبى بشود كه بتواند با آن بگذارند، درآنصورت هم سقط جایز نیست. در ناراحتى قلبى كه موجب خطر بشود، سقط جایز است.
تلمیذ: زمانش هم تعیین میشود؟ به مجرد انعقاد نطفه حرمت سقط میآید و لازم نیست تا انعقاد نطفه صبر کنیم؟
استاد: نه. اتفاقاً در یكى از این سؤالات سایتى پاسخ دادم. ما شرعاً به چه چیزی انعقاد میگوییم؟ به صرف داخل شدن اسپرم در اوول، انعقاد نیست بلکه فقط یك لقاح صورت گرفته است منتها در عین چنین قضیهای ممكن است كه این به آن دیواره و جدارۀ رحم بچسبد و بعد از چسبیدن شروع به ارتزاق و رشد كند و ممكن است بهواسطۀ علل و عواملى خارج بشود و ازبین برود، خیلى موارد اتفاق مىافتد.
معنای عقد
اینها را انعقاد نمىگویند، انعقاد از عقد است و عقد یعنى گره خوردن و سفتشدن. همین قضیه است كه خیلىها از اینطرف پشتبام افتادهاند! عُقدَة النِكاح به آن ازدواجى مىگویند كه آن ازدواج گره خورده و سفت شده و تمام شده است ولی یك وقتى شما صحبت محاورهاى و معارفهاى مىكنید که شما مایل به ازدواج هستید یا نه، یا فرض كنید در مورد یك معاملهاى صحبت مىكنید که این جنس برای من باشد و قیمت و مسئله را حل مىكنید و بعد مىگویید که این برای من. مىگوییم: این برای شما، ما به كسى نمىدهیم. بعد مىگویید: برویم و برگردیم و چیزی پیش میآید و مجلس مىگذرد و آن تصمیم جدى روى این مسئله انجام نمىشود كه آن بیع باشد، این را عقد بیع نمىگویند! یا مثلاً وقتى دو نفر باهم صحبت میکنند و مىگویند: تمام است، حرفهایمان را زدیم و او هم حرفهایش را زد و رفع ابهام شد و دیگر مشکلی نداریم و دیگر ما برای هم هستیم و این به او انگشتر مىدهد و او هم به این انگشتر مىدهد یعنی دیگر مسئله تمام است، هنوز عقدى خوانده نشده است الآن اگر حساب بكنند از نظر عرفى مىگویند که این دوتا برای هم هستند و اگر كسی دیگر هم خواستگار داشته باشد، مىگویند: مسئله تمام است ولى هنوز عُقدةَ النِكاح انجام نشده است و شرع میزانش عُقدةَ النِكاح است یا مثلاً عُقدةَ البیع است یا سایر معاملات است، آنجا اگر مسئله محرز بشود حكم بر طبق آن مىآید.
انعقاد نطفه به صرف ورود اسپرم در اوول نیست یا حتى به چسبیدنش در همان ابتداى قضیه به دیوارۀ رحم نیست، ممكن است بهواسطۀ ارتزاق چیزى، دوباره بیفتد كه خیلى اتفاق مىافتد! یا به علت علل و عوامل خارجى است یا عوامل داخلی است. ممكن است با خوردن یك مایع اتفاق بیفتد و یا مثلاً بعضى از گیاهان مثل بابونه و امثالذلک از این مسئله جلوگیرى مىكنند! حتى بعضى گیاهان دیگر مثل اسپند بهطورکلی باعث مىشود كه دفع بشود! زعفران هم كه جنبۀ رقّت خون دارد و كسانى كه خوندماغ مىشوند نباید زعفران بخورند! بهعكس زردچوبه كه موجب انعقاد خون است، زعفران باعث رقت خون است. اینها غیر از آن جنبۀ رقت خون و اینها اصلاً خاصیت دیگرى دارند.
اگر در این نطفه این خصوصیت پیدا بشود و به دیوارۀ رحم بچسبد و ارتزاق بكند و سفت بشود و شروع به ارتزاق كند، این را انعقاد مىگویند نه فقط صرف مسئلۀ ورود اسپرم در اوول! لذا یك زمانى [طول میکشد]، در این زمان هنوز انعقادى انجام نشده است.
تلمیذ: تقریباً چه زمانی طول میکشد؟
استاد: چند روزى طول مىكشد البته باید مشخص بشود و در افراد فرق مىكند، در هر زنى فرق میکند ولی حدوداً هفت یا هشت روزى كار دارد.
تلمیذ: قبل از تولدش هیچ مشکلی ندارد؟
استاد: نه.
تلمیذ: قابل شناسایى نیست.
استاد: البته با وسایل و دستگاهها مىشود تشخیص داد.
تلمیذ: نه میخواهم بگویم حالات جنین ....
استاد: نه، استصحاب موضوع سابق در اینجا جایز نیست.
تلمیذ: در [یائسه شدن] سید یا غیر سید، سن را از امارات میدانند ....
استاد: نه، سن ملاک نیست.
تلمیذ: اگر علائمی باشد آن بقاء بر قبل از یائسگی است؟
استاد: بله. جنبۀ اغلبیت دارد.
این سؤالات مربوط به جنین خیلی سؤالات قابل تأمل و بحثی هست!!
تلمیذ: در هیچ موردی رضایت زوجۀ اول برای ازدواج با زوج ثانی ملاک نیست و استثنائی ندارد.
استاد: ...
تلمیذ: کراهت دارد، حرمت که ندارد.
استاد: نه، جایز نیست.
اللهم صل علی محمد و آل محمد