پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۲:صفات واجب تعالی
توضیحات
70. غرر في ذكر الأقوال في العلم و وجه الضبط لها
درس یکصد و هفتاد و هشتم:
بررسی اقوال و آراء در کیفیت علم پروردگار(3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
غُررٌ فی ذِکرِ الأقوال فِی العلِم وَ وَجهِ الضَبط لَها.
| أو غَیر بِالمعقولِ لا مَحسوس | *** | إن یَتَّحِد فَهُو لِفَرفوریوس |
| وَ دونَهُ فَالذّاتُ الإجمالی مِن | *** | عِلمٍ فَإن بِکُلِ الأشیاء زُکن |
| لِلمُتأخِّرین أو بِالبَعض | *** | تَفصیلَ البَعضِ لَهُ ذا المَرضی1 |
مطلب دیگر که مرحوم حاجی در اینجا در باب اقوال علم باری میشمارند این است که علم عبارت از عینیت با ذات است، نه مغایرت با ذات، همانطور که تابهحال صحبت در این بود یعنی ذات با آن علم متحد است بلکه عین او است و این را به فرفوریوس نسبت میدهند.
فرفوریوس یکی از حکمای یونان بوده است که مطلب اتحاد عاقل و معقول را ایشان مطرح کرده است و خیلی مرحوم صدرالمتألّهین روی این قضیه مبتهج است که چنین مسئلهای از طرف آنها مطرح شده است.2
انحصار حصول عرفان و معرفت با اتحاد
گرچه بوعلی در مقام رد آن، این قضیه را خیلی انکار میکند3 ولی این مسئله حق است بهجهت اینکه بهطورکلی عرفان و معرفت حاصل نمیشود مگر با اتحاد. سوای این قضیه جهل در موقعیتش ثابت است. این مطلب حتی در مورد معرفتهای ظاهری هم همینطور است، نفس انسان به هراندازه که اشراف بر ماورای خودش پیدا کند به همان اندازه علم حاصل میشود و به هراندازه که اشراف پیدا نکند به همان اندازه جهل حاصل میشود. وقتی که شما به این قالی نظر میکنید این نظر شما دارای مراتبی است و منبابمثال برداشتی که شما از این فرش میکنید دارای مراتبی است؛ یک مرتبهاش مرتبۀ عکس است، عکسی را میبینید که این ظاهر است، این مرتبۀ عَرَض است، در اینجا شما یک اتحادی با این عَرَض پیدا کردید که توانستید این عَرَض را در وجود خودتان بیابید بعد به یک مرحلۀ عمیقتر میرسید که مرحلۀ ماهیت این فرش است، دست میزنید حواس خودتان را به کار میاندازید حس لامسه را بهکار میاندازید و میبینید که موجودی است که این موجود زبر است و دارای خصوصیاتی است دوباره درعینحال مقداری بیشتر یک نحوه اتحادی با جنبۀ جوهری این قالی دراینصورت پیدا میکنید.
دوباره بیشتر تفحص میکنید و بیشتر در این فرومیروید و خصوصیاتش را بهتر ادراک میکنید از ضمّ ضمائم و این مسائل بهدست میآورید که منبابمثال این از جنس پشم است، دوباره درعینحال نفس شما با این خصوصیتی که در اینجا هست قدری بیشتر اتحاد پیدا میکند تااینکه مطلب میرود و میرسد به اینکه شما کاملاً از کموکیف این مطلب و این قضیه اطلاع پیدا میکنید، دوباره در این صورت هنوز شما نسبت به خصوصیات این جهل دارید، آیا واقعاً شما حقیقت پشم را یافتهاید و آیا واقعاً میدانید فرق بین این و دیگران چیست؟ و آیا شما به خصوصیات سلولی این آگاه شدهاید؟! و به عبارت دیگر [آیا شما به] این مولکولها و این اتمهایی که در این هستند دسترسی پیدا کردهاید؟
بر فرض شما هم دوباره به یک صورت ظاهر و حرکتهایی که اینها دارند [دسترسی پیدا کنید] آیا به خود آنچه که در درون این شیء متحرک میگذرد ـ به قول این امروزیها ـ دسترسی پیدا کردهاید؟! نه، چه موقع شما میتوانید به او اطلاع پیدا کنید؟! وقتی که بین شما و آن وجود دیگر افتراقی نباشد. آن دیگر اتحاد وجودی میشود، از اینجا دیگر ما در مرحلۀ عرفان میرویم؛ عرفان نظری. از اینجا دیگر میرویم در اینکه آن معرفت واقعی برای انسان حاصل نخواهد شد مگر اینکه آن اتحاد واقعی بین نفس و او تحقق پیدا کند، در آنصورت است که میتوانیم بگوییم: «یا عَلی یا یَعرِفُکَ إلاّ اللهُ و أنا و لا یَعرفُنی إلاّ اللّه و اَنتَ و لا یَعُرِفُ اللهِ إلاّ اَنا و أنت»1 در اینجا هست آن عرفان واقعی به مرحلۀ هوهویّت میرسد، هوهویّت یعنی این ماهیت با آن ماهیت از نقطهنظر حدود ماهوی اتحاد پیدا کنند والاّ تا وقتی که این دوئیت و افتراق بین این دو ماهیت وجود دارد فقط ادراک انسان براساس یک مشترکاتی است که بین این و او وجود دارد، نهاینکه عرفان حقیقی برای انسان نسبت به ماهویت آن شیء پیدا شود، این امکان ندارد.
شما در آنجا نشستهاید و بنده هم در اینجا نشستهام، کجا عرفان پیدا میشود؟! حالا این بحث افتراق مکانی است، اگر همین افتراق را در حدود ماهوی شخص قرار دهید وقتی که ماهیتی در اینجا هست و ماهیتی هم در مقابلش هست، چگونه میخواهند اتحاد برقرار کنند؟! اتحادی نیست بلکه مغایرت است، این معرفت نیست این مغایرت است، این جهل است و چون خداوند متعال با همۀ مخلوقاتش متحد است لذا به مخلوقاتش معرفت دارد، این مطلب از این باب است. نهاینکه این بالا ایستاده و اشراف دارد! این اشراف فقط برای حدود عرضی است. اگر یک گربه هم جلویتان باشد شما به او اشراف دارید و فقط به حرکتش اطلاع پیدا کنید اما اینکه در مخیّلۀ گربه چه میگذرد آیا اطلاع دارید؟! این را معرفت میگویند؟!
اینکه الآن چه قصدی دارد و به کدام سمت میخواهد برود آیا شما اطلاع یا معرفت دارید؟! معرفت ندارید. فقط میبینید یک چیزی در اینجا هست؛ یک حیوان چهارپایی در اینجا هست که حرکت میکند. اینها معرفت محدود است چون الآن نفس شما با این عَرَض متحد شده است لذا شما این عَرَض را در این محدوده میبینید ورای او را که دیگر نمیبینید پشت را که دیگر نمیبینید، احساسی که دیگر [به او] ندارید. پس برای رسیدن به این احساس لازمهاش این است که این بینونیت و این مغایرت برداشته شود یعنی شما بیایید، بیایید، نزدیک این حیوان بیایید و بعد بروید، بروید داخل در این حیوان بروید بعد در آنجا خودتان را که یافتید بعد بیرون میآیید حالا که نگاه میکنید میفهمید اینجا چه خبر است.
تعریف ولایت بر نفوس
این اولیا که بر افراد اطلاع دارند اینطور است یعنی میآیند میآیند این [داخل] میروند، وقتی که این داخل رفتند، شد یک، بعد بیرون میآیند بیرون میآیند ـ اینکه میگویم: بیرون میآیند دارم مثال میزنم ـ بیرون میآیند بیرون میآیند و بعد حالا که بیرون آمد از همه چیزش خبر میدهد این کار را آنها میتوانند بکنند [ولی] ما نمیتوانیم.
لذا میگویند: ولایت بر نفوس یعنی این؛ ولایت بر نفوس این نیست که شخص اینجا نشسته است بگوید که شما چه در نیّت دارید، نه این هنوز مغایرت است. اگر واقعاً یک ولیّ ولایت بر زوایای دل و خصوصیات سِرّ و ضمیر و هویدای شخص داشته باشد این نحوه ولایت را دارد همانطور که در خودش گرسنگی و سیری را وجدان میکند و نمیتوانیم بگوییم که دروغ میگوید. مثلاً من الآن گرسنهام یا صبحانه خوردهام سیر هستم، حالا شما صد دفعه بگویید که آقا دروغ میگویی بیخود میگویی، حالا من در خودم این احساس را میکنم یا الآن دلم درد میکند ـ منبابمثال میگویم ـ شما بگویید که نه آقا! خیالات است، بابا دارد درد میگیرد!
حقیقت اتحاد وجودی
به قول یکی از دوستان سابق قلبش درد میکرد پیش دکتری رفته بود، دکترش همینجا بود، میگفت که آقا اینجای من درد میگیرد، دکتر میگفت که خیال میکنی! درد اجازه نمیدهد شبها بخوابم، میگوید که خیال میکنی! حالا بگو از معدهات هست، بالأخره درد که هست تو بگو از قلب نیست، چون نمیفهمد لذا میگوید که خیال میکنی! بابا وقتی که درد هست دیگر خیال نیست، درست است؟! این قضیه هم همینطور است؛ قضیه این است که آن میآید و اتحاد وجودی پیدا میکند با آن شخصی که در مقابل است، وقتی که اتحاد وجودی پیدا کرد آنوقت میشود گفت که ﴿يَعۡزُبُ عَنۡهُ مِثۡقَالُ ذَرَّةٖ﴾؟! ﴿لَا يَعۡزُبُ عَنۡهُ مِثۡقَالُ ذَرَّةٖ﴾!1 دیگر هیچ زاویهای از زوایای وجودی مخفی نیست! پلکش را بههم بزند او میداند! این پلکش را بههم میزند آنجا کنتور میاندازد، او یک خیال میکند آنجا کنتور میاندازد، او یک نیّتی میکند آنجا کنتور میاندازد، ابداً! همانطور که اگر یکوقت از مخیّلۀ شخصی چیزی خطور کند نمیتواند این امر وجودی را از خودش دفع کند ـ اگر نسبت به ولیّ چنین مقایسهای کنیم میتوانیم بگوییم که ـ هر مسئلهای که میگذرد دیگر نمیتواند از مسئلۀ ولیّ دور باشد، این را اتحاد وجودی میگویند.
اتحاد سالک با مراتب وجودیای که طی کرده است
البته خواستم بین فلسفه و عرفان در اینجا یک مزجی بکنم بهخاطر اینکه این قاعدۀ فرفوریوس قاعدۀ بسیار متین و قاعدۀ بسیار حقیقی است، هم در فلسفه و هم در عرفان عملی چنین مسئلهای هست؛ لذا سالک در مراتب وجودی که طی میکند به هر عالمی که میرسد با آن عالم اتحاد برقرار میکند یعنی متحد میشود، واقعاً متحد میشود که این دیگر از اسرار عالم وجود است، این از اسرار [است] که در عین اینکه یک اتحادی در واقع وجود دارد و روی این اتحاد پرده افتاده است، نهاینکه اتحاد بعد برقرار میشود، نه! الآن اتحاد هست ولی روی آن اتحاد پرده افتاده است، درعینحال این پرده باعث میشود هر وجودی خود را مستقل از دیگری ببیند.
عرفان یعنی رفع این پرده و رسیدن به آن اتحاد واقعی و حقیقی. آن اتحاد حقیقی واقعی چیست؟ وجود منبسط است که وجود پروردگار است بنابراین اینکه میگوییم: احاطۀ پروردگار بر اشیاء احاطۀ عِلّی است به این معنا است که احاطۀ اتحادی است چون عیناً و خارجاً متحد است! نترسید! صریحاً بگویید که چون عیناً و خارجاً با همۀ موجودات متحد است به این میگویند: «وحدت وجود و موجود»! وحدت وجود و موجود یعنی اتحاد عینی با همۀ موجودات، چون این اتحاد مؤثر است لذا اطلاع پروردگار بر اشیاء هم اطلاع ولایی است. از این باب است. شما اشکال داشتید؟
تلمیذ: شما قبلاً فرموده بودید که نسبت به اینکه ... وجودی تا حدودی حل شد مسئلۀ دیگر اینکه بنابراین قاعدۀ وحدت وجود و موجود ... دیگر ما بحثی که در عرفان به نام ظاهر و مظهر مطرح است نداریم؟
توضیحی در باب وحدت وجود و موجود
استاد: همان موجود میگوید که ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمَۡٔانُ مَآءً﴾1 ما موجود را بهعنوان تعیّن در اینجا میبینیم یعنی آن وجود یک جنبۀ ظهوری در آنجا به خود میگیرد. حالا صحبت در این است که آن جنبۀ ظهوری که این وجود به خود میگیرد آیا او را از این حقیقت وجود جدا میکند و او را از سنخۀ دیگری میکند؟! یا همان وجود واحد است که این جنبه را به خود گرفته است؟! اگر آن وجود واحد باشد لذا هزار جنبه هم به خود بگیرد دوباره دراینصورت از اتحاد که بیرون نرفته است، دوباره همان موجود است که حقیقت این ظهور همانی است که باطن و داخلش هست، آن [باطن] خودش را به این شکل نشان میدهد، خودش را به آن شکل نشان میدهد، خودش را اینطور نشان میدهد و چون عَرَض یک امر مجازی است پس آن امر حقیقی اصل است لذا در اینجا میگوییم: همینکه الآن این موجود به این صورت درآمده است، این به صورت درآمدن، این را از صورت دیگر جدا نکرده است چون باطنش با آن مظهر دیگر اتحاد دارد لذا این دوتا صورت در واقع یکی هستند؛ صورتها تفاوت میکنند ولی آن ذو صورة واحد است، این را وحدت وجود و موجود میگوییم. این مطلب مرحوم فرفوریوس بود.
ما مرحوم را فقط نباید به مسلمانها بگوییم! این حکمای بزرگ همۀ اینها مرحوم هستند! شخصی میگفت: مرحوم بوعلی، یکی میگفت که چرا میگویی مرحوم بوعلی؟! اینها خیال میکنند که فقط به مرحوم شیخ باید «مرحوم» گفت! بعضی از ترکها میگفتند: «شیخ مرحوم»! ما پیش شخصی مکاسب میخواندیم که او جاها را عوض میکرد و میگفت: «شیخ مرحوم»! خدا اینطورش کرد! نه آقا! به بوعلی هم باید مرحوم بوعلی بگوییم، مرحوم بوعلی، مرحوم فارابی، مرحوم فلان، همۀ اینها مرحوم هستند. [اینها فقط میگویند:] مرحوم آخوند، مرحوم شیخ و مرحوم سید مثل اینکه از همۀ اوّلین و آخرین این علَم بالغلبۀ برای این سهتا شده است!
تلمیذ: ... انبیا...؟
استاد: جنبۀ اشراقی دارد.
تلمیذ: آن نحوه از اشراقات که عرفا و اولیا خدا داشتند که [این حکما] نداشتند، غالباً افراد ... بودند...
اساس و بنای مکتب افلاطون و سقراط
فرق مکتب ارسطو با مکتب افلاطون و سقراط
استاد: ببینید اینها هم اهل ریاضت بودند آنها برای خودشان افرادی بودند که ... مثلاً همین سقراط جایگاه عبادت داشت؛ برای خودش یک جایی درست کرده بود و کسی را راه نمیداد مثلاً افراد یا شاگردانش باید چه باشند و چه باشند، یک کتاب خیلی مفصل وجود دارد که در احوالات و طرز تربیت و تزکیۀ سقراط نسبت به خودش و شاگردانش است. ما نمیتوانیم بگوییم که همۀ اینها سر خود بوده است بلکه اینها با این علوم و حالات خودشان، خیلی از مسائل خودشان را از باب کشف و امثالذلک میفهمیدند.
اصلاً مسلک افلاطون مذهب کشف است ولی ارسطو که آمد، گفت: ما نمیتوانیم مسائل را بهنحو کشف و امثالذلک برای مردم بیان کنیم بلکه باید اینها را در قالب مردم و به زبان مردم بیاوریم لذا ارسطو مسلک مشّاء را بهوجود آورد که همان مسائل افلاطون و [امثال او] را با فکر، منطق و عقل بیاورد و برهانی کند.
شخصی از آقای مطهری این مسئله را شنیده بود که میگفت:
من مسائلی که علامۀ طباطبائی ـ رضوان تعالیٰ الله علیه ـ کشف میکرد را برهانی میکنم و بهصورت علمی میکنم.
حالا نهاینکه خودش ادراک کند بلکه چون میدید که خودش در کشفیاتش صادق است و کشفش کشف صحیح است، لذا این را بهعنوان یک اصل موضوعی میپذیرفت و روی آن شروع به کار کردن میکرد.
ارسطو هم همینطور بود. اینها افرادی نبودند که بدون اتصال این مسائل را ادراک کرده باشند البته اگر شما صرفنظر از این قضیه بخواهید مطلب را فقط به مطلب فلسفی محدود کنید، دوباره مسئله قابل برهان هست یعنی کاری به عرفان نداشته باشید، ولی هیچوقت اطلاع و علم حقیقی بهواسطۀ بینونیت برای انسان پیدا نمیشود مگر اینکه انسان بر آن زوایای حقیقی آن امر احاطه پیدا کند و آن احاطه همان اتحاد است که واقعاً متحد شود.
از اینجا بوده است که بوعلی هم همین درد را داشته است ولی این مطلب را قبول نکرد و جای تعجب است که چطور مطلب فرفوریوس را قبول نکرده است ولکن چنین مطلبی را گفته است که ما قادر بر اطلاع بر فصول اشیاء نیستیم بلکه فقط یک ممیزاتی را از اشیاء بهعنوان فصل درنظر میآوریم.1 این را از این جهت گفته است، جناب بوعلی هرچه هم فکر کنی هرچه هم میخواهی نابغه باش و هرچه هم میخواهی باش ولی وقتی که یک گوسفند در جلوی شما هست چطور از مافیالضمیر این میتوانی اطلاع پیدا کنی؟! چطور میتوانی از خصوصیت نفسانی این اطلاع پیدا کنی؟! نمیشود، او این قضیه را فهمیده است لذا گفته است که ما یک اطلاع بر اشتراکات و بقیۀ ممیزات و امثالذلک میکنیم و اسم اشتراکات را جنس میگذاریم و آن را اسمش را ... میگذاریم، این مطلب از این قرار است.
روایاتی هم در این زمینه داریم. البته روی این روایات تحقیق نشده است اما خوب است که نسبت به این مسائل تحقیق شود و تعریفهایی هم در این زمینه از بعضی از حکمای گذشته آمده است و وقتی که ما همین مسائل را نگاه میکنیم همان ما بعد الطبیعیه ارسطو یا مطالب افلاطون و سقراط و مکتب آنها، میبینیم که اینها حکمایی بودند که نمیشود بدون اتصال به این مطالب و به این مسائل رسیده باشند.
این مسئلۀ دروغی را که هم نقل میکنند: افلاطون در زمان حضرت عیسی علیهالسّلام ایمان نیاورد و گفت: تو برای عقول ناقصه آمدهای و عقل من کامل شده است [صحیح نیست] اصلاً بین افلاطون و حضرت عیسی صدها سال فاصله بوده است و جعل کردهاند.1
البته [راجع به] جالینوس چنین چیزی میگویند که آنهم معلوم نیست درست است یا نه. جالینوس طبیب بوده است. یک چیز نقل میکنند که او حضرت عیسی را خیط کرد، حضرت عیسی کور شفا میداد او هم مثلاً یک دوا در چشم مریض ریخت بینا شد و...، یک چیزهایی میگویند که با حضرت عیسی مقابله میکرد. اینها چرتوپرتهایی است که درآوردهاند، حضرت عیسایی که از یک بزمجه بخورد با افراد دیگر فرقی نمیکند! البته نسبت به جالینوس هم شاید اشتباه باشد و دروغ درآورده باشند بهخاطر اینکه کار انبیا را [مسخره] کنند اما قطعاً نسبت به افلاطون و امثالهم این مطلب صحیح نیست.
چرا سراغ آنها برویم، در همین جمهوری اسلامی خودمان مسخره میکنند! بله، در همین جمهوری اسلامی خودمان در رادیوی مشهد بچهای عروسکی داشت، نمایشنامه بود، این عروسک پایش شکسته بود بعد پدرش این عروسک را به پنجره فولاد آویزان میکند که امام رضا علیهالسّلام عروسک را شفا دهد، صبح بیدار میشود میبیند که عروسکش شفا پیدا کرده است و بالای متکایش یک عروسک قشنگ هست که دست و پا هم دارد، پدرش میگوید که این را امام رضا شفا داد! بعد میگوید: بچهها این را امام رضا شفا نداد، پدرم بهخاطر اینکه دل من را خوش کند رفت یک عروسک خرید و بعد گردن امام رضا انداخت که شفا داد!
بله الآن هم هست. خیلی خوب و بهتر از آن زمان هست! اگر در آن زمان روایت بود الآن بالعین مشاهده میکنیم که مقدسات را اینطور مسخره میکنند، الحمدلله!
تلمیذ:...
استاد: بله مشهد بوده است، اَخیراً یکی دو ماه پیش.
نهخیر آقا! خیلی دقیق و حساب شده و خیلی خوب دارد زیرآب زده میشود و متأسفانه:
| چشم باز و گوش باز و این عمیٰ | *** | حیرتم از چشمبندی خدا1 |
چطور آخر این قضایا و این مسائل...، به جان شما اگر من بودم آن واقعۀ فردوسی که آن خبرنگار رفت با او مصاحبه کرد، اگر قدرت دست من بود تمام تلویزیون مملکت را دینامیت میگذاشتم! چهکار کردند آقا! بزرگترین اهانت را به اسلام کردند! چه کسی حرف زد؟! از بالا تا پایینشان چه کسی حرف زد؟! یعنی بیاید مسخره کند بگو: درود، سلام یعنی چه؟!
من به آمریکا برای دکتر سجادی تلفن کردم، پیغامگیر ـ سکرت تلفن ـ شروع کرد: بسم الله الرحمن الرحیم سلام علیکم بعد پیغام خارجی. این یک آدم قوی، بچهمسلمان اوّل بسم الله الرحمن الرحیم میگوید بعد GOD و از این حرفها. بعد اینها میگویند که اصلاً اسلام؟!
در آن قضیه این آخوندها چهکار کردند؟! سرشان را پایین انداختند! اما اگر یک قضیهای پیش بیاید بخواهد به تریش این آقایان بربخورد یک آقای سروشی دربیاید بگوید که نانهایی که میگیرید فلان است! آخوندها فلان هستند، آن آقا از آن طرف درمیآید دیگری از آن طرف درمیآید، این یکی کنفرانس میدهد، آن یکی علیه او فلان میکند! این درد از اوّل بوده است. او یک آدم مأموری است که دارد تیشه به ریشۀ دین میزند یعنی صحبت در این است که ما هم نفع نداریم؟! اینها در مسائل اساسی ماندهاند آنوقت میگویند: او دارد ولایت فقیه را زیر سؤال میبرد! جنجال راه میاندازند، اینطرف میکنند، آنطرف میکنند، چهکار میکنند!
حالا باز هم خوب هست آن آقای خمینی که یارو گفت که اوشین از حضرت زهرا بالاتر است، گفت: اعدامش کنید، فلانش کنید! من به بنده خدایی آن موقع گفتم، گفت اصلاً چیزی نبوده، اشتباه شده است! گفتم: عجب! اشتباه شده؟! دقیقاً حساب شده است! آن کسی که متصدی هست در موقع پخش این مطلب به مسافرت رفته، بعد میگویند که آقا این مسافرت رفته و نبوده است، این هم که آمده پخش کرده آدمی بوده که اصلاً سر مورچهاش چه باشد که کلهپاچهاش..، این حرفها حالیاش نبوده است، تمام شد و رفت، یک ماه برای او زندان بِبُر، دو هزار تومان این را جریمه بکن، دوتا شلاق هم به این بزن، تمام شد رفت پی کارش! اینطرف مصاحبه را ببُرند، آنطرفش را ببُرند، یک تکه وسطش را بگذارند بعد هم آقا مسافرت برود!
الآن قانون گذاشتند که حرفهای خارجی را عوض کنند! تمام اینها نقشه است که عربی [را عوض کنند]! میگویند که نه ما همه را با هم میخواهیم عوض کنیم! چون خاطرشان جمع است که لاتین برداشته نمیشود و وقتی مردم به هم میرسند آن مرسی را میگویند! اما مُتشکرم باید برداشته شود! بر فرض هم حرف خارجی را برداشتند، آرزوی بعدیشان چیست؟! این عربی باید برداشته بشود! این مهم است حالا خارجی را بردارند بهجایش فارسی میگذارند.
وقتی آن قانون را تصویب کردند یک نفر در مجلس بلند نشد بگوید که آقا این خارجی را بردارید اما عربی را بگذارید، اینهمه عمامههای سیاه و سفید جمع شدید یک نفر نیامد بگوید! دیگر تصویب کردند که لفظ خارجی باید برداشته شود؛ چه عربی چه غیرعربی! کجا هستند؟! زبان قرآن را بردارید! زبان نماز را بردارید!
امسال در همین مدینه با مسئول تلفن و تلگراف که آدم فهمیدهای بود یک صحبت پیش آمد، در حرفهایم یک جملهای را نتوانستم به او بفهمانم و اسمش را نمیدانستم [لاتین گفتم] بعد او شروع کرد با من لاتین صحبت کردنٰ، گفتم که شما چرا عربی حرف نمیزنید؟! این چه وضعی است برای ملت پیش آمده؟! من سه سال پیش آمدم اینطوری نبود! دارند عربی را ازبین میبرند! در همین ایران ما دارند عربی را ازبین میبرند، اینهمه علمای ما زحمت کشیدند زبان مردم را عربی کنند. بله من یک ایرانی هستم اما هیچ ناسیونالیسم نیستم، بهاصطلاح سنتی ـ آنها tradition میگویند ـ نیستم من اصلاً دنبال این چیز نیستم که تعصبی داشته باشم.
گفت که بله این مسئله، خیلی مسئلۀ مهمی است، باید این مسئله تحقیق بشود، پیگیری بشود. آقا این اصلاً دیگر من را رها نمیکرد! گفت که من این حرفها را دارم الآن میشنوم! اصلاً شما کی هستید؟! من میخواهم با شما دوست بشوم! قرار گذاشتیم که شب دیگر که من دوباره میخواستم اینجا بیایم و به تهران تلفن کنم [او را ببینم]، آمدم شیفتش عوض شده بود من تب هم داشتم و دیگر حوصله نداشتم که بایستم، تلفنم را زدم و برگشتم و به منزل آمدم.
ما داریم با دست خودمان ... آقا خیلی این اواخر نسبت به این قضیه اذیت شدند، مقام جمعیتشان اقتضا میکرد که نسبت به این قضیه و مسائل حساسیت نشان بدهند اما حالا ما خیلی ککمان نمیگزد! به دَرَک! ولی آنها که اینطور نبودند، آنها اذیت میشدند، ما میگفتیم که چشم مردم درآید! بگذار نسلشان را بِکَنند! اما اولیا که جامعیت دارند واقعاً ناراحت میشوند و حساسیت نشان میدهند، از آنطرف هم دارند کار خودشان را انجام میدهند و سرشان را به چه چیزهایی...
أللهم صل علی محمد و آل محمد