پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۲:صفات واجب تعالی
توضیحات
75. غرر في عموم قدرته تعالى لكل شيء خلافا للثنوية و المعتزلة
الرابعة و السبعون: غررٌ في القدرة
الخامسة و السبعون: غررٌ في عمومِ قُدرته تَعالىٰ لِكُلِّ شَيءٍ خلافاً لِلثَّنوية و المُعتزلة
درس یکصد و هشتاد و هشتم تا درس یکصد و نود و دوم
درس یکصد و هشتاد و هشتم:
تحقق قدرت و کیفیت آن در خداوند متعال (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
غررٌ في القدرة:
| و كَونُه نُوراً عَلى القُدرةِ دَلْ | *** | لا يَلزمَنَّها حُدوثٌ مَا انفَعَل |
| لكنَّ بِالفِعل الشُّعورِ وَجَبَا | *** | فَالحَقُّ مُوجِبٌ و لَيس موجَباً1 |
غررٌ في عمومِ قُدرته تَعالىٰ لِكُلِّ شَيءٍ خلافاً لِلثَّنوية و المُعتزلة:
| يعطي عمومها عموم الجعل | *** | و نفي إعطا القوة للفعل |
| و إنَّ عِلم الأوَّلِ فِعليٌ | *** | و كَيفَ لا و عِلمه ذاتي |
| و الشَّيءُ لم يُـوجَد متى لم يَوجدا | *** | و بِاختيارٍ اختيارٌ مَا بَدا |
| و كَيف فعلنا إلينا فوَّضا | *** | و إنَّ ذا تفويض ذاتنا اقتضـى2 |
بحث اوّل مرحوم حاجی در اینجا راجع به اصل قدرت و تحقق قدرت در خداوند متعال است و از باب اصل وجود وارد میشوند برای اینکه الوجودُ نورٌ و معنای نور هم الظاهرُ بِنفسِهِ، المُظهِرُ لِغیرِه است پس وقتی که ما حقایق را در عالم مجسّم میبینیم و از آنطرف ادراک میکنیم که وجود اصل همۀ اشیاء است بنابراین اثبات قدرت برای ظهورِ وجود برای صانع اوّلش هست که این عبارت از همان نوریت وجود است و چون وجود نور است پس مظهریت وجود، قدرت آن نور است.
نظریۀ متکلمین راجع به قدرت پروردگار و رد مرحوم حاجی بر آنها
برگشت مطالبی که در اینجا مطرح میشود یک مقداری به همان مسائل متکلمین است که مطرح کردهاند؛ آنها در قدرت شرط را صحت فعل و عدم صحت فعل میدانند که فعل صدورش صحیح باشد، این را شرط برای قدرت میدانند. مرحوم حاجی در اینجا یک اشکالی که وارد میکند این است که میفرمایند: صحت به امکان برمیگردد، تحقق یک فعلی زمانی صحیح است که ممکن باشد. بنابراین امکان ذاتی برای اشیاء است که صحت فعل را میطلبد و اگر ما معتقد باشیم بر اینکه قدرت بهعنوان شرط متأخّرش صحت فعل است که همان امکان ذاتی اشیاء است بنابراین قدرت خداوند متعال جنبۀ استعداد دارد نه جنبۀ فعلیت؛ یعنی خداوند متعال وقتی قادر است که شرط متأخّرش به همین نفس اشیاء خارجی است که اینها بخواهند تحقق پیدا کنند، قبلش قادر نبوده است. درحالیکه ما میدانیم خداوند متعال واجب به ذات است و واجبالوجود به ذات واجبالوجود مِن جمیع جهات است نهاینکه در بعضی از جهات واجبالوجود و نسبت به بعضی از جهات ممکنالوجود باشد، آن دیگر خدا نیست. وقتی یک ذاتی وجودش واجب بود عوارض آن ذات هم طبعاً واجب است و واجبِ آن ذات هم واجب است والاّ در اصل واجبالوجود بالذّات بودن تناقض پیش میآید.
بعد مرحوم حاجی میفرمایند: بله، ما آنچه که در فاعل و عامل سراغ داریم و باید باشد شعور و اختیار است؛ این مطلب هست که در هر مسئلۀ فعلی و فعلِ فعلی این مسئلۀ اختیار و شعور باید باشد، ولی این اختیار در قدرت نیست؛ ـ همان مسئلۀ اختیار که جنبۀ فعلی دارد، منبابمثال اینکه بتواند انجام بدهد یا نتواند انجام بدهد ـ توانستن یا نتوانستن در مسئلۀ قدرت نیست. در قدرت، تمام توانستن است. اینکه مطلب را به جبر برمیگرداند این است که یک فاعلی در فعل خودش مختار نباشد یااینکه مختار باشد ولیکن شاعر نباشد. این مسئله، مسئلۀ جبر است. شعور یعنی فعل از روی ادراک شرط برای اختیار است، برای رفع جبر است و همینطور فعل از روی اختیار شرط برای تحقق فعل از غیر جبر است و اما اگر ما بدانیم و معتقد باشیم که خداوند متعال همانطوریکه نسبت به اصل وجود فاعل مختار است همانطور نسبت به مبادی قریبه و بعیدۀ فعل انسان هم قادر است؛ بنابراین همۀ افعال به خداوند متعال استناد دارد و اختیار این عبد هم در اختیار او است یعنی خداوند متعال قادر بر اختیار او است و همین اختیار او را ایجاد میکند همانطوریکه سایر مبادی را خداوند متعال ایجاد میکند. این مسئله دیگر مسئلۀ جبر نیست.
توجیه نظریۀ متکلمین راجع به قدرت پروردگار
ما در اینجا میتوانیم کلام متکلمین را توجیه کنیم بر اینکه منظور از صفت فعلی که اینها دارند به معنای امکان ذاتی خود فعل نیست که برگشتش به تجدّد این قدرت در خداوند متعال باشد که موجب نقص او بشود بلکه همانطوریکه ما در وجود خودمان احساس میکنیم مثلاً یک وقتی قدرت داریم و این قدرت را در وجود خودمان احساس میکنیم و میبینیم اما یک وقتی آن قدرت را اِعمال میکنیم، اِعمال قدرت با خود اصل قدرت تفاوت دارد اِعمال قدرت متوقف بر امکان ذاتی خودِ آن اشیاء است و این دیگر نمیشود که جنبۀ قدمت داشته باشد این ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 است. بله، خودِ اصل قدرت که در خداوند متعال است قدیم است و واجب وجود بالذّات واجبالوجود من جمیع جهات است و این اِعمال قدرت هم خودش ازلاً بوده است یعنی در ازل این اِعمال بوده است و این تجدّد بوده است منتها برای ما منکشف نشده است.
پس از این نقطهنظر میتوانیم کلام متکلمین را توجیه کنیم گرچه اینکه اینها به این مطلب معتقد باشند خیلی بعید است و همانطور که مرحوم حاجی میفرماید، این نقص در واجب وجودیت ذات پیش میآورد. لذا ایشان اعتراض میکنند بر افرادی که اینها بهجای اینکه بگویند: خداوند متعال موجِب است، گفتهاند: موجَب است. خداوند متعال موجِب است نهاینکه در ایجاد او موجَب است موجَب یعنی از خودش اختیار ندارد بلکه یک سلسله قوانین، خداوند را به انجام این کار مکلف و مجبور کردهاند.
بالفعل بودن قدرت و مقدور در خداوند متعال
این شرک و کفر است ولی موجِب یعنی ایجاب میکند وقتی ایجاب میکند پس ایجاب میشود پس وجود پیدا میکند پس اینکه خداوند متعال این فعل را انجام میدهد دلیل بر این نیست که قدرت بر این فعل نداشته است بعد این قدرت برای او تجدّد و حدوث پیدا کرده است؛ یعنی نبود و بعد این را انجام داده است، اینطور نیست بلکه جنبۀ فعل در خداوند متعال همیشه بالفعل است و هیچوقت به استعداد نیست. قدرت در خداوند متعال همیشه بالفعل است پس مقدور هم در خداوند متعال بالفعل است جنبۀ قادریت در خداوند متعال بالفعل است، جنبۀ مقدوریت هم بالفعل میشود. بنابراین این مسئلۀ موجَبیّت در اینجا برداشته میشود و موجَبیّت به وجودی اطلاق میشود که تحت سیطره و جبر مُجبری قرار بگیرد.
تلمیذ: این مطلب که فرمودید: از جبر نیست و اختیار هست شاعر نیست و شاعر هست و یا اختیار هست و شاعر هم هست این مختار میشود اما اگر اختیار بود و شاعر نبود مختار نیست پس دراینصورت کل عالم شاعرند پس در عالم هیچ جبری در فواعل نیست یعنی فاعلهایی که در عالماند ـ حتی ذرات ـ هر فعلی را که انجام میدهند اختیاراً انجام میدهند.
استاد: من [این را] در مورد عاقل عرض کردم؛ وقتی شخص عاقل از روی اختیار و عقل [کاری انجام میدهد] شعور هم در کارش لازم است. البته لازم نیست آن شعور، شعور تامّ باشد بلکه همینقدر که شعور در انجام فعل باشد و مانند نائم نباشد یا مانند دیوانه نباشد [کفایت میکند] دیوانه این کار را انجام میدهد منتها خودش شاعر به این عمل نیست که انجام میدهد بلکه صرفاً یک تصوری است ـ او تصور هم انجام میدهد ـ اما شاعر نیست که این عملی که انجام میدهد میتواند انجام ندهد و میتواند انجام بدهد. در کیفیت و این حرفها هیچگونه شعوری در اینجا ندارد لذا به اینهم مختار نمیگویند.
تلمیذ: نمیتوانیم قدرت را به کل اجزایی که در عالم وجود دارد تعمیم بدهیم؟!
قادریت تمام اشیاء عالم
استاد: بحث، بحث فعل از روی اختیار است، بحث قدرت نیست. همۀ اشیایی که در عالم هستند قادر هستند. یک وقت صحبت در این است که ما فعل را بهعنوان اختیار مطرح میکنیم، در اختیار، شعور لازم است ولی حالا فرض کنید این نار که میسوزاند آیا قدرت بر احراق دارد یا ندارد؟! دارد، اما مختار هم هست؟! مختار نیست. بحث قدرت جدا است و بحث فعل اختیاری جدا است. این یک بحث است. یک بحث هم این است که اصلاً ما تکویناً این مطلب را مطرح میکنیم که آیا در عالم تکوین همۀ اشیاء از روی اختیار یک فعل را انجام میدهند یا نه؟ بله، همانطور که شما میفرمایید: هر فعلی را تکویناً از روی شعور انجام میدهند در واقع خود را ملزم و متعبّد به اجرای مشیّت الهی مینماید گرچه از دید ما پنهان است. این یک مطلب دیگر هست مثل:
| نطق آب و نطق خاک و نطق گل | *** | [هست محسوس حواس اهل دل]1 |
و آیات قرآن که دلالت بر این دارد: ﴿وَإِن مِّن شَيۡءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمۡدِهِۦ وَلَٰكِن لَّا تَفۡقَهُونَ تَسۡبِيحَهُمۡ﴾2 و امثالذلک. تمام اینها حکایت از این مطلب میکنند که افعالی که در کل عالم اتفاق میافتند تمام اینها گُتره و صُدفه نیست بلکه تمام اینها از روی اختیار و مشیّت است و تمام اثرات و تمام تأثّرات همه از روی مشیّت و از روی اختیار انجام میگیرد مثلاً همین بچهای که الآن از دنیا میرود با اختیار خودش از دنیا میرود گرچه ما خیال میکنیم از بالا به پایین پرت شده است ولی او رفتن خودش را اختیار کرده است. یا همان دارویی که الآن دارد تأثیر میکند، آن دارو از روی اختیار تأثیر میکند والاّ تأثیر نمیکرد. این جذب و دفع بدن که انجام میگیرد ما خیال میکنیم که داریم مسئلهای را تحمیل میکنیم اما در واقع اینها خودشان دارند اختیار میکنند.
اگر مشیّت خدا نباشد اینها اختیار نمیکنند و اینها علم به مشیّت خدا دارند و اختیار میکنند. تکتک سلولهای بدن ما عالم به مشیّت هستند و طبق مشیّت خدا کار میکنند؛ جذب و دفع میکنند و به حیات خودشان ادامه میدهند. تمام سنگریزههای عالم بر طبق اختیار خودشان دوام و حیات و بقاء دارند. این مسئلۀ اختیار تشریعی با تکوینی تفاوت پیدا میکند و دو چیز جدای از هم هستند.
تلمیذ: ... کل اشیاء عالم مکلف هستند چون تکلیف...
استاد: بله تکوینی است.
تلمیذ: اختیار بین فعل و ترک ندارند؟
استاد: ندارند، ولی چون مشیّت خدا را ادراک میکنند طبق مشیّت عمل میکنند و نافرمانی اصلاً معنا ندارد. یعنی شمر و یزید هم همینطور هستند؛ شمر و یزید در جنبۀ تشریعیشان اختیار دارند اما در جهت تکوینی خودشان نه؛ یعنی دست و مغز و خصوصیاتش، تمام اینها مشیّت خدا را دارند انجام میدهند گرچه الآن در نفس خودش احساس میکند که عاصی است و دارد خلاف میکند و با توجه به خلاف دارد آن کار انجام میدهد، آن جدای از این است.
عروض عرض ناصالح موجب خروج از تحت حکومت خدا و مظهریت خدا نمیشود
ما موجودی که جدای از مظهریت حق باشد اصلاً نداریم و به صِرف این عَرَضی که یک عَرَض ناصالح است و بر افراد عارض میشود آنها را از تحت حکومت خدا و مظهریت خدا خارج نمیکند بلکه هرچه باشد اینهم مظهر خدا است. مظاهر خدا هستند اگر یکقدری دیدمان را توحیدی کنیم دیگر خیلی مسائل در اینجا پیش میآید. این بحث تمام شد.
بحث دیگر راجع به این است که قدرت خداوند متعال عام است و شمولش جمیع مشاکل و وجودات را میگیرد. این دیگر نیازی به دلیل ندارد ولی از نقطهنظر اینکه ایشان بحث قدرت و اینها را مطرح کردهاند بهجهت این است که بعضی افتراق قائل شدهاند به اینکه ذوات اشیاء مشمول قدرت حق هستند ولی افعال اشیاء مشمول نیستند؛ اینها قائل به ثنویت شدهاند. چطور شما ذوات انسان را مشمول قدرت خدا میدانید ولی میگویید که در افعال هیچ ربطی به قدرت خدا ندارد؟! در خود ذات اشیاء ما دخالت نداریم و در مورد فعل ما او دخالت ندارد؛ خودمان بهوجود آمدیم ولی در کارهایمان ـ یعنی کاری که انجام میدهیم ـ دیگر او دخالت ندارد. بله، نهایت کاری که این آقایان انجام بدهند بگویند که خدا قدرتش را به ما داده است. همین، قدرتش را به ما داده است مثل اینکه شما بنزین را داخل ماشین میریزید اما الآن این ماشین از این خیابان میرود یا از آن خیابان این دیگر به راننده مربوط است و دیگر به ماشین مربوط نیست؛ خدا بنزین کارها را به ما داده است همین نان و آب و دوغی که میخوریم اینها همهاش قدرتی است که خدا داده است، صحت و سلامت جسم، قدرتی است که خدا به ما داده است، تمهید شرایط، قدرتی است که خدا داده است ولی افعالی که ما انجام میدهیم دیگر به خدا مربوط نیست؛ خدا میگوید: خودت میدانی، برو پی کارت، خواستی از اینطرف بروی برو، داخل جهنم میاندازمت، خواستی از اینطرف برو داخل بهشت میاندازمت. ﴿إِنَّا هَدَيۡنَٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرٗا وَإِمَّا كَفُورًا﴾1 هر کاری که میخواهی انجام بدهی خودت میدانی، بنده حدود حکمرانی خودم در افعال تو نیست، من فقط تو را خلق کردهام و بعد تو را مختار و رها کردم به آنچه که تشخیص میدهی عمل کنی و به آنچه که فاسد میدانی پرهیز کنی. این دیگر به خودت مربوط است، بعد هم آنجا گوشت را میگیرم و خلاصه آنجا از تو حساب پس میگیریم. اینکه تو چهکار میخواهی انجام بدهی من خبر ندارم و انجام نمیدهم در کار تو هم دخالت نمیکنم.
این چیزی است که آقایان ما میگویند یعنی مراجع ما قائل به این هستند. آخوندهای ما قائل به این هستند، آنهایی که از هیچچیزی خبر ندارند قائل به این هستند و این کفر محض است. بهجهت اینکه اگر ما قدرت را در خداوند بدانیم، چطور میتوانیم قدرت او را تخصیص بزنیم؟! آیا مشیّت خداوند مطلق است یا مطلق نیست؟! آیا خداوند شیئی را اراده میکند یا اراده نمیکند؟! خداوند میخواهد یا نمیخواهد؟! یااینکه خدا خواستش را منوط به خواست ما قرار داده است؟! کدامیک از اینها است؟! اگر خدا شیئی را میخواهد پس چه شخصی است که از خواست او جلوگیری کند؟! اگر خدا چیزی را نمیخواهد پس چه قدرتی است که بر خلاف خواست او عمل میکند؟! اگر خدا هیچچیزی را نمیخواهد و خواست خود را بر خواست ما متوقف کرده است، این علت میشود، و خودش کنار نشسته است و میگوید: هرچه معلول انجام بدهد من هم همان را میخواهم یعنی معلول است که مشیّت خود را بر مشیّت خدا ترجیح میدهد. یا برای خدا خواست درست میکند، خدا که خواستی ندارد؛ میگوید: تو چه میخواهی؟! میگوید: من این را میخواهم، میگوید: پس من این را قبول دارم. پس در اینجا خداوند متعال دستبسته کنار نشسته است و مشیّت خود را بر مشیّت اینها متوقف کرده است.
تمام اینها کفر است و این مساکین خبر ندارند که این حرفهایی که میزنند دارد سر از کجا درمیآورد فقط همینطور ریش دراز کردهاند و از مسائل هیچگونه اطلاعی ندارند. همۀ اینها کفر و شرک است.
خواست خداوند متعال یک خواست است مشیّت خدا یک مشیّت است و این مشیّت او مطلقه است. چگونه ممکن است که تمام اشیاء از نقطهنظر ذات متدلّی به خداوند باشند و متکی به او باشند اما از نقطهنظر فعل مستقل باشند؟! آن فعلی را که میگویند انجام میدهد، مگر سوای بقاء ذات است؟! مگر سوای خودِ همان افعال و لوازم ذات است؟! شما وجود خود شیء را در دست میگیرید ولی افعال او در دست شما نیست؟! کرداری که او انجام میدهد در دست شما نیست؟! وقتی که ما مسئلۀ وجود را و اصل وجود و وحدت وجود را ثابت کردیم، چگونه ممکن است شما به افعال و کردار جدای از مسئلۀ وحدت وجود، حکومت مستقل بدهید؟! مگر میشود؟! اگر خود وجود، وجود واحد است و آن وجود واحد، وجود نازلۀ پروردگار است، یعنی افعال خارج از آن وجود نازله است؟! مسخره نیست؟! اصلاً مسخره است دیگر این جمع بین متناقضین است.
لذا مرحوم حاجی در اینجا برای تعمیم قدرت خدا ادلّهای را اقامه کردهاند که تقریباً میتوان گفت که اکثرش واضح است و برای رد قول متکلمین این مطلب را اقامه کردهاند.
البته ما که از اینجاها میگذریم جای بحث و اینها دارد؛ بحث زیاد است دیگر إنشاءالله در همان مطوّلات هست و صحبت میشود.
غررٌ فِی القدرةِ.
و كونُهُ تَعالىٰ نوراً عَلى القُدرةِ دَلَّ لِأنَّ الفَيَّاضيةَ لازمُ النُّورِ و هذا النُّور عينُ المَشيَّةِ و الشُّعورِ لا يَلزِمَنّها حُدوث مَا انفَعَل أي الحدوثُ الزَّماني فِی المَقدُورِ القابلِ لِلأثَرِ خِلافاً لِلمُتَكلِّمِين فَاعتَبَروا فِی مفهومِ القُدرةِ انفِكاكَ مُتعلقِها وَقتاً مَا عَنِ الذّاتِ.1
«اینکه خداوند متعال نور است، بر قدرت دلالت میکند چون فیاضیت لازمۀ نور است» النورُ ظاهرٌ بِنفسِه المُظهِرُ بِغیرِه لازمۀ نور اظهار غیر است و تا قدرت نداشته باشد نمیتواند غیر را ظاهر کند. بنابراین پروردگار متعال نور است. چرا نور است؟! چون وجود نور است. الوجودُ نورٌ چون وجود الظاهِرُ بِنفسِهِ و المُظهِرُ لِغیرِه است ماهیت امر عدمی است. «و این نور عین مشیّت و شعور است» و آن وجود بسیط که متعلق به حق است عین مشیّت و عین شعور است و همۀ آن قوالبی که در عالم امکان اتفاق میافتد براساس آن مشیّت و براساس شعوری است که در آن وجود منبسط و بر آن نور هست. «اینکه این نورِ بر قدرت است از این قدرت خداوند متعال حدوث آن زمانیات در مقدورِ قابلِ اثر لازم نمیآید یعنی اینکه زمانیات، حادث باشند» بلکه ممکن است آنها قدیم باشند منتها حدوث ذاتی و قدیم ذاتی دارند.
«[متكلّمين در اين معنا مخالفت كرده و در مفهوم قدرت انفكاك متعلّقش از ذات را در وقتى از اوقات اعتبار كردهاند]» یعنی اگر شیئی همیشه با یک شیء ملصق باشد این دلیل است بر اینکه آن ذات بر این شیء قادر نیست؛ [اما] الصاق یک عَرَض یا یک فعلی بر یک ذات، دلیلِ بر عدم قدرت ذات نیست بلکه ذات همیشه هست و همیشه قدرت هم دارد و اینها از همدیگر جدا نمیشوند مثلاً از وقتی که یک بچه به دنیا میآید قلبش میزند تا وقتی که از دنیا میرود. آیا این یعنی نفس انسان قادر بر این زدن نیست؟! فرض کنید از وقتی که من متولد میشوم نفس میکشم تا وقتی که از دنیا میروم آیا این یعنی من یک وقتٌمائی قادر بر این تنفس نیستم؟! از وقتی که من به دنیا بیایم میتوانم دست و پایم را حرکت بدهم تا وقتی که از دنیا میروم آیا این یعنی یک زمانی باید بگذرد که من مثل فلجی همینطوری روی زمین بیفتم و آنوقت شروع به حرکت کنم؟! اینکه معنای قدرت نیست بلکه معنای قدرت این است که ذات، قادرِ بر آن فعل باشد ولو اینکه آن فعل همیشه ملصق به ذات باشد این معنای قادر است.
تلمیذ: در وحدت وجود قدرت و قادر را یک امر اعتباری میدانیم اگر وحدت وجود، و وجود منبسط است پس دراینصورت قادر و مقدوری نیست!
استاد: ما اَشکال مختلفی میبینیم این اَشکال مختلف از کجا آمدهاند؟!
تلمیذ: همان اَشکال مختلف، وجود منبسط است.
استاد: وجود منبسط که وجود مجرد است آیا تطورش به اطوار مختلف دالّ بر قدرت نیست؟! فرض کنید که این قرطاس خودش در ازل سفید بوده است و تا الآن هیچچیزی بر او پیدا نشده است شما میتوانید بگویید که در اینجا قادری وجود ندارد، قدرتی وجود ندارد اما اگر این صفحه اوّل سفید بود بعد سیاه بشود، بعد قرمز بشود، بعد سبز بشود، شما میگویید: این تلوّنی که در اینجا پیدا شده است یک منشأ میخواهد، این تبدّل یک منشأ میخواهد که آن منشئش [قادر است] یک قادری آمده است اینها را اینطرف و آنطرف کرده است حالا یا قادر مختار یا غیر مختار، بالأخره اگر وجود بر همان بساطت خودش باقی بماند آن قدرت و تبدّل و تغیّر و اینها دیگر معنا ندارد. علت اینکه الآن ما میگوییم: این وجود قادر است چون ما در وجود تطوّر و اختلاف میبینیم، ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾1 میبینیم؛ اینطرف، آنطرف، بالا، پایین، سبز، سفید، سیاه، آسمان، زمین، ملائکه و مجردات همۀ اینها تطورات وجود هستند خب از کجا این تطوّر پیدا شده است؟!
تلمیذ: بالأخره تطوّر هم خودش از سنخ وجود است خودش هم از خود وجود است؟
استاد: خودش آمد و خودش را برگردانده است، اشکال ندارد. خودِ این وجود در خودش تغییر و تحول ایجاد کرده است.
تلمیذ: میگویم که مقدور و قادر به نسبت به خودش میشود؛ مقدور و قادر یک امر اعتباری میشود.
استاد: کسی نگفته است که متعلَّق برای یک عالَم دیگر است و از آن عالم به اینجا آورده است بلکه هر کاری میکند در خودش دارد کار انجام میدهد. اصلاً مسئلۀ وحدت وجود یعنی همین؛ خودِ وحدت وجود یعنی یک وجود واحد ـ همان یک وجود واحد ـ دارد در خودش اینطرف و آنطرف میکند، کم میکند، زیاد میکند، بالا و پایین میکند.
تلمیذ: ﴿كُلَّ يَوۡمٍ هُوَ فِي شَأۡنٖ﴾ ما یک یوم که بیشتر نداریم؟!
استاد: کلُ دورٍ در اینجا؛ در هر دوری.
تلمیذ:. ... به معنای نزول میگیرند.
استاد: خب همان دیگر؛ دور، خودِ آن نزول مراتب دارد؛ مراتبِ عقل دارد، مراتبِ غیر عقل دارد، پایین دارد، مثال و ملکوت دارد؛ بینهما متوسطات دارد. این عوالمی که هست همه شأنیت او را در مظاهر مختلف بیان میکند.
و قَد عَرَّفَوا قُدرتَه تَعالىٰ بِصِحِّةِ الفِعلِ و التَّركِ و هُو بَاطلٌ إذِ الصِّحةُ هي الإمكانُ و وَاجبُ الوجودِ بِالذّاتِ وَاجبُ الوُجودِ مِن جَميعِ الجَهاتِ فَالقدرةُ كونُ الفاعلِ بِحَيث إن شَاءَ فَعَلَ و إنْ لَم يَشَأ لَم يَفعَل كَما قُلنا.1
«[متکلمین قدرت خداوند متعال را به صحت فعل و ترک تعریف کردند]» که صحیح باشد فعل و ترک از او، وقتی فعل و ترک صحیح بود بعد خداوند فعل را انجام میدهد، اما اگر فعل فقط صحیح بود ولی ترک صحیح نبود این جهل میشود. میگویند: خدا اینطور است که هم بشود انجام بدهد و هم بشود انجام ندهد. «این باطل است زیرا صحت فعل و ترک عبارت از امکان است و واجبالوجود بالذات، از جمیع جهات واجبالوجود است؛ و اینکه بر یک امری قدرت نداشته باشد بعد قدرت پیدا کند پس معلوم میشود نسبت به آن فعل ناقص است و واجب نیست و وجوب قدرت خداوند متعال وجوب ذاتی است.
«و همانطور که گفتیم: قدرت این است که به مشیّت برمیگردد؛ اگر بخواهد انجام میدهد و اگر نخواهد انجام نمیدهد»، اینطور نیست که انجام ندادن و انجام دادن در خارج هم تحقق پیدا کند بلکه مشیّت او است و این مشیّت همیشه بوده است؛ این مشیّت او است که میتواند انجام بدهد و میتواند ندهد. کسی بر انجام دادن مجبورش نکرده است.
لكِنْ بِالفِعلِ الشُّعورُ وَجَبا و يَلزِمُه المَشيَّة المُعتبرة سَابِقاً لِقولِنا:
| لِلقدرةِ انْمِ قوة فعلية | *** | إن قارَنَت بِالعلمِ و المَشيَّة |
فَالحقُ تعالى ـ موجِبٌ ـ بكسر الجيم ـ أي فاعل يَجِبُ فعلُه بِقدرَتِهِ و اختيارِه.ِ2
لکن شعور بالفعل واجب است (یعنی به فعلیت فعل تعلقش میگیرد) لازمۀ آن شعور هم مشیّت است که مشیّت داشته باشد که معتبر است به قول ما که قبلاً گفتیم:
برای قدرت قوۀ فعلیه را درنظر بگیر و نسبت بده.
اگر این قوه، مقارن با علم و مشیّت بود شما بگو که این قدرت در اینجا وجود دارد.
پس خداوند متعال موجِب ـ به کسر جیم ـ است فاعلی است که فعل و قدرت و اختیارش واجب میشود.
و هذا عَلى مَذهبِ الحَكيم حَيثُ يَقولُ الشَّيء ما لَم يَجِب لَم يُوجَد و ليسَ موجَباً ـ بفتح الجيم ـ أي فاعلاً يَجِبُ فعلُه لا بِقدرتِهِ و اختيارِه. كَالمُضطرِ تعريضٌ إلى مَن نسبَ إلى الحكماء إطلاقَهُم الموجب عليه تعالى بِهذَا المعنى بِأنَّه حرَّفَ الكلمةَ عن موضِعِها فإنَّهم أطلَقوا الموجِبَ ـ بِالْكَسر ـ و قَد حرَّفَ إلى الفتحِ.1
«[این بر مذهب حکیم بوده که میگوید:] مادامی که شیء وجوب پیدا نکند وجود پیدا نمیکند ولکن نگو که خداوند متعال موجَب ـ به فتح جیم ـ است یعنی فاعلی است که فعلش واجب است اما نه به قدرت و اختیارش مانند افراد مضطر و مجبور و امثالذلک. [اين عبارت تعريض و كنايه است به كساني كه به حكماء نسبت دادهاند كه ايشان بر خداوند اطلاق «موجب» به همين معنایى كه ذكر شد مىنمايند] حکما موجِب گفتهاند یا گفته است که منظور حکما موجَب است، این آقا موجِب را موجَب فرض کرده است و به فتح برگردانده است.
میگویند که خداوند متعال در کار خودش مضطر است و اینکه حکماء قدیم زمانی گفتهاند گفته است که پس خداوند متعال موجَب است و هر وقتی که بوده است این افعال هم با او بودهاند پس او در ایجاد آن افعال مضطر بوده است نهاینکه مختار بوده است والاّ اگر مختار بود پس ما باید حدوث زمانی داشته باشیم. میگوییم که حدوث زمانی و قدیم زمانی به مشیّت خدا کاری ندارد، این فعل او است که از روی مشیّت واقع شود لذا این فعل از روی مشیّت همیشه بوده است و کسی هم او را مجبور نکرده است.
كيفَ و هو تَعالىٰ عِندَهم عينُ العلمِ و الإرادةِ و الاختيارِ فَكيفَ يَعتَقِدونَ أنَّ فَاعليَّتَه كَفَاعِليَّةِ الشَّمسِ لِلإشراقِ أو النّار لِلإحراقِ؟!1
«[چگونه اینطور است درحالیکه] خداوند عین علم و عین اراده و اختیار است. چگونه اینها [اینطور] میدانند [که] فاعلیت خدا مثل فاعلیت شمس برای اشراق میماند بدون اختیار؟! یا مانند نار برای احراق است بدون اختیار؟!
غُررٌ في عُمومِ قُدرَتِه تَعالىٰ لِكُلِ شَيءٍ خلافاً لِلثَنويةِ وَ المُعتَزِلَةِ.2
وَ ذلكَ لِوُجوهٍ أحَدُها قُولُنا يُعطي عُمومَها عُمومُ الجَعل ـ مَبنیٌ لِلمَفعولِ أي المَجعُوليةُ ـ عامةٌ لِجميعِ المُمكِنات لِعُمومِ مَا هُوَ مَناطُها وَ هُوَ الإمكانُ و إذا كانَ الكُلُّ لا بُدَّ مِن مَجعوليَتِها لِإمكانِها وَ لا يَصلَح لِإعطاءِ الوُجودِ إلاّ واجِبَ الوُجودِ لِأنَّ غَيرَهُ لا يَخلُو عَن مُلابِسَةِ قُوةٍ سَواءً كانَت إمكاناً ذَاتياً أو استعدادياً مَعَ عَدَمِ إفادَةِ العَدَم لِلوُجودِ وَ نَفي إعطاءِ القُوَةِ لِلفِعلِ ثَبَتَ عُمومُ قُدرَتِه تَعالىٰ عَلى كُلِّ شَيءٍ.3
«[فصل عموم قدرت حقتعالى و انكار ثنويّه و معتزله].»
«آن برای وجوهی است که یکی از آن وجوه این است که میگوییم: جعل عمومیت دارد» پس قدرت خدا هم عمومیت دارد؛ حالا جعل یا جعل بسیط است یا جعل مرکب؛ هردوی اینها جعل است، «این مبنی بر مفعولیت است.»
عموم مجعولیت برای جمیع ممکنات
«مجعولیت برای جمیع ممکنات عام است»، چرا مجعولیت برای همۀ ممکنات است؟ «چون ملاک مجعولیت عام است، ملاک چیست؟ امکان است؛ امکان ذاتی برای همه هست و از آنجایی که چارهای از مجعولیت کل نیست، از آنطرف فقط واجبالوجود میتواند اعطای وجود کند چون غیر واجبالوجود خالی از ملابسۀ قوه نیست» و به فعلیت تامّ نرسیده، همه یک قوهای را دارند «حالا میخواهد آن امکان ذاتی باشد یا امکان استعدادی باشد» بالأخره در مرحلۀ قوه هستند، نه در مرحلۀ فعلیت تامّه. «از آنطرف هم این عدم ”وجود“ را افاده نمیکند و هیچوقت قوه فعل را اعطاء نمیکند [ثابت میشود عمومیت قدرت حق تعالیٰ بر هر چیزی]»، فعل است که قوه را به فعل میرساند نهاینکه قوه است که خود را به فعلیت تبدیل میکند. وقتی اینطور شد پس ایشان یکی از راهها که عموم الجعل باشد وارد شدهاند.
و ثانيها قُولُنا إنَّ عِلمَ الأوّلِ ـ تَعالى شَأنه ـ فِعليٌ وَ كَيفَ لا يَكونُ فِعلياً وَ عِلمُهُ ذاتيٌ أي عَينُ ذاتِهِ الَّتي هِيَ عَينُ حيثيةِ العِلية لِكُلِّ شَيءٍ وَ عِلمُهُ تَعلَّقَ بِكُلِّ شَيءٍ فَقُدرَتُهُ تَعَلَّقَت بِكُلِ شيءٍ.1
[دلیل دوم این قول ماست که علم خداوند متعال فعلی است و چگونه فعلی نباشد درحالیکه علم او ذاتی است] یعنی عین ذاتی است که آن، عینِ حیثیتِ علیّت است برای هر چیزی و علم او به همه چیز تعلق میگیرد و قدرت خداوند هم همینطور.
دلیل دوم برهان علم فعلی حق است؛ علم فعلی حق و همۀ اشیاء و علم ذاتی حق اقتضاء میکند که قدرت خداوند متعال همۀ اشیاء را به علم ذاتی دربر بگیرد. چون خداوند متعال برای همۀ اشیاء علت است لذا علم ذاتی به همۀ اشیاء دارد و علّیت یعنی ایجاد فعلیت در معلول، پس قدرت خداوند متعال هم برای همۀ معلولات عموم است؛ چه ذات و چه عوارض ذات.
لا تَتَوَهَمن الجَبرَ مِن ذلِك لِأنَّ عِلمَهُ الفِعلي كَما تَعَلَّقَ بِفِعلِكَ كَذلِكَ تَعَلَّقَ بِمَباديهِ القَريبةِ وَ البَعيدةِ وَ المُتِوَسِطَةِ مِن قُدرَتِك وَ اختيارِكَ الحُسن أو السَيِىء وَ تَصَوُركَ إياه وَ تَصديقِكَ بِغايَتِهِ العَقلية الدائِمة أوِ الوَهميةِ الداثِرَة وَ بِالجُملةِ تَعَلَّقَ عِلمُهُ بِفِعلِكَ مَسبوقاً بِمَباديهِ فَلَزَمَتِ المَبادي فَاختيارِكَ أيضاً حَتمٌ فَالوُجوبُ بِالاختيارِ وَ وُجوبِ الاِختيار لا يَنافِي الاختيار فَأينَ المَفَرُّ مِنَ الاِختيار كَيف وَ أنتَ و أمثالُكَ أظلالُ القادرِ المُختارِ فَتَبَصَّر.2
«[از این مطلب توهم جبر نکنید] چون علم فعلی همانطوریکه به فعل شما تعلق گرفته است به مبادی غریبه و مبادی بعیده از فکر»، خیال، شوق، احساس، اراده، اشتیاق، رفع موانع، «مبادی متوسطه از قدرت شما، اختیار شما، اختیار حُسن یا بدی و تصور تو آن فعل را و تصدیق تو به غایت عقلی دائمی یا وهمی نابود شدنی هم تعلق گرفته است». شما غایت عقلیه را درنظر بگیرید یا یک غایت وهمیه را درنظر بگیرید، «تعلق علم خداوند به فعل ما مسبوق به مبادی است پس مبادی لازم هستند، حتماً اختیار شما هم حتم است پس قدرت خداوند به اختیار ما تعلق گرفته است. پس اینکه یک امری بهواسطۀ اختیار ما واجب شود و همینطور خودِ اختیار واجب شود بهواسطۀ مبادی سابقۀ خودش که قدرت به او تعلق بگیرد، این منافاتی با اختیار ندارد. پس چگونه ما میتوانیم از اختیار فرار کنیم؟! ما همه سایههای قادرِ مختاریم، پس دارای بصیرت شو» یعنی اختیار حق است که در اختیار ما قرار گرفته است، نهاینکه ما مجبور باشیم.
ما یک ذاتِ جدای از حق نیستیم که ما را کوک کنند و به دروغ یک اختیار هم در سرمان بیندازند که سرمان را شیره بمالند و بعد هم بگویند که حالا برو و انجام بده اما در واقعه او کوک میکند؛ [نهخیر!] یک فعل است که در عالم انجام میگیرد، اینهایی که اشتباه کردهاند و [به] جبر قائل هستند و گیر کردهاند، حساب خودشان را از حساب خدا جدا کردهاند بعد گفتهاند که خدا مثل یک جلادِ شمشیر بهدستی آن بالا ایستاده است و میگوید که باید این کار را انجام بدهی درعینحال هم با اختیارت باشد، اما اینکه اینطور نیست؛ خدا با شمشیر آنجا نایستاده است همین فعلی که الآن ما با اختیار انجام میدهیم جدای از اختیار او نیست، نهاینکه اختیار ما با اختیار او مطابق است، دو اختیار نیست تااینکه شما بگویید ... بلکه یک قدرت است که میآید و همان قدرت با اختیار یک عملی را انجام میدهد یک قدرت است ولی وقتی این به ما نسبت داده میشود، میگوییم که ما کردیم، وقتی به اصلش نسبت داده میشود میگوییم که او کرده است.
عیناً مثل فعل ملائکه که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالیٰ علیه ـ در معاد شناسی هم مطلب را خیلی خوب بیان کردهاند که یکجا داریم: ﴿ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلۡأَنفُسَ﴾1 یکجا داریم که ﴿قُلۡ يَتَوَفَّىٰكُم مَّلَكُ ٱلۡمَوۡتِ ٱلَّذِي وُكِّلَ بِكُمۡ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّكُمۡ تُرۡجَعُونَ﴾2 که ملائکه چیز میکنند، تمام اینها فعل واحد است و اختیار واحد است3 که إنشاءالله بحث مفصل آن برای مطوّلات باشد.
فرعیت ایجاد برای وجود
و ثالِثُها قُولُنا الشَيءُ لَم يُوجَد مَتى لَم يُوجدا أيِ الإيجادُ فَرعُ الوُجودِ وَ إذ لا وجود حَقيقي لِلمُمكنات في ذَواتِها إذِ المُمكِنُ مِن ذاتِه أن يَكُونَ لِيسْ وَ لَهُ مِن عِلَّتِهِ أنَ يَكونَ أيسْ فَلا إيجادَ حَقيقيٍ لَها فإذَن كَما لا وُجودَ إلا وَ هُوَ مُتَرَشِحٌ مِن لَدَيهِ كَذلك لا حولَ و لا قوةَ إلا بِالله العَليِ العظيم لٰكِن لَيسَ هَذا قولاً بِالجَبر إذ كَما أنَّحَصرَ الوُجودِ الحَقيقي فِي الحَقِ تَعالى لا يُنافِي وُجودَ مُوجوداتٍ بِوجوداتِ مُستَعارةٍ مجازيةٍ كَذلِك حَصرُ الإيجادِ الحقيقي فيه لا يُنافي إثباتَ إيجاداتٍ وَسَطيةٍ غَيرِ مُستَقِلَّة.4
سوم که میگوییم: شیء چیزی را ایجاد نمیکند وقتی که خودش نباشد یعنی ایجاد فرع وجود است و وقتی که وجود حقیقی برای ممکنات در ذواتشان نباشد، ممکن ذاتاً لیس و عدم است، وقتی که علتش میآید أیس و وجود میشود، دیگر ایجاد حقیقی برای ممکن نیست و همچنین ترشح هر وجودی از طرف او است، همینطور تمام افعال ما و تمام عوارض وجودی ما هم از طرف خدا است (که آنهم اطوار وجود است، آنهم بالأخره تطوّرات وجود است). لکن این جبر نیست همانطوریکه حصر وجود حقیقی در خداوند متعال با وجود موجودات به یک وجودات مستعارۀ مجازیه، منافات ندارد (که این وجودات مستعارۀ مجازیه باشند اما وجود حقیقی برای او باشد؛ اینها استعارتاً اسم وجود را برای خودشان گرفتهاند) همینطور حصر ایجادِ حقیقی در خداوند متعال با اثبات ایجادات وسطیه غیر مستقله منافات ندارد.
اینکه ما ایجاد میکنیم و کارهایی انجام میدهیم و افعالی انجام میدهیم منافاتی با آن ایجاد حقیقی او ندارد.
أللهم صل علی محمد و آل محمد