/ 3
  • fullscreen

جلسه ۲۴

1
  • بیان ذلک بیان موضوع، «کلّ علم کما تقرر ما یبحث فیه عن عوارضه الذاتیه و قد فسروا العرض الذاتى بالخارج المحمول الذى یلحق الشى لذاته»

  • ادامه بحث تعریف موضوع علم الهى

  •  مرحوم آخوند در تعریف موضوع علم الهى ملاك را تحدید موضوع علم الهى قرار دادند؛ آن موضوعى كه عوارض ذاتى بر آن عارض مى‌شود كه عبارت است از وجود این متخصّص یعنى آن موضوع براى بروز عوارض بعدى‌اش متخصّص الاستعداد نباشد.

  •  اگر موضوع ما به نحوى بود كه براى عروض و لحوق شیء به او نیاز به تهیأ و تخصّص استعداد داشته باشد آن مسأله داخل در علم الهى نخواهد بود. بنابراین اگر ما از احوال جسم یا از احوال مشكل یا جسم تعلیمى یا جسم طبیعى بخواهیم صحبت كنیم و حالات آنها را و عوارض شكل را و جسم را بخواهیم بیان كنیم چون عروض آنها بر موجود به لحاظ تخصّص استعداد است و تهیأ این موجود است به یك نوع از انواع. از این نقطه نظر داخل در آن مسائل علم الهى و امور عامّه نخواهد بود. پس ملاك در اینجا اگر دقّت كنیم همین نكته مرحوم آخوند است تا اینكه اشكالاتى كه بعداً در اینجا هست متوجّه نشود.

  •  ایشان در اینجا مى‌فرمایند: باید عروض یك عرض بر آن ذات در آنجا نیاز به تخصّص استعداد براى آن ذات نداشته باشد. اگر اینطور باشد این مى‌شود عرض ذاتى و داخل در امور عامّه و مسائل آن علم خواهد بود. همین مسأله در مورد سایر علوم هم مى‌بینیم كه موجب اختلاف و موجب تشكّك شده به جهت اینكه در هر علمى ـ آنطور كه مى‌گویند ـ بحث مى‌شود از عوارض ذاتیه آن علم و این عوارض ذاتى یعنى آن عوارضى كه مختصّ آن موضوع است نه بیشتر از آن موضوع و نه كمتر از آن موضوع.

  •  اگر فرض كنیم كه ما در علم انسان شناسى راجع به اینكه انسان یك حیوان است كه راه میرود، صحبت كنیم این به انسان شناسى مربوط نیست. چون ما انسان شناسى را مى‌خواهیم مورد بحث قرار دهیم نه حیوان شناسى را. اگر بخواهیم انسان شناسى را مورد بحث قرار دهیم باید از احوال و عوارضى بحث كنیم كه بر انسان عارض مى‌شود و بس نه دیگر بر ذات دیگرى كه بیشتر از انسان است و نه اخصّ از انسان لذا ما میتوانیم از حالات نفس و روح و صعود و ارتقاء انسان و تجرّد انسان بحث كنیم. به جهت اینكه این به انسان به ما هو انسان برمى‌گردد. خوب

  •  اگر كسى اعتراض كند بر اینكه همه انسانها كه داراى این خصوصیت نیستند. مى‌گوئیم اشكال ندارد، همینقدر كه بعضى از انواعش این خصوصیت را دارند كافى است و مسأله‌اى نیست. این حالاتى كه عارض مى‌شود بر بعضى از انواع انسان یا بعضى از اصناف انسان به ما هو بر انسان عارض مى‌شود. گرچه خیلى‌ها واجد این نباشند.

  •  اما اگر بحث كنیم از انسان «بما هو إنّه اسود». بعضى از انواع انسان اسود است یا بعضى از انواع انسان ابیض است یا بعضى از انواع انسان اصفرند یا بعضى از انواع انسان احمرند. آن وقت این عوارضى كه اینجا بر موضوع عارض شده‌است اعم از موضوع مى‌شود. یعنى وصف حُمره بودن یا سواد یا بیاض یا صفرائیت، أعم مى‌شود از موضوع. پس باید ما در اینجا بحث كنیم از «الانسان بما أنّه جسمٌ أبیض» یعنى در اینجا ما انسان را متخصص الاستعداد كردیم تا بتوانیم أحمریت را بر او حمل كنیم.

  •  اگر انسان را «بما أنّه جسم و لحمٌ و بشره» لحاظ نكنیم دیگر قرمزى و سیاهى و سفیدى را بر انسان نمى‌شود حمل شود. آن وقت در اینجا دیگر صحبت از قرمزى و سیاهى و سفیدى به انسان شناسى مربوط نیست. بلكه به حیوان شناسى مربوط است. حیوان «بما أنّه حیوان» داراى این الوان است. یا اینكه بالاتر از این برویم و اصلًا به جسمیتش برمیگردد. بر جسمیت احمریت یا صفرائیت یا بیاض عارض مى‌شود.

  •  ولى ما وقتى كه صحبت از انسان مى‌كنیم باید عوارض ذاتیه‌اى را كه مختص به انسان است و حتّى به ملائكه هم عارض نمى‌شود و یا حتى به جّن هم عارض نمى‌شود و حتى به عقول بسیطه عقل منبسط هم عارض نمى‌شود مورد بحث قرار دهیم. میتوانیم بگوئیم: انسان از عوارض ذاتیه‌اش این است كه قادر براى ترّقى است. چون حیوانات دیگر و اشیاء دیگر قابلیت ترقى و استعداد را ندارند ولى انسان قابلیت دارد.1

  •  یا اینكه فرض كنید كه انسان داراى قدرت تفكّر عقلانى است و این در سایر موجودات نیست البتّه ملائكه واجد مرتبه عقولى هستند امّا نه به این منوال كه قضایا را با هم ترتیب بدهند و در كنار هم قرار بدهند. آنچه كه براى ملائكه هست این است كه بر خلاف آنچه كه در بعضى از جاها هست ملائكه داراى عقل هستند و فعلیت آنها فعلیت عقلیه است. یعنى آنها در مرحله عقل به فعلیت رسیدند و در همان رتبه‌اى وجود دارند رتبه عقلى دارند. به عبارت دیگر عقل آنها نمایانگر واقع است «كما هو هو» مى‌نمایاند منتهى چون واقع داراى مراتبى است اگر نسبت به یك مرتبه اشراف داشته باشند دلیل نمى‌شود كه نسبت به مراتب دیگر اشراف داشته باشند. آن مرتبه در واقعیت خودش وجود دارد.2

    1. سؤال: اين استعداد به صعود و تکامل در جن هست پس مشترک مى‌شوند.
      جواب: منظور، ترقّى نهايى است و الّا ملائک هم دائم در حال ترقّى هستند منتهى عرضى نه طولى.
    2. يکى از آن مسائلى که خيلى دقيق و خيلى مهم هست و باعث بعضى از شبهاتى شده که اخيراً هم بعضى‌ها از ما سؤال مى‌کنند اين است که آيا هر مرتبه نازله از وجود بايد تمام مراتب نازله را طى کند و در تمام اسماء و صفات ظهور و بروز پيدا بکند؟ يا اينکه ممکن است در مرحله خفا و بعضى از مراتب بالا و مراتب اعلم توقّف کند؟ به عبارت ديگر هر مرتبه نازله‌اى که از وجود بارى تعالى نزول پيدا مى‌کند و تعين پيدا مى‌کند آيا اين مرتبه بايد سريان پيدا کند و به «أدنى العوالم و انزل المنازل» که همان منزل مادى است برسد يا اينکه نه ممکن است در همان عوالم بالا توقّف پيدا کند؟ اين يک مسأله‌اى هست که خيلى از مسائل عرفانى و حکمى و حتى روايات ما را حل مى‌کند.
      (لى مع الله حالات لا يسعنى ملک مقرّب و لا نبىّ مرسل) اشاره و ناظر بر همين مسأله است که: بعضى از مراتب وجود قابليّت دارند براى اينکه مراتب تجرّدى خود را يک به يک تبديل کنند به تعيّناتى که آنها را از مرتبه تجرّدى ظاهرى دور مى‌کند. و يعنى هر چه به مراتب نازله آنها بياى‌ند از مرتبه تجرّدى آنها کم مى‌شود. فرض کنيد من باب مثال شما همين علم را مى‌بينيد در هنگام نزول تبديل به شيرمى‌شودو در خواب بصورت برزخى اين شير را شما ميل مى‌کنى‌د و وقتيکه از خواب بلند مى‌شوى‌د احساس نورانيّت و بهجت و امثال ذلک مى‌کنيد. اين همان چيزهايى است که در اينجا صورت برزخى پيدا کرده، يعنى قابليّت داشته براى اينکه آن مراحل تجرّدى را طى بکند و به هر مرتبه پايين که ميرسد در آن مرتبه شکل خاص به خود را بگيرد تا اينکه به مرتبه مثال برسد و چه بسا اينکه به مرتبه ماده هم برسد.
      آن سيبى که براى پيغمبر اکرم- صلى الله على‌ه و آله و سلّم- آوردند و فرمودند چهل روز از خديجه فاصله بگير و بعد آنرا بخور، آن سيب، مادى بوده نه اينکه سيب سيب نورانى بوده يعنى مادى بودن به هيچ وجه من الوجوه از ارزش و مرتبه آن حقيقت نوارانيّه کم نمى‌کند. ماده اصلًا امتثال با تجرّد ندارد تا اينکه ما او را دور و مبتعد از آن منشاء و حقيقت و آن مبدأ او تلقّى بکنيم. بلکه ماده فقط صورت پذيرى يک شئ است به يک صورتى در حاليکه آن صورت در جنبه‌هاى مراتب بالا وجود نداشته است. اين گاهى اوقات به اين شکل در مى‌آيد. گاهى هم جنبه مادّى ندارد و صورت برزخى به خود مى‌گيرد.
      گاهى اوقات از جهت برزخى بالاتر است. جهت برزخ بين شکل و آن معنا را به خود مى‌گيرد تا اينکه به مراتب بالا برسد. اطّلاع بر واقعيّات و اطلاع بر حقايق بواسطه عقل است. يعنى عقل قوّه درّاک، حقايق اشياء است و به هر مقدارى که در شخص از آن قوّه وجود داشته باشد حقايق اشياء را ادراک مى‌کند و به همين لحاظ تمييز بين حق و باطل را ميدهد. در مسائلى که برايش روشن نيست تأمل مى‌کند تا قضايا برايش روشن بشود. ديده‌ايد بعضى‌ها خيلى تأمل مى‌کنند ولى اين کسانيکه که زود باور مى‌کنند هيچ عقل ندارند. تا يکى به آنها حرفى مى‌زند زود قبول مى‌کنند.
      افراديکه داراى قوه تعقّل هستند وقتى مطلبى به آنها ميرسد اگر نتوانند صحّت و سقم را از لابه لا زواياى کلام بيابند آن را تأمّل مى‌کنند؛ در بوته فحص قرار ميدهند؛ در بوته توقّف و تأمّل قرار ميدهند تا اينکه قضايا روشن شود. به اين افراد عقل حکم مى‌کند. چون عقلى که در بشر است عقلى است که واقعيّت را به ما هى‌هى نمى‌نماياند. به عبارت ديگر صورت واقعى اشياء خارجى را آن طورکه بايد و شايد نمى‌نماياند و آن نياز به يک عقل باطن و عقل شهودى دارد. همانطور که قبلًا هم عرض کردم؛ آن کارى که از چشم مى‌آيد، گوش نمى‌تواند انجام بدهد و آن کارى که از زبان بر مى‌آيد چشم نمى‌تواند انجام بدهد. همانطورى که هر کدام از آلات و جوارح انسان براى يک مجراى علم هستند که اين مجرا از مجراى ديگر متمشّى نيست، همينطور عقل نمى‌تواند کار چشم را انجام دهد. يک شخصى من باب مثال اينجا بنشيند و هى با عقلش بخواهد لحاظ کند که الآن پشت در چه کسى ايستاده‌است؟ هيچ وقت عقل نمى‌تواند همچنين کارى را انجام دهد. آن وسيله‌اى که ميتواند اين کار را انجام دهد چشم است. چشم است که ميتواند پنجره را باز کند و از بالاى پنجره نگاه کند و ببيند که چه کسى آنجا هست. و يا فرض کنيد گوش است که مى‌تواند صدايى را بشنود. وقتى که آن صدا را شنيد آن وقت عقل انسان و ذهن انسان تشخيص بدهد که اين صدا، صداى زيد است. ولى خود زيد را گوش نمى‌تواند لمس کند، آن چشم است که ميتواند واقعيّت زيد را مانند اين چراغ در خارج ببيند.
      عقل هم همينطور است. آن کارى که عقل مى‌تواند بکند اين است که واقعيّت مجرّده او را بنماياند يعنى معنا و مفهوم آن را در ذهن بياورد که اين مى‌تواند اصابت کند. با توجّه به مقدّماتى که هست به اين نتيجه برسد که بايد اين شخصى که پشت در هست زيد باشد. اين کار را ميتواند انجام دهد. البتّه در رسيدن به اين مقدّمات جاى بحث است که آيا مقدّمات يقينى است يا مقدّمات حدسى و ظنّى؟ عقل ما اين مقدار ميتواند نسبت به مسائل و نسبت به حقايق اشياء نظر بدهد.
      اما آن عقل شهودى همانى است که خود واقعيت اشياء را مى‌بيند. اگر چه يک شخص کور است ولى اگر داراى عقل شهودى باشد، زيد را مى‌بيند همانطور که شما مى‌بينيد و نه تنها زيد را مى‌بيند بلکه به زيد احاطه و اشراف حضورى دارد که آنرا حتّى شما هم نداريد. يعنى به يک مرتبه از واقعيت بالاتر ميرسد بواسطه آن عقل فعّالى که در او هست که آنرا شما نداريد. شما بواسطه آن، علم حضورى که پيدا نمى‌کنيد، فقط مى‌فهميد يک کسى کنارتان نشسته است، همى‌ن، وآن احاطه بر آن شخص و زوايا و خصوصيّاتش پيدا نمى‌شود. اين را مى‌گوئيم مرتبه واقع که آن مرتبه، مرتبه واقع از هر ظهور و از هر مظهرى است.
      بنابراين واقع داراى مراتب متفاوتى مى‌شود و متعددى مى‌شود و عقل نسبت به همان مرتبه اشراف دارد. ملائکه که أدنون هستند اشراف آنها بر واقع به لحاظ مرتبه خود آنهاست. بنابراين اگر شما يک عمل نيکى انجام بدهيد اين عمل نيک شما داراى مراتبى است؛ مرتبه اول مرتبه حس و عالم شهادت است و همينکه ما در اين عالم احساس ميکنيم. مرتبه دوم مرتبه مثال است. نسبت به مقدار تقرّبى که در اين عمل از انسان متمشّى است مراتب حقيقت در اين عالم تفاوت پيدا مى‌کند. اگر عملتان قوى‌تر است در مرتبه معنا هم ظهور پيدا مى‌کند. اگر بالاتر است به مرتبه‌اى بالاتر ميرسد. يک مرتبه مى‌بينيد اگر يک عملى انسان انجام بدهد يک سر به ماده دارد و سر ديگر به عرش خدا دارد. اين مراتبى است که انسان انجام ميدهد
      اگر ما يک عملى را انجام داديم و اين عمل جنبه ريايى داشت، صورت برزخى ريايى پيدا مى‌کند و دى‌گر بالاتر نمى‌رود. بنابراين آن ملائکه أدنون جنبه ريايى او را که صورت مثالى است ثبت مى‌کنند. اما جنبه باطن و معنوى وجود ندارد که ثبت کنند و اصلًا چيزى نيست لذا اصلًا نيازى به ثبت ندارد، اصلًا وجود خارجى ندارد. ديده‌ايد در بعضى از کارخانه‌جات و مؤسّسات يک دستگاهى مى‌گذارند براى حضور و غى‌اب هر کسى يک کارت دارد مى‌آيد و وقت مى‌زند. يکى مثلًا ساعت ٥/ ٧ آمد، يکى ديگر مثلًا ساعت ٣٥: ٧ آمد. هر کسى هر مقدار که زودتر بيايد تاريخ زودتر به آن مى‌خورد. آن کسى که ساعت ١٠بياييد ديگر نمى‌تواند تاريخ را برگرداند. الآن ديگر ساعت ١٠است، ساعت ١٠، ساعت ٧ نخواهد شد. وقتيکه کارت را ميزند براى او مُهر ساعت ١٠را ميزند اين عمل انسان هم همينطور است؛ وقتى که انسان عملى را انجام ميدهد به همان مرتبه‌اى که هست همانجا مهر مى‌خورد و بالاتر نمى‌رود.
      سؤال: پس انسانهايى که کامل نشدند هيچوقت در مدارج بالا اعمالشان ثبت نمى‌شود؟
      جواب: بله، آن مراتب بالا را ندارد، درست است. اما اگر خلوصى در آن باشد، مرتبه پايين آنرا به مرتبه بالاتر مى‌کشاند. آن خلوص مقدّمه مى‌شود براى بالا و آنرا مى‌کشاند به مرتبه بالاتر
      اين عبادتها کارهايى که ما انجام ميدهيم در آن مراتب بالا وجود ندارد يعنى از نقطه نظر حالت پختگى و از نقطه نظر فعليّت وجود ندارد امّا از جهت استعداد همه مراتب وجود ظهور و بروزشان از علل و اسباب علوى تراوش پيدا مى‌کند از نقطه نظر صعود اينها اينگونه‌اند نه از نقطه نظر نزول. روى اين حساب ممکن است انسان يک عملى را انجام بدهد و جنبه برزخى داشته باشد و ممکن است يک عملى را انجام بدهد و اصلًا جنبه برزخى نداشته باشد. نکته و دقت در اينجاست. يعنى ممکن است که انسان يک اعمالى را انجام بدهد و اين اعمال هم جنبه مادّى داشته باشد و هم جنبه برزخى و هم بالاتر. بنابراين ملائکه و افرادى که اشراف بر برزخ دارند عمل انسان را مشاهده مى‌کنند.
      يک شخصى که بلند مى‌شود نماز شب مى‌خواند چون اين نماز شبش يک صورت برزخى دارد افراديکه به اين مرتبه رسيده اند اين صورت برزخى را مشاهده مى‌کنند و مى‌فهمند که اين آقا نماز شب خوانده است. ممکن است يک کسى بلند شود و يک عملى را انجام دهد که بالاتر از صورت برزخى است. طرف مى‌آيد نگاه مى‌کند، مى‌گويد: آقا! شما نماز شب نخوانديد. درحالتيکه عمل او اصلًا بالاتر از مرتبه برزخى است. اينجا آنجايى است که ديگر کسى به اولياء دسترسى نمى‌تواند پيدا کند. يعنى از اينجا به بعد است که آن افرادى ميتوانند اطّلاع و اشراف پيدا کنند که در آن مرتبه حضور داشته باشد. امّا اگر آن ولى در باطن و در سرّ خودش افعالى را و عباداتى را انجام داد و نمازى را خواند. نمازى که صورت برزخى ندارد ديگر آن افراد نمى‌توانند آنرا ببى‌ند لذا مى‌گويد شما نماز نخوانديد.
      آقاى بهجت که آمد به آقا اعتراض کرد اشتباهش همين بود. اشتباه ايشان همين بود؛ نمازى که ايشان در آنموقع مى‌خواندند اصلًا صورت برزخى نداشت، که اى‌شان آمده بود و مى‌گفتند: خوب است انسان نماز شب بخواند و آقا را نصحيت مى‌کرد ايشان در آن موقع نمازى مى‌خواند که هزار تا مثل او نمى‌فهمند اصلًا چه خبر است و اوضاع از چه قرار است. اين مى‌شود مراتب بالا. و اين هم ظاهراً مى‌گويد بله، بله، نتوانستيم، موفق نشديم، خداوندا ان شاء الله توفيق بدهد. و درست هم مى‌گويد.
      بناءً عليهذا ملائکه بر آن مقدار از فعليت عقلانيّه‌اى که رسيدند ادارک واقع مى‌کند.
      سؤال: اين سلسله وجود وقتى نازل مى‌شد حتماً بايد يک به يک عالم نفس و عالم برزخ بعد هم عالم مادّه را طى کند آى‌ا سلسله صعود به مرتبه عقلى اى‌نگونه نيست که حتماً بايد از عالم بيايد به عالم برزخ و بيايد به عالم نفس؟ و إلا طفره به اصطلاح مى‌گويند محال است
      جواب ببينيد! در مسأله نفس صحيح است. در سلسله نزول به جهت همان کيفيّت نزول چون هنوز به مرتبه تعيّن نرسيده است ادراک مرتبه نزول براى هر کسى مقدور نيست ولى در سلسله صعود است که وقتى تعيّن پيدا مى‌کند افراد ميتوانند مشاهده کنند. يعنى آن حقيقت وجود را در مقام نزول هيچکس نمى‌تواند بفهمد. مگر آن افراديکه ادراک حضورى دارند نسبت به قضيه. اما وقتيکه اين وجود تعين پيدا مى‌کند به صور، آن موقع مشخص است. مثل اينکه در براى ما ماده مشخص است و ما الآن مشاهده مى‌کنيم چون الآن تعين پيدا شده؛ همانطور در مثال هم براى افرادى که صورت مثالى براى آنها مشخص است تعيّن پيدا مى‌کند و هلمّ جرّى.
      اين در مرتبه صعود است نه در مرتبه نزول. آنوقت افراديکه در مراتب بالا هستند يک عمل ظاهر دارند که اين عملشان صورت برزخى دارد. ولى يک اعمالى در باطن خودشان دارند. يعنى نماز باطن، صوم باطن، توجّه باطن که آن باطن اصلًا صورت ندارد. لذا اينها نمى‌فهمند.
      سؤال: همچنانکه مثال ندارد طبع هم ندارد.
      جواب: طبع هم ندارد. اگر طبع داشته باشد آنرا هم دارد.

جلسه ۲۴

2
  •  در علوم از عوراض ذاتى آن علم بحث مى‌شود اما اگر فرض كنید یك عرض عامى را محمول براى ی

جلسه ۲۴

3
  • ك موضوع قرار دادید «الإنسان ماشى» این یك وقتى در ذهن فقط بخاطر این است كه یك استحسانى است. صرف استحسانى كه انسان بخواهد یك محمولاتى را بر یك موضوعاتى حمل كند اما اینكه واقعاً جایگاه خود آن قضیه در آن علم وجود داشته باشد این عرض عام هیچوقت نمى‌تواند در آن علم جا داشته باشد. روى این حساب این محمولاتى كه بر موضوع آن علم حمل مى‌كنیم یا باید به آن موضوع به تمام مصادیق و افراد موضوع اختصاص داشته باشد یا به بعضى از مصادیق آن موضوع «بما هو موضوع» باید كه اختصاص داشته باشد. یعنى به لحاظ دخالت آن موضوع در این فرد باید لحاظ داشته باشد. اینرا از این نظر عرض مى‌كنم كه ممكن است من باب مثال شما بعضى از محمولات را بر بعضى از انواع موضوع بار كنید و مثلًا بگوئید «الانسان كاتب» كاتب كه اختصاص به همه افراد انسان ندارد بلكه به بعضى از افراد انسان اختصاص دارد. یا الانسان ریاضى دانٌ. این ریاضى دان كه اختصاص به همه افراد انسان ندارد، بعضى ریاضى دان هستند. «الانسان مصوّر»

  •  همه آنها كه اینطور نیستند بعضى از انواع اینطور هستند. در اینجا نه این است كه انسان باید داراى خصوصیتى و ملكه‌اى بشود تا شما اسم كتابت را روى آن بگذارید یعنى اسم كتابت به لحاظ آن استعداد خاص باشد. نه، همه آنچه را كه حتّى بر اساس انواع و اصناف انسان حمل كردید باز به لحاظ انسانیت انسان است. یعنى انسانیت انسان است كه موجب كتابت شده است.

  •  نفس وجود نیست كه انسان را أسود كرده است بخاطر اینكه این نفس وجود در همه است؛ در ملائكه هم هست، در مجرّدات هست، در غیر مجرّدات هست. این تخصص استعداد است كه موجب شده است كه شما در اینجا سواد را بر این موجود حمل كنید. پس شما نمى‌توانید بگوئید سواد از عوارض ذاتیه موجود «بما هو موجود» است. البته موجود مى‌تواند «بما أنه متخصّص الاستعداد لعروض الالوان علیه و هو جسمیه و امثال ذلك» باشد. پس بنابراین این عوارضى كه شما در موجود حمل كردید به لحاظ تخصّص استعداد است كه او را از موضوع آن علم خارج مى‌كند. بناءً علیهذا چون اینها دیدند كه در این علوم نه فقط از خود موضوع این علم بهره‌گیرى مى‌شود بلكه از بعضى از انواع این موضوع بحث مى‌شود آمدند در تعریف علوم اشتباه كردند. گفتند: هر علم عبارت است از مسائلى كه متشكّل مى‌شود از محمولاتى كه یا عارض برخود موضوع مى‌شود یا عارض بر انواع موضوع و آمدند در موضوع توسعه داده‌اند یعنى آن مسائل و آن محمولات بر بعضى از انواع موضوع حمل مى‌شود. این منافات ندارد كه بر خود آن موضوع حمل شود و چون این نوع داخل در آن موضوع هست و این بعضى از مصادیق آن است بنابراین، این محمولاتى كه در اینجا عارض شده‌اند بر اصناف این موضوع، به ذات این معقولات بر خود این موضوع حمل مى‌شوند.

  •  وقتیكه شما ناطق را من باب مثال در تعریف حیوان بیاورید «الحیوان ناطق او غیر ناطق» در اینجا نمى‌توانید بگویید ناطق عَرَض ذاتى براى حیوان نیست. ناطق عرض ذاتى یا ذاتیات براى انسان است نه براى حیوان، انسان هم بعضى از انواع حیوان است و وقتى ذاتى شیء بود ذاتى براى آن شئى‌اى كه این موضوع براى آن هست خواهد بود. اگر فرض كنید كه این موضوعش انسان است براى خود این انسان هم یك موضوع دیگرى وجود دارد ما فوق خودش كه عبارت از یك جنس است كه همان حیوان است. براى خود حیوان هم یك موضوع بالاترى وجود دارد كه آن عبارت است از است براى او. پس آنچه را كه در اینجا ذاتى براى یك شى قرار میگرد منافات ندارد ذاتى براى آن موضوع خود او هم باشد، منتهى به لحاظ انواعى كه آن انواع را پیدا كرده‌است. یعنى در اینجا بحث، بحث تخصّص استعداد نیست؛ بحث، بحث عروض یك شى است به خود آن موضوع، منتهى به آن موضوع به لحاظ تنوّعش نه اینكه یك تخصص استعداد پیدا كرده كه به لحاظ آن الآن به این گفته مى‌شود، نه، به لحاظ خود آن موضوع گفته مى‌شود.

  •  وقتى كه ما ناطق را مى‌گوئیم، این ناطق عرض ذاتى براى حیوان هم هست. البته در این مسأله بخاطر ناطقیت این ناطق عارض بر انسان شده اگر شما ناطقیت را از انسان بگیرید دیگر ناطق هم بر انسان نمى‌توانید حمل كنید. پس لحاظ خود آن حیوان موضوع در تمام مراتب باید محفوظ بماند. این مى‌شود عرض ذاتى.

  •  اما عرض غریب چه هست و عرض عام چه هست؟ آن است كه از خود حیوان بالاتر میزند. فرض كنید كه شما سواد را بر انسان حمل كنید «الانسان أسود» حمل سواد بر انسان به لحاظ ذات انسان نیست بلكه به لحاظ جسمیت اوست درحالیكه انسان با جسم انسان تفاوت دارد. جسم مختصص استعداد را حیاضت كرده است لذا شما به او أسود مى‌گوئید نه اینكه انسان چون انسان است باید اسود باشد. انسان بما هو انسان لون برنمى‌دارد نه سیاهى بر میدارد، نه سفیدى و نه قرمزى، «انسان بما هو انسان نفس ناطقه عِلوى» كه در اینجا تنازل پیدا كرده. آن «انسان بما هو انسان» است اما لحم اینطور نیست، بشره اینطور نیست، مو اینطور نیست. اینها انسان نیستند. بلكه جهت مادى براى انسان است. این جهت تخصص استعداد همان است كه مى‌آید یك عرض را ذاتى مى‌كند یك عرض را قریب مى‌كند و جدا مى‌كند و آن را از ذاتى بودن در مى‌آورد.

  •  یك معناى دیگر در اینجا هست كه به معناى قریب است كه مرحوم آخوند در اینجا بكار برده‌اند و آن معنا با اینكه الآن عرض كردیم تفاوت دارد و آن این است كه به عرض ذاتى و قریب به آن عرضى مى‌گوئیم كه بلاواسطه بر یك شیء حمل مى‌شود. مثل اینكه ناطق را حمل بر انسان مى‌كنیم بلاواسطه. یعنى در اینجا دیگر واسطه‌اى نداریم واسطه العروض در اینجا ما نداریم. ولى یك وقتى یك عرض را حمل مى‌كنیم بر یك ذات بواسطه، منتهى آن واسطه جداى از این هم نخواهد بود. من باب مثال: ما ناطق را حمل مى‌كنیم بر حیوان بواسطه انسان. این قریب است ولى از ذاتى بودن جدا نیست. ذاتى قریب است؛ قریب در اینجا به معناى واسطه، نه واسطه‌اى كه خارج از ذات خودش است: واسطه‌اى كه داخل در ذات خودش است و از انواع خود آن موضوع هست. این اختلاف در این دو معنا باعث شده كه در این عبارت، بعضى دچار اشتباهاتى بشوند.1

    1. سؤال: که به واسطه حمل مى‌شود؟
      جواب: مثل ناطق که بواسطه انسان حمل بر حيوان مى‌شود.
      سؤال: اين قريب هست يا ذاتيه؟
      جواب: ذاتى است منتهى ذاتى قريب
      سؤال: عرض ذاتى است؟
      جواب: اينها همه ذاتى است
      سؤال: مى‌شود ذاتى قريب؟
      جواب: نخيردر اينجا قريب دو معنى دارد که ان شاء الله روز بعد خدمتتان عرض مى‌کنم.
      سؤال: معمولًا مثالى که ميزنند اين است که يک وقت در خود شى‌ء است، يک وقت در شى ديگرى است ولى چون اين دو تا با هم هستند به خود شى‌ء اطلاق مى‌شود مثلًا مى‌گوئيم: «زيدٌ ماشىٍ» يک وقت واقعاً خودش راه مى‌رود يک وقت به لحاظ اينکه در سفينه هست و سيفنه متحرّک است مى‌گوى‌ند اينجا مى‌گويند اين قريب است.
      جواب: بله، منتهى چون در بعضى عبارات لفظ قريب آمده بعضى‌ها در اينجا اشتباه کردند.
      سؤال: در هر صورت حمل ناطق بر حساسِ متحرّک که فصل جنس است مى‌شود بشود و ذاتى است؟
      جواب: بله.
      سؤال: و همينطور بر جوهر يعنى ناطق را بر جنس و اجناس حمل کند اى‌ن مى‌شود؟
      جواب: بله ولى اينها قريب هستند.
      سؤال: اينجا ديگر قريب بودن معنا ندارد
      جواب: ميدانم. دو اصطلاح در قريب هست يک اصطلاح بالواسطه يکى هم بدون واسطه. آنکه اعم باشد مى‌شود غريب آنکه اخص يا مساوى باشد مى‌شود قريب با قاف
      در روايات هم داريم عقل يک شخص را بسنجيد که اگر در مجلس نشسته‌ايد و کسى يک حرفى زد ببى‌نى‌د زود قبول مى‌کند يا دير قبول مى‌کند.
      يک وقت ما در يک فرودگاهى بوديم که يک هواپيمايى از کشور سوئى‌س آنجا نشسته بود. هواپيماى سوئيس علامت+ (مثبت) قرمز دارد. شخصى آنجا بود و مى‌گفت اين صليب سرخ است و دارو آورده است. گفتم شما از کجا مى‌گوئيد؟ گفت: من هفته‌اى يکمرتبه يا دو مرتبه مى‌بينم که همين هواپيما از کشور ليبى مى‌آيد دارو مى‌آورد الآن معلوم مى‌شود که اين همان بوده که هفته‌اى دوبار روى سرخانه‌مان در يکى از دهات است آمده. چون من مى‌دانم مسير او مسيرى است که از طرف ليبى بايد باشد و بعد هم در راديو گفت: که يک هواپيما از کشور ليبى دارو آورده بود. اين آقا آن حرف راديو را زده بود به آن آسمان و بعد به پايين و شرق و غرب و گفته بود پس اين همان است در حالکيه اين اصلًا هواپيماى صليب سرخ نبود، اين هواپيماى سوئيس است.
      بعضى فقط بر احساس و بر حدس و اى کاش حدس، حدس صائبى باشد، فقط در حدس بنا مى‌گذارند و بعد ترتيب اثر ميدهند در حاليکه اصل و فرعش اصلًا وجود خارجى ندارد. موضوعش اصلًا وجود خارجى ندارد چه برسد به عوارض و محمولاتش.