/15
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۱۸۱

1
  • درس یکصد و هشتاد و یکم:

  • نظر صحیح در کیفیت علم پروردگار(2)

جلسه ۱۸۱

2
  •  

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بسم الله الرّحمن الرّحیم

  •  

  • قُدرَتُهُ انتِسابِهُ الإشراقی***وَ فیضُهُ المُقَدَّسُ الإطلاقی
  • صِرفُ الوجودِ نِسبةً ذهنیةً***یَنفِی لِذاکَ الصِّفَةُ منفیةً
  • و العلمُ الإجمالی الکمالی لَدَیّ***عِـلمٌ بِتفصیلٍ بِذاتِ کل شیء
  • لَم تَـک بِالسَّلبِ البَسیطِ فِی الأزل***لكنَّ مَا بِه انكشافها حَصَل‌1
  • مرحوم حاجی در بیان کیفیت علم باری، از باب اینکه صفات باری عین ذات است، قدرت را با علم یکی می‌داند. وقتی که عین ذات شد چون ماوراء ذات دیگر چیزی معقول نیست بنابراین تحقق حقیقت اشیاء، عین قدرت ذات است و عین وجود افاضه‌ای و اشراقی ذات است یعنی ذات به‌واسطۀ آن فیض مقدّس، اشیاء خارج را محقق و متحقق می‌کند درحالی‌که این اشیاء مابإزائی در خارج نداشتند و به عبارت دیگر خود ذات است که به صُوَر مختلف و گوناگون خود را درمی‌آورد. از این مسئله عرفا و حکماء ـ چه در نثر و چه در نظم ـ به تعابیری تعبیر می‌آورند مثلاً مولانا می‌گوید: «هر لحظه به شکلی بت عیّار درآمد»2 یا حافظ و شمس مغربی در اشعارشان فراوان از این تعبیر تنازل آن ذات به اشکال مختلف بیان می‌کنند و قائل به وحدت موجود در اشیاء شده‌اند و روی همین ‌جهت هم هست که خلاصه بعضی‌ها در این مرام دچار اشتباه شده‌اند که این را خلاف عقل و ناشی از خلط عرفا می‌شمارند درحالی‌که مطلب از همین قرار است.

  • بنابراین چون مابإزائی ندارد و هرچه که هست عین ذات است، انتساب صفات به ذات با انتساب صفات به ما تفاوت می‌کند؛ در صفاتی که منتسب به ما هستند ذات جدای از صفت است مثلاً عالمیت غیر از ذات است به‌واسطۀ این صفت است که آن نفس متصف به این عالمیت می‌شود. عالم نبوده است بلکه جاهل بود بعد عالم شد. کاتب نبود بعد کاتب شد، مرید نبود مرید شد، ضاحک نبود بعد ضاحک شد و امثال‌ذلک بنابراین ما یک مقابلیتی بین ذات و صفت در خودمان مشاهده می‌کنیم یعنی جنبۀ اضافی که این صفت بر ذات دارد و بر این ذات حمل می‌شود. این [کیفیت] صفات در مورد ما است. این‌طور می‌فرمایند.

    1. منظومه، ج 3، ص 585.
    2. . منسوب به جناب مولانا:
      هر لحظه به شكلى بت عيّار بر آمد***دل برد و نهان شد

جلسه ۱۸۱

3
  • اما در مورد پروردگار متعال چون غیر از ذات هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد و تمام صفات همه منبعث از ذات هستند نه‌اینکه عارض بر ذات بشوند و زائد بر ذات بشوند و حمل بر ذات بشوند، بنابراین از نقطه‌نظر تقدّم علّی و تأخّر معلولی ذات مقدّم بر صفات است و ما می‌توانیم صفات را از ذات نفی کنیم نه به حقیقت خارجی بلکه به‌عنوان عَرضیت و زیاده، صفات را حمل کنیم.

  • ایشان کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را این‌طور معنا می‌کنند: «کَمال الإخلاص نَفی الصفاتِ عنه»1 یعنی صفاتی که به‌عنوان مقولیت اخذ شده یعنی فرض کنید که جنبۀ خالقیّت، جنبۀ رازقیت و امثال‌ذلک که دو جهت را می‌طلبند؛ جهت قابل و فاعل را می‌طلبند، جهت مُنشئ و منشأ را می‌طلبند، جهت مُرید و مراد را می‌طلبند، دو جهت مقابل را می‌طلبند؛ رازق، مرزوقی می‌خواهد، قابل، مقبولی می‌خواهد، مُقبِل، مُقبَلی را می‌خواهد، خالق مخلوقی را می‌خواهد و هَلُمَّ جَرَّا.

  • «کَمال الإخلاص نَفی الصفاتِ عنه» این‌طوری ‌که ایشان می‌فرمایند منظور مولا این است که غیر از ذات چیزی وجود ندارد تااینکه شما این صفات را بر او حمل کنید و بگویید: «إنَّ الله رازقٌ؛ خدا به خلایق رزق می‌دهد» خب خلقی غیر از خدا نیست پس خدا به چه کسی می‌خواهد رزق بدهد؟! «إنَّ الله خالقٌ؛ خدا افراد را خلق می‌کند» خب فردی غیر از خدا نیست. «إنَّ الله رحیمٌ؛ خدا رحمتش شامل مخلوقات است» خب شخصی غیر از ذات او وجود ندارد. صفات مقولیه‌ای که دو طرف می‌طلبد این صفات مقولیه طبعاً به‌حسب واقع ـ نه به‌حسب ظاهر و اوهام و امثال‌ذلک ـ در آن ذات منفی است بلکه هرچه هست همه از ذات است و صفتی زائد بر ذات نیست. این مطلبی است که ایشان می‌فرمایند.

  • اما آنچه که به‌نظر می‌رسد این است که آیا کلام مولا امیرالمؤمنین علیه‌السّلام نظر به جنبۀ بدوی دارد یا مسئله نسبت به جنبۀ حقیقی همۀ صفات همین‌طور است؟! یعنی اینکه ایشان می‌فرمایند: «کَمال الإخلاص نَفی الصفاتِ عنه» آیا منظور این صفاتی که عقول و اوهام ابتدایی اینها را زائد بر ذات می‌دانند می‌باشد یااینکه ـ در واقع ـ واقعاً ما در هر مرحله‌ای برویم همین «کَمال الإخلاص» هست؟! یعنی آیا خطاب امیرالمؤمنین با عقول ناقصه است یا با عقول تامّه است؟! کدام‌یک از اینها است؟! ما می‌بینیم خود خدا این صفات را به‌ خودش نسبت داده است، خدا که با عقول ناقصه نمی‌گوید: «إنَّ الله خالقٌ» یا رازقٌ یا فلانٌ پس قضیه چیست؟! ما می‌بینیم خدا واقعاً و حقیقتاً خالق است آیا می‌توانیم خالق را از خدا نفی کنیم و بگوییم که خدا خالق نیست؟! چطور می‌توانیم؟! بله، شما می‌توانید این مطلب را بفرمایید که آن خلقی که در ذهن عوام است ـ آن خلق ـ را خدا خالق نیست. این را قبول داریم ولی اصل خلق را که نمی‌توانیم از ذات خدا نفی کنیم.

    1. منظومه، ج 3، ص 591.

جلسه ۱۸۱

4
  • «کمال الإخلاص نفیُ الرَزاقیّت عن الله تعالیٰ» این چه حرفی است! آیا ما به مرحلۀ اخلاص برسیم آن‌وقت خدا دیگر رازق نیست و چون نرسیده‌ایم خدا رازق است؟! چون در جهل هستیم خدا رازق است ولی اگر عارف بشویم خدا خالق و رازق و رحیم نیست؟! مثل یک آدم بی ‌سر و بی پایی که هیچ ندارد است؟! این‌طور که نیست؛ قضیه به این کیفیت نیست.

  • پس معنای «نَفی الصفاتِ عَنه» چیست؟! این است که این اوصاف مقولیه یا اوصاف غیر مقولیه از علم و حیات و امثال‌ذلک را فانی در ذات بدانید نه‌اینکه این صفات را از ذات نفی بکنید. هیچ منافاتی بین فنای فانی در مُفنی و تَنَعُّتِ این ناعت به این نعت و اتّصاف این مُتَّصف به این اوصاف نیست. درعین‌حال که این ذات مُتّصفِ به این صفات است درعین این اتّصاف، درعین‌حال «کَمال الإخلاص نَفی الصفاتِ عنه» است، یعنی این صفات در آن ذات فانی هستند. آن ذات بر تمام این صفات جنبۀ تقدّمی دارد. یعنی سالک به یک مرحله‌ای می‌رسد که آن مرحله، مرحلۀ هوهویّت است و دیگر در آنجا لا إسم و لا رسم است. مسئله این است، نه‌اینکه به یک مرحله‌ای می‌رسد که در آنجا صفت خالقیتی وجود ندارد. به آن مرحله نرسیده هم این صفات فانی در آن مُفنی هستند و رسیدن و نرسیدن ما دخل و ربطی به قضیه ندارد. یااینکه این صفات در ذات فانی‌اند یا نیستند؛ اگر فانی باشند که حتی اگر به این مطلب نرسیم مثل الآن که در جهل هستیم باز این صفات در حقیقت خودشان فانی هستند و اگر فانی نباشند حرکت ما و تبدّل جوهری ما دخلی به قضیه وارد نمی‌کند بالأخره این صفات فانی نیستند و یک اوصاف عَرَضی بر ذات هستند حالا چه ما اخلاص را نفی صفات بدانیم یا ندانیم. مقام اثبات با مقام ثبوت دراین‌صورت تفاوتی نمی‌کند.

  • معنای درست روایت «کَمال الإخلاص نَفی الصفاتِ عنه»

جلسه ۱۸۱

5
  • بناءًعلیٰ‌هذا معنای کلام امیرالمؤمنین علیه‌السّلام آن‌طوری‌که به ذهن ناقص ما می‌رسد این است که ـ تمام این صفات چه صفات مقولیه که خالقیت یا رازقیت باشد که اینها مقولیه هستند البته مقولیۀ به معنای مُصطلح این‌طور نیست چون خود خلقی که پروردگار می‌کند فی لَبسٍ جدید است یعنی در هر آنی از آنات یک خلق جدید است و خلق جدید خداوند متعال اشراقی است و مقولۀ اضافی نیست. رازقیّتش هم همین‌طور است اینها همه از مقولۀ اشراقی هستند نه اضافی. یعنی اضافه، اضافۀ اشراقیّه است نه‌اینکه ماهیتی در خارج وجود داشته باشد و متحصّل آن را خلقش کند، این‌طور نیست بلکه هم خلق خدا هم رزق خدا و تمام اوصافی که جنبۀ خروج از ذات را لحاظ دارند و مقابلی را برای ذات به ترسیم می‌کشند تمام این صفات جنبۀ اضافۀ اشراقی است یعنی در مسئله و در قضیه فرقی نمی‌کند، بعضی صفات هم داریم که ناشی از او می‌شوند که علم و حیات و قدرت باشند ـ «کمال الإخلاص» یعنی انسان آن مقام هوهویّت را اصل و ریشۀ برای تمام اوصاف و تعیّنات بداند و در مقام هوهویّت که ذات است دیگر در آنجا ذات مقدّم بر صفات است و آن مطلبی است که قبلاً عرض شد؛ در آنجا عرض شد که به‌نظر این مسئلۀ عینیّت ماهوی و هوهوی بین ذات و صفات جای تأمّل است.

  • حیات یک وصف انتزاعی از وجود

  • مقام ذات باز بالاتر از مقام صفات است؛ از مقام قدرت و علم و حیات بالاتر است. البته حیات نه، فقط همان علم و قدرت در اینجا هست چون حیات یک وصف مُلازم با ذات است نه وصف ملازم مانند علم و قدرت، چون علم و قدرت دو وصف اضافی بر ذات هستند که منبعث از ذات‌اند نه‌اینکه از جای دیگر اضافه می‌شوند ولی در مقام ذات اصلاً علم و قدرت نیست، یعنی وحدت هوهوی ندارد وحدت ماهوی ندارد اما وحدت با ذات دارد ولی حیات لازمۀ وجود است نه‌اینکه یک صفت است یعنی اگر وجودی هست این وجود عین حیات است و حیات غیر از وجود نداریم.

جلسه ۱۸۱

6
  • علم و قدرت اوصاف اضافی وجود

  • به عبارت دیگر می‌خواهم بگویم که حیات یک وصف انتزاعی از وجود است غیر از علم و قدرت که اینها اوصاف اضافی هستند، و با خود این وجود و با خود حیات تفاوت دارند گرچه آقایان هرسه‌تا را به یک رشته کشیده‌اند و [گفته‌اند که] علم و حیات و قدرت همه از اوصاف ذات هستند و...

  • تلمیذ: ببخشید یعنی خود وجود؟!

  • استاد: خودش یعنی همین وجود؛ مثل اینکه ما عبارتٌ اُخریٰ دیگر قرار دادیم.

  • تلمیذ: مُترادفین‌اند؟!

  • استاد: بله، مترادفین از نظر مصداقی هستند نه از نظر مفهومی.

  • تلمیذ: از نظر مفهومی چه فرقی بین اینها هست؟!

  • ارتباط وجود و حیات

  • استاد: از نظر مفهومی حیات یعنی بقاء و استمرار یعنی در واقع وجودی که باقی است به او وجود حی می‌گویند. چرا به زید حی می‌گویند؟ چون بقاء دارد. بقاء هم دارد به‌خاطر اینکه بدنش بقاء دارد چون بدن زید بقاء دارد لذا می‌گویند: زید حی است اما شما فرض کنید که غیر از این بقاء زید یعنی خود همین کیفیت سرپا ایستادنِ زید یک وصف دیگری را به‌عنوان حیات می‌بینید؛ زید درعین‌حال ‌که ایستاده است علم دارد، آن علم، غیر از بقائش است، از لوازم بقائش علم هست ولی باز با بقاء فرق می‌کند، من‌باب‌مثال شخصی هست مثل دیوانه ولی علم ندارد، کسی هست مثل بچه بقاء دارد ولی قدرت ندارد ـ حالا قدرتی که ما می‌گوییم ولی به‌اندازۀ خودش قدرت دارد ـ درهرصورت قدرت و علم دو وصفی هستند که ما می‌توانیم آنها را فی‌الجمله از خود آن ذات جدا کنیم گرچه ملازم هستند ولی در مرتبۀ ذات نیستند ولی حیات جدا شدن از مرتبۀ ذات نیست. مثل اینکه شما سَیَلان را از آب بگیرید، این سَیَلان اصلاً جزء خمیرۀ این آب است شما اگر سَیَلان را از ماء گرفتید یا بخار است و یا یخ و ثلج است؛ نمی‌شود آبی بدون سَیَلان باشد اصلاً در مرتبۀ این مائیّت سَیَلان هم خوابیده است. باز حیات یک امر دیگری دقیق‌تر از این قضیه است و آن این است که اصلاً اصل خود وجود یعنی حیات؛ خود وجود یعنی حیات ـ چه اینکه بگویید: حیات چه اینکه بگویید: وجود ـ چون خود وجود یعنی بقاء و استمرار، خود وجود یعنی تکوّن که همین خودش مساوی با استمرار و بقاء است.

جلسه ۱۸۱

7
  • تلمیذ: اگر وجود بود مثلاً کتاب وجود دارد اما حیات نمی‌دانیم مثلاً فرش موجود هست اما حیات ندارد؟

  • عینیّت حیات با ذات

  • استاد: ببینید ما حیات را در این‌هم به همین لحاظ می‌گوییم؛ ما حیات را به‌عنوان فلسفی می‌گوییم، نه به‌عنوان مصطلح عرفی چون حیات به‌عنوان عرفی، حرکت است. این کتاب الآن حی است، این کتاب حی است یعنی هنوز نسوخته است یعنی هنوز قرطاسیتش را حفظ کرده است. این فرش حی است، حی یعنی زنده و قائم به خود است یعنی هنوز این وبریّت و پشمیّت خودش را ازدست نداده است. وقتی که بسوزد می‌گوییم: حیاتش را ازدست داد بعد وقتی خاکستر می‌شود می‌گوییم باز این خاکستر حی است این حیات یک وصف جدا نشدنی از آن ذات شیء است یعنی کُل شیءٍ قائمٌ بذاته فَهُوَ لابُدَّ أن یَکُونَ حَیّاً وإلاّ لم یَکن قائماً بذاتِه.

  • تلمیذ: آن قِوام، اصل القوامش را حیات می‌دانید؟

  • استاد: آهان ما اسم اصل القوام آن را حیات می‌گذاریم ولی علم و قدرت این‌طور نیستند و زائد بر ذات هستند. حالا اینها همه را یک‌کاسه می‌کنند. می‌خواهم بگویم که حتی علم و قدرت ناشی از حیات هستند تا زید حیات نداشته باشد که علم و قدرت ندارد باید حیات داشته باشد باید وجود داشته باشد تا علم و قدرت و اینها با باشند.

  • مؤخّر بودن علم و قدرت از ذات

  • تلمیذ: پس علم و قدرت هم مُؤخر از ذات می‌شوند؟

  • استاد: خب بله آن متأخّر از ذات می‌شود.

  • تلمیذ: شما قبلاً که فرمودید در مقام اجمال عینیّت ذاتی دارد؟

  • استاد: نه، در مقام اجمال بله، ولی در مقام تفصیل همین‌که ما اسم می‌گذاریم: علم، اسم می‌گذاریم: قدرت، در مقام اسم‌گذاری که مقام واحدیّت است و دیگر مقام احدیّت نیست؛ مقام احدیّت همان هوهویّت است که آنجا فقط حیات است و حیات هم باشد و وصفش هم باشد جدای از ذات نیست وصفی است که عین ذات است.

  • تلمیذ: خب در آن مقام اگر سلب هم معنا ندارد پس چیست؟! اگر «نفی صفات عنه» در آن مقام باشد سلب هم معنا ندارد...

جلسه ۱۸۱

8
  • استاد: در مقام ذات.

  • تلمیذ: نه اثبات است نه سلب.

  • استاد: نه، اثبات در آن مقام جنبۀ اضافی پیدا می‌کند چون آن مقام، ریشه و منشأ برای صفات هست لذا اگر بگوییم که آن مقام دارای این صفت است در اینجا یک چیزی را اضافۀ بر ذات قرار داده‌ایم. بله، اگر واقعاً بخواهیم ذات را فقط و صِرف به‌نظر بیاوریم آنجا دیگر هیچ صفتی را نباید به او نسبت بدهیم یعنی دائماً داخل برویم. فرض کنید که الآن داریم از مرحلۀ ظهور می‌گذریم و می‌گوییم که این اشیاء همه ظهورات پروردگار هستند. این ظهورات فانی در اسم خالقیت هستند. همین‌طور جلو می‌رویم، حالا اسم خالقیت فانی در چیست؟! فانی در اسم ارادۀ پروردگار است تا مُرید نباشد خلقی نیست؛ ﴿إِنَّمَآ أَمۡرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيۡ‍ًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾1 پس خالقیت هم فانی در جنبۀ اراده است. می‌گوییم: «إنَّ الله مُریدٌ» حالا که مرید است بنابراین یک وصفی دارد و اراده یک وصف زائد بر ذات است. آن اراده جلو می‌رود و به قدرت برمی‌گردد؛ یعنی اراده وصفی است که از قدرت پروردگار ناشی می‌شود اگر پروردگار قدرت نداشت مُرید هم نبود نه‌اینکه چون مرید است پس قدرت دارد بلکه‌ قدرت قبل از اراده است؛ چون قدرت دارد مرید است. ما از این‌هم می‌گذریم و داخل می‌رویم. هنوز به خود خدا هنوز نرسیده‌ایم. هنوز به آن ذات نرسیده‌ایم یعنی هنوز به آن جنبۀ توحیدی صِرف نرسیده‌ایم. یک وقت می‌خواهیم خدا را با همۀ مخلوقاتش یک‌کاسه کنیم، این دیگر توحید نیست این همین کثرت می‌شود یک وقت می‌خواهیم ببینیم ذات خدا و آن حقیقت معنای الوهیت، ربوبیّت، توحید و وحدت چیست؟! آیا مانند ما یک شخصی است که دارای صفات و یک معجونی است یا با ما فرق می‌کند؟! می‌خواهیم این را به‌دست بیاوریم. بعد می‌رویم داخل و خود قدرت را نگاه می‌کنیم می‌بینیم که قدرت ناشی از علم است نه‌اینکه در عرض علم است. خود قدرت ناشی از مقام علمش به ذات است یعنی چون علم به ذات دارد لذا قدرت بر اعمال دارد؛ اِعمال کردن یعنی اراده کردن، از اراده خلق کردن، وقتی هم خلق کرد، رزق دادن و هَلُمَّ جَرَّا همین طور پایین می‌آییم. برگشت همۀ اینها به علم ذات به ذات است. حالا سراغ علم ذات به ذات می‌رویم و می‌بینیم که آنجا دیگر باید عین ذات باشد. نمی‌شود علم جدا باشد. باز علم ذات به ذات چیست؟ باز قبل از علم ذات به ذات، خود ذات در اینجا وجود دارد، خودِ ذات هست ولی این ذات درعین‌حال عالم به خودش هم هست یعنی از این ذات، علم ذات به ذات نشئت می‌گیرد. همان‌طور که ما نفس حضور خودمان را پیش خودمان علم حضوری می‌بینیم و این حضورُ الشیء عِندَ الشیء یک عَرَضی است که از خودِ این ذات ما نشئت می‌گیرد و اگر ما نبودیم این حضور هم نبود. چون این ذات الآن شاعر است لذا خودش را در پیش خودش حاضر می‌بیند. بنابراین خودِ علم هم جدای از ذات است. آن‌وقت می‌رویم به ذات می‌رسیم آنجا دیگر می‌بینیم هیچ وجود ندارد. درست شد؟! پس این مراتبی را که داریم طی می‌کنیم، «نَفی الصفاتِ عَنه» یعنی نفی صفات به جنبۀ استقلال؛ مانند همان صفاتی که ما داریم به خودمان نسبت می‌دهیم و می‌گوییم: ما مُریدیم، کاتبیم، شاعریم، ضاحکیم، ماشی و فلان هستیم، این صفات به‌نحو استقلال را از خدا نفی می‌کنیم چه موقع این استقلال را ازدست می‌دهیم؟! وقتی که همه فانی شدند و فقط ذات ماند.

    1. . سوره یس (36) آیه 82. امام شناسى، ج ‌16ـ17، ص 18:
      «اين است و جز اين نيست، امر خداوند آن است كه چون اراده كند چيزى موجود شود، به آن چيز مى‌گويد: بشو! و آن مى‌شود.»

جلسه ۱۸۱

9
  • تلمیذ: این استقلال در پایین هم نفی می‌شود؟!

  • استاد: حالا می‌خواهیم ببینیم که این صفاتی که به‌نحو استقلال نفی شده‌اند اگر عارفی چشم باز کند و همین صفاتی که به‌نحو استقلال نفی شده‌اند را الآن فانی ببیند این همان «کَمال الإخلاص نَفی الصفاتِ عنه» باز هم در اینجا هست. یعنی هیچ منافاتی ندارد که ما صفات را ببینیم درعین‌حال این صفات را فانی در ذات ببینیم. حضرت می‌گوید: تو تا ذات بِرس، تو تا ذات برو تا آنجا برو وقتی که تا آنجا رسیدی آن‌وقت این صفات و خالقیت و رازقیت و رحیمیّت و رحمانیّت و همه را دیگر فانی در آن ذات می‌بینی. پس ذات را مقدّم بر همۀ صفات می‌بینی.

  • تلمیذ: این فرمایش حضرت‌عالی شبیه به یک مسئلۀ اعتقادی می‌شود یعنی ما صفات را وقتی فانی نبینیم مستقل ببینیم اینها یک حقیقتی و تأصّلی بر آنها قائل می‌شوند؟

  • استاد: ببینید ما برای وجود صِرف و برای صِرف‌الوجود یک حقیقتی قائل شدیم که با تمام اینها قابل جمع است نه‌اینکه اینها اعتباری هستند و آن صِرف‌الوجود سر جای خودش هست و بسیط الحقیقة است‌. صرف‌الوجود همان‌طوری‌که قبلاً هم خدمتتان عرض کردم درعین‌حال که صِرف‌الوجود است جامع اینها هم هست. یعنی همین اوصاف و همین چیزها مراتب نازلۀ صِرف‌الوجود هستند. بنابراین این معنای «کَان الله و لَم یَکن مَعه شَیءٌ و الآنَ کَما کان»1 روشن می‌شود که «کان ‌الله» یعنی خدا بدون هیچ صفتی بود «و مَعَهُ شیء» نبود نه‌اینکه از لوازم او، شیء بود. یک وقت می‌گوییم: «با خدا» مثل اینکه بنده و شما باهم یک جایی می‌رویم؛ شما برای خودتان بنده هم برای خودم. یک وقت می‌گوییم: «کان الله و لم یکُن شیء» یا می‌گوییم: «کَان الله و لَم یَکن مَعه شَیءٌ و الآنَ کَما کان» یعنی قرین با خدا، قرین با خدا چیزی نیست، وجودی نیست، هیچ هویتی در خارج غیر از خدا نیست «و لم یَکُن مَعَهُ شیء؛ با او هم هیچ چیزی نبود». پس منافات ندارد که خدا باشد و همه چیز هم باشد، همیشه هم باشد درعین‌حال جنبۀ ظلّی داشته باشد. حالا نکته در اینجا است که می‌فرماید: «و ألآن کما کان» یعنی الآن هم «لَم یَکُن مَعَهُ شیء» با خدا چیزی نیست. تمام اینها که شما مشاهده می‌کنید همه ظِلال هستند.

    1. جامع الأسرار، ج 1، ص 56.

جلسه ۱۸۱

10
  • تلمیذ: ظِلال خب یک امر اعتباری است ظِلال حقیقی که ما نداریم در حقیقت این سایه‌ای که می‌گویند...

  • استاد: آن سایۀ حقیقی درقبال آن نور شدید، خودش نور است، این فقط جنبۀ تشبیه‌ دارد. نوریّتی هم که به ظلل در اینجا می‌گویند به‌خاطر این است که ما هم حظّی از وجود داریم یعنی ما فقط صِرفاً یک پُف که نیستیم که یک‌ صورت باشیم ...

  • تلمیذ: سایه همین‌طور است، حظّی از وجود دارد؟

  • استاد: حظّی از وجود داریم و حظّ از وجودِ ما جنبۀ ضعیفی از آن وجود حقیقی است، جنبۀ نازله‌ای از آن وجود شدید است. آیا با این حظّی که ما از وجود داریم جدای از آن وجود هستیم یا عین او هستیم به این شیء؟! وقتی عین او باشیم پس دیگر اعتبار نیست. کجایش اعتباری شد؟!

  • تلمیذ: بالأخره ما حرفمان این است که اگر ما اینها را از استقلال دربیاوریم و در ذات حق فانی بدانیم...

  • استاد: آیا هستند و فانی‌اند یا اصلاً هیچ نیستند؟! ما می‌گوییم: هستند و فانی‌اند، بر خلاف آنهایی که می‌گویند: هیچ نیستند، می‌گوییم: اگر هیچ نیستند بنابراین بین دوغ و آب‌نبات و قره‌قوروت فرق نمی‌کند؛ به‌جای آب‌نبات قره‌قوروت بخور، زهرمار بخور پس چرا آنجا بدت می‌آید اینجا خوشت می‌آید؟! اینکه شما یک دو سال سه سال باهم اختلاف دارید می‌گویید: من آن را می‌خواهم این را نمی‌خواهم. آن‌وقت چطور شد دو چیزی که واقعاً در اعراض مخالف هم باشند و در ماهیت مخالف همدیگر باشند به اینجا که رسید ﴿كَسَرَابِۢ بِقِيعَةٖ يَحۡسَبُهُ ٱلظَّمۡ‍َٔانُ مَآءً﴾؟!1 حرف‌ها چیست! اینها اعتباری نیستند بلکه تمام اینها حقیقت هستند ولی حقایق وجود هستند نه حقیقت مستقل، قضیه این است.

  • خود وجود خود را واقعاً و حقیقتاً به دو شکل متضاد، دو اثر متضاد و دو خاصیت متضاد درمی‌آورد و این دو خاصیت باز به خود وجود برمی‌گردند، خاصیت را از جای دیگر نمی‌آورد. این خاصیت خودش را به این صورت جلوه می‌دهد و خاصیت خودش را در آن شکل به او جلوه می‌دهد و می‌تواند جای این دوتا را هم عوض کند و بگوید: تا حالا خاصیتم در این بود حالا می‌خواهم در آن برگردانم یا تا حالا در آن بود حالا می‌خواهم در این برگردانم. تمام اینها برای وجود است و تمام اینها از آثار وجود است هم تُرشی و تلخی برای وجود است هم شیرینی، حالا این وجود می‌گوید که من الآن می‌خواهم خودم را به‌صورت شیرینی دربیاورم لذا شکر می‌شود، می‌خواهم به‌صورت تلخ دربیاورم زهرمار یا هندوانۀ حنظل می‌شود، می‌خواهم به‌صورت تُرش دربیاورم قره‌قوروت یا لیموترش می‌شود. [می‌توانم خودم را] به هر شکلی که می‌خواهم دربیاورم مثلاً این دست من واحد است یک وقت این دست می‌گوید: می‌خواهم خودم را به‌صورت پنجه دربیاورم یک وقت می‌گوید: می‌خواهم خودم را به‌صورت مُشت دربیاورم، یک وقت هم به‌صورت عادی دربیاورم. آیا هر کدام از این سه‌ صورت خارجِ از این ماهیت دست است؟! خارج نیست، خودش هست که هر کاری می‌خواهد انجام می‌دهد منتها خاصیت این وجود در این است که این دست وقتی به یک شکل درمی‌آید نمی‌تواند به شکل دیگر دربیاید ولی وجود این‌طور نیست بلکه تمام آنچه را که دارید می‌بینید از آثار خودِ وجود است.

    1. . سوره نور (24) آیه 39. معاد شناسى، ج ‌8، ص 184:
      «اعمالشان هم‌چون سراب است كه شخص تشنه آن را آب مى‌پندارد.»

جلسه ۱۸۱

11
  • سابق هم خدمتتان گفتم که حتی ماهیت هم برای وجود است. یعنی اصلاً ماهیتی وجود ندارد حتی صورت هم برای وجود است کمّ هم برای وجود است. همه چیز برای وجود است و اصلاً غیر از وجود چیز دیگری نیست تااینکه ما این را حساب کنیم و وجود و ماهیت را از هم جدا کنیم. هیچ چیز نیست. هم اصل شیء وجود است و هم تکیّف آن کیف برای وجود است و هم حدودش برای وجود است همه‌اش برای وجود است. لذا درعین اینکه این امور استقلال دارند و مستقل هستند ـ استقلال در قبال همدیگر ـ و ما برای هر شیء یک حسابی داریم درعین‌حال تمام اینها فانی در وجود هستند به این معنا که خود وجود خودش را به این شکل درآورده است. دیگر ما داریم دنبال چه می‌گردیم؟! این خودش است! مثلاً الآن دست من این‌طور است آیا شما دنبال این می‌گردید که چه عاملی بوده و چطور شده که این‌طور است؟! نه دیگر این خودش است، سراغ خودش بروید. فرض کنید که الآن به شکل پنجه است، دیگر می‌خواهید دنبال چه بگردید؟! اینکه چرا پنجه این‌طوری شده و چه کسی پنجه را این‌طور کرده است؟! ارادۀ من کرده است. این‌هم همین است دیگر آن اراده آمده وجود را این‌طور کرده است که حالا خود اراده هم جزء خودش است قدرت هم جزء خودش است همه‌اش جزء خودش می‌شود. آنجا که می‌رویم می‌شود اصلُ‌الوجود، اصل وجود یعنی مقام ذات که تقدّم دارد؛ تقدّم عِلّی و رُتبی نه تقدّم اعتباری، اصلاً اعتباری نیست! الآن که زید به این شکل درآمده است مگر اعتباراً است؟! یعنی در واقع زید زشت است ما او را زیبا می‌بینیم؟! در واقع این شکر شور است ولی ما شیرین می‌بینیم؟! نه، واقعاً شیرین است به خدا به پیر و پیغمبر قسم این شکر شیرین است! این قره‌قوروت ترش است! ما داریم این را می‌بینیم! آن را بخوری می‌میری این بخوری خوب می‌شوی! این داروی فلان است! ولی در عین این تفاوت، خود همین خاصیت وجود است.

جلسه ۱۸۱

12
  • تلمیذ: پس فنا یک امر ثبوتی نیست یک امر اثباتی است؟

  • استاد: احسنت، اثباتی است، لذا عرض بنده همیشه این بود که عارف از جهل به علم عبور می‌کند نه‌اینکه چیزی اضافۀ بر او می‌شود ولی فقط انکشاف است منتها در این انکشاف آدم سرویس می‌شود! این‌هم هست! اثباتی که اعتبار باشد نیست، این به‌واسطۀ حرکت جوهری که در ذاتش پیدا می‌کند این مراتب اثبات یکی‌یکی برایش منکشف می‌شود. بله، همین‌طور است. والاّ تمام اشیاء همه فانی هستند؛ به خدا و پیغمبر، بین فنای پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و فنای شمر هیچ فرقی نمی‌کند. هردو یکی است. چه فرقی می‌کند؟! منتها از نظر اثبات برای پیغمبر روشن می‌شود ولی برای شمر روشن نمی‌شود والاّ به‌اندازۀ سر سوزنی تفاوت نیست.

  • همۀ حالات عارض بر اولیاء خدا از اثرات وجود علم

  • تلمیذ: همۀ حالات که برای اولیاء خدا عارض می‌شود اثرات فقط همین وجود علم است؟

  • استاد: فقط علم است فقط علم است.

  • تلمیذ: پس چیزی اضافه و کم نمی‌شود؟

  • استاد: هرچه هست علم است شما غیر از علم چه می‌خواهید بگویید که می‌فرمایید: چیزی اضافه و کم نمی‌شود؟! اصلاً مرتبۀ تجرد یعنی مرتبۀ علمی؛ هرچه که وجود بالاتر برود جنبۀ تجردی؛ جنبۀ علمی‌اش بیشتر می‌شود تا به‌جایی که دیگر صورت ندارد فقط معنای تنها به‌نحو تفصیل می‌ماند باز از آن تفصیل برمی‌گردد به‌نحو ابهام می‌شود باز از ابهام بالاتر می‌روید دیگر در آنجا خود معنای تنها هست و چیزی نیست باز از آنجا بالاتر می‌روید دیگر معنایی هم نیست بلکه در آنجا بهاء محض است بعد همین‌طور این مراتب یکی‌یکی پایین می‌آید و شکل می‌گیرد؛ شاخ و برگ و فلان پیدا می‌کند بعد آقای حاج شیخ ... می‌شود!

  • تلمیذ: پس خودِ این کجاست؟!

  • استاد: این‌هم این وسط‌هایش است!

  • تلمیذ: کاملاً جدا از خدا نیست ... مثلاً حضرت می‌فرمایند که این جدای از خدا نیست؛ جدای از خدا نیست یعنی همان خودش است؟!

  • استاد: بله خودش است.

  • تلمیذ: پس جدا هم نیست؟!

جلسه ۱۸۱

13
  • استاد: نه این‌هم جدا نیست، یعنی عین آن است و هیچ فرقی [نمی‌کند].

  • تلمیذ: عینیت دارد؟!

  • استاد: بله عینیت دارد.

  • تلمیذ: فرق داشته باشد؟!

  • استاد: نه، عینیت دارد اما نه‌اینکه این، خدا است؛ این با این حدود خدا نیست. جدای از خدا نیست یعنی این‌هم داخل در آن وجود است این برای خودش کسی نیست این‌هم همین وجود است ولی به این شکل درآمده است. این وجود آن، آن و آن همه را جمع کنید می‌شود خدا.

  • تلمیذ:.. ... هم نمی‌شود گفت این جزء وجود است؟

  • استاد: بله.

  • تلمیذ:. ... جزء وجود است؟

  • استاد: جزء به تکّه نه بلکه جزء به‌عنوان فناء یعنی فنای این در آن حقیقت بسیط.

  • تلمیذ: آقا واقعاً بحث‌ها را چندین بار تکرار فرمودید ولی مثل اینکه هرچه پیش می‌رویم باز مجهول‌تر می‌شود و مدام سؤال طرح می‌شود وقتی نوارها را پیاده کنیم می‌بینیم چند بار فرمودید!

  • استاد: خب با همین تکرار و اینها مدام روشن [می‌شود].

  • تلمیذ 1: نیاز دارد به اینکه آن ذکر آخر را شما بدهید دیگر با آن، سرّ حل شود!

  • تلمیذ 2: آقا بنابراین جهنم هم چیزی جزء وجود جهل نیست؟

  • جهل همان حقیقت جهنم

  • استاد: بله همین است؛ آنهایی که در جهنم هستند دارند دائماً از جهل خودشان می‌سوزند! اگر آنها به خدا عارف بشوند دیگر در جهنم نیستند.

  • تلمیذ: فرموده بودید که جلال مقدّمۀ جمال است و بدون ادراک جلال، اصلاً جمال قابل ادراک نیست و بدون اضافۀ جلال، جمال قابل ادراک نیست ... آیا می‌توانیم بگوییم: آنهایی که در جهنم مثلاً مُعَذّب بودند وقتی به بهشت می‌رسند لذتشان بیشتر است؟!

  • استاد: نه، اینها حقیقت جوهری‌شان فرق کرده است آنهایی هم که به بهشت رسیده‌اند جلالشان را قبلاً طیّ کرده‌اند.

  • عدم فرق بین این دنیا و آن دنیا

  • آن دنیا هیچ فرقی با این دنیا ندارد؛ هیچ تفاوتی ندارد؛ شما خیال می‌کنید آن دنیا یک آتش است و فلان است و این حرف‌ها است؟! نه، هیچ فرقی نمی‌کند. آن دنیا سر سوزنی با این دنیا تفاوت ندارد، یعنی همین آثار و لوازم این دنیا است که انعکاسش در آن دنیا انجام می‌گیرد شما ببینید اگر شخصی این ‌مقدار در نفس باشد آن دنیا هم به‌اندازۀ این ‌مقدار باید بسوزد حالا سوختن یک وقت زحمت است یک وقت گوشمالی است و وقتی که برزخ را طی می‌کند و به آنجا که می‌رسد دیگر نفس ندارد، البته نفس ندارد یعنی استکبار ندارد اما نه مراتب کمالیّۀ طولیه، آنها فقط مربوط به سیر و سلوک است. به عبارت دیگر همین انکشاف حقیقت که ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ﴾1 این انکشاف منظور است چون ما قبول نمی‌کنیم اگر ما مُعترف به این انکشاف بودیم این خراب‌کاری‌ها را نمی‌کردیم! اینکه این‌قدر ما در این دنیا کثافت‌کاری می‌کنیم و در سر همدیگر می‌زنیم و برای همدیگر می‌زنیم به‌خاطر این است که این قضیۀ ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ ٱلۡيَوۡمَ﴾ برای ما هنوز جا نیفتاده است حالا صحبت در این است که برای هر کسی هر اندازه که جا بیفتد از این مسائل اعراض می‌کند. درست شد؟! حالا اگر جا نیفتاده باشد در آن دنیا می‌گویند: باید جا بیفتد آن‌قدر بهت فرومی‌کنیم تا جا بیفتد!

    1. . سوره غافر (40) آیه 16. معاد شناسى، ج ‌10، ص 387:
      «امروز قدرت و سلطنت از آنِ كيست؟! (فقط و فقط از آن خداوند واحد قهّار است).»

جلسه ۱۸۱

14
  • تلمیذ: حالا که فهمیدیم این کار را کردیم می‌شود نظرتان...

  • استاد: بله، ‌بله این هست حالا عرض من این است که آن عرفا و اولیاء زحماتی که باید در آن دنیا بکشند پدرشان در اینجا درمی‌آید. آن سنگی که به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در جنگ اُحد می‌خورد همین جلال است، آن درافتادن با ابوسفیان و خالی کردن سیرابی روی سر پیغمبر همین جلال است، آن سنگ زدن پیشانی و شکستن و به کوه فرار کردن و [محافظت حضرت] خدیجه علیهاالسّلام از ایشان و اینها همه مراتب [سیر پیغمبر است] در همۀ اینها پیغمبر دارد سیر می‌کند اما ما خیال می‌کنیم که مشرکین هستند ولی او خودش دنبال پیغمبر گذاشته است که در کوه و امثال‌ذلک والاّ پیغمبر که اسیر یک عده الواط نمی‌شود! توجه می‌کنید؟! قضیه این است. تمام اینها از اذیت و غیره همه مراتب ... حالا اینها یک طرف آن سوختن‌هایی که باید بیاید و ببیند دخترش را این‌طور می‌کنند و فلان می‌کنند و ... اینهایی که در آن زمان می‌بیند دارد اینها را سیر و تحمل می‌کند، برای او که آینده [معنا ندارد] او که خودش می‌گوید: مدام دارد در خودش کار می‌کند در اینجا دیگر خیلی چیز هست، قضیۀ اولیاء هم همین است؛ سوختن خیلی از اولیاء به‌خاطر اطلاعشان بر ما یَقَع و مسائلی است که انجام می‌شود اینها همه در خودشان دائماً....

  • تلمیذ: می‌شود گفت که آن سوختن باطن به‌جای جهنم در اینجا است؟!

  • استاد: همین، آن سوزندگی این الآن دارد انجام می‌دهد. لنگش را انداخته روی هم خدا برایش جبروت و لاهوت را بفرستد بابا پدرش درمی‌آید! این چیزهایی از آقا می‌دانیم که ای کاش می‌گوییم که هزاردفعه در جهنم بروند این مسائل چیزی نیست. ... لذا او مراتب جلالیّه را در همین‌جا خودش طی می‌کند و این نفس را بِه‌کُلّی ازدست می‌دهد و دیگر اصلاً نفسی ندارد اصلاً تحوّل جوهری در او پیدا می‌شود، منتها چون در اینجا خودش آمده این کار را انجام داده است ـ یعنی در واقع همه را او کرده است ـ جنبۀ طولی و جنبۀ سِعی پیدا می‌کند اما در عالم دیگر خواهی‌نخواهی باید انجام بدهد دیگر با اعمال دیگر این را انجام می‌دهد لذا دیگر رشد ندارد. فقط همین حالت انکشاف این حقیقت یعنی تجرد فی‌الجمله [برای او است] نه به‌عنوان سِعی، لذا افرادی که در بهشت هستند همه ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ﴾ می‌گویند ولی هر کدام از اینها در یک مرتبه‌ای دارد ﴿لِّمَنِ ٱلۡمُلۡكُ﴾ می‌گوید.

جلسه ۱۸۱

15
  • تلمیذ: فرقی بین عبور از نفس و گذشت از نفس و فنا هست؟!

  • استاد: نه فرقی نیست.

  • تلمیذ: یعنی به مجرد عبور از نفس به فناء هم می‌رسد؟!

  • استاد: بله، یک وقت نفس را اهواء و اینها می‌دانیم فرق است و هنوز فاصله زیاد است ولی یک وقت به‌عنوان فنای عین ثابت می‌دانیم اگر آن‌طور باشد، آن مساوی با فناء است.

  •  

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد