681

مبانی فلسفی اخذ جنس از ماده و صورت

تحلیل دیدگاه حکمت مشاء و نقد آن در انتزاع مفاهیم

13878
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی یکی از مباحث دقیق فلسفه مشاء یعنی کیفیت انتزاع جنس از ماده و فصل از صورت می‌پردازند. بحث با تبیین دیدگاه مشهور در فلسفه آغاز می‌شود که جنس را به دلیل ابهام و استعداد محضِ ماده، از آن انتزاع می‌کند، درحالی‌که صورت به دلیل دارا بودن تشخص خارجی، منشأ انتزاع فصل قرار می‌گیرد. در ادامه، استاد با به چالش کشیدن این مبنا، به بررسی این نکته می‌پردازند که آیا ماده و صورت، هر دو دارای حقیقت وجودی مستقل هستند یا خیر و آیا می‌توان برای مفاهیم کلی، منشأ خارجی واحدی در نظر گرفت. این جلسه با تأکید بر لزوم تفکیک دقیق میان وجود و ماهیت و نقد برخی برداشت‌های نادرست از مفاهیم فلسفی، به تبیین دقیق جایگاه ماده و صورت در نظام هستی می‌پردازد و در نهایت، با اشاره به ضرورت رعایت حدود و ثغور در مباحث اعتقادی و جایگاه رفیع امامت، بحث را به پایان می‌رسانند.

/20
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۶۸۱

1
  • درس ششصد و هشتاد و یکم

  • کیفیت اخذ جنس از ماده و فصل از صورت بنابر حکمت مشاء (1)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در بحث گذشته مرحوم آخوند نسبت به این مطلب قضیه را به این نحو تمام کردند که بنابر حکمت مشاء جنس را از ماده و فصل را از صورت مى‌گیرند. اعتراضى که بر این مسئله وارد شده این است که جنس در تحت انتزاع از ماده همان‌طورى‌که خود ماده داراى یک حقیقت جوهریه است، صورت هم داراى حقیقت جوهریه است و آن حقیقت جوهریه در هردو یکى است، جوهر به‌عنوان جنس عالى در هردو یکى است منتها به‌واسطۀ آن فصلى که به او تعلق مى‌گیرد باعث مى‌شود که یکى از این دو حقیقت به حقیقت مشترکه تعیّن پیدا کند و آن دیگرى به حقیقت ممیزه تحقق پیدا کند. پس چرا باید جنس از ماده اخذ بشود و انتزاع از صورت نمی‌شود؟! ایشان پاسخ این را دادند و چون بحث این جلسه مترتب بر این مطلب است لذا این را مقدمتاً به‌عنوان تقریب ذهن عرض می‌کنم.

  • کلام مرحوم آخوند در علت اخذ جنس از ماده

  • فانى بودن جوهریت ماده در استعداد و قابلیت

  • پاسخى که ایشان در این مسئله بنابر آن مسئلۀ حکمت مشاء دادند پاسخ صحیحى است که گرچه ماده و صورت هردو داراى جوهر هستند و در جوهریتشان تفاوتى نمى‌کنند چون جنبۀ اشتراک در هردو یکى است ولى صحبت در این است که از آنجایى که جوهریت یکى از این دو باید در آن فصل فانى بشود، جوهریت ماده فانى در استعداد و قابلیت است و استعداد و قابلیت چیزى نیست که بخواهد به‌عنوان یک حقیقت خارجیۀ مشارٌ إلیها قرار بگیرد بلکه یک حقیقت مبهمه‌اى است گرچه تحقق دارد ولى تحقق او ابهام است و لذا جنس را از ماده مى‌گیریم! گرچه در اینجا خود صورت هم داراى جوهر است و در جوهریت مثل ماده است ولى آن جوهریت در صورت از آنجایى که باز باید فانى در آن فصل باشد، فصلِ براى این جوهریت در اینجا عبارت از تعیّن و تشخص خارجى است و چیز معلوم است و وقتى که چیز معلومى بود دیگر قابل سرایت بر اشیاء دیگر نیست. اگر شما صدتا کتاب مثل وسایل الشیعه در اینجا بگذارید، هرکدام از اینها تشخص خاصّ خودش را دارد. بله، در یک معناى مشترک و مفاهیم مشترک شریک هستند اما در تشخص خارجى، این وسائل الشیعه اختصاص به همین دارد و اگر یکى دیگر کنارش باشد آن‌هم باز اختصاص به او دارد و از این نظر تفاوت ندارد. لذا ما در اینجا این جنبۀ امتیاز را سعه مى‌دهیم و دیگر اسم او را جنس نمى‌گذاریم بلکه اسم او را فصل مى‌گذاریم، اسم آن مابه‌الاِشتراک بین اینها را جنس مى‌گذاریم. این مطلبى بود که ایشان فرمودند و مسئله مسئلۀ صحیحى است.

جلسه ۶۸۱

2
  • در جایى که انسان باید یک مابه‌الاِشتراک اخذ کند، آن مابه‌الاِشتراک را از چه حقیقتى اخذ مى‌کند و منشأ او چیست؟! آیا منشأ مابه‌الاِشتراک باید یک امر مشخص باشد؟ خب آن مابه‌الاِشتراک دیگر معنا ندارد. اگر این مابه‌الاِشتراک واقعاً انواع متعدده را در درون خود هضم مى‌کند پس منشأ آن باید یک منشئى باشد که قابل اشتراک باشد و شما در این قضیه غیر از ماده که یک هیولاى مبهمه و استعداد است‌ نمى‌توانید پیدا کنید. چون اگر همین کتاب را درنظر بگیرید، یک شیئى در اینجا براى شما قابل فهم است یعنى قابل اشاره است و آن همان چیزى است که چشمتان مى‌بینید و دستتان لمس مى‌کند و احساستان در خارج آن را وجدان مى‌کند. این یک چیزى است که قابل اشاره و قابل رؤیت و قابل حس و لمس است. خب وقتى که به این مسئله نگاه مى‌کنید ذهن شما در اینجا خواهى‌نخواهى یک قضیۀ دیگر را در کنار این امر مشخص خارجى قرار مى‌دهد و مى‌گوید: گول این امر خارجى را نخور! یک چیز دیگرى اینجاست، گرچه چشمت او را نمى‌بیند ولکن یک واقعیتى است که باید عقلت را به‌کار بیندازى تا بفهمى اینجا چیست! آن این است که این صورتى که الآن شما مى‌بینید از اول خلقت دنیا که این‌طور نبوده است، از اول خلقت دنیا به این کیفیت نبود، از اول خلقت زمین به این کیفیت نبود، حتى صد سال پیش هم به این کیفیت نبود و شاید سى سال پیش هم به این کیفیت نبود بلکه وضعیت دیگرى داشت و الآن به این کیفیت درآمده است! آن را که الآن شما مشاهده مى‌کنید، یک چیزى در آن هست که شما باید به آن دقت کنید که آن باعث شده است که الآن چشمتان بتواند به این کیفیت این حقیقت را مشاهده کند. یک‌دفعه فکر مى‌کنیم می‌بیینم که جناب عقل راست مى‌گوید، البته اگر وجود داشته باشد خیلى چیزها مى‌فهمد و اگر نداشته باشد خب هیچ، الفاتحه! والاّ احساس این هست که یک چیز دیگرى در اینجاست و دارد خودش را به این صورت نشان مى‌دهد مثل این دست‌های پنهانى که یک نفر را [اجیر می‌کنند که] فلان کار را انجام بدهد و او را [تحریک] مى‌کنند اما خودشان پشت قضیه هستند و یواشکى خود را پنهان کرده‌اند و شما آن کسی که خودش را پنهان کرده است را نمى‌بینید و فقط ظهور او را مى‌بینید و الآن حقیقت او را به این کیفیت مشاهده مى‌کنید و آن عبارت از یک امر مشترک است که امر مبهمی است گرچه در اینجا باز قابل سرایت به افراد دیگر نیست چون بحث‌، بحث وجود خارجى است و بحث یک امر مفهومی نیست! صحبت در وجودِ خارج است یعنى در وجود خارج آن چیزى که در اینجا پنهان است، باز قابل سرایت به اشیاء دیگر هست؟ معنا دارد که ما بگوییم که این ماده‌اى که الآن در این کتاب هست و به این صورت درآمده است، آن ماده قابل اشتراک براى آن مناره است؟ نه، این دوتا هیچ ارتباطى به همدیگر ندارند ولى از نظر انتزاع یک مفهوم مشترکى که ما در محاوره و در تشخیص اشیاء به او نیاز داریم، مى‌بینیم با نظایر خودش یکى است یعنى آنچه که الآن در این به این صورت درآمده است با نظیرش که در این هست شبیه هم هستند و با نظیرش که حتى در آن هست شبیه هم هستند ولى اینها در صورت خارجى با همدیگر شبیه نیستند و الآن هرکدام یک شکل و قیافه و خصوصیاتى دارند ولى در آن مادۀ مشترک شبیه هم هستند. لذا ما براى یک مفهوم انتزاعى جنس، سراغ آن جنبۀ اشتراکى مى‌رویم که مى‌توانیم از آن معناى عام را انتزاع کنیم. با این مطلب و مسئله‌ای که خدمتتان عرض کردم، در این قضیۀ اخیر صحبت را در یک پله و افق دیگر قرار دادم.

جلسه ۶۸۱

3
  • قابل اشتراک نبودن ماده

  • آنچه که الآن در فلسفه مشاء مورد بحث است این است که ماده یک حقیقتى است که قابل اشتراک در همه است. آنچه که الآن به آن رسیدم این است که حتی ماده هم قابل اشتراک نیست و اختصاص به یک موضوع خاصّ خودش دارد! بله، اینکه انسان بخواهد یک معناى اشتراکى را انتزاع کند صحیح است و این مطلب مرحوم آخوند صحیح است که نمی‌تواند سراغ آن صورت برود چون صورت همان تشخص خارجى است! بلکه باید براى رسیدن به آن جنس، سراغ یک مفهوم و حقیقتى رفت که آن حقیقت در همان معناى استعدادى و ابهام خودش فانی است یعنى شما نمى‌توانید روی آن ماده غیر از این کتاب و آن‌هم جداگانه دست بگذارید چون روى هر چیز دست بگذارید صورت است. فرض کنید که این کتاب هم ازبین برود و تبدیل به خاک هم بشود، باز اگر روى آن دست بگذارید، صورت است. هر کارى بخواهید بکنید امکان ندارد بتوانید یک صورتى را از این محو کنید درحالی‌که در تمام اینها آن ماده هست و آن ماده وجود و سَیلان دارد. خب صحبت ما به مطالب مشاء این است؛ یعنى مى‌خواهیم از اینجا وارد بحث جدیدى بشویم که درصدد بیانش هستیم و إن‌شاءالله در جلسۀ آینده گفته خواهد شد.

  • آن بحث جدید که داریم به آن منتقل مى‌شویم این است که درست است ماده‌اى که در اینجاست شما مى‌فرمایید: این ماده مبهم است و در استعداد فعلیت دارد یعنى تمام حقیقت او حقیقت استعدادیه است، این مسئله مورد قبول است ولى صحبت در این است که همان چیزى که مبهم است همان یک واقعیت خارجى است بنابر خود رأى شما عبارت از یک واقعیت خارجى است که آن واقعیت خارجى فانى در صورت است بالأخره این که فانى در صورت مى‌باشد، هست یا نیست؟! یک چیزى که نیست شما نمى‌توانید بگویید که فانى در صورت است باید یک حقیقتى باشد، منتها آن حقیقت باید فانى باشد آنچه که فانى است این هست به چه برمى‌گردد؟! یک هست روی هوا که نداریم! باید یک مشارٌ إلیه پیدا کنیم یک مرجع ضمیرى پیدا کنیم و بعد بگوییم: هست! پس آن چیزى که هست و فانى در صورت مى‌باشد آن چیز چیست؟ آن چه چیزی است که در عین اینکه هست درعین‌حال هم فانى در صورت است؟ اگر آن عبارت از یک مفهوم کلى باشد، خب معنا ندارد که مفهوم کلى فانى باشد، مسئلۀ فنا و غیر فنا به شىء متشخص خارجى برمى‌گردد نه به یک امر ذهنى، تصوری، تخیلی و مفهوم ذهنى، به آن برنمى‌گردد. حتى آنهایى که قائل به فناى ذاتى نفس در ذات بارى در آن مراحل سیر وجودی هستند، بالأخره‌ مى‌گویند که یک نفسی هست، نفس خیالى که فنا پیدا نمى‌کند! یک نفس خارجى و وجود خارجى در همان مسئله و موقعیت فنا پیدا مى‌کند که البته شرح این قضیه را در یکى از آن سه مقدمۀ کتاب افق وحى آورده‌ام البته این مسئله در خود آن بحث‌هاى دیگر هم آورده شده است ولى آنجا این نکته را یک مقدارى توضیح داده‌ام.1

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به افق وحى، ص 147.

جلسه ۶۸۱

4
  • بازگشت مسئلۀ فنا و غیر فنا به شىء متشخص خارجى

  • آنچه که الآن هست آن چیست؟ یعنى بالأخره یک واقعیتى هست و این واقعیت خارجى است و قابل اشاره و حس است نه‌اینکه تخیل است چون ما تخیل را حس نمى‌کنیم و اگر حس بکنیم همان حس کردن ما یعنی یک چیزى هست و اگر آن هست را هم برداریم، خب هیچ باید همه را کنار بگذاریم! دیگر نه کلامى مى‌ماند و نه ذاتى مى‌ماند و نه هیچ چیز دیگری! اینکه الآن هست، آن کیفیت هستى او مورد لحاظ است و به هر چیزى که هست تعلق مى‌گیرد و آن قابل سرایت بر چیز دیگر نیست. همین‌که شما مى‌گویید: این ماده فانى است؛ یعنى یک ماده‌ای هست و وجود دارد. بسیارخوب روى چشم ما و سر ما که این ماده بدون صورت، تحقق خارجى ندارد. ما این مقدار را قبول داریم ولى صحبت در این است که در همان ماده، ما نمى‌توانیم آن را به یک مادۀ دیگر سرایت بدهیم! بله، این مادۀ کتاب از اول به یک نحوه‌اى بوده است که صور مختلف به خود گرفته است تا الآن در مقابل ما این شکل را پیدا کرده است و وزنش این‌قدر شده و حجمش این‌قدر شده و خصوصیاتش هم این‌قدر شده است، بالأخره یک چیزی بوده است حالا آن [چیزی که] بوده الآن هم قابل اشتراک است؟! به صرف اینکه ما بگوییم: این ماده مبهم است و فانى در صورت است یعنى آن تشخّص خودش را ازدست مى‌دهد؟! اگر ازدست مى‌دهد پس چرا صورت مى‌گیرد و چرا تبدیل به یک صورت دیگر مى‌شود؟ درحالی‌که صورت تبدیل به صورت نمى‌شود! ماده است که صورت عوض مى‌کند نه‌اینکه‌ [صورت به صورتی تبدیل شود]!

  • تلمیذ: اگر کلی را نگوییم ... پس اگر شما قائل به این شوید مابه‌الاِشتراک بین اشیاء را ازبین می برید؟!

  • استاد: ببینید نه، ما داریم این را مفهومى مى‌گیریم.

  • تلمیذ: به‌هرحال بین اشیاء مختلف و افراد و انواع مابه‌الاِشتراک هست یا نیست؟

جلسه ۶۸۱

5
  • استاد: بله، مابه‌الاِشتراک مفهومى است نه مابه‌الاِشتراک خارجى. مابه‌الاِشتراک مفهومى به این معنا است که وقتى خصوصیات یک شىء به‌خصوص را درنظر مى‌گیریم و آن خصوصیات را با خصوصیات شی‌ء دیگر مقایسه مى‌کنیم می‌بینیم که یکی است. این مابه‌الاِشتراک می‌شود. آیا منشأ آن‌هم یکى است؟! یعنى اگر منشأ زید و عمرو یکى است پس چرا الآن دو نفر دارند در خیابان راه مى‌روند؟! نمى‌شود که یکى باشد! این براى خودش یک وجود دارد و [آن‌هم یک وجود دارد] پس چرا اسم همدیگر را عوضى نمى‌گویید که به‌جاى عمرو بگویید: زید و به‌جاى زید بگویید: عمرو؟! همین‌که شما اسم این را زید مى‌گویید و به این‌هم عمرو مى‌گویید و بین این دو تفاوت قائل مى‌شوید معنایش این است که این دو، دو حقیقت دارند.

  • تلمیذ: این به مابه‌الاِمتیاز آنها برمى‌گردد.

  • استاد: خب آیا مابه‌الاِمتیاز باید روى هوا به یک چیز مفهومى تعلق بگیرد یا به امر خارجی؟ مابه‌الاِمتیاز عبارت از یک عرضى است که آن عرض، آن امر خارجى را مشخص مى‌کند و اگر آن مابه‌الاِمتیاز نیاید ما نمى‌توانیم به این اشاره کنیم! باید یک مابه‌الاِمتیاز باشد تا این قابل اشارۀ حسیه باشد! آنچه که به‌واسطۀ مابه‌الاِمتیاز قابل اشارۀ حسیه مى‌شود چیست؟ آیا آن سریان دارد؟ آیا یَشترِکُ فیهِ الجمیع أو لا یَختصُّ بشىءٍ واحد و بأمرٍ واحد؟ اگر یَشترِکُ فیهِ الجمیع، پس باید بگوییم که چرا اسم این را روى آن نمى‌گذارید! یک امر واحدى است و آن امر واحد به تمام انواع سرایت کرده و یک امر وحدانى است و یک زنجیر مرتبط است که‌ حالا ما این سر و تَه و وسطش را این‌طورى مى‌بینیم ولى خودش عبارت از یک حلقۀ زنجیر است که هیچ چیز چندی در آن نمى‌بینیم. بله، ممکن است ما حلقات زنجیر را باهم ببینیم؛ این را با این، این را با این، این را با این تا مثلاً فرض کنید که حلقۀ زنجیر چندتا باشد و این حلقات زنجیر مانند هم را به‌هم وصل کرده است.

جلسه ۶۸۱

6
  • تلمیذ: منافات با وحدت وجود ندارد؟

  • استاد: نه، آن یک بحث دیگر است؛ بحثی است که ما می‌خوهیم آن را انجام بدهیم ولی فعلاً بحث در حکمت مشاء است؛ حکمت مشاء که قائل به اتخاذ جنس یعنى بر همان ذاتى باب ایساغوجى هست و جنس را از ماده مى‌گیرند و براساس آن انتزاع جنس مى‌کنند و اشکالى را که مرحوم آخوند در اینجا دارند مطرح مى‌کنند بر آن اساس دارند حل مى‌کنند، سؤال بنده در اینجا این است که شما که مى‌فرمایید: باید جنس را از ماده گرفت بسیارخوب ما حرفى نداریم، بالأخره ماده از نقطه‌نظر ابهامش با فصل فرق مى‌کند، فصل ابهام و صورت ندارد؛ بفرما آقا این قرمز است و صفحاتش مشخص است و معلوم است که چیست. حقیقت نوعیه و فصلیه‌اش در اینجا مشخص است، این‌هم همین‌طور و این‌هم همین‌طور. الآن بنده تشنه هستم و آبى که در اینجا هست را مى‌خورم ولى این کتاب را نمى‌توانم بخورم و بگویم که چون حقیقتشان واحد است به‌جاى آب کتاب را مى‌خورم! می‌گویند: آقا مگر تو بز هستی که [کاغذ می‌خوری]؟! چون بزها کاغذ و این چیزها را مى‌خورند. می‌گویید: نه آقا بنده بز نیستم. اى کاش بز بودیم! ولى بالأخره تا وقتى که در این صورت نوعیه هستیم ـ فعلاً کاه و یونجه برای دیگران است! ـ این کتاب را مى‌خوانیم نه‌اینکه بخوریم، این کتاب خوردنى نیست!

  • این صورت خارجیه‌اى که الآن در اینجا مشاهده مى‌کنید، همان است که اگر نبود شما کتابى در مقابل خودتان نمى‌دیدید. حالا عرض ما این است که این صورت خارجى که از اول خلقت آدم نبوده است، چه موقعی پیدا شده است؟ این کتاب را چه موقعی چاپ کردند و چه زمانی کاغذ آن بیرون آمده است؟ ده سال پیش، فوقش حالا بیست سال پیش! این قبل از اینکه این صورت خارجیه پیدا کند کجا بود؟! الآن من دارم مى‌بینم اما آنچه که به این تبدیل شده است چیست؟! یک هیولاى مبهمه‌ای بوده، مادة الموادی بوده، امر مبهمى بوده و یک قابلیتى بوده است نه قابلیت در عالم تخیل! یک شیئى بوده است که حتى قابلیت صورت نوعى او بوده است لذا مرحوم آخوند مى‌فرمایند: حتى ماده هم صورت و جنس و فصل دارد و اینکه ماده جنس و فصل دارد یعنى امر خارجى است نه‌اینکه فقط امر ذهنى و تخیلى است منتها ما از آن امر ذهنى خارجى چون مى‌بینیم که آن امر ذهنى خارجى استعداد محض و قابلیت محض است، یک معناى جنسى را انتزاع مى‌کنیم. می‌بینیم این استعداد و قابلیت محضه همان است که این خصوصیات در آن یکى هم هست؛ این استعداد و قابلیت محضه در این شی‌ء دیگر هم که می‌بینیم هست درحالی‌که این استعداد و قابلیت محضه در اینکه الآن درمقابل ما هست، نیست.

جلسه ۶۸۱

7
  • تلمیذ: قاعدۀ «شیئیةُ الشیء بِصورتِه لا بِمادته» را نقض می‌کند.

  • استاد: نه‌خیر، من اتفاقاً مى‌خواهم اثبات کنم منتها مى‌خواهم بگویم: در اینجا دو شىء هست و آن «شیئیةُ الشىء بِصورتِه لا بِمادته» نفى ماده را نمى‌کند بلکه ماده را فانى در آن صورت مى‌کند نه‌اینکه بگوید: ماده معدوم است. ببینید دو مطلب هست؛ یک وقت ما حکم عدم مى‌کنیم ـ دیگر خودمان را که نمى‌توانیم گول بزنیم ـ یا یک امرى هست یا نیست، از این دوتا که خارج نیست و شقّ ثالث که نداریم! یا امرٌ مبهمٌ غیرُ متمیزٍ بسیارخوب اشکال ندارد ما نسبت به این حرف‌ها مشکل نداریم. مگر شما بالاتر از خود اصل وجود هم سراغ دارید؟! مگر شما متشخص‌تر و متعین‌تر از اصل وجود بارى سراغ دارید؟! تا آن اصل وجود در مقام ظهور نیاید، شما نمى‌توانید به این زید بگویید! حالا ما مى‌گوییم که ماده، آن ماده مبهم است. وجود بارى که وجود بالصرافه است و لا میزَ و لا حدّ و لا رسمَ و لا کیفَ و لا فلان و ... که شما همۀ اینها را به او متصف مى‌کنید، چه زمانی می‌توانید زیدیت را از وجود بارى انتزاع کنید؟ وقتى که زیدى باشد! اگر زیدى نباشد، شما می‌توانید به بارى زید و عمرو بگویید.

  • تلمیذ: ؟؟؟

  • استاد: خیلى خوب احسنت بسیارخوب! ما هم همین را مى‌گوییم. مى‌گوییم که پس این وجود بارى باید یک شکلى به خودش نشان بدهد و اگر شکلى به خودش نشان ندهد، شما نه زیدى اینجا دارید و نه عمرو!

  • منبسط بودیم یک جوهر همه***بی‌سر و بی پا بدیم آن سر همه1
  • این شیئی که الآن مى‌خواهد به خودش نشان بدهد، چرا این شىء از اول نبود؟ چرا شما از اول به بارى زید نگفتید؟ خب به بارى هم زید بگویید؛ خدا زید است، خدا عمرو است، خدا خالد است و خدا فلان است! چرا نمى‌توانید بگویید؟! چون ظهور پیدا نکرده است! باید ظهور پیدا کند. بله، ظهور آن به‌واسطۀ اسماء، صفات، اراده، مشیت، علم عنایى و فلان است ولى به قول جناب مغربى بالأخره باید ظهور پیدا کند یا نه؟ «ظهور تو به من است و وجود من از تو»،2 ظهور تو به من است یعنى اگر تو با اسمائت تنازل پیدا نمى‌کردى همان الله بودی؛ همان الله در مقام صرافتت بودى و در مقام هوهویت خودت غیر مشخص بودى؛ البته غیر مشخص براى ما! در مقام صرافت خودت متمکن بودى، اینکه الآن جنبۀ خالقیت‌ و رازقیت و مفیض پیدا کردى به‌خاطر این است که تنازل کردی! اگر تنازل نکرده بودى می‌خواستی چه کسى را خلق کنی؟! می‌خواستی خودت را خلق کنی؟! خودت که بودى! وقتى که خودت هستى خالقیت معنا ندارد و وقتى که تو خودت در آن صرافت بودی، دیگر رازقیت معنا ندارد! وقتى که خودت در آن مقام بودى دیگر رب بودن معنا ندارد! رب چه کسى هست؟! ربّ خودت هستی؟ یعنی خودت را تربیت مى‌کنی؟ این چیزها معنا ندارد. پس این رب بودن، این خلق، این جنبه‌هاى اسماء و صفاتى و مقام فعلى، اینها باید یک ظهور خارجى پیدا کند یا نه؟! بسیارخوب باید پیدا کند. آن ظهور خارجى صورت آن می‌شود. از باب تشبیه مى‌گویم! آن ظهور خارجى صورت مى‌شود و آن اصل و حقیقتش ماده مى‌شود. آن ماده‌اى که به این صورت خارجى [درآمده است] البته خود آن ماده، ماده‌اى است که در آن ابهام نیست. دیگر در وجود بارى ابهام نیست چون در وجود ابهام نیست. پس مسئله از این نظر قابل تقریب است.

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 19.
    2. دیوان شمس مغربی، غزل 111.

جلسه ۶۸۱

8
  • باید به جناب مرحوم آخوند نسبت به اشیاء خارجى این‌طور مطرح کرد که آنچه شما مى‌فرمایید که در همۀ اشیاء خارجى استعداد و ابهام محضه است قبول داریم؛ استعداد محض و قابلیت محض است و در این مسئله هم شکى نیست ولى بالأخره یک چیزى هست که استعداد محض است! گرچه من نمى‌توانم آن چیز را در دست بگیرم و گرچه نمى‌توانم ببینم ولى بالأخره هست یا نه؟! اگر نباشد شما مى‌فرمایید که یک امر معدوم داراى استعداد محض است، آیا استعداد به امر عدم تعلق مى‌گیرد؟ آیا استعداد و قابلیت به امر عدم یعنى به یک مفهوم عدمى تعلق مى‌گیرد؟! بحث ما بحث مفهومى نیست بلکه بحث ما بحث تشخص خارجى است، بحث عالم خارج است، بحث تعین بحث وجود است، بحث مفهوم که از وجود بحث نمى‌کند! آیا آن وجود خارجى و موجود خارجى مبهم یک امر وحدانى متفرد بالذات است یا یک امر مشترک است؟! نه، آن یک امر وحدانى است و مادۀ هر کسی برای خودش است.

  • ماهیت، امر وجودی

  • تلمیذ: شما در مورد ماهیت چه مى‌گویید؟ آیا ماهیت یک چیزى هست؟

  • استاد: نه، ماهیت چیزی جداى از وجود نیست ولی ماهیت ظهور همان وجود است.

  • تلمیذ: ظهورش در وجود است.

  • استاد: این بحثى که مى‌کنیم قبلاً هم مطرح شده بود. یک بحثى است که مى‌گویند: ماهیت یک امر عدمى است پس هرچه هست مربوط به وجود است، ما مى‌گوییم: نه! این خبرها نیست. اگر ماهیت امر عدمى است پس این تشکّل وجود از کجا آمده است؟! شما مى‌گویید: ماهیت یک امر عدمى است یعنى وجود و عدمش فرق نمى‌کند، چه شما یک امر عدمى را بر زید ثابت کنید یااینکه امر عدمى را از زید نفى کنید هردو یکى است و سیّان است. خودتان مى‌گویید: عدم. فرض کنید فلانی اصلاً وجود ندارد؛ زید اصلاً نیست، حالا شما به این زید بگویید: ابنُ عمرو یا نگویید: ابنُ عمرو، هردو یکى است چون وقتى که زیدى وجود خارجى ندارد طبعاً ابنُ عمرو و غیر ابنُ عمرو اصلاً به‌طورکلی منتفى است چون وجود خارجى ندارد. حالا آنهایى که مى‌گویند: ماهیت یک امر عدمى است و هرچه هست وجود است، آیا به این معنا است که امر عدمى است و اصلاً هیچ حقیقتى ندارد و هرچه هست وجود است؟ پس این اَشکال از کجا آمد؟! پس این تشکّل‌ها از کجا آمد؟ پس این اختلاف‌ها از کجا آمد؟! شما که خودتان مى‌گویید: وجود یک امر واحد بالصرافه و بسیط بوده و بعد به‌واسطۀ مقام اسماء و صفات به اَشکال مختلف درآمده است ـ این را که خودتان قبول دارید‌ ـ پس خود وجود که شکل ندارد، خود وجود که طعم ندارد، خود وجود که لون ندارد و خود وجود که ماده و این حرف‌ها ندارد، پس اینها از کجا آمد؟! اگر شما مى‌گویید: تمام اینها خیال است، اگر خیال است پس در عالم خیال که خیال است و دیگر تفاوتى در تشخیص و قیاس و این حرف‌ها ندارد؛ عرض کردم که به‌جاى آب کتاب را نوش‌جان بفرمایید! خیال است دیگر! این خوردنى است و شما اشتباه می‌گویید که این است! اصلاً این خوردنى است، این‌قدر خوب است فرض کنید دو کیلو هم وزن آن است! این را مثل بز کم‌کم گاز بزنید. تمام شکمتان پر از اسفار و وسائل می‌شود و بهتر مطلب را مى‌فهمید! اینکه الآن شما به‌جای نان وسائل را گاز نمی‌زنید برای خیال است یا نه اگر گاز بزنید در شکمتان می‌ماند و آن وسط، شما را پاره می‌کند؟! این‌طورى نیست که فکر کنید که فقط خیال است، نه! بابای شما را درمى‌آورد! باید شما را به بیمارستان ببرند و شکمتان را باز کنند والاّ دخلتان آمده است! یک پیچش روده پیدا مى‌کنید و بعد هم بعد از شش ساعت الفاتحه! [می‌گویند:] برای ایشان یک فاتحه بخوانید! اینها همه برای چیست؟! به‌خاطر این است که اینها خیال نیست و امر واقعى است و واقع هم کار انجام مى‌دهد؛ واقع تفاوت پیدا می‌کند و خصوصیاتش با همدیگر تفاوت دارد. پس ماهیت امر خیالى و عدمى نیست بلکه امر موجودى است و وجودش وجود حقیقى است ولى صحبت در این است اینکه امر عدمى است را به این معنا مى‌توانیم توجیه کنیم که یک امر موجود مستقل محاذات با آن وجود نیست.

جلسه ۶۸۱

9
  • فرق بین وجود و ماهیت

  • خب بله، یعنى در اینجا ما دو اصل قدیم نداریم که یکى وجود بالصرافۀ حق باشد و یکى هم تعینات ماهیات خارج باشد، این را نداریم. این را قبول داریم که هرچه هست از یک وجود واحد است ولى اگر قرار بود به این وجود واحد ماهیتى تعلق نگیرد، قابل رویت نبود! شما چطورى بارى را رؤیت مى‌کنید، مگر بارى موجود نیست؟! او ماهیت ندارد. اگر یک شیئی ماهیت نداشته باشد قابل لمس، حس، مشاهده، رؤیت و امثال‌ذلک نیست! اینکه الآن شما وجود بارى را نمى‌بینید چون چشم ماهیات را مى‌بیند! اینکه لمس نمى‌کنید چون لمس و حس فقط ماهیات را لمس مى‌کند! حسّ آن یک حسّ دیگرى است درصورتی‌که وجود ... چه زمانی این وجود باری لمس و حس می‌شود؟ وقتى که حسّ و لمس از انسان برداشته بشود! وقتى که برداشته شد ـ همان انکشاف حقیقت کلى است ـ در آنجا این وجود، خودش را لمس مى‌کند و دیگر در آنجا ماهیتى وجود ندارد. این احساسى که در اینجا نسبت به این ماهیت هست عبارت از همان تشکّل وجود است که خود تشکّل وجود أمرٌحقیقىٌ خارجىٌ لا توهمىٌ و تخیلىٌ! این فرق بین وجود و ماهیت می‌شود. نه‌اینکه ماهیت نیست، ماهیت هست ولی‌ وجودى جداى از وجود نیست. پس اسم تشکّل و ظهور وجود را صورت می‌گذاریم که از آن صورت، فصلیت را قصد مى‌کنیم که مى‌بینیم بین این و آن یک مابه‌الاشتراک هایى هست که اسم آن را فصل مى‌گذاریم. چرا شما در مورد جنس این مسئله را نمى‌فرمایید؟! شما که در مورد جنس یک حقیقتى را انتزاع مى‌کنید و اسمش را جنس مى‌گذارید و می‌گویید: جسمیت، جنس است و حیوانیت جنس است، اسم این را به‌عنوان یک امر مشترک، [جنس] مى‌گذارید مگر همین مسئله باز از تعین و منشأ خارجى گرفته نمى‌شود؟! خب آن‌هم گرفته مى‌شود. چطور شما از صورت یک حقیقت مابه‌الاِمتیاز اخذ مى‌کنید و اسم آن را فصل مى‌گذارید؟ چطور از یک صورت خارجى وقتی مى‌بینید بین این صورت خارجى زید و صورت خارجى عمرو، بکر، خالد و همۀ اینها یک مابه‌الاِشتراک وجود دارد که این مابه‌الاِشتراک با مابه‌الاِشتراک کلب، هرّه، ابل، غنم و فلان و این حرف‌ها تفاوت مى‌کند، مى‌گویید: بسیارخوب چون این مابه‌الاِشتراک با آن مابه‌الاِشتراک فرق مى‌کند پس به این فصل مى‌گوییم و به آن‌هم فصل مى‌گوییم. خب همین مابه‌الاِشتراک در مورد ماده هست، در مورد ماده شما آن مابه‌الاِشتراک را که از ماده مى‌گیرید، مگر آن ماده در اصلش مابه‌الاِشتراک بود؟! مادۀ هر کسى مربوط به خود اوست. مادۀ هر شخصى اختصاص به خود او دارد و قابل سرایت به دیگرى نیست ولى در عین اینکه اختصاص به او دارد ما از صفاتى که اخذ می‌کنیم، مابه‌الاِشتراک اخذ مى‌کنیم و اسم آن مابه‌الاِشتراک را جنس مى‌گذاریم. مى‌گوییم: همۀ ما در جسمیت با اشیاء دیگر مشترک هستیم، در حیوانیت که آن حیوانیت به همان جسمیت ما برمی‌گردد که آن متفاوت با شجر و حجر است. جسمیت ما عبارت از لحمیت، شعر، عظم و فلان و این چیزها است که در درخت و سنگ و ماء یک هم‌چنین چیزى نیست والاّ اگر غیر از این مسئله باشد از چه چیزِ ما جنس درآوردید؟! ما غیر از همین گوشت، استخوان، پوست، مو و اینهایى که دارید مشاهده مى‌کنید چه چیز دیگرى هستیم که شما از آن حیوانیت درآوردید؟! ما چیز دیگرى نداریم منتها شما مشاهده مى‌کنید که بین غنم و انسان در این لحمیت اشتراک هست! بین ابل و بقر و انسان در این عظم اشتراک وجود دارد! در این بشره اشتراک وجود دارد و در این شعر و اینها اشتراک وجود دارد. این اشتراک‌هایى که وجود دارد به انسانیت ما برمى‌گردد یا به همین جسمیت خارجى ما برمى‌گردد؟!

جلسه ۶۸۱

10
  • تلمیذ: اشتراک ما عدمى است یا وجودی است؟

  • استاد: اشتراک وجودى است.

  • تلمیذ: اگر وجودى است ما ثابت کردیم که امر وجودى قابل سرایت هست و در همه هم مشترک است.‌

  • استاد: صفتش مشترک است نه خودش!

  • تلمیذ: اگر جسمیت هم برای من باشد پس نمی‌تواند برای شما باشد.

  • استاد: عرض کردم که آن صفت و اوصاف جسمى که الآن در شما هست، آن اوصاف با آنکه در آن رفیق کناری شما هست یکى است.

  • تلمیذ: مربوط به فصل است، در جسمیت نیست، در نوع ما که نیست.

  • استاد: در کدام فصل؟ فصل که برای خودتان است و آن مربوط به صورت است. صورت خودتان است و این‌هم صورت برای خودش است. ببینید در آن جنس و موادى که الآن در شما هست و ما به‌خاطر آن مى‌گوییم: حیوان ـ اجازه بدهید! ـ پس جنسش کدام شد؟!

  • تلمیذ: جنسش همان است که مشترک است.

  • استاد: آن چیست؟ کجاست؟ من مى‌خواهم بگویم که سراغ آن برویم. آنچه که مشترک است مگر یک منشأ خارجى ندارد؟ شما اسم آن منشأ خارجى را چه مى‌گذارید؟ بالأخره ما از روى هوا که یک امر مشترکى نمی‌گیریم!

  • تلمیذ: هر ماده‌اى فصلى دارد.

  • استاد: خب یعنى هر ماده‌اى صورتى دارد، آن ماده‌اى که صورت دارد کجاست؟ در این عالم کجا را اشغال کرده است؟ اگر آن ماده در فیضیه است کدام حجره را اشغال کرده است؟

  • تلمیذ: در همه جا هست، هرجا صورتى هست ماده هم هست.

  • استاد: احسنت! پس در همان‌جایى که صورت هست و این صورت اختصاص به خودش دارد و مستقل است، در همان‌جا هم ماده‌اش هست و اختصاص به خودش دارد و مستقل است. بنده هم همین را مى‌گویم.

  • تلمیذ: نمى‌توانیم این نتیجه را بگیریم که هرجا که یک صورتی هست و اختصاص به خودش دارد، مادۀ آن‌هم اختصاص به خودش دارد. اگر ماده اختصاص به خودش دارد دیگر ...

  • استاد: پس یعنی صورت الآن در اتاق 36 هست و ماده‌اش در اتاق 54 هست! ماده برای خودش ماده‌گرى مى‌کند و صورت هم در اتاق 36 هست! این‌طور نمى‌شود!

جلسه ۶۸۱

11
  • تلمیذ: پس لازمه‌اش این می‌شود که ما هیچ مابه‌الإشتراکى نداریم.

  • استاد: ببینید به لازمه‌اش این مى‌شود و اینها کار نداریم! ما خط را گرفتیم و داریم جلو می‌آییم. یکى از این آقایان رفته بود با یکى از همین‌ها ـ حالا اسم نمى‌برم، از افراد معروف است اگر بگویم اصلاً تعجب می‌کنید! ـ صبحت کرده بود و به اینجا رسیده بود و گفته بود که آقا اگر این حرف را بزنى تمام اساس فلسفه ازبین مى‌رود! او هیچى نگفت، گفتم که بگو خب برود! مگر قرار بر این است به‌خاطر اینکه اساس فلسفه ازبین نرود حرفى را قبول کنیم؟! اگر حرف منطقى باشد آدم مى‌پذیرد و اگر منطقى نباشد نمى‌پذیرد حالا مى‌خواهد اساس فلسفه ازبین برود و مى‌خواهد ثابت باشد. ما متعبد نیستیم که به‌خاطر اساس فلسفه و غیر فلسفه و فقه و همه چیز [مطلبی را بپذیریم یا نپذیریم]! مثل آن وقتى که کتاب اجماع را نوشته بودیم یکى از این آقایان گفته بود: آقا این چه مسئله‌اى است که ایشان اجماع را رد کرده است درحالی‌که ما هفتاد مسئلۀ ارث داریم که فقط از اجماع است؟! گفتم که خب مى‌گفتید: هفتصدتا داریم! وقتى که اصل اجماع رد بشود چه هفتاد باشد و چه هفتصدتا باشد و چه هفت هزارتا باشد، همۀ اینها رد مى‌شود! دیگر شما باید برای مسائل ارث دلیل و منبع دیگرى پیدا کنید! چون ما هفتاد مسئله و حکم ارثى داریم که در روایات نیست و از اجماع است بنابراین اجماع ثابت است، نه آقاجان اصل اجماع باطل است! شما اول یک مبناى خراب و خلافى را براى خودت ترسیم کردى و بعد روى آن بِنا، مبنا درست کردی! چه کسی گفته درست است؟! از اول مبنا خراب است، چه کسى گفته است که چون هفتادتا مسئلۀ بدون سند و روایت داریم [اجماع ثابت است]؟! سند، قرآن، حدیث و روایت داشته باشیم قبول مى‌کنیم و اگر نداشته باشیم، به موضوعات و عمومات عمل مى‌کنیم.

جلسه ۶۸۱

12
  • تلمیذ: نگفتند: «لَم یقُل بِه أحد»؟

  • استاد: از این فحش‌ها و از این مسائل زیاد دادند و [گفتند:] آقا این مسئله خلاف است! گفتم: خب باشد، مگر اینهایى که تابه‌حال بودند و مطلبی را مطرح کردند همه پیغمبر و امام بودند؟! ببینید ما [اگر مطلبی را بیان می‌کنیم] بر مبنا و منطق مشاء صحبت می‌کنیم والاّ إن‌شاءالله نظر خودمان را بعداً مى‌گوییم. بنا بر اصل و مباحث ذاتیات باب ایساغوجى که جنس، فصل، ماده، صورت، عرض خاص و عام را ترسیم مى‌کند، صحبت در این است که آن جنسى که شما ذاتى باب ایساغوجى مى‌دانید، آن جنس از چه چیزى اخذ مى‌شود؟! آیا از امر عدمى اخذ مى‌شود؟! امر عدمى که جنس برنمى‌دارد. امر عدم، عدم است، لا یُخبَر و لا یُخبرُ بِه. اگر از امر وجودى است آن امر وجودی، وجود مستقل است و قابل اشتراک به بقیه نیست! آنچه را که شما مابه‌الاشتراک مى‌دانید، اوصافى است که بر امر وجودى بار مى‌شود و ما قبول داریم. بله! آن جسمیتى که الآن شما دارید، ایشان هم آن جسمیت را دارد ولى نه‌اینکه تشخص خارجى آن جسمیت است! آن اوصافى که الآن بر جسم شما هست که الآن تشکیل شده است ـ این مسائل آزمایشگاهی را دیگر ایشان باید بگوید! ـ که دیگر مربوط به پروتئین، سلول‌ها، استخوان‌ها، خون و این چیزهایی که در اینجا هست ....

  • تلمیذ: در فصل هم همین‌طور است و اشتراک زیاد است.

  • استاد: بله. حالا من عرض مى‌کنم. جهتش فرق مى‌کند والاّ از نظر اشتراک یکى است لذا فصل هم خودش مابه‌الاِشتراک است. خود زید که قابل تسرّى به دیگرى نیست! اوصافى که الآن بر این زیدیت زید هست، شما در دیگران هم مى‌بینید لذا مى‌گویید که این مابه‌الاِشتراک و آن مابه‌الاِختلاف است. اینکه شما [در مورد] این جسمیت مى‌گویید: ما همه یکى هستیم، براى چه مى‌گویید که یکى هستیم؟! چون همان‌طورى‌که خون شما را به آزمایشگاه بردند و از آن مواد و اشیاء مختلفى گرفتند و برای شما بیرون کشیدند، فرد دیگرى هم بیاید و خونش را بگیرند همین را مى‌بینند، خون شخص ثالث را هم مى‌گیرند همین‌طور است لذا مى‌گویند: بنابراین همۀ انسان‌ها باید در این مواد مشترک باشند و روى این حساب فرمول قرار مى‌دهند که اگر فلان مادۀ در خون از این‌قدر بالاتر برود مرض است و از این‌قدر پایین‌تر بیاید مرض است! اگر مادۀ دیگر مثلاً اسیداوریک بالاتر از هفت دهم برود در اینجا اشکال هست و اگر از 5/ 3 پایین‌تر بیاید در اینجا ایراد هست و هلمَّ جراً.

جلسه ۶۸۱

13
  • اینکه مى‌گویند ایراد است و ایراد نیست، این از کجا پیدا شده است؟! از آنجایى که دیدند که آن اوصافى که مربوط به هر مادۀ خاص شخص است، آن اوصاف با دیگرى یکى است نه‌اینکه آن اوصاف داخل آن رفته است، آن اوصاف برای خودش است. شما که الآن این مطالب را مى‌خوانید و این معلومات را در ذهن مى‌آورید، این معلومات فقط برای شما است. هر کسى در اینجا این مطالب را حفظ مى‌کند و روی آن مطالعه و بحث مى‌کند، همۀ آنها داراى معلومات مختصّ به خود هستند و هیچ‌کدام از این معلومات قابل سرایت به دیگرى نیست! اگر دو نفر و دوتا هم‌مباحثه ده سال کنار هم باشند و تکان هم نخورند، یک کلام از این به دیگرى سرایت نخواهد کرد! دوتا هستند گرچه هردوى اینها یک علم دارند و در یک سطح هستند ولى این برای خودش است و آن‌هم برای خودش است! شعرهایى که این شخص حفظ کرده برای خودش است و شعرهایى که آن حفظ کرده هم برای خودش است گرچه یک شعر است! لذا اگر یکى از اینها به‌واسطۀ ‌اشکالی تمام معلوماتش دیلیت و پاک شد؛ دکمه را فشار دادید و پاک شد، برای آن یکى پاک نمى‌شود و سر جایش هست. یا اگر اشکالى بر این یکى پیدا بشود، آن یکى سرجایش هست! چرا این ازبین برود؟! این به‌خاطر چیست؟ گرچه همۀ معلومات یکى است ولى دو منشأ مستقل دارند؛ این منشأ مستقل براى خودش را دارد و آن‌هم منشأ مستقل براى خودش را دارد و هرکدام از اینها وجود خاصّ به خودشان را دارند.

  • آن‌وقت صحبت در این است که حالا که هرکدام از اینها وجود مستقل و خاص به خودشان را دارند ـ اشکالى که آقایان مى‌کنند به همین برمى‌گردد ـ چرا شما جنسیت را از ماده گرفتید؟! خب از فصل و صورت بگیرید چه فرقی مى‌کند؟! چون در اینجا هم ماده مابه‌الاِشتراک بقیه است و هم صورت مابه‌الاِشتراک بقیه است. صورت، صورت انسانیت است و اگر شما این صورت انسانیت را در دیگرى نمى‌دیدید، به او هم انسان نمى‌گفتید! چرا انسان مى‌گویید؟ چون این اوصافى که در این هست، در آن‌هم هست و در این یکى هم هست و در یک‌یک [افراد] هست پس مى‌گویید که ما همه با غنم و ابل فرق مى‌کنیم. چرا؟ چون آن خصوصیاتِ صورى که در ابل هست با آن خصوصیات صوریه‌اى که در هرکدام از ما هست متفاوت است پس هردوى اینها عام شدند و منشأ هردوى اینها مستقل مى‌شود.

جلسه ۶۸۱

14
  • مرحوم آخوند مى‌گویند: این مسئله درست است ولی این اشکال الآن به این کیفیت ازبین مى‌رود. اشکال این است که آن ماده که در اینجا به‌عنوان منشأ براى کیفیت انتزاع جنسیت است عبارت از ابهام محض است، از خودش وجودى ندارد تااینکه بخواهد مستقلاً مورد نظر قرار بگیرد و ما از آن انتزاع فصلیت کنیم. چون از خودش وجود ندارد و فانى محض است، آن فناى محض او اقتضاء مى‌کند که ما جنسیت را که مشترک و عام است از او بگیریم، نه از صورت که آن صورت یک حیثیت استقلالیه دارد و مختص به خود او است و قابل اشتراک براى بقیه نیست! این کلام مرحوم آخوند بود.

  • عرض ما در اینجا این بود که تا آن ماده خودش یک حقیقت خارجی نداشته باشد، نمى‌تواند متصور به صورت بشود! وقتى که نتوانست متصور به صورت بشود، یعنى اگر آن امر مستقل بود از نقطه‌نظر استقلال خودش، خب چطور شما جنس را از او مى‌گیرید؟! خب مى‌توانید جنس را از صورت هم بگیرید. بله! آن صورت، صورت متشخصه و متمایزۀ با بقیه می‌شود و حالا باز جاى صحبت هست.

  • وقتی مرحوم آقا ـ‌ رضوان الله تعالی علیه ـ [نوشتن کتاب] امام شناسی را شروع کردند، من از ایشان سؤال کردم که چند جلد می‌شود؟ ایشان فرمودند: هفت یا هشت جلد فوقش ده جلد، دیگر بیشتر نمی‌شود. ـ هجده جلد شد؟! ـ گفتم: اگر می‌شود زودتر الله شناسی را بنویسید، البته آن موقع اسم آن الله شناسی نبود و بعداً ایشان این اسم را گذاشتند، نمی‌دانم توحید یا خداشناسی بود.

  • تلمیذ: یکتاشناسی بود.

  • استاد: گفتم که چرا آن [کتاب] را شروع نمی‌کنید؟ آنچه درنظر من بود این است که مسئلۀ امامت و اینها مسئلۀ روشنی است و بالأخره از دیدگاه ما امام مشخص است؛ وضعیت امام و حالات امام و مقام ثبوت و اثبات مشخص است. ما بیشتر دنبال قضیۀ توحید بودیم که ببینیم ایشان طبق ذهنیات ما چطور جلو می‌آیند! ایشان یک خنده‌ای کردند و ـ تازه جلد اول یا دوم امام شناسی را دست گرفته بودند ـ گفتند: «آنچه که من مشاهده کرده‌ام این است که امام ما مظلوم واقع شده است! لذا گفتم که قبل از هر چیز به مسئلۀ امامت بپردازیم.» واقعاً هم مسئله همین‌طور است و در این قضیه کوتاهی‌هایی صورت گرفته است!

جلسه ۶۸۱

15
  • چندی پیش بود که من مجلسی را دیدم و مطالبی در آن مجلس مطرح شد که به یاد این کلام مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ افتادم، دیگر چه عرض کنم! خلاصه گفتند که باید این مسئله و قضیۀ امام را از سایر حدود و زوائد جدا کنیم! لذا ایشان می‌گفتند که بهترین کتاب بعد از کتاب لمعات الحسین ـ‌ ایشان فرموده بودند که بهترین تألیف ما کتاب لمعات الحسین است ـ امام شناسی است که امام را برای مردم معرفی کرده است! ما همیشه از این افراط و تفریط‌ها در خسارت و زیان بودیم و اجتماع از این افراط و تفریط‌ها سودی نمی‌برد! تا اعتدال به‌خود نگیرد، سود نمی‌برد و فایده‌ای ندارد و این افراط و تفریط‌ها زیان‌هایی را متوجه خواهد کرد که اگر از اول نبود و ادامه پیدا نمی‌کرد، امور بر منوال دیگری می‌رفت و هر کسی حدود خود را خوب می‌دانست و از حدود خودش تجاوز نمی‌کند و هم در دل و نفس خود و هم در ارتباط با دیگران می‌داند که چه کند! اگر بنده الآن خودم را به‌جای پدرم قرار بدهم کل سیستم و مسائل به‌هم می‌خورد! این کار هم برای خود من مسئولیت دارد یعنی خودم باعث نابودی خودم خواهم شد و هم خدا فردا پدر من را درمی‌آورد که تو که چنین عرضه و موقعیتی نداری غلط کردی خودت را به‌جای پدرت قرار دادی و همان وضعیت و منوال را در پیش گرفتی! روی چه حسابی این کار را انجام می‌دهی؟! این قضیه را بسنجید که اگر انسان یک وقتی خودش را به‌جای امام بگذارد! نعوذ بالله! آن‌وقت دیگر همۀ چرخ و فلک ـ‌ همه در نظام هستند نه فقط کرۀ زمین! ـ و سیستم سماوی تغییر پیدا می‌کند! این قضیه [این‌طور است]!

  • من خودم در همان زمان خیلی سابق به مرحوم آقا عرض کردم که در این انقلاب امام زمان علیه‌السّلام مظلوم واقع شده است! ایشان فرمودند: بله! همین‌طور است. لذا ایشان می‌فرمودند که من امام شناسی را به این خاطر نوشتم! آن‌وقت وقتی که شروع کردند [همین‌طور ادامه دادند]. گفتم که آقاجان چه شد؟ من دائماً منتظر توحید و یکتاشناسی بودم ولی می‌دیدم دائماً [ادامه می‌دهند]. دیدم که دارند جلد یازده [را شروع می‌کنند]! می‌گفتم که آقا قرار بود که ده جلد باشد! می‌گفتند: بله ولی دیدم اگر این مسئله را هم ادامه بدهم بهتر است. دوباره جلد یازدهم [تمام شد] و دوازدهم را [شروع کردند]، گفتم: آقا قرار بود همین‌قدر باشد! ایشان فرمودند: دیدم باید این را هم بنویسم. خلاصه دائماً این را ببینیم و این را ببینم جلد هجده شروع شد!

جلسه ۶۸۱

16
  • تلمیذ: راجع به مسائل توحیدی [در روایات] امام رضا علیه‌السّلام که زیاد هم هست چیزی مرقوم نفرمودند. در مورد روایات امام صادق علیه‌السّلام در مجلدات شانزده و هفده و هجده [مطالبی مرقوم فرمودند].

  • استاد: بله. اگر بخواهند بگویند، راجع به هر امامی باید بگویند! امام سجاد یک خصوصیاتی داشت و امام رضا علیهما‌السّلام هم همین‌طور.

  • تلمیذ: آن بحث صحیفۀ امام سجاد را در جلد سیزدهم آورده‌اند.

  • تلمیذ: بحث، بحث کتابت است.

  • استاد: اصلاً ایشان جلد هجدهم امام شناسی را فقط برای امام زمان علیه‌السّلام نوشتند! منتها نه در مصداقیت امام زمان، به‌طورکلی نوشتند ولی مربوط به جریان فعلی است! مظلومیت امام زمان به این می‌گویند که مایِ شیعۀ امام زمان به‌اندازۀ یک جو نسبت به امام غیرت نداریم! اگر همین قضیه برای یکی از فامیل‌های ما؛ پدر ما و یا کسی دیگر اتفاق می‌افتاد، آن‌طور که سینه چاک می‌زدیم و شکم می‌دریدیم که هر رَطب و یابسی را به‌هم ببافیم، آیا به اندازه یک جو غیرت نشان دادیم که حداقل کمی در اسم امام آوردن احتیاط کنیم؟! آیا واجب است که [به شخص امام] بگوییم؟ حالا فرض می‌کنیم که او امام همۀ دنیا هم شد! آیا واجب هم هست [به او امام بگوییم]؟! [بگوییم:] خدا آیةالله خویی را رحمت کند! خدا آیةالله خمینی را رحمت کند! خدا آیةالله شاهرودی را رحمت کند! بالأخره اینجا جای مسئله و سؤال استبا این وضعی که داریم مشاهده می‌کنیم که هر رطب و یابسی بافته می‌شود تااینکه یک موقعیت کاذبی تثبیت شود! ـ حالا دیگر نیازی به گفتن ندارد ـ از هر نحوه، از هر شکل، از هر لباس و مرتبۀ علمی استفاده می‌شود که یک مسئلۀ کذبی ثابت بشود! ما به‌اندازۀ سر سوزن نسبت به امام زمان خودمان غیرت داشتیم؟! آن‌وقت ما شیعۀ امام زمان هستیم؟!

  • پدر ما یک ساعت و نیم با یک نفر ـ همه او را می‌شناسید ـ در مشهد صحبت و بحث می‌کند که گفتن امام به غیر امام معصوم الآن در شرایط فعلی اشکال دارد و حرام است! بنده صریحاً می‌گویم که حرام است. طرف استدلال می‌کند و بالا و پایین می‌رود و همۀ این کارها را می‌کند و دیگر حرف نمی‌زند! [ببینید که] درد پدر ما چه بود! آن‌وقت امام زمان ما مظلوم نیست؟! فردای آن روز همین آقا در نماز جمعۀ مشهد قبل از خطبه‌ها صحبت می‌کند و شش دفعه یا ده دفعه «امام» می‌گوید! پدر ما هم نشسته و حاضر بودند! می‌خواهم این را بگویم که این نشان می‌دهد که این آدم به‌اندازۀ یک جو به امام زمان اعتقاد ندارد! [این کار] یعنی چه؟! تو که دیروز یک ساعت و نیم صحبت کردی، لال که نبودی عزیز من! حرف زدی و بحث کردی و نتوانستی جواب بدهی! بنده خودم آنجا بودم. اقلاً این‌قدر امام زمانت ارزش نداشت که احتیاط کنی؟! حالا نمی‌گویم که حرف پدر من را قبول کنی؛ یعنی حتی جای احتیاط هم نبود؟! ارادت ما به امام خودمان این است؟! شیعه این است؟! همۀ اینها به نفس و نفسانیات و چسبیدن به یک مبانی تخیّلی برمی‌گردد! آدم خیال می‌کند که اگر این را ازدست بدهد، [چطور می‌شود]! هزار کرۀ زمین، ـ نه یک نفر و دو نفر ـ سماء، کهکشان، جبرئیل و تمام ملائکه فدای سر یک موی امام زمان! این حرف‌ها چیست؟! اینکه حالا یک نفر طوری می‌شود [مهم نیست]! برو بابا من چیز دیگری می‌گویم، می‌گویم که تمام زمین و آسمان و ملائکه فدای یک موی امام زمان! تازه آن‌هم زیاد است! یک مو هم برای همۀ اینها زیاد است! حالا برای اینکه به آنجا برنخورد ما از اصول خودمان دست برداریم و اقلاً احتیاط هم نکنیم! اقلاً احتیاط کنیم! چه اشکالی دارد که بگوییم: حضرت آیةالله خمینی؟! اشکالی ندارد، به جایی برنمی‌خورد، ثواب بیشتری هم می‌دهند! حضرت آیةالله خویی، حضرت آیةالله خمینی، مرحوم آیةالله حلّی یا علامه حلّی و مرحوم شیخ انصاری، شما حتماً باید به شیخ انصاری بگویید: امام شیخ انصاری؟! امام نمی‌گوییم. می‌گوییم: مرحوم شیخ، این‌همه مرحوم شیخ می‌گوییم به جایی برخورده است؟! اینکه می‌گوییم: علامه حلی، به او برمی‌خورد؟! نه. کسی به علامه طباطبائی امام نمی‌گفت، امام طباطبائی! درحالی‌که ایشان خیلی سوادشان بالاتر از این حرف‌ها بود! می‌گوییم: علامه طباطبائی و مرحوم علامه طهرانی. همۀ اینها اسامی هستند که ما مجاز هستیم اینها را بگوییم و اشکال هم ندارد. چرا باید به حدود امام تجاوز کنیم؟! چرا باید به حریم امام تجاوز کنیم؟! چه چیزی به ما می‌دهند؟! به خدا همان گرزها بابای ما را در قبر درمی‌آورند حالا ببینید! اگر کسی چشم داشت، می‌دید که چه چیزهایی واقع شده و واقع خواهد شد! چرا [این کار را انجام بدهیم]؟! آن‌وقت همین‌طور خودمان بدبخت دنیا و آخرت بشویم و بعد هم مسائل که الحمدلله یک‌مقداری از آن رو شد! و بعد هم یک خلقی را [گمراه کنیم] و تمام این مسئولیت‌ها را بپذیریم!

جلسه ۶۸۱

17
  • بنده دیروز سر قبر پدرم بودم و داشتم فاتحه می‌خواندم که یک خانم و مردی با چند نفر آمدند و گفتند: اینجا قبر چه کسی است؟ گفتم: قبر یکی از علماء است. گفت: ایشان هم امام هستند؟! گفتم: آقاجان ما دوازده‌تا امام داریم و ایشان یکی از بزرگان و اولیاء خدا و مرد محترمی بودند. امام فقط دوازده‌تا است! خب جواب این فرهنگ مردم را چه کسی می‌دهد؟! گفت: این‌هم امام است؟! فرض کنید حتما باید امام باشد تا ... گفتم: نه‌خیر خانم، دوازده‌تا امام داریم! یکی از امامان، امام رضا علیه‌السّلام است و یازده‌تا دیگر هم هست، برای شما بشمارم؟! گفت: نه، می‌دانم. گفتم: خیلی خب، یکی این است و یازده‌تای دیگر را هم که خودت می‌دانی. اصلاً همۀ اینها [متعجب] مانده بودند که من چه چیزی می‌گویم و از چه عالمی آمده‌ام؟! انگار اصلاً در باغ نیستم! انگار اصلاً اینجا نیستم.

  • چند سال پیش در هواپیما دختر یک شخصی که خارج بود و داشت می‌آمد را دیدم که دختر زیبایی بود و هفت یا هشت ساله بود. به او گفتم: خوش آمدی. بعد به او گفتم که بلد هستی ائمه علیهم‌السّلام را بشماری؟ گفت: بله بلدم. شروع به شمارش کرد و گفت: امام دوازدهم امام زمان و امام سیزدهم امام خمینی! گفتم: دخترم ما دوازده‌تا امام بیشتر نداریم! گفت: نه، به ما گفتند که امام سیزدهم امام خمینی! این قضیه چیست؟! یعنی واقعاً ما شیعه هستیم؟! حالا چون ما این‌طور [انقلاب] کردیم، [امام] هستیم؟! حتماً باید به این نحوه [عمل] کنیم؟!

  • خب امام زمان علیه‌السّلام هم غیرت دارد! امام زمان هم بخواهد ببخشد، خدای امام زمان نمی‌گذرد! مسئلۀ امام زمان نیست، او حق ندارد از امامت خود بگذرد! حق ندارد از مبانی دست بردارد! امام زمان غیرت دارد، می‌گوید: بفرمایید حالا اسلامتان را ببینید و تماشا کنید! نه‌تنها خودتان تماشا کنید بلکه دنیا هم تماشا کنند! می‌خواهید من را کنار بگذارید؟! خیلی خب انجام بدهید، مختار هستید بفرمایید! بالأخره چرخ و فلک ثابت نمی‌ماند! می‌گردد‌ می‌گردد می‌گردد و یک‌دفعه تقش درمیاد! آن‌وقت دائماً باید این‌طرفش کنید و آن‌طرفش کنید! خب دیگر چاره ندارید! چرا از اول درست نیامدیم؟! چرا از اول حرف‌ها را درست نگفتیم؟! چرا به نصیحت بزرگان توجه نکردیم؟! چرا این‌قدر یک‌دندگی کردیم؟! آقای فلان حالا برو آن دنیا برای تو نگه داشتند و می‌خواهند پذیرایی شاهانه کنند؛ گرم و نرم! یک پذیرایی می‌کنند که ...! مسئولیت تمام افراد و اشخاصی که به انحراف افتادند با ماها است! امام زمان غیرت دارد! یعنی غیرت امام زمان، غیرت خداست والاّ نه‌اینکه او به خودش بگیرد، او می‌گوید: گور پدر اول و آخر و اینها!

جلسه ۶۸۱

18
  • من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان***قیل و مقال عالمی می‌کشم از برای تو1 
  • من به‌خاطر شما به اینجا آمدم آن‌وقت دو قورت و نیمتان هم باقی است؟! من را چه‌کار به حکومت و حکومت‌داری؟! من را چه‌کار به اینکه فلان کنم؟! خدا به گردن من انداخته است که بیا حکومت دنیا و ماسوا و اینها را به‌دست بگیر و حالا آمدیم و به‌جای اینکه شما من را در جایگاه خودم بنشانید و مطابق با موقعیت خودم [برای من جایگاه قائل باشید، این‌طور می‌کنید]؟!

  • خیلی برای من عجیب است! چندی پیش در یک مجلسی بودم و یک جریانی را دیدم که طلبه‌ای بلند شد و شعرهایی خواند که ـ نعوذ بالله! نعوذ بالله! واقعاً به کجا رسیدیم! ـ الا ای حیدر ثانی ...! دست شما درد نکند! اینها عوام بودند؟! نه، طلبه بودند، بیل که نمی‌زدند! این تصورات یعنی چه؟! این حرف‌ها یعنی چه؟! اینها برای انسان چیز است. پدر ما هم این‌طوری بود؟! اگر یک هزارم این حرف گفته می‌شد، چنان عصایشان بالا می‌رفت و در سر طرف پایین می‌آمد که هم نانش می‌شد و هم آبش! کسی جرئت داشت به ایشان یکی از این حرف‌ها را بزند؟! کسی جرئت داشت یک کلمۀ [این‌طوری بگوید]؟! یک دفعه حاج آقا جلال داشت این قصیدۀ نور خدا آیینۀ حق نما را می‌خواند، گفت: بیت آخر را نخواندم و تأمل کردم و خجالت کشیدم. یک‌دفعه ایشان گفتند: آقا این شعر را بخوان. می‌دانید معنای این چیست؟! این یعنی تمام فکر ایشان از اول این بود که این بیت آخر خوانده شود! این حرف این را نشان می‌دهد! در فکرشان این بوده است که قضیه باید به اینجا ختم بشود! آن‌وقت تو می‌خواهی اصلِ کاری را نخوانی؟! اینها همه زبان‌حال است! همۀ رفقایی که با ایشان در ارتباط بودند این را می‌دانند و نیازی به [گفتن] ندارد! آن‌وقت تو آن اصل کاری را حذف می‌کنی؟! ایشان می‌گوید: اصل کاری این شعر این بیت است آن‌وقت آن یکی می‌گوید: الا ای حیدر ثانی...! همه هم گریه می‌کنند و فلان که تو چه هستی و ...! بعد هم مورد تشویق و تأیید و اینها [قرار می‌گیرند]! باکی بر ایشان نیست، شعر است و ...!

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 411.

جلسه ۶۸۱

19
  • تلمیذ: راجع به آقای بروجردی داریم که عده‌ای آمده بودند و در میان آنها پیرمردی هم از روستا آمده بود و او پای ایشان را بوسید! ایشان منقلب می‌شوند و شدید دعوا می‌کنند و آن روز حالشان به‌هم می‌ریزد! می‌گویند: این حریم امام است چرا می‌خواهید کاری کنید که ما را در آن مسیر ببرید؟! این را برای امام زمان انجام بدهید.

  • استاد: بارک الله.

  • تلمیذ: تابه‌حال ندیده بودم، ایشان نذر کرده بودند که اگر حتی یک بار عصبانی شدند، یک سال روزه بگیرند! می‌گویند: تا‌به‌حال کسی ندیده بود که این‌طوری منقلب بشوند! ظاهراً عبا را به سر می‌کشیدند و همین‌طوری به منزل می‌رفتند که کسی دنبال ایشان نیاید.

  • استاد: در اینجا عصبانی شدند! خوش به حالشان، اینها بردند! یک قضیه‌ای را هم خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از آقای بروجردی در زمانی که ایشان قم بودند نقل می‌کردند؛ البته این قضیه را حاج شیخ اسماعیل معزی ملایری برای ایشان نقل کرده بود، او خیلی با آقای بروجردی بود. او می‌گفت: من در آن مجلس بودم. ظاهراً هوا هم گرم بود و هیئت عزاداری داخل منزل آقای بروجردی آمده بود. ظاهراً منزل ایشان در خیابان چهارمردان بود، همان کوچه‌ای که منزل آقا شیخ مرتضی حائری بود. یکی از گردانندگان [دستۀ عزاداری] با صدای بلند می‌گوید: برای سلامتی آیة‌الله بروجردی و امام زمان علیه‌السّلام صلوات بفرستید! یک‌دفعه ایشان از آن پنجره‌ای که بود بیرون می‌آیند و می‌گویند: کدام بی‌تربیتی بود که اسم مرا بر اسم امام زمان علیه‌السّلام مقدم کرد؟! من [در جمع شما] نمی‌آیم و نیامدند. ایشان معمولاً در جمع عزاداران می‌آمدند و آنها عزاداری می‌کردند، گفتند: من نمی‌آیم و شرکت نمی‌کنم، بروید! اگر مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند چیزهای دیگری هم اضافه می‌کردند، حالا ایشان به همین مقدار [کفایت کردند]. خدا خیرش دهد و رحمت کند، آدم باید این‌طور باشد! این حداقل قضیه است. نه‌اینکه آدم باید این‌طور باشد!

جلسه ۶۸۱

20
  • تلمیذ: یک شخصی یک نامه به آقای بروجردی می‌دهد و پشت نامه القاب زیادی می‌نویسد، بعد ایشان می‌گوید: برای امام زمان چه چیزی گذاشتید؟!

  • استاد: همه را که به ما دادی! خدا رحمتشان کند، اینها کارشان درست بود!

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد