/ 4
  • fullscreen

جلسه ۲۲

1
  • «ثم ارتکبوا فى رفع الاشکال تمحلات شدیده، ومنها أنَّ الأمور العامّه هى المشتقّات و ما فى حکمها،

  • ومنها انّ المراد شمولها مع مقابل واحد یتعلّق بالطرفین غرض علمى و تلک الاحوال إما أمور متکثّره و إما غیر متعلقه بطرفیها غرض علمى، کقبول الخرق و الالتیام و عدم قبولهما بمعنى السلب لا بمعنى عدم الملکه‌1»

  • بررسى وجوه ذكر شده توسط برخى اعلام

  •  ایشان بعد از اینكه تعاریفى براى امور عامّه و احوالى كه عارض مى‌شود در موضوع علم الهى كه موجود است از آن ذكر كردند و اشكالاتى كه در این جهت بیان كردند، بعد مى‌فرمایند براى رفع این اشكالات تمحلّاتى را اینها مرتكب شده‌اند چاره اندیشیدند كه یكى از اینها این بود كه گفتند كه «بما لایختصّ بقسم من اقسام الموجود» به یك قسم اختصاص ندارد

  •  توضیح اینكه: خوب آن اقسامى كه واجب بود یكى جوهر بود و یكى عرض. اشكالى كه مرحوم صدر المتألهین وارد كرد این بود كه كمّ متّصل و همین طور كیف، اینها عارض مى‌شوند بر این چیزها، بر یك قسم عارض نمى‌شوند بلكه هم بر جوهر و هم بر عرض عارض مى‌شود بنابراین یك قسم نیست حال كه اكثر از یك قسم واحد شد باید بگوئیم: این بحث از كمّ و كیف، جزء مباحث امور عامه است، در حالى كه اینطور نیست.

  •  یا تعریف دیگرى كه بیان شده این است كه بر سبیل تقابل است حال یا تقابل، تقابل سلب و ایجاب یا عدم و ملكه و یا تضایف یا امثال ذلك است.

  • مرحوم صدر المتألهین اشكال را در اینجا از ناحیه بعض اجلّه المتأخّرین نقل فرمود كه اگر منظور تقابل، تقابل أربعه است؛ امكان وجود، جزء این تقابل به حساب نمى‌آید و اگر تقابل مباینه است همه احوال خاصّه كه این مختصّ به یك قسم است با احوال خاصّه مربوط به قسم دیگر، مجموعاً همه امور را شامل مى‌شود. پس بحث از احوال خاصّه هر علمى داخل در أمور عامّه شد در حالى كه أمور عامّه از أمورى است كه ٠اوّلًا بلا اوّل به همه اقسام موجود تعلق مى‌گیرد نه اینكه اختصاص به وجودى داشته باشد.

  •  حال براى اینكه اشكال اوّل بر طرف بشود مى‌فرمایند: «امور عامّه مشتقّات هستند؛ و آنكه در حكم مشتقّات است».

  •  در اینجا گفتیم كه امور عامّه بما لا یختصّ بقسم من اقسام الموجود بوده؛ در حالیكه كمّ یا كیف كه مشتق نیستند؛ اینها اعراض هستند به شرط لا اخذ مى‌شوند.

  •  در اینجا یك مطلبى هست و آن اینكه اعراض به شرط لا هستند یعنى اگر ما مقولات را من باب مثال ده تا بدانیم نه تاى از اینها عرض است و یكى از اینها مى‌شود جوهر. حالا اگر شما عرض، را به شرط عدم حملش بر موضوعى لحاظ كنید، این عرض مى‌شود، و اگر لا بشرط اخذ كنید عرضى این مى‌شود، یعنى عرضى در همان باب ایساغوجى كه اطلاق مى‌شود بر مقولات تسعه كه عبارت است از عین و متاع و از معقوله نسبت و تضایف وكم و كیف و امثال ذلك، اینها اخذ شده‌اند در قبال جوهر، در قبال موضوع، یعنى آن حیثیت وجودیه اى كه آن حیثیت و جودیه وقتى تحقق خارجى او لحاظ بشود، این تحقق «لابدّ أن یكون فى موضوعٍ لا مستقلّاً و مستغنیاًعن الموضوع» این در اینجا به شرط لا اخذ شده یعنى خود مقولات در اینجا سواى از آن جوهرى كه این عرض بر آن جوهر حمل مى‌شود این عرض آنوقت لحاظ مى‌شود به شرط لا. لذا اگر ما همین عرض را به لحاظ عروضش بر آن موضوع در نظر گرفتیم، عرضى محسوب مى‌شود. پس بنابراین عرضى عبارت است از نعت و وصفى كه عارض بر یك موضوعى شده است. كه همان عرضى در مقابل ذاتى است. ذاتى (در باب ایساغوجى) عبارت است از آن وصفى كه مقوّم نوع است، و باعث قوام نوع مى‌شود. ان وصفى كه موجب قوام نوع ماهیت است عبارت از جنس و نوع و فصل است. یعنى نوعیت نوع است كه موجب قوام این نوع است، یا حیوان است كه موجب قوام است. یعنى علل قائمه، نه منظور فقط فصل تنها. یا آن فصل است كه مقسّم نوع است مقسم آن جنس مى‌شود مقوّم براى نوعى عبارت این مى‌شود عرضى است.

  •  در اینجا وجوهى داریم این نكته از این جهت مور توجه قرار مى‌گیرد كه بعضى از مسائل اشكالى پیش مى‌آید و آن اینكه اگر ما عرض را از مقوله بشرط لا بگیریم ان وقت احوالى كه متوجّه این عرض است دیگر متوجه موضوع نخواهد بود یعنى این احوال مخصوص به شرط لا بودن مى‌شود و ما دیگر نمى‌توانیم بگوئیم این احوال بالعرض متوجه موضوع است و حمل بر موضوع مى‌شود. آن احوالى كه متوجه عرض بشرط لا است با احوالى كه متوجه عرضى است تفاوت دارد آن عرضى حالاتى را به خود مى‌گیرد به لحاظ حملش بر موضوع بر خود موضوع هم حمل مى‌شود. امّا ما اگر احوال را از آن عرض بشرط لا بدانیم متوجه آن قائم بدانیم در اینصورت نمى‌شود متعلق به این موضوع بشود. و چون عرض به شرط لا نمى‌تواند در خارج تحقق پیدا بكند الّا اینكه در ضمن موجود باشد بنابراین حالى كه در زمان بشرط لا بودنش اخذ بشود آن حال را دیگر ندارد. بطور مثال اگر ما استقامت یا انحناء را از احوال خط بدانیم كه خط یا منحنى است یا خط مستقیم است، آن خطى را مى‌تو انیم بگوئیم مستقیم و مستویست یا آن خطى را مى‌توانیم بگوئیم منحنیست كه ان خط لا بشرط اخذ شده باشد یعنى حالات این را در هنگام عروض به موضوع در نظر مى‌گیریم. امّا نفس خط ولو بدون جهت عروض به خارجش این حالاتش از این حالتى ندارد. حالِ خط هنگامى تحقق دارد كه خط وجود خارجى داشته باشد، امّا اگر خطى وجود خارجى نداشته باشد این حالت را هم ندارد. یعنى كم یا كیف فى حدّ نفسه یك وجود استقلالى ندارند تا اینكه حالى را بر آن ـ ها مترتّب بكنیم یا بلكه در ضمن وجود موضوع، احوال بر آن ها مترتّب مى‌شود. این یك مطلبى بود كه چون در بحث به آن خواهیم رسید بیان كردیم.

  •  البته گمان نشود كه بحث در مورد كم و كیف به لحاظ بشرط لایى، خروج موضوعى از علم فلسفه پیدا مى‌كند بلكه بطور كلّى این بحثها از امور عامّه نیستند به جهت اینكه كم و كیف و امثالها خصوص كم مربوط به

    1. الأسفار الأربعه، جلد ١، صفحه ٢٩.

جلسه ۲۲

2
  • مقدار و جسم است به لحاظ ریاضى بودنش یعنى به لحاظ تعلیمى بودنش این اختصاص دارد به یك موضوعى كه متخصص الاستعداد باشد براى عروض این عرض بر آن، لذا در بحث موجود بما هو موجود از مقولات صحبت نمى‌شود بلكه از موجود بما هو جسمٌ طبیعىٌ بحث از زمان یا مكان مى‌كنیم یا بحثهاى دیگر در اینجا پیش مى‌آید

  •  بله بعضى از مقولات هستند كه به نفس وجود تعلق مى‌گیرند به نفس جوهر تعلق مى‌گیرند و در اینجا اعمّ از جسم طبیعى است ولى ان مقولات باز چون ما دون مرتبه موجود هستند و موجودیت و تعین یك موجود اوّل باید لحاظ بشود تا بعد بتواند ان ماهیات به ان عارض بشوند بنابراین اینها در بحث امور عامّه نمى‌توانند بیایند چون موجود بما هو موجود این مقولات، نسبت بر نمى‌دارد، مقولات أین و زمان و مكان بر نمى‌دارد، بلكه ما فوق أین و زمان و مكان و امثال ذلك هستند. كه از امور غیر عامّه هستند و بحث در آنها یا در طبیعیات است و یا اعمّ از امور عامّه مثل بحثهایى كه مرحوم حاجى فرمودند در هر صورت وقتى كه ما عرض را بشرط لا اخذ بكنیم همان مقوله در مقابل جوهر خواهد بود. منتهى این احوالى كه ما بر این عرض حمل مى‌كنیم به لحاظ عروضش بر موضوع است امّا خود كم یا كیف احوالى ندارد و تمام اینها به لحاظ شرط وجود موضوع اخذ شده مانند استقامت، إنحناء، و تمام این مسائل كه بر خط عارض هست به شرط عروض بر این موضوع هست تحیز زمان و امثال ذلك به لحاظ انتساب با جسم در اینجا لحاظ مى‌شود امّا شما خود زمان را به تنهایى بخواهید در نظر بگیرید احوالى بر آن عارض نمى‌شود چون زمان در اینجا مقوله لا بشرطى است كه فقط یك وجود ذهنى دارد به لحاظ تعلّقش به یك امر خارج كه داراى وجود خارجى هست در آنجاست كه تدّرج و اتصال و آنات پیدا مى‌شود این انقضاء و انصرامى كه در زمان هست این انصرام به لحاظ تعلقش به یك موضوع خارج است امّا خود زمان و خود مكان را شما بخواهید در نظر بگیرید، اصلًا وجودى ندارد. بنابراین ما در اینجا دو لحاظ داریم یكى خود زمان را در نظر مى‌گیریم یكوقت صرف نظر از تعلّقش به یك موضوعى است، كه در این صورت مقوله‌اى است در مقابل جوهر، یعنى عرض به شرط لا اخذ مى‌شود یك جوهرى را در نظر مى‌گیریم كه آن جوهر مى‌تواند ظرف براى عروض این باشد یك وقت دیگر یك عرضى را در نظر مى‌گیریم كه این عرض مى‌تواند عارض بر این جوهر بشود اینكه شما مى‌گوئید عرضى را در نظر مى‌گیریم در ذهنتان چه تصور مى‌كنید؟ آیا تصوّر با جوهر در ذهن است یعنى اصلًا تصوّر به شرط لأیت براى عرض در ذهن نمى‌آید الّا اینكه منضمّ باشد به یك موضوعى كه بر آن عارض بشود یا نه ما خودمان تصوّرات ذهنیه استقلالیه از این اعراض داریم. وقتى كه شما مقوله را در ذهن مى‌آورید این مقوله تضایف به شرط لا در اینجا اخذ شده لذا شما در این مقوله تضایف نه ابوّت و بنوّتى مى‌آورید در ذهن نه فوقیت و تحتیتى و نه زوجیتى من باب مثال در ذهن مى‌آورید هیچ كدام اینها در ذهن نیستند صرف همان مقوله در ذهن مى‌آید؛ حالا مى‌خواهد تعلّق بگیرید بأىّ موضوعٍ و بِأىّ جوهر مى‌خواهد تعلّق بگیرد این را مى‌گویند بشرط لا بودن،

  •  بله در ذهن، شما مصادیقى براى این تضایف مى‌سازید یكى از این مصادیق ابوّت است، یكى از این مصادیق زوجیت است، یكى از این مصادیق فوقیت و تحتیت است، یكى از این مصادیق تقابل است اصلًا معناى تقابل تدارك است، یك شخصى بخواهد مقابل دیگرى واقع بشود طبعاً او هم باید مقابل این واقع بشود بدون این كه نمى‌شود اینها مصادیق‌اند امّا هیچ وقت این مقولات را شما منضمّ به یك موضوعى در ذهن نمى‌آورید و دلیلش این است كه تمام مصادیق خارجى كه شما لحاظ مى‌كنید، را منطبق مى‌كنید بر آن مقوله اى كه در ذهن دارید لذا نمى‌شود كه شما مقوله تضایف را با ابوّت در ذهن بسازید یا زوجیت را در خارج منطبق بر آن بكنید این دو تا با هم دیگر منافات دارند. مقوله زوجیت یك مقوله است، ابوّت یك مقوله دیگر. شما این تضایف را در قالب ابوّت و بنوّت فرض كنید كه در ذهن بسازید آن وقت فوقیت و تحتیت را منطبق برآن بكنید این نمى‌شود، لذا ذهن در موضوعات و در اعراض همیشه به شرط لا اخذ مى‌كند یعنى یك جوهر را به تنهایى اخذ مى‌كند بدون انضمام آن جوهر با مشخّصات خارجیه كه مى‌شود جوهر مبهمه این جوهر مبهمه دیگر مشخّصات خارجى ندارد یك جوهر است. لذا كاغذ را نگاه مى‌كند مى‌گوید: جوهرٌ، فرش را نگاه مى‌كند مى‌گوید: جوهر، آهن را نگاه مى‌كند مى‌گوید: جوهرٌ بالاتر برویم ملائكه را نگاه مى‌كند، مجرّدات را نگاه مى‌كند مى‌گوید: جوهرٌ چه برداشتى از جوهر در ذهن آمده است كه با تمام این مصادیق خارجى چه ماده و چه مجرّد سازگارى وتناسب دارد؟

  •  بشرط لایى كه من در اینجا مى‌گویم یعنى به شرط عدم خصوصیت یك مورد، بشرط عدم دخالت یك ممیز، بشرط عدم دخالت یك فصل ممیز یا صورت من در اینجا لحاظ مى‌كنم. این بشرط لا بودن منافاتى با لا بشرطى ندارد از نقطه نظر مفهومى. یعنى وقتى كه من در اینجا به یك جوهرى را به ذهن مى‌آورم، آن مشخّصات خارجى مصادیق آیا آن ها ملزّم آن هستند یا نیستند؟ خوب منضمّ نیستند در حالتى كه اگر بخواهد در خارج تحقق پیدا بكند باید مشخّصات خارجى داشته باشد، پس این چه نحوه تصوّر ذهنى است؟

  •  مانند تصور ابوّت و نبوّت در تضایف، تضایفى را كه تصوّر مى‌كنید به شرط لاى از ممیزات خارجى است، بشرط عدم دخالت مصادیق خارجى لحاظ مى‌كنید

  •  این مى‌شود بشرط لا، وقتى كه شما مى‌گوئید حذف كرد یعنى بشرط لا شد یعنى بشرط عدم دخالت ممیزات خارجى، وقتى كه بشرط عدم ممیزات شد آن وقت یك معناى سعى پیدا مى‌كند اگر منظور این باشد. یك معناى قابل توسعه اى كه هم بر این مصداق قابل حمل است هم بر آن مصداق امّا مشخّص خارجى اگر بیاید در این مفهوم دخالت كند كه دیگر شما نمى‌توانید براى بار دوّم حمل كنید وقتى كه شما تضایف را در قالب ابوّت و بنوّت در ذهن بیاورید، به شرطى كه ابوّت و بنوّت، مقوّم براى مقوله تضایف شما باشد در این صورت دیگر شما نمى‌توانید این نوع محصّل در ذهن خود را منطبق كنید بر یك نوع و مقوّم به غیر این فصلى كه شما دارید. ابوّت تضایف در قالب ابوّت و بنوّت را كه در ذهن شما تشكّل پیدا كرده ممتنع و مستحیل است این حمل بشود و منطبق بشود بر یك نوع خارجى. زوجیتى كه مقوّم براى این زوجیت، عقد و زواج است و ارتباط زواجى است نه ارتباط ابوّتى و بنوّتى است به این نحو نمى‌شود تصور كرد الّا اینكه مانند جنس كه همانگونه كه به شرط لایى اخذ مى‌كنید جنس به شرط لا عبارت است از جنسى كه آن جنس مادّه مشترك بین انواع را تشكیل مى‌دهد و هیچ فصلى نمى‌تواند او را تقسیم كند به انواع مختلفه. این مى‌شود جنس. و الّا اگر شما در مفهوم جنس، فصل را هم

جلسه ۲۲

3
  • دخیل بدانید در حالیكه جنس آن است كه فصل مى‌آید این را تقسیمش مى‌كند در این صورت این جنس دیگر بشرط لا نشد! این بشرط انضمام به ناطقیت شد، بشرط تنوّعش به نوع انسانى در اینجا شد، آن جنس اگر به فصل نائقیت این را تنوّع بدهد نیز همینگونه خواهد بود. اصلًا در مقولات و به طور كلّى أعراض وجواهر و ذاتیات بر تمام اینها آن چه را كه عقل تصوّر مى‌كند بشرط لا بودن است یعنى خود را مستقّلًا تصوّر مى‌كند این مستقل است.

  •  بله اگر بخواهد این را بر یك موضوعى عارض كند آن وقت بشرط شیء مى‌شود، این بشرط لا بودن همان معناى لا بشرط مقسمى بودن است یعنى لا بشرط مقسمى این معناى بشرط لاست ما بشرط لا، این را أخذ مى‌كنیم وقتى كه بشرط لا أخذ شد آن وقت مى‌شود لا بشرط یعنى باید براى تفصیل این مفهوم لابشرطى یك دور بزنیم در اینجا اوّل موضوعات خارجى را در نظر بگیریم ممكن است بگوئید اگر بشرط لایى همان لا بشرطى است چرا در لا بشرطى قابل حمل است امّا بشرط لایى قابل حمل نیست؟

  •  امّا منظور ما در اینجا از بشرط لا بودن با آن بشرط لا بودنى كه شما در اصول و امثال ذلك خواندید تفاوت دارد یك وقتى شما یك مفهوم را اخذ مى‌كنید بشرط لا مثلًا «اكرم العالم بشرط ان لا یكون نحویا، بشرط ان لا یكون حكیما» در اینجا بشرط لا اخذ شده.

  •  یك وقتى لا بشرط است مى‌گوئیم «اكرم العالم» یجتمع مع الف شرط كان نحویاً أو حكیماً او كان فقیراً او كان امثال ذلك

  •  آن موضوعى كه در اینجا اخذ شد تفاوت مى‌كند یك وقت شما اسم یا فعل یا حرف را مى‌خواهید معنا كنید مى‌گوئید در اینجا اسم بشرط لا است یعنى اسم آن مفهومیست كه استقلال ذاتى دارد و دلالت بر زمانهاى ثلاثه نمى‌كند و همه اینها بشرط لاست. زمان را نفى كردیم. عدم استقلال را نفى كردیم. استقلال ذاتى دارد. و دلالت بر زمانها هم نمى‌كند و از تركیب آن با نظیر و ما مثل آن معناى كلام تامّ و تمام مى‌شود این در اینجا مى‌شود اسم.

  •  مى‌آئید سراغ فعل باز مى‌بینید همین بشرط لا بودن در آن هست فعل آن كلمه اى است كه استقلال ذاتى دارد یعنى آن معنا استفاده مى‌شود و دلالت بر زمانهاى گذشته مى‌كند یعنى با بشرط شیء بودن كه ما در اینجا مى‌آوریم در واقع یكنوع بشرط لا است مى‌خواهیم آن دو تاى دیگر را نفى كنیم. یعنى بشرط عدم اجتماع این مفهوم با مفهوم دیگر این حروف را مى‌آوریم. تا اینكه حرف اسم در معناى فعلى راه پیدا نكند براى این جهت است و این مى‌شود فعل و از انضمام مماثل با او و معادل با او معناى كلام تمام نمى‌شود در حرف نیز همین را مى‌گوییم با تعبیرات دیگر. این مى‌شود بشرط لایى. حالا اگر ما به نحو دیگر كلمه را تعریف كردیم و گفتیم: كلمه آن است كه متكلّم در مقام بیان مراد خودش آن را ایجاد مى‌كند از دهان او یك صدایى بیرون مى‌آید كه آن صدا مفید معناست با گفتن مفید معنا بودن اعمّ از این مى‌شود كه در ضمن اسم باشد یا در ضمن فعل باشد همه اینها مفید معنا هستند منتها نحوه افاده معنا تفاوت مى‌كند در اینجا مى‌شود لا بشرط اینكه الان ما در اینجا گفتیم كلمه یك همچنین خصوصیاتى دارد یك معناى شمول وسعه اى براى كلمه در اینجا مى‌آوریم و آن معناى لا بشرطى است این دیگر بشرط لایى در اینجا نیست این بشرط لائى بودنش حكایت و نظارت بر مسائل دیگر دارد. اشاره به حركات من باب مثال دارد به شرط لا از آن ناحیه است ولى از ناحیه خودش و از ناحیه مفهومى خودش لا بشرط است امّا این معنا منظور ما نیست منظور ما در باب اعراض و در باب جواهر كه مى‌گوئیم بشرط لا بودن این است كه این عرضى كه الان عاقل دارد آن را تصوّر مى‌كند یا دارد تصوّر مى‌كند این جوهر را به چه نحوتصوّر مى‌كند؟ آیا مى‌شود این عرض را به نحوى تصوّر كند كه معروض او و معروض آن هم در تصوّر او دخالت داشته باشد؟ این نمى‌تواند دیگر یك همچنین چیزى باشد؟؟؟. هنگامیكه عرضى در ذهن مى‌آورید كیف یك خصوصیتى دارد در ذات خودش و در ذهن آن خصوصیت مى‌آید وقتى كه شما كم را تصوّر مى‌كنید یك تصوّرى ذهن دارید كه آن تصوّر شما لازم نمى‌گیرد جسم را، و چوب و تخته و درو دیوار را، لازم نمى‌گیرد انسان و حیوان و حجر و مدر را بلكه آن كم عبارت از یك معناى بشرط لائیت است یك معنایى است كه خودش در ذهن شما قوام دارد و آن قائم به ذات خودش است در ذهن نه در خارج آن معنا قائم به ذات خودش است به این دلیل كه اگر این قائم به شیئى باشد و آن شیء در این قوام دخالت داشته باشد بنابراین نوع، این كیف را تشكیل مى‌دهد، نه اینكه آن جنس را كه مى‌تواند با فصول مختلفه این كیف متنوع شود بناء علیهذا به طور كلّى تمام معانى سِعى كه ما در ذهن مى‌آوریم اوّل آنها را بشرط لا مى‌گیریم به شرط عدم دخالت ممیزى از ممیزات شخصیه خارجیه در این مفهوم یكى یكى كنار زده ایم از فردیت شروع كردیم آمدیم بالا زیدیت و عمریت در این من باب مثال جوهر دخالت ندارد، دیگر سیاهى و سفیدى و زردى در این جوهر دخالت ندارد، دیگر ایرانى بودن یا عرب بودن یا غیر از اینها در این جوهر دخالت ندارد، دیگر زمان و مكان و ظروف در این جوهر دخالت ندارد به همین نحو یكى یكى تمام خصوصیات فردیه خارجیه از صنفیه را حذف كردیم ماند یك انسان آن انسان را اسمش را گذاشتیم حیوان و ناطق پس وقتى كه شما نوع را اخذ مى‌كنید چگونه أخذ مى‌كنید نوع در ضمن زید و عمر را كه اخذ نمى‌كنید یعنى وقتى كه شما نوع را در نظر مى‌گیرید به شرط لاى از زید و عمرو و سیاه و سفید و زمان و مكان و اینها در ذهن مى‌آوریم این مى‌شود بشرط لا حالا كه ما بشرط لایى این نوع را تحصیل كردیم در واقع مى‌شود لا بشرط یعنى لا بشرط تطبیقش برزید و عمر پس ما یك دور منطقى در اینجا زدیم از این محدوده منتهى همه اینها خیلى سریع انجام مى‌گیرد از بشرط لا آمدیم رسیدیم به لا بشرط این در مورد نوع در مورد جنس فصل نیز همینگونه است و در مورد صنف هم همینطور است این مربوط به جواهر.

  •  در مورد اعراض نیز جارى خواهد بود وقتى كه ما اعراض را در نظر مى‌گیریم.

  •  در واقع ما براى تفصیل لا بشرط باید اوّل بشرط لا را بیاوریم و إلّا این نمى‌آید.

  •  بله یك لا بشرطى را ما در اینجا مى‌توانیم بیاوریم كه بشرط لا نیست و آن لا بشرطى است كه از ابتدا اصلًا قید خروج و قید اخراجى ما در اینجا نداریم، بله فقط به نسبت بعضى چیزهاى دیگر دارد چون در هر مقسمى بالاخره خودش نوعى از انواع است و هر نوعى با انواع دیگر متفاوت است پس شما هر مقسمى را بخواهید تعریف بكنید لاجرم باید بین او و بین انواع دیگر فرق بگذارید. و این اصل اوّلیه در تعاریف است. وقتى كه شما در تعاریف از ذاتیات و از عوارض بخواهید بحث بكنید این بحث مى‌آید یعنى در مقام تعریف، تعر

جلسه ۲۲

4
  • یف ما باید هم مانع باشد و هم جامع باشد این مانع بودنش جنبه بشرط لایى است حالا ما به جامع بودنش كار نداریم اینكه شما مى‌خواهید بگوئید كلمه عبارت از آن صوتى كه از دهان خارج مى‌شود و دالّ بر معنایى هست همین قدر شما اشاره را خارج كردید همین قدر شما حركات را خارج كردید، همین قدر شما فعلى كه فرد انجام مى‌دهد را خارج كردید این بشرط لا بودن نسبت به این قضیه هست امّا نسبت به مصادیق خارجى خودش لا بشرط است یعنى وقتى كه ما داریم نوع را در اینجا مى‌آوریم نظر ما نسبت به آن مصادیق خارجى آن قضیه است در آن جا با لا بشرط اخذ مى‌كنیم مى‌گوئیم كلمه آن معنایست كه دلالت بر یك معنایى دارد این مى‌شود كلمه. بنابراین دیز چون دلالت بر معنا ندارد كلمه نیست این فقط صوت است این فقط صداست و چیز دیگرى ندارد مثل بقیه صداهاى گلو كه هیچ معنا ندارد ولى زید معنا دارد حالا سواء اینكه آن لافظ قاصد این معنا باشد یا نباشد بالاخره این معنا دارد لذا اگردیوانه هم بیاید یك حرفى به شما بزند شما یك معنایى از حرف این مى‌فهمید نمى‌توانید بگوئید كه من هیچ چیز را نفهمیدم چون دیوانه بود اگر شخص خواب هم در خواب حرف بزند با اینكه شما قطع دارید كه قاصد نیست لكن باز معنایى را ادراك مى‌كنید.1

  •  بناء علیهذا در باب أعراض آن چرا كه انسان تصوّر مى‌كند یك تصوّر استقلالى منحاز از موضوع و جوهر است

  •  منتها بعد این را لا بشرط اخذ مى‌كند نسبت به هر موضوعى كه این بر آن حمل بشود. این یك مقدّمه اى بود براى این بحثى كه مرحوم آخوند دارد.2

    1. اين خيلى بحث مهمّى ست که در دلالت الفاظ بر معناى خودشان قصد لافظ شرط نيست اين با ظهور فرق مى‌کند از اينجا ما در مى‌يابيم که بحث ظهور يک بحث ديگرى است ظهور يک مسأله است و دلالت الفاظ بحث و ديگر است ممکن است يک شخص خواب يک لفظى را بگويد فرض کنيد بگويد به من آب بدهيد در حالى که خواب است اين دلالتش بر معانى اوّليّه و معناى مطابقى بلاشک و بلاشبههٍ است وقتى که اين مى‌گويد به من آب بدهيد شما به من آب بدهيد در نظرتان مى‌آيد به من نان بدهيد که نمى‌آيد
      امّا آيا اين لفظ ظهور در اين معنا دارد؟ اصلًا ظهور ندارد چون او خواب است، آدم خواب اين حرف را زده. ظهور هميشه دلالت بر قصد مى‌کند
      زيرا حجيّت از متفرّعات ظهور است نه اينکه حجيّت خودش منافات با ظهور داشته باشد! هر جا ظهور است در آن جا حجيّت است.
      اينکه شما بعضى وقتها مى‌بينيد خلاف مى‌شود، آن کشف خلاف به حجيّت ظهور مربوط نيست. آن کشف خلاف در مورد نصّ هم همينطور است. گاهى اوقات در يک مسئله نصّ است بعد مولا مى‌آيد تخصيص مى‌زند اصلًا نصّ وجود دارد يا اصلًا نص مى‌آورد اين مسئله حجيّت بصورتى است که اصلًا امکان ندارد ظهورى باشد و حجيّت نباشد.
    2. سؤال: بحث بشرط لا و لا بشرطى مثل بحث جزئيت به کلّيت است اين هم از کليّت به جزئيت است اين سير در اينجا لحاظ مى‌شود
      جواب: بله درست است ما تأييد مى‌کنيم مى‌گويند:
      اين مرحوم آخوند ملّاعلى سر درس آقا شيخ عبد الکريم خيلى اشکال مى‌کرد آخوند ملّا على همدانى است تو؟؟؟. يک دفعه آخوند آقا شيخ عبد الکريم به او گفت: چه کسى مى‌گويد شما حرفهايت حرفهاى اشتباه است؟ که مى‌گويد حرفهايت اشتباه است؟ اين حرفهايت از دو حال خارج نيست. يا حرف قابل معناست که تو نمى‌فهمى! يا قابل معنا نيست که تو مى‌زنى! البته شما اصلًا به آخوند ملّا على مربوط نيستند
      طلبه: نه خودم معنا دارم نه حرفهايم معنا دارد
      جواب: نه اتّفاقاً اشکالات و مسائل در آن تأمّل شده سؤال: مى‌توانيم در اينجا بگوئيم که اين معنى بشرط لايى که در باب اعراض در واقع هست خود بشرط لايّت قيد براى معنا نمى‌شود ولى در آن جا بشرط لايّت خودش قيد است.
      جواب مدرّس: براى مفاهيم اصولى؟
      جواب: بله در همانجايى که بشرط لا، قسم مى‌شد.
      مدرّس: بله
      سؤال: در آن جا بشرط لايّت خودش قيد براى يک مفهوم است.
      جواب: بله
      سؤال: ولى در اينجا بشرط لايّت هم قيد نمى‌شود چون نتيجه اش لا بشرطيّت در مى‌آيد.
      جواب: بله البته در آن جا هم همين طور است منتهى در آنجا چونکه دقت نمى‌شود، بدون دليل و ضابطه بطور کلّى بشرط لا اخذ کردند امّا اگر شما در همانجا اين را لحاظ بکنيد در آنجا مى‌بينيد از بشرط لايى يک لا بشرطى در مى‌آيد خواهى نخواهى فرض کنيد که من مى‌گويم: اکرم العالم. شما مى‌گوئيد: کدام عالم؟ من مى‌گويم: عالم بشرط اينکه نحوى نباشد خوب بيائيم مثال درست بزنيم چرا از اين چيزها بگوئيم، بشرطى که اهل دنيا نباشد، بشرط اينکه عالم باشد، درس خوانده باشد، بشرط اينکه فرض کنيد که مواظب بر افعال و نوافل و واجبات و اينها باشد، بشرط اينکه داراى اخلاق خوب باشد من بد اخلاق نمى‌خواهم دعوت کنم اين «بشرط» لاهايى که داريم مى‌آوريم اين يک مفهومى در ذهن ترسيم مى‌کند. عالمى که اين خصوصيّات را نداشته باشد اين عالم منظور اکرام در اينجا واقع شده حالا آيا اين عالمى که الان اينطور شد آيا خودش معناى سعى دارد يا ندارد؟ يا فقط منحصر به يک نفر است؟ به اين دليل که معناى سعى دارد، پس مى‌شود لا بشرط.
      يعنى وقتى که شما يکى يکى قيدها را نفى کرديد: «دنيايى نباشد، بد اخلاق نباشد، مواظب بر اعمال و رفتارش باشد، که در مسئله فلسفه فيلسوف باشد که اين مى‌شود بشرط شى‌ء است ولى در واقع بشرط لاست که نفى ديگر مى‌کند؟؟؟. خوب اين بشرط شى در اينجا آمده. حالا آن نباشد ها را ما مى‌گوئيم بخاطر اينکه ذهن است. از اين نباشد، نباشد ها يک معنايى در ذهن مى‌آيد آيا آن معنا، معناى انحصارى است يا معناى شامل و عام و قابل توسعه هست؟ قابل توسعه هست ديگر منتهى فرض کنيد که از هزار عالم شما بگوئيد: صد تا را بگيرد نهصد تا مرخّصند
      اين مى‌شود لا بشرط يعنى وقتى که اين معنا شد شما هر کسى توى خيابان به اين قسم پيدا کردى يقه اش را مى‌توانى بگيرى.
      بشرط لا نسبت به بقيّه است ولى لا بشرط نسبت به مصاديق خودش است
      در اينصورت از بشرط لا، لا بشرط در آمد. وقتى که شما يکى يکى اين قيود را حذف مى‌کنيد بخواهيد يا نخواهيد داريد در ذهنتان يک معنايى ترسيم مى‌کنيد يک منزلى که رو به خيابان نباشد مى‌شود توى کوچه يعنى تا بخواهيد اين معنا را حذف کنيد يک چيزى جايگزين خواهد شد. اين منزل مشرف نباشد، در فلان کوچه باشد، ... همه اين چيزهايى که داريد مى‌گوئيد مرتّب داريد يک معنايى را در ذهنتان مى‌سازيد از يک طرف داريد نفى مى‌کنيد از يک طرف داريد مى‌سازيد. آن ماحصلى که در ذهنتان آمد آيا آن قابل انطباق بر کثيرين هست يا نيست؟
      جواب: هست ولى ...
      مدرّس: تمام شد همين که مى‌گوئيد هست مى‌شود لا بشرط.
      چون اگر باز در اينجا بشرط لايى به عنوان مصداق خارجى باشد در مصداق خارجى، مفهوم ما بشرط لا است يعنى بشرط عدم صدقش بر چيز ديگر اينکه شما مى‌گوئيد اين کتاب اسفار، قابل صدق بر کثيرين نيست اين مختصّ به خودش است «الجزئىّ ما لايصدقُ على کثيرين» اين مى‌شود بشرط لا، بشرط لا يعنى بطور کلى هر مشخّصه خارجى و هر مصداق خارجى در مفهومش بشرط لايّت هست اين بشرط لائيت است.
      در صورتى است که ما نفس آن جزئى و نفس آن مصداق خارج را در نظر بگيريم نه مفهومش را اگر مفهومش را در نظر بگيريم باز در اينجا معناى لا بشرطى در اينجا مى‌آيد.
      من باب مثال مى‌گويند زوجه زيد، زوجه زيد از نظر مصداق خارجى اين بشرط لاست يعنى اين بشرط عدم صدقش بر کثيرين است امّا به لحاظ مفهومى خودش، زوجه زيد ممکن است فرض کنيد که به صد هزار نفر، به همه زنهاى عالم اين حمل مى‌شود «هذه يمکن ان تکون زوجهً لزيد و هذه و هذه و هذه» لذا مى‌گويند جزئى به لحاظ مصداقش قابل صدق بر کثيرين است امّا به لحاظ مفهومش قابل صدق بر کثيرين نيست چون الجزئى همان که شما مى‌گوئيد «آن است که صدق بر کثيرين نکند» امّا به لحاظ مصاديقش چطور؟ خوب شما به اين مى‌توانيد بگوئيد جزئى جزئى جزئى جزئى همه اينها.
      مصاديق جزئى به لحاظ مصداق قابل صدق بر کثيرين است ولى به لحاظ مفهوم، قابل صدق بر کثيرين، نيست. اين هم در اينجا همين طور است شما وقتى که يک عرَضى را در نظر مى‌گيريد «بشرط لا» يعنى وقتى شما زمان يا مکان را مى‌خواهيد تعريف کنيد چه تعريف مى‌کنيد؟ فرض کنيد يک عرضى است که مى‌تواند يک ذاتى و يک جوهرى در آن عرض واقع بشود و در ظرف آن عرض مى‌شود واقع بشود حالا يا زمان يا مکان البته آن تعريف درستش اين نيست ولى ما همين ابتدايى را داريم مى‌گوئيم مى‌تواند در اينجا واقع بشود. در اينجا اينکه داريد الان شما مکان را تعريف مى‌کنيد اين مکان تعريفش بشرط لاست يعنى مى‌آيد کمّ را خارج مى‌کند، نسبت را خارج مى‌کند، أين را خارج مى‌کند، مى‌آيد کيف را خارج مى‌کند شما با اين تعريف يکى يکى لا مى‌آوريد: «اين نيست، آن نيست، آن نيست، آن نيست» اينها را همه را داريد خارج مى‌کنيد، ما حصل در ذهن شما از مکان چيست؟ آن ما حصلش عبارت است از يک مفهومى که يک جهت ارتکازى در ذهن شما دارد و آن مفهوم باعث مى‌شود که شما مصاديق خارجى را برآن مفهوم خودتان حمل کنيد، بگوئيد پس اين مکان است چشمتان به اتاق مى‌افتد مى‌گوئيد: مکان است، چشمتان به سماء وأرض مى‌افتد مى‌گوئيد مکان است يعنى مکان يک مفهومى پيدا مى‌کند از يک انگشت دانه که يک خياط استفاده مى‌کند که سوزن به دستش نرود شامل مى‌شود، به تمام کهکشانها هم سرايت پيدا مى‌کند اين معنا مى‌شود معناى لا بشرطى
      يعنى اوّل ما آمديم اين را بشرط لا أخذ کرديم که کمّ و کيف و جده و أين و متاع و جوهر و همه اينها برود بيرون حالا که همه اينها رفت بيرون ته ديگ يک مفهومى ماند، آن مفهوم قابل تسرّى در تمام مصاديق خارجى خواهد بود اين مى‌شود لا بشرط.
      شما وقتى يک مفهوم را بشرط لا أخذ کرديد قضيّه، بالأخره يک مفهومى در ذهن هست يا نيست؟ شما گفتيد که متاع آن است که اين نباشد اين نباشد پس هيچ چيز در ذهن بنده نيست تمام شد.
      گفت، که بيا براى من يک شير روى دستم خالکوبى کن آمد سوزن را فرو کرد گفت: اين چيست؟ گفت: اين دمش است گفت: نخواستم اين دم را حالا شير بى دم اشکال ندارد دندان داشته باشد بعد گفت: اين پايش است گفت: پا هم نمى‌خواهد نمى‌خواهم بعد آخر سر گفت باباجان اين که شير نشد!! اين الآن هيچ چيزى توى دستش نيست شما يکى يکى بيائيد، دمش را حذف کنيد، پايش را حذف کنيد، سرش را حذف کنيد آخر سر هيچ چيزى نمى‌ماند بالأخره بايد يک چيزى باقى بماند که بگويند اين شير است.
      ولو صرف المفهوم باشد بالاخره مفهوم عرَض آن مفهوم مکان هست در ذهن شما يا نيست؟
      اصلًا بشرط لا يا بشرط شى يا لا بشرط و امثال ذلک تمام اينها قيودى است که براى تحصيل مفهوم، شما اين قيود را بکار مى‌بريد امّا خود اين بشرط لا بودن و امثال آن منظور نيست، فرض کنيد که يک همچين عالمى را دعوت کنيد آيا اين عالم بشرط لا را مى‌خواهيد دعوت کنيد؟ بشرط لا بودن که توى پلو و چلويى دخالت ندارد. اين بشرط لا بودن يک قيوديست که ان قيود مى‌آيد و يک ذاتى در اينجا تحصيل مى‌کند وقتى تحصيل کرد ديگر خودش مى‌رود ما تمام هنرمان اين بود که بيائيم يک اى‌نچنى‌ن عالم با اين خصوصيّات را براى شما تحصيل بکنيم. عالمى که أهل دنيا نباشد عالمى که فلان نباشد بالأخره اين يک عالمى هست يا نه؟ حالا اين عالم پيدا شد ديگر آنها مى‌گذارند مى‌روند پى کارشان، ديگر ما کارى نداريم آن وقت اين ديگر مى‌شود لا بشرط. آنکه رفت کنار حالا يک مفهومى در ذهن آمد حالا مى‌گويد نوبت من است من داراى معناى سعى هستم آن معناى سعى را مى‌گويند لا بشرط، پس اول ما براى تحصيل اين مفهوم نياز بشرط لايى داريم وإلّا اگر نبود همه کره زمين را بايد دخالت در اکرام بکنيم. نه ما مى‌خواهيم يکى يکى رد بکنيم بگوئيم کاسب برود کنار، فلان کس برود کنار، اينها بروند کنار فقط اين ذات بايد ته قضيه بماند داراى اين خصوصيّت خوب حالا اين آقا ماند ته قضيّه. اين عالم ممکن است داراى هزاران نفر باشد حالا نوبت لا بشرطى مى‌رسد پس هر لا بشرطى مقدّمه بشرط لايى دارد
      در مورد کلمه همين طور است خود کلمه لا بشرط هست يا نيست؟ که دلالت بر اسم و فعل و حرف مى‌کند امّا شما به معناى اين کلمه بخواهيد برسيد بايد اوّل بشرط لايى يا بشرط شئى را در اينجا بياوريد. فرق نمى‌کند منتهى بشرط شيى هم بشرط لايى است براى اخراج قى‌ود ديگر
      بنابراين ما براى تحصيل يک مفهومى هم نياز به شرط لا داريم و هم نياز بشرط شى‌ء داريم حالا فرق نمى‌کند در بعضى از موارد بشرط شى‌ء در بعضى موارد بشرط لا امّا وقتى که آن معنا حاصل شد ديگر معناى لا بشرط ديگر در اينجا پيش مى‌آيد مى‌گويد: حالا نوبت من است، من يک معناى سعى دارم و شامل مصاديق و اينها مى‌شوم.