/16
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۶۸

1
  • درس یکصد و شصت و هشتم:

  • اتحاد مصداقی صفات حضرت حق (1)

جلسه ۱۶۸

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • ... نه، علم در مقام بروز و ظهور منظور است، نه علم در مقام اجمال و علم در مقام اندکاک و علم در مقام توأمیّت با ذات به‌نحو منشأیّت ذات. آن در آنجا که...

  • تلمیذ: پس در ذات مابإزای زیادی هست، پس در ذات باید یک مابإزاءهایی باشد حالا به‌نحو اجمال؟

  • استاد: بله به‌نحو اجمال باشد چه اشکالی دارد در ذات مابإزاء باشد منتها هنوز در مقام ظهور نیست.

  • تلمیذ: ظهوری نیست هرچند بسیط است؟!

  • استاد: نه‌، شما نمی‌توانید ذات را حتی از علم و حتی از حیاتش جدا کنید اگر حیات را از آن ذات جدا کنید دیگر ذات مرده است.

  • تلمیذ: خب اگر بگوییم این یکی است دیگر این اشکال پیش نمی‌آید؟

  • استاد: نه.

  • تلمیذ: مگر اینکه علم و قدرت و حیاتش یکی است؟

  • استاد: ببینید اگر بگوییم یکی است...

  • تلمیذ: اگر بگوییم یکی است مصداق متعدد لازم نمی‌آید؟

  • استاد: اگر بگوییم یکی است یعنی مصداقاً یکی است.

  • تلمیذ: همین مصداقاً یکی است؟

  • استاد: دیگر نمی‌شود یکی باشد وقتی که شما...

  • تلمیذ: مفهوماً که نمی‌شود یکی باشد؟

  • استاد: مفهوماً یکی نیست پس مصداقاً یکی است.

  • تلمیذ: بله.

  • استاد: پس این اختلاف مفهومی از کجا آمده؟

  •  

  • بسم الله الرحمن الرحیم

  •  

  • و اتَحَدَت فِی الذاتِ لا مفهوماً***کَکُونِکَ المَقدورِ و المَـعلوما
  • فَصِـرف کونٍ ظاهرٌ ظُهورٌ***وَ مَظهَرٌ لِلغَیرِ فَهُوَ نورٌ
  • وَ إذ إفاضَة الشُعاعِ ظاهرٌ***لُزومُها لِلنور فَهوُ قادرٌ
  • وَ الحَی دَراکاً وَ فَعالاً بدا***فَالنورُ حَیٌ حَیثَ فیهِ وُجِدا
  • وَ إذ ظُهورٌ مَرجعُ العِلم فَهُو***علمُ وَ قِسْ سائرَ الأوصاف لـه1
  • این بحث در اتحاد مصداقی صفات حضرت حق است؛ صفات علم، قدرت، نور، ظهور، حیات و بقیۀ اوصاف ذات حضرت حق که اینها باهم اتحاد مصداقی دارند، نه اتحاد مفهومی، به‌جهت اینکه اگر اتحاد مفهومی داشتند لازمه‌اش در اینجا ترادف و اشتراک معنوی است و می‌توانیم این مسئله را وجداناً نفی کنیم. قدرت یک مفهوم دارد و علم مفهوم دیگری دارد اینها مثل انسان و بشر نیستند بلکه اختلاف مفهومی دارند ولی صحبت در این است که از نظر مصداق، مصداق اینها واحد است. فرض کنید همان‌طوری‌که ما به یک شخص خارجی زید اطلاق می‌کنیم و همین‌طور به او ابن‌عمرو هم اطلاق می‌کنیم و همین‌طور به او ابن‌کبریٰ هم اطلاق می‌کنیم و همین‌طور به او من‌باب‌مثال قمّی هم اطلاق می‌کنیم این اسامی مختلف که دارای مفاهیم مختلف هستند مصداقشان در خارج یکی است.

    1. منظومه، ج 3، ص 551.

جلسه ۱۶۸

3
  • امکان انتزاع معانی متفاوت از مصداق واحد

  • همین‌طور اوصاف حضرت حق ازنظر مفهومی مختلف هستند ولی ازنظر مصداقی واحد هستند و اشکالی هم ندارد که ما از یک مصداق واحد معانی متفاوتی را انتزاع کنیم، چون جهت مصداقیت آن معنا در آنها تفاوت پیدا می‌کند.

  • مرحوم حاجی در اینجا مثال می‌زنند و می‌گویند که در مسئلۀ علم و قدرت، شما خودتان را می‌بینید که ما معلوم حضرت حق هستیم و درعین‌حال مقدور او هم هستیم، هم معلوم و هم مقدور، اگر قرار باشد که معلومیت ما، غیر از مقدوریت ما باشد و مصداقاً تفاوت کند بنابراین مشخص می‌شود که معلومیت ما یک حدّی در حضرت حق خورده است که غیر از مقدوریت ما است درحالی‌که مقدوریت ما برای حضرت حق لایتناهیٰ است و معلومیت ما را هم دربر می‌گیرد و بالعکس اگر مقدوریت ما غیر از معلومیت حضرت حق باشد بنابراین لازمه‌اش این است که در معلومیت حضرت حق، حدّی است و شامل مقدوریت ما نمی‌شود، از اینجا استفاده می‌کنیم که هرجا که مقدوریتی هست باید معلومیتی باشد، به عبارت دیگر در هرجا قدرت هست در آنجا علم هست و در هرجا علم هست در آنجا قدرت هست.

  • پس علم خداوند متعال عین احاطۀ به قدرت او است و قدرت او عین احاطۀ به علم او است و حیات او عین احاطۀ به علم و قدرت او است بنابراین ما نمی‌توانیم مِیزی بین قدرت و علم از نظر مصداق در خداوند متعال پیدا کنیم.

  • هم‌چنین در مورد نور می‌گویند که نورٌ ظاهِرٌ بِذاتِه و مُظهِرٌ لِغَیره و مَعروفٌ بِذاتِه و مُعرِّفٌ لِغَیره، پس نور عین ظهور است هر چیزی که این‌طور باشد عین ظهور است و ظهور عین ظاهر است، ایشان آن معنای مصدری و معنای اشتقاقی را مطرح می‌کنند و مطلب دیگری در اینجا ندارد ـ البته مطلب دارد ولی مطلبی که فعلاً قابل بحث باشد ندارد ـ چون وقتی اصل قضیه ثابت شد دیگر در اوصاف حضرت حق این مسئله سیران دارد؛ قدرت او، علم او، حیات او، ابتهاج او، سرور او، عشق او به ذات او، قاهریت او، قادریت او، تمام اینها دیگر اوصاف واحدی هستند که مصداق همۀ اینها مصداق واحد می‌شود، اگر ما مطلبی داریم در اصل قضیه باید صحبت کنیم.

جلسه ۱۶۸

4
  • اینکه مرحوم حاجی در اینجا می‌فرمایند که ما از یک مصداق واحد می‌توانیم معانی متفاوتی را انتزاع کنیم، باید ببینیم آیا می‌توانیم با این کلام ایشان مساعدت کنیم یا نه؟ قبلاً در بحث شبهۀ ابن‌کُمونه ایشان این‌طور می‌گفتند که چه اشکالی دارد بر اینکه هویّات مختلفۀ بتمام ذات و بسیط ـ حالا دو هویت یا سه هویت یا هرچه ـ تحقق خارجیۀ آنها هیچ‌گونه تصادم و تزاحمی با مسئلۀ واجب‌الوجود بودن آنها نداشته باشد و به‌هیچ‌وجه من‌الوجوه باهم تعارض نداشته باشد.

  • جوابی که مرحوم حاجی می‌دادند این بود که امکان انتزاع یک معنای واحد و یک مفهوم واحد از مصادیق مختلفۀ بتمام معنا ـ نه جهت اشتراک آنها بلکه هویّات مختلفۀ بالذات ـ نیست. اگر شما بخواهید یک جامعی از دو چیز به‌دست بیاورید آن منشأ انتزاع آن مفهوم باید در هردو وجود داشته باشد. من‌باب‌مثال می‌گویید که این دوتا وزنشان سی کیلوگرم است حالا یکی انسان است و دیگری حجر است، بین اینها هیچ‌گونه نقطۀ اتفاقی نیست الاّ در جسمیت، بالأخره این وزنی را که شما به آنها نسبت می‌دهید یک جهت اشتراکی بین این دو هست اما اگر شما گفتید که وزن انسان و وزن برق سی کیلوگرم است چه جهت اشتراکی بین این دوتا هست؟! شما که این کیلو را بر انسان و بر برق یا بر نور حمل می‌کنید آنها که وزنی ندارند پس این وجه اشتراک و منشأ انتزاعی که شما الآن اخذ کردید، باطل است. یک مفهوم دیگری را بر اینها بار کنید که به‌جهت اشتراک آنها است، من‌باب‌مثال این‌طور بگویید که هم انسان و هم برق هردو متحیّز هستند وصف تحیّزی را که به آنها نسبت می‌دهید درست است، بالأخره برق یک امر مادی است مکان می‌خواهد جا می‌خواهد حالا چه به‌صورت سیم باشد یا به‌صورت غیر سیم باشد به‌صورت موج باشد که در غیر سیم است، الآن همین امواجی که وجود دارند در خود این امواج هم یک نحو الکتریسیته وجود دارد که از تجمع آنها اشتداد پیدا می‌شود لذا اینها نیاز به مکان دارند؛ شما نمی‌توانید وزن را مابه‌الاِشتراک بین این دو بگیرید چون منشأ و مصداق وزن در این دوتا منتفی است در یکی هست و در دیگری نیست ولی تحیُّز یک جهت اشتراکی بین هردو هست که شما می‌گیرید و قس‌علیٰ‌هذا.

جلسه ۱۶۸

5
  • بنابراین نمی‌شود از دو هویت مختلفۀ بتمام ذات یک مفهوم واحد و فاردی را انتزاع کرد. همین‌طور ما مطلب را در مورد مصداق واحد [بیان می‌کنیم]؛ چرا نمی‌توانیم یک معنا را از دو هویت مختلفۀ بتمام معنا اخذ کنیم؟! چون منشأ انتزاع ندارد پس اگر می‌خواهید شما یک مفهوم را از یک مصداق اخذ کنید باید مابإزاء این مفهوم و محکیٌ‌ عنه این مفهوم در آن مصداق وجود داشته باشد، آیا غیر از این است؟! انسانی که چشم ندارد شما نمی‌توانید بَصَر را به آن انسان نسبت دهید چون مابإزاء ندارد. هزار بار هم بگویید که او بصیر است مابإزاء آن کجا است؟! مابإزاء ندارد یااینکه سمیع را می‌خواهید به یک انسان نسبت دهید باید یک مابإزائی داشته باشد؛ گوشش بشنود، خراب نباشد اما اگر من‌باب‌مثال شما یک معنایی را به شخص و مصداقی نسبت دهید که مابإزاء خارجی نداشته باشد این انتساب شما غلط است یعنی به همان دلیلی که مرحوم حاجی در رد شبهۀ ابن‌کمونه فرمودند که نمی‌شود معنای واحد را از مصادیق متعدده اخذ کرد ما به همان دلیل می‌گوییم که انتساب یک وصف به یک مصداق، منشأ انتزاع آن وصف را در آن می‌طلبد، نمی‌شود که آن منشأ انتزاع بما هوهو وجود نداشته باشد یعنی یک مصداق بما هوهو از یک جهت و از یک نقطه باشد بعد شما ده‌تا صفت از این انتزاع کنید.

  • تا این زید یک ارتباطی با عمرو نداشته باشد شما نمی‌توانید ابن‌عمرو به او بگویید، گرچه مصداق، مصداق واحد است ولی جهت انتزاع خارجی وجود دارد. اینکه الآن زید با عمرو ارتباط دارد، این انتساب عمرو با زید یک امر خارجی است، یک امر محقق خارجی است و در یک ظرفی بوده است و در یک ظرفی اتفاق افتاده است که ما به لحاظ وجود خارجیۀ آن ظرف الآن به این ابن‌عمرو می‌گوییم اما اگر عمرو بود و بچه نمی‌زائید ما هزار سال به او ابن‌عمرو نمی‌گفتیم. گرچه این شخص خارجی و این مصداق خارجی دارای گوشت و پوست و استخوان است و ما به آن لحاظ به این ابن‌عمرو نمی‌گوییم، درست است. آیا ما به لحاظ ابرو، چشم، دماغ، دهان، این قد یک متر و نیمی و امثال‌ذلک به او ابن‌عمرو می‌گوییم؟! یا اصلاً به این کاری نداریم؟! این مرآت است و از یک نسبت خارجی حکایت می‌کند که آن نسبت خارجی تحقق پیدا کرده است که آن تولد زید از عمرو است، به آن لحاظ ما به او ابن‌عمرو می‌گوییم و کاری به خود این نداریم، این با بقیه چه فرقی می‌کند؟!

جلسه ۱۶۸

6
  • تلمیذ: بعضی از صفات را انتزاع می‌کنیم درحالی‌که منافاتی با بساطت آن ندارد؛ در مورد حضرت حق می‌گوییم که أنَّهُ واحدٌ بسیطٌ...

  • استاد: حالا یکی‌یکی، ما از همین‌جا شروع می‌کنیم. این کلامی که مرحوم حاجی در اینجا دارد که «و کأنَّهُم لَم یَقرَع أسماعَهُم جوازَ انتَزاع مفاهیمِ مُختَلِفَة مِن مِصداقٍ واحدٍ»،1 اشکال در این است اگر شما مفاهیم متعدده‌ای را از یک مصداق اخذ می‌کنید مابه‌الاِنتزاع آن‌هم باید متعدد باشد یعنی اگر شما به این جسم خارجی ماده و صورت می‌گویید، الآن شما یک ماده و صورت را از این جسم خارجی اخذ می‌کنید، آیا نظر شما به این شیء بما هوهو انتزاع ماده و صورت را می‌کند یا نه؟!

  • شما نگاه به این مصداق می‌کنید و دو جهت را در این می‌یابید: یکی ماده بودن و هیولا بودن آن برای قبول صور است لذا به آن می‌گویید که «هذا مادة»، یکی اینکه الآن صورت قرطاسیت دارد، این الآن صورت کتابیت دارد، به آن می‌گویید: «هذا صورةٌ» یعنی شما هیچ‌وقت نظرتان به یک مصداق واحد نخواهد بود، اگر هم بخواهید به یک مصداق نظر کنید نظر تعمّلی می‌کنید یعنی عقل آن مفهوم و آن مصداق را تجزیه می‌کند، به لحاظ منشأ انتزاعش شما یک مفهومی را بر این بار می‌کنید والاّ شما یک فرد واحد را بما هوهو، صرف‌نظر از هیچ‌گونه ارتباط و مقارنات و شرایط و آنچه را که این با خارج خودش ارتباط دارد، نگاه کنید غیر از یک مفهوم واحد نمی‌توانید انتزاع کنید و آن زید است یعنی اگر شما زید را لحاظ کنید «بما هو انسانٌ»، یعنی فرض کنید که این زیدی است که سر دارد پا دارد و شکم و دنبه دارد، به زیدی که دارای این خصوصیات است نمی‌توانید ابن‌عمرو بگویید، نمی‌توانید کاتب بگویید، نمی‌توانید ضاحک بگویید اما همین‌که زید خندید شما فوراً می‌گویید: ضاحک، چرا تا‌به‌حال نمی‌گفتید؟! چون نخندیده بود، همیشه مثل مربای آلو بود! تااینکه زید ایستاد می‌گویید که قائم است، چرا تا به حال به او قائم نمی‌گفتید؟! چون «زید بما هو زیدٌ»، «قائم» نیست، مگر در اینجا بین قائم و زید از نظر مصداقیت تغییری پیدا شد؟! نه، زید همان زید است، بایستد به او قائم می‌گویید، بنشیند به او قاعد می‌گویید، اینکه همان است گرچه در بعضی اوقات قائم به‌درد می‌خورد و در بعضی اوقات قاعد به‌درد می‌خورد در هرکجا یک‌طور است ولی بالأخره این مصداق باید تغییر کیفی پیدا کند یا عَرَضی پیدا کند تااینکه مطلوب واقع شود یا غیر مطلوب واقع شود.

    1. منظومه، ج 3، ص 554.

جلسه ۱۶۸

7
  • پس درهرصورت نمی‌توانیم مفاهیم متعدده‌ای از مصداق واحد بما هُوَ واحد انتزاع کنیم و اینکه ایشان در اینجا فرموده‌اند، خلط کرده‌اند بین اینکه وجود آن مصداق را مدنظر گرفته‌اند یعنی خود آن مصداق، خود مصداق تغییری پیدا نکرده است ولی ما در اینجا می‌گوییم که خود آن مصداق بما هُوَ مصداق در اینجا مدنظر نیست؛ چون حالات و عوارضی طاری بر این مصداق شده است شما در اینجا مفاهیم مختلفی را از این مصداق اخذ می‌کردید، اگر آن عوارض طاری نمی‌شد اخذ نمی‌کردید. من‌باب‌مثال اگر این مصداق راه نمی‌رفت شما ماشی را بر این حمل نمی‌کردید، اگر این مصداق نمی‌خندید شما ضاحک را بر این حمل نمی‌کردید، اگر این مصداق نمی‌خورد شما آکل را بر این حمل نمی‌کردید، اگر این مصداق نمی‌نوشت کاتب را بر این حمل نمی‌کردید پس مصداق گرچه واحد است ولکن به لحاظ منشأ انتزاع مفاهیم متعدده ـ چون در این مصداق هست ـ شما آن مفاهیم را اخذ می‌کنید والاّ بماهو اخذ نمی‌کنید؛ بما هُوَ زید، زید است همین، زید لیس إلاّ زید، نه ابن‌عمرو است، نه بکر است، نه خالد است، نه شوهر رقیه است، نه بابای زکیه است، نه برادر اکبر است، نه عموی غلام است، هیچ‌کدام اینها نیست. زید، زید تنها است و مصداق، مصداق واحد است. بله، به لحاظ ارتباطش با حقایق موجودۀ خارجی، نه معدومه و اعتباری، همین ریاستی که الآن بر این زید حمل می‌کنید یک حقیقت مابه‌الاِنتزاع واقعی خارجی دارد یعنی همین هیئت اجتماعی یک امر خارجی است گرچه خود اجتماع یک امر اعتباری است ولی بالأخره جلوس این فرد در کنار این فرد یک امر حقیقی است این را که می‌دانیم، این که در کنار او نشسته است این که امر می‌کند به آن هیئت اجتماعی می‌گوییم، آن هیئت اجتماعی یک رئیس می‌خواهد، یک شخصی که در رأس می‌خواهد و بعد ما انتزاعی می‌کنیم و می‌گوییم: آقایان مرئوس‌اند و او هم رئیس آنهاست پس الآن دوباره این انتساب زید به ریاست و ارتباطش به لحاظ یک امر خارجی است، به لحاظ هیکلش نیست، روی این حساب اینکه ما از مصداق واحد بماهُو واحد مفاهیم مختلف اخذ کنیم صددرصد اشتباه است و مصداق واحد بما هُوَ واحد فقط یک مفهوم بر او اطلاق می‌شود و حتماً باید یک مصداق، یک مفهوم، یک مابه‌الاِنتزاع خارجی و یک منشأ خارجی داشته باشد.

جلسه ۱۶۸

8
  • از این جهت سراغ حضرت حق آمدیم؛ در مورد پروردگار متعال لا شَکَ و لا شبهة که ما مفاهیم مختلفه‌ای را به‌عنوان قدرت، به‌عنوان علم، به‌عنوان حیات ـ به این عناوین مختلفه ـ به حضرت حق اطلاق می‌کنیم و خودمان این اختلاف را در مفاهیم می‌بینیم. من‌باب‌مثال می‌بینیم که قدرت مسئله‌ای است علم مسئلۀ دیگر است. حالا علم یا مثلاً به معنای صور ارتسامیۀ در ذهن باشد یا به معنای خود همان حضور اشیاء «لَدَی الذّات» باشد خود همان حضور را علم می‌گوییم.

  • حالا که به اینها می‌گوییم آیا اختلافی بین این دو نمی‌بینیم؟! قدرت یعنی اعمال رویه، علم یعنی حضور؛ حالا یا صور مرتسمه یا نفس‌الشیء، فرق نمی‌کند. ما بین‌ این دو مسئله اختلاف می‌بینیم یا نمی‌بینیم؟! اختلاف می‌بینیم. جناب حاجی! چطور این علم و قدرت در نفس و در ذات ما مصداقاً اختلاف دارند اما در حضرت حق نباید اختلاف داشته باشند؟! مگر نفس ما بسیط نیست؟! مگر ما روحمان بسیط نیست؟! حالا بگوییم که جسممان مرکب از فلان و امثال‌ذلک است خب مرکبات را که دارید می‌بینید اما روح ما و نفس ما که منشأ برای بروز قدرت است، ظهور علم است، ظهور حیات است، ظهور قهر، ظهور رحمت و شفقت، ظهور فکر و عقل است آیا نفس ما هم مرکب است یا آنکه دیگر مرکب نیست؟! چون نفس در مقام جوهریت خودش بسیط است و خود شما هم معتقدید البته من این را به‌عنوان تأیید دارم می‌گویم والاّ من اصلاً کاری به دلیل ندارم، این به‌عنوان تأیید است. دلیل بماند، به‌عنوان تأیید و به‌عنوان خلف. چطور شما نفس را بسیط می‌دانید و در مرحلۀ روحانیت خودش مجرد می‌دانید درعین‌حال علم نفس را غیر از قدرت می‌دانید؟! قدرت نفس را غیر از علم می‌دانید؟! نفس را در مقام عقلانیت غیر از مقام شهویت می‌دانید؟! اینها به‌خاطر چیست؟! چون منشأ انتزاع در نفس تفاوت دارد درحالی‌که نفس بسیط است. حالا که نفس بسیط شد ما در مورد پروردگار متعال می‌گوییم که چطور نباید این‌طور باشد؟! چرا نباید یک وجود واحد بما هُو واحد منشأ برای اینها بشود؟! یعنی یک وجود واحد بما هُوَ واحد، به‌جهت استجماعش جمیع صفات کمالیه را می‌تواند منشأ برای اینها باشد و این اشکال ندارد. یعنی در وجود پروردگار قدرت و علم و حیات از همدیگر تفاوت دارند. علم عبارت است از حضور اشیاء عِندَ الذات، قدرت عبارت است از اعمال رویۀ دخل و تصرف؛ این چه ربطی به او دارد؟!

جلسه ۱۶۸

9
  • اینکه شما می‌فرمایید که اگر معلومیت ما غیر از مقدوریت باشد لازمه‌اش این است که مقدوریت حد بخورد! چه حدّی بخورد؟! شما چطور در ذات خودتان، خودتان را قادر به علم می‌بینید، این علم اختصاص به شما دارد، شما خودتان را قادر می‌بینید بر علم و علم را قادر می‌بینید بر قدرت یعنی علم آمده قدرت شما را گرفته است و شما بر قدرت خودتان هم عالم هستید، این‌طور نیست؟! من‌باب‌مثال شخص می‌گوید که الآن می‌توانید صد کیلو بردارید؟! می‌گویید: آقا می‌توانم صد کیلو بردارم، صد و ده کیلو نمی‌توانم بردارم. یعنی علم و اینکه شما عالم به قدرتتان هم هست. فرض کنید من می‌توانم این کار را انجام بدهم، این علم شما عالم بر قدرت بر این کار هم هست همین‌طور قدرت؛ شما قدرت دارید بر علمتان، یعنی می‌توانید علم خودتان را احضار کنید، می‌توانید علم خودتان را بیابید، می‌توانید از علم خودتان استفاده کنید این قدرت شما در دخل و تصرف در علمتان تسری دارد، من‌باب‌مثال این سوره را به ذهن بیاورید، این شعر را بیان کنید، اینها همه قدرتی است که داخل در علم می‌شود، علم هم داخل در قدرت می‌شود و هرکدام با یکدیگر تفاوت دارند.

  • آن علم عبارت است از صور مرتسمۀ در ذهن یا حضور اشیاء در ذهن به علم حضوری. قدرت عبارت است از اعمال رویه، این چه ربطی به آن دارد؟! درحالی‌که هردوی اینها منشأ انتزاعشان نفس است و آن نفس هم بسیط است.

  • مطلب دیگر اینکه شما می‌فرمایید: «بسیط ‌الحقیقة کُلّ‌ الأشیاء»1 درحالی‌که اشیاء به ماهیت اشیاء دارای اختلافات ماهوی باهم هستند چطور بسیط‌الحقیقه در اینجا وارد شد؟! چطور این بسیط‌الحقیقه واجد جمیع کمالات اشیاء شد؟! درحالی‌که این اشیاء باهم اختلاف ماهوی دارند؛ شما قدرت را در اینجا مختلف می‌بینید یا نمی‌بینید؟! می‌بینید دیگر، اینها می‌گویند: در ذات، واحد است، قدرت زید با علم زید تفاوت دارد، درعین‌حال این قدرت زید با قدرت عمرو هم تفاوت دارد، این علم زید با علم عمرو هم تفاوت دارد، از آن طرف می‌گویید که این قدرت و آن قدرت ـ هردوی اینها ـ در بسیط‌الحقیقه واحد هستند وقتی که اینها و آنها در بسیط‌الحقیقه واحد هستند یعنی این قدرت و آن بسیط‌الحقیقه در عین اینکه اختلاف مصداقی بین این قدرت و بین آن قدرت است، این تناقض نیست؟! وقتی که این واحد است چطور این واحد با اختلاف مصداقی سازگار است؟! شما می‌گویید که این «بسیط ‌الحقیقة کُلّ‌ الأشیاء» است این اختلاف مصداقی است که این بما هُوهو مختص به او است، آن قدرت بما هُوهو مختص به آن است درعین‌حال آن قدرت و این قدرت هردو واحد است، چون بسیط‌الحقیقه هردو را گرفته، این آن را نگرفته که آن را رها کند هم این را شامل شده و هم آن را شامل شده [است].

    1. منظومه، ج 4، ص 118.

جلسه ۱۶۸

10
  • مثل اینکه می‌گوییم: «الف» مساوی با «ب» و «ب» هم مساوی با «جیم» است پس «الف» مساوی با «جیم» است. این قدرت زید خاص زید است قدرت عمرو هم اختصاص به عمرو دارد؛ نه آن در این تسری می‌کند و نه این در آن تسری می‌کند، وقتی که مصداقاً باهم اختلاف دارند درعین‌حال بسیط‌الحقیقه می‌گوید که قدرت ‌بی‌قدرت، این قدرت هم بدون قدرت این‌هم که داخل در من است پس این قدرت داخل در این قدرت است دیگر، هان بله دیگر چون بسیط‌الحقیقه می‌آید هردو را می‌گیرد و این به‌خاطر این است که هیچ منافاتی ندارد که یک امر بسیطی بسیط بر مصادیق مختلف باشد. چه اشکال دارد. این اختلاف در ذات امر بسیط باشد خود آن امر بسیط «بما هو بسیط» مستجمع جمیع صفات است؛ صفت کمال، صفت قدرت، صفت بهاء، صفت نور، هرکدام از اینها مصداقاً با همدیگر اختلاف دارند این امر بسیط چطور در مقام تنازل موجب اختلاف مصداقی می‌شود؟! ولی این اختلافی که پیدا شده مگر نباید از ناحیۀ علت پیدا بشود؟! آن‌وقت در خود علت مصداقاً اختلاف وجود ندارد؟! شما از کجا می‌گویید که علم و قدرت در مرحلۀ ذات مصداقاً یکی است و مفهوماً باهم تفاوت دارند و مفهوم هم کشک است و پی‌ کارش برود؟! وقتی که مفهوم مصداقاً یکی شد یعنی چه؟! یعنی بیخود مصداقاً یکی است وقتی که مصداقاً یکی شد پس این مفهوم را از کجا به‌دست بیاوریم؟! وقتی که زید بما هُوَ زید یکی است حالات و عوارض مختلف بر او طاری نشود پس ما این قیام و قعود را از خانۀ کدام خاله برای زید آوردیم و مساری و طاری و عارض کردیم؟! ما تا یک امر وجودی خارجی نبینیم که نمی‌توانیم یک وصف و یک عَرَض را بر ذات حمل کنیم ما تا وقتی که زید را زید بدانیم، نمی‌توانیم ابن‌عمرو را به آن حمل کنیم نمی‌توانیم قیام را به آن حمل کنیم نمی‌توانیم قعود را به آن حمل کنیم.

جلسه ۱۶۸

11
  • اینها به‌خاطر این است که ما مسائل مختلفۀ خارجی دیده‌ایم تا توانستیم حمل کنیم خیلی خب. حالا شما می‌گویید که در ذات پروردگار، علم، عین قدرت است یعنی هیچ‌گونه اختلاف مصداقی ندارند و ما اصلاً بیخود به او علم، قدرت می‌گوییم نه، نه‌خیر آقا به همه‌اش بگو: علم! به همه‌اش بگو: قدرت! به همه‌اش بگو: حیات! به همه‌اش بگو: قهر! بله دیگر وقتی که مصداقاً یکی باشد شما الفاظ را باهم عوض کن وقتی که این مصداق، مصداق واحد است شما اسم این را بردار یک اسم دیگر بگذار شما به این کتاب بخاری بگویید و با فرش مصداقاً یکی هست. وقتی که مصداقاً یکی شد پس شما این اختلاف مفاهیم را از کجا آوردید؟! یعنی اگر من‌باب‌مثال این کتاب با این بخاری از نظر مصداق یکی بود چرا به این بگویی: بخاری؟! خب به این بگو: کتاب! به او بگو: کتاب! اسم این را عوض می‌کنیم! اسم این را کتاب و اسم آن را بخاری می‌گذاریم!

  • بنابراین اختلاف و خلطی که به رغم اینکه خود ایشان فرمودند ظِلام اوهام اقتربت علیهم ... باید در کمال ادب و ارادت خدمت مرحوم حاجی ـ حاجی خیلی مقام بالایی داشت، این از بی‌سوادی ماست! حالا همین‌طوری آنچه که به‌نظر می‌رسد را داریم می‌گوییم! ـ عرض کرد: در اینجا بین مصداق واحد «بما هُوَ واحد» و «مصداق واحد بما هی جامِعٌ بجمیع الاوصاف و الکمال» بر مرحوم حاجی خلط شده است. بله از مصداق واحد بما هُوَ واحد نمی‌توانیم معانی مختلفی انتزاع کنیم. ولی اگر این مصداق از نقطه‌نظر طواری اعراض حالا این بر ذات که عارض نمی‌شود من در مقام مثال و تنزیل دارم صحبت می‌کنم. ولی چون این وجود واحد بما هُو واحد مستجمع کمالات است وقتی که خود وجود مستجمع کمالات شد آن‌وقت در مقام اجمال در مقام ظهور و مقام افاضۀ اشراقیه و اضافۀ اشراقیه آن مصادیق باهم در خارج اختلاف پیدا می‌کنند. لذا ذات در مقام ذات خودش بالإجمال دارای قدرت است و قدرت او عین علم و بالإجمال، و در مقام آن ذات هیچ وجود ندارد فقط ذات است و بس.

جلسه ۱۶۸

12
  • ولی صحبت در این است که آیا آن ذات در مقام ذات شعور دارد یا ندارد؟! شعور دارد. ذات در مقام ذات قدرت دارد یا ندارد؟! یعنی آیا ذات در مقام ذات عاجز است؟! در مقام بروز و ظهور قادر می‌شود یا نه، خود آن ذات یک وقت اعمال قدرت نمی‌کند حرف دیگر است؛ الآن ما قدرت داریم ما وقتی در خود ما نگاه کنیم می‌بینیم ذاتاً قادریم اما دستمان را می‌بندیم کاری انجام نمی‌دهیم. ما در مقام ذات خودمان می‌بینیم عالم هستیم ولی آن علممان بروز و ظهور ندارد. اینکه بگوییم: ذات در مقام ذات فاقد قدرت است، فاقد علم است، فاقد حیات است، بعد در مقام بروز و ظهور دارای قدرت می‌شود خلاف است. بعضی از عرفا آمده‌اند و این‌طور فرموده‌اند. ذات در مقام ذات خودش واجد قدرت است، واجد علم است و واجد کمالات است و این کمالات، کمالات حصولی نیست زائیدۀ ذات و منشأیّت ذات است به‌نحو بروز و ظهور برای او. یعنی خود ذات در مقام ذاتش ـ بذاته لا بغیره ـ قادر است، ذات در مقام ذات، بذاته عالم است نه بغیره و این اوصاف قدرت و علم و ... اوصافی است که از ذات نشئت می‌گیرد و از ذات پیدا می‌شود. نه اینکه به ذات در مقام علم تفصیلی افاضه بشود، درست شد؟!

  • لذا اینکه در اینجا بعضی‌ها فرمودند که پس ذات در مقام هو، نه علم است نه قدرت است ما اصلاً فرض کنیم که من‌باب‌مثال الآن ذات هیچ‌گونه بروز و ظهوری در خارج نکرده ذات است پس «کَان الله و لَم یَکن مَعه شَیءٌ و ألآنَ کَما کان»1 که اینها معنا می‌کنند نه آن‌طوری‌که ما معنا می‌کنیم. ذات در مقام ذاتش نه جبرئیلی خلق کرده، نه پیغمبری خلق کرده، هیچ خلق نکرده یعنی ذات است و تنها این را ما می‌گوییم مقام ذات الآن هم همین است و الآن کما کان یعنی همین الآن ذات در مقام ذات خودش، الآن ذات، یعنی وقتی که ما این حدود را برداریم اینکه دیگر جدی است این را نمی‌خواهم بگویم با همراهی با قوم این دیگر جدی است. الآن اگر ما این حدود و ظهورات و بروزات را برداریم ذات تنها می‌ماند یعنی همان بسیط‌الحقیقه این دیگر وجود منبسط است و وحدت وجود می‌شود، الآن ذات است و هیچ بروز و ظهوری دیگر نیست.

    1. جامع الأسرار، ج 1، ص 56.

جلسه ۱۶۸

13
  • الآن من این را سؤال می‌کنم: آیا ذات عالم است یا عالم نیست؟! آیا قادر است یا قادر نیست؟! فرض می‌کنیم ما در مقابل ذات ایستاده‌ایم داریم دربارۀ ذات قضاوت می‌کنیم می‌گوییم که این ذات هیچ خلقی نکرده، این خلقی هم که کرده است همۀ اینها سراب‌اند: ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمۡ‍َٔانُ مَآءً﴾1 یعنی فرض می‌کنیم اصلاً ذات خلقی نکرده، حالا آن قبلی جدی بود ولی این حالا شوخی، فرض کنیم ذات هیچ خلقی اصلاً نکرده که من هم کنت کنزاً الآن اَکون کنزً مخفیّا این کنز مخفی علم و قدرت دارد یا ندارد؟! اگر می‌گویید دارد پس این اختلاف از کجا آمد؟! مقام هوهویّت منظورتان نیست، پس این اختلاف از کجا آمد؟! پس تو الآن نه قدرت داری نه علم داری نه حیات داری هیچ نداری تمام اینها متوقف است که ظهور پیدا کنی باطلٌ.

  • تلمیذ: صفات با ذات عینیت ندارد و مقام ذات جدای...

  • استاد: همین، اینکه عینیت ندارد یعنی در مقام اتّصاف است اینکه می‌گوییم: «إنَّ الله عالِمٌ» ما الآن این عالم را از نقطه‌نظر حضور می‌گوییم و الأشیاء عِندَ الذات این حضور می‌گوییم در مرحلۀ متأخّر است به این لحاظ عالِمٌ می‌گوییم و اینها به این لحاظ می‌گویند چون اشیاء پیش ذات حاضر است پس «الله عالمٌ». ما می‌گوییم: نه، آن علم در مرتبۀ متأخّر از این ظهور است، یعنی در عین بساطت خودش در مقام بساطت خودش باز ما به این «عالِمٌ» می‌گوییم یعنی اگر فرض کنیم که اشیایی وجود نداشت باز «هوَ عالِمٌ» همان بذاته بإجماله؛ «عالِمٌ بذاته» و به اجمال در مقام بروز و ظهورات.

  • تلمیذ: لذا می‌گویند: «عالمٌ قَبلَ أن یَکونُ شیئاً»؟

  • استاد: بله قبل از اینکه ... اتفاقاً می‌خواستم همین را عرض کنم، قبل از اینکه خلقی بکند عالم بود قبل از اینکه خلقی بکند حی بود قبل از اینکه خلقی بکند قادر بود این کلمات امیرالمؤمنین علیه‌السّلام. و این اتّحاد را نمی‌رساند نه اینکه ذات چون ذات است بنابراین عین علم است؛ نه، ذات عین علم نیست ذات منشأ برای علم است، چطور اینکه ذات ما منشأ برای علم ماست ذات ما منشأ برای قدرت ماست، ذات ما منشأ برای حیات ماست، آن ذات هم در مقام ذات در عین بساطت خودش، اقتضای علم را می‌کند. یعنی نفس بساطتِ وجود اقتضای علم می‌کنم اقتضای قدرت می‌کند. اقتضای حیات می‌کند اقتضای بهاء و بهجت می‌کند.

    1. . سوره نور (24) آیه 39. معاد شناسى، ج ‌8، ص 184:
      « اعمالشان هم‌چون سراب است كه شخص تشنه آن را آب مى‌پندارد.»

جلسه ۱۶۸

14
  • چطور شما آن بساطت را در مظاهر خارجی با اختلاف سریان می‌دهید؟! همین بساطت را در ذات با صفات سریان بدهید. شما این کتاب و این ضبط صوت و این فرش و این حسن و حسین را داخل در بساطت وجود می‌کنید و می‌گویید آن بساطت وجود منافاتی با این اختلاف ماهوی اشیاء ندارد خب همین را به ذات سرایت بدهید و بگویید: در مقام ذات هم آن بساطت منافاتی با علم و قدرت و اینها دارد. درعین‌حال که مصداقاً آنها تعدد دارند، مفهوماً و مصداقاً هم تعدد دارند، ولی مصداق آنها همان ذات است ذاتی است که دارای این قدرت است نه ذات تنهای تنهای تنهای بدون علم و قدرت و حیات. ما یک‌هم‌چنین ذاتی نداریم و بدردمان هم نمی‌خورد. آن ذات تنهایی که علم ندارد، قدرت ندارد، هیچ ندارد.

  • بله ما می‌توانیم یک قسم کلام اینها را توجیه کنیم اینها که می‌گویند عین ذات است به اینکه منشأ انتزاع آنها همان امر بسیط است این‌طوری می‌توانیم توجیه کنیم بعد آن‌وقت وقتی منشأ انتزاع شد این دیگر اختلاف مفهومی پیدا می‌شود درحالی‌که مصداقاً یکی است بله اگر شما مصداق اینها را ذات می‌دانید به اینکه اوّل منشأ برای اینهاست اشکال ندارد ولی اگر ذات صرف، غیر از علم و اینها بدانید، ما این را نمی‌توانیم بپذیریم.

  • تلمیذ: پس این توضیح که به اجمال اشکال کرده‌اند اجمال در مقام بساطت یعنی چه؟

  • استاد: اجمال یعنی استعداد، اجمال یعنی قوه، اجمال یعنی حضور همین در خودمان.

  • تلمیذ: یعنی عالم بودن خدا در خود ذات مصداق دارد، قادر بودنش مصداق دارد، حی بودنش مصداق دارد، این مصداق داشتن در مقام اجمال مشخص نشده است؟!

  • استاد: ببینید مصداق نه به این منوال که خدا یک ذاتی دارد فرض کنید چندتا کوفته هم جلواش گذشته است، اسم یک کوفته را عالم گذاشته، یکی را قادر گذاشته، اینها را به خودش چسبانده است مثل اینهایی که می‌خواهند به جبهه بروند در یک طرف قمقمه می‌بندند طرف دیگر [اسلحۀ] کلاش می‌بندند طرف دیگر بی‌سیم و ... همین‌طور خدا الآن یک ذاتی است که یک طرفش عالمیت است، جلواش قادریت است، عقبش قابلیت است! این‌طور که نیست، بله منظور این است که خود آن ذات، فی‌حدّ‌نفسه، در عین بساطتش، ترکیب از ماده و صورت نیست بلکه وجود بحت است خود آن نفس وجود در مقام اجمال آن در او قدرت است؛ بخواهد اعمال کند نخواهد نمی‌کند. الآن در این دنیا؛ آیا اینکه زید الآن امروز به‌وجود آمد عمرو فردا به‌وجود آمد در اینجا قدرت خدا به مرور زمان تعلّق گرفته یا تعلّق نگرفته است؟! الآن در اینجا زید را به‌وجود آورد فردا عمرو را درست می‌کند.

جلسه ۱۶۸

15
  • پس الآن قدرت خدا به ‌وجود عمرو، متأخّر است از قدرت خدا به‌وجود فعل دیگر زماناً، درست است؟! درحالی‌که همین دیروز که زید را به‌وجود می‌آورد قدرت بر وجود عمرو را داشت یا نداشت؟! داشت.

  • این را اجمال می‌گوییم یعنی یک قدرتی در وجود انسان باشد و انسان اعمال نکند این اجمال می‌شود. تفصیل این چه می‌شود؟! درست کردن! شما الآن قدرت دارید یک صغریٰ و کبریٰ بسازید، قدرت را دارید یا ندارید؟! بدون مراجعه به طبیعت و فلان و این حرف‌ها و نمی‌دانم چه یک چیزهایی می‌خوردیم از آن چیزها بله بدون اینها. حالا یک وقت آن قدرت را اعمال می‌کنید یک وقت آن قدرت را اعمال نمی‌کنید، اگر اعمال نکنید می‌گویید: اجمالاً قدرت را دارم و اگر اعمال کنید می‌گویید: تفصیلاً، درست شد. این در ذات پروردگار هم همین است.

  • تلمیذ: در حقیقت با عقیدۀ معتزله یکی می‌شود چون معتزله هم می‌گویند که ذات در مقامی است که می‌تواند ... یعنی نائب‌مناب علم و قدرت و حیات است.

  • استاد: قائم مقام است.

  • تلمیذ: نائب‌مناب می‌دانند می‌گویند که ما نمی‌توانیم بگوییم که خداوند صفات عالمیت زائد ... بر ذات اوست عین ذات اوست بلکه ما می‌گوییم در آن مقام نه علمی است نه قدرت بلکه ذات حقیقی است که نائب‌مناب به عالم بودن و قادر بودن است.

  • استاد: ببینید اینکه بگوییم باز در آنجا علم نیست این در آنجا خلط است، یعنی باز شما ذات را از علم جدا کردید نائب‌مناب بودن یعنی چه؟! یعنی بالأخره ما نمی‌دانیم علم در ذات هست یا نیست؟! آیا ذات عالم است یا نه؟! سؤال ما این است آیا ذات قدرت دارد یا نه؟! بعد اگر بگوییم که قدرت ندارد بعد قدرت پیدا می‌کند خب این می‌شود نفس، احتیاج، افاضه و جنبۀ قابلیت غیر از فاعلیت است همین حرف‌هایی که حاجی زده است.

  • تلمیذ: از کجا می‌فهمیم؟! در مقام تفصیل می‌فهمیم؟!

  • استاد: در مقام تفصیل، پس در مقام تفصیل کشف می‌کنیم که ذات این قدرت را داشت ولی الآن اعمالش کرد. این اختلافات مفهومی که ما می‌فهمیم همه از تفاصیل است چون می‌بینیم ذات اعمال کرده، چون می‌بینیم ذات این‌طور است؛ ذات علم داده، ذات قدرت داده، می‌فهمیم پس باید این منشأ انتزاعش در او باشد. پس همین علم و قدرت در مقام اجمال در ذات هست، در مقام تفصیل هم چیست؟ به همین کیفیت است.

جلسه ۱۶۸

16
  • فعلاً خیال می‌کنم این مطلب به این مقدار [کافی است] تا بحث‌های بعدی را بیان کنیم.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد