/ 4
  • fullscreen

جلسه ۱۹

1
  • اثبات بساطت لفظ موجود

  •  نكته‌اى در اینجا به نظر مى‌رسد و آن اینست كه عدّه‌اى در معناى موجود دچار مشكل شده‌اند و همین امر موجب پدید آمدن بحث‌هایى در اینجا شده است؛ اگر موجود به معناى ذاتٌ ثبت له الوجود است بنابراین شما اصاله الوجود را چگونه اثبات مى‌كنید، وقتى كه ما وجود را حقیقت بدانیم و آن وجود بسیط ـ را كه سارى در همه اشیاء است، ـ او را متعین به ذات و متعین اوّل و متحقق اوّل بدانیم و همه اشیاء را متعین از او و معلول و منبعث از او بدانیم؛ پس تعین اولًا و بالذَات به او تعلّق مى‌گیرد. در خارج، آیا موجود است؟! یا نه وجود است؟! اگر موجود است؛ یعنى ذاتٌ، ثبت له الوجود، این خلاف است این قبلیتى كه معروض مى‌شود براى عروضِ این وجود، این قبلیت، به چه تعلق گرفته؟! آیا به ماهیت تعلق گرفته؟! یا به یك وجود دیگر تعلّق گرفته؟! یعنى آن ذاتى كه بعداً براى او ـ ثابت شد مثل ذاتٌ، ثبت له الكتابه و یا ذاتٌ ثبت له الخیاطه و امثال ذلك، ـ این یك قبلیتِ طبعیه مى‌خواهد تا اینكه این عارض و این ثبوت بر او حمل بشود، این ذات در اینجا چیست؟! در اینجاست كه دچار اشكال شده‌اند و این بحث ها را مطرح كردند، لذا گفتند كه بطور كلى ذات در معناى آن حدث، در معناى آن فعل، ـ چه اسم فاعل و چه اسم مفعول و چه فعل و چه ظرف زمان و چه ظرف مكان، ـ اصلًا در آنجا راه ندارد و صرف انتساب است به آن فاعل؛ یعنى وقتى كه آن ماده را شما به شرطِ تحققّش در مكان در نظر مى‌گیرید، او بروزن مَفْعَل مى‌آید و هنگامى كه، به شرط تحققّش در فاعل در نظر مى‌گیرید، بر وزن فاعل مى‌آید كه ضارب باشد.

  •  نكته‌اى در اینجا هست و به این وسیله تمام شبهه برطرف مى‌شود و همه اشكالش برطرف مى‌شود این است كه گاهى اوقات ما به واسطه بعضى از دقت هایى كه مى‌كنیم گویا بطور كلى از قافله عقب مى‌افتیم یعنى به طور مثال اگر ما در یك مسأله‌اى كه این مسأله كلًا مربوط به عرف است، یا مسائل مربوط به محاوره و امثال ذالك یكسرى دقت ها و تأمل هایى را انجام بدهیم، یكدفعه سر از جاهایى در مى‌آوریم كه حتّى عقل جنّ هم به این حرفها نمى رسد، چه رسد به عقل آدمیزاد كه در اینجا هم یكى از آن موارد است كه براى فرار از مخمصه آمده‌اند به این مسائل متشّبت شده‌اند. لكن بواسطه یك نقطه مى‌توان این اشكال را بر طرف كرد؛ شكى نیست در اینكه در معناى حدث، ذات اخذ نشده، چطور اینكه در معناى حدث زمان اخذ نیز نشده است، همینطور مكان اخذ نشده، این مكان و زمان یا فرض كنید آن ذاتى كه جهت فاعلى یا جهت مفعولى داشته باشد، اینها همه دلالات التزامى است كه بر حسب اطلاع انسان بر كیفیت و بر هیئات افعال این دلالات التزامى براى انسان پیدا مى‌شود، وقتى كه ما بیینیم واضع لغت وزن فَعَلَ را براى كننده كار جعل كرده است، وقتى كه به شما بگویند فَعَلَ معناى فاعلى به ذهن شما تبادر مى‌كند، ـ امّا اینكه آن فاعل، كه هست و چه هست، یك معناى دیگرى است، ـ فاعل به عنوان ابهام به ذهن شما تبادر مى‌كند. وقتى مى‌گوئیم ضَرَبَ، ولى هنوز زید را نیاوردیم، شما مى‌فهمید در اینجا یك فاعلى زده است، این فاعل زید است یا عمرو است، دیگر ما نمى دانیم، این را مى‌گویند فاعل كلّى، فاعل در مقام ابهام و اجمال، این دلالت، مى‌شود دلالت التزامى، چون به واسطه اطلاع بر اوزانِ افعال، خواهى نخواهى یك همچنین معنایى در ذهن، تبادر مى‌كند، ما این را نمى توانیم انكار كنیم، انكاراین مطلب مكابره است كه ما بگوئیم وقتى كه ضَرَبَ مى‌گویند فقط ضَرْب به تنهایى به ذهن مى‌آید، این فاعل حتّى به عنوان مبهم و به عنوان مجمل و به عنوان كلّى به ذهن نمى آید!!! بالاخره این ضَرَبَ در هوا، كه انجام نگرفته، روى زمین انجام گرفته و توسط یك زننده و یك فاعلى این ضَرْب در اینجا متحقق شده است لذا، این دلالت، مى‌شود دلالت التزام، به واسطه اطلاع بر اوزان، نه جهت مطابقى یعنى مى‌بینیم این ضربى كه واقع شد، انتساب به فاعل در اینجا لحاظ شده، نه انتساب به مفعول، و الّا طرف مى‌گفت ضُرِبَ بروزن فُعِلَ این كه تغییر دارد از ضَرَبَ به ضُرِبَ، در حالتى كه فعل به جاى خودش محفوظ است یعنى فِعل هر دو دلالت بر وقوع در زمان گذشته دارد دلالت بر وقوع دارد و چون ما یك گذشته را در اینجا مى‌فهمیم، ما یك گذشته را در اینجا احساس مى‌كنیم، لذا اگر فرض كنید كه یك شخصى واقعاً از احولات فرد دیگرى مطّلع باشد، و مطالبى مى‌گوید كه هیچ شك و شبه‌اى ندارد مطالبى كه مى‌گوید، همه واقع مى‌شود اگر مى‌گوید هفته بعد زلزله مى‌آید، واقع مى‌شود، یك ماه بعد سیل مى‌آید، قطعاً واقع مى‌شود، یعنى انسان به یك فردى، اینطور اعتقاد داشته باشد، اگر اینطور اعتقاد داشته باشد، اگر شخص آن افعالى را كه از او حكایت مى‌كند، به صیغه ماضى حكایت بكند، این مجاز نیست، بلكه این واقعیت دارد وحقیقت است، و در اینجا مجاز به كار برده نشده. چطور اینكه شما نفس آن واقعیت را، در خواب مى‌بینید، در حالتى كه یكماه بعد اتفاق مى‌افتد، شما در خواب مى‌بینید از فلان زن بچّه‌اى بدنیا آمد، الآن كه هنوز به دنیا نیامده، الآن هنوز بچه در شكمش است، شكمش هم آمده جلو، دو ماه دیگر مى‌زاید، ولى شما در خواب به دنیا آمدن را مى‌بینید، تحققش را مى‌فهمید، چرا؟ به جهت آنكه آن عالم، عالم ثابتات است، حالا فرض كنید كه در خواب به یك شخصى بگوئید فلان زن زائید، این گفتن شما در خواب حقیقت است یا مجاز است؟ حقیقت است آیا در اینجا مى‌شود مجاز؟ ایا در خواب اشتباه كردید كه گفتید زائیده است؟! یا در اینجا باید ببینیم چه باید گفت در خواب مى‌بیند زائیده و در این شخص شكّى هم نداریم در اینكه این قضیه اتفّاق خواهد افتاد و در عالمِ تدریجى الحصول و در زمانیات و در عالمكون و فساد و استمرار، این مسأله قطعاً اتفاّق خواهد افتاد، شما مى‌توانید به یك شخص بگوئید فلانى زائید اسم پسرش هم من باب مثال على است، تمام شد، قضیه تمام شد، «قُضى الامرُ الذى فیه تَسْتَفْتِیانْ» یعنى تمام شد قضیه، دیگر به دنبال تغییر دادن آن نباشید همین است كه من گفتم، تمام شد، او را اعدامش مى‌كنند دیگرى هم دوباره سر كار بر مى‌گردانند، «قضى الامر» یعنى یك مسأله ثابت متحقق الوقوعى است كه الآن انجام گرفته، گرچه بعداً تدریجى الحصول انجام مى‌گیرد، ولى در عالم واقع و در عالم ثبوت الآن واقع شده است قضى الامر یعنى دیگر در این مورد حرفى نزنید. همین است كه گفتم.

  •  بنابراین خود نفس فعل كه دلالت بر وقوع مى‌كند، این فُعِلَ و فَعَلَ اینجا چكار مى‌كند، فَعَلَ و فُعِلَ و یا همین، و السلام، انتساب به فاعل را مى‌رساند، انتساب به مفعول را مى‌رساند، انتساب به مذّكر را مى‌رساند این وزن است كه در اینجا آمده و انتساب را مى‌رساند، آنوقت همین كه شما مى‌گوئید انتساب به فاعل را مى‌رساند، این معنایش این است كه یك ذاتى در اینجاست، یعنى من دارم این ذات را ادراك مى‌كنم بنابراین، ما مى‌خواهیم در اینجا جمع بین این دو مسلك و جمع بین این دو مطلب را بنمائیم، به صورتى در اینجا كه هیچ تنافى پیش نمى آی

جلسه ۱۹

2
  • د؛ از یك طرف ما واقعاً مى‌بینیم فعل، دلالت بر وقوع مى‌كند و دلالتش بر زمان و ... در آن گنجانده نشده و این را خود انسان با اطلاع بر اوزان استنتاج مى‌كند، ـ زمان گذشته، زمان آینده، حال، جعل، نفى، استفهام و امثال ذلك، اسم مكان و زمان و آلت و ...، این را خود انسان از این فعل انتزاع مى‌كند، ما این مطلب را از اینطرف مى‌فهمیم، از طرف دیگر متوجه خود ذات مى‌شویم، از یكطرف دیگر مى‌بینیم كه انسان به دلالت التزام با این هیئتى كه الآن این هیئت در اینجا بیان شده، آن فاعل یا مفعول یا خصوصیت هیئتى این را هم مى‌فهمند كه در زمان است، مَسْجِد یعنى محلّ سجود، مغرب یعنى محّل غروب، مكان غروب، مشرق یعنى زمان شروق، معبد یعنى مكان براى عبادت، آن حدث از نظر انتساب به مكان این اوضاع را به خود مى‌گیرد، ما این را در اینجا مى‌فهمیم، این وزنِ مَفْعَلْ؛ معبد، براى ما این را مى‌رساندكه ما آن را از ضَرَبَ جدایش مى‌كنیم، از عَبَدَ جدایش مى‌كنیم، از یعْبُدُ و ... جدایش مى‌كنیم، و او را انتساب به مكان مدّ نظر قرار مى‌دهیم. پس از این وزن، یك مكانى را خواهى نحواهى ما مى‌فهمیم، لذا نیاز ندارد كه متكلّم بگوید، مكانى كه معبد است داراى این خصوصیت است، از دلِ كلمه مَعبد، مكان را بیرون مى‌كشید. ضَرَبَ هو زیدٌ نمى گوئید بلكه ضَرَبَ زیدٌ مى‌گوئید، هو را در لفظ نمى آورید، انتساب به فاعل در اینجا لحاظ شده، یعنى انسان انتساب به فاعل را در اینجا انتزاع مى‌كند، دلالت، دلالت التزام است،

  •  و امّا در باره اسم فاعل و اسم مفعول؛ در مورد اسم فاعل وقتى گفته مى‌شود ضارب، این انتساب ضَرْبْ به فاعل به چه لحاظ است چگونه است؟! فرض كنید به فردى كه أبداً سواد ندارد، فقط به او بگوئید كه «زننده»، او چه مى‌فهمد؟! مى‌فهمد كه این آدم ظالم و جلاد است چیز دیگرى نمى فهمد مثال دیگر این كه یكى كتك خورده، سرش را هم انداخته پایین تصوّر كنید كه دو تا مشت و لگد هم خورده، بگوئید: هذا مظلومٌ، این مظلوم است، او چه مى‌فهمد؟ مى‌فهمد كه بیچاره ضعیف واقع شده، مظلوم واقع شده، ذلیل واقع شده، كتك خورده، این جهت ذات، یعنى فاعلى كه الآن ضرب از او سرزده و ذاتى كه الآن ضرب بر او واقع شده، از خود ضارب و مظلوم انتزاع مى‌شود، نه اینكه در این ذات خوابیده، من وقتى كه بگویم ضارب استناد ضَرْبْ به فاعل را انتزاع مى‌كنم، و امّا مى‌رویم سراغ موجود، اشكالى كه در بحث موجود هست، این است كه آیا موجود از چه قماش است ذاتٌ ثبت له الوجود است یا اینكه خیر، الموجود هو نفس الوجود، اگر بگوئیم الموجودُ ذاتٌ ثَبتً له الوجود، در این صورت ما یك قبلیت طبعیه لازم داریم كه در عروض این وجود و در ثبوت این وجود براى او ما باید یك قبلیتى داشته باشیم، آن وقت در اینجا یك واسطه در ثبوت مى‌خواهیم، امّا آن واسطه ـ اى كه آمده وجود را بر این ذات بار كرده، حمل كرده، عارض كرده ـ چیست؟! اگر آن واسطه خودش وجود است كه دور لازم مى‌آیدو اگر چیزى غیر از وجود است، باید برویم سراغ آن، بیبنیم آن چیست غیر از وجود، از اینجا پیش مى‌آید، امّا اگر گفتیم كه، خیر اینطور نیست بلكه معناى ذات یك انتزاع عقلى است و صرفِ ثبوتِ مستندِ به فاعل در اینجا لحاظ شده، لذا در اینجا در افعال و در تصاریفِ، مختلف تفاوت مى‌كند، اگر در ضارب و در مضروب این مطلب را بگوئیم، كه ذاتٌ، ثَبَتَ له الضرب، در اینجا اشكال ندارد. اما درباره موجود، ما نمى توانیم بگوئیم ذات ثبت له الوجود، زیرا در اینجا دو قسم موجود متصوّر است.، یك موجود متعین و مقَید؛ كه ذاتٌ ثَبَتَ له الوجود است اشكالى نیز ندارد، گرچه مى‌توانیم به یك بیان دیگر این را تغییر بدهیم، دو یكوقت منظور از موجود، موجود مطلق است، وجود مطلق است، این دیگر ذاتٌ ثبت له الوجود نیست، بلكه به عنوان نَفْسُ التَحَقُّقِ الخارجیه و التَعَینِ الشَخْصِیه بالوجود دارد لحاظ مى‌شود، یعنى وجود این وجود محقّق، این مى‌شود موجود، یعنى آن حقیقت وجودى كه الآن در خارج تحقق پیدا كرده است، كه نام این تحقق خارجى را موجود اسمش را مى‌گذاریم، حال اگر این تحقق خارجى موجود هیچ ذاتى را به عنوان واسطه نداشته باشد مى‌شود وجودِ مطلق؛ یعنى نفس خود این وجود، علّت است براى وجودیت و براى تحققِ خودش، لذا این را مى‌گویند غنّى بالذات، غنّى بالذات؛ عبارت است از وجود مطلق یعنى نفسِ همین حقیقتِ وجود، خودِ این وجود، علّتِ كه تحقق خودش است، علّتِ استمرار خودش است البته كلمه استمرار در اینجا غلط است ولى براى توضیح براى ضیق خناق ناچاریم از بیانش لذا هم علّت محدثه خودش است هم علّت مُبقیه خودش هست، (اما گفتن مبقیه در اینجا غلط است) یعنى خود این وجود هم فاعل براى خودش هست و هم مفعول براى خودش است.

  •  خودش را خودشْ ایجاد مى‌كند و خودش را خودشْ بقاء و استمرار مى‌دهد بنابراین در اینجا دیگر ذاتٌ ثبت له الوجود در اینجا نداریم و نیاز هم نداریم چرا نیاز نداریم؟ چون فاعل در اینجا خودش است یعنى نفسِ خود وجود قائم به ذات است و قیومیت به ذات دارد و استغناء به ذات دارد و هیچ اشكالى در اینجا پیش نمى آید. و دیگر در اینجا ذات را اخذ نمى‌كنیم، چون نیاز نداریم. و همچنین از طرف دیگر آن جهت فاعلى را كه به انتساب فاعل هست یا حدث ـ ماده اشتقاق ـ را كه انتساب مفعول است، كه وقوع و به معناى تحقق است در اینجا لحاظ مى‌كنیم؛ پس موجود یعنى آن حقیقتى كه آن حقیقتْ تعین خارجى دارد، به او مى‌گوئیم موجود. به عبارت دیگر آن حقیقتى كه تعین خارجى دارد بر دو قسم است: كه یك یا اینكه این تعین را از خود وجود آورده است، و یك ذاتى است، ماهیتى است، كه این وجود بر آن عارض شده و این وضعیت بر او ثابت شده پس وجود مى‌شود واسطه در ثبوت یعنى وجود آمده است كه این وجود را بر این ماهیت عارض و ثابت كرده در اینجا وجود مى‌شود واسطه خودش؛ واسطه در ثبوت این قسم مى‌شود همین موجودات خارجى و متشخّص، این وجودات شخصیه و جزئیه. بنابراین در اینجا مى‌توانیم بگوئیم ذاتٌّ ثَبَتَ له الوجود و اشكالى هم ندارد، لذا منظور از ذات در این مورد ماهیت، است و منظور از وجود هم مى‌شود همان نفس الوجود، وجود مطلق آمده بر این ماهیت بار شده این متعین خارجى این زید در اینجا درست شده، یك وقت اینطور مى‌گوئیم. امّا برخى اوقات ما ذات را در این موجود اخذ نمى كنیم بلكه مى‌گوئیم «الموجود هو نفس التحقق الوجود» در این صورت آیا این وجود تحقق دارد یا ندارد؟ بله و نمى‌توانیم تحققش را انكار بكنیم، وجودْ به عنوان وجودِ بسیط و وجودِ بالصرّافه و به عنوان وجود اطلاقى كه عبارت است از وجود پروردگار آیا این، وجود دارد یا ندارد؟ اگر نبود ما هم نبودیم. پس وجود دارد. آیا این وجود ذات دارد یا ندارد؟ بله و این وجود ذاتش، خودش است. پس در اینجا دیگر ذات به معناى ماهیت نیست، پس در اینجا ذاتٌ هو الوجود نه ذاتٌ ثبت له الوجود نفسِ تحققِ وجود در اینجا مى‌شود موجبٍ و منشاءِ براى این هیأت مفعولى كه ما داریم براى موجود مى‌آوریم، و آن چیزى كه ما را در ترخیص از وضعِ این هیأت براى وجود قرار داده است

جلسه ۱۹

3
  • عبارت است از همان قوامِ این حقیقت و قوام این ماده به یك فاعل، یعنى قوام این ماده به یك ذات. این قوام مادّه به این ذات اشكال ندارد قوام مادّه به ذاتى باشد كه خود ذات نفس آن ماده است، نفس آن معنا و نفس آن تحقق است. بنابراین اشكالى دیگر از این نقطه نظر وارد نمى شود كه ما باید مشتق را در آن ذات اخذ كنیم اگر در آن ذات اخذ كردیم در موجود اشكال پیش مى‌آید كه ذات در این جا تقدّمى بر خود وجود ندارد، و مجبوریم بگوئیم ذات اخذ نشده، اگر ذات اخذ نشده پس ما هیچ ذاتى را از ضارب و مضروب بدست نمى آوریم. جواب داده شد كه خیر ما دلالت ذات به عنوان فاعل را از ضارب، یا از مضروب مى‌فهمیم یا دلالت این مَفْعَل را از زمان و از مكان مى‌فهمیم، دلالت این آلت را، صفت را، مبالغه را، جهد را، نهى را، از خود این فعل مى‌فهمیم تمام این دلالات به حال خودش محفوظ است و این ذات به عنوان یك التزام عقلى از اینها انتزاع مى‌شود.

  •  امّا در ارتباط با بیاض و ابیض: در آن بحث آورده شد كه ابیض نمى توانیم بگوئیم البیاضُ ابیض در ابیض در این وصف بشرط معروضیت اگر لحاظ بشود یا بشرط عروض لحاظ بشود اینطور است، ولى اگر شما بیاض را بشرط عروض لحاظ كنید اسمش را مى‌گذاریم بیاض، بشرط معروضیت و تحقق در این صورت به آن مى‌گوئید ابیض. بالاخره این معنا در ذهن مى‌آید كه ابیض به چه مى‌گویند؟ به ذاتٌ ثَبَتَ له البیاض مى‌گویند یا به نفس البیاض مى‌گویند؟

  •  این كه به خود بیاض بگوئیم ابیض به خود سفیدى بگوئیم سفید این مطلب به چه نحو باید در اینجا تصّور بشود، ما در اوزان نمى توانیم با مسائل عقلى وزن یا معنا درست كنیم تمام صحبت در این است كه آیا عقل مى‌آید براى این تصاریف مفاد و، معنا مى‌تراشد؛ یعنى همه اینها بدست عقل است و، دست واضع نیست من باب مثال خودش جعل كند، فرض كنید كه آب دلالت بر خُبُزْ كند خُبُز دلالت بر سركه كند، سركه دلالت بر فرش كند، فرش دلالت بر دوغ كند، دوغ دلالت بر منبر كند ولى دست ما نیست كه از نزد خودمان جعل كنیم. ما فقط در محدوده اوزان مى‌توانیم انتساب وجهت اشتقاق آن مادّه را فقط بدست بیاوریم كه

  •  ١ ـ ضَرَبَ دلالت بر زدن مى‌كند نه دلالت بر خوردن یك، ٢ ـ دوّم دلالت بر فاعل مى‌كند و نه دلالت بر مفعول، ٣ ـ سوّم دلالت بر زمان گذشته مى‌كند البتّه همه اینها انتزاعى است اینها دلالت عقلى یعنى عقل انتزاع مى‌كند دلالت بر آنكه ضَرَبَ است و دلالت بر وقوع آن فعل مى‌كند، سپس عقل این دلالت بر وقوع را به گذشته نسبت مى‌دهد ـ و به فاعل و به زمان و مكان نسبت مى‌دهد انسان مى‌تواند این كار را بكند. حالا صحبت در این است كه بیاض عبارت است از عارضى كه آن عارض، عارض مى‌شود بر یك معروضى، یك موضوعى باید قبلًا باشد، این موضوع وجود دارد، بعد بیاض بیاید عارض بر این موضوع بشود. حال صحبت در این است كه آن بیاض چه هست؟ آیا از لون است؟ یا كمّ است؟ یا اضافه است؟ یا مكان است؟ بالاخره چیست؟ اگر عبارت از لون باشد خود آن لون چیست؟ آن لون یك كیفى است كه قابِضٌ للبصر؛ وقتى كه انسان چشمش به یك سفید بیفتد چشمش را مى‌بندد، شما به خورشید نگاه كنید چشمتان را مى‌بندید و به سیاهى باز مى‌كنید. این كه لونى كه قابض بصر ـ است و چشم انسان را مى‌گیرد این عبارت است از یك معنا و یك مفهومى كه همه ما این را مى‌فهمیم، لذا به این معنا در ذهن همه ما ارتكاز دارد تا نگاه مى‌كنیم مى‌بینیم یك شیئ سفید است و دیگرى سیاه است چرا؟ چون یك بیاضى در ذهن ما هست ما اشیاء خارجى را با آن بیاض ذهنى مى‌سنجیم، لذا به این مى‌گوئیم سفید و به دیگرى مى‌گوئیم قرمز همه این رنگها در ذهن ما هست چرا جایش را عوض نمى كنیم؟ آیا تا بحال شما به شیئ سفید گفته‌اید سیاه؟ چرا نگفته‌اید؟ چون یك بیاضى در ذهن شما هست، در صحیفه ذهن شما یك بیاض كار گذاشته اند تزریق كرده‌اند، یك حمره در ذهن شما تزریق كرده‌اند همه الوان در ذهن هست. شما واكسینه شدید نسبت به الوان، نسبت به كمّ، نسبت به اعراض، همه را در ذهن شما ذخیره كردند، لذا تا اشیاء خارجى را مشاهده مى‌كنیم فوراً با آن ذهنیت قبلى منطبق مى‌كنیم. و دلیل آن این است كه شما به چند شیئى مى‌گوئید سفید اما نگاه به دو تا كتاب كه مى‌كنیم این كتاب و این كاغذ (قرطاس) مى‌گوئید این سفیدى است امّا بیاض قرطاس أشدّ است از بیاض این كتاب چرا؟ چون این مفهوم براى شما در ذهنتان مشكك است، آن مفهوم مشككیه در ذهن به حال خودش ثابت است، شما با آن معیار، اشیاء خارجى را مى‌آئید مقایسه مى‌كنید آن مفهوم موجود است حالا باید ببینیم كه آن بیاضى كه در ذهن شما هست از نقطه نظر لغوى چیست؟ چه هیأتى دارد؟ و از نقطه نظر عقلى به او چه مى‌گویند؟ از نقطه نظر هیأتى به آن مى‌گویند بیاض این چهار حرف «باء» «یاء» «الف» «ضاد» دست ما نیست كه این را جعل كنیم و وضع بنمائیم بلكه این در اختیار لغوى است، لغوى باید بگوید بیاض بنده نمى توانم بگویم پیاز لذا اطّلاع بر لغت مى‌خواهد من باید بروم سراغ لغوى ببینم این بیاض را آورده در یك جا ضَرْبْ آورده، در یك جا ضِراب آورده، در یك جا مضاربه آورده، در یك جا تضارُبَ آورده و این اطّلاع بر لغت در این افعال، انسان را به یك معانى دیگرى مى‌رساند به این صورت كه كه در مضاربه باید دو ضرب واقع بشود، در تضارُب باید دو ضرب واقع بشود، در ضرب باید یك ضرب واقع بشود این مسأله را انسان به واسطه اطّلاع بر اوزان مى‌فهمد. حال در مورد بیاض داریم؛ سفیدى! سفیدى یعنى چه؟ سفیدى یعنى كیفى كه قابض براى بصر است و داراى این خصوصیت است و این سفیدى یك لونى است كه مشكّك است یعنى مراتبى دارد و حتى ممكن است در ذهن ما یك سفیدى باشد یك سفیدى بیشتر نباشد یعنى فقط ولى هنوز آن مرتبه اعلى سفیدى را ندیدیم فرض كنید كه شیئى خیلى سفید است یك دفعه یك كاغذى را مى‌آورند در جلوى شما مى‌گذارند سفیدیش دو برابر این شیئ است مى‌گوئید این كاغذ خیلى از آن شیئ قلبى سفیدتر است، این مطلب را شما از كجا فهمیدید؟ از آن مفهومِ مشكّكى كه در ذهن شماست. در حالتى كه شما تا الان كه مثلًا چهل سال دارید هنوز به یك همچنین مرحله از سفیدى برخورد نكردید، ولى ذهن شما آن مفهوم مشكّك را محفوظ نگه مى‌دارد، اگر بعد یك سفیدى دیگر بیاید من باب مثال بگویند ده برابر این است باز آن را در ذهن نگه مى‌دارد سپس، شما از مرحله مادّه مى‌روید بیرون به مرحله معنا و به صُوَر برزخیه مى‌رسید در آنجا نورهایى را مى‌بینید كه سفیدیشان به نحویى است كه یك لحظه چشم مادّى نمى تواند اصلًا تحمّل كند در عین حال باز به آن هم مى‌گوئید سفید، سپس بعد از آن مرحله هم ممكن است سفیدى به یك حدّى برسد كه اصلًا قابل براى بصر نباشد باز به آن مى‌گوئید سفید، یعنى این مفهوم مشكّك در نفس عجیب است انسان همه مراتب را حفظ كرده این مى‌شود مفهوم سفیدى، امّا سفید به چه مى‌گوی

جلسه ۱۹

4
  • ند؟ این سفید، ابیض یك «الف» در اینجا اضافه شد یك «ب» كه سرجایش بود، «ی» هم سرجایش بود، آن «الفى» كه ابتداءً در وسط بود آن «الف» را آوردند و در اوّل قرار دادند این شد ابیض، آن «الفى» كه وسط بود چسبیده بود، ولى این «الف» ابیض نچسبیده است، و در كنار است

  •  این «الف» آمد اوّل حالا كه این «الف» آمد اوّل آیا معنا تغییر كرد یا نكرد؟ اگر بگوئیم تغییر نكرد كه این طور نیست، پس معنا باید تغییر كرده باشد، آن بیاض شد ابیض یعنى سفید. چه تحوّلى در اینجا پیش آمد كه این معنا تغییر پیدا كرد؟ تحول ظاهرى كه آن «الف» از وسط برداشتیم و در اوّل قرار دادیم این تحوّل بود. بعد چه شد؟ معروض، ابیض شد توضیح: بیاض وقتى بر كتاب عارض مى‌شود ابیض، پس ابیض پس ابیض كتاب معروض است. آنموقع بیاض بود و توى ذهن بود جایش توى ذهن بود الان جاى او كجاست؟ جایش خارج است. پس وقتى كه ما یك شیئ ابیضى را ببینیم بیاض را انتزاع مى‌كنیم مى‌گوئیم: بیاض؛ چون حالت سابقه را مى‌بینیم، و حالت لاحقه را نیز مى‌بینیم مى‌گوئیم یك بیاضى آمد این قرمزى را برطرف كرد تبدیل به سفیدى شد حالا این شد سفید. اینست كه در عقل، عقلِ انسان از «ابیض» یك معروضیتى را استنباط مى‌كند.

  •  دیگر خودش درست مى‌كند. مثل همین چیز دیگر وقتى كه یك مهندسى مى‌خواهد یك نقشه ساختمان بكشد چكار مى‌كند؟ آن اتاق را مى‌گوید: آن اتاق را مى‌آورم آنجا قرار مى‌دهم، آن فرض كنید كه من باب مثال مى‌آورم آن را آنجا قرار مى‌دهم، حمام را مى‌آورم در آنجا قرار مى‌دهم من باب مثال عین ملّا نصرالدین، ملّا نصرالدّین هم داشت با یك بنّا سر نقشه خانه دعوا مى‌كردند، بنّا مى‌گفت: بهتر است ما اتاق را اینجا بگذاریم حمام را اینجا، مى‌گفت: نه حمّام اینجا باشد اتاق اینجا كه حمام نرود بیرون. در این موقع كه این بنّا معمار خیلى فعّالیت مى‌كردند. یك صدایى از بنّا خارج شد. گفت بالاخره جاى دستشویى هم مشخّص گشت!!!

  •  حالا این مهندسین هم اینها مى‌آیند خیلى به خودشان فشار مى‌آورند یعنى خوب چیز، شوخى مى‌كنیم فرق نمى‌كند بین همه ما همین طور است آنهایى كه مى‌آیند فرع درست مى‌كنند، قاعده درست مى‌كنند چه چه درست مى‌كنند اینها هم خوب همین هستند. آنوقت این مى‌آید توى ذهن خودش اتاق درست مى‌كند بغل اتاق دستشویى درست مى‌كند، بغلش آشپزخانه درست مى‌كند، اتاق پذیرایى درست مى‌كند همه اینها را دارد در ذهنش درست مى‌كند وقتى همه درست شد.