/ 3
  • fullscreen

جلسه ۲۶

1
  • «بسم الله الرحمن الرحیم»

  • والحاصل أن الوجود أمر عینّى بذاته سواء صحّ إطلاق لفظ المشتقّ علیه بحسب اللّغه ام لا.1

  • شروع بحث معروف اشتقاق

  •  از اینجا ایشان وارد آن بحث معروف اشتقاق مى‌شوند كه قبلًا هم بیان شده، ماحصل كلام اینكه:

  •  وجود، یك حقیقت خارجى است وقائم به ذات خودش است و استغناء دارد در وجودِ خود، از هر شیء دیگرى سواى نفس الوجود. و ماهیت قائم به اوست

  •  یعنى اگر وجود، وجود واجب است، استغنا بذاتِهِ عن غیره دارد و اگر وجود، وجود امكانى است، استغناء از هر چیز دیگرى سواى نفس وجودِ وجود واجب دارد بناءًا على هذا، اطلاق موجودیت بر وجود، (الوجود موجودٌ) به چه لحاظ است؟ اطلاق موجودیت بر وجود به لحاظ تعین خود وجود است. چون خود وجود تعین دارد پس موجود است؛ چون وجود، مبهم نیست، پس بنابر این موجود است چون وجود مجمل نیست، بنابراین موجود است. اگر شما یك شیء را به نحو ابهام یا اجمال در نظر بگیرید تا وقتى كه متشخّص نباشد موجودیت براى او ثابت نمى‌شود.

  •  فرض كنید كه به عبد امر شده است انسانى بیاورد. الآن این مجمل است وموجودیت بر این انسان حمل نمى‌شود و وقتى مجمل باشد، معنا ندارد كه یك شخصى را دعوت كند. بعد شما مى‌گویید كه این انسان باید عالم باشد در اینجا یك مقدارى از مرحله اجمال در آمده، ولى باز هنوز مشخص نشده است. مثل قضیه گاو بنى اسرائیل .. (إنّ البَقَرَ تشابه عَلَینا)2 كه بعد آنقدر سؤال مى‌كنند كه مشخّص شود. بعد مى‌گویید انسانى كه عالم و هاشمى‌باشد. باز مشخص تر شد ولى هنوز مجمل است، و چون مجمل است موجودٌ بر او صدق نمى‌كند. بعد مى‌گویید عالمى‌باشد كه هاشمى‌باشد و متقى باشد باز همین طور. بعد مى‌گویید زید باشد. این دیگر قضیه را روشن و مشخص مى‌كند. یا اینكه اشاره كنید كه این موجود خارجى مراد من است.

  •  بنابراین هر ماهیتى تا تشخّص پیدا نكند موجودٌ بر آن حمل نمى‌شود و از اینجا ما استفاده مى‌كنیم كه تشخّص، از آنِ وجود است نه آنِ ماهیت، چون ماهیت كه در خارج وجود ندارد. جاى ماهیت هنوز در ذهن است. و اینكه الآن اهلیت براى حمل موجودیت پیدا كرده و ما مى‌توانیم «موجودٌ» را بر آن حمل كنیم به لحاظ تشخّص اوست پس «كُلّ ما بالعَرَضِ ینتَهى إلى ما بالذات». چون موجودیت بر این ماهیت بر لحاظ تشخّص رفته پس این موجودیت اوّلًا و بالذات از آن تشخّص است. تشخّص هم عبارت است از همان وجود خارج. پس تشخّص مى‌شود وجود و موجودیت هم به لحاظ تشخّص مى‌شود بر این انسان حمل بشود

  •  حالا، این وجود چه وجود مقید باشد و چه وجود مطلق در هر دو وجود، تشخّص است. چون اگر تشخص نباشد و ابهام باشد آن چیزى كه مبهم و مجمل است، وعاء آن فقط وعاء ذهن است و خارج نیست و چون ما مى‌دانیم حقیقت أشیاء به جنبه تعینى خارجى آنهاست پس همین وجود إطلاقى باید مُتشخّص باشد تا بتواند مستأهل حمل موجودٌ، بر خودش باشد.

  •  با این بیان روشن مى‌شود كه آن وجود است كه موجودیت بر آن صدق مى‌كند سواءٌ كان مقیداً أو متعیناً أو مطلقاً. اگر متعین باشد معنا روشن است «زیدٌ موجودٌ» زید عبارت است از همان وجود مُتعین و موجودٌ. اگر مطلق باشد باز معنا روشن است به جهت اینكه وجود مطلق، وجود مبهم و مجمل كه نیست، وجود سِعى است و سعه منافاتى با تشخّص ندارد. یك شیئى باشد كه داراى وسعت باشد ولى همین كه مشخّص خارجى هست، مى‌شود «متشخّص». سعه چیزى را از تشخّص وارد حریم اجمال نمى‌كند، نه! باز آن تشخّص به حال خودش باقى است.3

    1. الأسفار الأربعه، ج ١، ص ٤١
    2. سوره بقره آيه ٧٠.
    3. جواب: بيشتر شدنش به لحاظ اينکه طارد عدم است.
      سؤال: چون تشخّص از آنِ وجود است. آى‌ا مى‌توانيم بگوييم در اين صورت وجودش و تشخّصش بيشتر شده؟
      جواب: نه، بيشتر بودن را از اين لحاظ نمى‌توانيم بگوييم تشخّص است. تشخّص به معناى خصوصيت است، از شخص مى‌آيد يعنى به شى‌ئى که داراى يک خصوصيت است مى‌گويند متشخّص. شخص آن چيزى را که «لا يجوز التسرّى الى غيره و لا يجوز التدخل فى حريمه». تشخّص مى‌گويند.
      بله، از يک ناحيه ما مى‌توانيم بگوييم که وجود تشخّص از وجود تعيّن بيشتر است که وقتى وجود را اطلاقى بگيريم، ديگر هيچ جنبه ى عدم در آن راه ندارد يعنى فقط وجود مى‌ماند وبس و وقتى فقط وجود ماند و تطرّق عدم در او نماند و تطرّق احتمال عدم او و نقيض او در او نبود بنابر اين، «لا يکون شى‌ء الّا و هو الوجود، لا يکون ديّارٌ إلا و هو الوجود و لا يکون دير إلا و هو الوجود» فقط يک حقيقت باقى است و همه احتمالات و شک و أعدامى که مضادّ و يا تناقض با حريم وجود هستند ازبين مى‌روند.
      اين لازمه تشخّص است وأصلًا يکى از أدلّه براى تشخّص وجود همين مسأله است؛ يعنى حمل موجوديت است بر او، که ما موجوديت را مى‌توانيم بر خود اين وجود تنها حمل کنيم درحالى که موجوديت از اختصاصات تشخّص است يعنى از انتزاعيّاتى است که از يک شى‌ء متشخص، انتزاع مى‌شود و لهذا ديگر اين معناى متفاوت بين «موجودٌ و موجودٌ» از بين مى‌رود و اختلاف مى‌ماند فقط در آن ماهيتى که «موجودٌ» بر آن حمل شده است.
      بعبارت ديگر آنچه که ما در حمل موجودٌ لازم داريم ماهيت نيست؛ تعيّن ماهوى است. اين لفظ تعيّن که بکار مى‌برم در مطلبى که از مرحوم مير سيّد شريف خواهد آمد مفيد خواهد بود و نظرى که در آنجا هست شايد بواسطه اين قضيه بتواند جاى خودش را باز کند.
      تمام صحبتها بر سراين است که ما، ماهيّت را مستأهل براى حمل موجوديّت مى‌دانيم، يعنى ماهيّت زيد است که موجوديّت بر آن حمل مى‌شود. «زيدٌ موجودٌ، عمروٌ موجودٌ»، و ليکن اگر ما وجود ماهيت را مستأهل براى حمل موجودٌ دانستيم، وجود ماهيت با خود ماهيت فرق دارد. وجودماهيت است که موجوديت را به دنبال خود مى‌کشد. يعنى اين وجود زيد است، نه، ماهيت زيد که شما در خارج به آن نگاه مى‌کنيد. همين که احساس حضور او را مى‌کنيد، همين که او را در قبال خود و مقابل خود مشاهده مى‌کنيد اين وجود زيد است. ماهيت زيد عبارتست از يکسرى خصوصيّات ذهنيه از قبيل پسر عمرو بودن، داراى اين قد و قيافه بودن، داراى اين خصوصيات بودن، ولى همان وجودى که الان شما در قبال خودتان آن را احساس مى‌کنيد، وجود اين خصوصيات است که مستأهل براى آن است که وجودٌ بر آن حمل شود. پس اين وجود زيد است که موجوديت را کشانده به طرف خودش، جذب کرده به طرف خود، بند انداخته و دام افکنده و طناب انداخته و آن وجود را بر خود مستقر کرده است. بطورى که اگر آن وجودى که در مقابل شما هست، نبود، هيچ وقت آن موجودٌ را نمى‌توانستيد بر آن حمل کنيد. اگر شما هزاران بار هم، ماهيت زيد را فقط در ذهنتان بياوريد، فقط در ذهن آورده‌ايد و کارى انجام نمى‌دهيد. نهايت کارى که انجام مى‌دهيد اين است که يک امکان را برايش حمل مى‌کنيد و مى‌گوييد: ممکنٌ ولى ديگر نمى‌گوييد موجودٌ.
      بنابراين همين که اين زيد در خارج وجود پيدا مى‌کند و شما او را مى‌بينيد، ديگر مى‌توانيد موجودٌ را بر آن حمل کنيد و بگوييد که زيد موجود است.
      پس اين موجوديت عبارتست از تشخّص. لذا مى‌گويند تساوق بين تشخّص و وجود. همين که مى‌گوييد موجودٌ يعنى در خارج «متحققٌ»، همين که مى‌گوييد موجودٌ يعنى در خارج «متکوّنٌ»، همين که مى‌گوييد موجودٌ يعنى در خارج «مستقرٌ»، همين که مى‌گوييم موجودٌ يعنى در خارج «متعيّنٌ»، اينها همه به واسطه همين وجودى که در مقابلتان است و داريد مى‌بينيد.
      سؤال: پس ديگر فرقى نمى‌کند که «زيدٌ وجودٌ» يا «وجود زيدٌ موجودٌ» در هر صورت هر دو قضيّه يکى است
      جواب: بله، فرقى ندارد، يکى است.
      سؤال: در حالى که قبلًا تفاوت قائل بودند بين اين دو که گفته شود زيدٌ موجودٌ يا «وجود زيد موجودْ»
      جواب: فرقش فقط فرق سعه و ضيق است و اطلاق و تقيّد است، و الّا هيچ فرق ديگرى نيست در آنجا ما يک وجود سِعى را لحاظ کرديم و در اينجا يک موجود مقيّد را لحاظ کرديم و به واسطه اصل وجود است که موجود رفته، چه وجود سِعى باشد و چه مقيد باشد. مثل اينکه چند نوع مايع داريد؛ آب هندوانه، آب خربزه،، آب سيب، آب پرتقال، آب هويچ، شير، آبغوره و سرکه. آيا به لحاظ خصوصيات اينها به او مى‌گوييد مايع، يا به لحاظ ميعان آنها؟ خصوصيات هر کدام براى خودش جداست اين که الان شما مى‌گوييد مايع به لحاظ ميعانش است که باعث مى‌شود شما هم به سرکه بگوييد مايع و هم به آبغوره و هم به آب سيب و غيره بگوييد مايع.
      اين هم همينطور است. ما که موجودٌ را بر زيد حمل مى‌کنيم، بر عمروهم حمل مى‌کنيم، بر خود وجود هم حمل مى‌کنيم، اين موجودٌ نه به لحاظ خصوصيّات آنهاست، بلکه به لحاظ همان مايه ايست که آن مايه و سرمايه و خمير مايه در وجودات مختلف گذاشته شده و آن عبارت است از همان وجود است.
      و عليهذا به اين واسطه، آن اختلافى که بين اشياء و بين اصل وجود است از بين مى‌رود. که ما در اينجا موجوديت را بر ماهيت حمل نمى‌کنيم. اگر هم به ماهيت حمل کنيم در اشياء، اين به لحاظ وجود ماهيات است. ولذا وقتى در ماهيات حمل موجود مى‌شود به لحاظ وجودش است يعنى زيد به لحاظ وجودش موجودٌ است ولى در خود «وجود»، به لحاظ خود وجودش مى‌شود موجودٌ. وقتى مى‌گوييم «الوجودُ موجودٌ» اين مُوجوديّت به لحاظ خود وجود است نه به لحاظ وجودى که در ضمن ماهيت است البته يک وقت اين وجود به صورت غير حقيقى در ضمن ماهيت تحقق پيدا مى‌کند مثل ممکنات و يک وقت غير شانسى و حقيقى آن وجود به لحاظ خودش تعين پيدا مى‌کند. اين مى‌شود تشخّص وجود.
      در اينجا کلامى‌از بو على نقل مى‌کند که آن هم حکايت از همين جهت مى‌کند. ايشان مى‌فرمايد: يک وقت شما واحد مى‌گوييد و منظور شما نفس خود مفهوم واحد است، يک وقت واحد مى‌گوييد و منظورتان مصداق اوست. هيچ فرقى در اينجا نمى‌کند يعنى واحد، واحد است. الّا اينکه در يکجا مفهوم خود، واحد لحاظ شده، و در يک جا مصداق خارجى آن لحاظ شده است که مانند «ماء و زمين و اشياء، عرش و سماء و امثال ذلک» خواهد بود. نه اينکه مفهوم واحد در اينجا عوض شده باشد. وقتى به آب مى‌گوييد: «ماءٌ واحد» در اينجا به لحاظ وحدت ماء مى‌گوييد واحد، نه به لحاظ ميعان آب. وقتى به کتاب مى‌گويند «کتابٌ واحد» به لحاظ وحدت کتاب مى‌گوييد «هذا واحدٌ» نه به لحاظ قرطاسيت يا به لحاظ کيفيتش و يا خصوصيات ديگر و هلمّ جَرّاً. لهذا اين خصوصيات ماهوى اشياء در مفهوم واحد تأثيرى ندارد بلکه همان جهت انتزاعى است که بيان شد.
      سؤال: تشخّص آن بيشتر نمى‌شود؟

جلسه ۲۶

2
  • تطبیق متن فصل ٤

  • فصل (٤) فى أن للوجود حقیقه عینیه

  • «فصلٌ فى انّ للوجود حقیقه عینیه»1. خود وجود داراى حقیقت خارجى است. یعنى وجود داراى یك مفهوم و ماهیت اعتبارى و ذهنى نیست بلكه خودش یك حقیقت خارجى و عینى دارد. مثل زید و عمرو كه در خارج هستندو ما ایشان را لمس مى‌كنیم و مشاهده مى‌كنیم، خود وجود هم در خارج یك وجود عینى دارد، بلكه اصلًا حقیقت و عینیت براى خود وجود است.

  • «لما کانت حقیقهُ کلّ شئ هى خصوصیه وجوده التى یثبت له». از آنجایى كه حقیقت هر شئ عبارت است از خصوصیت وجودى، كه مخصوص اوست نه غیر او. حقیقت زید عبارت است از یك نحوه وجودى كه اختصاص به زید دارد و آن نحوه وجود اختصاص به عمرو ندارد. اگر آن نحوه از وجود اختصاص به عمرو داشت دیگر آن زید نبود بلكه عمرو بود. یعنى هر كسى یك خصوصیت وجودى دارد كه این خصوصیت وجودیه با دیگران تفاوت مى‌كند. به لحاظ آن خصوصیات وجودیه است كه آثار او و بروزات او هم متفاوت است وعكس العمل هاى او هم متفاوت است و نفع و ضررهاى او هم متفاوت است

  •  حال خصوصیت وجودیه چیست؟ خصوصیت وجودیه آهن برّندگى و صلابت است؛ خصوصیت وجودیه پنبه نعامت و نعومت و ملایمت و لطافت است و خلاصه هركس داراى یك خصوصیات وجودى است. بخاطر همین خصوصیات وجودى است كه انسان یك امورى را اختیار مى‌كند و یك امور دیگر را اختیار نمى‌كند. لازمه وجودیه زن است كه او را به این كیفیت در آورده كه مطلوب مرد واقع بشود. اگر فرض كنید مرد مى‌رفت خانه و مى‌دید كه خصوصیات وجودى او در خانم او تجّلى پیدا كرده از همان جا در را مى‌بست و پا به فرار مى‌گذاشت.2

  •  اینها همه خصوصیت وجودى هر شئ است و هر شئ خارجى براى خودش یكسرى خصوصیت خاص دارد كه اگر بخواهد عوض بشود، دیگر همه چیز به هم مى‌خورد.

  • «فالوجودُ اولى مِن ذلک الشئ» پس وجود اولى از شئ است حال كه این خصوصیت در وجود است پس وجود اولى است به اینكه آن خصوصیت براى او باشد نه براى آن شئ و ماهیت.

  • «بل مِن کلّ شئ بأن یکون ذا حقیقهً». بلكه از هر شئ به اینكه داراى حقیقت باشد پس حقیقت اختصاص به وجود دارد.

  • «کما انّ البیاض أولى بکونه ابیض مما لیس ببیاض و یعرض له البیاض» همانطورى كه بیاض، أرجحیت دارد براى بیاض و اولى است از آن معروض و موضوعى كه بیاض نیست و مى‌خواهد بیاض براى آن عارض بشود.

  • «فالوجود بذاته موجودٌ و سائرالاشیاء غیر الوجود لیست بذواتها موجوده». وجود خودش به تنهایى هست و سایر اشیاء به غیر از وجود موجود نیتسند بلكه به واسطه وجود، وجود پیدا مى‌كنند.

  •  «بل بالوجودات العارضه لها و بالحقیقه انّ الوجود هو الموجود كما انّ المضاف هو الاضافه، لا ما یعرض لها من الجوهر و الكّم و الكیف و غیرها، كالأب و المساوى و المشابه و غیر ذلك». وجود عبارت است از

    1. الأسفار الأربعى ج ١، ص ٣٨
    2. در مناقب آمده است که روزى حضرت امام حسن عليه السلام در مسجد نشسته بودند و داشتند صحبت مى‌کردند که من اگر بخواهم چه مى‌کنم و چه مى‌کنم. اگر بخواهم مدينه را به شام مى‌برم و شام را به مدينه مى‌آورم، مرد را زن و زن را مرد مى‌کنم. يک مرد شامى‌آنجا نشسته بود بلند شد و گفت اگر راست ميگويى الان بکن! يکدفعه حضرت فرمودند: چرا بين مردها نشسته‌اى؟ برخيز برو، خجالت بکش! مردم ديدند که آن مرد موهاى بلند در آورده و ريشهايش هم ريخته‌است. بدبخت بلند شد و فرار کرد و همه به او خنديدند. وقتى که به خانه اش رفت ديد زنش هم مرد شده است و جالب اينکه حضرت هم فرموده بود بچه حاصل از اينها خنثى مى‌شود و همينطور هم شد. خلاصه آن مرد توبه کرد و پشيمان شد و پيش حضرت آمد واتفاقاً از شيعيان شد و دوباره آن حضرت خصوصيت وجودى هر کس را به خودش بازگرداند.

جلسه ۲۶

3
  • همان موجودٌ همان طورى كه مضاف حقیقتش اضافه است نه آنى كه بر آن عارض مى‌شود كه عبارت از جوهریتش باشد و كم و كیف آن، هیچكدام مضاف نیستند، مضاف اضافه است. مثل ابر، جوهریت است؛ مثل مساوى، كمّ است؛ مشابه، كیف است و غیر ذلك اوصافى كه بر زید بار مى‌كنیم اینها هیچكدام مضافیت آن را تشكیل نمى‌دهند مضافیت او حقیقت اضافه است.

  • «قال بهمنیار فى التحصیل: و بالجمله فالوجود حقیقتهُ انّه فى الاعیان لا غیر و کیف لا یکون فى الاعیان ما هذه حقیقهُ». وجود حقیقتش در اعیان است و در غیر اعیان نیست و چگونه نباشد در اعیان چیزى كه حقیقتش این است و حقیقتش عبارت است از تشخّص و تعین.1

    1. سؤال: حقيقتش فى أعيان است و در غير أعيان وجود نيست؟
      جواب: نه، عينيّت از آن وجود است نه غير وجود که ماهيت عارض بر آن مى‌شود ولى اصل عينيّت براى وجود است. حال چه وجود مطلق باشد و چه وجود سعى، در هر صورت عينيّت از آن وجود است. لذا در بحث توحيد علمى‌و عينى، اثبات عينيه شخصيّه براى وجود مى‌خواهد بشود. يعنى وجود، هم تشخّص دارد و هم عينيت. به عبارت ديگر عينيت مساوى است با تشخّص است و تشخّص هم مساوى است با عينيت و هر دو مساوى با وجود هستند.