پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۲:صفات واجب تعالی
توضیحات
78. غرر في تقسيم الكلام
درس یکصد و نود و پنجم:
کیفیت و نحوۀ تکلّم در مورد خداوند متعال (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
مرحوم حاجی مطلبی ندارد فقط در همان مطالبی که در گذشته ایشان کَلِماتُالله را یک تفسیری میکند. یکی به کلمه. ... که عبارت است از همان نفس کُون است و نفس وجود است که مُعربِ از خودش است و حاکی از وجود خودش است. که آن کلمۀ کُون وجودیه است.
کلمات دیگر خداوند متعال کلمات تامّه هستند حالا چه در مرحلۀ نزول که عقول مفارق هستند و چه در مرحلۀ صعود که نفوس کاملۀ مستکملۀ جمیع جهات استعدادی، که به اینها جهت صعود میگویند یعنی عقول متصاعده یعنی از مرحلۀ نقص به مرحلۀ کمال رسیدهاند و همینطور کلمات دیگر که کلماتی در عالم وجود هستند که عبارت از آیات خدا میباشند؛ آیات اَنفُسی و آفاقی، چه در عالَم مُلک و چه در عالَم ملکوت و چه در عالَم مثال، تمام این کلماتی هستند که از آن جمال و جلال مُعرِبند.
بعد میفرماید که به این مسئله نمیرسد مگر کسی که مُستَجمِع باشد و حقیقتش با همۀ اینها اندکاک پیدا کرده باشد بنابراین تمام اشیائی که در مقام تسبیح و حمد هستند به حقیقت وجود خودشان مسبِّح و حامد هستند نه آنطوریکه متکلمین میگویند که همان وجود آنها حکایت از حدوث و امکان اینها میکند و حکایت از یک مؤثریتی میکند که آن مؤثریت این جهت حمد آنها است.1 این یک تعبیر خیلی آبکی و خیلی بیخودی است و حق مطلب همان است که مرحوم حاجی میفرمایند. بحث بعد راجع به اراده است که راجع به اراده زیاد نمیشود به این عنوان بحث کرد، چون مطلبی نداشت دیگر فقط متن را میخوانیم.
تلمیذ: ﴿وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَا﴾2...؟
استاد: در ﴿وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَا﴾ به کلمات تامّه تفسیر شده است که همان نفوس ائمه علیهمالسّلام و نفس پیغمبر اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم است. این را میتوانیم بگوییم و ایضاً میتوانیم بگوییم که منظور از ﴿وَكَلِمَةُ ٱللَّهِ هِيَ ٱلۡعُلۡيَا﴾ همان حقیقت عالم وجود است؛ حقیقت خود عالم وجود که بالاترین مرتبه از هستی است که تمام هستیها همه از آن هستی ناشی میشود و بقیه همه سراب و نمود هستند و او فقط بود است و وجود است این اولیاء به این معنا است.
تلمیذ: اضافۀ کلمه به الله چه معنایی است؟!
استاد: اضافۀ به الله به معنای فقط دو جنبه است، یکی ما وجود میگوییم، وجود الله تعالی، اینکه میگوییم: وجود خدا، غیر از خدا که وجودی نیست این همین «الحق ماهیته إنّیته»1 است. ما الله را در اینجا به معنای یک ماهیتی میگیریم و وجود را منتسب به الله در اینجا قرار میدهیم. درحالیکه حقیقت الله غیر از همین حقیقت وجود منبسط چیز دیگری نیست فقط انطباق میشود. برحسب انطباق میگوییم؛ وجود زید وجود عمرو، وجود بکر.
تلمیذ: بنابراین تفسیر ثانی که فرمودید حقیقت وجود میشود کلمةالله در اینجا میشود اضافۀ بیانیه؟
استاد: بیانیه میشود دیگر.
تلمیذ: بیانیه که به...؟
استاد: نه اضافۀ بیانی، آن معنای اوّلی که در کلمةالله باشد کلمةُ من الله است یعنی این کلمه، از خدا است آنوقت این «مِن» مِن نشویه میشود ولی در دومی این «الله» همان نفس کلمه است؛ نفس کلمه است که همان وجود است و آن وجود مُعرب از مافیالضمیر است منتها در وقتی که نفس آن وجود را لحاظ کنیم دیگر عنوان کلمه بودن در آنجا معنا ندارد وقتی که ما این وجود را بهلحاظ تأثیرگذاری و بهلحاظ موثریت و مسببیت لحاظ کنیم آنوقت در آنجا عنوان کلمه میشود یعنی وجودی است که مُعرب از مافیالضمیر خودش است مُظهر مافیالضمیر خودش است آنوقت در اینجا اطلاق کلمه به آن میشود.
غررٌ فِي تقسيمِ الكلامِ.
فَمِنهُ ما قَد كانَ عَينَ الذّاتِ كون ـ إمّا عَطفُ بيانٍ لِ«ما» أو خبرُ مبتدأ مَحذوف ـ بِحيثُ يُنشِيءُ الآيات و هُو الوجودُ المجرَّدُ عَنِ المَجالِي و المَظاهِر و الدّالُ و المَدلولُ فيه واحدٌ كَما قالَ علیهالسّلام: يَا مَن دلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِه.2
بعضی از این کلام آن است که عین ذات است، این کون است. آن کلمه که عین ذات است وجود است کلمۀ «کون» یا عطف بیان «ما» است یا خبر مبتدا محذوف [هو] است که خبرِ آن «کون» باشد به حیثی که آن وجود است که انشاء آیات حق را میکند و آن وجودی است که مجرد از هر مجالی و مَظاهر است و دالّ و مدلول در او واحد هستند که همان وجود بسیط و حقیقت منبسط است که همان صرف الوجود است همانطور که حضرت میفرماید: [ای کسی که] خود نفس وجودش حکایت از آن حقیقت و هویت خودش میکند و نیاز به مَجلا و مظهریت برای بیان آن وجود نیست.
و مِنهُ ما ذا كلماتٌ تَمَّة ـ مُخففُ تامَّة ـ و هي الموجوداتُ التَّامةُ الَّتي لَيسَ لَها حالةٌ منتظرةٌ مِنَ العقولِ المفارقةِ فِي السِّلسِلَةِ النُّزولِيَّةِ و الموجوداتُ المُستَكفِيَة بِذواتِها و باطن ذواتها مِنَ العقولِ.1
«بعضی از اقسام کلام آن کلمات تامّهای است که اینها به مرحلۀ تمام و کمال رسیدهاند» یعنی ازنظر سعۀ وجودی خودشان و حیازت مراتب وجود. «تمَّه مخفف تامّه است، موجودات تامّهای است که حالت استعداد ندارند و به مرحلۀ فعلیت رسیدهاند. از عقول مفارقهای که در سلسلۀ نزولیه این عقول مفارق قرار دارند»؛ عقل مدیر و آن عقولی که جنبۀ تدبیر عالم و نظام کون را دارند عقول مفارقه میگویند. البته بعضیها همین عقول مفارق را تعبیر به ملائکۀ مقرب میکنند؛ جبرائیل میکائیل و ... آن ملائک مقرب که جنبۀ عقول مفارق دارند. بعضیها اعمّ میآورند از ملائکۀ مقرب و غیر از ملائکۀ مقرب، میگویند: ملائکه و آنچه را که پایینتر از آنها هستند چون به فعلیت تامّه رسیدهاند گرچه فعلیت تامّۀ آنها دارای مراتب تشکیک است و پایین و بالا دارد ولی هیچ جنبۀ انتظاری دیگر در آنها نیست یعنی جنبۀ استعدادی نیست که به فعلیت برسند. حد و ظرف اینها همینقدر است و دیگر بالاتر از این نیست. این ملائکه را عقول مفارقه میگویند. ﴿فَٱلۡمُدَبِّرَٰتِ أَمۡرٗا﴾2 در قرآن کریم داریم که [منظور] آن عقولی [است] که تدبیر امر میکنند حالا یا از آن تعبیر به عقل میشود چون عقل مرحلۀ فعلیت است و چون ملائکه در مرحلۀ فعلیت تامّه هستند لذا به اینها عقل گفته میشود. یااینکه غیر از ملائکه یک وجوداتی هستند که به آن وجودات عقل گفته میشود. بنا بر اختلافی که حُکما دارند.
اما آنچه که از روایات، مشاهدات، مکاشفات و از مسائل بهدست میآید این است که غیر از ملائکه وجود دیگری نیست تااینکه اسم او عقل باشد. بله، آنها دارای مراتب هستند اما اینکه از سنخ اینها نباشد و یک وجودی غیر از اینها باشد و عقل باشد، نیست. حکما به اینها عقول میگویند و اهل کلام به اینها مَلائک میگویند.
و الموجوداتُ المُستَكفِيَة بِذواتِها و باطن ذواتها مِنَ العقولِ الكاملةِ فِي الصُّعود.1
«همینطور موجوداتی که مستکفی به ذواتشان هستند یعنی ذوات اینها برای تحقق و تعیّن خودشان و برای فعلیت خودشان کفایت میکند اینها عقول مستکفی هستند به ذاتشان و باطن ذاتشان از عقول کامله در صعود»؛ اینها ذاتاً از آن عقول کامله هم کفایت میکنند و آنها را تحمل میکنند و آن عقول را در خودشان به ذات خودشان تحقق میدهند و برای رسیدن استعداد به فعلیت به غیر نیاز ندارند. خودشان ذاتاً به مرحلۀ عقل مستفاد رسیدند آنها را هم کلمات تامّه میگویند.
اتصال بلاواسطۀ انسانی که به عقل مستفاد برسد به عقل کلی
ما برای تجرد خودمان و رسیدن به عقل مستفاد نیاز به غیر داریم نیاز به آن حقایق جوهری داریم نیاز به عقول مجرده داریم ولی وقتی که انسان به عقل مستفاد برسد دیگر بلاواسطه و ذاتاً به آن عقل کلی اتصال دارد نهاینکه از جای دیگر مثلاً نیاز به کمک داشته باشد، نهاینکه این ارواح و این عقول کلّیه و عقول مفارقه مدد برسانند و ملائکه بیایند مدد برسانند بلکه این دیگر بدون مَلَک، خودش اتصال به آن دارد بلکه به ملک هم فیض میدهد؛ قضیه عکس میشود و از اینطرف میشود؛ تا حالا میخواست هِندِل بزند و دائماً او را به حرکت دربیاورند حالا وقتی که به آنجا رسید تازه نگاه میکند میبیند دارای یک سعهای شده که به همینهایی که کمکش میکردند باید کمک برساند.
كَما فِي مأثوراتِ أئمَّتِنا علیهمالسّلام: نَحنُ الكلماتُ التّامّات و فِي القرآنِ بِكَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ ﴿بِكَلِمَةٖ مِّنۡهُ ٱسۡمُهُ ٱلۡمَسِيحُ عِيسَى ٱبۡنُ مَرۡيَمَ﴾2 و كَجامِعِ الكَلِمِ هادِي الأمةِ و المرادُ بِهِ نَبِيّنِا صلّی الله علیه و آله و سلّم القائلُ: أوتِيتُ جوامعَ الكَلِم.3
«همچنانکه در مأثورات ائمۀ ما هست: ”کلمات تامّات ما هستیم»؛“ کلماتی که به مرحلۀ تمامیت رسیدهاند و جهت استعداد و نقص ندارند «و در قرآن کریم است: ”کلمهای از حق که اسم او مسیح است“.» کلمه یعنی آن حقیقتی که آن حقیقت مُعرِب از مافیالضمیر به یک غیب مکنون است.
بیان معانی مختلف برای روایت: «أوتِيتُ جوامعَ الكَلِم»
«مانند آن وجود نورانی که جامع همۀ کلمه است و هادی امت است این جامع کَلِم ـ البته مرحوم حاجی اینطور تعبیر میفرمایند ـ که مراد از آن پیامبر ما است که میفرماید: تمام جوامع کَلِم به من داده شده است»؛ یک معنای ظاهری که این کلام میشود این است که تمام کلمات حکمت به من داده شده است، یک معنای باطن این است که تمام راههای رسیدن به کمال به من اعطاء شده است. یک معنا این است که ـ اینها همه معنای تودرتو است ـ من حائز تمام ارزشها و کمالات انسانی هستم و هر شخصی که در امت من به مرحلۀ استکمال برسد از همۀ گذشتگان پیش است چون آن ارزشها و آن صفات کمالیهای که در گذشتگان بود را او هم حیازت کرده است. این معنای جوامع کلمه هست اما منظور حاجی این است که همۀ عوالم وجود در وجود پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است. البته این معنای خیلی عالی و معنای بالایی هست.
«أوتِيتُ جوامعَ الكَلِم» یعنی من به وجود سعهای خودم و به آن وجود مجردۀ خودم تمام وجودات عالم را دربرگرفتهام و برای من شدهاند و از وجود من تراوش پیدا کردهاند نهاینکه تنها برای من است. معنای «برای من است» مثل این است که الآن این کتاب برای من است و من در اختیار خودم میگیرم بعد کسی میآید این را از من میگیرد یا من به کسی میبخشم و دیگر برای من نیست اما وجود پیغمبر اینطور نیست که به او بدهند مثل ریاسات و امثالذلک و فردا از او بگیرند بلکه در نفس وجود پیغمبر اکرم ـ در این وجود ـ همۀ وجودات عالم امکان قرار داده شده است. این معنای «أوتِيتُ جوامعَ الكَلِم» است.
و مِنهُ ما فِي صُحُفٍ مُنَشَّرَةٍ و هي وجوداتُ النفوسِ و وجوداتُ عالَمَيِ المِثالِ و المُلكِ كَما قالَ تعالى ﴿قُل لَّوۡ كَانَ ٱلۡبَحۡرُ مِدَادٗا لِّكَلِمَٰتِ رَبِّي لَنَفِدَ ٱلۡبَحۡرُ قَبۡلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَٰتُ رَبِّي وَلَوۡ جِئۡنَا بِمِثۡلِهِۦ مَدَدٗا﴾1و2.
«یکی از آن کلمات آن است که در صحیفههای منشرّهای است»؛ هر عالمی یک صحیفهای است؛ عالم ماده یک صحیفه است عالم مثال یک صحیفه است همانطوریکه صحیفه به آن کتابی گفته میشود که در آن حقایقی مُدوّن است همینطور هر عالمی آن کتاب هستی است که حقایقی در آن قرار داده شده است. عالم ماده حقایق مادی، عالم مثال حقایق مثالیه، عالم ملکوت عُلیا آن حقایق، عالم جبروت و ... هر کدام از این عالم برای خودش یک دفتری است که در آن دفتر مجالی و مظاهر مختلف پروردگار در آن قرار داده شده است. «آن وجودات نفوس است و وجودات دو عالم مثال و مُلک و عالم مُلک همانطوری است که خداوند متعال میفرماید: ﴿قُل لَّوۡ كَانَ ٱلۡبَحۡرُ مِدَادٗا لِّكَلِمَٰتِ رَبِّي لَنَفِدَ ٱلۡبَحۡرُ قَبۡلَ أَن تَنفَدَ كَلِمَٰتُ رَبِّي وَلَوۡ جِئۡنَا بِمِثۡلِهِۦ مَدَدٗا﴾.»
ایشان آن عوالم جبروت و لاهوت و اینها را جزء صُحفِ مُنَشَّره نیاورده است بلکه آنها را جزء عقول مفارق و نفوس مستکمله بهحساب آورده است اما اگر جزء صحف مُنَشَّره هم میآورد اشکالی نداشت. صحف در هر عالمی متناسب با خودش هست. حالا ایشان اینها را به عالم مثال و عالم مُلک زده است.
تلمیذ: این قضیه که ... این واقعاً از باب این تکثیر کلمات است یا نه از باب بینهایت شدن کلمات است؟
استاد: بینهایت است دیگر.
تلمیذ: آن هیچوقت به انتها نمیرسد؟
استاد: نه هیچوقت به انتها نمیرسد. مظاهر خداوند هیچوقت به انتها نمیرسد و لایتناهی است.
تلمیذ: یعنی الآن در حال حاضر یعنی موجود هست؟
استاد: خب بله «حال حاضر» نداریم.
ما مَسَّ ذا أي ما نالَ ما ذَكَرناهُ مِن أنَّ الوجودَ بِشَراشِرِهِ مراتبُ الكلامِ إلا لِنفوسُ الطّاهِرَةُ عَن علائقِ عالَمِ الطبيعة و عَنِ الجهلينِ البسيطِ و المركّبِ.1
به این مطلب نمیرسند که وجود به تمام لوازم و به تمام خصوصیات صفاتش مراتب کلام است، مگر نفوس طاهره از علائق عالم طبیعت و از جهل بسیط و مرکب.
میفرماید: نگاه نکنید یک عده میآیند بدوبیراه میگویند و فلان میکنند و انکار میکنند و میگویند: «حکما چرتوپرت میگویند»، بلکه نفوس طاهره باید به اینها برسد!
أو ما مسَّ العقول و نحوها إلا النُّفوس الطاهرة عَن هذِهِ الألواث لِسالِكِ نَهجِ البلاغة أي طريقِ البلوغِ و الوصولِ إلى الغايةِ المطلوبةِ فإنَّ البلاغةَ و البليغَ أيضاً مِنَ البلوغِ كَما يُستَفادُ مِنَ القاموس انتهج كلامُهُ سبحانَه الفعلُ أي هذا الكلامُ خَرَجَ و فيه تَلمِيحٌ إلى قولِهِ علیهالسّلام: فِي نهجِ البلاغة: إنَّما يَقولُ لِما أرادَ كونه كُنْ فَيَكون لا بِصوتٍ يُقرَع و لا بِنِداءٍ يُسمَع و إنَّما كلامُه سبحانُه فِعلَه.1
«به عقول نرسیده است و نحو آن عقول که از حقایق نوریه باشد مگر نفوس طاهرۀ از این ألواث. [این بهترین مسیر برای سالک راه بلاغت و طریق بلوغ و وصول به غایت مطلوب است. بلاغت و بلیغ از بلوغ است همانطور که از قاموس استفاده میشود] کلام خداوند متعال فعلی است که از او خارج میشود» پس فعل الله که از حق صدور پیدا میکند، این فعل الله کلام الله است. پس هر فعلی از خدا در عالمی از عوالم امکان صدور پیدا کند کلامی از کلمات او است.
«[این تلمیحی است به قول امیرالمؤمنین علیهالسّلام در نهجالبلاغه که میفرمایند:] وقتی که اراده میکند میگوید: باش، پس میباشد با صوت نیست که به گوش برسد و با ندا نیست که شنیده شود بلکه کلام خداوند فعل خدا است.»
إن تَدْرِ هذا أي ما ذَكَرناه مِن أنَّ الوجوداتِ كلماتٌ حَمدَ الأشياء و تسبيحها لله تعالى تَعرِفُ إنْ كَلِماتُه إليها أي إلى الأشياءِ تُضِفِ فَوجوداتُها كَما هي وجوداتُها كَذلِكَ كلِماتُها.2
«اگر این مطلب را شما خوب متوجه شدید» که وجودات کلمات حقاند و همۀ آنها مُعرِب از جمال و جلال او هستند و دو صفت جمالیه و جلالیۀ حق را حکایت میکنند و فقط اینها مظهر هستند، تعیّن و استقلال ندارند، مستقل در وجود نیستند بلکه فقط حاکی و مرآت هستند و فقط وسیله و آلت برای شناساندن صفات جمالیه و جلالیۀ حق هستند، وقتی که ما این مطلب را فهمیدیم «حمد اشیاء و تسبیح آنها را میشناسید که چگونه اشیاء حمد میکنند.»
حمد و تسبیح اشیاء عبارت از حمد و تسبیح تکوینی
این را میفهمید که حمد اشیاء و تسبیح اشیاء عبارت از حمد و تسبیح تکوینی آنها است که دارد آن مؤثر را حمد میکند، آن حقیقت که مبدأ اوّل است را تسبیح میکند.
«اگر کلمات خداوند را به اشیاء اضافه کنیم وجودات این کلمات همانطوریکه وجودات اشیاء هستند» و ما میگوییم: وجود زید وجود عمرو و وجود را به این ماهیات نسبت میدهیم «اینها هم کلماتی هستند» ـ کلمات این اشیاء کلماتی هستند ـ که حکایت از این اشیاء میکنند؛ یعنی وجود حکایت میکند از آن ماهیتی که بر آن ماهیت قالب زده شده است.
و بِالجملةِ إذا أضيِفَ الوجوداتُ ـ إليه تعالى ـ كانَتْ الكلُّ إعراباً عَنِ الغيبِ المَصونِ و الكَنزِ المَكنُونِ و كانَتْ كلماتٌ و خطاباتٌ مِنه متعلقةٌ بِالماهيات و إذا أضيفَتْ إلى الماهيات كانَتْ إظهاراً مِنها و شرحاً و كشفاً لِجَمالِهِ و جَلالِهِ و الحمدُ المتعارفُ أيضاً شَرحٌ و إظهارٌ لِفضائلِ المحمودِ و فواضِله.1
«و بالجمله وقتی که وجودات را به خداوند نسبت بدهیم تمام کل، اعراب از غیب مصون و کنز مکنون است و کلمات و خطابات که از او است؛ از حق است؛ از آن غیب است و این کلمات و خطابات تعلق به ماهیات گرفته است و وقتی که این وجودات را به ماهیات خودشان نسبت بدهیم» مثل وجود عمرو، وجود زید، وجود قمر و وجود فلان نسبت بدهیم، «این اظهاری است از ماهیات و شرح و کشف است برای جمال او و برای جلال او» که تعیّنات را میرساند که خدا چطور قالبگیری کرده است و چطور قالب زد و به چه شکل و خصوصیتی درآورده است؟! «و این حمدی که ما میکنیم همین چیز است؛ وقتی که ما شخصی را حمد میکنیم داریم خصوصیاتش را بیان میکنیم آنچه را که فضائل و فواضل او است را بیان میکنیم.» پس هرچه که در این عالم هست، اظهار صفات محمود است پس هر وجودی بخصوصیَّتِهِ دارد صفتی از صفات او یا صفاتی از صفات او را اظهار میکند پس اینهم حمد است.
فَما وَرَدَ فِي الكتابِ الكريمِ الإلهي مِن حمدِ الأشياء و تسبيحِهِا محمولانِ على ما هو حقُ الحمدِ و التَّسبيح و حقيقتهُما.1
«آنچه در کتاب کریم الهی از حمد و تسبیح اشیاء وارد شده است» که فرموده است: ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡ﴾2 «هر وجودی بحقیقته دارد آن صفات او را اظهار میکند»؛ به کُنه و ذات خودش دارد [صفات] او را اظهار میکند. البته یک وقت از کلام مرحوم حاجی استفاده نشود که....
به بیان ما اینطور نیست که این به وجود تکوینیِ خودش صرف اظهار است بلکه این شاعر به این حمد است. منظور ایشان این نیست که یک وجود متعیّنی که در این عالم هست، صفاتی از صفات او را نشان میدهد، همینکه این الآن به تکوین ـ چه بخواهد چه نخواهد ـ صفاتی از صفت حق را نشان میدهد پس این حمد است، اینطور نیست بلکه اضافۀ بر اینکه این هست و با تسلیمِ به این مسئله، مطلب دیگر اینکه خود او هم در آن حقیقت خودش شاعر است و میداند که دارد حمد میکند میداند که دارد تسبیح میکند.
تلمیذ: اگر نمیدانست دیگر ﴿لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡ﴾ نبود؟
استاد: بله، صحیح است.
لا على مجردِ دلالَتِها بِحدوثِها أو بِإمكانِها على أنَّ لَها مؤثراً كَما قال بِه المُتِكلِّمون.3
نه همانطوریکه متکلمین میگویند که همین حدوث و امکان موجود است یعنی حمد و تسبیح آنها همانطور که ما از بِنا پی میبریم بنّا دارد این عالم هم خدا دارد.
منبابمثال میگویند: چون این حادث است و چون این ممکن است پس دلالت میکند بر اینکه باید مؤثری باشد. اگر اینطور باشد دیگر و ﴿لَّا تَفۡقَهُونَ﴾ معنا ندارد، تسبیح ندارد.
این دیگر چیزهایی ـ آبکی ـ است که اینها میگویند و با فهم ضعیف خودشان میآیند آن حقایق را انکار میکنند و روی حقایق پرده میاندازند. چرا ما حقایق را انکار میکنیم؟! چشم بسته است، چشممان را باز کنیم تااینکه ببینیم در ماوراء مدرکات ما چه میگذرد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد