/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۰۲

1
  •  

  • درس یکصد و دوم:

  • حدوث اسمی و رسمی

  •  

جلسه ۱۰۲

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • و الحادثُ الاسمی الذی مُصطلحی***أن رسمَ اسمٌ جاءَ حدیث مَنمَحی
  • تبایُنُ الوصفیِ لا العزلی أثر***مِمَن لِعقلٍ کَأبینا لِلبشـر
  • فَـالحقُّ قد کان و لا کَونَ لِشـیٍء***کَما سَیُطوَی الکُلُّ بِـالقاهرِ طَی
  • فَذِی الحُدوثاتُ الـتی مَرَت جُمَع***لِما سِوی ذِی الأمرِ و الخَلقِ تـَقَع
  • یکی از اشکالاتی که در این مباحث فلسفی هست ارتباط این مباحث به هم می‌باشد و به همین جهت اگر نگوییم که در اغلب آنها، در بسیاری از آنها مطالب به همدیگر ارتباط دارند. مرحوم حاجی در بحث حدوث مطلبی را مطرح کردند که بدون مطرح شدن در بحث علّیت ادراک او قدری مشکل است، آنچه که ما از مبحث علّیت به‌دست می‌آوریم به‌حسب نظر عامیانه خود این است که علت شیئی است موجودی است، معلولی را از خود صادر می‌کند و به‌وجود می‌آورد و خودش جدای از معلول لحاظ می‌شود این علت و معلولی است که مردم می‌گویند و عوام این علت و معلول را می‌گویند.

  • ولی روی نظر دقیق اصلاً مبحث علّیت مبحث صدور نیست، مبحث اخراج نیست، مبحث انفصال و انقطاع نیست، ...علت چیزی جز معلول نیست و به همین جهتِ عدم توانایی علت از ایجاد معلول درصورت انفصال و محالیت خروج معلول از علت، یک مسئلۀ زمانی و یک موجود زمانی نمی‌تواند علت برای موجود دیگر باشد، به‌جهت اینکه بنا بر حرکت جوهری که تمام اشیاء در حال حرکت هستند و همه از قوه به فعلیت می‌رسند ـ هم فعلیت در ذات و هم فعلیت در صفات و عوارض ـ روی آن لحاظ مبحث علّیت هم در حال تغییر است و معلولیت هم همین‌طور در حال چرخش و تبدیل است و هر چیزی که شما آن را در دو نقطۀ از زمان تصور کنید امکان ندارد که با همدیگر تلاقی کنند.

  • اقتضای قوه و فعل در ذات حرکت

  • چون یک حرکت سیال، چه به‌عنوان حرکت توسطیه یا به‌عنوان حرکت قطعیه، در ذات خودش در حال حرکت است ـ حالا ما این را در بحث حرکت کم صحبت می‌کنیم تا بعد به حرکت جوهری هم برسیم ـ امکان ندارد شیئی که از یک نقطه به نقطۀ دیگر در حال حرکت است، در آنِ واحد، جامع و حاضر در دو نقطه باشد؛ اگر در این نقطه هست در نقطه بعدی نیست و اگر در نقطه بعدی هست در نقطه قبلی نیست، چرا؟ چون ذات حرکت اقتضای قوه و فعل می‌کند و جمع بین قوه و فعل در آنِ واحد محال است یعنی وقتی که یک شیء را نسبت به فعلیتی قوه درنظر می‌گیریم در همان حال اگر واجد آن فعلیت باشد بنابراین این تحصیل حاصل می‌شود، باید در یک نقطه فعلیت داشته باشد و قوۀ برای نقطۀ بعد باشد، دوباره در آن نقطه فعلیت داشته باشد و قوه برای فعلیت بعد باشد که این مسئله در حرکت وجود دارد و اصلاً ذاتی حرکت را قوه و فعل تشکیل می‌دهد که خود بحث قوه و فعل بحث طول و دراز و مشکلی است.

جلسه ۱۰۲

3
  • بنابراین آنچه که در این عالم اتفاق می‌افتد که زمانیات هستند امکان ندارد که در یک «آن» واجد زمان قبل و واجد زمان بعد باشد یعنی یک موجود در یک «آن» هم زمان قبل و هم زمان بعد را ادراک کند؛ شما یک رنگ را در اینجا ملاحظه کنید وقتی که به دقت عقلی به این رنگ نگاه کنید، می‌بینید که این قرمزی در حال تبدیل به زردی و سفیدی است، امکان ندارد در یک «آن» این رنگ بعدی که در حال شدن است با رنگ قبلی اجتماع داشته باشد.

  • عدم علت بودن ماده برای صورت و قوه برای فعل

  • بنابراین هر وجودی در این عالم نمی‌تواند وجود آینده را ادراک کند و هر وجود آینده‌ای نمی‌تواند وجود قبل را ادراک کند؛ این [قضیه] به‌خاطر لازمۀ زمانی بودن قضیه است و به همین جهت نمی‌تواند علت برای وجود آینده باشد به‌خاطر اینکه خود آن فعلیتی که در یک برهه دارد آن فعلیتش برای یک فعلیت دیگر قوه است و هیچ‌وقت قوه نمی‌تواند علت برای فعلیت باشد به عبارت دیگر ماده نمی‌تواند علت برای صورت باشد چون خود ماده قابلیت است و ما در علت فاعلیت می‌خواهیم لذا نمی‌شود که باشد. برفرض محال که ما هر موجودی را در برهۀ خاصی معلول علل عوامل طبیعی بدانیم، این اختصاص به آن برهه دارد، آن علل گذشته نمی‌توانند علت برای آینده باشند. من‌باب‌مثال اگر ما بخواهیم تشبیه کنیم اتومبیل در حال حرکتی را فرض کنید این اتومبیل معلول برای جرقه و بنزین و آتش است، این حرکتی که در این اتومبیل به‌وجود می‌آید، هر چرخی که این اتومبیل می‌زند معلول برای یک قطره بنزین است یعنی این یک قطره بنزین علت برای یک دور چرخیدن چرخ [است]، آیا می‌شود آن قطره علت برای دور دوم باشد؟! نمی‌شود، دوباره ما در دور دوم نیاز به یک قطره دیگر داریم آن قطرۀ بنزین یک دور دیگر باید چرخ را بچرخاند، برای دور سوم قطرۀ سوم را لازم داریم، اگر همان دو قطرۀ اوّل را در کاربراتور داشتیم فقط می‌توانست دو دور این چرخ را بچرخاند یعنی علل طبیعی در آن زمان فقط برای معلول خودشان در همان برهه علت هستند و آنها هیچ‌وقت علت برای معالیل آینده نخواهند بود، درست شد؟!

جلسه ۱۰۲

4
  • اصلاً صحبت ما در این است که حتی در علل طبیعی همۀ اینها علل إعدادی هستند؛ علل اعدادی به‌عنوان شرایط، یعنی آن علةالعلل به‌واسطۀ این علل اعدادی معلولی را به‌وجود می‌آورد، خود آن ماده در عالم عبارت است از هیولا و مادۀ مبهمه که صورت به خود می‌گیرد، آن صورتش عبارت است از معلول که ما اسم معلول روی آن می‌گذاریم، حالا صحبت ما این است که آیا خود همین ماده‌ای که ـ در دگرگونی ـ قوه است و می‌خواهد تبدیل به انرژی شود مثلاً خود این بنزینی که الآن ماده است و می‌خواهد تبدیل به انرژی شود چگونه ممکن است خودش فی‌حدّنفسه علت برای دگرگونی باشد درحالی‌که ماده است؟! به عبارت دیگر متحرک که قوه برای حرکت است و متحرک آن ذاتی است که می‌خواهد حرکت در او ایجاد شود آیا امکان دارد که خودش عامل برای حرکت باشد؟! آیا می‌شود ذات متحرک خودش علت برای حرکت باشد؟! نمی‌شود باشد، ما باید عامل خارجی داشته باشیم و لذا از این مرتبه است که فلاسفۀ اسلامی یک سلسلۀ طولی را در سلسلۀ علل قرار داده‌اند، به‌عکس مادیون که علت و معلول را در زمان جستجو کرده‌اند، اینها یک سلسلۀ طولی قرار داده‌اند و اسمش را سلسلۀ طولیه گذاشته‌اند یعنی سلسله‌ای که دیگر در آن سلسله زمان مطرح نیست، دیگر علت دائماً با خود معلول حضور دارد، نمی‌شود که این معلول جدای از آن علت باشد، ماده را معلول برای عالم ملکوت قرار دادند که عالم ملکوت محیط است و در بطن این ماده قرار دارد، با این ماده قرار دارد.

  • تعریف بطن عالم ماده

  • تعبیری که بعضی‌ها می‌آورند و می‌گویند که در همین زمانی که ما الآن صحبت می‌کنیم در همین‌جا عالم معنا حضور دارد این تعبیر اشتباهی است، اصلاً «در اینجا» گفتن معنا ندارد، جا برای عالم ماده نیست، در اینجا وقتی که صحبت می‌کنیم اشارۀ ما به مکان است، در گذشته وقتی که صحبت می‌کنیم اشارۀ ما به مکان و زمان است، عالم غیر ماده از بحث زمان و مکان خارج است، روی این حساب در آن عالم، گذشته و الآن و آینده‌ای نیست، جلوتر و عقب‌تری نیست، یمین و یساری نیست، این را «بطن عالم ماده» و آخرتِ برای این ظاهر و معنای برای این ظاهر و آخرت برای این دنیا می‌گویند.

جلسه ۱۰۲

5
  • بناءًعلیٰ‌هذا سنخیت آن عالم با سنخیت عالم ماده کاملاً تفاوت پیدا می‌کند؛ سنخیت آن تجرد است و سنخیت این [عالم ماده] طبیعت است، آن طبیعت علت برای ماده می‌شود، این سلسلۀ طولیه است. همان‌طوری‌که مرحوم حاجی فرموده‌اند در این سلسلۀ طولی ما ابتدا مُلک داریم بعد ملکوت و بعد جبروت و بعد لاهوت داریم و بعد هم عالم اسماء و صفات و ذات [داریم]، مبحثی که مرحوم حاجی در اینجا مطرح می‌کنند و ما از نقطه‌نظر علّیت چاره‌ای نداریم از اینکه آن بحث علّیت را قبلاً درنظر داشته باشیم تا بعد بتوانیم این مطلب مرحوم حاجی را درنظر بیاوریم و چون این بحث در بعد است لذا چاره‌ای نداریم که فعلاً به‌نحو اجمال این بحث علّیت را مطرح کنیم و آن بحث این است که همان‌طوری‌که قبلاً عرض کردیم لا شکّ و لا شبهه که تمام تعیّناتی که در عالم امکان از اسماء و صفات درنظر بگیرید تا پایین که همین عالم ناسوت اتفاق می‌افتد، نمی‌تواند خارج از ذات پروردگار باشد، به‌جهت اینکه ما باید قائل باشیم بر اینکه یا اصل با ماهیت است یا اصل با وجود است، اگر اصل با ماهیت باشد که ثنویت نفس‌الأمریه و محاذیرش پیش می‌آید پس اصل با وجود است، حالا که اصل با وجود شد، این وجود غیر از ذات پروردگار کجا بوده است که خدا دست انداخته است و از آن کیسۀ وجود، درآورده است و اینها را درست کرده است؟! غیر از ذات پروردگار که وجود بحت و بسیط است و آن وجود بحت و بسیط قابلیت برای تعیّن را در ذات خود دارد، ـ به این نکته باید خیلی دقت کنیم که نگوییم این تعیّن از کجا آمد؛ اگر وجود بسیط است پس چرا تعیّن می‌پذیرد؟! ـ شما نظایرش را در عالم ماده هم می‌بینید، در عالم ماده بااینکه یک شیء در یک صورت فعلیه هست اما قابلیت برای صور متعدده را دارد یعنی من‌باب‌مثال همین آبی که شما درنظر بگیرید این قابلیت برای سفت شدن را دارد، برای برف شدن را دارد، برای بخار و تبخیر شدن را دارد، بعد دوباره به شکل خودش برمی‌گردد و این از خصوصیات عالم ماده است که حتی نسبت به عالم مجردات در یک فعلیت خیلی ناقصی قرار دارد، چه برسد به اینکه فعلیت در وجود قابلیت برای جمیع این صور را داشته باشد.

جلسه ۱۰۲

6
  • بیان خاصیت وجود

  • وجود یک سرمایه و خمیر مایه‌ای است که قابلیت دارد هم صورت تجرد و هم صورت برزخ و هم صورت ماده و هم صورت معنا به خود بگیرد، هم بدون صورت و هم با صورت، بسته به اینکه علت چه نوع تأثیری در این وجود ایجاد می‌کند. این خاصیت وجود است.

  • اینکه ما می‌گوییم: علت چه نوع تأثیری در این وجود ایجاد می‌کند آیا آن علت خودش از مقولۀ وجود است یااینکه خارج از مقولۀ وجود است و در وجود تأثیر می‌گذارد؟ اگر خارج از مقولۀ وجود باشد که آن محاذیری که قبلاً گفت لازم می‌آید که آن سنخیت چه سنخی است؟ آیا سنخیتِ ماهیتی است یااینکه سنخیتِ وجودی است که برگشت و مآلش دوباره به وجود است؟ روی این حساب ذات پروردگار عبارت است از یک وجود بحت و بسیط که هیچ نوع تعیّن و تغیّری به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه در آن وجود بحت و بسیط تصور نمی‌شود، این ذات پروردگار می‌شود، درست شد؟! حالا از اینجا به بعد می‌خواهد در این ذات خودش تغییر دهد؛ می‌خواهد خودش در خودش تغییر دهد، این‌طور نیست که خلق را خلق کند، خلقی در کار نیستند، مَلکی در کار نیست، جبرائیلی در کار نیست، عالم عقلی در کار نیست، ما ذات پروردگار را فرض می‌کنیم که این ذات پروردگار را به ادلۀ عقلیه ثابت کردیم که عبارت است از وجود بسیط:

  • و الَحقُّ ماهيتهُ إنّيَتُه‌***إذ مُقتَضَى العروضِ مَعلوليَّتُه‌1
  • وقتی که ذات پروردگار وجود بحت و بسیط شد، حالا آن ذات پروردگار می‌خواهد در خودش تغییر ایجاد کند چون فرض کردیم که جای دیگری نداریم، عالم دیگری به نام عالم وجود نداریم که مثلاً خدا از آن عالم جنس‌ها را بردارد و بیاورد و جور کند مثل دکان عطاری که فرض کنید این کیسه نخود است، آن کیسه لوبیا است، آن کیسه لپه است، آن کیسه برنج است، می‌گوید که آقا این جنس‌ها را برای ما جور کن و خودش هم کنار ترازو ایستاده است، یک کیلو از عدس برمی‌دارد یک کیلو نخود برمی‌دارد در پاکت می‌ریزد می‌گوید که آقا صورت آن را هم برای تو فاکتور نمی‌نویسیم چون بالأخره ما را لو می‌دهی و به‌عنوان گران‌فروشی [مغازه] ما را مصادره می‌کنند، بردار برو و صدایت در نیاید! این‌طور که نیست.

    1. منظومه، ج 2، ص 96.

جلسه ۱۰۲

7
  • نبودن عالَمی جز ذات پروردگار

  • خدا به هر عالَمی که می‌خواهد دست بیندازد، آنجا چیزی غیر از خودش نیست، اصلاً عالَمی جز ذات پروردگار نیست والاّ قائل به ثنویت و شرک و امثال‌ذلک می‌شویم، آن محاذیری که لازم می‌آید و استحاله‌ای که در اینجا هست.

  • تعریف مقام مشیّت

  • پس اگر به این کیفیتی که من در ذات پروردگار جلو می‌آیم، جلو بیاییم به اشکالی برنمی‌خوریم. ذات پروردگار عبارت است از وجود بحت و بسیط، این ذات پروردگار می‌خواهد در خودش دست‌کاری کند، دائماً می‌خواهد در خودش تغییر و تبدّل ایجاد کند، می‌خواهد آن وجود بحت و بسیط را به اشکال مختلف دربیاورد، اوّلین مرحله‌ای که پروردگار می‌خواهد خودش را در خودش تغییر دهد به آن «مقام مشیّت» می‌گویند پس مقام مشیّت عبارت است از اولین مرتبه‌ای که ذات قصد دارد به آن وجود بسیط و منبسط بروز و ظهور دهد، اینکه می‌خواهد ظهور و بروز دهد بالأخره باید کاری کند یا نباید کاری کند؟ آیا همین‌طور که نشسته است عالم درست می‌شود؟! بالأخره باید کاری کند، اینکه می‌خواهد کاری کند باید نقشه‌ای بکشد یا نکشد؟! باید نقشه‌ای بکشد، فرض کنید که همین‌طوری زید را این‌طور درست کنیم، شیر را این‌طور درست کنیم، فیل را این‌طور درست کنیم، جبرئیل را این‌طور درست کنیم! این‌طوری که خودش درنمی‌آید، اجی مجی که نیست! خدا باید بنشیند و ساعت‌ها تفکر کند که این را این‌طور کند، آن را آن‌طور کند! امروزی‌ها این را می‌گویند دیگر! خدا می‌نشیند و فکر می‌کند! حالا ما هم همین‌طور عوامانه می‌گوییم!

  • اولین نظر و اولین مرحله‌ای که در ذات برای تغییر پیدا می‌شود به آن مقام مشیّت می‌گویند، مقام مشیّت یعنی مقام خواست به‌صورت درآوردن خود، خدا می‌خواهد خودش را به‌صورت دربیاورد، تا حالا که صورت نداشت، خدا پا دارد؟! دست دارد؟! نه! گرچه بعضی‌ها می‌گویند که با تمسک به حجّیت ظواهر آیات مبارکات ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾1 و امثال‌ذلک [خدا دست دارد] ظهور هم حجّیت دارد و ﴿بِأَيۡيْدٖ﴾ هم که معنایش همین ایدی است  پس خدا دست و پا دارد. بله این نجف رفته‌ها از اینجاها سر درمی‌آورند! شخص به حجّیت ظواهر ﴿وَٱلسَّمَآءَ بَنَيۡنَٰهَا بِأَيۡيْدٖ﴾ و ﴿وَجَآءَ رَبُّكَ وَٱلۡمَلَكُ صَفّٗا صَفّٗا﴾2 استدلال می‌کرد!

    1. سوره ذاریات (51) آیه 47.
    2. سوره فجر (89) آیه22.

جلسه ۱۰۲

8
  • این تغییری که می‌خواهد در خود به‌وجود بیاورد و خودش را صورت دهد ـ چون در آنجا که صورتی نیست و خدا صورت ندارد، معنای محض است و نور محض است و وجود محض است ـ این را مقام مشیّت می‌گویند پس مقام مشیّت بالاتر از تمام عوالمی است که شما بخواهید تصور کنید. حالا بعد از مقام مشیّت می‌نشیند با خودش فکر می‌کند که چه‌کار کنم؟! من‌باب‌مثال می‌خواهم خلق کنم، خلق هم مراتبی دارد، چه [چیزی] را خلق کنم؟ فرض کنید چیزی را که صورت ندارد خلق کنم، فقط نور محض است یا مثلاً مقداری از بقیه امتیاز پیدا می‌کند، این تجرد تامی می‌شود که به مرحلۀ اتَم نرسیده است، بین صورت داشتن و صورت نداشتن است که از مقامات اینها بالاتر است، اینها علم است؛ عالَم علم و عالَم عقل است، می‌گوید که چنین چیزهایی درست می‌کنیم و این عالَم عقل است که در آنجا هیچ نوع شائبۀ صورت در آنجا وجود ندارد و فقط نور محض می‌شود، خیلی خب درستش کردیم! این می‌شود عالَم عقلی که در خودش درست می‌کند! اینکه می‌گویم: در خودش درست می‌کند این‌طور نیست که درست می‌کند و کنار می‌گذارد! نه! این انفصال علت از معلول است، بلکه خودش را به‌صورت عقل درمی‌آورد، می‌گوید: حالا ما عقل شدیم بنابراین از ذات خودمان مقداری تنازل کردیم و به صورت عقل شدیم.

  • کیفیت خلقت جبرئیل

  • همۀ اینها را که من بیان می‌کنم بعداً یک مثال خیلی پیش پا افتاده می‌زنم شما آن مثال را با این مطالبی که الآن می‌گویم منطبق کنید. این عالم عقل شد پس چیزی از خودش جدا نکرده است چون که نمی‌شود جدا کند، خدا از وجود خودش نمی‌تواند چیزی را جدا کند، اگر جدا کند کجا بیندازد؟! جداشدنی نیست، همان وجود خودش را به عقل تبدیل کرد، درست شد؟! حالا به همان عقل می‌گوید: اینکه نشد! اینکه صورت ندارد، می‌خواهیم چیزهایی درست کنیم که صورت داشته باشند، چه‌کار کنیم؟! همان عالم عقل را به عالم اسماء و صفات تعبیر می‌آوریم که آن عالم عقل است که از مشیّت پایین‌تر است، آن را عالم اسماء و صفات می‌گوییم، آن عالم اسماء و صفات دست به کار می‌شود؛ از حالا پایین‌تر می‌آییم، چیزهایی درست می‌کنیم که صورت داشته باشد، چیزی درست می‌کنیم که فقط علم محض باشد ولی این علم محض در یک صورت است، این علم ما در محدودیتی وجود داشته باشد، آن را درست می‌کند و اسمش را جبرئیل می‌گذارد، این‌طور نیست که جبرئیل به صورت مَلکی [باشد] که بال و پر دارد، نه‌خیر، جبرئیل پر ندارد، جبرئیل بال ندارد، جبرئیل عبارت است از علم محض، تمام آنچه که به خلایق از اوّل و آخر افاضه می‌شود به‌واسطۀ جبرائیل است، حضرت جبرائیل مظهر علم پروردگار است، درست شد؟!

جلسه ۱۰۲

9
  • حالا می‌گوید که جبرائیل درست کردیم، همۀ این علم را درست کردیم پس حالا فکر کنیم ببینیم که چیزهای دیگر هم می‌خواهیم درست کنیم، بالأخره این خلق ما من‌باب‌مثال قدرتی هم می‌خواهد! چیزی هم درست کنیم که به‌عنوان قدرت باشد، یکی هم درست کنیم که به‌عنوان حیات باشد، یک چیزی هم درست کنیم که به‌عنوان رزق باشد، یک چیزی هم درست کنیم که به‌عنوان صورت باشد، این وجود ذات پروردگار شروع می‌کند به درست کردن و خودش را به‌صورت قدرت، حیات، رزق، خلق، تصویر، اماته، احیاء و حرکت درمی‌آورد، اینکه به این صور در می‌آورد این می‌شود اسماء جزئیه ـ البته نه جزئیۀ جزئیه ـ که اینها مراتب آن اسماء کلیه هستند، آن اسماء کلیه دائماً مشغول کار می‌شوند. می‌گوید: حالا که ما جبرئیل را درست کردیم این جبرائیل هم بی‌کار نمی‌نشیند، این جبرائیل هم می‌گوید که خدایا من را درست کردی که از من کار بکشی؟! باشد ما کار پس می‌دهیم! چطوری است؟! می‌گوید: ما تو را درست کردیم تو برو بقیه را درست کن، او شروع می‌کند صور علمیۀ جزئیه‌ای را در خودش بروز و ظهور می‌دهد. ببینید تمام این حرکات در خود اسماء و صفات انجام می‌گیرد بنابراین وقتی که شما یک شیء را می‌بینید یا کسی را می‌بینید که عالِم است او صورت جزئیۀ جبرائیل است که از آن علم کلی در او افاضه شده است، وقتی شخصی را می‌بینید که او قادر است، او صورت قدرتیۀ اسرافیل یا عزرائیل و امثالهم است که اینها ملائکه‌ای هستند که دارای همین اسماء و صفات الهیه هستند، مظهریت برای اسماء و صفات الهیه دارند که به‌صورت جزئیه آمده‌اند.

  • روی این حساب به همین کیفیت که شما پایین بیایید تمام آنچه که در عالم امکان می‌بینید صورت‌های جزئیه برای صورت جزئیۀ بالاتر هستند و آن، صورت جزئیه برای صورت جزئیۀ بالاتر است تا به آن صور کلیه می‌رسد، آن صور کلیّه هم به اسماء و صفات می‌رسند، اسماء و صفات هم به عالم عقل می‌رسند و آن هم بالاتر که عالم مشیّت است.

جلسه ۱۰۲

10
  • پس می‌بینید که تمام این دگرگونی‌ها در ذات هستند و هیچ چیزی جدای از آن بالایی نیست و بالایی هم جدای از آن بالاتر نیست تا به ذات پروردگار برسند. حالا صحبت ما در این است که آیا اینها چیزهایی بوده است که سابق این‌طور بوده است؟ یعنی ده میلیارد سال پیش خدا ‌چنین کاری کرده است؟ صد میلیارد سال پیش چنین کاری کرده است؟ [در این‌صورت] آن بحث زمان و مکان در اینجا پیش می‌آید که زمان و مکان یک امر اعتباری هستند و اصلاً وجود خارجی ندارند و فقط تخیّل محض است.

  • بطلان بحث کردن قدمت عرضی در سلسلۀ طولیه

  • وقتی که ما بحث زمان و مکان را کنار گذاشتیم آن‌وقت در اینجا صحبت در این است که سلسلۀ طولیه که زمان و مکان برنمی‌دارند، اصلاً بحث کردن قدمت عرضی در این سلسلۀ طولیه باطل می‌شود، بحث در اینجا بحث طولی می‌شود یعنی تمام این عالم، حادثات هستند؛ حادثاتی که به‌عنوان تغییر و تبدّل در ذات هستند، ما اسم این تغییر و تبدّل در ذات را حدوث می‌گذاریم.

  • تعریف حدوث اسمی و رسمی

  • پس حدوث اسمی و حدوث رسمی عبارت است از تغییر و تحوّلی که ذات در خودش به‌وجود می‌آورد، این حدوث اسمی و حدوث رسمی می‌شود. این تغییر و تبدّلی که ذات در خودش به‌وجود می‌آورد چه زمانی به‌وجود می‌آورد؟! همین الآن، چه زمانی به‌وجود می‌آورد؟! دیروز، چه زمانی به‌وجود می‌آورد؟! فردا، چه زمانی به‌وجود می‌آورد؟ پریروز، چه زمانی به‌وجود می‌آورد؟ پس‌فردا. این ذات در هر لحظه‌ای تغییر و تبدّل را در خودش به‌وجود می‌آورد. آیا می‌شود این‌طور تصور کنیم که ـ این تغییر و تبدّلی که ذات در خودش به‌وجود می‌آورد ـ زمانی ذات نبوده است و این تغییر و تحوّل بعداً پیدا شده است؟! عرض کردیم که این سلسلۀ عرضی است و اصلاً بحث کردن در سلسلۀ عرضی محال است که ما به یک میلیون سال پیش برویم، دو میلیون، سه میلیون، ده میلیون سال که کرۀ زمین نبوده است، بعد به صد میلیون سال قبل برویم که خورشید نبوده است بعد به سیصد میلیون سال قبل برویم که ستاره نبوده است، همین‌طور چهارصد میلیون سال قبل، دست‌کم بگیریم بالأخره یک میلیارد سال پیش هیچ نبوده است، آن موقع خدا بوده است! خدا که بوده است طبعاً ملکوت هم بوده است، آن موقع یک میلیارد روی ملکوت بگذاریم می‌شود دو میلیارد، به جبروت می‌رسیم که آن موقع ملکوت هم نبوده است، بعد بالاتر می‌رویم فرض کنید که جبروت را هم یک میلیارد حساب می‌کنیم بعد پنج شش میلیارد سال که رفتیم به خدا می‌رسیم یعنی همین‌طور کرۀ زمین از این‌طرف کج می‌رود و تا آنجا می‌ایستد! شما هر چقدر هم که عقب بروید؛ این پنج میلیارد سال که عقب بروید، دوباره در زمان عقب می‌روید و عالم ملکوت و امثال‌ذلک مافوق زمان است! چطور می‌خواهید در ملکوت، زمان را تصور کنید؟! امکان ندارد مثل اینکه شما الآن مطالب من را ادراک می‌کنید، من می‌گویم که این مطالبی را که می‌گویم و شما می‌فهمید، اینها در کجای شما است؟! یک مَته می‌آورم از پای شما شروع به سوراخ کردن می‌کنم! می‌بینم که خبری از اینجا نیست، دوباره بالاتر می‌روم جای دیگر را سوراخ می‌کنم می‌بینم که آنجا هم خبری نیست، دوباره شکم را درمی‌آورم تا ببینم بالأخره این حرف‌ها کجا رفته است؟! می‌بینم خبری نیست، همین‌طور تا به مغز می‌رسم هرچه هم این‌طرف و آن‌طرف پراکنده دست‌کاری می‌کنم می‌بینم که در سلول‌های مغز شما هم خبری از این مطالب من نیست! می‌گویید که باباجان! تو که می‌خواهی این حرف‌ها را بفهمی اصلاً از اوّل این ره که تو می‌روی به ترکستان است، تو در بدن جستجو می‌کنی ولی این حرف‌ها در نفس من که مجرد است، رفته‌اند! اگر تو می‌خواهی اطلاع پیدا کنی خودت بیا هم‌سنخ تجرد نفسانی من بشو تا بفهمی که این مطالب الآن در کجا هستند.

جلسه ۱۰۲

11
  • ما خدا را در ماده جستجو می‌کنیم لذا هرچه جلو می‌رویم دوباره ماده است بنابراین باید بحث را از ماده کنار بکشیم و به سلسلۀ طولیه ببریم. وقتی که ما از زمان و مکان کنار رفتیم حالا صحبت در این است که آیا همین الآن این تغییر و تحوّلات در سلسلۀ علل طولیه هستند یا یک وقت بوده‌اند و تمام شده‌اند؟ به عبارت دیگر خدا که به ‌صورت درآمده است آیا این خدا تکه‌تکه و جزءجزء شده است و وجودش از آن بساطت خارج شده است؟ اگر این‌طور باشد که نمی‌شود علت برای مادون باشد چون با فرض اینکه اگر شیئی بخواهد علت برای پایین‌تر باشد باید مقام علّیت و اشتداد وجودی علّی را حفظ کند و بعد علت برای معلولی شود.

  • البته در اینجا مطالب زیادی هست که در بحث علّیت به آنها می‌رسیم. نمی‌خواهم بگویم که مطالب إن ‌قلت ندارند، نه، مسائلی در اینجا هستند، اشکالاتی هم شده است از جمله وقتی که علت نزول پیدا می‌کند پس اشتداد وجودی آن آیا باقی می‌ماند یا باقی نمی‌ماند؟ اگر باقی نماند بنابراین نمی‌شود که دیگر علت باشد، اگر باقی بماند این استوای طرفین است، اینها مسائلی هستند که در بحث علّیّت می‌آیند، اشکالات خیلی گردن‌کلفتی هم در آنجا هستند ولی فعلاً بحثی که ما در اینجا می‌کنیم اصلاً نمی‌خواهیم به آنها نظر بیندازیم.

  • بحث ما این است که علت وقتی که در این معلول علت است آیا مقام خودش را ازدست می‌دهد و تبدیل به معلول می‌شود یا با حفظ مقام خودش معلول ایجاد می‌کند؟ اگر مقام خودش را ازدست دهد پس دیگر علت نیست، این همان مسئلۀ انفکاک است، مسئلۀ صدور است، اینکه معلولی از علتی خارج می‌شود و کنار می‌رود مثل اینکه وقتی آتش تبدیل به حرارت می‌شود دیگر آتش نیست، این‌طور نیست که آتش در عین اینکه آتش است حرارت هم هست! نه! این آتش تبدیل به حرارت شد، هرچه شما بگردید دیگر آتش پیدا نمی‌کنید، کنار رفت، دیگر نمی‌توانیم بگوییم که آن حرارت معلول این آتش قبلی است بلکه این آتش تبدیل به حرارت شد و کنار رفت. فرض ما بر این است که الآن هم این علت بر این معلول حکومت می‌کند و این معلول را روی پا نگه می‌دارد، پس این علت با فرض علّیتِ در این معلول، دوباره در آن مقام اشتداد وجود خودش هست و این معلول منمحی و منطوی در آن علت است، آن علت هم نسبت به علت بالایی معلول می‌شود و آن علت بالایی در اشتداد وجودی خودش این معلول را دارد، همین‌طور بالا بروید تا به ذات پروردگار می‌رسید پس ذات پروردگار در مرحلۀ علةالعلل همان وجود بحت و بسیط است که به این‌صورت درآمده است.

جلسه ۱۰۲

12
  • معنای «کان الله و لم یکن معه شیء»

  • بنابراین معلوم می‌شود که معنای «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» یعنی همین الآن؛ شما همین الآن تمام این صوری که در عالم موجودات و ممکنات می‌بینید، چه صور مادی، چه صور برزخی، چه صور ملکوتی، چه جبروتی تا به آنجایی که دیگر صورت ازبین می‌رود، تمام اینها تحت «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» است، چرا؟ به‌خاطر اینکه تمام اینها معلول برای وجود بسیط هستند و وجود بسیط است که در ذات خودش بساطت دارد و درعین‌حال به صور درآمده است. پس همین الآن ما حدوث اسمی داریم، همین الآن حدوث رسمی داریم و همین الآن «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» و همین الآن «کان الله و تمام اشیاء با او»، البته این‌طور نیست که اشیاء با او به‌عنوان معیت باشند بلکه الآن خدا هست و هیچ چیز با او نیست و الآن خدا هست و همه چیز از اوست یعنی در عین اینکه این موجود، بسیط است و این وجود، بسیط است در همین الآن دارای صور است ولی این صور غیر از آن وجود بسیط چیز دیگری نیستند پس همین الآن انگار هیچ چیز غیر خدا نیست، نه‌اینکه انگار، بلکه واقعاً الآن هیچ چیزی نیست و فقط خدا هست و همین الآن خدا هست و هیچ چیزی نیست و همین الآن همۀ صور هم هستند. جملۀ «همین الآن همۀ صور هستند» اشاره به دفع دخلی است [بر کلام] بعضی از افراد متصوّفه‌ای که خیلی حظّی ندارند؛ آنها اصلاً این صور را هم انکار کرده‌اند و گفته‌اند که اصلاً صورتی در عالم نیست که البته این صددرصد غلط است، صورت در عالم هست ولی آن صورت غیر از وجود، چیزی نیست. شما نمی‌توانید انکار بدیهیات کنید و بگویید که اصلاً صورتی در عالم نیست، نه‌خیر، عالم پُر از صورت است؛ صورت مُلکی و صورت ملکوتی و صورت جبروتی ولی ای آدمی که هنوز چشمت باز نشده است، شما صورت را غیر از وجود می‌بینی و می‌گویی که این صورت با آن وجود مخالفت دارد پس صورت نباید باشد و همۀ اینها سراب است. نه جانم! این‌همه صور، «این‌همه عکس می و نقش نگارین که نمود» ـ واقعاً نمود و در نفس‌الأمر نمود ـ تمام اینها، «یک فروغ رخ ساقی است [که در جام افتاد]»1 ولی آن فروغ رخ ساقی غیر از وجود، چیزی نیست، این‌طور نیست که شما بخواهید به‌خاطر اینکه ابرو را درست کنید چشمش را کور ‌کنید. همان‌طوری‌که من یک روز به شوخی عرض کردم به آن آقایی که می‌گوید: «غیر از صورت چیزی نیست» بگویید که شما در چایی به‌جای شکر قره‌قوروت بریز، صورت قره‌قوروت با صورت شکر فرقی نمی‌کند همۀ اینها سراب است، فرض کنید که زهرمار بردار و بریز و به‌جای شربت فلان بخور، [چون می‌گویید که] چیزی نیست! اینها سراب است دیگر! فرقی نمی‌کند! درحالی‌که فریادت بالا می‌رود، از دل‌درد می‌خواهی سقف را خراب کنی، اگر چیزی نیست پس چرا این‌قدر به خودت می‌پیچی؟! همۀ اینها به‌خاطر نفهمیدن است و دیگران هم حرف این بندگان خدا را اشتباه معنا می‌کنند و می‌گویند که عرفا این‌طور می‌گویند، نه آقا! عرفا این‌طور نمی‌گویند؛ عرفا بین پرتقال و نارنگی فرق می‌گذارند، چه برسد بین قره‌قوروت و شکر، چه برسد بین چیز تلخ و شیرین! خوب هم فرق می‌گذارند، وقتی که به مغازه می‌روند، می‌گویند که درستش را سوا کن، آن بهتر را به ما بده، سرمان کلاه نگذار و امثال‌ذلک! این چرت‌وپرت‌ها چیست که می‌گویند: صورت نیست و امثال‌ذلک که «صوفی خدا ندارد او نیست آفریده»2 است و امثال‌ذلک؟! حالا آن اشاره به یک مقام غیب‌الغیوبی و هوهویت است اما اگر ما بخواهیم کلمات عرفا را این‌طور معنا کنیم که عرفا می‌گویند که اصلاً صورتی در عالم وجود ندارد و یک موجود در عالم است و آن یک، موجود است و بقیه همه سراب هستند، از آنها سؤال می‌کنیم بقیه یعنی چه؟ اینکه بقیه سراب هستند یعنی آن موجود کدام است، بقیه کدام هستند؟! آن موجود خدا است قبول داریم و روی سرمان می‌گذاریم، بقیه یعنی چه؟! اینها سراب هستند؟! کجا آنها سراب هستند؟! بگذار من چنین سرابی به تو نشان دهم، چنین با یک پاره آجر به سرت بزنم که سراب را بفهمی، می‌گویی: آخ، آخ چیست؟! آخ خدا است، آجر خدا است! آخ ندارد، دادوبیداد ندارد!

    1. دیوان حافظ، غزل 111.
    2. ديوان شاه نعمت الله ولي، سؤال و جواب، شماره ١.

جلسه ۱۰۲

13
  • این [حرف‌ها] به‌خاطر این است که اینها خواسته‌ا‌ند مطالب شهودی آنها را با عقل ناقص خودشان ادراک کنند لذا این حرف‌ها را به آن بندگان خدا نسبت می‌دهند درحالی‌که آنها از این مطالب منزّه هستند و همۀ این صور، صور واقعی و صور حقیقی هستند و همۀ اینها نفس‌الأمری هستند و همۀ اینها ثبوتاً هستند چه برسد به مقام اثبات ولی غیر از وجود چیزی نیست. آیا تمام این کارهایی که خدا کرده است، همه کشک بوده است؟! همه خیال است؟! خیال چیست؟! خیال در من است، تا منی نباشم که خیال در من اصلاً معنا ندارد، تصور معنا ندارد، صغریٰ و کبریٰ معنا ندارد، نتیجه معنا ندارد، وجودی که در تو احساس می‌کنیم وجود حقیقی است ولی تمام اینها حکایت از یک معنا می‌کند، «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء و الآن کَما کان»1 یعنی همین الآن هم آن معنای انمحاءِ تمام صور در وجودِ بسیط هست، قبلاً بوده است، آینده هم خواهد بود، در مُلک هست، در ملکوت هست، در بالا هست، این معنای «کانَ الله و لَم یکُن مَعهُ شَیء» است یعنی در عالم وجود هیچ‌کسی غیر از خدا حاکم و حکم‌فرما نیست، این‌طور نیست که صورت نباشد بلکه صورت هست و درست هم هست، همین شیرینی هست و درست هست، تلخی هم همین‌طور. تمام اینها از آثار وجود هستند؛ شیرینی برای وجود است، تلخی برای وجود است، ترشی برای وجود است، زشتی برای وجود است، قشنگی برای وجود است، قرمزی برای وجود است، سبزی برای وجود است، سفتی برای وجود است، نرمی برای وجود است، تمام آنچه که در این عالم از صورت و غیر صورت هست، تمام اینها از آثار وجود است، همان‌طور که خود شخص شریف فیض‌آثارِ مناقب‌شاه؛ خود شما از نقطه‌نظر صور مختلف به صور مختلف درمی‌آیید؛ در یک حال به‌صورت غضب، در یک حال ـ حالا آن مثالی را که گفتم إن‌شاءالله برای جلسۀ بعد عرض خواهم کرد ـ به‌صورت خنده، به‌صورت قدرت، به‌صورت بی‌ارادگی درمی‌آیید، آیا می‌توانیم بگوییم که تمام اینها خیال‌اند؟! شما در وجود خودتان اینها را احساس می‌کنید و نمی‌توانید بگویید که خیال هستند. شما در آن ‌وقتی که اخم و غضب می‌کنید آیا در آن موقع ضاحک هستید؟! آیا نفس شما در آن موقع می‌خندد؟! قضیه این‌طور است؟! [آیا می‌شود گفت که] همۀ اینها سراب است؟!

    1. جامع الأسرار و منبع الأنوار، ج 1، ص 56. جهت اطلاع بیشتر به مطلع انوار، ج 5، ص 64، تعلیقه رجوع شود.

جلسه ۱۰۲

14
  • به صور بی‌نهایت درآمدن، از خاصیت وجود است

  • نه! پس اینها از کجا پیش آمد؟! شما که چندتا نیستید، شما بالوجدان احساس می‌کنید که یک واحد بیشتر نیستید ولی از خصوصیات آن یک واحد این است که خودش را به اشکال مختلف و به صور مختلف دربیاورد، این خاصیت برای وجود است، اصلاً وجود یعنی همین، وجود یعنی یک سرمایه و یک خصوصیت و خمیرمایه‌ای که آن خمیرمایه می‌تواند خودش را به صور مختلف دربیاورد، آن صور مختلف چندتا است؟ بی‌نهایت است.

  • شما در اعراض ببینید، در ذوات ببینید، در صور ببینید، کم‌ها، کیف‌ها، ذوات، ملموسات، مذوقات، مبصرات، مصوّرات، غیر مصوّرات، مادیات و مجردات، این وجود بسیط می‌تواند بی‌نهایت خودش را به‌صورت دربیاورد، میلیاردها سال قبل درآورده است، الآن هم درمی‌آورد، میلیاردها سال بعد هم درمی‌آورد، تازه در زمان. حالا برو بالا در ملکوت، خودش را به صور ملکوتی درآورده است که مثل حلقه‌ای می‌ماند که شما مُلک را در یک فلاتی می‌اندازید تا به ملکوت برسد، این ملکوت هم بیندازید و به سراغ جبروت بروید، مثل حلقه‌ای در یک فلات می‌ماند و بروید لاهوت.

  • عالم وجود یعنی عالم غیر متناهی

  • اصلاً عالم وجود عبارت است از ذات پروردگار، عالم وجود یعنی عالم غیر متناهی، پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم با آن مقام و با آن کیفیت هرچه حرکت کند به انتهای وجود نمی‌رسد، چرا؟ چون وجود غیر متناهی است، اگر تا قیامت هم راه برود، نمی‌رسد، صد میلیارد سال دیگر هم راه برود، نمی‌رسد، دائماً هم حرکت کند، نمی‌رسد و حُسن قضیه این است که اصلاً این فیوضات و نعمات الهی انتها ندارند، اگر انتها داشته باشند یعنی خدا محدود می‌شود، خدا هم که محدود شود آن‌وقت آن مسائل دیگر پیش می‌آید.

  • بنابراین این مسئلۀ حدوث اسمی و حدوث رسمی که مرحوم حاجی در اینجا مطرح کرده‌اند به این کیفیت است که معنای «کان الله» [است]. البته هنوز بحث باقی مانده است و مطالب نقلی که ایشان از امیرالمؤمنین علیه‌السّلام فرموده‌اند را هنوز عرض نکرده‌ایم و تتمۀ دیگری هم دارد که إن‌شاءالله برای جلسۀ بعد باشد.

جلسه ۱۰۲

15
  •  

  • اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد