/12
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۹۲

1
  • درس یکصد و نود و دوم:

  • تحقق قدرت و کیفیت آن در خداوند متعال(4)

جلسه ۱۹۲

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • لما توهم مِن الوُجوه المذكورة في النظمِ الجَبر ـ نَعوذُ بالله مِنه ـ أرَدنا أنْ نُبين أنَّ المقصودَ إبطالُ التَّفويضِ المستلزم لِلشِّركِ الخَفي و أنَّ التَّحقيقَ مَا هو مَذهب أهلِ الحَقِّ المأثورِ مِن الأئمةِ الأخيارِ صلوات الله علیهم اجمعین مِن الأمر بَين الأمرين كمَا أشرنا إليه بقولنا.1

  • [از وجوه مذكوره در نظم چون توهّم جبر شده نعوذ باللّه منه از اين رو درصدد آن‌ برآمديم كه بيان كنيم مراد ابطال تفويضى است كه مستلزم شرك خفى مى‌باشد و حقّ همان مذهب اهل حقّ است كه از ائمّه طاهرين عليهم‌السّلام رسيده يعنى نه‌ جبر و نه تفويض بلكه امر بين امرين چنانچه با قول خود به آن اشاره كرده و گفته‌ايم:]

  • لكن كَما الوجودُ منسوبٌ لَنا أي إلينا إذْ قَد عَلِمتَ أنَّ الكلِيَ الطَّبيعِي موجودٌ و الماهيةُ مُتحققةٌ و إنْ كانَ بِواسطةِ الوُجود وساطةً فِي العروضِ و أنَّ الوحدةَ فِي عينِ الكثرةِ فَالفِعلُ فِعلُ الله‌ لِأنَّ نسبةَ ذلكَ الوجودِ إلى الفاعلِ بِالوجوبِ و إلى القابلِ بِالإمكانِ و أنَّ في مقامِ التوحيدِ يَسقُطُ إضافاتُ الوجودِ إلى الماهيات.2

  • «لکن همان‌طوری‌که وجود منسوب به ما است ما قبلاً متوجه شده بودیم که کلی طبیعی موجود است و ماهیت هم متحقق است گرچه این وجود، واسطۀ در عروض است» ولی بالأخره ماهیت موجود می‌شود. گفتیم که واسطۀ در عروض آن است که اتّصاف موصوف به آن وصف بالعرض است و در واقع بالحقیقه این اتّصاف برای ذات دیگری است مانند عروض حرکت سفینه برای جالس سفینه که سفینه واسطۀ در عروض حرکت است. «وحدت در عین کثرت است» یعنی در عین کثرت وحدت وجود دارد چون وحدت عبارت از همان وجود است و این کثرات مانع آن وحدت نمی‌شوند. «وقتی که ما این را دانستیم پس فعل، فعل خدا می‌شود» چون همان‌طوری‌که اصل وجود منسوب به فاعل است آن عوارض وجود هم منسوب به فاعل می‌شود «چون نسبت وجود ما به فاعل، وجوب است»؛ وجود ما بالنسبه به خداوند متعال واجب است چون او علت است پس این وجود ما هم واجب می‌شود «و انتساب وجود به ماهیات، بالإمکان است»؛ ممکن است این ماهیت وجود پیدا کند ممکن است وجود پیدا نکند اما فاعل می‌آید و این وجود را به ماهیت حمل می‌کند. «در مقام توحید، اضافات وجود به ماهیت ساقط می‌شود». وقتی که آن جنبۀ ربطی وجود با ماهیات را درنظر بگیریم، دیگر این اضافات، نیست فقط ارتباط وجود با مبدأ خودش باقی می‌ماند ماهیات کنار می‌روند. یعنی وقتی که ما در توحید و در بسیط‌الحقیقه نظر کنیم و این وجود را واحد بدانیم و متّکی به مبدأ خودش بدانیم، بنابراین ماهیات در اینجا چه‌کاره هستند؟! آیا ماهیات هم محلی از اعراب دارند؟! ماهیات که امور عدمی هستند. فقط وجودِ تنها باقی می‌ماند و دیگر اضافات وجود به ماهیات همه ازبین می‌رود؛ دیگر وجود این ماهیت، وجود این ماهیت، وجود این ماهیت، نیست فقط یک وجود بیشتر باقی نمی‌ماند.

    1. منظومه، ج 3، ص 626.
    2. همان.

جلسه ۱۹۲

3
  • همین‌طور وقتی که نظر به افعال کنیم انتساب این فعل به فاعل خودش بالإمکان است؛ می‌توانم انجام بدهم، می‌توانم انجام ندهم، نسبت این فعل به من ممکن است اما انتساب این فعل که خودش یک نحوۀ از وجود است به آن فاعل حقیقی، بالوجوب است چون سلسلۀ علل خواسته است این فعل به‌وجود آمده است اگر سلسلۀ علل نمی‌خواست پس این فعل هم به‌وجود نمی‌آمد پس از نقطه‌نظر اینکه این فعل نسبت به منِ فاعلی دارد که من حصّه‌ای از وجود هستم این واجب می‌شود و از آن ‌نظر که این فعل نسبت به من دارد که من ماهیتی هستم که وجود روی آن آمده است این ممکن می‌شود.

  • فَكذا فِي الفعلِ‌ و هو في عينِ كونِهِ فِعلَ الله تَعالى‌ٰ فِعلُنُا إذْ عَلِمتَ أنَّ الإيجادَ مُتفرِّعٌ عَلى الوجودِ.1

  • [و همین‌طور در فعل و کار اينكه در عين فعل الله بودن مى‌گویيم فعل ما نيز مى‌باشد وجهش آن است كه دانستى ايجاد متفرّع بر وجود است.]

  • بنابراین وقتی که این فعل انتساب به وجود داشت و وجود هم واجب است پس این فعل واجب می‌شود پس همه فِعلُ الله است. پس توحید افعالی در اینجا ظهور پیدا می‌کند.

  • درحالی‌که فعل الله هست فعل ما هم هست و بین ما و الله بینونیتی نیست تااینکه این فعل به دو فرد تقسیم شود؛ یکی به او و یکی به ما، بلکه همان‌طوری‌که اصل وجود واحد است فعل هم واحد است ولی ظهورات تفاوت پیدا می‌کنند. اگر یک نور خورشید در آینه بیفتد و این آینه منعکس بشود، شما هم می‌توانید بگویید: این نور، نور خورشید است و هم می‌توانید بگویید: نور آینه است چون بالأخره این نور از آینه به دیوار افتاده است، آیا این آینه نور را از خودش آورد؟! نه‌! او از خورشید گرفته است. ریشه و منشئش خورشید است ولی شما می‌توانید این نور را به دو ذات منتسب کنید؛ هم این نور را به آینه منتسب کنید چون از آینه به دیوار افتاده است و هم می‌توانید بگویید که این نور خورشید است و آینه فقط یک مظهر است. این حرف را هم می‌توانید بزنید. پس در اینجا دو نور نشده یا یک نور به دو مظهر تقسیم نشده است که یک نور در یک پرونده‌ای برود و یکی در پروندۀ دیگر برود چون یک، هیچ‌وقت دو نخواهد شد. اگر شما می‌گویید که یک نور است پس یک منشأ هم بیشتر نباید داشته باشد. معلول نمی‌تواند مُنشأ از دو مَنشأ باشد و دو معلول نمی‌توانند از یک مَنشأ مُنشأ شده باشند هردو عقلاً محال است.

    1. منظومه، ج 3، ص 626.

جلسه ۱۹۲

4
  • اینجا همان‌جایی است که همه اشتباه می‌کنند و خلاصه قائل به جبر و تفویض و امثال‌ذلک می‌شوند. مطلب همه در اینجا همین است وقتی که حتی این پشه را شما می‌بینید که دارد حرکت می‌کند آیا این حرکت پشه قدرت است یا قدرت نیست؟! یعنی این عمل از روی قدرت دارد انجام می‌شود یا نه؟! آیا این حرکت پشه فعل است یا فعل نیست؟! در این شکّی نیست که فعل است و این فعل ناشی از قدرت است، در اینها هیچ شکی نیست حالا صحبت در این است که آیا قدرت این پشه برای خودش است سوای قدرت خدا؟! یعنی قدرت خدا آمده در اینجا محدود شده است؟! قدرت ما الآن محدود است؛ قدرت من در همین حیطۀ وجودی من محدود است و نمی‌توانم به قدرت شما تسرّی کنم، من بخواهم یا نخواهم شما برای خودتان قدرت دارید، من هزار دفعه هم تسبیح بیندازم که شما زورتان به من نمی‌رسد، شما زورتان به من می‌رسد، شما زورتان به من نمی‌رسد، این فقط تسبیحی است که من دارم می‌اندازم اما شما در واقع از من قوی‌تر هستید و زورتان هم به من می‌رسد. من در قدرت خودم محدود هستم این حدّ من فقط همین نیم متری را گرفته است که من در اینجا نشسته‌ام. شما هم در قدرت خودتان محدود هستید یعنی قدرت شما آمده، آمده حد خورده تا قدرت دیگری و دیگر در قدرت دیگری نرفته است و سرایت نکرده است.

  • همین‌طور هر کسی از نقطه‌نظر علمش محدود است، علمش می‌آید، می‌آید تا به آن حدّ وجودی خودش می‌رسد، قدرتش محدود است و امثال‌ذلک. درست شد؟! این محدود است. اگر ما راجع به خدا هم همین را قائل بشویم که قدرت خداوند محدود است تا این...، حتی آنهایی که قائل‌اند خداوند مسلّط است اینها چیز دیگری می‌گویند؛ می‌گویند: قدرت خدا محدود ولی زورش بیشتر است. یعنی چه؟! یعنی مثل این می‌ماند که فرض کنید یک بچۀ ده‌ساله، پنج‌ساله‌ای باشد که برای خودش یک قدرتی دارد، یک علمی دارد، من نمی‌توانم در قدرت او سرایت کنم قدرت من نمی‌تواند قدرت او را بگیرد ولی اگر کار خلافی کرد دوتا در سرش می‌زنم روی زمین می‌خوابد یعنی قدرت من بر قدرت او غلبه می‌کند نه‌اینکه در قدرت او رسوخ و نفوذ پیدا می‌کند، هیچ‌وقت نفوذ پیدا نمی‌کند، آن قدرت برای خودش است. اینها این را می‌گویند، یعنی وقتی که بخواهیم برای اینها بگوییم که قدرت خدا محدود نیست پس چطور است؟! آنها می‌گویند: نه، محدودیت قدرت خدا از این باب است، قدرت خدا محدود است. می‌گوییم: پس چطور ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذُۢ بِنَاصِيَتِهَآ﴾1 می‌گویند: بله، چون زورش بیشتر است و گردنش کلفت‌تر است! آن خدایی که این آسمان و زمین را خلق کرده است به همۀ اینها قدرت داده است و این قدرت‌ها هم برای خودشان است بعد اگر کار خلافی بکنند خدا گردن‌شان را می‌گیرد. مثل پادشاه، مثل شخصی که دارای یک نیروی غالبه‌ای است که این کار انجام می‌دهد.

    1. . سوره هود (11) آیه 56.

جلسه ۱۹۲

5
  • کفر و شرک محض بودن تمثیل قدرت خداوند متعال به قدرت مخلوقین

  • این کفر محض است این شرک محض است این قدرتی که الآن این دارد چگونه ممکن است که مستقل باشد؟! چگونه ممکن است که این قدرت متّکی به خود باشد؟! چگونه ممکن است این قدرت متّکی به ذات لایزال نباشد؟! چون قدرت عبارت از تحقق یک جهت وجودی در انسان است؛ انسان قدرت ندارد، قدرت پیدا می‌کند؛ انسان علم ندارد، علم پیدا می‌کند؛ انسان یک جهت وجودی در خودش می‌بیند. اگر شما یک کیلو یا سه کیلو هویج بخورید می‌فهمید که شکمتان جلو آمد، آیا غیر از این است؟! شما یک جهت وجودی را در شکم خودتان یا بقیه احساس می‌کنید. آن‌وقت چگونه ممکن است این قدرتی که شما در وجودتان احساس می‌کنید و می‌توانید با این قدرت شکم جلو بیاورید، آن‌وقت این قدرت جهت وجودی نباشد؟! آیا صرفاً تخیل است؟!

  • تو آنی که از یک مگس رنجه‌ای***که امروز سالار و سرپنجه‌ای1
  • اینکه به‌هیچ‌وجه ‌من‌الوجوه نمی‌توانست دستش را تکان دهد و مگس می‌آمد روی سرش می‌نشست و او نمی‌توانست رد کند، پس این قدرتی که می‌تواند سیصد کیلو را یک‌دفعه بردارد این چطور شد؟! این قدرت یک امر وجودی است. آیا این امر وجودی مستند به منشأ وجود نیست؟! آن‌ همان واحد است. بنابراین قدرت این پشه که دارد پر می‌زند آیا این قدرت برای این است؟! آیا برای این خصوصیت است؟! نه، این قدرت برای این است که این به اضافۀ قدرتش، ظهور او است.

  • این می‌شود توحید که ما نمی‌گوییم: این قدرت برای او است و برای این نیست اگر بگوییم: برای او است و برای این نیست، خب این‌هم جزئی از این است معلولِ این است، چرا قدرت را از این نفی می‌کنید؟! اگر بگوییم: برای این است و برای او نیست خب این‌هم کفر است به‌خاطر اینکه شما قدرت را مستقل گرفته‌اید و به او ربطی ندادید. پس چطور باید بگوییم؟! اینکه این قدرت ـ حالا فرق نمی‌کند قدرت، علم، جمال و هرچه می‌خواهد باشد ـ یک امر وجودی است که به انضمام اصلِ خودِ این ذات ـ این قدرت یک امر وجودی است که برای این ذات است در محدودۀ این ذات است ـ مظهر قدرت و ذات او است. پس تمام قدرت‌ها در عالم، مظهر قدرت او است. تمام ذوات در عالم مظهر ذات او است، تمام جمال در عالم مظهر جمال او است، تمام علم در عالم مظهر علم او است و این می‌شود مظهر و مظهر هم هیچ‌چیزی نیست مگر صفر، اصلاً حتی نیم هم نیست، یک هم نیست، مظهر صفر است پس هرچه هست ـ هم ذات و هم قدرت ـ نازلۀ قدرت او است.

    1. بوستان سعدی، باب هشتم در شکر بر عافیت.

جلسه ۱۹۲

6
  • من تعجب می‌کنم [مطلب] به این راحتی که اصلاً هیچ شکی در آن نیست چگونه بیاییم به خودمان نسبت بدهیم! این‌قدر این حرف مسخره می‌آید، این‌قدر این حرف استهزاء می‌آید، جداً می‌گویم اینهایی که در مقام رد و انکار برمی‌آیند به‌اندازۀ یک دیوانه هم عقل ندارند. چطور ممکن است یک چیزی را به خودمان نسبت بدهیم؟! مگر می‌شود؟! چطور ممکن است به خودمان نسبت بدهیم؟! چطور ممکن است خوبی‌ها را به خودمان نسبت بدهیم؟! خلاصه چطور ممکن است این مسائل را به خودمان نسبت بدهیم؟! چطور ممکن است خودمان را ذی‌‌اثر بدانیم؟!

  • سابق گفتم که بعضی‌ها ـ بحثش قبلاً بیان شد1 ـ مثل صدرالمتألّهین و بعضی از صوفیه که می‌گویند: تمام عالم همه سراب است،2 بعضی از حکما به آنها اشکال کردند و آن صحبتی که کردیم که آنها دیوانه نیستند که فرض کنید به‌جای شکر قره‌قروت در چای‌شان بریزند. آقای مطهری هم اشکال کرده بودند که اینها اصلاً تمام ماهیات را سراب می‌دانند و اصلاً برای هیچ ماهیتی تعیّن قائل نیستند و هیچ اثر قائل نیستند.3 من گفتم: هیچ دیوانه‌ای این کار را انجام نمی‌دهد چون آن صوفی و آن عارفی که این حرف را می‌زند آیا وقتی که بخواهد چایی را شیرین کند قره‌قروت داخلش می‌ریزد؟! او می‌فهمید این اثر برای این است و آن اثر برای آن است. اگر یک وقت صفرایش زیاد بشود نمی‌رود چیزی بخورد که باعث زیاد شدن صفرا بشود بلکه بلند می‌شود می‌رود چیزی بخورد که موجب کم شدن بشود مثل سکنجبین یا سرکه که صفرایش را ازبین ببرد. او همۀ اثرات را می‌داند منتها آن کسی که دارد این حرف را می‌زند این‌قدر در تألُّه متوغّل شده است که دیگر جایی برای «بود» باقی نمی‌ماند بلکه تمام «نمود» می‌شود. جایی برایش باقی نمی‌ماند. بیخود به این بندگان خدا می‌گویند که اینها قاطی کرده‌اند و اصلاً تعیّنی قائل نیستند و فقط یک تعیّن قائل هستند و امثال‌ذلک.

    1. . جهت اطلاع بیشتر به درس 115 رجوع شود. (سووال در انتها شماره درس اصلاح شود)
    2. الحكمة المتعالية، ج 9، ص 329.
    3. شرح مبسوط منظومه، ج 1، ص 223 و 224.

جلسه ۱۹۲

7
  • تعریف توحید افعالی

  • این توحید، توحید افعالی می‌شود؛ توحید افعالی ـ که مرحوم آقا رضوان الله تعالیٰ علیه در معاد شناسی هم آورده‌اند1 ـ این است که یک فعل در کل عالم وجود منتسب به فاعل است گرچه فاعل‌ها نِموداً متعدد هستند ولی از نظر «بود»، فعل، فعل واحد است و فاعل هم واحد می‌شود، این فاعل واحد می‌شود. ما در عالم کثرت چون نظر به کثرت داریم و دید ما دید کثرت است افعال را متعدد می‌بینیم یعنی اگر هر کدام از ما یک لیوان آب بردارد بخورد، مثلاً ده یا پانزده نفر هستیم، می‌گوییم: پانزده مرتبه این لیوان آب برداشته شد و خورده شد، پانزده مظهر در اینجا هست و هر کدام از آنها آب می‌خورند، این کار را انجام می‌دهند یا فرض کنید حرکت می‌کنند، راه می‌روند ولی از نظر انتساب به فاعل این فرق می‌کند. همان‌طوری‌که ما این عملی که داریم انجام می‌دهیم به برهان باید این عمل از نقطه‌نظر صورت ذهنی و صورت مثالی خودش یک بدن مثالی این عمل را در عالم مثال انجام داده باشد و همین‌طور این عمل باید انجام داده شده باشد در بالاتر از مثال، همین‌طور افعالی که در همۀ عوالم است همۀ آنها انتساب به مبدأ خودش را پیدا می‌کند و یک فاعل [است]. به همین دلیل است که شما وقتی که در این دنیا از نظر ظاهر یک عمل را انجام می‌دهید آنهایی که در آن دنیا هستند مطلع می‌شوند. آنها که از دنیا خبر ندارند پس چرا مطلع می‌شوند؟! چون آنها می‌بینند که بدن مثالی شما این کار را انجام داده است، چون خودشان هم در عالم مثال هستند می‌فهمند که ای‌دادبیداد چرا این کار را انجام داد؟! همین‌طور بالاتر، حتی اگر کسی اشراف به مثال هم نداشته باشد یعنی بالاتر از مثال رفته باشد هم باز می‌فهمد چون بالاتر از مثال ما هم دارد این عمل را انجام می‌دهد که سرّ ما است! بنابراین ﴿لَا يَعۡزُبُ عَنۡهُ مِثۡقَالُ ذَرَّةٖ﴾!2 مثقال ذره یعنی اینجا؛ یعنی در تمام مراحل وجود این عمل الآن دارد انجام می‌گیرد؛ شما دارید در عالم ظاهر انجام می‌دهید ولی در تمام آنها دارد انجام می‌گیرد.

    1. . جهت اطلاع بیشتر به معاد شناسى، ج ‌1، ص 204 ـ 213 رجوع شود.
    2. . سوره سبا (34) آیه 3. معادشناسی، ج 6، ص 115:
      « از خداوند پنهان نمى‌شود، به اندازه سنگينى يك ذرّه در آسمانها و نه در زمين.»

جلسه ۱۹۲

8
  • حالا آیا این عمل که شما دارید در ظاهر انجام می‌دهید مقدمه می‌شود برای اینکه آنها آن کارها را بکنند یا نه قضیه عکس است و آنها این کارها را می‌کنند که شما بتوانید انجام دهید؟! منظور من از شما یعنی نفس شما، نفسی که تعلق به جسم گرفته است. همیشه از ناحیۀ علت پایین می‌آید، نه از ناحیۀ معلول.

  • عقل اوّل راند بر عقل دوم***ماهی از سر گَنده گردد نِی ز دُم1
  • از بالا می‌آید. بعضی‌ها هم «گُنده» گردد نوشته‌اند که غلط است و معنی ندارد، «گَنده» گردد یعنی از بین می‌رود، خراب می‌شود، ماهی از سر خراب می‌شود یعنی کار از بالا عیب پیدا می‌کند تا پایین می‌آید. البته «گُنده» گردد هم می‌توانیم بگوییم یعنی آن جنبۀ اشتداد وجودی از ناحیۀ سر به پایین هست، سر برای بقیه اعضاء مقدمه می‌شود تا به پایین برسد که دُمش می‌ماند! بله، این‌هم تا اینجا. اینجا اگر هرچه حرف بزنیم بازهم جا دارد منتها دیگر می‌مانیم.

  • تلمیذ: اینکه فرمودید این از بالاست یعنی آن اعمالی که انسان انجام می‌دهد ـ یا قبیح یا حسن ـ برای سِرّ انسان [است] یا خود انسان انتخاب کرد و بحث روی اختیار [است]؟!

  • استاد: سِرّ انسان دیگر؛ آن سرّ انسان می‌آید و این عمل را اختیار می‌کند.

  • تلمیذ: پس دراین‌صورت خود حقیقت انسان خراب [است] که مثلاً فعل بد انجام می‌دهد.

  • استاد: بله،‌ آن حقیقت انسان هم در این قضیه دخیل است ولی صحبت در این است که مسئلۀ اختیار از مسئلۀ سِرّ بالاتر است یعنی ممکن است شخصی خراب هم باشد ولی در مقام اختیار بتواند اختیار امر حَسَن کند. عکس آن‌هم می‌شود مثل این آدم‌های خوبی که گناه می‌کنند یا آدم‌های بدی که کار خوب می‌کنند. بله، این هست دیگر.

  • تلمیذ: پس همه از منشأ سر نیست؟!

  • استاد: نه‌! می‌گویم: اختیار یک مسئلۀ مافوق اینها است و بر همۀ اینها غلبه دارد. اصلاً یک بحث خیلی مهمی در اینجا هست که خیلی دقیق است و آن این است که خلاصه بیَدِهِ الأمرُ کُلُّه و اینکه ما بگوییم: بر شخصی مُهر شده که این باید برای همیشه بد باشد یا برای همیشه خوب باشد، چنین چیزی نیست. خلاصه می‌گوید:

    1. مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش 144ـ نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی إذا استیاس الرسل:
      نفس اوّل راند بر نفس دوم***ماهی از سر گَنده گردد نِی ز دُم

جلسه ۱۹۲

9
  • هله نومید نباشی که تو را یار براند***گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
  • در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا***ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند1
  • سیدالشهدا علیه‌السّلام هم دارند در ذیل دعای عرفه است:

  • إِلٰهِى إِنَّ اخْتِلافَ تَدبِيرِكَ وَ سُرعَةَ طَواءِ مَقادِيرِكَ مَنَعا عِبادَكَ العارِفِينَ بِكَ عَنِ السُّكُونِ إِلىٰ عَطاءٍ وَ الْيَأْسِ مِنكَ فِى بَلاءٍ.2

  • مضمونش این است که اختلاف تدبیر و مقادیر تو که همین‌طور دارد می‌گردد، این عبادِ عارف تو را منع کرده است که وقتی در راحتی و یک نعمتی [هستند] فریفته بشوند یااینکه بلایی که برای آنها می‌آید مأیوس بشوند. یعنی به‌هیچ‌وجه ‌من‌الوجوه آن مقام عزت او یک ذره و سر سوزنی امید ـ امید بیخود ـ برای کسی باقی نمی‌گذارد و یک ذره و سر سوزن یأس برای کسی باقی نمی‌گذارد؛ اینکه شما خیال کنید که دیگر کارتان راحت شده و خب الحمدلله، یک‌دفعه شب آن‌طور چپه می‌کند که اصلاً می‌روی آنجایی که عرب نی بیندازد و از آن‌طرف می‌گویند: این آدم دیگر درست شدنی نیست، دیگر کارش تمام است! یک‌دفعه ورق را برمی‌گرداند از همه جلو می‌زند! این‌طوری است یعنی هیچ حسابی ندارد، اصلاً کارش به آدمیزاد نمی‌رود! هیچ ‌کارش حساب و کتاب ندارد! فقط خودش می‌داند چه‌کار می‌کند! این است که همۀ پیغمبران و بزرگان و اولیاء می‌گویند که ما هیچ‌کاره‌ایم! جدی می‌گویند ما هیچ‌کاره‌ایم یعنی نمی‌خواهند شکست نفسی کنند. می‌گویند: هیچ‌کاره‌ایم. چه‌کار کنیم که کار دست ما نیست. چه‌کار کنیم، دروغ نمی‌گویند، شوخی هم نمی‌کنند، مجاز هم نمی‌گویند، می‌گویند که کار دست ما نیست یعنی مای به‌عنوان واسطه نه، حالا خودش شَقُّ القَمر هم می‌کند، همه چیز را درست می‌کند ولی راست می‌گوید [که دست ما نیست چون] می‌داند که کاره‌ای نیست، این را می‌داند؛ می‌داند اگر کاری انجام می‌دهد از او نیست، این به جانش رفته است در روحش رفته است و دیگر ازبین رفتنی نیست، دیگر این مسئله از سرش خارج نمی‌شود، سِرّ و وجودش متحول به این قضیه شده است و این را می‌فهمد. ما می‌گوییم که همۀ کارها دست او است ولی درون ما نرفته است تا چنین حالی بشویم. التفات فرمودید؟! رَزَقَنا الله!

    1. . دیوان شمس، غزل شمارۀ 765.
    2. إقبال الأعمال، ج ۱، ص ۳۳۹.

جلسه ۱۹۲

10
  • ... أنَّ الإيجادَ متفرعٌ على الوجودِ. و خلاصةُ الأمرِ بينَ الأمرين أنَّ الإيجادَ يَدورُ معَ الوجودِ حَيثُما دار و معرفةَ نسبةُ الإيجاد يَتَوقَّفُ على معرفةِ نسبةِ الوجود و قَد عَلِمتَ أنَّ الوجودَ الإمكاني لَه نسبةٌ إلى الفاعلِ و لَه نسبةٌ إلى القابلِ فَكذا الإيجاد و هاتانِ النِّسبَتان فِي الوجودِ مُتحقِّقَتان ما دامَ ذاتُ موضوعِهِ متحققةً فَكذا فِي الإيجادِ.1

  • «ایجاد متفرّع بر وجود است و خلاصۀ بین امرین این است که ایجاد با وجود دور می‌زند [هر جا که باشد]. معرفت نسبت به ایجاد متوقف بر معرفت نسبت وجود است و ما متوجه شدیم که وجود امکانی نسبتی به فاعل دارد که خداوند متعال است و یک نسبتی به قابل دارد که همین ماهیات است. ایجاد هم همین‌طور است. این دو نسبت در وجود متحقق هستند مادامی که ذات موضوعِ وجود متحقق باشد.

  • یعنی آن ذات باشد؛ تا مادامی که ما باشیم این وجود ذات ما یک نسبت به فاعل دارد و نسبتی هم به ماهیت ما دارد. ما گفتیم که امکان ذاتی هیچ‌وقت منسلخ از اشیاء نمی‌شود.

  • سیه رویی ز ممکن در دو عالم***جدا هرگز نشد والله اعلم2
  • تعریف مرحوم علاّمه طهرانی رضوان الله تعالیٰ علیه از اشعار شیخ محمود شبستری

  • شیخ محمود شبستری هم خیلی اشعار عالی دارد اصلاً اشعار مغزدار یعنی جان‌دار؛ مرحوم آقا می‌فرمودند اشعارش جان‌دار است. یعنی از خدا گرفته تا ... تمام عالم امکان همه سیه‌رو هستند، سیه‌رو یعنی در ظلمت امکان هستند و نور ندارند. ظلمت که نور ندارد اصلاً نور و ظلمت باهم جمع نمی‌شوند نور فقط برای یک مبدأ اَنوار است. از پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم گرفته تا ذراتی که در عالم و در هوا می‌چرخند و شما می‌بینید همه امکان هستند. خلاصه بدون ترس، بدون چیزی می‌گوییم که پیغمبر، امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین، حضرت سجاد، ائمه علیهم‌السّلام، اولیاء و بزرگان، همۀ اینها امکان هستند. ما می‌گوییم: آقا این حرف را نزن، خجالت بکش، رسول الله هم همین‌طور است؟! مگر کافر شده‌ای، فلان شدی، چه شدی؟! بله، وجود برای یکی است، فقط برای خدا است. اصلاً پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد خودش را به این بدبختی انداخت تا اینها را بفهماند، تا اینها را به ما بگوید. امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین علیهم‌السّلام، خودشان را به این بیچارگی‌ها انداختند تااینکه در کلّۀ ما بیندازند که هیچ هستند اما ما می‌گوییم: نه، شما هستید، شکسته‌نفسی می‌فرمایید، شما شکسته‌نفسی می‌فرمایید! قضیه این‌طور نیست. خلاصه حرفشان را می‌گویند و می‌روند.

    1. منظومه، ج 3، ص 626 و 627.
    2. گلشن راز، بخش ۷ ـ جواب.

جلسه ۱۹۲

11
  • و قَد بَسطتُ القولَ فيه فِي شرحِ الأسماءِ و ذَكرتُ فيه أنَّ مَن يَرى شَرَّاً و يَنفِي عَن ذاتِهِ فعلَ الشَّر معَ أنَّ الماهيةَ يَنبَغِي أن يكونَ جُنَّةً و وِقايةً لِلحقِ تعالى عَن إسنادِ الشُّرُور.1

  • ما در شرح اسماء الحسنی این مطلب را شرح کردیم و در آنجا ذکر کردیم2 کسی که شرّی را می‌بیند و فعل شرّ را از ذاتش نفی می‌کند و می‌گوید: بدی از ما نیست، بااینکه ماهیت باید جُنّه و وقایه برای حق باشد، شرور به ما نسبت داده می‌شود نه به خدا.

  • آن‌وقت شخص می‌گوید: خیر برای ما است شر برای ما نیست! تو که داری شرّ را از خودت نفی می‌کنی، وجودِ ذات را هم از خودت نفی کن.

  • مگر این فعل از وجودت تراوش پیدا نمی‌کند؟! چطور شد نوبت بدی‌ها که می‌شود می‌گویید: ما نیستیم اما نوبت خوبی‌ها که می‌شود، می‌گویید: هستیم.

  • به درویشی می‌گفتند: بیا کار کن، می‌گفت: [حوصله] ندارم. یک‌دفعه وقت غذا شد گفت: یا علی مولا هو! و آمد سر سفره نشست! چطور شد موقع کار کردن که می‌شود عقب می‌کشد اما موقع پلو خوردن که می‌شود جلو می‌آید؟! حالا موقع خوبی که می‌شود می‌گوییم که ما هستیم اما موقع بدی که می‌شود می‌گوییم که ما نیستیم شرور برای او است اگر او نخواهد نمی‌شود. خب برای خوبی هم همین را بگو، اقلاً انصاف داشته باش؛ اگر می‌گویی که بدی از من نیست، بگو خوبی هم از من نیست، لامروّت انصاف داشته باش! نه‌اینکه بگویی خوبی را من انجام می‌دهم بدی را او می‌خواهد.

  • فَلْيَنفِ وجودَ ذاتِهِ و لْيُفْنِ ماهيةً و وجوداً و إلا فَكَما أنَّ الوجودَ لَه كَذلك الإيجاد لَه لما عَرفتَ مِن دورانِ النِّسبَتَين.3

  • پس باید وجود ذاتش را نفی کند و باید ماهیت و وجودش را فانی کند والاّ همان‌طوری‌که وجود برای او است.

  • ایجاد هم برای او است هردو برای او است. برای اینکه شناختی دوران دو نسبت بین ایجاد و وجود را. خب به ابتدای مطلب رسیدیم گرچه من قصد داشتم تا سه ‌چهار درس دیگر بخوانیم.

    1. منظومه، ج 3، ص 627.
    2. . مصدر از الاسماء الحسنی (مصدر در حال بررسی)
    3. منظومه، ج 3، ص 627 و 628.

جلسه ۱۹۲

12
  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد