پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۲:صفات واجب تعالی
توضیحات
70. غرر في ذكر الأقوال في العلم و وجه الضبط لها
السبعون: غررٌ فی ذکرِ الأقوالِ فی العلمِ و وجهِ الضَّبطِ لَها
درس یکصد و هفتاد و ششم تا درس یکصد و هفتاد و نهم
درس یکصد و هفتاد و ششم:
بررسی اقوال و آراء در کیفیت علم پروردگار(1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
غررٌ فی ذکرِ الأقوالِ فی العلمِ و وجهِ الضَّبطِ لَها:
| قَد قیلَ لا علمَ لَه بِذاتِهِ | *** | و قیل لا یَعلَمُ معلولاتِهِ |
| و مُثبِت لِعِلمِهِ بِما جَعَل | *** | إمّا یَقولُ إنَّه عَنهُ انفَصَل |
| أو لَـیسَ مَفصولاً فَأمَّا المُبتَدأ | *** | إمَّا هوَ المَعدومُ ثابِتاً بَدا |
| عیناً فَهذا مذهبُ المُعتَزِلَة | *** | أو ذِهناً الصوفیةُ ذا قائِلَة |
| أو ذو وُجُودٍ لیسَ ذا ثُباتِ | *** | فَمُثُلٌ قَائمةٌ بِالذّاتِ |
| مَعَ سَبقِهِ ذا مِن فَـلاطُونِ اشتَهَر | *** | و دُونَ سبقٍ إن یَکن بِأَن حَضـَر1 |
این بحث راجع به علم باری و کیفیت آن است؛ چه علم بالذات و چه علم به غیر. بعضیها به این قائلاند که خداوند متعال علم به ذات ندارد و جهتش تصور غیر صحیحی است که از علم دارند. آنها خیال میکنند علم یا اضافه است که فخر و اینها قائل به این شده بودند، آنطوریکه درنظرم هست علم صرف انتساب به خارج است یااینکه عبارت از تصور اشیاء در نفس است و هردوی اینها نسبت به باری محال است. اوّلاً اگر ما علم را اضافه بگیریم، غیر از باری چیزی نیست تااینکه باری یک اضافه و تعلقی نسبت به آن پیدا کند تا اسم آن را علم بگذارد یعنی به خودش، بهجهت اینکه اضافۀ شیء بنفسه صحیح نیست؛ یک شیء ارتباط و انتساب به خودش داشته باشد؛ بهجهت اینکه در علم همیشه یک امر خارج از وجود شیء قرار دارد که انسان نسبت به او یک اضافه و ارتباطی پیدا میکند اما [اگر بگوییم که] انسان با خودش ارتباط پیدا کند، این ارتباط با خود، عینِ خود است پس دیگر ارتباطی نیست. از این نظر علم به ذات امکان ندارد.
یااینکه علم عبارت از حصول صور اشیاء در ذهن است. چگونه صورت یک ذاتی در خودش پیدا میشود؟! خودش، خودش است دیگر صورت خودش در خودش معنا ندارد. البته این جوابش روشن است بهجهت اینکه ما علم باری را از مقولۀ حضور میدانیم وقتی که از مقولۀ حضور شد و علم حضوری بود بنابراین هم اضافه کنار میرود هم حصول صورت کنار میرود بلکه خود وجود شیء عند الشیء عبارت از علم است و همینکه ذات وجود خود را احساس میکند این معنای علم است چون علم عبارت از انکشاف یک واقع است که این انکشاف یا بهصورت حصول است که علمش برای انسان پیدا بشود درحالیکه خود انسان در آن قضیه حضور ندارد یااینکه عبارت از خود حضور آن شیء است که حضور آن شیء عبارت از انکشاف واقع است؛ همینکه شما در خودتان معلومات خودتان را وجدان میکنید و حالات، صفات، غرایز و وجود خودتان را احساس میکنید عبارت از علم است بلکه مرتبۀ بالای علم است بهجهت اینکه در این علم حصولی یک شمّهای از حضور قرار دارد حکایتی از حضور هست ولی حضور نیست. شما که اطلاع پیدا میکنید فلان شهر باران آمد، خودتان که در آنجا نیستید بلکه حکایتی از آن حضور برای شما حاصل میشود و بهجهت همان جهت مختصری که باز برگشتش به علم حضوری است ـ حالا بحثش بعداً میآید ـ به این علم گفته میشود. یعنی انکشاف واقع، اما شاید بعداً کشف خلاف بشود ولی هیچوقت برای شما که گرسنه هستید کشف خلاف نمیشود چون شما الآن گرسنگی را در وجود خودتان احساس میکنید سیری را احساس میکنید اگر ده سال هم بگذرد هیچ کشف خلافی نمیشود چون حضور دارند؛ گرسنگی در وجود شما حضور دارد و شما اشراف دارید. هیچوقت برای شما در اینکه وجود دارید کشف خلاف نمیشود چون الآن احساس وجود میکنید احساس کشف این امر واقعی میکنید. درست شد؟! بنابراین علم باری به ذات هم همین است. آن علم باری به ذات عبارت از حضور ذات عند الباری است عند نفسه و این عبارت از علم است.
ایشان میگویند که این مناسب با مذهب دهریه است که اینها قائل به بخت و اتفاق و جهل هستند و علت شاعر و مدیر و مدبّری را برای این عالم قائل نیستند. ایشان میگویند که زیبنده نیست یک حکیم این مطالب را بگوید.
بعضیها گفتهاند که علم به ذاتش را قبول داریم ولی علم به معلولات نداریم. بعضیها قائل هستند به اینکه این علم به معلولات معنا ندارد. چرا علم به معلولات معنا ندارد؟ بهجهت اینکه خداوند متعال در ازل بوده آیا معلولاتش هم در ازل بودند؟! نهخیر. پس وقتی معلول در ازل نیست باید صبر کند تا این معلولاتش در خارج پیدا بشوند بعد آنوقت علم پیدا کند. این حرفی است که به ظاهر موجّه است. مرحوم حاجی میفرماید که آیا این معلولات معلول هستند یا نیستند؟! اگر معلولات، معلولِ برای علت هستند و شما علم به ذات را قبول کردید و ذات هم علت برای این معلولات است پس علت، علم به معلول است؛ شما وقتی که علم به نار پیدا میکنید علم به احراقش هم پیدا میکنید. اینکه معلول در ازل نبوده پس علت، علم به آن ندارد، این یک امر غیرصحیح مینماید.
مسئلهای که در اینجا هست این است که ـ خیال میکنم بارها این مطلب را گفته باشم ـ یک وقت ما از ناحیۀ علت، به علت نگاه میکنیم این صحیح است علم به علت، علم به معلول را دارد. یک وقت ما نظر به ذاتالعلة داریم صرفنظر از اتصاف او به جنبۀ علّیت، اینهایی که دارند این حرف را میزنند میخواهند بگویند: یا شما باید اثبات کنید در ازل معلولاتی بودند یا نبودند اگر معلولات نبودند خدا هم باشد علم به معدوم پیدا نمیکند. کسی علم به معدوم پیدا نمیکند وقتی که یک امر معدوم و عدم محض است خدا هم اگر باشد علم پیدا نمیکند چون شما میگویید: «عدم»، بالأخره باید شائبهای از وجود در آنجا باشد حالا بهنحو مبهم بهنحوکلی بهنحو اجمال بهنحو بساطت؛ خلاصه باید یک امری باشد که جنبۀ حکایی از آن امر تفصیلی داشته باشد که بعداً میخواهد انجام بگیرد. ولی چگونه ما علم به عدم محض پیدا کنیم؟! بین عدم تا عدم که فرقی نیست؛ عدم زید با عدم عمرو چه فرقی میکند تا ما از این عدم پی به وجود زید ببریم؟! مگر اینکه ما قبلاً زید را بدانیم صورتی ذهنیه از او داشته باشیم. عمرو را قبلاً بدانیم صورت ذهنیه از او را داشته باشیم بعد وقتی که میگوییم: عدم زید، خصوص زید در ذهن بیاید و وقتی که بگوییم: عدم عمرو، خصوص عمرو در ذهن ما بیاید، ولی صرف عدمی که انتساب به زید دارد هیچگونه فرقی با عدم عمرو و عدم بکر و خالد ندارد، وقتی که نداشت دیگر علم به وجودی که مقابل این و طارد این است عقلاً ممتنع میشود ولو خدا هم باشد، دیگر آن معنا ندارد. وقتی که معدوم، معدوم است خدا هم نمیتواند علم پیدا کند. پس اینها حرف بیربط نمیزنند. میگویند: اگر شما قائلید بر اینکه این اشیاء در ازل وجود ندارد، میبینید ندارند ... چون اینها خیال میکنند که همه از امور حوادث زمانی هستند حدوث اینها حدوث زمانی است، وقتی که حدوث زمانی شد طبعاً دیگر در ازل، زمان مطرح نیست چون خود زمان هم مخلوق میشود به تبع خلق مظروف خودش، وقتی که اینطور شد پس اینها در ازل معدوم هستند. وقتی که معدوم شدند پس خدا علم به چه دارد؟! مرحوم حاجی که میگوید: آیا ذات علت است یا نه؟ میگوییم: بله علت است ولی آیا در ازل علت بوده؟! اگر علت بوده پس چرا معلولش نبوده است؟! مگر شما قائل نیستید بر اینکه انفکاک علت از معلول محال است؟! شما که قائل به این هستید چطور میشود که علت از اوّل در ازل بوده ولی معلولش نبوده است آنوقت علت علم به معلول پیدا کرده است، علم به چه چیزی پیدا کرده است؟! چیزی که نبوده پس شما در اینجا یا باید ملتزم بشوید که معلول در ازل نبوده پس علم به معلولی هم نبوده، یا باید ملتزم بشوید به اینکه چیزی در ازل بوده، نباید بگویید: «نبوده» بعد علم پیدا کنید.
منبابمثال شما که علم به احراق نار دارید این احراق، احراق ذاتی برای نار است اما آیا علم دارید بر اینکه نار موجب میشود که این خَشب مخصوص احراق پیدا کند و آتش بگیرد؟! آیا علم به اینهم دارید؟! نه، الآن نار علت برای احراق این خَشب است منتها علت بالقوه است و بالفعل نیست مثلاً نار در اینجا هست و خشب هم دو متر آنطرفتر اگر صد سال هم بگذرد این آن را آتش نمیزند. وقتی که جنبۀ علّیت فعلی در او تام شد، آنوقت ما میتوانیم از علم به علت علم به معلول پیدا کنیم. وقتی که شما این خشب را در کنار نار قرار دادید و باد هم باد مساعدی بود نهاینکه قرار دادید و باد از طرف دیگر بود که حرارت را آنطرف میبرد، خَشب در کنار نار واقع شد هوا و محیط هم معتدل بود، تمام اینها آماده بود، آنوقت میگوییم: کمکم این نار دارد سرایت میکند. این میشود در وصف علّیت و عنوان علّیت، اینجا میتوانیم بگوییم که علم به علت اقتضای علم به معلول را میکند، ولی وقتی که نار یک طرف است و خشب هم برای خودش یک طرف هیچوقت علم به علت اقتضای علم به معلول نمیکند چون این الآن علت نیست بلکه علت بالقوه دارد و علت بالقوه هم که علت نیست. شرایط علّیت را همان علّیت فعلیه و علت تامّه میدانیم، به تحقق این وصف عنوانی در این ذات میدانیم. پس میتوانیم بگوییم که این دلیل مرحوم حاجی که دیگران هم استفاده کردند قابل تأمّل است.
بعضیها قائل شدند به اینکه علم به ذات اقتضای علم به معلولات هم میکند و قائلاند به اینکه علم به ذات همان علم به معلولات است. حالا اینها بهاصطلاح [دو گروه] هستند:
ـ بعضیها قائل شدند به اینکه این علم از ذات جدا است و منفصل از ذات است به معنای اینکه حالّ در ذات نیست نه به معنای اینکه هیچ اقتضا و ارتباطی با ذات ندارد، اگر ارتباط نداشته باشد دیگر علم معنا ندارد. کلام اینها را باید یکمقداری توجیه کرد. این علم از ذات منفصل است یعنی حلول در ذات نمیکند، عین ذات نیست. حالا یااینکه این علم تعلق گرفته است به اعیان ثابتهای که اینها ماهیات متقررّه هستند، بدون اینکه هیچ وجودی ـ چه وجود ذهنی و چه وجود عینی ـ بر آنها تعلق بگیرد. معتزله اینها را میگویند یعنی اینها قائل به یک اعیان ثابتهای شدند منبابمثال ماهیات، که این ماهیات هنوز وجود عینی و خارجی پیدا نکردهاند چون بحث در ازل است و در ازل که هنوز زیدی وجود ندارد ولی ماهیتش آنجا هست یعنی بین وجود و عدم.
ما گفتیم که اینها قائل به ثوابت؛ امور ثابت هستند یعنی یک ماهیاتی که آن ماهیات، نه وجود عینی دارند که در خارج باشند، نه وجود ذهنی دارند ـ بهخاطر اینکه وقتی وجود عینی ندارند طبعاً وجود ذهنی هم ندارند ـ اینها ماهیاتی هستند که در ازل بودند و علم باری به اینها تعلق گرفته است. بحث در این است که ماهیت مِن حیثُ هی لَیس إلاّ هی وقتی که ماهیتی نه وجود عینی داشته باشد و نه وجود ذهنی، هیچ شیئیّتی ندارد پس این علم میخواهد به چه تعلق بگیرد؟! خب این حرف اینجا.
ـ بعضیها قائل شدند که یک اشباحی بوده که اینها وجود ذهنی دارند و وجود عینی ندارند که به جناب محییالدّین و اینها نسبت دادهاند. اینها یک صوری در عالم تقرّر بودند، این صور از نقطهنظر وجودی جنبۀ ربطی با مبدأ دارند اما هنوز وجود به آنها تعلق نگرفته است یعنی یک ارتباطی با آن وجود دارند ولی ما میتوانیم بگوییم که اینها ارتباط دارند نهاینکه آن وجود در اینها حلول کرده و بر این موضوع امر شده که در خارج تحقق پیدا کند. اینطور نیست بلکه صرف یک ارتباطی در آنجا هست.
فعلاً راجع به این مسئله صحبت نمیکنیم و این نظریه را گسترش نمیدهیم بعداً برمیگردیم و راجع به این قضیه صحبت میکنیم و بسیار مسئلۀ دقیقی است و میتوانم بگویم که مرحوم حاجی در اینجا دچار اشکال شده است که منظور محییالدّین از تحقق وجود ذهنی، ـ لا وجود عینی تبعی و ظلّی ـ یک وجود ذهنی ظلّی و تبعی [است] که هنوز آن وجود منبسط بر او تعلق نگرفته است، چنین وجودی را برای اعیان خارجی در ازل قائل است، [خواهیم گفت که] منظورش چیست؟ وقتی که مُثُل افلاطونی را میگوییم بعد این قضیه را هم در آنجا شرح میدهیم.
مرحوم حاجی باز در اینجا اشکال میکند و میفرماید که ما دوتا وجود نداریم که شما بیایید یک وجودی را در مقابل یک وجود دیگر قرار بدهید اسم این را وجود ظلّی و تبعی بگذارید...
علم ذات که به چنین معلولاتی تعلق گرفته است که یک وجود تبعی سوای وجود ذهنی دارند، محل بحث و خدشه است.
قَد قِیل القائلُ بعضُ الأقدَمِین مِنَ الفَلاسَفَة لا عِلمَ لَه بِذاتِهِ بَناءً عَلی أنَّ العِلمَ إمَّا إضافةٌ و هی لا یُتَصوَّرُ بَینَ الشَّیءِ و نَفسِهِ أو صُورةٌ مُساویةٌ لِلمَعلومِ فَیَلزَم تَعدُّدُ الواجبِ تعالیٰ.1
برخى از فلاسفه قديم گفتهاند: حق تعالىٰ به ذات خودش علم ندارد. مبنای اینها این است که علم یا اضافه است و اضافه بین شیء و خودش که معنا ندارد. یا صورتی است که با معلوم خارجی مساوی است پس تعدد واجب پیدا میشود.
بهجهت اینکه خداوند متعال باید یک صورتی از آن معلول خارجی و از آن معلوم خارجی همیشه داشته باشد پس خدا که ازل است این معلوم هم در خارج از ازل بوده است پس تعدد واجب لازم میآید.
و أنتَ تَعلَمُ أنَّ عِلمَ الشَّیء بِذاتِهِ حُضوریٌ لا یَستَدعِی شَیئاً مِنهما فَهذا مَعَ کونِهِ کُفراً أوهنُ مِن بیتِ العنکبوت و یُناسِبُ الدَّهرِیَّة ـ خَذَلَهمُ اللهُ تعالیٰ.2
«تو میدانی که علم شیء به ذاتش حضوری است و هیچکدام از این دو مبنا در اینجا وجود ندارد، علاوه بر اینکه این کفر است» و اقتضای جهل در خداوند متعال میکند «خیلی مبنای سستی دارد و [این مناسبت با دهریه ـ خذلهم الله تعالىٰ ـ دارد]» اصلاً با مفهوم علم در تغایر است و این با مذهب آنها که برای عالَم یک فاعل غیر ذیشعور و غیر مدیر و مدبری قائل هستند و قائل به بخت و اتفاق هستند مناسبت دارد.
و قیلَ لا یَعلَمُ مَعلولاتِهِ أیْ مَعَ عِلمِهِ بِذاتِهِ بِقَرینَةِ المقابلة.3
بعضیها گفتهاند: بااینکه علم به ذات دارد ولی معلولاتش را نمیداند و اطلاعی ندارد. چون این در مقابل آن است پس علم به ذات را مفروغٌ عنه گرفتند.
خلاصه نمیداند چهکار کرده است! بعضیها میگویند که خود خدا هم نمیداند که مثلاً چه چیزی درست کرده است و در خلقت آن مانده است! بعضیها که خیلی جاهل هستند میگویند: خود خدا هم مثلاً در خلقت آن مانده است که چهکار کرده! خودش خبر نداشته چه درمیآید! من گاهی اوقات میگویم که خدایا چه میشد یک ذره عقل به این زنها اضافه ـ آن موقع که درست میکردی ـ میکردی مگر کم میآوردی؟! یک ذره اضافه میکردی مشکل حل میشد! البته کلیت ندارد ما [غرضی] نداریم حالا بهطور اغلب اینطور هستند ولی کلیت ندارد.
و مُرادُ القائلِ أنَّه لا یَعلَمُها فِی الجملةِ أیْ فِی الأزَلِ إذْ لَیسَتْ مُوجودةً فِی الأزلِ و هُو باطلٌ إذْ العِلمُ بِالعلَّةِ فِی الأزلِ یَستَلزِمُ العِلمَ بِالمَعلولِ فِی الأزلِ و إنْ لَم یَکُن المعلولُ فِی الأزلِ.1
«فیالجمله نمیداند چون اینها که در ازل نبودند»، در ازل فقط خودش بود و خودش، پایش را روی آن پایش انداخته و خلاصه چه، نمیدانیم چهکار میکرده است! اینهم باطل است. «علم به علت در ازل [مستلزم علم به معلول در ازل است] چون علم به علت اقتضای علم به معلول را میکند گرچه معلول وجود ندارد» ولی علتش که بوده است. علم به علت هم اقتضای علم به معلول میکند.
و مُثبِتٌ لِعلمِهِ تَعالیٰ بِما جَعَل أیْ بِمَجعُولاتِه مِن عِلمِهِ بِذاتِهِ إمَّا یَقولُ إنَّه أیْ عِلمَه تَعالیٰ عَنهُ تَعالیٰ انفَصَلَ أو یَقولُ إنَّه لَیسَ مَفصولاً عَن ذاتِهِ تعالیٰ.2
«بعضیها اثبات علم کردند و گفتند که از علم به ذات، علم به مجعولات و معلولاتش دارد.» حالا که علم دارد اینها چند گروه هستند؛ «یااینکه میگویند: این علم منفصل از خداوند متعال است» و از ذات بینونیت ذاتی دارد و از ذات جدا است «یااینکه بعضیها میگویند که این علم جدای از ذات نیست بلکه با ذات وحدت دارد».
فَأمّا المُبتدأ و هُو أنْ یَکونَ مُنفصلاً عَن ذاتِهِ فَلا یَخلو إمَّا هُو أیْ عِلمُه المعدوم ثَابتاً بَدا أیْ ذو شیئیةٍ ثُبوتٍ و تَقررٍ فإمَّا عیناً لَه الثبوت مُنفکَّاً عَن کَافةِ الوجودات فَهذا مَذهبُ المُعتزلةِ. فَجَعلوا عِلمَه تَعالیٰ الماهیاتِ الثّابِتةَ فِی الأزلِ.3
[پس دسته اوّل يعنى آنان كه عملش را از ذات جدا مىكنند خالى از اين
نيستند] كه يا علمش را معدوم ثابت مىدانند و [مقصود از «معدوم ثابت» امرى است كه صاحب شيئيّت ثبوت و تقرّر باشد.]
پس يا علم منفصلش عينى است كه داراى ثبوت بوده و از كافّه وجودات منفك مىباشد و اين رأى معتزله است چه آنكه ايشان علم حق تعالى را ماهيّات ثابته در ازل دانستهاند.
«إمَّا هُو أیْ عِلمُه المعدوم ثَابتاً بَدا...»؛ یااینکه علمش به معدومی تعلق گرفته که آن معدوم ثابت است؛ معدوم است ولی ثابت است یعنی قائل به ماهیات متقرّره شدند که هیچ نوع وجودی عارض بر آنها نشده است و ثابتات هستند. دارای شیئیت هستند. به آنها میشود گفت که وجود ندارند ولی «ثابت» هستند.
«فإمَّا عیناً لَه الثبوت...» آن معدوم یا عین است یا ذهن است؛ یا جنبۀ عینی دارند یا جنبۀ ذهنی دارد یعنی اعیان ثابته هستند چون منفک از کافّۀ وجودات هستند حتی وجود عینی ندارند وجود ذهنی هم ندارند وجود تبعی و ظلّی هم ندارد، اینها برای خودشان در این عالم میچرخند و مَعلق میزنند و علم خداوند به اینها تعلق گرفته است.
و أنتَ تَعلَمُ أنَّ أصلَ تَقرّرِ الماهیة مُنفکاً عَنِ الوجودِ بَاطلٌ أو ذِهناً لَه الثبوت مُنفکَّاً عَنِ وجودِ الماهیةِ نَفسِها لا عَنِ الوجودِ التَّبَعِی لِله تَعالیٰ.1
و تو میدانی که تقرّر ماهیت منفک از وجود باطل است. یااینکه اینها ذهناً هستند ولی عیناً نیستند برای آن معدوم منفک از وجود ماهیت، ثبوت است نه از وجود تبعی برای خدا.
یعنی اینها قائل به یک ارتباطی بین اینها و وجود باری هستند اما میگویند که هنوز افاضۀ وجود به اینها نشده است که اینها در خارج تحقق پیدا کنند یعنی اینها به یک صورت آمدهاند...
حقیقت ملکوتی حقیقت امور حادثۀ در زمان
من نمیفهمم اصلاً خودشان هم بهاصطلاح چه چیزی هستند اصلاً این که میگویند: چه چیزی است! اگر ما قائل نشویم به اینکه حقیقت این اشیاء بهعنوان ثابت در اَزل بوده است اصلاً این مطالب در اینجا چه معنا دارد؟! بله، وجود خارجی و وجود زمانیِ اینها دائر مدار زمان است اما وجود حقیقی اینها ثابت است و در ملکوت هست و آن علت برای این است و این حقیقت برای این است نهاینکه فقط یک شبحی باشد اصلاً حقیقت این امور حادثۀ در زمان، همان وجود حقیقی ملکوتی است. إنشاءالله بعداً اینها صحبتهای متفرقهای است که میآید که اصلاً حقیقت خود همین وجود زمانی هم در آنجا هست. خود همین وجود زمانی در آنجا هست عیناً مثل بچهای که در شکم مادر است و برای اینکه در این دنیا بیاید باید زمانی را طیّ کند اما برای شما که خارج از شکم مادر ایستادهاید و نگاه به آن شکم مادر میکنید، نگاه به خارج میکنید، دیگر گذشت زمان برای شما معنا ندارد. شما الآن دارید میبینید که آن بچهای که داخل شکم هست برای اینکه چشمش به این خارج باز شود باید یک زمان طیّ کند چند ماه باید طول بکشد تااینکه به دنیا بیاید اما برای شما که در خارج ایستادهاید زمان مطرح است؟! دیگر برای شما زمان مطرح نیست برای او زمان مطرح است. ارتباط بین وجود مُلکی و وجود ملکوتی هم از این قبیل است گرچه وجود مُلکی نیاز به زمان دارد ولی زمان فانی در وجود ملکوتی است پس در آنجا زمان نیست و همۀ اشیاء ازلاً و ابداً حضور دارند حتی خود وجود زمان هم در آنجا حضور دارد. درست است؟!
شرح آیۀ ﴿لَا يَعۡزُبُ عَنۡهُ مِثۡقَالُ ذَرَّةٖ﴾
قضیه این است.﴿لَا يَعۡزُبُ عَنۡهُ مِثۡقَالُ ذَرَّةٖ﴾1 یعنی این، والاّ اگر ما برای خودِ زمان هم امر عدمی و وجودی قائل شویم که اشیاءِ حادثی بعداً نیست و عدم است، اگر عدم باشد خود خدا هم نمیتواند علم به عدم پیدا کند یعنی همین امر وجودی که دو سال دیگر ده سال دیگر صد سال دیگر اتفاق میافتد الآن عند صقع ربوبی هست، برای ما نیست. درست است؟! مثل اینکه شخصی این زمین که دارد میگردد را از اوّل تا آخر در مشت خود دارد یعنی کلاً به این گردش اشراف دارد، ما اشراف نداریم لذا باید همراه با زمین بگردیم تااینکه خبر از این نقطه پیدا کنیم خبر از آن نقطه پیدا کنیم خبر از نقطۀ دیگر پیدا کنیم. وقتی که ما میگردیم ستارۀ قطبی که الآن بالای سر ما هست بعد از دو ساعت محو میشود و کنار میرود و جایش را عوض میکند البته ستارههای دیگر جایشان را عوض میکنند ولی ستارۀ قطبی همیشه وجود دارد چون در آن منتها اِلیه سمت الرأس در ناحیۀ شمالی قرار گرفته است. ستارههای دیگر جایشان را عوض میکنند لذا در روز میبینیم این ستاره الآن در اینجا هست در شب در جای دیگر، در صبح جای دیگر. برای اینکه شما دارید میگردید جای آنها مثلاً دو ساعت بعد عوض میشود سه ساعت دیگر همینطور اما شخصی که بالا ایستاده و از بالا تمام این حرکات را دارد میبیند، تمام ستارهها را دارد میبیند، دیگر برای او زمان مطرح نیست دیگر برای او گردش مطرح نیست.
منتفی بودن حدوث زمانی از نظر دهری
تلمیذ: پس حدوث زمانی خودبهخود منتفی میشود؟!
استاد: بله، حدوث زمانی از نقطهنظر دهری منتفی میشود و حدوث زمانی دهری اصلاً وجود ندارد ولی حدوث زمانی در عالم مُلک منتفی نمیشود.
الصوفیةُ مثلُ الشَّیخِ العَرَبی و أتباعُهُ ذا قائلة فَجَعَلوا الأعیانَ الثَّابتةَ اللازمةَ لِأسمائِهِ تَعالیٰ فی مَقامِ الوَاحدیة عِلمّه تَعالیٰ.2
صوفیه مثل شیخ عربی و اتباعش [قائل به این قولاند زیرا ایشان] اعیان ثابتهای که لازمۀ برای اسماء تعالی هستند در مقام واحدیت، اینها را علم خداوند قرار دادهاند.
تعریف اعیان ثابته
اعیان ثابته عبارت است از علم حضوری خدا به وجودات تبعی و ظلّی خودش قبل از اینکه وجود به اینها تعلق بگیرد یعنی در حقیقت اینها یک نوع تعلقی نسبت به باری به اعیان ثابته قائلاند درحالیکه هنوز وجود به آنها تعلق نگرفته است.
و هذا أیضاً مزیَّفٌ مِن حیثُ إثباتِهِم شَیئیةً لِلماهِیاتِ و إسنادِهِم الثبوتَ إلیها فی مُقابلِ الوُجودِ مَعَ أنَّکَ قَد عَرفتَ أصالةَ الوُجود و لا شیئیةَ الماهیةِ إلاّ أنْ یَصطَلِحوا أنْ یُطلِقوا الثبوتَ عَلی مَرتبةٍ مِنَ الوجودِ و کَأَنَّهم1 وضَعَوا مُباناً مِن حَقیقةِ الوجودِ مَرتبةً مِنها و قابلوها بها.2
«اینها شیئتی را برای ماهیات اثبات میکنند و ثبوت را در مقابل وجود، به آن ماهیات اسناد میدهند با اینکه اصالت وجود را متوجه شدی و اینکه شیئتی برای ماهیت اصلاً نیست مگر اینکه اصطلاح اینها این باشد که ثبوت را بر یک مرتبه از مراتب وجود در وجود تبعی و ظلّی اطلاق میکنند.» در واقع میتوانیم بگوییم: یک وجود مبهم.
«کانّه یک امر مباینی از حقیقت وجودی را مرتبۀ از حقیقت وجود قرار دادند و آن مرتبه را با حقیقت وجود مقابل قرار دادند»؛ حقیقت وجود عبارت از وجود باری است که یک مرتبۀ ضعیفش همین ماهیات ثابتهای که به آن اعیان ثابته میگویند. اینها را مقابل آن قرار دادند. صحبت در این است که شما هر مرتبهای از مراتب وجود را که بخواهید درنظر بگیرید بالأخره جزء آن وجود هست یا نیست؟! اگر جزء آن است خب باشد، درهرصورت ما باید برای اینها یک وجود ازلی قائل باشیم نمیتوانیم قائل نباشیم. اگر بخواهیم ما به این قضیه دست بزنیم همه چیز ازبین میرود، پس یا باید قائل به معدوم محض بشویم یا باید قائل به وجود محض بشویم. بین این دوتا هیچ حد فاصلی وجود ندارد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد