703

حقیقت نوریه و سکون ملائکه

تفاوت اضطراب شیاطین با آرامش اولیاء در مسیر بندگی

13980
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 8: في كيفية أخذ الجنس من المادة و الفصل من الصورة


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه حقیقت نوریه در عالم وجود می‌پردازند و با استناد به مبانی عرفانی، هستی را تجلی نور واحد الهی معرفی می‌کنند. ایشان با تفکیک میان سکون و طمأنینه ملائکه در تدبیر امور و اضطراب و تشویش شیاطین در نقشه‌کشی‌های نفسانی، مسیر صحیح بندگی را ترسیم می‌نمایند. در این گفتار، با نقد تخیلات و توهمات روزمره که همچون پرده‌ای مانع از درک مواهب غیب می‌شود، بر لزوم حرکت در پشت اراده و مشیت الهی تأکید شده است. استاد با بهره‌گیری از مثال‌های تاریخی و عرفانی، نگاه عاریه‌ای اولیاء خدا به دنیا و حوادث آن را در مقابل نگاه مالکانه و مضطربانه اهل غفلت قرار می‌دهند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر اینکه حوادث عالم، زمینه‌ساز کنار رفتن موانع و ظهور حقیقت نوریه است، مخاطب را به آرامش در مسیر کمال و پرهیز از درگیری‌های بیهوده با ظواهر امور دعوت می‌کند.

/20
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۰۳

1
  • درس هفتصد و سوم

  • إنّیات صرفه در مورد نفس

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • در ادامۀ مطلبى که مرحوم آخوند راجع به إنّیات صرفه در مورد نفس داشتند و در واقع مى‌توانیم بگوییم که ایشان در تتمۀ مطالب شیخ اشراق این مطالب را مى‌فرمایند، به این نکته اشاره مى‌کنند که ما اصل و حقیقةُ الشى‌ء را که شیئیةُ الشىء لا بِعوارضه و جَوانبهِ و آثارهِ است را باید در خود همۀ اشیاء ملاحظه کنیم و ببینیم در این شیئیةُ الشِى‌ء بِصورته لا بِمادته مقصود از این صورت همان جهت فصلیتى است که آن جهت فصلیت موجب تحقق این حقیقت مبهمۀ شیء در خارج است؛ یعنى به‌طورکلی وقتى که جنس و فصل را درنظر مى‌گیریم، جنس یک حقیقت مبهمه مى‌شود و حقیقت مبهمه که وجود خارجى و وجود استقلالى ندارد. اصلاً ابهام با تشخّص منافات دارد و ابهام با تعیّن در تناقض است. ابهام یعنى عدم مشخص بودن. خب چیست که مشخص نیست؟! باید یک چیزى باشد، باید یک تشخّصى در خارج باشد حالا شما اطلاع ندارید، ندارید آن یک مسئلۀ دیگر است اما نه‌اینکه آن در خود هویّتش هم مبهم باشد خب این دلیل معنا ندارد. یک شیئی هم وجود داشته باشد و هم نتوانیم به آن اشاره کنیم! هم وجود داشته باشد و هم نتوانیم به آن دست بگذاریم! هم وجود داشته باشد و هم نتوانیم از آن صحبت کنیم! خب این چیست؟! یک شیر بى یال و دم و اِشکُم است دیگر که هیچ تصورى برای او نیست و فقط یک مفهومى است ‌که انسان آن مفهوم را در ذهن خودش مى‌پروراند و بعد اسمش را جنس و حیوان مبهم مى‌گذارد.

  • لذا فرمودند که ماهیت طبیعى اشیاء به همان فرد خارجى است؛ یعنى چیزى غیر از آن فرد خارجى وجود ندارد و آن چیزى که در ذهن است بالأخره به‌واسطۀ همان حقیقت ذهنیه که آن خودش نوعٌ مِن الوجود است شکل مى‌گیرد و باز هم او یک وجود خارجى است؛ وجود خارجى که ظرف تحققش ذهن است و در خارج تحقق و تحصّل پیدا مى‌کند.

جلسه ۷۰۳

2
  • بنابراین همین تصور این مسئله خودش نحوٌ مِن الوجود است و اگر شما وجود ذهنى را که یک واقعیت خارجى و وجود خارجى است و امرى است که تحقق پیدا کرده بگیرید، آن مبهم اصلاً مساوى با عدم است. چون چیزى نیست تااینکه بخواهد موضوع و محمول قرار بگیرد و وجود بر او حمل بشود بلکه یک امر عدمى ‌است و آن وجود ذهنى از این نقطه‌نظر وجود است که شما نسبت به او احکامِ موجود را بار مى‌کنید و مى‌گویید که من دیروز این تصور را کردم. اینکه دیروز این تصور را کردم یعنى این تصور هنوز در ذهن شما باقى است. اگر یک مسئلۀ عدمى بود آن‌وقت چطور شما مى‌گویید که من این تصور را کردم؟! بعد مى‌گویید که نه، این تصور من اشتباه بوده است. اگر امر عدمى ‌باشد دیگر اشتباه بوده و درست بوده معنا ندارد. یک امر عدمى خب عدم است دیگر و عدم دیگر اشتباه و مثبت و صحیح در آن راه ندارد. یااینکه تا براى شما تصورى پیش مى‌آید اگر یک نفر مطلع باشد مى‌گوییم که چرا یک هم‌چنین تصورى کردى؟ اگر این امر، امر مبهم‌ باشد دیگر آن شخصى که بر نفس دیگری اشراف دارد دراین‌صورت اعتراضش جایى ندارد.

  • به قول مولانا:

  • جان همه روز از لگدکوب خیال***وز زیان و سود وز خوف زوال
  • نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر***نی به‌سوی آسمان راه سفر1
  • دیگر در اینجا نمى‌تواند شکل پیدا کند زیرا این امور وجودیه است که مى‌آید و نفس را در چنبرۀ خودش مى‌گیرد و حبس مى‌کند و نمى‌گذارد راه برود. امر عدمى‌ که نمى‌آید نفس را بگیرد بلکه امر وجودى است که مى‌آید بر دور این قلب و نفس زنگارى ایجاد مى‌کند که به‌واسطۀ او نمى‌تواند آن صفاى لازم را پیدا بکند و تجرد پیدا بکند.

  • تخیلات، مانع بهره‌مندی از مواهب غیب

  • دعواهاى فرعون‌گونه و نمرود‌گونه و شیطان‌گونه!

  • تمام این تخیلات ما در طول روز همه حکم پرده‌هایى را دارد که مدام پرده روى پرده مى‌آید و نمى‌گذارد که این اشعۀ عقلِ کلى بیاید و این قلب را مثل مغناطیس به‌سمت خود بکشاند و از آن مواهب عالم غیب او را بهره‌مند کند، به او بها، بهجت، انبساط و روح بدهد! مدام این مى‌آید و آن را مى‌گیرد؛ نقشه‌کشى‌ها، زد و بست‌ها، تخیلات، نمى‌دانم صبر کن امروز پدرش را درمى‌آورم، صبر کن فلانی را ببینم تا بابایش را دربیاورد و این مسائلى که در طول روز ما با آن مسائل بحمدالله و المنّة زندگى مى‌کنیم و با آن توهمات و تخیلات به سر مى‌بریم و انگارنه‌انگار که تصور کنیم که نفس و روح ما متعلق به جاى دیگرى است و خود را گرفتار این بازی‌هاى بچه‌گانه کرده‌ایم! تازه بچه‌گانه که مى‌گوییم غلط است چون بچه با صفاى خودش به مسائل نگاه مى‌کند لذا کدورت هم نمى‌آورد. سر همدیگر دعوا مى‌کنند پنج دقیقه بعد مى‌آیند آشتى مى‌کنند. نه دعوایشان روى حساب است نه آشتی‌شان روى حساب است. این دعواهایى که ما مى‌کنیم بچه‌گانه نیست! اینها دعواهاى فرعون‌گونه و نمرود‌گونه و شیطان‌گونه است! این دعواها و این تخیلات است [که مانع می‌شوند] وگرنه بچۀ معصوم چیزى ندارد، توپش را بگیرى گریه مى‌کند، آب‌نبات بدهى مى‌خندد. تمام عالمش را فقط یک توپ و ماشین و عروسک ایجاد مى‌کند، او مسئله‌اى ندارد. ما هستیم که با آن توهمات و تصورات خودمان مى‌آییم هر روز با پتک بر این گردن نفس مى‌کوبیم و نمى‌گذاریم که نفَس بکشد و نمى‌گذاریم که خودش را از این گرداب و از این منجلاب و از این باتلاق بیرون بیاورد و ببیند که بالاتر چه خبر است! ببیند که در آن مسائل چه خبر است.‌

    1. مثنوی معنوی (میرخانی)، دفتر اول، ص 12.

جلسه ۷۰۳

3
  • سکون دائمی ملائکه

  • یک روایتى است از رسول خدا صلّى الله علیه و آله و سلّم هست که فرمودند:

  • ملائکه دائماً در حال سکون هستند و تمام اعمال و رفتار آنها در سکون انجام مى‌شود.

  • در کارهایى که انجام مى‌دهند و در تصرفاتى که مى‌کنند و در إنزال مراتب فیض به وجودات مقیّده و محدوده‌اى که انجام مى‌دهند که در قرآن از او تعبیر به ﴿فَٱلۡمُدَبِّرَٰتِ أَمۡرٗا﴾1داریم یا فرض بکنید ملائکۀ باران، ملائکۀ زلزال، ملائکۀ قهر و ملائکۀ رحمت، همۀ اینها در عین تصرفشان سکون محض و طمأنینۀ محض هستند! نه‌اینکه بیکار بنشینند و لنگشان را روى لنگشان بیندازند و بگویند که خدا [همۀ کارها را می‌کند]، نه، نه، ملائکه بلند مى‌شوند آنها هم کار انجام مى‌دهند. تمام کارها و امور دنیا و آخرت به‌واسطۀ تصرفات آنها انجام مى‌گیرد ولى این تصرفات را در یک بستر آرامش و اطمینان انجام مى‌دهند! در آرامش و سکونت انجام مى‌دهند! در حال طمأنینه انجام مى‌دهند و نگرانى و تشویش خاطر ندارند، اضطراب و قلق ندارند! مثل اینکه کسى دارد پیاده‌روى مى‌کند ولى در این پیاده‌روى خودش هیچ نوع مقصدى را درنظر ندارد که به آن مقصد حتماً زود برسد یا دیر برسد دارد همین‌طور آرام در فضاى باز فرض کنید در پارک یا جاى خلوت قدم مى‌زند. یااینکه یک نفر دارد پیاده‌روى مى‌کند بالا مى‌پرد، پایین مى‌پرد، خودش را مى‌خورد و به خودش فحش مى‌دهد. دیده‌اید بعضی‌ها با خودشان حرف مى‌زنند و نمى‌دانم به زمین و زمان [فحش می‌دهند] و همه‌اش در حال اضطراب هستند؟! خب هردو دارند پیاده‌روى مى‌کنند منتها خب این در چه وضعیت و آن در چه وضعیتى است!

  • حضرت مى‌فرمایند که ملائکه حرکات و سکناتشان همیشه در حال سکون است. سر جایشان نایستادند بلکه دارند اعمال انجام می‌دهند؛ ﴿فَٱلۡمُدَبِّرَٰتِ أَمۡرٗا﴾ یعنى دارند کار انجام مى‌دهند.

  • حرکت ملائکه در پشت تقدیر و اردۀ حق

  • در آن آیۀ دیگر [دربارۀ] باقى ملائکه داریم و مى‌فرماید که ﴿لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ وَهُم بِأَمۡرِهِۦ يَعۡمَلُونَ﴾2 که اینها سبقت نمى‌گیرند و جلو نمى‌افتند و از مشیت و تقدیر خدا خود را مقدم نمى‌کنند! همیشه در پشت تقدیر و ارادۀ حق حرکت مى‌کنند. ﴿لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ﴾ معنایش این است که همیشه خود را در پشت ارادۀ حق مى‌بینند. ما نه، الحمدلله خیلى از ارادۀ پروردگار جلوتر مى‌رویم و خیلى از تقدیر و مشیّت او فاصله مى‌گیریم و خدا باید تقدیرش را به‌دنبال ما بفرستد که نظر حضرت بندگان آقا چیست؟! راجع به این قضیه چه امر مى‌فرمایید که بنده تقدیرم را همان‌طور تنظیم کنم و اراده‌ام را همان‌طور بیاورم؟! هیچ‌وقت نیامدیم اراده‌مان را پشت ارادۀ خدا بگذاریم و اگر هم گفتیم، همه کشک و دروغ و بازى است. نه، همیشه مى‌آییم و اول براى خودمان تصمیم مى‌گیریم که باید این‌طور بشود، البته یک چیز خدایى هم بینش مى‌زنیم که بالأخره خالى از عریضه نباشد که این بازی‌هاى ما یک رنگ و روى خدایى هم داشته باشد! بله، می‌گوییم که هرچه خدا بخواهد اما در این درون چه خبر است فقط خود خدا مى‌داند و کسى نمى‌داند که چه خبر است!

    1. . سوره نازعات (79) آیه 5. امام شناسى، ج ‌5، ص 147:
      «سوگند به فرشتگانى كه تدبیر امور مى‌كنند.»
    2. . سوره انبیاء (21) آیه 27. معاد شناسى، ج ‌1، ص 252:
      «و از گفتار خدا و اراده او سبقت نمى‌گیرند و به امر خدا عمل مى‌كنند.»

جلسه ۷۰۳

4
  • تشویش و اضطراب؛ کار شیاطین

  • حضرت مى‌فرمایند که شیاطین در حال اضطراب هستند و همه‌اش در حال تشویش هستند که آى این‌طور نشود، آى این‌طور بشود، آى چطور بشود، این اضطراب و قلق انسان را همین‌طور میخکوب مى‌کند! نماز با اضطراب و قلق یک ده شاهى ارزش ندارد! روزۀ با اضطراب و قلق به‌اندازۀ یک قِران نمى‌ارزد! حج با اضطراب و همین‌طور همۀ اعمال اعم از انفاق‌ها، روزه‌ها، عبادت‌ها، نماز شب‌ها و ذکرها تمام اینها به‌اندازۀ پنج شاهى نمى‌ارزد درصورتى‌که شخص در اضطراب باشد و فکرش جاى دیگر باشد؛ فکرش در حال نقشه‌کشى براى این و آن باشد؛ آن را این‌طورى بگوییم و این را آن‌طورى بگوییم و بین این و آن را این‌طورى به‌هم بزنیم و چه‌کار بکنیم. اینها کار شیاطین است. شیاطین این‌طور هستند؛ شیاطین هم حرکت مى‌کنند. ﴿وَإِنَّ ٱلشَّيَٰطِينَ لَيُوحُونَ إِلَىٰٓ أَوۡلِيَآئِهِمۡ﴾1 آنها هم همین‌طور هستند. آنها هم مُدبّرات خلقا دارند و مُدبّرات امرا برای ملائکه است. شیاطین هم مدبر هستند. بالأخره این جنابِ آدم عوضى باید از یک جایى اشراب بشود و ساپورت بشود و خلاصه باید از یک جایى مسائل را به او برسانند. خب ملائکه که نمى‌آیند به او کلک، حقه‌بازى، دروغ و تقلب را برسانند. چه کسی مى‌رساند؟! جناب أعلی‌حضرت شیطان! شیطان و جنودش مى‌آیند و دورش را مى‌گیرند و می‌گویند: فدایت شوم، قربانت بگردم، عزیزم تابه‌حال کجا بودى، بیا بابا پیش خودمان و شروع مى‌کنند راه‌هاى کلک را به او مى‌آموزند درحالی‌که او نشسته است! گاهى اوقات نشسته‌اید به‌نظرتان یک‌دفعه یک فکرى مى‌آید که اِ عجب این چیز خوبى است و من راست‌راستى از این غافل بودم که این کار را انجام بدهم اما گاهى اوقات هم یک چیز کلک در ذهن مى‌آید، خب این کلک از کجا آمد؟ از این جناب شیطان! همین جناب شیطان، چون ملائکه که نمی‌آیند در کلۀ انسان کلک راه بیندازند و ملائکه که نمى‌آیند به انسان تقلب یاد بدهند! کیفیت راه تقلب کردن را جبرئیل که نمى‌آید یاد بدهد! جبرئیل که اهل تقلب و دروغ نیست. جبرئیل صاف است و این‌طرف و آن‌طرفش یکى است.

    1. . سوره انعام (6) آیه 121. امام شناسى، ج ‌2، ص 132:
      «و شیاطین به‌سوى دوستان خود خبر مى‌دهند.»

جلسه ۷۰۳

5
  • یک نوع ماهى هست که از این‌طرف نگاه کنى آن‌طرفش هم پیداست. یک ماهى‌های خیلی لطیف که این‌قدر این ماهى لطیف است اجزاى بدنش پیداست! وقتى که نگاه مى‌کنى اصلاً آن‌طرف شیشه پیداست. ملائکه این‌طور هستند، این‌طرف و آن‌طرفشان پیداست اما ما نه، این مشت را نگاه مى‌کنى با این‌طرف فرق مى‌کند. الآن شما نمى‌دانید پشت دست من مو دارد یا ندارد چون ضخیم است. ولى آن ماهى نه، از این‌طرف نور عبور مى‌کند و به آن‌طرف مى‌رود و شما آن‌طرفش را هم مى‌بینید. جبرئیل این است. جناب جبرئیل چه چیزى در کلۀ شما است و می‌خواهید انجام بدهید؟ می‌گوید که هیچى والله من منتظر هستم ببینم ارادۀ خدا چیست، به‌دنبال همان بروم. جناب عزرائیل چه چیز دارى و در چه حال‌واحوالى هستى و خلاصه چه نقشه‌اى دارى؟ می‌گوید که نقشه ندارم، نقشه برای شما آدمیزاد، حیوان‌هاى دو پا است که دست هرچه شیطان است از پشت بسته‌اید! جبرائیل مى‌گوید که دست ما را هم از پشت بسته‌اید با آن کلک‌هایتان! واقعاً انسان اصلاً از این کلک‌ها و برنامه‌هایى که خطور مى‌کند انگشت به دهان مى‌شود!

  • حرمت تخطی از ملتزمات

  • مرحوم آقا رضوان الله تعالی علیه مى‌فرمودند که ما در زمان‌ سابق با بعضی‌ها به‌خاطر بعضى از مسائلى ارتباطاتى داشتیم. آنها هم اهل علم بودند یک قضیه‌اى مربوط به مسائلى بود و بناى ما بر این بود و بر این عهد بستیم و باهم بر این مسئله میثاق نهادیم که آن شخص هیچ عملى را بدون اجازه و مشورت انجام ندهد. ما بر این بنا گذاشتیم بعد از یک مدتى یک‌دفعه دیدیم بَه‌بَه بَه‌بَه! فلان قضیه را دیدیم، ما در جریان نبودیم! فلان مسئله را دیدیم، من در جریان نبودم! فلان شخص پیش ما آمد که آقا فلان مسئله را انجام دادم، گفتم که من اصلاً در جریان نیستم! چه شد؟ پس معلوم می‌شود که تو شرع هم سرت نمى‌شود آقاجان! حالا مسائل اخلاقى به جاى خود بماند اما کسى که شرعاً ملتزم مى‌شود بر اینکه یک مسئله‌اى را با یک شخصى به یک کیفیت و به یک منوال حرکت کند شرعاً حرام است! اینکه دیگر توضیح المسائل است و دیگر به سیر و سلوک خواجه عبدالله کارى ندارد، این توضیح المسائل است و چیزى است که در دست مردم است. قضیه قضیۀ شرعى است! خب حالا این عملى که انجام شده آیا جبرائیل آمده به این شخص القاء کرده است؟! جبرائیل مى‌گوید که من کلک ندارم. جبرائیل مى‌گوید که اگر قرار است کسى ملتزم به شرع باشد اول از همه من بیچاره هستم. عزرائیل مى‌گوید که ﴿لَا يَسۡبِقُونَهُۥ بِٱلۡقَوۡلِ﴾ و این ﴿لَا يَسۡبِقُونَهُۥ﴾ خیلى کلام عجیبى است! یعنى من همیشه پشت ارادۀ خدا حرکت مى‌کنم. منِ حضرت عزرائیل پشت ارادۀ خدا حرکت مى‌کنم و جلو مى‌روم. خودم چیزى اضافه نمى‌کنم و سر سوزنى کم‌وزیاد نمى‌کنم. جانش را بگیر! چشم. نگیر! چشم. در حال نیمه‌ احتضار رهایش کن! چشم. به من چه؟! خدا مى‌خواهد که او پنج سال روى تخت بیمارستان بیفتد به من چه مربوط است؟! من دارم کار خودم را می‌کنم. این کار، کار اوست.

جلسه ۷۰۳

6
  • پس جبرائیل که نمى‌تواند بیاید بگوید که بلند شو برو الآن این کار را بکن و به‌ دور از چشم آقاى سید محمدحسین هم برو این کار را بکن چون اگر بفهمد مى‌آید جلوى تو را در این قضیه مى‌گیرد! مى‌گیرد دیگر. پس جبرائیل نمى‌آید این را به او یاد بدهد. اول فقط در کلّه‌اش می‌افتد و بعد مى‌رود این کار را می‌کند. چه کسى این وسط این را در کله‌اش مى‌اندازد؟! جبرائیل که نیست. پس کیست؟! شیطان است! برو و برگرد ندارد! این شیاطین مى‌آیند کارشان را انجام مى‌دهند و این کارشان همراه با یک نوع تشویش و اضطراب و نقشه‌کشى است. درست مثل ملائکه، ملائکه در حال سکونت و آرامش هستند، شد شد، نشد نشد هرچه شد باید به‌دنبال این قضیه برویم.

  • آرامش اولیاء خدا

  • اولیاء خدا کارشان این است؛ در آرامش انجام مى‌دهند، شد شد، نشد نشد است. امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مى‌آمد و براى مردم صحبت مى‌کرد بلند شوید «سأجهد فِى أنّ اطَهِّرَ الأرضَ»1 باید سراغ معاویه برویم و باید حساب معاویه را برسیم و او را برداریم ولى در همان موقع که دارد این را مى‌گوید آرام است و آن‌طرفش هم پیداست. مثل این دست من نیست که پشتش پیدا نباشد بلکه مثل آن ماهى مى‌ماند. امیرالمؤمنین صاف است، همان موقع که امیرالمؤمنین از منبر پایین بیاید اگر بروند سؤال کنند که یا على خودمان هستیم ما که با تو صفین مى‌آییم مخلص و نوکرت هم هستیم هر جا بگویى با تو مى‌آییم ولى آهسته در گوشم بگو ببینم قضیه چه مى‌شود؟! مى‌گوید که به هیچ‌کس نگویى هان! ما صفین مى‌رویم شکست مى‌خوریم و برمى‌گردیم! همان موقع مى‌گوید، منتها اهلش را پیدا نمى‌کند! اهلش باشد خب مى‌گوید. میثمى پیدا بکند به او مى‌گوید، سلمان یا عمار یا اویسی پیدا کند به او مى‌گوید اما به اشعث نمى‌تواند بگوید چون اگر بگوید او می‌گوید که اِ پس براى چه ما را مى‌خواهى بردارى ببرى؟! خب اینها همین‌ها بودند که برنامه و کار را خراب مى‌کردند. می‌گویند که رفتى یک ساعت صحبت کردى که بلند شوید! مثل دختران تازه به حجله‌ نشسته از خانه‌تان بیرون نمى‌آیید! گرما بشود مى‌گویید که گرما است و سرما بشود مى‌گویید که سرما است. اینها همه را براى مردم مى‌گوید ولى وقتى که از او سؤال بکنید که یا على آخرش به ما بگو این جنگ صفین چه مى‌شود [به شما می‌گوید]!

    1. نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص 418:
      «سأجهد فِى أنّ اطَهِّرَ الأرضَ من هذا الشخصِ المعكوس و الجسمِ المركوس.»

جلسه ۷۰۳

7
  • لزوم بیان مطالب اصلاحى

  • ما همین چند روز پیش جایى رفته بودیم یک بنده خدایى پیرمردى هم بود، آدم خیلى خوبى هم بود مى‌گفت که آقا بالأخره آخر این مسائل و قضایایى که پیدا مى‌شود چه مى‌شود؟! ما مدام مى‌خواستیم [جواب ندهیم] آقا هرچه مى‌شود به من چه؟! بیا کار خودمان را بکنیم. مى‌گفت که آقا نشد جواب ما را ندادى! آخرش گفتم که آخرش هرچه مى‌شود اصلاً تو زنده‌اى؟! تو مرده‌اى؟! تو چه هستى؟! تو از فردایت خبر ندارى، پیر هم هستى و خلاصه دیگر وجنات نشان مى‌دهد که باید الرحمن و حلوا را جور کنى! ولى ما باید چه کنیم؟! چه‌کار داریم فردا و پس‌فردا چه مى‌شود و دو سال دیگر چه مى‌شود، عین اینها که نشسته‌اند سال دیگر امام زمان ظهور مى‌کند ده سال دیگر [ظهور می‌کند] بعد هم خودشان مى‌روند نه امام زمان ظهور کرد و نه هیچى. با این چیزها که ما نباید با مردم صحبت بکنیم.

  • باید مطالبى که گفته مى‌شود مطالب اصلاحى باشد! ما در این دنیا نیامدیم که ظهور حضرت را ادراک بکنیم و اگر ادراک نکنیم عمرمان بر باد رفت! ما در این دنیا آمدیم به کمال برسیم 1200 سال این‌همه اولیاء و عرفا آمدند و ظهور حضرت را هم ادراک نکردند و همه با کمال از این دنیا رفتند و یا در آن‌طرف کامل شدند. به ظهور حضرت چه مربوط است؟! آن یک اراده و مشیت خدا است هروقت بخواهد انجام مى‌شود. آن بزرگانى که آمدند و به مقام خلّصین و صالحین و مخلصین رسیدند مگر آنها ظهور حضرت را ادراک کردند؟! بله، اگر قرار بر اتحاد نفس و اتحاد قلب باشد هیچ ‌لحظه از آن حضرت جدا نبودند و همیشه آن حضرت در کنار آنها بوده و تمام امور آنها را خود حضرت متکفل بوده است. از این نظر بله، ولى خب نه به این معنا.

  • حالا اگر فرض کنید که به امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بگویید که بابا یک ساعت شما بالاى منبر رفتید و مردم را تهییج و تحریض کردید که جهاد چیست و همۀ اینها را گفتید، بالأخره آخرش بگو ببینیم بابا ما یک قلقلکى در دلمان مى‌آید یک چیزى مى‌آید بالأخره بفهمیم لیطمئنَّ قَلبى باشد. بفهمیم که آخر این قضیه چیست. مى‌گوید که آخرش هیچ، مى‌رویم آنجا بدون نتیجه برمى‌گردیم! منتها به کسى نگویى چون تکلیف به‌هم مى‌خورد! تکلیف این است که این عمل انجام بشود. این را من مى‌دانم تو هم به کسى نگو، چندتا دیگر هم هستند و آنها هم خودشان مى‌دانند. سلمان و اینها هم مى‌دانند آنها خبر دارند.

جلسه ۷۰۳

8
  • حالا عجیب اینجاست این اولیاء مثل امثال سلمان ـ حالا سلمان که بندۀ خدا در زمان قبل از جنگ به رحمت خدا رفته بود ـ اطلاع داشتند آنها هم عین خود امیرالمؤمنین عمل مى‌کردند نه‌اینکه بگویند که بابا برو پى کارت، مى‌رویم آنجا هجده ماه مى‌جنگیم و برمی‌گردیم ـ حالا عمار که بنده خدا شهید شد. عمار و اویس و اینها همه در آنجا شهید شدند ـ آخرش هم که کار دست عمروعاص مى‌افتد و قرآن‌ها را بالاى نیزه مى‌کنند و مسئله به نفع معاویه تمام مى‌شود. نه، آنها هم صدایشان درنمى‌آید و عین خود مولایشان، استادشان، مربی‌شان و عین خود امیرالمؤمنین پابه‌پا پشت سر ایشان هستند، او چه مى‌گوید این هم همان را انجام مى‌دهد. او چه انجام مى‌دهد این هم به‌دنبال مى‌رود درعین‌حال مى‌دانند که آخر هم این‌طور مى‌شود و برمی‌گردند. بسیارخب رفتیم و برگشتیم. فرض کن خدا به یکى ‌ یک مأموریت هجده‌ماهه می‌دهد که تو هجده ماه خارج از کشور فلان‌جا برو! نمى‌شود؟! إن‌شاءالله مى‌شود. یک مأموریتى باید بلند شویم از کوفه حرکت کنیم و از مدینه حرکت کنیم و به‌سمت شام و آن‌طرف‌ها برویم، اگر جاهاى بهتری هم بود خب چه بهتر، انجام بدهیم و بعد هم برگردیم. این‌‌هم همین‌طور بود.

  • نگاه عاریه‌ای امیرالمؤمنین علیه‌السّلام به دنیا

  • اینها به‌عنوان مأموریت مى‌دیدند. بین اولیاء خدا [بقیه] فرق این است! ولىّ خدا امیرالمؤمنین علیه‌السّلام جنگ صفین را مأموریت مى‌بیند! مثل یک شخصى که او را مسئول اداره‌ای بکنند و بگویند که آقا شما فرض کن که دو ماه پشت میز هستى. او از آن اوّلى که مى‌آید چه‌کار مى‌کند؟ میز را مى‌خورد یا نه مى‌نشیند؟! مى‌گوید که این میز جلوى من است کاغذ رویش بگذارم یک روز تمام شد دو روز تمام شد نگاهى که به این میز و دفتر و دستک مى‌کند نگاه عاریه‌اى است نه نگاه استقلالى و مِلکى! احساس تملّک نمى‌کند، ما این‌طور نیستیم؛ ما احساس تملّک مى‌کنیم! ما خیلى بزرگوار هستیم! دو روزه دنیا را دست ما مى‌دهند مى‌خواهیم ستارۀ زحل را هم تسخیر کنیم! دو روزه دنیا، دوتا دفتر و دستک! اما امیرالمؤمنین نگاهش نگاه عاریه‌اى است و عاریه دارد نگاه مى‌کند. می‌دانی نگاه عاریه‌اى چیست؟ یک چشم هم مى‌بندیم و این‌طورى می‌کنیم. فرض کنید می‌گوید که آقا این کتاب را آوردم خدمت شما بدهم. اول خیال مى‌کنیم که برای ما است و به ما داده و بخشیده است لذا خوشحال مى‌شویم و چشممان این‌قدر [بزرگ] مى‌شود! بعد مى‌گوید که لطف کنید اگر خواندید مى‌آیم دوباره از شما مى‌گیرم. این چشمِ این‌قدر بزرگ، کوچک مى‌شود و نگاه عاریه‌اى می‌شود. نگاه اول نگاه مِلکى و مالکانه است و نظرۀ اول نظرۀ مالکانه است، چشم‌ها گنده مى‌شود، لب و دهان باز مى‌شود و این لب‌ها تا اینجا مى‌آید و این ابروها بالا مى‌رود هشت مى‌شود! اما تا گفت که آقا این کتاب را یک هفتۀ دیگر مى‌آیم استرداد مى‌کنیم. بسیار خب بسیار خب این ابروهاى هشت مى‌شود هفت! نگاه هم این‌طورى [عاریانه‌ای] مى‌شود این دو چهره نشان‌دهندۀ این تعلق مالکانه است. ما در این دنیا همیشه این‌طورى هستیم!! اما آنهایى که نه، از این حرف‌ها گذشته‌اند و آن امیرالمؤمنین که‌ مى‌گوید:

جلسه ۷۰۳

9
  • این حکومت دنیا از آن برگى که جراد بر فمش دارد آن را مضغ مى‌کند براى من ارزشش کمتر است.1

  • او همیشه نگاهش این‌طورى [عاریانه] است؛ به دنیا این‌طوری است و به خلافت این‌طوری است و به جنگ صفین این‌طوری است، به همه چیز! ما دیگر عوامانه داریم مثال مى‌زنیم والاّ نگاه، نگاه اصلاً بى‌تفاوتى است. حالا ما خیال مى‌کنیم امیرالمؤمنین خلیفه شده است بَه‌بَه دیگر از امشب خواب حورالعین مى‌بیند! نه بابا، اینها مربوط به ما است! مربوط به ما است که نمى‌دانیم حقیقت و واقعیت مسائل چیست و این مسائل به ما بستگى دارد.

  • حقیقت نوریه اصل و اساس عالم وجود

  • این إنّیتى که مرحوم آخوند مى‌فرماید این است؛ یعنى این عبارت از یک حقیقتى است که آن نظره‌اى که شما به اشیاء مى‌اندازید آن نظره به همان حقیقةُ الوجود است حقیقةُ الوجود هم که اناره و نور محض است. پس دیگر چگونه مى‌تواند در اینجا ماهیتى در کنار او وجود داشته باشد که قد علم کند و آن حقیقت و نور را محبوس کند، مخفى کند، منکدر و متکدّر کند؟! هرچه هست همان است.

  • مرحوم آخوند در اینجا این را مى‌فرمایند: ـ البته در عبارات ایشان یک نکاتى هست که احتیاج به قدرى اصلاح دارد ـ آنچه که در عالم وجود هست این نفوس و همین‌طور عوارض این نفوس که آنها همه ظلال هستند همۀ اینها اصل و حقیقتشان حقیقت نوریه است. وقتى حقیقت نوریه شد پس چه چیزى مى‌تواند جلوى این نور را بگیرد و چه چیزى مى‌تواند او را محدود کند؟! اصلاً غیر از حقیقت نوریۀ وجودیه چیزى نیست! چیزى نیست تااینکه بخواهد آن بیاید جلویش را بگیرد و مانع ایجاد کند.

  • هرچه را می‌نگرم عکس رخ یار من است***[هرکجا می‌گذرم قصۀ دلدار من است]2
  • در این به هرچه که مى‌نگرم فقط اختصاص به مسائل معنوى ندارد بلکه مسائل ظاهرى و تعیّنات خارجى به هر کیفیت باشد آن همان حقیقت نور وجود است که براى او تجلّى مى‌کند.

    1. نهج البلاغة (صبحی صالح)، ص 347. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسی، ج 7، ص 40؛ مطلع انوار، ج 13، ص 258.
    2. دیوان اشعار بلند اقبال، شماره 57.

جلسه ۷۰۳

10
  • نکتةٌ مشرقیة.

  • لَعلّكَ قَد تَفطنتَ مِمّا تَلوناهُ علیكَ سابقاً و لاحقاً بِأنّ العالمَ كُلَّه وجود وَ الوجودَ كُلَّهُ نور و النورَ العارضُ‌ نورٌ على نور.1

  • این مسئله برای ما روشن شد. خب این مسئله مسئله‌اى است که براساس وحدت شخصیۀ وجود و براساس اصالت وجود براى ما مشخص شد.

  • آن نورهاى عارضى که جنبۀ وجود ثانى دارند و آثار آن نور اول هستند، این نورٌ على نور است که بعضى‌ها البته این نور عارض را همین نورهاى ظاهرى گرفتند این‌هم اشکالى ندارد. ولى علىٰ‌کلّ‌حال این نور العارض یعنى همان آثارى که بر آن وجود اول مترتب است. این نورٌ على نور است و بااینکه این اثر است ولى او را از آن حقیقت نوریه خارج نمى‌کند.

  • فانظُر إلى البدنِ الإنسانی كیفَ یكونُ مِن حیثُ اشتمالِه على الصورِ و القوىٰ‌ التی هیَ مبادی الأفاعیل مُعسكراً لِجنودِ النفسِ النوریة الأسفهبدیة فی عالم الأضداد و محلاً لِأنوارها و آثارِها و تلكَ القوىٰ و الآلات مَعَ أمیرِ جَیشها جمیعاً وجوداتٌ صرفةٌ و أنوارٌ محضةٌ كَسُرج ٍمُتفاوتة فی النورِ مُترتبةٍ بِحسبِ النضدِ و الترتیبِ بعضُها فوقَ بعضٍ مُشتعلةَ مِن نورِ واحدٍ.

  • مى‌خواهیم مثال بیاوریم؛ شما به بدن انسانى نگاه کنید؛ از حیث اشتمالش بر صورت‌هاى مختلف و بر قواى مختلف؛ قواى جاذبه، قواى دافعه، قواى شهویه و قواى غضبیه و مزاجى که بر آن بدن حاکم است، صورت‌هاى مختلفى که مى‌گیرد؛ صورت بشاشیت، صورت انقباض، صورت صحت، صورت مرض و امثال‌ذلک که آن صور و قوا و آن خصایلى که در نفس هست اینها مبادى افاعیل هستند، مبدأ براى کارهایى که انجام مى‌دهد. مبدأ و علت و ریشه براى تصرفاتى که مى‌کند تمام اینها، معسکر براى جنود نفس هستند ـ در این کتاب ما اشتباه مُعسكر الِجنود نوشته شده است ـ این جنود نوریۀ اسفهبدیه که آن نور اسفهبدیه همان نورى است که وجود منبسط تراوش مى‌کند، در عالم اضداد که خب اینها به شکل انوار مختلف درمى‌آیند. و این محلّ براى انوار این جنود و آثارش است و این قوا و آلاتى که در نفس هست با خود نفس که حکم امیر دارد این جمیعاً وجودات صرفه و انوار محضه هستند مانند چراغ‌هایى که در نور متفاوت و متضاد هستند و داراى الوان مختلف هستند که به‌حسب تشکّل و انسجام نضد یعنى انسجام اینها مترتب هستند که هرکدام از اینها جنبۀ علّى نسبت به بقیه دارند و دیگرى اثر او خواهد بود. از این قوا هم قوایى هستند که بعضى از اینها ظاهرند و بعضى از اینها باطن‌اند و خود آن باطن هم داراى مراتب مختلفى است و خود انسان حتی بعضى از اینها را تا آخر عمر هم کشف نمى‌کند مگر اینکه اشراف بر نفس براى او پیدا بشود لذا مى‌گویند که انسان باید در تحت تربیت فردى باشد که بر نفس او اشراف داشته باشد همین است چون بسیارى از صور و خصوصیات و قواى نفسانى را اصلاً خود شخص نمى‌یابد تااینکه در مقام علاج بربیاید و از او بهره بگیرد و او را به‌عنوان ابزار و آلات به‌کار ببندد. باید فردى باشد که بتواند اشراف داشته باشد و آن نقاط و آن نکات را بتواند استخراج کند و به‌دست بیاورد.

    1. الحکمة المتعالیة، ج 2، ص 44.

جلسه ۷۰۳

11
  • بَل مقهورةٌ تحتَ استقلاله كَما یُشاهدُ مِن عدمِ استقلالِ‌ الأنوارِ الضعیفة فی مشهدِ النور القوى فی التأثیر و الإنارة فَهكذا حكمُ عالمِ الوجود جمیعاً فی كونِها أشِعة و أنواراً و أضواءً لِلذات الأحدیةِ الواجبیةِ.1

  • «بلکه اینها مشتعل از نور واحد هستند که همان خود نور حقیقت وجود است و در تحت استقلال آن نور واحد مقهورند. همان‌طورى‌که از عدم استقلال انوار ضعیفه در یک مشهد نور قوى در تأثیر و اناره این مسئله مشاهده مى‌شود که چطور وقتى که یک نور قوى مى‌آید خود انوار ضعیفه دیگر آن استقلال خودشان را ازدست مى‌دهند و در آن نور اشعۀ‌ قاهره محو مى‌شوند.» این مثالى که براى شما آوردیم تمام اینها حکم عالم وجود را دارد که همۀ اینها در تحت اشعۀ قاهرۀ نور بسیطُ الحقیقه محو هستند. «در اینکه اینها اشعه و انوار و اضواء هستند براى ذات أحدیت واجبیت همۀ اینها اشعه او هستند.» خب شعاع هم اصلش چیست؟ اصل شعاع هم از همان مبدأ خودش است دیگر و چیزى غیر از او نیست. پس چه چیز دیگرى در اینجا مى‌تواند ماهیت باشد؟! البته ماهیت به آن معانى که بعضی‌ها مى‌گویند، نه به آن کیفیتى که مطرح شد.

  • إذِ الوجودُ كلُّهُ مِن شروقِ نورهِ و لَمعانُ ظهورِه كَما هوَ مُشاهدٌ مِن الشمس المَحسوسِ الذی هوَ المثلُ الأعلىٰ لهُ فی السماواتِ و الأرض إلا أنَّ بینَ الأشعّتین فرقاً أنّ أشعةَ شمسِ العقل أحیاءٌ عاقِلةٌ ناطقةٌ فَعالةٌ.

  • «وجود تمامش از موجوداتى که دارد از شروق نور این ذات أحد و لمعان ظهور ذات أحدیت است که ما این را از خود شمس در سماوات و ارض مشاهده مى‌کنیم» که نور اشعۀ شمس یعنی نور قاهرش بر همه چیز غلبه مى‌کند و همه را در تحت آن سیطرۀ خودش درمى‌آورد و حتى نورهایى که به سایر اشیاء مى‌دهد آن نورها هم وجود استقلالى ندارند بلکه نورى که از ماه تراوش مى‌کند به‌واسطۀ انعکاس نور شمس است که به او خورده است و همین‌طور ارض و سایر کرات. «إلا أنَّ بینَ الأشعّتین فرقاً ... بین این دو اشعۀ محسوس و غیر محسوس تفاوت این است که شعاع آن عقل کلى که بر همۀ عقول مى‌تابد و بر همۀ نفوس اشراق دارد همۀ اینها حىّ، عاقل، ناطق و فعال هستند.»

    1. همان، ص 45.

جلسه ۷۰۳

12
  • معنای حیّ

  • خیلى این عبارت، عبارت عجیبى است که ایشان مى‌فرمایند! ما تابه‌حال حىّ را فقط به آن چیزهایى که‌ مى‌دانستیم که مثل چهارپا حرکت کنند و جنب‌وجوش داشته باشند و تحرک داشته باشند، این را حىّ مى‌گوییم ولى حیات ﴿وَإِنَّ ٱلدَّارَ ٱلۡأٓخِرَةَ لَهِيَ ٱلۡحَيَوَانُ لَوۡ كَانُواْ يَعۡلَمُونَ﴾،1﴿يَعۡلَمُونَ ظَٰهِرٗا مِّنَ ٱلۡحَيَوٰةِ ٱلدُّنۡيَا وَهُمۡ عَنِ ٱلۡأٓخِرَةِ هُمۡ غَٰفِلُونَ﴾2 این مسئلۀ جنبۀ حیات یعنى آن چیزى که جنبۀ بقاء دارد نه حرکت کند. ﴿ٱللَهُ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلۡحَيُّ ٱلۡقَيُّومُ﴾3 خدا حىّ است، حىّ یعنى چه؟ خب خدا که نفس نمى‌کشد و راه نمى‌رود و جنب‌وجوش ندارد پس اینکه خدا حىّ است یعنى خدا بقاء دارد و عدم، در وجود خدا راه ندارد. این معنا معناى حیات است که از صفات ذاتى و لا ینفک است و بین مرتبۀ حىّ و مرتبۀ أحدیت فاصله‌اى نیست! به‌عکس علم و قدرت که اینها از صفات لازمۀ ذات هستند و لا یَنفکّ عَنِ الذّات هستند و نسبت به ذات جنبۀ معلولى دارند! ذات است که آن علم و قدرت را ابراز و اظهار مى‌کند ولى در اسم حىّ، اسم حىّ بالاتر و قوی‌تر است و خیلى هم در باب اعداد و حروف آثاری دارد و در آثار ذکریِ اسم حىّ مسائلى گفته‌اند و حتى در این قضیه کتاب‌ها نوشته‌اند که این آثار حتى بر اسم علیم و قدیر هم مترتب نیست.

  • خیلى این اسم حىّ عجیب است و گفتنش و با او فکر کردن و اشتغال داشتن با او یک شرایط خاصّى هم دارد! و حتى بعضی‌ها آن را در کیفیت تأثیر، مساوى با اسم هو مى‌دانند منتها یک تأثیر جامع، نه فقط خود آن تأثیر خاصى که مربوط به اسم هو است. این اسم حىّ اسم لا یَنفک است و این‌هم معلول ذات نیست و مساوق با ذات است. از نظر مفهومى خب متفاوت است ولى از نظر مصداقى عینیت دارند. هرجا که آن هویت هوهویّه در آنجا تحقق دارد آن حقیقت حیات در آنجا هست و هیچ‌کدام از اینها اصلاً نمى‌توانند جدا بشوند. حیات را شما از آن هویت هو بگیرید او معدوم است. شما از حیات، آن هوهویت را بگیرید، حیات معدوم است. هردو از نقطه‌نظر حمل شایع مصداقاً یکى است ولى معنایش از نقطه‌نظر مفهومى معناى متغایر است. این نکته را باید درنظر داشته باشید و این معناى حىّ است.

    1. . سوره عنکبوت (29) آیه 64. امام شناسى، ج ‌8، ص 47:
      «و به‌درستى‌كه خانه آخرت محلّ حیات و زندگى است، اگر مردم بدانند.»
    2. . سوره روم (30) آیه 7. انوار الملكوت، ج ‌1، ص 130:
      «كفّار و اهل غفلت از حیات دنیا، ظاهرى را دانسته‌اند. و ایشان از آخرت غفلت نموده‌اند.»
    3. . سوره بقره (2) آیه 255. امام شناسى، ج ‌14، ص 105:
      «الله معبودى جز او نیست كه زنده است و قیّوم است.‌»

جلسه ۷۰۳

13
  • این اشعۀ قاهره همه وجودات حىّ مستقل هستند؛ مستقل یعنى خودشان تشخّص دارند نه استقلال ربطى والاّ هرکدام جنبۀ ربطى دارند؛ یعنى هرکدام از اینها حیات دارند و لذا شما این را در وقتى که در یک مجلس ذکر و ائمه مى‌روید احساس مى‌کنید. «رَحِمَ اللَهُ مَن أحیا ذِکرَنا»1 این را امام صادق علیه‌السّلام مى‌فرماید؛ یعنى از همان اشعۀ قاهرۀ عاقله که هرکدام از اینها وجود حىّ هستند در این مجلس باید ظهور پیدا کند لذا حال شما عوض مى‌شود. قبل از اینکه وارد مجلس شوید یک حال دارید وقتى که بیرون مى‌آیید مى‌بینید حالتان عوض شده است! خب مگر ممکن است که شیء مرده و میت بیاید و انسان را تغییر بدهد؟! یک جنازه اینجا صد سال هم بماند نه به شما کارى دارد نه اثرى از او مترتب است ولى یک موجود حىّ خب با شما کار دارد و حیات، کار دارد. اینکه الآن شما حالتان تغییر پیدا کرده به‌خاطر این است که همین اشعۀ قاهرۀ عاقلۀ ناطقه است که در وجود شما جا گرفته و شما را متبدل کرده و حال‌وهوا را عوض کرده است. این به‌خاطر همان جنبۀ حیات است.

  • و أشعة شمسِ الحس أعراضٌ و أنوارٌ لِغیرها لا لِذاتِها غَیر أحیاءٍ عاقِلة و سَیأتیكَ تفصیلُ هذهِ الأحكامِ فی مَواضعها إن شاء الله تعالى.

  • «و اشعۀ شمسِ حس، اعراض و انوار برای غیرشان هستند نه براى ذات خودشان ولى اینها حىّ نیستند و عاقل و فاعل نیستند» که گفتیم که ما در اینجا اشکال داریم! اینها هم مثل همان بالا تفاوتى نمى‌کنند و اگر کسى چشمش باز بشود مى‌داند که هر اشعه‌اى حىّ است و حیات دارد؛ ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡ﴾؛2 شما نمى‌فهمید والاّ تمام اینها همه حیات دارند! آن ابرى که بلند مى‌شود بالاى سر پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مى‌آید سایه مى‌اندازد مى‌فهمد که دارد این کار را انجام مى‌دهد! بروید اشعار مولانا را بخوانید ببیند در مسئلۀ باد و اینها چه مى‌گوید! هرچه حرف زدند همین‌ها زدند! همین مولانا، حافظ، عرفا و اینها گفتند. اینها قرآن را فهمیدند نه کسان دیگر. إن‌شاءالله که ببینیم در مواضعش چه می‌فرمایند.

    1. مصادقة الإخوان، ص ٣٤؛ الأمالی، شیخ طوسی، ص ١٣٥، با قدری اختلاف. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به آموزه‌های ولایت، ج 1، ص 171.
    2. . سوره اسراء (17) آیه 44. الله شناسى، ج ‌1، ص 31:
      «و هیچ‌یك از چیزها موجود نمى‌باشند مگر آنكه با حمد او تسبیحش را مى‌كنند، ولیكن شما تسبیحشان را نمى‌فهمید!»

جلسه ۷۰۳

14
  • جنبۀ رشد حیّ

  • تلمیذ:﴿بَلۡ أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ1 منظور همان جنبۀ بقاء را پیدا کرده‌اند؟

  • استاد: بله دیگر، به مرتبۀ بقاء رسیدند و دیگر در آنها رکون و رکود و سکون منتفى شده است و دائماً در حال حرکت و سیر هستند! ولى کافر و منافق در اینجا دیگر رکود پیدا کرده و در همان‌جا ایستاده است و دیگر نفسش قابلیت براى ترقّى و صعود را ازدست داده و همان است. افراد عادى هم همین‌طور هستند مثلاً افراد عادى که در مرتبۀ تربیت نیستند با هر وضعیت که از این دنیا بروند همان‌جا مى‌مانند. در هر حالتى که هست در همان‌جا هست؛ یک قدم نه جلو مى‌رود نه عقب می‌رود. حالا ممکن است آدم بدى هم نباشد اما آن کسى که ﴿أَحۡيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمۡ يُرۡزَقُونَ﴾ است آن حىّ، جنبۀ رشد دارد یعنى مدام در حال تکامل و ازدیاد است و مدام براى او دارد دگردیسى انجام مى‌شود. مدام تغییر و تحول دارد انجام مى‌شود ولى بقیه نه، أصحاب الیمین هستند و همین‌طورى ایستاده‌اند و در همان مرتبۀ خودشان هستند!

  • عرفان ملاصدرا

  • تلمیذ: ملاصدرا با اهل عرفان ارتباط داشته است؟

  • استاد: بله، ایشان اهل ارتباط بود منتها از یک عارفى که مصطلح است نبوده است. خودش براى خودش حالاتى داشته است و با شیخ بهایى و میرداماد خب محشور بوده و میرداماد و به‌خصوص شیخ بهایى هم اهل ریاضات بودند. در احوالات ملاصدرا هم مى‌خواندم در بعضى از سفرهایش با بعضى از اهل دل هم ملاقات‌هایى داشته است.

  • گله از تأخیر ظهور در محضر امام صادق

  • تلمیذ: روایتى است در تأیید فرمایشات حضرت‌عالى از امام صادق علیه‌السّلام شخص پیرمردى بود صد سال سن داشت و می‌رود از امام صادق شکایت و گله مى‌کند که وقت ظهور و اینها چه شد؟ ما معطلیم مسائل حل بشود. حضرت مى‌فرمایند که تو چه‌کار به این حرف‌ها دارى؟! اگر عمرت کفاف بدهد خب هستی اگر هم از دنیا بروی باز هم تفاوتى نمى‌کند.2

    1. . سوره آل عمران (3) آیه 169. امام شناسى، ج ‌5، ص 148:
      «بلكه زندگان‌اند، و در نزد پروردگارشان روزى مى‌خورند.»
    2. الکافی، ج 5، ص ۱۰۰، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۰۳

15
  • استاد: حضرت به او مى‌فرمایند که پس من اینجا چه‌کاره هستم؟! همین‌که شما مى‌فرمایید، حضرت مى‌فرمایند: الآن امامت در کنار تو نشسته است باز منتظر صد سال دیگرى که تازه امام زمان متولد بشود؟! امام جلویت نشسته است!

  • مراعات کثرت و مقام ادب اولیاء

  • در قضیۀ مولانا داریم؛ در مناقب العارفین ظاهراً این قضیه را داریم؛ مولانا نسبت به شمس خیلى ابراز ارادت مى‌کرد حتى تا آخر عمر، و این از اشعارش پیداست. خب اولیاء این‌طور هستند دیگر، این اولیاء هیچ از خودشان نمى‌بینند و در مقام ادب؛ یعنى در مقام مراعات کثرت خیلى رعایت این مسئله را دارند و ما این قضیه را در زمان مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مى‌دیدیم. تمام مطالب را به انتساب از دیگران نقل مى‌کردند. حالا خودشان منظور نظر هستند معلوم است قضیه مربوط [به خودشان است] ولى ایشان مى‌فرمودند: مرحوم استاد ما این‌طور مى‌فرمود، مرحوم استاد ما این‌طور مى‌کرد، مرحوم فلان این‌طور بودند و هیچ‌وقت از خودشان چیزى مطرح نمى‌کردند. دأب بزرگان این‌طور بوده است! ولى خب گاهى مثلاً دیگر چاره‌اى نبود و براى تنبّه شخصی که یک چیزی در گوشش کرده و متنبه نمی‌شود بالأخره یک چیز چکّشی مى‌گفتند که بابا اینجا خلاصه خیال نکن که خبرى نیست!

  • یک دفعه یک قضیه اتفاق افتاده بود ما متوجه نمى‌شدیم و مدام می‌گفتیم: نه، باید مثلاً آقاى حداد این‌ کار را انجام بدهند. یک‌‌دفعه گفتند: آقا سید محسن این‌هم همان است چه دارى مى‌گویى و دنبال چه مى‌گردى؟! این‌هم همان است! آن موقع متوجه شدیم و خلاصه دیدیم که این همان است و خب ایشان هم یک چیزى کردند.

  • عاقبت اهانت به استاد!

  • خب این مولانا خیلى نسبت به شمس ابراز علاقه مى‌کرد و این اختلاف بین طریق اولیاء و مدعیان و افراد دیگر را نشان مى‌دهد! ما یک تقریرات مى‌نویسیم مى‌گوییم که بله بله البته خب بزرگان حق دارند ولى خب بالأخره تحقیقات ما و تقریرات تابه‌حال مانندش نبوده است‌.

جلسه ۷۰۳

16
  • مرحوم نائینى رحمة الله استاد آن آقا شیخ محمدعلى کاظمى بود و خب جزو سری‌هاى اول بودند و همین‌طور استاد مرحوم آقاى خوئى هم بوده است. خب آقا شیخ محمدعلى کاظمى تقریراتش معروف است. لابد شما دیگر تقریراتش را بحث کردید. قلمش خیلى قلم روانى بود و از نظر علمى بر مرحوم آقاى خویى ترجیح داشت یعنی ایشان از نقطه‌نظر ورود و خروج در مطلب بر مرحوم آقای خویى هم ترجیح داشته است. آن موقع ما بیکار بودیم این چیزها را بحث مى‌کردیم و فکر می‌کردیم خبرى است! بعد ایشان تقریراتى مى‌نویسد و مرحوم نائینى هم بر او تقریظ مى‌نویسد و تقریظ نائینى الآن هم هست دیگر. بعد از یک مدتى آقاى خویى مى‌آید تقریرات خودشان را مى‌نویسد و مى‌برد، مورد توجه استاد قرار مى‌گیرد و بر او هم تقریظ مى‌نویسند و چاپ مى‌کند! مرحوم آقاى خویى در زمان خود نائینى این چیزها را مى‌نویسد. تا او [آقا شیخ محمدعلی کاظمى] مى‌بیند که این‌ چاپ شد می‌گوید که اِ عجب ما که جزو تلامذۀ أقدم شما بودیم چطور شما برای ایشان هم این کار را کردید؟! مى‌رود قهر مى‌کند و در کوفه مى‌رود و در درس نائینى که شرکت مى‌کرد شرکت نمى‌کند! و در آنجا بود تا نائینى به رحمت خدا مى‌رود!

  • اینها براى ما عبرت است هان! این قضیه است! آن‌وقت بعد از فوت نائینى ایشان بلند مى‌شود مى‌آید در مسجد شیخ طوسى مى‌رود و آنجا شروع به درس گفتن مى‌کند! یک مشت طلبۀ عرب و عراقى و غیرعراقى شب‌ها جمع مى‌شوند و شش ماه بیشتر درسش طول نمى‌کشد که فوت مى‌کند. حالا اینها همه‌اش براى خدا است؟!

  • من در یک جا بودم دیدم گفتند که بله، مرحوم حاج شیخ محمدعلی کاظمى رحمة الله، رضوان الله علیه! یعنی چه رحمة الله، رضوان الله؟! این بالاترین اهانت را به استادش نائینى کرده است! یعنی چه رحمة الله رضوان الله؟! آیا ثمرۀ هفتاد سال بودن در حوزه و نجف و اینها این است؟! آیا این کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام که «مَن عَلّمَنی حَرفًا، [فقد صَیّرَنی عبدًا»1 این احترام به استادش است؟! نائینى استاد تو نیست؟! نائینى حق علم بر تو ندارد؟! نائینى حق حیات بر تو ندارد؟! مرحوم نائینى هم هیچ چیزى نمى‌گفت و تا وقتی صحبت مى‌شد مى‌گفت که راجع به این قضایا صحبت نکنید و حرف نزنید. آیا این کارها ارزش یک کدورت خاطرى که استادت نسبت به تو پیدا بکند، دارد؟! این‌همه مسائل و برنامه و فلان این حرف‌ها! تو باید پاى استادت را ببوسى، پاى نائینى را ببوسى، استاد تو بوده همۀ این چیزها را به تو یاد داده است.

    1. جامع السعادات، ج ٣، ص ١٤١. جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به مبانی تشیّع، ص 77.

جلسه ۷۰۳

17
  • امکان بالاتر رفتن شاگرد از استاد

  • ولى در مکتب مولانا نگاه کنید مى‌بینید اصلاً این حرف‌ها نبوده است. تمام از اول تا آخر کتابش دارد شمس مى‌گوید؛ هرچه هست از اوست و اصلاً اسم خودش را نمى‌آورد! در مجالسش آن‌طور از استادش تمجید مى‌کرد بااینکه موقعیت و سعۀ وجودى مولانا خیلى بالاتر از شمس است. دلیل ندارد که شاگرد از استاد بالا نزند [اگر این‌طور باشد] بنابراین هر زمان که مى‌گذرد همه باید رو به افول بیایند تا آخر صفر بشوند دیگر! از آن بالا کم شوند تا پایین. نه! بعضى از شاگردان هستند که از استادشان بالا مى‌زنند؛ هم از نظر علمى و ‌هم از نظر دقت! در این مسئله [مشکلی] نیست.

  • او یک روز در یک مجلسى بود و شروع کرد دوباره از شمس گفتن و از چه گفتن و از اساتید نقل کردن، یکى از آنهایى که آنجا بود ـ از این احمق‌ها زیاد پیدا مى‌شوند و همیشه هستند! ـ یکى از آنها شروع کرد آهى کشید یک آهى! مولانا گفت: چرا آه کشیدى؟ گفت: آه کشیدم از اینکه ما خدمت آن بزرگ را ادراک نکردیم! ـ خاک بر سرت کنند! این را من دارم مى‌گویم، مولانا نگفت، او ادب داشت ـ اینجا دیگر روى آن‌طرف افتاد که یادش بدهد! بگوید که بابا ما که از خودمان نمى‌گوییم نه‌اینکه خبرى نیست، دارم ادب به تو یاد مى‌دهم! دارم اخلاق یاد مى‌دهم! دارم به شما توحید یاد مى‌دهم که همۀ اینها را از آنجا ببینید، همه را از توحید ببینید، مظاهر را کنار بگذارید و فقط ظهور را بنگرید. من اینها را دارم به شما مى‌گویم، آن‌وقت آه مى‌کشى؟! آخر الاغ آه کشیدن دارد؟! بعد سرش را پایین انداخت. من هر وقت یاد این قضیه مى‌افتم خنده‌ام مى‌گیرد! چون من با این مولانا خیلى رفیقم! یعنى از نظر چیزى می‌بینم این کارها و این حرف‌ها و این برنامه‌ها از او برمى‌آید! چندتا هستند که من با آنها... یکى با مولانا یکى مرحوم آقا سید احمد کربلایى یک چندتایى هستند نمى‌دانم این چه قضیه‌اى است که خلاصه این وسط چه مابه‌الاشتراکى هست! آخوند ملا حسینقلی خیلى بزرگ است ولى نه مثل اینکه ما با آقا شیخ محمد بهارى [بیشتر رفیق بودیم] اینها خلاصه یک قِسمى ‌بودند و خلاصه با اینها بیشتر [ارتباط داشتیم] آنها سر جایشان با موقعیتشان باشند.

جلسه ۷۰۳

18
  • یکى از اینها مولانا است که دوستش داریم؛ «أُحبُّ الصّالحین و لَستَ مِنهُم».1 مولانا سرش را پایین انداخت بعد بلند کرد و گفت که گرچه به دیدن آن عزیز که جانم فدایش باد! ـ اول این را مى‌گوید خیلى عجیب است! ـ نرسیدى ولى قسم به جان او که جانم ‌در دست اوست به دیدن و به ملاقات کسى رسیدی که هفتاد هزار شمس تبریزى بر هر تار مویش آویزان است! یا اباالفضل! هفتاد هزار شمس تبریزى بر هر تار مویش! یک‌دفعه به آن جنبۀ مقام اطلاق زد که من به مقام اطلاق خورده‌ام، تو چه دارى مى‌گویى؟! اول گفت که جانم فداى او باد که [ادب را] محفوظ کند، بعد گفت که بابا ما به دریا وصلیم او هم به دریا وصل است! نه‌اینکه [وصل نباشد] منتها ظهور او این‌قدر بوده تو بیا اینجا را نگاه کن ببین اقیانوس دارد همین‌طورى از من تراوش مى‌کند و بیرون مى‌آید! من تربیت‌شدۀ او هستم و مُربّاى او هستم و من ظهور او هستم که به این کیفیت و به این شکل درآمده است! گاه‌گاهى اینها یک هم‌چنین مسائلى را خلاصه مى‌گفتند که براى تنبّه و اینها بود.

  • آن‌وقت آقا مى‌آید مى‌گوید که مثنوى چیزى ندارد کتاب تمثیل است! آقایان می‌گویند که تمثیل‌هایش خوب است و بد نیست! شیخ بهایى فهمیده، آن هم نه!

  • من نمى‌گویم که آن عالى‌جناب***هست پیغمبر، ولى دارد کتاب2
  • آن‌وقت به اینها که مى‌رسند [می‌گویند که] بله بله خب حالا معلوم نیست این اشعار منتسب باشد. بابا گفته است دیگر، بیچاره بندۀ خدا! می‌گویند که معلوم نیست اینها منتسب باشند!

  • حالا بله، بگذریم. دیگر الآن زمان این‌طور صحبت کردن تمام شد! دیگر پروندۀ این‌طور حرف زدن‌ها بسته شد. الآن دیگر کم‌کم صحبت این است که آقا حرفت را بزن و دلیلت را بیاور. به‌خاطر همین است که این‌قدر نگرانى و اضطراب به ‌وجود خیلى‌ها افتاده است و احساس مى‌کنند دیگر کار دارد خارج مى‌شود! این سالیان سال و صدها سالى که فقط حرف، حرف بعضی‌ها بود و امر و نهى، امر و نهى بعضی‌ها بود دیگر دورانش سپرى شد و تمام شد. امروزه ما به تحلیل‌ها که نگاه مى‌کنیم، تحلیل‌هاى آدم‌هاى عادى و مسائل افراد عادى را نگاه مى‌کنیم می‌گوییم که حرفشان درست است. می‌گویند که آقا دلیلت را بیاور. دیگر ظواهر تمام شد و مدت ظواهر گذشت! اگر هم تابه‌حال کسى شک و شبهه‌اى داشت بحمدالله با مسائلى که پیش آمد دیگر روشن شد که قضایا چه هست.

    1. . این شعر به ابن ادریس شافعی نسبت داده شده است:
      أُحبُّ الصّالحین و لَستَ مِنهُم *** لَعَلَّ اللَهَ یَرزُقُنی الصَلاحا
      شرح فقراتی از دعای ابوحمزه ثمالی، ج ٢، ص ٢٤٣:
      «من صالحین را دوست دارم، اما خودم از صالحین نیستم؛ دوستشان دارم، لعلّ اینکه خدا هم مرا صلاحی عنایت کند.»
    2. . منسوب به جناب شیخ بهائی.

جلسه ۷۰۳

19
  • قضیۀ حضرت علی‌اصغر علیه‌السّلام واژگون کنندۀ بناى حکومت ظلم

  • واقعاً ﴿وَعَسَىٰٓ أَن تَكۡرَهُواْ شَيۡ‍ٔٗا وَهُوَ خَيۡرٞ لَّكُمۡ﴾1 این است. براى اینکه دستگاه یزید و معاویه براى همه افشاء بشود و رسوا بشوند باید یک قضیه‌اى مثل قضیۀ سیدالشهدا علیه‌السّلام اتفاق بیافتد! قضیۀ سیدالشهدا افشاء کرد یعنى دیگر کسى توجیه نمى‌کند. من آن روز راجع به جریان حضرت علی‌اصغر علیه‌السّلام که گفتم، داستان حضرت علی‌اصغر اصلاً یک داستان جدایى است و در قضیۀ کربلا براى خودش یک قضیه است. یعنى این قضیۀ حضرت علی‌اصغر صرف‌نظر از همان جنبۀ ملکوتیش که خب این را ماها نمى‌فهمیم ولى چیزهایى که از اولیاء شنیدیم مسائلى است که من تابه‌حال جرئت گفتنش را راجع به حضرت علی‌اصغر نداشتم! صرف‌نظر از آنها به‌حسبِ ظاهر وقتى که نگاه مى‌کنیم این یک داستانى است که آمد و یزید را رسوا کرد! نه حضرت اباالفضل نه حضرت علی‌اکبر نه خود امام حسین بلکه این قضیۀ حضرت علی‌اصغر آمد رسوا کرد و تمام بناى حکومت ظلم را واژگون کرد! یعنی این قضیۀ حضرت علی‌اصغر علیه‌السّلام به‌دست نظام ظلم، دروغ، تقلب، نظام ریا، نظام خدعه و نظام مکر و اینها کار داد و این حضرت علی‌اصغر علیه‌السّلام ریشۀ همه را کند و همه را ازبین برد! خیلى مسائل عجیب است که هیچ کاری هم به‌حسب ظاهر نمى‌شود کرد! یک بچۀ معصومِ چندماهه آب به روى او ببندند! مرضتان چیست که برمى‌دارید مى‌زنید؟! این روی چه حسابى است؟! آخر این هیچ توجیهى نمى‌شود داشته باشد یعنى باید این قضیۀ عاشورا به‌وجود بیاید تا هم‌ از نظر ملکوت عوض کند و هم از نظر ظاهر همه ببینند و بفهمند خب این کجایش حق است؟ پدرسوخته عمر بن سعد دارى نماز مى‌خوانى به کمرت بزند! این نماز را جدّ این آورده! تو دارى مى‌خوانى؟! مرتیکۀ الاغ صبح یازدهم آمده و دارد به جنازه‌هاى خودشان نماز مى‌خواند و دفن مى‌کند و بقیه را رها مى‌کند برود! ا ِا ِنماز شهادت!! لابد شهید مى‌دانند دیگر!! گفتند که اینها هم شهید هستند و فلان هستند! آن‌وقت پسر پیغمبر روى زمین است، می‌گوید: رها کنید!! برویم اینها را رها کنید وحوش بیایند اینها را بردارند! یعنى با این دید! آن‌وقت شب عاشورا بلند مى‌شود به امام حسین علیه‌السّلام مى‌گوید که بله مى‌دانم با این کارى که مى‌کنم بهشتم را خراب کردم.2 این کار چیست؟! این حرف و این مسئله چیست؟! اینها براى ما عبرت است ها! یعنى براى امروز ما براى امروز روز دوشنبه ربیع الثانى 1431 براى امروز ما این قضایا باید جلویمان باشد و باید که در مقابل ما باشد. براى امروز ما توجه کردن به این مسائل لازم است!

    1. . سوره بقره (2) آیه 216.
      ترجمه: «لكن چه بسیار شود كه چیزى را مكروه شمارید ولى به حقیقت خیر و صلاح شما در آن بوده» (محقق)
    2. مقتل الحسین، أبومخنف، ص 53، با قدری اختلاف.

جلسه ۷۰۳

20
  • این مسائلى که خب شما مى‌بینید و اتفاقاتى که مى‌افتد باطن خیرى دارد؛ ظاهرش که خب ظاهرى است که دیگر چه عرض کنم ولى خب باطنش این نکته و این قضیه در آن نهفته است که باید از یک جا روزنه باز شود و باید باز شود! براى بازشدن روزنه باید موانع کنار برود و اینها کنار رفتن موانع است. تا این پوشش دور این لامپ را گرفته، لامپ به اندازۀ سر سوزنى نور به بیرون ندارد. شما الآن دور این لامپ را پارچۀ سیاه ببندید اتاق تاریک مى‌شود، باید این پارچه کنار برود و وقتى کنار رفت نور خودش هست و نیاز به نور نداریم ولی خب در این کنار رفتن لطماتى و صدماتى و فراز و نشیب‌هایى هست ولى ﴿بَاطِنُهُۥ فِيهِ ٱلرَّحۡمَةُ﴾1 همه در آن راستا حرکت مى‌کنند.

  • إن‌شاءالله امیدواریم که حضرت خودشان عنایتشان را بکنند و صرف‌نظر از اینها آنچه را که ما باید بفهمیم به ما بفهمانند. حالا مسائل هرچه مى‌خواهد بشود، دیگر نباید به این چیزها توجه کرد.

  • اللهم صل علی محمد و آل محمد

    1. . سوره حدید (57) آیه 13. مطلع انوار، ج ‌13، ص 298:
      «در باطنش رحمت است.‌»