/ 4
  • fullscreen

جلسه ۱۸

1
  • «غشاوه و همیه و إزاحه عقلیه، لمّا تیقنت أنّ الفلسفه الأولى باحثه عن أحوال الموجود بما هو موجود و عن أقسامه الأوّلیه.»

  • بیان مفصل بساطت مشتق و عدم اخذ ذات در آن

  •  بحث درباره موضوع علم الهى بود و اینكه وجود بما هو وجود و موجود بما هو موجود موضوع براى علم الهسیت؛ در جاى جاى اسفار وهمین طور در سایر كلمات حكماء ما گاهى اوقات مى‌بینیم، كه موجود را به جاى وجود استعمال كرده‌اند، چون موجود عبارت است از: ذات ثبت له الوجود؛ یعنى آن ذاتى كه وجود، بر آن عارض بشود. قبلًا درشرح منظومه عرض شد، كه آیا مشتق عبارت است از: ذات ثبت له المبدأ، یا اینكه عبارت است از خود مبدأ به حیثیت تقییدیه؟ یعنى یك وقتى ما مبدأ را لحاظ مى‌كنیم و آن نفس الحدث را با تقید به جنبه فاعلى لحاظ مى‌كنیم،، اسمش را من باب مثال اسم فاعل مى‌گذاریم. یك زمان آن حیثیت را لحاظ مى‌كنیم، با تقید به جنبه مفعولى، و آن را اسم مفعول مى‌نامیم. یك وقتى آن مبدأ را لحاظ مى‌كنیم و فقط جنبه صدور را مى‌فهمیم، و به آن مصدر مى‌گوئیم، البته مصدر با مبدأ دوتاست؛ مصدر، این‌طورى كه مى‌گویند اصل كلام است. امّا نه، مصدر اصل كلام نیست، مصدر هم خودش یك وزنى است و خودش یك صیغه ایست و خودش یك صرفیست از صروف آن حدث، آن جنبه حدثیت باید ببینیم كه چیست.

  •  وقتى كه مى‌گوئیم مادّه براى اشتقاق، یك وقتى این ضرب لحاظ مى‌شود به عنوان مصدریت كه زدن است، این مى‌شود تغیرى و صرفى از آن حدث، خودش وزنى دارد و این اشتقاقات ما از مصدر نیست، اشتقاقات ما از حدث است، از «ض» و «ر» و «ب» اشتقاقات ما به وجود مى‌آید، نه از ضربى كه آن ضرب مصدر است، مصدر یعنى زدن، زدن به ضارب چه مربوط است؟ زدن به مضروب چه مربوط است؟ آیا ما مى‌توانیم بگوئیم از ضارب، مضروب بوجود مى‌آید؟ آیا ما مى‌توانیم بگوئیم از مضروب، اضرب به‌وجود مى‌آید؟ همینطور از مصدر چیزهاى دیگر به وجود نمى‌آید، مصدر خودش یك وزنى دارد، یك صرفیست، براى آن حدث، كه در این قالب «ض» و «ر» و «ب» ریخته شده است، پس بنابراین مصدر عبارت است از: به شرط شیء، یعنى، اگر بخواهیم مصدر را حدث قرار بدهیم، خود مصدر، دیگر لا بشرط واقع نمى‌شود. در اینجا مى‌شود، به شرط شیء، یا به شرط شیء اسمش را بگذاریم، به شرط لا اسمش را بگذاریم مثلًا بگذاریم، بشرط عدم «اخذ معنا الفاعلیت و المفعولیت فیه؟؟؟» كه نه جنبه فاعلى ونه جنبه مفعولى در آن لحاظ شده باشدو بشرط لابه این صورت قرار بدهیم.

  •  بنابراین مصدر حدث نمى‌گیرد. حدث بشرط لا نیست، حدث لا بشرط است، در اینجا ما مصدر را، بعنوان عدم اخذ جنبه فاعلى و جنبه مفعولى قرار مى‌دهیم، و همین طور، بشرط عدم اخذ وقوع و عدم وقوع و انتظار وقوع اخذ مى‌كنیم، چون همان طورى كه، قبلًا عرض شد هیچ وقت ما در فعل، زمان و مكان را به عنوان جزء فعل اخذ نمى‌كنیم، آنچه كه در فعل اخذ مى‌شود، عبارت است از: وقوع و عدم وقوع آن حدث؛ منتهى، وقتى كه آن فعل وقوع در او لحاظ شد، انسان زمان را از آن انتزاع واخراج مى‌كند؛ وقتى كه من، وقوع ضرب را لحاظ كردم، ضرب را به شرط وقوع لحاظ كرده‌ام، و شما مثلًا ماضى را مى‌فهمید، چون در استقبال وقوع هنوز انجام نگرفته است، و دیگر بحث كشیده مى‌شود به یك مسائل دیگرى كه متكلّم در مقام خطاب چطور باید اینها را اخذ بكند و آیات قرآنى به چه گونه است، اگر فرض كنید، كه مستقبل متحقق الوقوع كه مى‌گویند در حكم ماضى است. براى چه هست؟ دیگر همه ریشه اش از اینجاست، كه آیا وقتى كه ما در یك امر ماضى نظر مى‌كنیم و یك امر مستقبلى، كه متحقق الوقوع هست و حتمى الوقوع است مثل اینكه فرض كنید، وقایعى كه در روز قیامت اتّفاق مى‌افتد، وقایع حتمیه اى كه بر اینكه اینها اتّفاق مى‌افتد، انسان قطع دارد. مثلًا شخصى إشراف دارد، بر اینكه در یك هفته دیگر چه مسائلى اتفاق مى‌افتد و قطع هم دارد وصادق مصدّقى اینطور فرموده است، آیا ما مى‌توانیم به عنوان حقیقت، نه مجاز، صیغه ماضى براى این افعال استعمال كنیم، یا اینكه این استعمال ما به «عنایهٍ» و «مجازاً» خواهد بود؛ اینجا این بحث پیش مى‌آید، كه جنبه وضع یك جنبه عقلایى دارد، نه اینكه یك جنبه دخالت شخصى داشته باشد. بله خصوص این وضع یعنى بروزن فَعَلَ یعنى خصوص هیئت از واضع نشأت مى‌گیرد این مربوط به واضع مى‌شود، یعنى شما براى استقبال، ضَرَبَ بروزن فَعَلَ را نمى‌توانید استعمال كنید این هیأت براى وقوع فعل است، امّا هیأت براى تحقق فعل است. این مربوط به وضع مى‌شود، ما نمى‌توانیم به دلخواه بجاى فَعَلَ فَعِلَ بیاوریم، اگر انجام بدهیم كار غلطى است، ما مى‌خواهیم فَعُلَ بیاوریم، این به دست ما نیست، اوزان افعال این به دست واضع است، ولى صحبت در مفاد آنهاست، مفاد آنها به چه كیفیتى هست؟ آیا واضع هنگامیكه این وزن فَعَلَ را، وضع كرده است در آن، زمان را دخیل دانسته است، كه زمان، باید در این هیأت دخالت داشته باشد؟ یا نه، فقط او گفته، كه هر حدثى، كه به وقوع پیوست، مى‌توان فَعَلَ را در آن بكاربرد، واضع مى‌گویدكه وزن فَعَلَ براى وقوع، یفْعَلُ براى انتظار و افْعَلْ براى ایجاد است. وزن فَعَلَ فقط براى زمان گذشته نیست، بلكه براى وقوع فعل است؛

  •  لذا، ما مى‌توانیم، همین وزن ماضى را، براى مستقبل متحقق الوقوع، آن مستقبلى كه از نقطه نظر حدث، واقعاً و مطلقاً باشد، صادق مصدّقى آنرا فرموده، پیغمبر اكرم فرمودند، امام فرموده‌اند ولیىّ كه إشراف كامل دارد، نه اینكه نیمه كاره است، آن ولّى كه إشراف كامل دارد بر، حوادث آینده و كلامش قطعى است، و آن هم كلامش مثل كلام امام علیه السّلام مى‌ماند، مستقبلْ، مى‌شود متحقق الوقوع؛ پس ما، مى‌توانیم بگوئیم، این امر انجام شد، این امر انجام گرفت، بدون عنایت و بدون مجاز.1

    1. لذا آيات قرآنى که درباره روز قيامت مى‌فرمايد: «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ» و مثل ذلک، تمام اينها بخاطر عنايت و مجاز نيست بخاطر حقيقت است «اقتربت الساعه» يا فرض کنيد درباره قيامت که دارد: «إذَا وَقَعَتِ الْوَاقِعَهُ، لَيْسَ لِوَقْعَتِهَا کاذَبِهٌ، خَافِضَهٌ رَّافِعهٌ.» همه، اينها براى حقيقت است. حالا ممکن است از نظر تحوّل دورى و ترتّب آن دور، بر اين زمان، که ما بايد در اين عالم سپرى کنيم، از نقطه نظر ظاهر افعال مستقبل مضارع هم، استعمال مى‌شود: «يَوْمَ تَجِدُ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ» بخاطر اين است که از نظر عنايت با ما، و بخاطر مماشات با ما، اين حرف را مى‌زند، والًا اگر فرض کنيد که با ما نمى‌خواست مماشات بکند، همين الان مى‌خواهد بگويد، تمام اعمالت را الان حاضرى مى‌بينى مگر نمى‌بينيم. وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْکافِرِينَ از اين آيه بالاتر؟ الان احاطه به کافرين دارد، محى‌طهٌ اسم فاعل است، نه محيطهٌ بعداً. چون مشتق، در زمان اشتقاق و در زمان تعلّق آن خطاب به او در تلبس به مبدأ محقق است. يعنى در وقتى که اين مشتق آمده است، چنانچه قرينه اى بر اينکه خطاب، در زمان تعلقِ به او بوده باشد. فرض کنيد اگر، «انّ جهنّم» در هفته بعد «محيطه بالکافرين» باشد که در اينجا، احاطه رفته روى هفته بعد، فى الاسبوع الاتى، يا اينکه ان جهنم بعد الموت محيطه بالکافرين، ولى در اينجا هيچ کدام از اينها را ندارد. پس بنابراين، نفسِ اى‌ن آى‌ه اين دلالت بر چى مى‌کند؟ دلالت بر احاطه فعلى فعليّه مى‌کند، الان جهنم محيط به کافرين است و الان جنّت محيط به مؤمنين مى‌باشد.
      همين الان، منتهى چون ما چشم نداريم، لذا، پيغمبر مى‌آيد، احاله به آنطرف مى‌دهد، به قيامت احاله مى‌دهد، مى‌گويد: اى جاهل، چشمت را باز کن و الان ببين، حالا که چشم ندارى، خيلى خوب پس مى‌گذاريم، براى آينده‌” يَوْمَ تَجِدُ کلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً”
      بعداً مى‌بيند، اگر چشم داشت الان مى‌ديد، پس قضيّه عکس است يعنى در آينده، استقبال به عنايت در اينجا آمده است، بخاطر اينکه، امورى که محقق الوجود هستند و محقق الحدوث هستند براى اينها بايد ما صيغه ماضى بياوريم، پس بنابراين، از باب مماشات با خلق و از باب رعايت حال مردم، آيات در اينجا به اين کيفيت نازل شده‌اند، يعنى خداوند در اينجا با زبان مردم صحبت مى‌کند. مى‌گويد: چون شما محبوس حس هستيد، چون محبوس زمان و مکان هستيد، چون شما ادراکاتتان، دائر مدار حس و ظواهر است و من نمى‌توانم آن عالم معنا را براى شما الان مجسم کنم. لذا فرض کنيد من باب مثال همين شخصى که پيغمبر نشسته و دارد با او مى‌گويد، که اگر روز قيامت بيايد، تو آن اعمالى را که انجام دادى خواهى ديد، الان پرده را از جلوى چشمش بر دارد، اگر الان ببيند، باز به او مى‌گويد: اگر روز قيامت بيايد؟ ديگر نمى‌گويد، زيد بن حارثه که الان جهنم را مى‌ديد و الان جنّت و بهشت را مى‌ديد، معنا ندارد پيغمبر به او بگويد: اگر روز قيامت بيايد تو جهنم و جنّت را خواهى ديد، مى‌گويد: من الان دارم مى‌بينم، تحصيل حاصل که ديگر نمى‌شود کرد، من الان دارم مى‌بينم، پس بنابراين آيات قرآنى بنابر ادراک مردم در اينجا آمده، چون مردم محبوس حسّ و محبوس تن هستند، و چشم آنها و بصيرت ايشان منحصر در چشم ظاهر و در حسّ ظاهر است، لذا آيات قرآنى «يوم تجد، يوم يفرّ المرء من اخيه، يوم تَضُع کلّ مُرضِعه عما ارضعت و ترى الناس سکارى و ما هم بسکارى» مى‌بينى، مى‌گذارد، فرار مى‌کند، مى‌آيد، اينها از باب ضيق خناق است، امّا در بعضى آيات صراحتاً حرف را مى‌زند. و بخاطر اينکه دلالت بکند مطالبى که اخفا مى‌شود، مطالب واقعيست.
      اين که بحث کشيده شد به اينجا، بخاطر اين مسأله‌اى بود که نه واقعاً در اين صيغه مضارع و ماضى، لحاظ زمان شده است و نه واضع حق دارد، يک همچنين حرفى بزند. چون عرض شد، که آن نفس وضع، براى يک معنا به عهده واضع است، امّا کيفيت استخدام معنا، ديگر به دست واضع نيست، اين ديگر بدست عقل سليم است که چطور، اين معنا را استخراج و استخدام کند و بطور کلّى، ديگر مربوط به واضع نيست. پس بنابراين، آنچه را که مبدأ و مادّه براى اشتقاق است، آن فقط عبارت است از: نفس الحدث، نفس المادّه، که آن عبارت است از: لا بشرط. اين لا بشرطى است که آن لا بشرط، هم با بشرط لا جمع مى‌شود، و هم با بشرط شى‌ء جمع مى‌شود، که فرض کنيد اوزان ديگر است، آن مى‌شود مبدأ براى اين. آنوقت در اينجا اين قضيّه را مطرح کرده‌اند و اشکالاتى بر آن شده است، که البته، در همين بحث، و در بحثهاى آينده نيز اين مطالب خواهد آمد.

جلسه ۱۸

2
  •  مطالب مرحوم سید شریف، اشكال مرحوم محقق دوانى و امثال و ذلك همه مى‌آیند؛ بر اینكه، مصدر چیست؟ اشكال در این كه در اسم فاعل و اسم مفعول، ذات اخذ نشده، یعنى نفس خود است، نفس آن حدث با حیثیت تقیدیه‌اى كه دارد به حدث، به لحاظ انّهُ فاعل، به لحاظ انّهُ مفعول، به لحاظ اینكه این حدث، در هیأت فاعلى ظاهر شده، مى‌شود ضارب؛ نه، ضارب به این معنا است كه، ذاتى كه ثبت لَه الضَّرب و یا صَدَرَ مِنهُ الضَّرب، ضارب یعنى ضَربٌ فى هذه الهئیه وفى هذه الشمائل، این مى‌شود ضارب، چون ضارب، بشخص كه مربوط نیست، شخص یك شخصى است كه فرض كنید مى‌گویند این ایستاده، دو متر قد دارد چشم و گوش و ابرو و پا و دست و چیزهاى دیگر دارد؛ اینها، كه ضارب نیستند. این چیزها عبارت از زید هستند، زید زید است، آنوقت این صفت ضاربى كه ما الان بر این اضافه كرده‌ایم. آیا براى زید كلاه درست كرده است، یك لباس بر این پوشانده، نه این فقط دستش را تكان داده، اسمش ضارب شده است، الان من هم دستم را تكان مى‌دهم، چرا ضارب نیستم؟ این دست تكان دادن ما اگر به یك شخصى تعلّق بگیرد، اسمش مى‌شود ضارب، اگر روى هوا تكان بدهم، این دیگر ضارب نمى‌شود،

  •  اوّلى فاعل است، دوّم دیگر فاعل نیست. دوّم بى خود مى‌گردد گرچه اوّلیش هم بى خود مى‌گشته است. اگر شما آن دنیا بروید مى‌فهمید، كه در این دنیا بى خودى گشته‌اید. هنوز به شما نشان نداده‌اند. جنبه ضاربى الان هیچ چیز به این اضافه نشده است، پس چرا ما به این مى‌گوئیم ضارب؟ چون ضرب الان تحقق پیدا كرده است، ولى این ضربى كه تحقق پیدا كرده است، داراى یك شكل تهاجمى است، و این شكل تهاجمیش، اسمش را ضارب كرده است.

  •  من عرضم این است كه این خود ذات است، منتهى نحوه و كیفیتّش فرق مى‌كند.

  •  نظر ما تا حدى متفاوت است، ببینید در ضارب ذات نخوابیده كه واضع بیاید یك ذاتى را در اینجا در نظر بگیرد، بعد آن ذات را اضافه بكند، اسمش را بگذارد ضارب، ضرب اینطور نیست. وقتى ما مى‌گوئیم، ضرب را شما به لحاظ وقوع لحاظ كنید، وقوع چیزى در این ضرب اضافه نكرده است، این مى‌شود ماضى، تا اینجایش ما با قول موافقیم، و در اینجا بحث نداریم، این بندگان خدا كه این حرفها را زده‌اند، بزرگان بوده‌اند و بى جهت كه نیامده‌اند بگویند، و شاید جهاتى مورد نظر اینها بوده است، ضرب را شما لحاظ مى‌كنید به لحاظ وقوع؛ وقوع چیزى به این اضافه نكرده است، فقط یك حیثیت تقیدیه در اینجا آمده است، ضربى كه واقع شده، حالا، زید این ضرب را واقع كرده، به من ربطى ندارد، ضربى كه واقع شده، در زمان گذشته، ما اسمش را مى‌گذاریم ماضى، پس ماضى عبارت است از ضَرَبَ.

  •  اصلًا ما به فاعل كارى نداریم، ضربى كه واقع شده ما به لازم و مجهولش كارى نداریم، ما ماضى را مى‌گوئیم، مگر ماضىِ مجهول ما نداریم؟ مگر ماضى معلوم نداریم؟ ما مى‌گوئیم این ضربى كه واقع شده است حالا به زمان گذشته و حال كارى نداریم ما اسم این را مى‌گذاریم ماضى، ضربى كه هنوز واقع نشده است، اسمش مى‌گذاریم، یضربُ، ضربى كه انتظار وقوعش هست، یعنى انجام بشود؛ اسمش را مى‌گذاریم إضرب و امر، پس بنابراین، ما الان در این ضرب هیچ تصرّفى نكردیم، یعنى این حدث به حال خودش باقى است.1

    1. سؤال: به لحاظ ماضى اگر شد بالاخره در؟؟؟ معلوم يا مجهول منفک از آن فاعلش نخواهد شد اگر به لحاظ آينده شد باز منفک از فاعل نخواهد شد يعنى آن فاعل است که بالاخره در اينکه در آينده مى‌زند يا در قبل زده يازده شده اين مدخليت دارد
      ما به فاعل کارى نداريم، بالاخره فاعل اين فعل را انجام داد. اين جهت انتزاعى را هم، من به همين جهت، مى‌خواستم عرض بکنم، اين ضرب روى هوا که واقع نمى‌شود، بالاخره جبرائيل اين را انجام مى‌دهد، يا فرض کنيد آدم انسى در خارج انجام مى‌دهد،
      يعنى در واقع مصدر را نسبت به ماضى و مضارع مى‌دهيم
      مصدر را ما اصلًا لحاظ مى‌کنيم؛ يک وقت مى‌گوئيم «ضربُ زيدٍ شديدٌ» اين معنا معناى مصدريّت است، خوب آيا شما معناى وقوع را در اينجا لحاظ کرديد؟
      جواب: نه معناى انتظار وقوع، صرف وقوع، را ما در اينجا وضع کرديم، حالا اين حدثى که در آن نه وقوع لحاظ شده است و نه عدم وقوع؛ يعنى به شرط عدم وقوع و به شرط وقوع، در اى‌نجا دو به شرط عدم وقوع و به شرط عدم انتظار وقوع يعنى دو بشرط لا در اينجا اخذ شده است، عدم وقوع و عدم انتظار وقوع، ما اسم اين را مى‌گذاريم مصدر، نمى‌گوئيم زيد زده يا زيد خواهد زد، اگر زيد بخواهد بزند، دستش کلفت است، بيچاره پدرش در مى‌آيد، اين را مى‌گوئيم ضربُ زيدٍ شديدٌ يک وقتى شما اين حدث را در نظر مى‌گيريد، به شرط وقوع، به مصدر کار نداريم، در مصدر بشرط لا از دو جهت، يعنى به عبارت ديگر، سلب دو جهت ضرورت، در جهت فعلى، شده است، يکى سلب شده از جهت وقوع شده است، يکى سلب از انتظار وقوع شده است، يعنى سلب ضرورتين است، يعنى سلب تحقق دو جهت فعل، ى در اينجا لحاظ شده است، و خود اين يکى از اقسام حدث است. خود حدث يکى اين است که بشرط شئ باشد يکى به شرط لا باشد، آنوقت خود لا بشرط فرض کنيد در مورد جهل، مگر نمى‌گوئيد که بشرط عدم وقوع، لم يضرب يعنى ضرب به شرط عدم وجود از او، لا يضرب يعنى ضرب بشرط عدم تحقق آن حدث از او، وگرنه يضرب يعنى بشرط انتظار آن وقوع، پس بنابراين حدث عبارت است از: ماده اشتقاقى که، آن مادّه اشتقاق، با حيثيّات تقيى‌ديه‌اى که براى آن مى‌آيد، ذات بر آن نمى‌آيد و صور مختلفى پيدا مى‌کند، ماضى پيدا مى‌کند، مستقبل پيدا مى‌کند، اسم فاعل پيدا مى‌کند؛ سراغ اسم فاعل هم مى‌رويم، فعلًا اين دو تا مشخص بشود، آنوقت وقتى که مى‌گوئيم ضَرَبَ به ذهن تبادل مى‌کند که اين ضرب يک فاعلى دارد، فاعلش کيست؟ نمى‌دانيم، لذا، وقتى که به شما بگويند، ضَرَبَ آيا فوراً زيد را شما مى‌فهميد؟ نمى‌فهميد، آيا شما عَمرو را مى‌فهميد؟ نمى‌فهميد، يک فاعل مجهولى در ذهن شما مى‌آيد، تا اينکه بگويند: ضَرَبَ زيدٌ ديگر معين مى‌شود، بگويند: ضَرَبَ جبرائيل معيّن بشود، پس وقتى مى‌گويند: ضرب فقط وقوع فعل براى شما مى‌آيد، اوّلًا و بالذّات، و تَبَعْ او، اين تبادل مى‌کند که، يک فاعلى آن وسط باشد، قبل از اينکه متکلّم فاعلى را ذکر کرده باشد.
      جواب: شما ذات را از اوّل تعيين کرديد، چون تعيين کرديد، بالاخره معلوم مى‌شود که ضرب فاعلش اين است، ولى توى ضرب، هو من نديدم اين ذات دارد و بس
      مى‌خواهيم وقوع فعل را برسانيم، منفک از فاعل، بخاطر اينکه بالاخره، اين فعل در خارج بايد يک فاعلى داشته باشد، امّا اينکه در خود اين فعل ذات خوابيده، (يعنى ذاتى که زد) را ما نمى‌فهيم، مگر اينکه زيد را بياوريم زيد دلالت بکند بر اى‌نکه، اين ضربى که محقق شده، از طرف آن است، آنى که ما داريم فقط وقوع فعل است، يک ضربى در خارج انجام گرفته است، ما آن را فقط داريم، ضَرَبَ يعنى يک ضربى در خارج انجام گرفته است.

جلسه ۱۸

3
  •  و اصلًا این بحث، یك بحث عقلى است، این بحث، بحث لغوى نیست؛ اگر بحث، بحث عقلى باشد، دیگر به زبان عربى و غیر زبانها ارتباطى ندارد.

  •  حالا در زبان هاى دیگر و بطور كلى بررسى مى‌كنیم، مثلًا فرض كنید كه عَمرو كارى را انجام داد. دلالت مى‌كند كه یك شخصى بالاخره این كار را انجام داده است و دیگر فرض كنید بوجود یك جهتى در آن انجام گرفته است. و بطور كلى اصل حدث فعل و فاعل و مفعول از آن انتزاع مى‌شود.

  •  اینكه یك فعل ماضى را مى‌توانیم مجهول كنیم و یا بصورت معلوم استعمال كنیم، همین دلالت بر این مى‌كند كه معناى فاعل در آن اخذ نشده و باید از آن انتزاع نمود؛

  •  اینكه واضع مى‌آید اخذ مى‌كند، و آنكه واضع مى‌آید استعمال مى‌كند، این است كه فقط مى‌آید مى‌گوید، كه این معنا در خارج انجام گرفته، یا انجام نگرفته، یا آنكه این الان باید انجام بگیرد، كارى كه این در اینجا انجام مى‌دهد این است، كه مى‌آید مى‌گوید، كه این كه مى‌خواهد انجام بگیرد، این در چه هیأت و در چه قالبى، باید بیاید، اگر براى انجام گرفتن باشد، قالب را، بروزن فعل مى‌آوریم، اگر براى انجام نگرفتن باشد، بر وزن یفعل مى‌آوریم واضع خود نیز مى‌داند كه بالاخره، انتصاب این فعل، یا باید به فاعل باشد، یا باید به مفعول باشد، یا باید انتصابش به یك شخصى باشد، كه الان حضور دارد، و وقوع فعل از آن لحاظ مى‌شود و، یا باید انتصابش من باب مثال به مؤنث باشد، یا انتصابش به مذكر باشد و، به لحاظ جهت انتصاب، فاعل مى‌آید. و واضع وزن مى‌ریزد، من باب مثال براى ضَرَبَ مى‌گوید، این انتصاب را به فاعل اگر بخواهیم برسانیم، و وقوع فعل را نسبت به فاعل بخواهیم بگیریم، وزن فَعَلَ مى‌ریزیم، همین وقوع فعل را اگر بخواهیم نسبت به مفعول بدهیم، بروزن فُعِلَ مى‌ریزیم، یعنى جهت انتصاب و حیثیت تقیدیه در اینجا براى همین آمده، و در اینجا چیزى اضافه نشده، یعنى فقط وقوع فعل از حیث اینكه، نسبت به فاعل دارد، آمده است؛ و مى‌شود ضَرَبَ وقوع فعل و یا از حیث اینكه، نسبت به مفعول دارد، مى‌شود ضُرِبَ. وقوع فعل از حیث اینكه، نسبت به تحققّش دارد، مى‌شود اضرب. وقوع فعل از حیث اینكه، نسبت به مذكر دارد، مى‌شود ضَرَبَ. از حیث اینكه، نسبت به مؤنث دارد، مى‌شود ضَرَبَتْ. فقط جهت نسبت در اینجا لحاظ شده است، نه جهت ذات؛ ذات دیگر در اینجا نیامده است.

  •  ذات را شما از كجا بدست آوردید؟ ذات را عقل مى‌فهمد. این فعلى كه، الان انجام گرفته، همین قدر كه شما بگوئید ضَرَبَ، من مى‌فهمم منظور شما، فاعل این فعل است، نه آن كسى كه كتك خورده، اگر شما بگوئید، ضُرِبَ من مى‌گویم، شما خواستید فاعل را پنهان كنید، اسمش را نیاورید، لذا فقط مفعول را ذكر كرده‌اید، عنایت روى مفعول دارید، در اینجا فقط جهت، جهت انتصاب است، یعنى انتصاب به فاعل، لذا من عرض كردم حدث؛ طرف نسبت را در اینجا مى‌گویند، خود نسبت در اینجا نیست، یعنى، خود منصوب علیه در اینجا وجود ندارد، فقط ارتباط بین وقوع فعل، با آن ذات، را، مى‌رساند، همین ذات را، ما از كجا مى‌آوریم، مثلًا مجلس اضرب انت، انت مى‌آوریم، یا من باب مثال ضاربٌ هو استعمال مى‌كنیم.

  •  اگر نمى‌خواستیم این كار را بكنیم، آن ماده را براى خودش باقى مى‌گذاشتیم، اشتقاق ما همین است، اصلًا صحبت در این است كه آیا ما براى اشتقاق باید دخل و تصّرف كنیم، یا نباید بكنیم؟ نیست

  •  گاهى اوقات مقصود رساندن اصل وقوع فعل است كه در این صورت فاعل مسكوت واقع مى‌شود گاهى اوقات به فاعل یا مفعول و جهات دیگر نیز عنایت داریم. اگر منظور ما، این باشد كه فقط ضرب را برسانیم، ضرب بگوئیم كفایت مى‌كند، یعنى من باب مثال ما توقع داریم كه، یك ضربى انجام بشود، ولى اینكه كى زده را نمى‌خواهیم، فرض كنید مى‌گویند كه، توپ افطار را زدند، افطار كن، حالا این توپ، از توى پادگان زده مى‌شود، یا این توپ از توى خانه زده مى‌شود، ما به این كار نداریم، وقتى توپ افطار را مى‌زنند افطار مى‌كنیم، یك صدایى مى‌آید، مى‌گوئیم، آقا توپ را زدند، صرفِ نفسِ این، كفایت مى‌كند. ولى در آنجا چون ما انتطار فاعل را داریم علاوه بر وقوع فعل بدنبال یك جهت دیگر نیز هستیم.

  •  یعنى ما باید بگوئیم چون در اینجا ضرب به لحاظ وجودش در فاعل، آمده یعنى اصلًا هیأت ضرب، انتظار را جلب مى‌كند، كه ما انتظار فاعلى داریم، اینكه شما دارید مى‌فهمید، همه اش بر گشتش به این است، كه شما یك معناى عقلایى و ارتكازى در ذهن دارید، مى‌خواهید این معنا را تسرّى بدهید به یك جنبه نحوى؟ ولى اگر همین معناى عقلایى و ارتكازى را نگه دارید، بله ما وقتى ضرب بگوئیم فاعل را مى‌فهمیم. و این به دلالت التزامى است.

  •  در دلالت مطابقى واضع، معنائى را براى لفظى، باید قصد كرده باشد، به نحوى كه وقتى لفظ صحبت مى‌شود، به صِرف گفتن، شما این معنا را مى‌فهمید، دیگر منتظر نیستید، در زید آمد، این دلالت مطابقیش چیه؟ در این دو مسأله هست، یكى بر آمدن است، یكى بر زید است، كه زید را فهمیدیم، هیأت مطابقیش همین هی

جلسه ۱۸

4
  • كل است، زید را مى‌دانم، آمد را مى‌دانیم كه به معنى جاء، هیأت مطابقیش بر آمدن و نه در خوابیدن است، این را مى‌گویند هیأت مطابقى، تحقق را هم در اینجا متوجه مى‌شویم، غیر از این دو تا دیگر چیزى نیست، دیگر عقل شما این را مى‌فهمد كه وقتى، زید را بگذارید اینجا، جاء را هم بگذارید اینجا، عقل شما مى‌آید، بین این دو تا ارتباط برقرار مى‌كند، این ارتباط دلالت مى‌كند بر یك معناى دیگر، كه آن معناى دیگر، مجى است، تحقق مجى از چى؟ از زید. پس بنابراین، زید یك دلالت مطابقى، جاء یك دلالت مطابقى، این دو تا دلالت مطابقى شما را مى‌رساند، به یك تحقق مجیى كه، او زائیده این دو تاست از زید، این مى‌شود مطابقین، امّا فرض كنید كه من مى‌گویم جاء، از جاء كه به معنى آمدن است اینكه مطابق است، من مى‌فهمم كه آمد، نخوابیده، نخورد، نزد، نرفت، آمد این مى‌شود مطابقین. حالا چه كسى آمد، فهمیده نمى‌شود.

  •  ما معنى حدث را توأماً با فاعل كاملًا نمى فهمیم فاعل یك ذات است، و یك مسأله است، حدث اصلًا یك مسأله دیگر است. ذات و حدث دو معناى جدا هستند، ذات یعنى آن شخصى كه این عمل از او سر زده است، آن چه كسى است؟ زید و عَمْرو بكر و خالداست. امّا در ضرب بع تنهائى، فقط یك فاعل است به نحو ابهام، این را مى‌گویند همان حیثیت.

  •  این را ما مى‌گوئیم، حیثیت تقییدیه، حیثیت تقیدییه یعنى حیثیت ضربى كه، از فاعل باید سر بزند، نه اینكه ذاتى كه از او ضرب سرزده است، ضربى كه باید از فاعل سر بزند این مى‌شود حیثیت تقییدیه؛ همه حرفها روى ضرب است، ضربى كه بر مفعول واقع شده است، ضربى كه انتظار وقوع او هست این كه مى‌گویم ضَرْبْ، همه حرفها مى‌رود روى ضَرْبْ، یك وقتى مى‌گویند ذاتى كه زده است، مى‌شود ضَرَبَ، این اصلًا وضع نشده، ذاتى كه كتك خورده است، این مى‌شود ضُرِبَ، همچنین چیزى در اینجا نیامده است همه از این طرف قضیه آن حدثى كه منتصب به فاعل است، وقوعش از ناحیه فاعل است، وقوعش بر مفعول است و گذشته است، در اینجا ذات نیامده است، لذا، گفته‌اند اصلًا در اشتقاق به طور كلّى ذات اخذ نشده، اینكه ما مى‌فهمیم دلالت عقلیه است.

  •  خود لغوى هم بما انّه من العقلاء در اینجا همین لحاظ را كرده است، بالاخره لغوى آدم عامّى كه نبوده است، مى‌فهمد، آنیچه را كه، لغت است فقط آن را مى‌آورند، هیأت را قرار مى‌دهند.

  •  نحوه اعتبار دیگر به لغوى مربوط نیست، این دیگر به ما مربوط است.