پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهامور عامه - فریده ۳: قدم وحدوث
توضیحات
25ـ غرر فی ذکر الأقوال فی مرجّح حدوث العالم فیما لا یزال
درس یکصد و پنجم:
ازل و لم یزل و لم یزال
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
غررٌ في ذكرِ الأقوال في مُرجّحِ حدوثِ العالمِ فيما لا يزال:
| مُرجِّحُ الحدوثِ ذات الوَقتِ إذْ | *** | لا وَقت قَبله و ذَا الكعبي اتخذْ |
| و قيلَ علمُ رَبنا بِالأصلحِ | *** | وَ الأشعريُ النَّاف لِلمرجِّحِ1 |
| و ِعندنا الحدوثُ ذَاتي و لا | *** | شيء مِن الذَّاتي جَا مُعللاً |
تعریف ازل و لایزال
بهدنبال بحث حدوث و قدمی که مطرح شد یک بحثی را مطرح میکنند و آن اینکه وقتی قائل به حدوث برای عالم شدیم، طبعاً این حدوث در لایزال تحقق پیدا میکند یعنی عالم طبع و عالم ماده وجودش در لایزال است یعنی در ازل است و ابد است، لایزال به معنای صرفنظر از ازلیت است، خداوند متعال را ازل میگویند چون همیشه بوده و هیچوقت نیستی بر هستی او تقدّم ندارد این ازل میشود.
غیر از خداوند متعال لایزال میگویند، لایزال یعنی وعاء علیت، وعاء معلولیت پس از رتبۀ علیت، این میشود لایزال.
بنابراین عالم مُلک داخل در لایزال است، ملکوت در لایزال است، جبروت و تمام اینها لایزال هستند.
معنای لمیزل و لایزال
لمیزل و لایزال یعنی همیشه بوده و همیشه خواهد بود، ازلیت از قبل است و لایزالیت از بعد است؛ بعد از قبل، این مطرح میشود.
حالا صحبت در این است که این عالم که باید آن را حادث زمانی بخوانیم یا قدیم زمانی بخوانیم چون بالأخره در حدوثش حرفی نیست و کسی نگفته است که عالم قدیم ذاتی است، بالأخره این عالم حادث است، حالا که حادث شد چه مرجّحی میشود برای این حدوث پیدا کرد؟ قطعاً این عالم در رتبۀ معلولیت از علّیت واقع شده است یعنی این عالم پس از علّیت واقع شده است؛ عالم ملکوت و اینها، و با خطاب جعل به او این عالم مخلوق شد، حالا چطور این عالم در این برهه واقع شد؟ مثلاً اگر فرض کنیم که ده میلیون سال از عمر عالم میگذرد، چرا قبل از ده میلیون سال این عالم درست نشد و چرا بیست میلیون سال قبل نبوده است و امثالذلک؟ چه مرجّحی در این مقطع برای این عالم هست؟ برگشت تمام این بحثها به این است که ما زمان را در این عالم یک امر واقعی بدانیم اما اگر زمان را یک امر اعتباری دانستیم دیگر این بحث در اینجا مطرح نیست یعنی اینکه چرا در این برهه واقع شد و قبل واقع نشد دیگر معنا ندارد چون دیگر قبلی در کار نیست.
اتحاد خلق زمان با خلق ماده
از هر زمانی که ماده [خلق میشود] ـ از هر زمان هم غلط است ـ یعنی وقتی که ماده خلق میشود با خلق خودش زمان را هم خلق میکند قبل از این دیگر معنا ندارد، «قبلی» نیست.
غلط بودن اطلاق قدیم زمانی بر پروردگار و عوالم مجرده
روی همین حساب اطلاق قدیم زمانی بر پروردگار و همینطور بر عوالم مجرده غلط است همانطور که فلاسفه این اطلاق را میآورند و بر ذات پروردگار اطلاق قدیم زمانی میکنند یا بر عوالم ملکوتی اطلاق قدیم زمانی میشود، گرچه قدیم ذاتی هم میگویند ولی از این نظر قدیم زمانی میگویند که قبلی ندارد. اطلاق قدیم و حدوث باید در وعائی باشد که فرض حدوث در آن وعاء بشود و این مسئله در مورد زمانیات صادق است؛ در زمانیات که ماده خلق میشود مانند این فرش، زید، آسمان و زمین ما میتوانیم بر اینها اطلاق قدیم یا اطلاق حدوث زمانی کنیم.
اطلاق حدوث و قدیم زمانی بر این عالم
اطلاق حدوث از این نقطهنظر است که این شیء یا این مخلوق در اینجا در این برهه از زمان واقع شده است و قبل از آن، نیستی بر او حاکم بود یعنی درعینحال که زمان وجود داشت شیء نبود و ما میتوانیم بر یک شیئی اطلاق قدیم زمانی کنیم به این منوال که قبل از این، شیئی وجود ندارد. بنابراین اطلاق حدوث و قدیم زمانی بر این عالم اشکال ندارد؛ بعضیها قائل به حدوث زمانی هستند که البته غلط است و محال است، بعضیها قائل به قدیم زمانی هستند که این درست است و صحتش هم از این نقطهنظر است که وقتی ما زمان را از عوارض ماده بدانیم قبل از خلق ماده دیگر زمان وجود ندارد پس این عالم زماناً قدیم است یعنی هروقتی که زمان بوده، این ماده هم بوده است و هروقتی که این ماده بوده در آن وقت زمان هم بوده است و این دو از همدیگر جدا نشدنی هستند و نمیتوانیم حتی یک دقیقه را تصور کنیم که در آن یک دقیقه ماده نباشد یعنی آن یک دقیقه بوده و بعد از آن یک دقیقه خدا عالم را خلق کرده است، خُب آن یک دقیقه چه بوده است؟! بالأخره چه گردش و چه حرکت و چه وضعی بوده است که یک دقیقه بهوجود آورده است؟! وقتی که آسمان و زمین نیستند، وقتی که اصلاً مادهای نیست این یک دقیقه از کجا آمد؟! این یک ساعت از کجا آمد؟!
بنابراین اطلاق قدیم زمانی بر عوالم مجرده غلط است، وقتی بر عوالم مجرده غلط شد بر ذات پروردگار به طریق اولیٰ غلط است، بنابراین تنها صفتی که میتوانیم بر عوالم مجرده و خصوصاً بر ذات پروردگار اطلاق کنیم قدیم ذاتی است ولی زمان دیگر در آنجا اصلاً مطرح نیست، این یک مسئله است که باید به آن توجه کرد.
بیان سلسلۀ ارتباط علت و معلول از ذات پروردگار تا عالم ماده
بحث دیگر اینکه مرجّح حدوث چیست و چه چیزی باعث شده که عالم در این برهه خلق شود، این بحثی است که با ربط حادث به قدیم ارتباط پیدا میکند؛ قدیم عبارت است از قدیم ذاتی که ذات پروردگار است و یک ارتباطی با معلول خودش که اسماء و صفات است، دارد، آن [اسماء و صفات] یک ارتباطی با معلول خودش دارد که عالم لاهوت است، آن یک ارتباطی با معلول خودش دارد که عالم جبروت است، آن یک ارتباطی با معلول خودش دارد که عالم ملکوت است، آن یک ارتباطی با عالم ماده دارد که عالم مُلک است، این سلسلۀ ارتباط علت و معلول از ذات پروردگار تا عالم ماده است و به این وسیله بین حادث و قدیم ارتباط برقرار میشود؛ ارتباط علّی برقرار میشود؛ ارتباط انشائی و ایجادی و اضافۀ اشراقی برقرار میشود.
برای اینکه این مسئلۀ متکلّمین روشن شود که اینها در چه مقامی هستند ما اوّل مطلب اینها را بیان میکنیم و جوابی را که به اینها داده شده است عرض میکنیم تا بعد به آن مطلب خودمان برسیم. در این قضیه که چطور این عالم که عالم ماده است در این ظرف واقع شده است مثلاً ده میلیون سال پیش عالم ماده خلق شده است یعنی منبابمثال وقتی که با یک دستگاهی حساب کنیم و همینطور به عقب برویم، فرض کنید میرویم به یک جایی که یک میلیارد سال بوده یا دو میلیارد سال بوده یا هر چه بوده مثلاً ده میلیارد سال بوده که متکلّمین ده میلیارد سال قبل را میگویند والاّ فلاسفه که ازاینجهت هیچ حدّی را برای ماده قائل نیستند و اینها یک مطلبی را پیش میکشند که حالا آن مطلب را بعد از طرح مسئلۀ متکلّمین مطرح میکنیم که چطور مسئلۀ انقطاع فیض و امساک فیض و امساک جود از ذات باری محال است. فلاسفه مسئله را از نقطهنظر قبلیت به بیانتها میرسانند یعنی میگویند: اگر شما به یک سال، دو سال، ده سال، صد سال و امثالذلک تا ده میلیارد سال هم به قبل رفتید اگر ده میلیارد سال دیگر هم به آن اضافه کنید، صد میلیارد سال هم به آن اضافه کنید به حدّی نمیرسید که آن حد نقطۀ آغاز خلقت باشد، چرا؟ چون امساک فیض پیش میآید. متکلّمین میگویند: بالأخره ما به یک نقطهای میرسیم که آن نقطه آغاز خلقت بسم الله است، آن بسم اللهی که خدا شروع کرده و این عالم را درست کرده است آن نقطۀ آغاز این عالم خلق است ما اسمش را حدوث زمانی میگذاریم یعنی از آن زمان عالم خلق شد البته گفتن زمان هم غلط است یعنی حدوث زمانی بلکه باید قدیم زمانی بگویند ولی اینها میگویند: حدوث زمانی، حالا اشکال ندارد ما در این مسئله حرفی نداریم.
بالأخره اینها یک نقطهای برای آغاز خلقت تصور میکنند، درست شد؟ تصور این نقطه در آغاز خلقت این اشکال را بهوجود میآورد که چرا این نقطه آغاز برای خلقت شد و قبلش نبود یعنی منبابمثال الآن خودمان در اینجای از عالم واقع هستیم، حالا به ده میلیون سال قبل یا صد میلیون سال قبل برویم تا برسیم به اینجا که از اینجا منبابمثال نقطۀ آغاز خلقت شد. اشکال این است که چرا این بند انگشت من جلوتر نرفته است، فرض کنید ده میلیون سال دیگر هم اضافه کنم، چرا؟! الآن که زید در این مقطع از زمان ایستاده که روز پانزدهم رجب 1415 هجریۀ قمریه میباشد همینطور جلو میرود؛ فردا میشود شانزدهم، پسفردا میشود هفدهم، هجدهم، نوزدهم، بیستم و همینطور میرود تا بعد، حالا ما میآییم قبل؛ دیروز چهاردهم بود، پریروز سیزدهم بود، همینطوری دوازدهم تا میرویم جلو میرسیم به زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و زمان هجرت پیغمبر که از مکه به مدینه آمدند و میرویم به زمان حضرت آدم علیهالسّلام میرسیم و همینطور جلو میرویم یکییکی به قول اینها به دایناسورها میرسیم و آنها را رد میکنیم و همینطور میرویم به آنچه از این چرتوپرتها که میگویند؛ یک وقتی همۀ عالم علق بوده، کرم بوده، تکسلولی، دو سلولی، یکسلولی، همه را رد میکنیم به عقب میرویم و فلان، این زمین را هم رد میکنیم، فرض میکنیم که قبلاً خاک بوده است و اینها میگویند که از خورشید جدا شده است و این یک فرضیه است که کشک است و چه دلیلی دارند که از خورشید جدا شده باشد، میگویند: چون مواد باطن زمین مذاب است و خورشید هم مذاب است پس این از آن جدا شده است، حالا شاید از کُرۀ دیگر جدا شده باشد! اینها همینطوری این حرفها را بیان میکنند اینها فرضیه است دیگر، لذا اصلاً نمیشود به حرف اینها اعتماد کرد، همینطوری این حرفها را بیان میکنند، حالا اینکه میگویید از خورشید جدا شده است ما قبول میکنیم تا دلتان نشکند؛ این قبلاً از خورشید جدا شد و خورشید هم از زحل جدا شد و زحل هم از آن جدا شد و یکییکی اینها از همدیگر جدا شدند، همینطور به عقب برویم آتش هم تبدیل به دود شد، دود هم تبدیل به انرژی شد و انرژی هم تبدیل به فلان شد! بالأخره به قول اینها به یک جایی میرسیم که خدا از آنجا در این عالم پف کرد! یعنی گفت: درست شو! تا حالا همۀ موجودات مجرد بودند الآن میخواهم ماده درست کنم، بسمالله چطوری درست کنم، دستهایش را بالا زد و یک سلول در وسط این دنیا انداخت و این شد مثل ویروسی که اگر در یک جا بگذارید در مدت بیست و چهار ساعت نصف میشود و به ساختن شروع میکند و اگر بعد از بیست و چهار ساعت برگردید دوازده یا پانزده میلیون درست میشوند، خدا هم یک سلول در دنیا رها کرد و این هم شروع به ساختن و درست کردن کرد و این عالم درست شد.
حالا ما که به ده میلیارد سال قبل برمیگردیم، اشکال در این است که چرا یازده میلیارد سال پیش این قضیه نبوده است؟ چه ترجیحی داشته که خدا این ماده را طوری قرار داد که نسبت آن ماده تا ما ده میلیارد سال شود، [چرا] طوری قرار نداد که نسبت بین ما و آن یازده میلیارد سال باشد؟! یا ما کمی از آن موقع عقبتر میرفتیم؛ یک میلیارد سال عقبتر میرفتیم، این اشکالی است که خود متکلّمین مطرح کرده و جواب دادهاند.
کعبی به این اشکال جواب داده و گفته است که جوابش خیلی روشن است؛ جوابش این است که مرجّح حدوث عالم خود وقت است یعنی خود در این وقت قرار گرفتن مرجّح برای حدوث عالم است1 یعنی فرض کنید که ما میگوییم: عدد چهار بین عدد سه و عدد پنج واقع است، آیا شما میتوانید جای این چهار را عوض کنید و چهار را بین هفت و هشت بگذارید؟! نمیتوانید، خود عدد چهار و رتبۀ چهار اقتضا میکند که بعد از سه واقع شود و قبل از پنج واقع شود، آیا شما میتوانید زمان را عوض کنید؟! ما الآن در این زمان واقع هستیم، منبابمثال الآن ساعت هشت و بیست دقیقه است آیا میتوانیم جایمان را در این هشت و بیست دقیقه با یک ساعت پیش عوض کنیم؟! یعنی یک ساعت پیش را که هفت و بیست دقیقه بود بهجای هشت و بیست دقیقه بیاوریم، هشت و بیست دقیقه را بهجای هفت و بیست دقیقه بیاوریم، اگر هشت و بیست دقیقه را بهجای هفت و بیست دقیقه بیاوریم هفت و بیست دقیقه میشود هشت و بیست دقیقه! زمان عوض نمیشود، زمان و وقت رتبهای دارند که اختصاص به خودشان دارد و نمیتوانیم بگوییم که چرا هشت و بیست دقیقه بعد از هفت و بعد از هشت و پانزده دقیقه واقع شده است، بهخاطر اینکه اصلاً جایش همینجاست، ذاتی که علت برنمیدارد؛ خود ذاتی زمان و ذاتی عدد و ذاتی وقت این است که در مرتبۀ خاص خودش باشد مثل اینکه شما بگویید: ما جای یکشنبه را با شنبه عوض کنیم و به شنبه بگوییم: یکشنبه و به یکشنبه بگوییم: شنبه، شما اسمش را عوض کردهاید اما جایش را که دیگر نمیتوانید عوض کنید، یکشنبه یعنی این مرحله از زمانِ وجودی که باید بعد از این مرحله واقع شود و امکان انفکاک ندارد، خود خدا هم نمیتواند جای یکشنبه را با شنبه عوض کند، خود خدا هم نمیتواند جای چهار را با پنج عوض کند، این اصلاً لازمه و ضروری ذات این عدد و این وقت است، حالا اینکه عالم در این زمان واقع شد و در این وقت واقع شد، وقت که علت برنمیدارد، یعنی اینکه این عالم در این موقع و زمان در این وقت واقع شد معنایش این است که قبلاً نمیتوانسته واقع شود یعنی خود این وقتی که برای این عالم درنظر گرفته شده همین عالم است، یعنی همین وقت برای این عالم است و این عالم هم اختصاص به همین وقت دارد، دیگر شما نمیتوانید بگویید که چرا این عالم قبل از این وقت واقع نشد؛ چرا ده میلیون سال قبلتر واقع نشد؟! نمیتوانید بگویید یعنی مرجّح حدوث عالم خود وقتی است که برای این عالم درنظر گرفته شده است.
جوابی که مرحوم حاجی به اینها میدهد این است که شما میگویید: عالم در این وقت واقع شده است؛ خود عالم در این وقت واقع شده است، چرا ما بحث را در خود این وقت میبریم یعنی میلیون سال، میگوییم که چرا خود این وقت در این وقت واقع شده است؟ چرا این وقتی که برای این عالم درنظر گرفته شده است چرا اینطور بوده است؟ چرا یک وقت دیگر درنظر گرفته نشد؟! ما بحث را در خود وقت میبریم. بله! بین عدد سه و عدد پنج، چهار واقع شده است، ما این مطلب قبول داریم ولی بالأخره باید قبل چهار، سه باشد، درست شد؟! حالا صحبت ما در این است که چرا شما در ساعت چهار به اینجا میآیید و در ساعت سه نمیآیید؟! اگر در ساعت چهار بیایید دیگر نمیتوانید جایتان را با ساعت سه عوض کنید، چون این آمدن بر ساعت چهار منطبق شده است، وقتی این آمدن بر ساعت چهار منطبق شد دیگر شما نمیتوانید جای چهار را با ساعت سه عوض کنید، خودتان را هم بکشید، نمیتوانید. ساعت سه رفت و ساعت پنج هم هنوز نیامده است، بنابراین قطعاً ساعت چهار گریبانگیر شما خواهد شد ولی اشکال در این است که اگر شما اراده میکردید ساعت سه میآمدید، این کار را که میتوانستید انجام دهید، چرا ساعت سه نیامدید؟! درست است ما قبول میکنیم که این وقت و برهه اختصاص به خودش دارد و قبل از این برهه یک وقت دیگر است که برای خودش است و بعد از این برهه یک وقتی است که برای خودش است، حالا صحبت ما این است که چرا خدا دنگش گرفت که عالم را در این وقت ایجاد کند؟! یعنی ما بحث را در خود وقت میبریم. چرا در وقت قبلی ایجاد نکرد؟! چرا این وقت برای این عالم درنظر گرفته شد؟! خُب وقت قبلش درنظر گرفته میشد، وقت قبلِ قبلش درنظر گرفته میشد، وقت قبلِ قبلِ قبلش درنظر گرفته میشد! بحث را در خود وقت میبریم که چرا خود این وقت در این مقطع برای این عالم ایجاد شده است؟! البته فرض این است که ما وقت را یک موجود خارجی بدانیم اما اگر بدانیم که خود زمان اصلاً معنا ندارد اصلاً قول کعبی هم پی کارش میرود. اصلاً زمان همیشه از ماده بهوجود میآید، اینطور نیست که یک وقتی بوده و خدا میآید در این وقت نظرش میگیرد که عالم را درست کند یا این وقت، یا این وقت! حالا یک شیر یا خطی میاندازیم، یک گل یا پوچی، این یکی بهتر است؛ لذا صبر میکند، صبر میکند همینکه به این وقت رسید هان! درستش کردیم! یک سلول این وسط انداختیم و شروع کرد به زادوولد و این عالم درست شد!
نه! اصلاً قبل از اینکه خدا ماده را درست کند وقتی در کار نیست، زمانی در کار نیست، زمان وقتی در کار است که خدا درست کند، از وقتی که خدا درست کرد کنتور میاندازد! تا وقتی که درست نکرد هیچ وقتی در کار نیست، پس اصلاً مرجّحی نیست و اصلاً پی کارش میرود و نوبت به این حرفها نمیرسد، این قول کعبی که به این وسیله رد میشود.
معتزلی گفته است: اصلاً خود همان علم پروردگار که این عالم در این زمان خلق میشود موجب و مرجّح برای حدوث و خلق این عالم میشود1 یعنی همینکه خدا میداند در این برهه این عالم خلق میشود خود همین برای ترجیح کفایت میکند؛ صرف علم پروردگار کفایت میکند.
جواب این است که علم پروردگار چه نقشی ـ غیر از ارادهاش ـ در خلقت عالم دارد؟! یک وقت شما میگویید که علم پروردگار بدون ارادۀ او مرجّح برای حدوث است یعنی کفایت میکند برای اینکه عالم در این برهه ایجاد شود، علم پروردگار که بدون اراده کاری انجام نمیدهد. یک وقت شما میگویید که علم پروردگار عبارت است از ارادۀ پروردگار در خلق عالم در این برهه، اشکال در این است که چرا قبلش اراده نکرد؟! چرا بعدش اراده نکرده است؟! این اشکال دوباره سر جای خودش هست.
مرحوم حاجی بهنحو دیگری جواب میدهد، اینطور جواب میدهد که آنچه را که پروردگار الآن در این موقع اراده کرده است و در قبل اراده نکرده است امساک فیض لازم میآید، چطور این مصلحت در اینجا هست یعنی اصلح این است که عالم در این موقع پیدا شود؛ ـ علم پروردگار به اصلح ـ پروردگار علم دارد به اینکه این عالم اگر در این موقع پیدا شود صلاحش بیشتر است، کجا صلاحش بیشتر است؟ اگر قبلش پیدا میشد که صلاحش بیشتر بود! فیض پروردگار ده میلیون سال قبل بیشتر دوام داشت! بیست میلیون سال قبل بیشتر دوام داشت! منبابمثال این ماده که بهاندازۀ یک متر کشش دارد اگر این ماده به همین مقدار قبلاً کشش داشت لذا فیض بیشتر میرسید تا اینکه الآن این ماده کشش دارد، کجا این اصلح است؟! آن مسئلۀ دیگری که من عرض کردم ناظر به این جهت بود که علم پروردگار بدون جنبۀ اراده که نمیشود مرجّح باشد، اگر هم اراده کند اشکال در آنجا پیدا میشود که چرا ارادهاش به قبل تعلق نگرفته است، این هم مطلبی که ایشان فرمودهاند.
بیان نظریۀ اشعریها در امکان انفکاک بین علت و معلول
اشعری میگوید که اصلاً لازم نیست بین علت و معلول اتصالی باشد، میشود که انفکاک باشد؛1 خدا علت است و خلق این عالم را طبق شانس اراده کرده است و این عالم خودش درست شده است، خدا اصلاً کاری ندارد به اینکه منبابمثال این عالم چه زمانی درست شود، قبل درست شود یا بعد درست شود، به این حرفها کاری ندارد یعنی اصلاً بهطورکلی جهت علّیت را کنار زده است. گفتهاند: اینکه خدا علت برای این عالم است را قبول داریم اما اگر بین علت و معلول انفکاک قائل باشیم اشکال ندارد یعنی یک وقتی خودش درست میشود و هیچ ترجیحی هم برای این حدوث وجود ندارد. خدا اراده کرده است و این عالم هم خلق شده است، آیا این ارادهاش متصل به خلق بوده است؟ ممکن است، از این خلق منفصل بوده است؟ ممکن است، تمام اینها امکان دارد یعنی در اینجا اینها بین علت ازلی و معلول لایزالی قائل به انفکاک شدهاند که علتی اراده کرده است و معلولی هم بعدها پیدا شده است.
گرچه مرحوم حاجی گفته است که اینقدر این حرف سخیف است که اصلاً قابل برای طرح نیست اما ما میتوانیم به نحوی این حرف اشعریها را توجیه کنیم و اینکه منظور از اشکالی که بر اشعریها تازاندند که اینها قائل به انفکاک بین علت و معلول هستند از این نقطهنظر است، البته در همین مسئلهای که میخواستم در اینجا عرض کنم این مطلب اشعریها قدری وجه پیدا میکند. میخواستم عرض کنم که مرحوم حاجی در اینجا دو مطلب را مطرح میکنند که این دو مطلب ایشان قابل بحث است؛ یکی اینکه در باب قدمت زمانی برای عالم قائل شدند بر اینکه این عالم زماناً قدیم است و این عالم ازلاً بوده است، چرا؟ چون اگر ما قائل به قدیم زمانی بهعنوان ازلیت [شویم] ـ نه بهعنوان خود تعلق زمان به این عالم ـ [یعنی] قائل به ابداع عالم در یک برهه شویم که قبل از او «نیستی» بر این عالم حاکم بود، لازمهاش انقطاع فیض از پروردگار و امساک جود است و این محال است.
معنای امساک و انقطاع فیض در کلام مرحوم حاجی و اشکال به آن
ما باید ببینیم که اصلاً این مطلب امساک فیض و انقطاع فیضی که مطرح کردهاند چه معنایی دارد؟ مطلبی که بهنظر میرسد این است که اوّلاً خود مرحوم حاجی بعداً در طبیعیات در بحث تناهی ابعاد در عالم قائل به تناهی ابعاد شدهاند، نه نامتناهی بودن این عالم، حالا ما کاری نداریم که آیا این مطلب ایشان صحیح است یا صحیح نیست بلکه فعلاً اشکالی که در اینجا مطرح میکنیم این است که وقتی شما قائل به تناهی ابعاد در عالم هستید چطور در اینجا امساک فیض بهوجود نمیآید؟! وقتی شما عالم ماده را طبق ادلّهای که خودتان بعداً در بحث طبیعیات ذکر میکنید محدود میدانید و قائل به تناهی هستید آیا تناهی با امساک فیض توافق دارد؟! شما یا باید قائل به عدم تناهی در ابعاد بشوید و بگویید که عالم لامتناهی است به عدم تناهی پروردگار، این یک حرف است یعنی عالم از نقطهنظر عرضی لامتناهی است و از نقطهنظر طولی هم که لامتناهی است یعنی طولی در خود عالم نه در سلسلۀ علّی یعنی ما همین الآن که در اینجا نشستهایم در این زمان حاضر یعنی در ساعت هشت و سی دقیقه منبابمثال وقتی که به این عالم نگاه کنیم از طرف دست راست خودمان خطی بکشیم این خط به جایی نمیرسد، از سمت چپ خودمان هم خطی بکشیم این خط به جایی نمیرسد، از جلو و عقب هم همینطور است، از بالا و پایین هم همینطور است، در واقع اینطور نیست که این خط به نقطهای برسد که در آن نقطه دیگر خط تمام شود و عالم دیگر تمام شود، این عدم تناهی در ابعاد از نقطهنظر عرضی میشود.
عدم تناهی در ابعاد از نقطهنظر طولی هم همینطور است یعنی وقتی از الآن که هستیم به عقب برگردیم؛ مثلاً ده میلیون سال، صد میلیون سال، یک میلیارد سال، صد میلیارد سال یا بینهایت به عقب برگردیم به یک نقطه نرسیم، آنوقت در اینجا شما میتوانید ادعا کنید که در اینجا امساک فیض نشده است اما وقتی که شما در خود نقطۀ عرضی قائل به تناهی در ابعاد شدید این امساک فیض نیست؟! امساک فیض است، اینجا چه میگویید؟! شما گفتید که از نقطهنظر طولی ـ طولی یعنی قبلیت نه طولیِ سلسلۀ علّی ـ به یک حدّی در عالم نمیرسیم یعنی صد میلیارد سال قبل هم جلو رفتیم دوباره جا دارد، اصلاً ما به یک نقطه نمیرسیم یعنی اصلاً ما نقطۀ شروع زمان نداریم، اگر شما این حرف را زدید و بهواسطۀ این حرف میخواهید ادعا کنید که امساک فیض از پروردگار نمیشود ما در سلسلۀ عرضی هم این حرف را میزنیم، چطور در خود عالم قائل به تناهی هستید؟! این امساک فیض است، این یک مطلب بود.
مطلب دوم در خود زمانیات؛ اینکه زید بعد واقع میشود و [فعلاً] این عالم از وجود زید خالی است، آیا این امساک فیض نیست؟ امساک فیض است، چرا نباید زید در این صد سال باشد؟! چرا ما نباید صد سال قبل بوده باشیم؟! منبابمثال ما صد سال در این عالم نبودیم و الآن هستیم، خُب قبلاً هم میبایست باشیم پس بهاندازۀ شصت سال ما از این عالم بهره میگیریم، بیشتر بهره نمیگیریم، این خودش امساک فیض است، چه فرقی میکند؟! وقتی شما در یک نقطه امساک فیض گرفتید آن نقطه در دو نقطه گسترش پیدا میکند پس چه اشکال دارد که در تمام این عوالم این قضیه موجود نباشد؟! پس این مسئلۀ امساک فیض در آنجا معنا ندارد. این هم مسئله دوم بود در مورد این مسئلۀ امساک فیض که مطرح میکنند.
تلمیذ: ... بهخاطر اسبابی است که باید پیش بیاید.
استاد: چرا این اسباب قبلاً نبوده است؟!
تلمیذ: ... خلقت عالم ... ما نمیتوانیم از اسباب خودمان جلو بزنیم.
استاد: درست است ما نمیتوانیم جلو بزنیم و این اسباب از قبل بوده است، ما الآن در این برهه از زمان واقع هستیم، فرض کنید الآن در سال 1405 هستیم و خود اسباب طوری ترتیب داده میشد که ما صد سال زودتر بودیم، چه اشکال داشت؟! آنها زودتر بودند، آدم در شش هزار سال پیش بود دیگر، هزار سال قبل بهوجود میآمد، ده هزار سال قبل بهوجود میآمد، در خود سلسلۀ عرضیه هم این قضیه هست.
مسئلۀ دیگر که از تمام این مسائل مهمتر است و آن یک مسئلۀ ریشهای است که شما اصلاً امساک فیض را چه میدانید و فیض را چه میدانید؟!
تعریف فیض
فیض عبارت است از اعطای یک حق و یک حسن و یک جمال به موجودی خارج از ذات، به این فیض میگویند. وقتی که ما تمام فیوضات، تمام خصوصیات و تمام خیر را از وجود بدانیم و آن وجود هم فقط وجود بحت و بسیط و وجود منبسط باشد، دیگر خدا از چه امساک فیض کند؟! از چه کسی امساک فیض کند؟! این امساک فیض از چه ماهیتی غیر از ماهیت خود پروردگار انجام شود؟!
تمام فیوضات همه برای آن وجود منبسط است و همۀ این فیضها در آن وجود منبسط هست، آیا به ظهور وجود منبسط فیض میگویند؟! اینکه فیض نیست، خود فیض در آن وجود منبسط هست پس پروردگار چه خلق کند چه نکند تمام فیوضات و تمام خیرات و برکات در ذات خودش هست، حالا دلش میخواهد این خیر و برکات را ظاهر کند یا دلش میخواهد ظاهر نکند، ظاهر کردن و ظاهر نکردن را که فیض نمیگویند. فیض این است که یک موجود خارج به یک موجودی غیر از خود، جمال و خیری را بخواهد اعطا کند این را فیض میگویند، اگر اعطا نکند به آن امساک خیر یا امساک فیض میگویند. فرض کنید این آبی که الآن در این پارچ هست، آیا خود این پارچ برای خود این آب هم امساک فیض دارد یا اعطای فیض دارد؟! ندارد، بله، اگر بخواهید از این پارچ این آب را در این لیوان بریزد، میگویند که اگر در این لیوان نریختید امساک فیض کردید یعنی این آب را در محفظۀ خود نگه داشتید و این لیوان بیچاره که ادعای طلب ماء میکند در اینجا از این آب محروم شده است، این را امساک فیض میگویند. حالا اگر خود این لیوان، خود پارچ بود؛ خود فرش، این پارچ بود؛ این زمین خودش بود؛ آسمان خودش بود، این از چه میخواهد امساک فیض بکند؟! اصلاً امساک فیض در اینجا معنا ندارد پس اصلاً امساک فیض و انقطاع فیض و تمام این حرفها پی کارشان میروند، ما انقطاع فیضی نداریم، انفکاک فیضی نداریم، امساک فیض نداریم. اینها همه در آن هستی و وجود هستند، آن هستی و وجود یا به صورت درمیآید یا نمیآید، به صورت درآمدن و درنیامدن که کمالی برای آن وجود نیست تا اینکه خدا از این کمال دریغ کند یا دریغ نکند، تازه برگشت تمام این ماده به آن وجود بسیط است.
غرض عقلائی و غایت از خلقت عالم
بنابراین غرض عقلایی از خلقت عالم در اینجا چه میشود؟ غایت در اینجا چه میشود؟ آن غایت فقط خواست و ارادۀ پروردگار است و والسّلام! هیچچیز دیگر نیست. چرا خدا عالم را خلق کرد؟! نمیدانیم، اگر خلق نمیکرد چه میشد؟! هیچ! حالا که خلق کرده است چه است؟! نمیدانیم.
هیچ غرض و علت عقلایی [برای خلقت وجود ندارد] چون عقل همیشه قضایا را منطبق با نفسالأمر میچیند و وقتی که ما به یک مرحلهای رسیدیم که نفسالأمر ما اراده و مشیت پروردگار است دیگر در آنجا دخل و تصرف عقلایی معنا ندارد. عقل در آنجا میخواهد چهکار کند؟! چرا خدا عالم را خلق کرد؟! به تو چه مربوط است! اراده و مشیت او است که خلق کرد، او خیر محض است و او وجود محض است و تمام خیرات و وجودات به او برمیگردد. اینطور نیست که مصلحت دید و عالم را خلق کرد، نهخیر، خلقش عین مصلحت است، خلق نمیکرد چطور؟! دوباره همینطور بود هیچ فرقی نمیکند، درست شد؟! بنابراین امساک فیض یعنی چه؟! تمام فیض و همۀ اینها بهوجود بحت و بسیط برمیگردد.
تلمیذ: مرحوم آقا در مهر تابان از علاّمه نسبت به تنزّل حقیقت واحده در عوالم کثیره سؤالی میپرسند، علامه اینطور جواب میدهند که بهخاطر آن کمالاتی که فاقد بود، [خواست] از عالم کثرت آن کمالات را کسب کند و بالا ببرد. چطور میشود؟!1
استاد: خودش بالا ببرد، فاقد بود بعداً جمع کند، تربیت کند، خلاصه درست کند، زور بزند، از این کارها کند، عرض کردم این مطلب قدری با چیزهای دیگر بیشتر ... حالا این عرض بنده است. میدانم که آن مطالب هم در آنجا هست و امثالذلک، حالا بعداً شاید برسیم بیشتر روی این مطالب بحث کنیم.
به هر صورت دربارۀ همۀ این مسائلِ امساک فیض و امثالذلک و مطالبی هم که بر این باب گذارده میشوند و قاعدۀ لطف و پیغمبر و امام آوردن و امثالذلک یک مسائلی در آنجا هست که بعداً در جای خودش باید عرض کنیم. این مطلب مربوط به قضیۀ فیض بود.
محال بودن انفکاک معلول از علت تامه
مسئلۀ دومی که در اینجا مطرح شده است مسئلۀ انفکاک علت از معلول در ازل است یعنی انفکاک معلول در لایزال از علت تامهاش در ازل و این موجب استحاله میشود بنابراین مرحوم حاجی و همینطور سایر فلاسفه به این وسیله اثبات میکنند که اگر ما عالم را ازلی ندانیم بنابراین باید قائل به انفکاک بین معلول از علت تامه باشیم که علت تامه ازلی بوده است ولیکن خود عالم در لایزال است و بین ازل و لایزال انفکاک است، درست شد؟ این هم اشکالی که در اینجا مطرح است.
جوابی که در اینجا میشود داد ـ اشعری را ما در اینجا جلو میکشیم و خلاصه به حمایتش میرویم ـ این است که بله جان من، انفکاک معلول از علت تامه محال است ولی آیا شما ذات پروردگار را علت میدانید؟ یعنی اقتضای ذات مِن حیثُ هو الذّات این است که خلق کند؟! اگر این میدانید که این مسئله درست است یعنی انفکاک بین ذات و معلول معنا ندارد چون هروقتی که ذات بوده است در معلولش هم آن وقت بوده است یعنی صحبت در این است که ما در اینجا مشیت و اراده را یک مرحلۀ مادون ذات میدانیم و مشیت و اراده اوّل نقطۀ نزول ذات در جهت علّیت است بنابراین ممکن است که ذات باشد و اراده نباشد، چه اشکال دارد؟! ممکن است اراده به یک امر باشد و به امر دوم نباشد، ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيًۡٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾،1 ارادۀ ذات ممکن است به یک مرتبه باشد و به مرتبۀ دیگر نباشد و این مسئلۀ امساک فیض پیش نمیآید، امساک فیض را کنار گذاشتیم.
بله! اگر خود ذات فیحدّنفسه علّیت تامه داشت، یک حرف [قابل قبول] بود، اگر ذات من فیحدّنفسه علّیت تامه برای حرکت این لیوان را دارد هیچوقت نمیشود که این لیوان ساکن باشد ولی ذات من به اضافۀ اراده، علت برای حرکت لیوان است؛ اگر اراده در ذات من پیدا شود این لیوان متحرک است و اگر پیدا نشود این لیوان متحرک نیست، درست شد؟!
چطور شما در خود این عالم قائل به انفکاک هستید؟! منبابمثال ارادۀ پروردگار بر خلقت زید در صد سال دیگر یعنی زید در صد سال دیگر خلقت پیدا کند، چطور این صد سال دیگر که در لایزال این زید در این عالم خلقت پیدا میکند و الآن نیست، از علت خودش منفک است؟! چطور انفکاک دارد؟! چطور خدا هست و الآن زید نیست؟! نه دیگر، حالا بهجای این زید، عمرو میگوییم، عمرو چطور؟! بکر چطور؟! این زمین چطور؟! زمین چه زمانی بهوجود آمده است؟ مثلاً بگوییم که ده میلیارد سال پیش، قبلش چه؟! چطور خلقت زمین از ذات پروردگار منفک است؟! چطور از آن علت ازلی منفک است؟! شما بگویید که صورت اصلیه یعنی آن صورت ملکوتیاش بوده است، ما میگوییم که بسیار خوب دست شما درد نکند پس ممکن است ما عدم ماده را تصور کنیم که این عدم ماده از علت خودش منفک شده است ولی علت تامه نیست. بله! اگر ذات پروردگار اراده کند، دیگر از معلول جدا نمیشود و معلول از او جدا نمیشود ولی ذات پروردگار منهای اراده که قابل تصور است، این انفکاکش از معلول میباشد و در آنجا اصلاً معلولی نیست؛ ذات است و بساطت، ذات است و صرافت، ذات است و بدون هیچ نشئۀ تعیّن و این چه اشکال دارد؟!
مثال دیگر بزنم؛ آیا میشود که شما الآن تصور عدم برای این کتاب کنید یا نه؟! الآن این کتاب در مقابل شما هست، یک ولیّ خدا پیدا شود و اراده میکند که این کتاب را معدوم کند، آیا میشود یا نه؟! میشود، چرا نمیشود؟! وقتی که هنوز زیدی نیامده است [و بعداً وجود پیدا میکند] الآن هم میشود که این کتاب معدوم تصور شود، همانطور که کتابی که الآن نیست بعداً وجود پیدا میکند الآن هم این کتاب عدم میشود، آیا عدم این کتاب به معنای این است که این کتاب از نقطهنظر مکانی جابهجا میشود؟! یعنی این کتاب تبدیل به خاکستر میشود؟! ولیّ خدا این کار را میکند؟! نه، میبینیم خاکستری هم در کار نیست. امام رضا علیهالسّلام اوّلاً شیر را درست کرد،1 حالا به درست کردنش کاری نداریم که آن شیر را از نقطهنظر ملکوتی به مُلکی آورد، امام رضا علیهالسّلام که به آن شیر اراده کرد و آن شیر به آن صورت شیر شد، صورت که تبدیل به ماده نمیشود، صورت عرض است پس حضرت به آن صورت یک وجود مادی داد، درست شد؟! آیا از داخل باغچۀ مأمون خاک برداشت و آن را تبدیل به شیر کرد؟! اگر از حضرت بپرسیم میگوید: «نه، من این کار را نکردم»، آیا از جای دیگر برداشت؟! از صحرای آفریقا شیر را به اینجا آورد؟! میگوید که این کار را هم نکردم، آیا از کرۀ ماه به اینجا آورد؟! پس از کجا آورد؟! میگوید که این حرفها و چرتوپرتها چیست؟! من خودم اراده کردم و به این صورت وجود مادی دادم؛ وجود مادی یعنی وزن پیدا کرد، پشم پیدا کرد، رنگ پیدا کرد، نیش پیدا کرد، دندان پیدا کرد، چنگال پیدا کرد، تمام اینها وجود مادی است، خودت هم میبینی که دویست کیلو وزن دارد، آن مرتیکه چهطور؟! آن مرتیکه را هم برداشت و خورد بعد یکدفعه گفتند که سر جایتان بروید، هر دو عدم شدند، کجا رفتند؟! آیا اینها را تبدیل به خاک کرد؟! آیا واقعاً وقتی که حضرت رضا علیهالسّلام اراده کرد، جلوی مأمون یک مشت خاک بود و گفت که این تفالهها یا خاکستر اینها است؟! اینکه نبود، اگر از حضرت بپرسیم که این شیر را کجا دفن کردید؟ میگوید که من دفن نکردم! این الآن جلوی ما بود و دویست کیلو وزنش بود! [حضرت میفرماید که] باشد، من وجود مادی را از اینها گرفتم و بعد اینها را مجرد کردم، درست شد؟!
پس وقتی که شما میتوانید برای شیئی تصور کنید که این شیء وجود پیدا میکند و وجود مادی هم پیدا میکند و با چشم هم میبینید، بعد همین تبدیل به عدم میشود، در نظیرش هم میشود این قاعده را جاری کرد، در کرۀ زمین هم میشود، در آسمان هم میشود پس میشود تصور کرد که آسمان و زمینی نبوده است، ملکوت اراده کرد آسمان و زمین درست شد، همین الآن که ما در اینجا نشستهایم در ساعت هشت و چهل و نُه دقیقه و پانزده ثانیه، اگر در همینجا ملکوت اراده کند که وجود مادی را از مُلک بگیرد، آیا میشود یا نمیشود؟! میشود، وقتی که شد پس چطور شما انفکاک بین علت و معلول را در اینجا مطرح نمیکنید؟! انفکاک بین علت و معلول در صورتی است که علت در مقام علّیت باشد، اینطور نیست که خود ذات «علت» بهتنهایی بدون اراده و مشیت در جعل درنظر گرفته شود، آن دیگر معنا دارد چه اشکال دارد؟! وقتی که من اراده کنم این را بردارم انفکاکی بین حرکت لیوان و حرکت دست من نیست ولی اگر اراده نکردم چطور؟! نمیخواهم اراده کنم، حرکت نیاز به اراده دارد. درست شد؟! و این است ربطِ حادث و قدیم؛ لذا در اینجا اصلاً مسئلۀ قدم پیش نمیآید که عالم از چه زمانی هست؟ ما نمیدانیم، عالم تا چه زمانی هست؟ ما نمیدانیم.
ایجاد ماده توسط ملکوت در هر آن
آنچه را که ما میدانیم این است که این ماده تأثیر مستقیم و ارتباط مستقیم با ملکوت دارد، در هر آنی ملکوت است که ماده را ایجاد میکند، آنوقت ما بهخاطر این توالی آنات یک زمانی بر این ماده بار میکنیم، آن ملکوت اراده کند دیگر مادهای در کار نیست. بنابراین تمام این مسائل به این وسیله حل میشود که اصلاً بحث کردن در عالم ماده از نقطهنظر قبل رفتن غلط است، شما از نقطهنظر طولی باید نگاه کنید که در اینجا علتی وجود دارد و دائماً ماده را درست میکند، آیا قبل از این، آن علت کار میکرد یا نه؟ نمیدانیم، اصلاً بحث کردن دیگر غلط است. بله! اگر ما بر ملکوت اطلاع پیدا کردیم آنوقت آنجا مطلع میشویم که قضیه چه خبر است والاّ از نقطهنظر عقلی غیر از اینکه ما مسئله را به سلسلۀ طولیه ربط دهیم هیچ امکانی برای تصور این معنا نیست، آیا ممکن است که عالم قبلاً در یک زمان یعنی مثلاً صد میلیارد سال قبل نبوده باشد؟! بله! ممکن است، چه اشکال دارد؟! منبابمثال در صد میلیون سال قبل جعل ملکوت به خلق عالم تعلق گرفته است و قبلش تعلق نگرفته است، چه اشکال دارد؟! یعنی اصلاً قبلی در کار نبوده است و الآن هم همینطور. همانطور که الآن جعل ملکوت به خلقت زید تعلق میگیرد و فردا به خلقت عمرو همینطور پسفردا و .... وقتی که در جزء جعلش به حدوث جزء تعلق میگیرد، جعلش به حدوث کل هم تعلق میگیرد، بالأخره زمین و آسمان در یک وقت نبودهاند و جعلش تعلق گرفت، ممکن است همین الآن که هستیم ارادۀ ملکوت به انعدام عالم ماده تعلق بگیرد و دوباره یکدفعه از اوّل همین را سر جایش درست کند، پس عالم از چه زمانی خلق شد؟ از همین الآن خلق شد، باید تاریخ بزنیم یعنی از وقتی که درست شد دوباره تاریخ هم شروع شد مثلاً یک روز از عالم گذشت، دو روز گذشت ولی بهخاطر اینکه ما این را پیوسته میبینیم مثلاً خودمان را با دیروز پیوسته میبینیم لذا یک وجود احساس میکنیم درحالیکه هر لفظی که از دهان من خارج میشود در هر لفظ، ثانیهای است که یک آنِ جدیدی برای این حرکت و وجود من ترسیم میشود، اینطور نیست که من به قبل مربوط هستم. روح من که مجرد است درست است ولی ماده با ملکوت ارتباط دارد، بهواسطۀ افاضۀ از ملکوت است که مُلک وجود پیدا میکند، اگر نازی کند هیچ خبری از ماده نیست، ماده به تجرد خودش برمیگردد که این بحث برگشت ماده به مجرد و مجرد به ماده، بحثی است که باید برای بعد بماند. اگر این بحث را مطرح کنیم ارتباط حادث با قدیم تمام میشود.
فعلاً ما به همین مقدار مطرح کردهایم که اصلاً مطرح کردن اقوال در مرجّح حدوث عالم و جواب مرحوم حاجی که «و عندنا الحدوث ذاتی»1... إنشاءالله برای جلسات بعد باشد، خلاصه باید در اینها تأمّل کرد.
تلمیذ: کیفیت حدوث اراده در ذات ...
ایجاد تغییر در عالم بهخاطر ارادۀ ذات
استاد: چون مدت گذشت دیگر معنا ندارد، نیست دیگر، در لایزال است، همانطور که ذات در خلق در این عالم، تدریجی اراده پیدا کند، همینطور ذات در خلق در سلسلۀ طولی اراده پیدا میکند، چه اشکال دارد؟! ذات کُلُّ یومٍ هو فی شأنٍ، ذات امروز اراده پیدا میکند به این شکل درآید فردا به شکل دیگری، مگر شما تغییر را در عالم نمیبینید؟! اینکه الآن شما در این عالم تغییر میبینید بهخاطر ارادۀ ذات است یا نه؟! تابستان اینطور است، زمستان آنطور میشود، این بهخاطر ارادۀ ذات است، اگر تغییر نباشد همیشه عالم باید تابستان باشد، همیشه باید زمستان باشد، همیشه آدمها باید یکطور باشند درحالیکه یکی اینطور است، یکی آنطور است، یکی قشنگ است، یکی زشت است، یکی فلان است، همۀ اینها چیست؟ ارادۀ متفاوت در ذات است. همانطور که این اراده در سلسلۀ عرضی هست در سلسلۀ طولی هم همین است، ذات اراده میکند که این باشد، اراده میکند که نباشد، مسئلهای ندارد.
بیمعنا بودن قبلیت و بعدیت در ذات
قبل و بعدیت در ذات معنا ندارد، اصلاً قبلیت معنا ندارد، ذات است و اراده، بخواهد اراده میکند، خواست و عدم خواست اختصاص به او دارد، مشیت اختصاص به او دارد و دیگر انفکاکی در اینجا نیست و ترکیبی در اینجا نیست، لازمۀ ذات این است که هروقت بخواهد اراده کند، کسی او را مجبور نمیکند، کسی او را وادار به امری نمیکند، کسی نمیتواند او را مُکرَه کند، مختار علیالإطلاق است، ارادۀ او ارادۀ علیالإطلاق است، خواست او خواست علیالإطلاق است؛ خواست وجودی و خواست اعدامی، هردوی اینها به ارادۀ او است، بخواهد وجود میدهد، نخواهد وجود را میگیرد، بخواهد وجود میدهد و بخواهد وجود را میگیرد، هر دوی اینها به خواست برمیگردد، زید را تا نود سال وجود میدهد بعد وجود را از او میگیرد، عمرو را تا شصت سال وجود میدهد بعد وجود را از او میگیرد، دیگری را وجود دیگر میدهد، همۀ اینها ارادههای متوالی است که در ذات پیش آمده است منتها قبل و بعدیت در آنجا معنا ندارد، آن یک حرف دیگر است که اصلاً در آنجا قبل و بعدیت معنا ندارد، در آنجا همه حضور محض است و این منافاتی با اختیار او ندارد، مثل ما نیست که اگر شیئی را اراده کنیم این ارادۀ ما بعد از فکر کردن و بعد از چه و چه باشد و امثالذلک، یا اینکه دیروز اراده نکردیم امروز اراده کنیم و این ارادۀ ما بر ارادۀ دیروز تأخّر دارد، اینطور نیست!
بهوجود آمدن تمام عالم با یک اراده
او یک اراده میکند؛ یک اراده کرده است و تمام این عالم بهوجود آمده است، آنوقت در همان ارادۀ خودش دائماً در حال تغییر و تبدّل است، اینطور نیست که یک اراده کرده باشد و کنار کشیده باشد و عالم خودش مثل قطار راهآهن سُر میخورد و جلو میرود، نه! خودش یک اراده کرده است و با آن یک اراده دائماً اراده میکند یعنی آنجا عالم ثابت است، هر پلک چشمی که ما میزنیم ارادۀ او است، هر حرکت دستی که میدهیم او اراده میکند و خودش را به حرکت میاندازد اینطور است. البته اینها همه وجدانی است.
تلمیذ: در مقابل ذات تفصیل که اصلاً نیست و حتی بهنحو اندماج هم نمیشود گفت که...
استاد: ببینید اینکه شما میگویید: «نمیشود در آنجا گفت» بهخاطر این است که موجودات را از ذات دوتا کردهاید ولی اگر موجودات را عین ذات بدانید دیگر جدا هستند و جدا نیستند چه معنا دارد؟! شما الآن این را از ذات دوتا کردهاید بعد گفتهاید که این در آن ذات راه ندارد، اگر میگفتید که ذات خود همین است، یک قضیه بود ...
تلمیذ: اگر ذات همان است، قبل از ظهور که بهنحو تفصیل نبوده است، آیا در آنجا اندماجی بوده است؟! اگر اندماج بوده است پس قوه و فعل نبوده است یعنی ظهورات این موجودات بالقوه است و بالفعل نه بهنحو اندماج.
استاد: ببینید لازمۀ وجود این است که صور عقلیۀ تمام اشیاء در وجود بهنحو [اندماج] هست، آن صور عقلیه قابلیت برای صور حسیه دارند، آن صور حسیه قابلیت برای تعلق به ماده دارند، همۀ اینها بهنحو اندماج هستند؛ اندماج که میگوییم، بهنحو عینیت حضوری است یعنی خود ذات تمام این اختلافات و تمام این اَشکال و اینها را در ذات خودش قرار داده و گرفته است یعنی ذات است با این اَشکال و با این چیزها، اینطور نیست که بهضمیمۀ اشکال است بلکه منافاتی بین این ظهورات و خود ذات نیست و این ذاتی که ما الآن میگوییم، عبارت است از یک مرحلۀ تأخّر رتبی، نه مرحلۀ تأخّر حسی که الآن این عالم ماده یک طرف است، عالم ملکوت بالاتر است و بعد همینطور برویم تا به جایی که عالم ذات است برسیم، این تأخّر حسی میشود یعنی الآن مرحلۀ ماده هستیم، آن را رد کنیم و کنار بیندازیم به ملکوت میرویم، چند سالی هم در ملکوت راه میرویم، آن را کنار میگذاریم و به جبروت میرسیم، جبروت هم همینطور تا چنگ میاندازیم ذات را میگیریم، نه! اینطور نیست این تأخّر حسی میشود. [مرحلۀ تأخّر رتبی] یعنی در خود همین مرتبۀ ماده که هستیم چنگ انداختیم ذات را گرفتیم، در ملکوت هم برویم دوباره دستمان به ذات است، در جبروت هم برویم دستمان به ذات است، در تمام اینها دستمان به ذات است و یک مرتبۀ تأخّر رتبی در اینجا هست که آن تأخّر رتبی که جنبۀ علةالعللی دارد آن است که یک وجود بحت و بسیطی است که آن وجود بحت و بسیط خودش به صور متعدد درآمده است، خودش به صورت آمده است. پس صورت جدای از آن وجود در اینجا دیگر معنا ندارد، اینطور نیست که صورت یک طرف است و آن وجود طرف دیگر است که برای رسیدن به آن وجود باید این صور را رد کنیم.
بنابراین ما که میخواهیم از ماده حرکت کنیم در خود ماده سیر میکنیم و به ملکوتش میرسیم، دوباره از ملکوت خود همین ماده سیر میکنیم و به جبروتش میرسیم، در واقع ما در همین یک کتاب هم مُلک میبینیم، هم ملکوت میبینیم، هم جبروت و هم لاهوت و هم خدا میبینیم، آهان! خدا در دست من است! درست شد؟! تمام این مراتب را ما در همین یک کتاب میبینیم، در این یک لیوان که وزنش سه سیر است هم مُلک میبینیم، هم ملکوت میبینیم ـ که نمیبینیم! ـ هم جبروت میبینیم که به طریق اولیٰ [است] لاهوت خود خدا [است] که دیگر اصلاً قابل رویت نیست، درست شد؟! تمام آن عوالم در این است و هر کدام بهنحو قوه داخل در دیگری هستند؛ بهنحو قوه یعنی قابلیت به این صورت درآمدن دارند، اینطور نیست که قوهای که فاقد صورت است بعد صورت پیدا کند، نه! قوهای که خودش فعلیت مندمجۀ در آن است یعنی فعلیت دارد ولی نه فعلیتی که بهعنوان حسی باشد، این همان صورت را در خودش دارد ولی به کسی نشان نمیدهد، اگر دلش بخواهد نشان میدهد مثلاً نطفه که ما میگوییم قوۀ برای انسان شدن دارد این نطفه واقعاً انسان نیست بلکه برمیگردد و انسان میشود، انسانی در کار نیست ولی فرق بین این و اندماج معلول در علت این است که معلول در علت است، قوهای که میگوییم در این است یعنی خود معلول بشخصه در آن علت وجود دارد یعنی علت چیزی نیست که بخواهد معلول را در خارج ایجاد کند، صرف ارادۀ علت است که آن معلول را از خودش بروز و ظهور میدهد پس معلول در خودش هست ولی به کسی نشان نمیدهد این را «اندماج» میگویند.
تلمیذ: بنابراین مانعی ندارد که این ظهور یک زمانی نباشد.
استاد: بله، مانعی ندارد همانطور که شما زید، عمرو، بکر و امثالهم را میبینید که یک وقت نبودند، شما صد سال پیش نبودید، ما نبودیم. پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نبوده است، هیچکدام نبودهاند البته روحشان قبلاً بوده است ولی اینها نبودهاند، همانطوریکه در خود زمانیات همۀ اینها مظاهری هستند که یک وقت نبودهاند در سلسلۀ طولی هم ممکن است نباشند و همۀ اینها مندمج در ذات پروردگار هستند و بعد از ذات پروردگار بروز و ظهور پیدا میکنند.
اللهم صلّ علیٰ محمد و آل محمد