/17
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۸۷

1
  • درس یکصد و هشتاد و هفتم:

  • قضا و قدر و مشیت پروردگار

جلسه ۱۸۷

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • و صوراً مَا تحت كُل صُورة***جَمَعَها بِوَحدةٍ ضَرورة
  • فَهي إذَن قَضاؤُهُ التَّفصيلي‌***قَلَمُهُ قَضاؤُهُ الإجمالي‌
  • نَفسٌ سَما كُليَّةٌ لوحٌ حَفَظ***مَا انطَبَعَت فَقَدَرٌ مِنها لَحَظ
  • عِلميُّهُ ذَا و سِجِلُّ الكُونِ‌***عينيُّهُ مِن كُلِّ مَا في العَينِ‌1
  • ...

  • غرر في القدرة:

  • و كَونُه نُوراً عَلى القُدرةِ دَلْ‌***لا يَلزمَنَّها حُدوث مَا انفَعَل‌
  • لكنَّ بِالفِعل الشُّعور وَجَبَا***فَالحَقُّ مُوجبٌ و لَيس موجباً2
  • تعریف قلم و بیان وجه تسمیۀ آن

  • مرحوم حاجی در سلسله مراتب علّیه اثبات قلم می‌فرمایند؛ قلم عبارت از همان عقل اوّل است که به اراده و مشیّت خدای متعال برمی‌گردد. چرا به آن قلم می‌گویند؟ چون همان‌طوری‌که قلم وسیله‌ای است که نیّات آن نقاش و آن مدیر را به روی کاغذ می‌آورد و آن شکل را در لوح و قرطاس منتقل می‌کند همان‌طور این اراده و مشیّت الهی موجب می‌شود که آن حقایق اشیاء در عالم کون تحقق و تعیّن پیدا کند و آن مشیّت الهی صورت بگیرد. این را قلم می‌گویند که از آن در روایات تعبیر به عقل اوّل یا صادر اوّل هم شده است.

  • تعریف عقول عشره و عقول طولیه

  • همان‌طوری‌که در جلسۀ قبل عرض شد عقول تفصیلیه‌ای هم داریم طولیه، که این عقول موجب می‌شوند که در هر رتبه‌ای، این مشیّت الهی صورت خاصی را از نظر علّی به خود بگیرد تا به این مرتبۀ مادون برسد. این را عقول عَشَره و عقول طولیه می‌گویند.

  • عقل هر عالَم متسانخ با آن

  • بنابراین هر عالَمی برای خودش یک عقلی متسانخ با خودِ همان عالم دارد؛ عقلِ ملکوت عقلی برای خودش دارد، عقل جبروت عقلی برای خودش دارد، عقل مثال عقلی برای خودش دارد و عقل ماده هم عقلی برای خودش دارد و لذا می‌گویند که «لَو لا الحُجّة لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها»3 ... این به ‌همین ‌جهت تدبیر مُلکی این عالم است که در خود همین عالم این تدبیرات باید توسط یک مدبّری باشد که آن مدبّر حیّ آن مشیّت خدا را در این عالم و در این عالم ماده متحقق کند و نظام ببخشد.

    1. . منظومه، ج 3، ص 607.
    2. منظومه، ج 3، ص 613.
    3. دلائل الإمامة، ج ۱، ص 4۳6:
      «عَن عمر بنِ ثابِتٍ عَن أبيهِ عَن أبى جَعفَرٍ عليه السّلام قالَ: سَمِعتُهُ يَقولُ: لَو بَقِيَتِ الأرضُ يَوماً بِلا إمامٍ مِنّا لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها وَ لَعَذَّبَهُمُ اللهُ بِأشَدِّ عَذابِهِ.»

جلسه ۱۸۷

3
  • شرح روایت «لَو لا الحُجّة لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها»

  • اینکه می‌گویند: زمین نباید خالی از حجّت باشد معنایش این نیست که زمین از نقطه‌نظر بقاء خودش نیاز به حجّت دارد بلکه در اینجا دارد «لَو لا الحُجّة لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها» یعنی اهل زمین بر یک مرام نمی‌توانند قِوام پیدا کنند و اینها در اثر تعارض، همدیگر را ازبین می‌برند و همه نیست و نابود می‌شوند. آن نفس مدبّری که این اهل را در جای خود نگه دارد، حجّت است. اما اگر زمین فرض کنید که اهلی نداشت مثل یک وقتی که زمین بود و کسی هم نبود؛ موجوداتی وجود نداشتند [آن‌وقت دیگر این قضیه نبود].

  • گردش امور عالم به‌دست ولیّ خدا

  • عدم اختصاص حجّت به مؤمنین و شیعیان

  • بنابراین استفاده‌ای که می‌کنیم این است که این مسئلۀ حجّت فقط اختصاص به مؤمن و شیعیان ندارد بلکه امور عالم به‌دست ولیّ می‌گردد. این جریاناتی که در عالم هست همۀ اینها به‌دست ولیّ انجام می‌گیرد. اگر نظر ولیّ نباشد ممکن است یک نیروی طاغوت به‌طورکلی همۀ افراد را در خودش هضم کند آن نیرویی که او را در آنجا نگاه می‌دارد آن ولیّ است. آن کسی که موجب می‌شود یک کشور بر کشور دیگر غلبه کند ولیّ است. آن کسی که موجب می‌شود گاهی مؤمنین و گاهی غیرمؤمنین غلبه پیدا کنند آن ولیّ است.

  • سرّ توحید و نزول وحدت در کثرت

  • و این سرّ توحید است و نزول وحدت در کثرت است که ولیّ کل نظام عالم را بر همان مرام و مشیّت الهی نگه می‌دارد. ما می‌خواهیم از این جریان جلو بیفتیم، ما می‌خواهیم بر تقدیر و مشیّت خدا جلو بیفتیم، ما می‌خواهیم بگوییم که باید این کار انجام شود، تقدیر و مشیّت ما باید انجام شود ولکن اینها همه اشتباه است. ما به پایین نظر داریم می‌گوییم که این کار باید انجام شود. می‌بینیم مردم با ما هستند می‌گوییم پس می‌توانیم این کار را انجام بدهیم درحالی‌که این مردمی که با شما هستند افکار این مردم روی یک شرایطی با شما است؛ این ولیّ شرایطی را به‌وجود می‌آورد که همین کسی که با شما است به شما پشت می‌کند و شما را انگشت به ‌دهان نگه می‌دارد که چطور شد قضیه از این قرار شد! و شما غافل هستید از اینکه تقدیر خدا بر این نیست که شما غلبه کنید و به مردم دروغ می‌گویید.

جلسه ۱۸۷

4
  • توجه به کثرت باید همراه با توجه به وحدت باشد

  • باید در عین اینکه انسان توجه به پایین داشته باشد یک توجهی به بالا هم داشته باشد. امیرالمؤمنین علیه‌السّلام درعین‌حال که با یک دست شمشیر می‌زد با چشمش نگاه به آسمان می‌کرد که می‌خواهد چه اتفاقی بیفتد و مشیّت خدا چیست؟! اگر این‌طور باشد دیگر بود و نبود مسئله فرقی نمی‌کند، انجام و غیر انجامش تفاوتی نمی‌کند. مثلاً مشیّت خدا بر این نیست که الآن اینها مسلمان شوند. آیه می‌گوید: ﴿وَمَآ أَكۡثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوۡ حَرَصۡتَ بِمُؤۡمِنِينَ﴾؛1 اگر تو هم بخواهی همۀ مردم مسلمان نمی‌شوند تو وظیفه‌ات را باید انجام بدهی.

  • بله خیلی آیۀ جالبی است که خلاصه به پیغمبر می‌گوید که ﴿وَمَآ أَكۡثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوۡ حَرَصۡتَ بِمُؤۡمِنِينَ﴾ اکثر اینها مؤمن نمی‌شوند، فایده‌ای ندارد، تو فقط وظیفه‌ات را انجام بده. اگر قرار باشد بر اینکه این دنیا ولیّ نداشته باشد و همۀ مردم بر طبق خواست و فکر خودشان جلو بیایند، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. تمام جریاناتی که در عالم می‌گذرد همۀ اینها براساس یک حساب و نظمی است که مردم از آن‌طرف قضیه و از آن سَر قضیه خبر ندارند، یک عده بیچاره جلو می‌افتند و خلاصه خودشان را فدای امیال این و آن می‌کنند و در واقع هیچ مسئله‌ای اتفاق نمی‌افتد و هیچ مطلب دل‌خواهی صورت نمی‌پذیرد. این به‌خاطر جهل است. البته افراد در اینجا تابع نیّات خودشان هستند اما مسئله از این قرار است.

  • اینکه الآن می‌بینید فلان مسئله می‌خواهد اتفاق بیفتد اما یک‌مرتبه جلوی آن گرفته می‌شود یا یک‌مرتبه یک قضیۀ ناگهانی به‌وجود می‌آید، یا یک‌مرتبه فلان مطلب تحقق پیدا می‌کند یا یک‌دفعه جنگی پیش می‌آید و از این‌طرف و آن‌طرف می‌آیند یا ما خیال می‌کنیم دیگر در فلان کشور مسئله تمام است اما می‌بینیم که مطلب سر جایش هست، چه کسی دارد اینها را می‌گرداند؟! آن کسی که اینها [را که مثل] عروسک هستند [می‌گرداند] کیست؟! کسی است که نشسته است و جنگ را نگه می‌دارد و جنگ را راه می‌اندازد افراد را این‌طور می‌کند اینها را این‌طور می‌کند اینها همه‌اش روی حساب است همه‌اش روی کتاب است و اگر انسان به سرّ این مطالب اطلاع پیدا کند دیگر خیلی دست به عصا راه می‌رود و دیگر این‌طور حزب اللهی برنامه‌ریزی نمی‌کند تا به اینجاها بکشد!

    1. . سوره يوسف (12) آيه 103. امام شناسى، ج ‌2، ص 92:
      «اى پيغمبر اكثر مردم مؤمن نيستند گرچه تو خود را براى هدايت آنان به تعب اندازى و ميل و حرص شديد به ايمان آنها داشته باشى.»

جلسه ۱۸۷

5
  • این مطلب مربوط به تدبیر عالم ... است پس «لَو لا الحُجّة لَساخَتِ الأرضُ بِأهلِها» یعنی این، یعنی کل نظام عالم تدبیر، ـ حالا مسئله در اینجا مسئلۀ زمین است اما در موارد دیگر همان نیروی غیبی هست ـ حالا در همین قضیۀ زمین، در همین افرادی که روی زمین هستند، در همین‌ها حجّت و ولی دارد کار انجام می‌دهد. حجّت و ولی دارد در فکر و نقشۀ رئیس‌جمهور امریکا تصّرف می‌کند، در فکر و نقشۀ رئیس‌جمهور فلان کشور دارد دخل و تصرف می‌کند. در مغز و نقشۀ آنها دارد مطلب را عوض و بدل و چیز می‌کند در کارهایی که آنها انجام می‌دهند کارشکنی می‌کند در مسائلی که نمی‌خواهند، آنها را راه می‌اندازد. این فقط اختصاص به مؤمنین ندارد، تمام دنیا دارد به‌دست ولیّ اداره می‌شود.

  • إنّا غَيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكُم و لا ناسينَ لِذكرِكُم؛ لَولا ذلك لَنَزل بِكُمُ اللَّأواءُ و اصطَلَمَكُمُ الأعداء. 1

  • شما خیال می‌کنید همین‌جا نشسته‌اید و خیلی مسائل به‌راحتی پیش می‌رود؟! درحالی‌که آن ولیّ الآن دارد کارها را ترتیب می‌دهد و تنظیم می‌کند ما از او غافل هستیم اگر یک لحظه از ما غفلت کند یک‌دفعه می‌بینید ما از کجا سردرآوردیم و عاقبت ما به کجا رسید.

  • تعریف قضا و قدر

  • بنابراین همان‌طوری‌که خود عقل اوّل مفیض صور کلیه برای هر عالَم است هر عالمی اعمّ از لاهوت، جبروت، ملکوت عُلیا و سفلیٰ، مثال و ماده هم برای خودش عقلی دارد و آن عقل صور جزئیه یا کلیۀ همان عالم را ترسیم می‌کند که به آن عقل اوّل، قلم می‌گویند. طبق فرمایش مرحوم حاجی عقول بعدی هم قلم هستند ولکن قضاء حتمی هم به آنها گفته می‌شود. بعد هر کدام در هر عالمی صورت جزئیه پیدا می‌کند که به آن قَدَر می‌گویند. بنابراین عقل اوّل قلم است و آن عقولی که تحت امر عقل اوّل هستند قضاء هستند و آن صور جزئیه همه قدر هستند. یعنی بالأخره این صورت‌های کلیه در عالم خارج ـ نه‌تنها ماده بلکه در خود عالم مثال و همین‌طور بالاتر ـ [به شکل] این صور جزئیه مشخص می‌شوند قَدَر پیدا کرده‌اند اندازه و تشخص پیدا کرده‌اند. این قدر می‌شود.

    1. إحتجاج، ج 2، ص 495؛ بحار الأنوار، ج 53، ص 174. سيره صالحان، ص 175:
      «مگر مى‌شود ما نسبت به رعايت حال شما اهمال كنيم، و مگر مى‌شود ما شما شيعيان را فراموش كنيم و ذكر شما از ياد ما برود؟ اگر عنايت و لطف و كَرَم و مرحمت ما به شما نبود، هرآينه بلا و شدّت بر شما نازل مى‌شد و دشمنانتان شما را زير دست و پاى خود لِه مى‌كردند!»

جلسه ۱۸۷

6
  • البته عرض کردم که بحث‌های فلسفی در اینجا معنا ندارد، فقط آن بحثی که در اینجا می‌شود مطرح کند همین جنبۀ سنخیّت بین علت و معلول است و اینکه در هر عالمی باید یک عقلی باشد که بتواند تدبیر کند. ما این را می‌توانیم از نقطه‌نظر فلسفی اثبات کنیم اما اینکه حالا چندتا عالم داریم؛ ده‌تا داریم هشت‌تا داریم شش‌تا داریم دوتا داریم و ... اینها به این مسائل نمی‌تواند ارتباط پیدا کند. در بعضی می‌توانیم بگوییم که یک ماده داریم، یک مثال داریم، یک صورت غیر مثالی داریم و یک عالم معنا داریم. این را می‌توانیم از نظر عقلی ثابت کنیم اما مراتب بین اینها را نمی‌توانیم چون در حیطۀ عقل نیست بلکه تحت عرفان نظری می‌رود و در آنجا باید ثابت شود و ممکن است به این معنا بعضی از روایات هم دلالاتی داشته باشند. به‌هرصورت این مطلب در اینجا هست.

  • بعد مرحوم حاجی در اینجا برای سماوات دو نفس قرار می‌دهد؛ یکی نفس جزئی که نفس مُنطبع از صور اشیاء است و یکی نفس کلی که نفس مدیر و مدبر است و حکمای قدیم معتقد بودند بر اینکه این سماوات دارای نفس بودند و این سماوات مادی دارای یک نفس کلی و یک نفس جزئی بودند که مربوط به هر کره‌ای بود و کرۀ فلک را دارای یک نفسی می‌دانستند سوای آن نفس کلی که بر کل سماوات حاکم است. البته اگر ما کلام مرحوم حاجی را به این حمل کنیم که منظور ایشان از سماوات، اعمّ از سماوات ماده و معنا باشد این مطلب در اینجا قابل پذیرش است ولی اگر منظور ایشان از سماء در اینجا همین آسمان مادی باشد آن‌وقت دیگر دو نفس برای آن قرار دادن بی‌وجه است.

  • تلمیذ: یک نفس کلی داریم یک نفس جزئی؟!

  • استاد: یک نفس کلی داریم که صور معقوله را ادراک می‌کند، یک نفس جزئی که صورت کرویّت و فلکیّت در آن نقش می‌بندد و مانند اینها.

جلسه ۱۸۷

7
  • تلمیذ: در عالم ماده دو نفس بودن را قبول نداریم؟

  • استاد: نه، دو نفس ندارد بلکه یک نفس دارد.

  • تلمیذ: این نفس همان کلیه است یا جزئیه؟

  • استاد: نفس جزئی است دیگر کلی نداریم.

  • تلمیذ: پس این قضیه هجده هزار عالم که در بعضی روایات هم رسیده و وارد شده است1 چطور با این قول آقایان که عقول عشره قائل‌اند سازگار است؟!

  • استاد: ببینید ما آنچه که در این عالم داریم دو مطلب است یکی اینکه این‌طور که ایشان می‌خواهند اثبات کنند یک نفس کلی داریم که کلیات در آن هست، یک نفس جزئی داریم که آن نفس جزئی حاکمِ در صور منطبعه [است] در آن نقش می‌بندد بنا بر قول مشائین مرتسمه است.

  • در اینکه هر کره‌ای دارای یک نفس جدا و خاص به خودش هست، در این مطلبی نیست به‌جهت اینکه هر کره‌ای دارد برطبق یک نظام حرکت می‌کند و حرکت آن بر طبق یک مداری است که آن مدار، مدار دقیقی است و از روی حساب و نظم است این یک مطلب است. البته ما در روایات هم داریم که مثلاً خطاب به خود ماه شده است مثل «أیّها الخلقُ المطیع»2 که امام سجاد علیه‌السّلام دربارۀ ماه می‌گویند یا فرض کنید که دربارۀ شمس و امثال‌ذلک داریم. صِرف نفس آن کره و خود کرات جزئی، دلالت بر انحصارش نمی‌کند بلکه نفس او یک نفس است و اینکه باید تحت یک نفس مدیرۀ کلی قرار بگیرد، آن مطلب دیگری است. یعنی ما از این راه هم می‌توانیم به‌دست بیاوریم که این عالم یک نفس کلی دارد که همین عالم ماده را دارد اداره می‌کند آن به‌جای خود، اما اینکه صور کلیه، عقلیه در او منطبع بشود یک‌هم‌چنین چیزی را نمی‌توانیم اثبات کنیم. این هست بله، همان‌طوری‌که هر عالمی دارای یک نفس است این عالم ماده هم دارای نفسی هست که دارد این کرات را می‌گرداند این شهاب‌ها را اداره می‌کند این گردش سیارات و کواکب و کهکشان‌ها را او دارد انجام می‌دهد و یک نفس جزئی هم برای هر فلکی هست.

    1. حلية الأولياء، ج 2، ص 219.
    2. إقبال الأعمال، ج ۱، فصل فيما نذكره من الدعوات عند رؤية هلال شهر رمضان، ص ۱۷.

جلسه ۱۸۷

8
  • ذی‌نفس بودن کرۀ زمین و موجودات آن

  • همان‌طور که برای زمین یک نفس است برای موجودات زمین هم هر کدام یک نفسی هست؛ الآن این درخت یک نفس دارد، الآن همین آجر یک نفس دارد، این سنگ الآن برای خودش یک نفس دارد، سنگ ریزه‌ها برای خودشان یک نفس دارند. تمام اینها دارای نفوسی هستند که این نفوس مسبِّح هستند و مطیع هستند، اینها چه هستند و آن‌ جهت تکوینی به این کیفیت در آنها لحاظ می‌شود.

  • تلمیذ: هجده هزار عالم چطور است؟!

  • استاد: عرض کردم اینها در سلسلۀ طولیه است دیگر.

  • تلمیذ: این عقول عشره که آقایان می‌گویند...

  • استاد: اینها که عقول عشره قائل‌اند یک کلیاتی می‌گویند؛ حالا بین اینها هست یا نیست آن یک مرتبۀ دیگر است. بین اینها هست، اینها جزئیات و مراتب بین این ده‌تا هستند که البته خودِ اثبات ده‌گانه کردن هم دارای حرف است که آیا ده‌تا هست یا سه‌تا یا چهارتا هست؟! آنچه که به‌نظر مسلّم می‌رسد چهار مرحله باید پشت‌سرهم باشد. حالا در این زمینه ممکن است خیلی باشد؛ یکی عالم طبع مجرد یعنی طبع مادی عالم، یکی هم عالم مثال است، یکی هم عالم مثالِ معنا است و یکی هم معنای صِرف است این چهارتا حتماً باید باشد یعنی تجرد محض، حالا بینهما متوسطات دیگر هرچه می‌خواهد باشد.

  • تلمیذ: اسم عالم می‌شود روی آن گذاشت؟

  • استاد: بله می‌شود گذاشت.

  • تلمیذ: بنابراین فرمایش شما که فرمودید هر عالمی برای خودش عقل کلی است که یک مدبر کلی اداره می‌کند...

  • استاد: بله چه اشکال دارد؟! گفت: من اثبات می‌کنم شصت هزارتا مَلک روی سر سوزن جا می‌گیرد! چه عیب دارد؟! البته این غلط است چون مَلک مجرد است و این وجود، وجود مادی است اما آنجا که عالم تزاحم نیست حالا شما هیجده هزارتا بگویید هیجده میلیون بگویید به کجای خدا برمی‌خورد؟! می‌گفت: به هرچه بخیل است بیش باد.

  • تلمیذ: بنابراین مطلبی که فرمودید کل عالم سماوات دارای یک نفس کلی هست می‌توانیم همین را اثبات کنیم که بین این کرات و تمام اجرام ارتباط هست [که] همین نفس کلی حافظ اینها است؟

جلسه ۱۸۷

9
  • استاد: بله.

  • تلمیذ: ... بین اینها دنبال رابطۀ مادی هست؟

  • استاد: ببینید اینها باهم منافات ندارند، هیچ باهم ربطی ندارد. مگر شما شفایی که یک مریض به‌واسطۀ دارو به‌دست می‌آورد را از غیر از خدا می‌دانید؟! درعین‌حال فرض کنید که این امر مادی می‌آید موجب این می‌شود. شفا به‌دست خدا است کار به‌دست خدا است فعل و انفعال به‌دست خدا است؛ او بخواهد این دارو مؤثّر است او نخواهد هزار هم از این داروها به او بدهند یک قرص که سهل است اگر فرض کنید یک بشکۀ کپسول به او بدهند، یک ساعت دوام نمی‌آورد. آن دیگر به‌دست خدا است که ملکوت چه اقتضاء کرده است؛ آیا ملکوت اقتضای بهبود او را کرده است یااینکه اقتضا نکرده است؟! شخصی سرطان می‌گیرد و بعد از دو روز می‌میرد یکی هم سرطان می‌گیرد دوازده سال، پانزده سال زنده است. این‌ قَدَر بر این است که این تا چه حدی برایش تعیین شده است ولی آن می‌گوید که همه چیز به‌دست خودم است؛ من همین را با همین حال نگه می‌دارم، من همین را در حال صحت و سلامت فوراً می‌کُشم و ازبین می‌برم! این هیچ منافاتی ندارد و این قاعدۀ «أبَى اللَّهُ أن يَجرىَ الأمور بأسبابِها»1 باز به همین قضیه برمی‌گردد.

  • عدم کارسازی اسباب بدون اذن مسبب الأسباب

  • الآن این بقاء و حیات شما به‌واسطۀ این غذاهایی است که می‌خورید درعین‌حال تمام این چیزها همه به اراده و مشیّت او کارساز است؛ کارسازی به ارادۀ او است و اگر نباشد کارساز نیست. شما فرض کنید به‌جای یک ‌مقدار غذا اگر سه‌ کیلو هویج بخورید ممکن است کارساز نباشد اما درعین‌حال ممکن است از یک نوع سبزی مثل یک ترُبی که آقای حداد ـ رضوان ‌الله تعالیٰ ‌علیه ـ می‌خورد تا شب هم همه کار انجام بدهید [مثل او] که آهنگری می‌کرد و چه‌کار و ...

  • آن دیگر بسته به این است که چه ‌نحوه بخواهد کار انجام بدهد. هیچ منافاتی بینشان نیست.

    1. الکافي، ج ۱، كِتابُ الحُجَّة، بابُ مَعرفةِ اَلإمامِ و الرَّدِّ إِليه، ص۱۸۳، ح 7:
      «عَن رِبعىِّ بنِ عَبدِاللَّهِ عَن أبى ‌عَبدِاللَّهِ عليه السّلام أنَّهُ قالَ: أبَى اللَّهُ أن يجرىَ الأشياءَ إلّا بِأسبابٍ فَجَعَلَ لِكُلِّ شَى‌ءٍ سَبَبًا وَ جَعَلَ لِكُلِّ سَبَبٍ شَرحًا وَ جَعَلَ لِكُلِّ شَرحٍ عِلمًا وَ جَعَلَ لِكُلِّ عِلمٍ بابًا ناطِقًا عَرَفَهُ مَن عَرَفَهُ وَ جَهِلَهُ مَن جَهِلَهُ ذاكَ رَسولُ اللَّهِ صلى الله عليه و آله وَ نَحنُ». ترجمه:
      «خداوند إبا دارد كه اشياء را جارى كند جز به وسيله اسباب. به همين دليل برای هر شیئی سببی قرار داده است و براى هر سببى، شرحى قرار داده است و براى هر شرحى، علمى قرار داده است و براى هر علمى، (دروازه) ناطقى قرار داده است. هر كسى كه آن را بشناسد كه شناخته و هر كسى كه بدان جاهل باشد كه جاهل است. آن باب (و دروازه)، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلّم و ما ائمه معصومين است.»

جلسه ۱۸۷

10
  • و الممكنُ الأقربُ الأشرفُ‌ و هُو العقلُ الأوَّلُ‌ قَلَمٌ‌ لِكَونه واسطةٌ لِإفاضةِ الحق جَميعَ صُورِ مَا دُونَه. و بِوجهٍ كُل العُقولِ أقلامٌ. و هُو قَلمٌ أعلىٰ لِكَونِها وَسائِطَ في إفاضةِ العُلومِ عَلى النُّفوسِ الكُليّةِ و الجُزئيةِ.1

  • «ممکنی که اقرب و اشرف است و عقل اوّل است، قلم می‌باشد»؛ هم ممکن است و وجوب ذاتی ندارد و هم اقرب و اشرف از همۀ وجودات است این ـ عقل اوّل ـ ممکن، قلم است. قلم خیلی اشرف و خیلی اقرب است. یک بندۀ خدایی روان‌شناس و روان‌کاو می‌گفت: همۀ دنیا سر قلم می‌چرخد!

  • چون «این جناب قلم واسطۀ افاضه است؛ دارد جمیع صور مادونش را افاضه می‌کند و به یک وجه تمام عقول اقلام هستند درحالتی‌که آن عقل اوّل قلم اعلیٰ است. کلیۀ عقول وسائط افاضۀ علوم بر نفوس کلیه و جزئیه هستند.» نمی‌دانستیم قدرش را بدانیم!

  • حالا مطلبی که در اینجا هست این است که حتی خود نفوس کلیه و جزئیه از این عقول پیدا می‌شوند، نه‌اینکه فقط اینها واسطۀ در علم هستند یعنی عقل فقط علم را افاضه نمی‌کند بلکه محل علم را هم عقل است که ترسیم می‌کند یعنی تمام آنچه که در عالمِ وجود تحقق پیدا می‌کند از عقل است.

  • و إفاضةُ الصُّوَرِ عَلى الأجرامِ.2

  • و همین‌طور صوری که بر اجرام (که عالم ماده باشد) افاضه می‌کنند به‌واسطۀ عقول است.

  • مگر ما در آیۀ قرآن نداریم؛ ﴿هُوَ ٱللَّهُ ٱلۡخَٰلِقُ ٱلۡبَارِئُ ٱلۡمُصَوِّرُ لَهُ ٱلۡأَسۡمَآءُ ٱلۡحُسۡنَىٰ﴾3 خداوندی که مصوّر است یعنی تصویر جرم را می‌کند. مثلاً این جنینی که الآن در شکم مادر است چه کسی مصوّر او است؟! خدا مصوّر است. او می‌آید به این، صورت می‌دهد، برایش سر و چشم و ابرو درست می‌کند. او با این عقولی که در مرتبۀ طولیه واقع هستند اینها را یکی‌یکی درست می‌کند؛ آن عقل روحش را درست می‌کند یک عقل نفسش را درست می‌کند یک عقل مثالش را درست کند. یک عقل هم همین دو کیلو یک کیلو و نیمی که به دنیا می‌آید را درست می‌کند. هر کدام از اینها کار و وظیفۀ خودشان را انجام می‌دهند. سلسله مراتب مثل سازمان هر کسی وظیفۀ خودش را باید انجام بدهد.

    1. منظومه، ج 3، ص 610.
    2. همان.
    3. . سوره حشر (59) آیه 24. نور ملكوت قرآن، ج ‌1، ص 151
      «اوست الله؛ آفريننده و خلقت‌بخشنده، و جان‌دهنده، و صورت‌زننده و چهره‌بخشنده است. از براى اوست نيكوترين اسماء.»

جلسه ۱۸۷

11
  • و صُورٍ قَامَت بِه‌ أيْ بِالقَلَمِ‌ قيامُ صُدورٍ بِلا وَاسطةٍ أو بِواسطةِ قَضاء حَتمٍ‌ أيْ قَضاء حَتمي لا يُرَدُّ وَ لا يُبَدَّل.1

  • «صوری که قائم به قلم هستند این قیام، قیام صدوری باشد حالا یا بلاواسطه قائم هستند یا با واسطه، به اینها قضا حتم می‌گویند»؛ با واسطه یعنی خود این‌هم واسطه خورده است مثل اینکه عقل دیگری در کار است یا نه بلاواسطه خورده است. «این عقول قابل تغییر و تبدیل نیستند»؛ این‌طور نیستند که همه از ازل پابرجا بودند و هستند. چون جریاناتی که در عالم کون اتفاق می‌افتد قابل تبدیل و تغییر است مثلاً یک قضیه‌ای می‌خواهد اتفاق بیفتد شما یک کار انجام می‌دهید جلوی آن گرفته می‌شود و قضا به یک شکل دیگر برمی‌گردد؛ می‌خواهد موت اتفاق بیفتد شما صدقه می‌دهید آن صدقه موت را برمی‌گرداند. اینها در آن عالم عقول می‌روند و آنجا با همدیگر دعوایشان می‌شود؛ این می‌خواهد حکم خودش را جاری کند آن عقل هم می‌خواهد حکم خودش را جاری کند یک‌دفعه می‌بینید این مسئله آن بالا رفت و این ‌جهت بر آن جهت غلبه پیدا کرد و عمر این ده سال دیگر مثلاً اضافه شد! دیگر آنجا عوالمی است! تضاربی که در آنجا هست، تصادمی که در آنجا هست، بده و بستان‌هایی که در آنجا هست یعنی آدم دیوانه می‌شود که چطور این مسائل اتفاق می‌افتد! یک دعای مؤمن، یک صدقه، یک عیادت مرضیٰ و یک کار نیک چطور [موت را] عقب می‌اندازد و برکت می‌آورد! همین‌طور یک‌دفعه یک کار بد من‌باب‌مثال ناراحت کردن پدر و مادر یا شخص دیگر کار را خراب می‌کند. این‌طرف بالا می‌رود و آن‌طرف پایین می‌آید همۀ این اعمال با همدیگر بالا می‌روند، آن‌وقت آن عقول با همدیگر شروع می‌کنند به‌دست به یقه شدن و کشمکش کردن تااینکه کدام‌یک بر دیگری غلبه پیدا کند و مثل کفۀ ترازو بچربد و آن حکم در اینجا نافض و امضاء بشود! آن‌وقت خودِ آنها قضای حتمی هستند اما این صور جزئیه قضای چیز هستند یعنی قابل [تغییر] هستند لذا به آن لوح محفوظ می‌گویند و به این لوح محو و اثبات می‌گویند.

    1. . منظومه، ج 3، ص 611.

جلسه ۱۸۷

12
  • و للإشارةِ إلى أنَّ المُرادَ بِالصُّوَرِ القَضائيةِ لَيس الصورَ الكليةَ القائمةَ بِالعَقلِ بِنَحوِ الارتسامِ كَما يَقولُ بِه المَشَّائُون بَل المرادُ بِها المُثُلُ النُّوريةُ وَصَفنَاها بِقَولِنا و صُوَراً طَبيعيةً لِأفرادِ كُونية مَا تَحتَ كُلُّ صُورةٍ مِن الصُّوَرِ القَضائيةِ و هُو المِثالُ النُّوري الذي يُقال لَه رَبُّ النُّوع‌ جَمَعها أيْ جَمَعَ كُلَّ صُورة تِلك الصُّوَر و فَعلياتِها و كَمالاتِها بِوحدةٍ أيْ بِنَحوِ الوَحدةِ و البَسَاطَةِ ضَرورةً و وجوباً لأنَّ مُعطي الكَمالِ غَيرُ فَاقدٍ لَه.1

  • «برای اشاره به اینکه مراد از صور قضائیه آن صور کلیه‌ای که قائم به عقل به‌نحو ارتسام‌اند ـ همان‌طور که مشائین می‌گویند ـ نیستند بلکه اینها یک مُثُل نوریۀ افلاطونیه هستند» نه‌اینکه صور کلی مرتسمه باشند مثل صورت‌های ذهنی که در ما نقش می‌بندد، اینها یک مُثُل نوریه‌ای هستند که موجِد و محقِّق هستند، اینها منشأ فعل هستند. ما با اشاره به این وصف آوردیم و گفتیم که صور طبیعیه که برای افراد کونیه است این صوری که تحت هر صورت قضاییه هست، آن صور عقلیه آنها را در خودش جمع می‌کند و نگه می‌دارد و کمالات به این صوری که تحت صورت کونیه هستند را برای خودش حفظ می‌کند. آن از صور قضائیه چیست؟ «مثال نوری است.» آن صور طبیعیه چیست؟ معلولات این صور نوریه و این مُثُل نوریه هستند «که به این مثال نوری هم رب‌النوع و مُثُل افلاطونی می‌گویند. یعنی هر صورتی از این صورت قضاء، صور قدر را جمع می‌کند هر صورتی از این مثال نوری، آن صوری که بر او اشراف دارد و صورت‌هایی را که بر او اشراف دارند را در خودش جمع می‌کند و حفظ می‌کند و فعلیات آنها را در خودش نگه می‌دارد و کمالات آنها را در خودش نگه می‌دارد به‌نحو وحدت و بساطت ضرورتاً و وجوباً اینها را در خودش نگه می‌دارد.» چون تا یک شیء که معطی کمال نباشد فاقد او نیست. وقتی این صوری که تحت او هستند دارای کمالات هستند، پس آن صور عقلی قضایی هم که اشراف بر این دارد، آن‌هم باید جامع این کمالات مادون خودش باید باشد.

    1. منظومه، ج 3، ص 611.

جلسه ۱۸۷

13
  • تعریف قضای تفصیلی

  • «آن کسی که به صور جزئیه‌ای که تحت او هستند اعطای کمال می‌کند نمی‌شود خودش فاقد او باشد.»

  • فَهي‌ أي الصُّوَر القَائمةُ بِالعَقل‌ إذَنْ قَضاؤُه التَّفصيلي‌ لِكَونها عُقولاً عَرضيةً مُتكافئةً و فِيها كَثرَةٌ نُوعيةٌ قَلمُه قَضاؤُهُ الإجمالي‌ حَيثُ إنَّه بَسيطُ الحَقيقةِ مُشتَملُ عَلى جَميعِ صُوَرِ مَا دُونَه بِنَحوِ البَسَاطة.1

  • «حالا این صوری که قائم به عقل هستند در این ‌موقع قضاء تفصیلی هستند»؛ قضاء تفصیلی پروردگار هستند. این صوری که تحت اشراف عقل هستند و عقل بر آنها اشراف دارد به این قضای تفصیلی می‌گویند. «چون اینها یک عقول عرضیۀ ـ نه طولیه ـ هم‌سطح هستند متکافئه و کثرت نوعیه هم دارند» با همدیگر تفاوت می‌کنند یکی حیوان است یکی انسان است. «آن‌وقت آن عقل اوّل می‌شود قضای اجمالی» که در آنجا همۀ این موجودات به‌نحو اجمال وجود دارند همۀ اَکوان به‌نحو اجمال وجود دارند «چون قضای اجمالی بسیط‌الحقیقه است که مشتمل بر همۀ صور مادون خودش به‌نحو بساطت است» و چون بسیط است و محدود نیست پس همۀ صور را دارد، وقتی که بسیط شد «بسیط ‌الحقیقة کُلّ‌ الأشیاء»2 همه اشیاء را دارد.

  • نَفسٌ سَما ـ مَقصورٌ لِلضَّرورةِ ـ كُليةٌ ـ صِفَةُ نَفسٍ ـ لَوحٌ حَفَظ أمَّا كَونها لَوحاً فَلِأنَّ مَنزِلَتها مِن العَقلِ في قَبولِ الصُّوَرِ الكُلِّيَةِ مَنزلةَ اللوحِ الحِسيِّ مِن القَلمِ الحسيِّ في قَبولِ النُّقوشِ الحسِّيَةِ و كَذا تَسميةُ النَّفسِ المُنطبعةِ بِاللَوحِ.3

  • حالا «نفس، آسمانی است»؛ یعنی آسمان نفسی دارد ـ مقصور از سماء بوده است، برای ضرورت مقصور شده است ـ نفسی که آسمان است آسمان را تشکیل می‌دهد این «به‌نحوکلی کلمۀ «کلیّةٌ» صفت نفس است یک لوح محفوظ است اما اینکه چرا این نفس لوح است زیرا منزلۀ این نفس از آن عقل اوّل در اینکه صور کلیه را قبول می‌کند منزلۀ لوح حسی از قلم حسی است در قبول نقوش حسیّه؛ همان‌طور که لوح، نقوش حسیّه را قبول می‌کند» این نفس کلی هم صور عقلیۀ کلی را حفظ می‌کند. «همین‌طور به این نفسی که منطبعۀ در سماء هست ـ یعنی نفس جزئی ـ و این نقوش در آن نقش بسته شده است هم لوح می‌گویند» مثل لوح نفس که وجود ذهنی ما در آن نقش می‌بندد ـ حالا به‌نحو ارتسام یا اتحاد یا هرچه ـ این نفس منطبعه هم این نقوش جزئی را قبول می‌کند که به آن [لوح محفوظ] می‌گویند به‌خاطر این خیالیات است مثل نفس انسان می‌ماند که صور خیالی و وهمی را قبول می‌کند، آن نفس آسمان کلی مانند روح است که مسائل کلی و عقلی مجرده را در خودش نگه می‌دارد.

    1. منظومه، ج 3، ص 611.
    2. منظومه، ج 4، ص 118.
    3. منظومه، ج 3، ص 611.

جلسه ۱۸۷

14
  • و أمَّا كَونها مَحفوظةً فَلِانْحِفاظِها و انْحِفاظِ صُورِها لِتَجَردِها و كُليتها عَن التَّغيُّرِ.1

  • و اما چرا لوح محفوظ می‌گویند؟! چون آن نفس محفوظ است و صورش هم محفوظ است به‌خاطر اینکه آن صور مجرد و کلی هستند و از تغیّر هم بریء هستند؛ لذا به آن نفس آسمان کلی هم لوح محفوظ می‌گویند.

  • آن نفسی که تمام حقایقی که در این عالم اتفاق می‌افتد اوّل در آن نفس نقش بسته می‌شود. فرض کنید جبرئیل می‌آید در آنجا نگاه می‌کند ببینید الآن فلان‌جا را چه‌کار کنیم، صورت‌حساب آن روزش را نگاه می‌کند می‌آید. عزرائیل می‌آید نگاه می‌کند که امروز سراغ چه کسی برویم می‌بیند مثلاً فلان آقا و ... حالا به شما نگاه می‌کنم قصدی ندارم! من‌باب‌مثال سراغ آقا شیخ ... برویم. خیلی وقت است گوسفند ندادید! خلاصه اگر می‌خواهید آنجا تضاربی باشد و عزرائیل مغلوب شود باید دعای آقایان را استجلاب کنید!

  • تلمیذ: آقا این بحثی که در نقوش داریم منظور از نقوش آن عالم، نوشتن که نیست یعنی خودشان مخلوقات هستند دیگر؟!

  • استاد: بله، وجودِ شهودی آنها است.

  • تلمیذ: بعد این مسئله‌ای که شما فرمودید درعین‌حال که آن خود صور کلیه نقش آن قلم را مثلاً نقش می‌بندد خود نفس را هم ایجاد می‌کند مگر مثل این عالم نیست که عالم ماده غیر از ورود آن مادیات در عالم ماده و ... آن عالم ماده که ما نداریم.

  • استاد: نه دیگر همان است.

  • تلمیذ: پس در اینجا نفس هم نباید داشته باشیم خودِ موجودات آن عالم نفس آن عالم می‌شود.

  • استاد: موجودات آن عالم، نفس آن عالم هست، درست است اما آن وجودی که آن وجود این وجودات خاصه را دارد خودِ آن‌هم یک مرتبه‌ای دارد که اسم آن را آن عالم می‌گذاریم.

  • تلمیذ: پس با این عالم تفاوت دارد؟

  • استاد: بله.

  • تلمیذ: کَأَنَهُ مثل یک صفحه‌ای می‌ماند که در آن یک‌سری موجودات...

  • استاد: صفحه نیست. ببینید این باز هم با اینجا تفاوتی به این کیفیت از این نقطه‌نظر ندارد الآن چشم ما فقط به موجودات جزئیه باز شده است. درست است؟! موجودات جزئیه مثل این موجود جزئی، آن موجود جزئی، آن موجود جزئی، اینها هست ولی این موجود جزئی که الآن مشخص شده است یک حلقۀ ارتباطی بین اینها و صورت مثالیه وجود دارد که آن حلقۀ ارتباط سنخیت بین بالا و پایین را نگه می‌دارد. اسم آن را عالم ماده می‌گذاریم؛ آن حلقۀ ارتباط که از دید ما مخفی است.

    1. منظومه، ج 3، ص 611.

جلسه ۱۸۷

15
  • تلمیذ: پس به این مادیات عالم ماده نمی‌گویند؟!

  • استاد: اگر ما آن‌ جهت عقلانی عالم ماده را به‌حساب بیاوریم، اسمش آن است. اما اگر خصوصیات خارجی را به‌حساب بیاوریم، همین اشیائی که در خارج می‌بینید منظور است ولی این اشیایی که در خارج هستند چون باید با مثالی ارتباطی داشته باشند آن ارتباطشان با آن مثال است که این جزئیات را در خارج درست کرده است، آن‌وقت کلی می‌شود و دیگر جزئی نمی‌شود بلکه همان مثال نسبت به مثال بالا، همان مثال بالا تا برود به مشیّت برگردد.

  • ما أيْ نَفسٌ‌ انْطَبَعت‌ في جِرمِ السَّماءِ فَقَدَرٌ مِنها لَحَظ فَإنَّ القَدَر عَلى وِزانِ القَضاءِ فَالصُّورُ الكليةُ القائمةُ بِالعَقلِ كَانَت قَضاءً كَذلك الصُّورُ الجُزئيةُ القَائمةُ بِالنَّفسِ الجُزئيةِ المُنطبعةِ الفَلَكية كَانَت قَدَراً.1

  • «نفسی که در جرم آسمان منطبع است ـ یعنی همین در کرات ـ به آن نفس منطبعه می‌گویند یعنی نفسی که در آن نقوش جزئیه طبع شده‌اند، به این قدر می‌گویند؛ قدر بر وزان قضا می‌ماند» الاّ اینکه قضا صور کلیه است و قدر صور جزئیه است. «صور کلی که قائم به عقل هستند قضا هستند کذالک صور جزئی که قائم به نفس جزئیۀ منطبعۀ فلکی هستند قدر هستند» پس آن حوادثی که در این عالم اتفاق می‌افتد به آن قَدَر می‌گویند. آنچه که موجب می‌شود این حوادث اتفاق بیفتد به آن قضا می‌گویند.

  • و تلك الصُّوَر عِندَ المَشَّائِين كَالصُّوَر المُرتسمة في‌ خيالنا و عِندَ الإشراقيين المُثُل المعلقة عِلميه‌ ـ بِالإضافةِ إلى الضَّمير ـ أيْ علمي القَدَرِ و القَدرُ العِلمي‌ ذا الذي سَمِعته‌ و سِجِلِّ الكونِ‌ أي الصور الجزئية العينية المُنطبعة في الموادِ الكونيةِ عِينيه‌ أيْ عيني القَدرِ و القَدرِ العِيني‌ مِن‌ ـ بَيانٌ لِلعيني ـ كُلُّ مَا في العَينِ‌ كُلٌ في مَادته و زمانِه و مَكانِه و غَير ذلك مِن مُمَيِّزاتِه الجُزئيةِ.2

  • این صور منطبعۀ جزئیه پیش مشائین مانند صور مرتسمه‌ای هستند که در خیال ما هست. مثل اینهایی است که می‌نشینیم در ذهنمان نقشه می‌کشیم. «و پیش اشراقیین مثُل معلّقه می‌گویند»؛ مُثُل معلّقه با مُثُل نوریه فرق می‌کند، مُثُل معلّقه معلول برای آن مُثُل نوریه هستند.

    1. منظومه، ج 3، ص 611.
    2. منظومه، ج 3، ص 612.

جلسه ۱۸۷

16
  • «علمی این قدر یا قدر علمی جنبۀ علمی‌اش همان است که شما شنیده‌اید که صورتش باشد. حالا سجل کون یعنی دفتر کون به چه می‌گویند؟! صور جزئیۀ عینیه»؛ همین چیزی که شما دارید در خارج می‌بینید همین چیزی که ما داریم می‌بینیم و لمس می‌کنیم و با آن تماس داریم. «دفتر عالم وجود یعنی وجود مادی که در مواد کونیه منطبع است. این صور عینیه در مواد کونیه قرار دارد؛ این عینی قدر و قدر عینی» همین حوادثی که در عالم کون اتفاق می‌افتد «”مِن“ بیان عینی می‌کند هرچه ‌که در عین است و اتفاق می‌افتد و هرچه که در مادۀ عین است و زمان عین است و مکان عین است و غیرذلک ممیزات جزئیه است مثل اعراض و مقارنات و امثال‌ذلک.»

  • بَل السَّيد المُحقق الدَّاماد ـ قُدِّسَ سِرُّه ـ في الأُفقِ المُبينِ أطْلَقَ القَضاءَ العيني عَليها و لَكنْ مَأخوذةٌ بِالنسبةِ إلى المَبادي طُولاً و حينئذ فَإطلاقُ القَدَرَ عَليها لَيس بِعَزيزٍ.1

  • سید محقق داماد قدس سره در افق مبین قضای عینی را بر این اطلاق کرده‌اند بر سجل الکون بر آنچه که در عالم طبیعت است همان‌طور جزئیه منطبعۀ بر مواد. آن قضا قضای علمی بود این قضای عینی است، قضای عینی یعنی همان قدری است که ما می‌گوییم همان صور جزئیه‌ای است که در این عالم اتفاق می‌افتد. «اما این قضای عینی به نسبت به مبادی طولی خودش افزوده است» یعنی چرا قضای عینی می‌گویند چون با آن قضای علمی ارتباط دارد آن قضای علمی موجب می‌شود که این عینی در خارج تحقق پیدا کند تا آن علمی نباشد عینی هم نخواهد بود. بلکه آن عینی برای علمی علت است و حقیقت این عینی است «حالا که بتوانیم بر موجودات طبیعیه قضاء عینی اطلاق کنیم اشکال ندارد که مثلاً بر آن به قدر اطلاق بشود» چون قدر با قضای علمی فرقی در این صورت نمی‌کند.

  • تلمیذ: در آن عالم علم و عین هم باهم وحدت دارد دیگر یک حقیقت است؟

    1. منظومه، ج 3، ص 612.

جلسه ۱۸۷

17
  • استاد: بله یک حقیقت است منتها از نقطه‌نظر سلسلۀ طولیه تفاوت دارند اما از نقطه‌نظر خود تحقق خارجی فرقی نمی‌کنند یکی هستند.

  • تلمیذ: یعنی به ارتقاء به آن علمی می‌گویند؟

  • استاد: بله، ‌بله.

  • تلمیذ: عینی است و هیچ فرقی نمی‌کند؟

  • استاد: هیچ فرقی نمی‌کند.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد