پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهمنظومه
مجموعهالهیات بالمعنی الاخص - فریده ۲:صفات واجب تعالی
توضیحات
75. غرر في عموم قدرته تعالى لكل شيء خلافا للثنوية و المعتزلة
درس یکصد و هشتاد و نهم:
تحقق قدرت و کیفیت آن در خداوند متعال (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرّحمن الرّحیم
| و الشَّيءُ لم يُـوجد مَتى لم يُوجدا | *** | و بِاختيارٍ اختيارٌ مَا بَدا |
| و كَيف فعلنا إلينا فوضا | *** | و إنَّ ذَا تَفويضَ ذَاتنا اقتضـى |
| إذ خَمرت طينتنا بِالمَلكة | *** | و تِلكَ فينا حَصَلت بِالحَـرَكَة |
| لَكن كَما الوُجودُ مَنسوبٌ لَنا | *** | فَالفعل فعل الله و هُـو فِعلنا1 |
دلیل چهارم مرحوم حاجی عموم اختیار است یعنی خداوند متعال که خلقت اشیاء را اختیار میکند آیا این اختیار او مسبوق به اختیار است یا دیگر مسبوق به اختیار نیست؟ یعنی این اختیار خداوند ـ خلق اشیاء را ـ به یک محدودۀ خاص تعلق گرفته است تااینکه در آن محدودۀ خاص اختیار کند و محدودۀ دیگری را اختیار نکند و به عبارت دیگر ذوات را اختیار کند و افعال را به ما تفویض کند؛ یعنی اختیار او به حصّهای از عالم وجود منحصر شده است نه به همۀ حصّهها، آنوقت دراینصورت خودِ این نحوۀ اختیار خداوند ـ خلق اشیاء را ـ هم منوطِ به اختیار دیگری میشود بعد هم آن اختیارِ بالاِختیار میشود و اگر نفس اختیار منوطِ به اختیار شود نفس آن اختیار هم باز منوطِ به اختیار دیگری است و تسلسل لازم میآید و هَلُمَّ جَرَّا.
اختیاری نبودن نفس اختیار
بنابراین نفس اختیار ـ فرق نمیکند چه اختیار در انسان و چه اختیار در غیر انسان ـ دیگر اختیاری نیست یعنی منبابمثال اگر ما بیاییم یک طرف قضیه را اختیار کنیم آن اختیاری که در ما قرار داده شده است منوطِ به اختیار ما نیست بلکه آن یک مبادی دارد که آن مبادی موجب این اختیار میشوند؛ آن مبادی یا در خودِ وجود انسان است یا خارجِ از وجود انسان است یا در وجودِ فاعل است یا خارج از وجود فاعل است.
واجب بالغیر بودن افعال ما
در ما خارجِ از وجود ما است و افعال ما واجب بالغیر است یعنی مبادی قریبه و مبادی بعیده دستبهدست هم میدهند تااینکه این فعل، فعل واجب میشود؛ تصور یک شیء دیگر در اختیار ما نیست شوقی که بهسوی آن شیء پیدا میشود دیگر در اختیار ما نیست اما تفکر در احوال آن شیء در اختیار ما است، تصمیم نسبت به انجام و عدم انجام آن فعل در اختیار ما است اما یک مبادی بعیدهای که ـ حالا آن مبادی قریبه نه ـ در اختیار ما نیست؛ اجتماع شرایط و محیط مناسب برای انجام آن فعل دیگر در اختیار ما نیست، رفع موانع در اختیار ما نیست و این سلسله مراتب همینطور به بالا میرود تا به مشیةالله برمیگردد. پس این اختیاری که الآن در وجود ما هست منوطِ به اختیاری که در ما هست نیست بلکه این اختیار به یک مبادی بعیدهای مربوط میشود که آن مبادی بعیده به مبدأ المبادی برمیگردد، این مبادی از آنجا در اینجا میآید و بهواسطۀ اختیار ما آن افعال و حرکات در عالم تحقق پیدا میکنند. این اختیار به وجوب اختیار میشود.
در مورد خداوند متعال اگر بگوییم که این اختیار از اختیار خودش ناشی میشود تسلسل لازم میآید. اگر بگوییم که ناشی میشود از یک اختیار در غیر که آن غیر این اختیار را در وجود خداوند متعال مجبول کرده و قرار داده است اگر اینطور باشد پس برگشت این به یک ارادۀ ازلی است که باید نقل کلام در آنجا شود پس بناءً علیٰ هذا نفس اختیار الله تعالی الأشیاء این نفس اختیارش منوطِ به اختیار نیست بلکه این اختیار خداوند همۀ افعال و همۀ ذوات را شامل است و هیچ ذرهای بهواسطۀ اختیار خداوند از دریچۀ فعل خدا بیرون نمیرود بلکه همۀ آنها در این اراده و مشیّت خداوند قرار میگیرند، این دلیل چهارم که مرحوم حاجی آوردهاند. البته باید مطالبی که در حواشی هست را به آن اضافه کرد تااینکه تا حدودی مطلب را برسانیم.
دلیل مرحوم حاجی بر عدم انفکاک بین ذات و فعل
دلیل پنجم این است که شما چگونه بین ذات و فعل قائل به انفکاک میشوید؟! ذات را خداوند داده است ولی فعل مربوط به ما است، ذات از طرف او است اما فعل تفویض به ما شده است در عنایت، ذات خداوند دست دارد ولی در پیدایش فعل دست او کوتاه است! درحالیکه ذات بر ملکاتی تخمیر شده است که آن ملکات یعنی حالات راسخه آن ذات را بهوجود میآورد، آن حالات راسخه هم بهواسطۀ افعال و کردار [ذات را تشکیل میدهند] حالا چه علمی و چه عملی؛ ملکات علمی یا ملکات عملی که ملکات علمی عبارت از ادراک شعور است و ملکات عملی عبارت از تغییر نفسانی و تبدّل ماهوی است که هویت انسان تبدّل پیدا کند و مجرد شود.
ملکات باعث تغییر ذات
افعال باعث تغییر ملکات
همۀ اینها باعث تشکیل ذات هستند یعنی آنها ذات را تشکیل میدهند. اینکه الآن یک ذاتی دارای این خصوصیات است چون ملکاتش آن ذات را اینطور کرده است اینکه میبینید ده سال دیگر ذاتش تغییر میکند چون ملکات باعث تغییر این ذات شدهاند؛ ملکات هم بهواسطۀ فعل و اعمال و اینها پیدا میشود. بنابراین افعال ما باعث تغییر ملکات ما است ملکات هم باعث تغییر ذات ما هستند پس چطور ذات از طرف او است اما افعالش از طرف او نخواهد بود؟! این دلیل مرحوم حاجی بر این است که انفکاک بین ذات و فعل در اینجا نمیشود؛ اگر یک ذاتی را خدا داده است ملکات را هم خدا میدهد یعنی ذات بدون ملکات نداریم که شما ذوات ما را به حسابی بریزید اما ملکات و افعال ما را در یک وادی دیگر قرار بدهید.
آن ذاتی خودش را نشان میدهد که بهواسطۀ افعال و ملکات بیاید و ملکاتی از انسان ظهور و بروز پیدا میکند که ذات انسان دارای این خصوصیت باشد، اینها هردو لازم لاینفک هستند.
اشکال بر دلیل مرحوم حاجی بر عدم انفکاک بین ذات و فعل
بهنظر میرسد که مرحوم حاجی در اینجا یک خلطی را مرتکب شدهاند و آن این است که منظور از ذاتی که میگوییم: خداوند ذات را عنایت کرده است همان اصلالوجود است و آثار و عوارض وجود نیست و اینکه ایشان میفرمایند: ذات ما تخمیر شده است و آن تخمیر ذات عبارت از تحولی است که بهواسطۀ ملکات پیدا میشود، این با آن مطالبی که بعداً میفرمایند خیال میکنم یکقدری در تعارض باشد؛ ایشان از یک طرف میگویند که ذات ما تخمیر شده است و آن تخمیر ذات عبارت از یک اختلاط و یک مزج بین فعل و ملکه است که آن فعل و ملکه میآید و آن ذات را به آن کیفیت خودش تغییر میدهد. از یک طرف هم میگویند که این مسئله از ازل نوشته شده است و قضاء حتمی بوده است و این مطلب تمام شده است و به این کیفیت بوده است. ایشان میخواهند به این وسیله بفرمایند که همانطوریکه ذوات ما در ازل نوشته شده که به چه کیفیت است، افعال و ملکات ما هم در ازل نوشته شده است؛ هم ذوات و هم افعال هردو مستند به مبدأ المبادی هستند و اینطور نیست که خدا در افعال ساکت باشد و هیچ مسئلهای در آن مطرح نکرده باشد اما ذوات را نوشته باشد که مثلاً این ذات خوشجنس است، این ذات بدجنس است، این از سجّین است، این از علیین است، تمام اینها را خدا نوشته است اما ما نمیدانیم که چه افعالی را انجام میدهند؛ نمیدانیم اینها چه افعالی انجام میدهند.
در این قضیه حق با مرحوم حاجی است یعنی در لایزال همانطوریکه قلم تقدیر خود ذوات اشیاء را مقدّر کرده است این ذوات اشیاء جدای از فعل که مقدّر نمیشود ذوات اشیاء با خود آن فعل و ملکات منحیثالمجموع تحقق و تشکّل پیدا میکند. در این مطلبی نیست ولی صحبت در این است که ذات خود شیء که میخواهد برگردد و به یک شیء دیگر صیرورت پیدا کند، این در مرحلۀ استعداد است و اینها میگویند که این ذات را خدا داده است اما افعالش دست ما هست. اگر منظور شما ذات به انضمام ملکه هست، خب آن ذات تغییرپذیر نیست و نمیتوانیم او را از ملکات و از افعال جدا کنیم ولی صحبت در این است که آن ذات ما که در مرحلۀ استعداد است و قابلیت دارد برای اینکه تغییر و تبدّل پیدا کند، در اینجا است که ما بین این ذات و آن تحولی که بعداً در آن پیدا میشود انفکاک میاندازیم؛ اینجا میگوییم که این ذات را خدا داده است و آن افعال و کردار را خدا نداده است و به ما تفویض شده است. شما باید جواب این را بدهید که الآن این ذواتی که در مرحلۀ استعداد هستند و به قول شما بر میگردند و به آن تخمیر خودشان میرسند ـ که آن تخمیر خودشان چه هست ـ آیا این ذوات در مرحلۀ استعداد هستند یا فعلیت؟! قطعاً شما میگویید: در مرحلۀ استعداد هستند حالا که در مرحلۀ استعداد هستند پس با جهد، جِدّ، تکاپو و کوشش اینها خودشان را برمیگردانند و به آن مرحلۀ کمالیۀ خودشان میرسانند و این دلیل شما کافی برای این جهت نیست. دلیل شما این است که چگونه ممکن است ذات از آن افعال و اینها جدا باشد درحالیکه ذات به انضمام آن تخمیری که شده است با آن افعال و ملکاتش با همدیگر محشور است و نمیشود جدای از این باشد.
بله، جوابی که شما میدهید این است که هر فعل و هر عملی که از انسان سر بزند ریشهاش ذات است؛ یعنی ذات است که این فعل و این عمل را بهوجود میآورد. اگر ذات بر یک مبنای خوب تخمیر شده باشد دیگر نمیتواند کار بد کند و اگر ذات بر یک مبنای بد تخمیر شده باشد دیگر نمیتواند کار خوب کند؛ یعنی شما باید ریشۀ فعل را به ذات برگردانید نهاینکه ذات را معلول برای فعل و معلول برای ملکات قرار بدهید.
ایشان میگوید که ذات را ملکات میسازد، خب ریشۀ آن ملکات از کجا است؟! مگر امکان دارد یک صفت نفسانی بدون آن هویت نفسانی در افعال خارجی بروز و ظهور پیدا کند؟! منشأ آن افعال خارجی صفات است و منشأ آن صفات هم ذات است. بنابراین شما باید بگویید که برگشت تمام افعالی که از شخصی سر میزند به صفات است و برگشت آن صفات هم به خودِ نفس است؛ شما نفس و ذات را مستند به خدا میدانید پس این افعال همه مستند به خدا میشود. شما جای قضیه را عوض کردهاید و گفتهاید که ذات را ملکات و افعال میسازد. بله، ملکات و افعال بهواسطۀ خودِ نفس، نفس را دائماً به تکامل میبرند مثل اینکه فرض کنید من دائماً صحبت میکنم و دائماً ورزش میکنم و بهواسطۀ ورزش کردن دائماً بدنم قوی میشود یعنی قدرت ورزش در من هست و اراده در من هست منتها من هنوز به آن مرحلۀ از قدرت بدنی نرسیدهام، ذات من به تکاپو میافتد و شروع به فعل میکند بعد خودِ آن فعل یک تأثیر دیگر در من ایجاد میکند و من را برای یک فعل و ورزش بیشتر مستعد میکند باز آن ورزش در من یک استعداد بیشتر ایجاد میکند و هَلُمَّ جَرَّا تااینکه تبدیل به یک پهلوان و قهرمانی میشوم.
اینها چیزهایی است که اوّل ریشۀ آنها ذات است یعنی اوّل ذات است که میآید این فعل را ایجاد میکند فعل که ایجاد شد ملکه ایجاد میشود ملکه ایجاد شد باعث تغییر نفسانی میشود، باز نفس دوباره دستبهکار میشود و نمینشیند، نفس دوباره فعل انجام میدهد و هَلُمَّ جَرَّا تمام مراحل تجرد را یکبهیک اینطور طی میکند تا به تجرد تامّ برسد.
بنابراین اینکه شما تخمیر نفس را این قرار دادید که نفس بهواسطۀ ملکاتش برگردد و به آن نقطۀ اوج برسد بنابراین ملکات و فعل از ذات جدا نیستند، این مطلب قابل قبول نیست بلکه این افعال و ملکات زائیدۀ نفس هستند و نفس بهواسطۀ حرکت خودش موجِب و موجِد این افعال و ملکات خواهد بود، این یک مطلب بود.
مطلب دیگری که ایشان در اینجا دارند این است که تخمیر را آن نهایت کمال انسان گرفتند که آن نهایت کمال انسان با فعل و ملکات با همدیگر ممزوج است و ایشان نهایت کمال و آخرین مرتبهاش را موت اضطراری میدانند که بهواسطۀ موت اضطراری تمام علایق ماده از انسان سلب میشود و به آن تجرد تامّ میرسد گرچه میفرمایند که موت اختیاری یکی از مراتب کمال است ولی موت اضطراری کمال نیست.
باید عرض کنم که موت اضطراری هیچ دلیل بر کمال نیست بلکه آنچه که باعث کمال انسان و تجرید است همان موت اختیاری است منتها نه موت اختیاری که انسلاب روح از بدن است بلکه عبارت از حذف و افشاندن و ازبین بردن جمیع تعیّنات است و فقط باقی ماندن همان هویت صرفه که همان ذات است و آن فناء و انمحاء و اندکاک در حق است که ما از آن تعبیر به موت اختیاری میکنیم که یک ذاتی با اختیار خودش جمیع تعیّنات را از خودش حذف کند و لا یَبقی له سِوایٰ أصلِ الوجود؛ این فقط برای او باقی بماند. اما اینکه حالا...
تلمیذ: این ممکن است نسبت به هر شخصی نسبی باشد؛ موت اضطراریاش بیشتر تجرد میآورد تا موت اختیاری...
استاد: البته این موت برای هر کسی یک لباس است؛ خودش یک لباسی است که انسان را از یک مرحله به مرحلۀ دیگر میبرد یعنی از مرحلۀ ماده به مرحلۀ معنا میبرد ولی صحبت ما در تکامل روحی فرد است یعنی فرد وقتی که از این دنیا به آن دنیا میرود دارای همان نفسانیات و دارای همان صفات و ملکات خودش هست و باید آن دنیا این ملکاتش را تصفیه و تزکیه کند و خلاصه باید آنجا روی این ملکاتی که دارد حساب پس بدهد. این هست اما اینکه این موت باعث کمال او بشود و موجب عبور از درجات نفسانی باشد [نیست] موت یک امر قهری است و آن امر قهری در اختیار انسان نیست؛ از یک نشئه به نشئۀ دیگر رفتن است مثل اینکه یک بچه از عالم رحم به عالم دنیا بیاید اما دیگر در دنیا رشدی نکند. این چه فرقی با قبل میکند؟! با آن ملکات و صفاتی که در رحم بوده است، ادراکش از آن فضا چه بوده است، الآن هم همان است و هیچ رشدی ندارد، چه فرقی کرد؟! الاّ اینکه اینجا شروع به رشد کردن کند. آن یک حرفی است اما اینکه صرف موت باعث این مسئله بشود اینطور نیست و این جهتی در تکامل ندارد.
شفاعت موجب تسریع در تغییر و تبدیل انسان
تلمیذ: شفاعت هم بعد از موت مقیّد ملکات هست؟
استاد: نه. آن ملکات که بهجای خودشان هستند منتها شفاعت آن ملکات را بهواسطۀ فشارها و این چیزهایی که هست در وجود انسان زود تغییر و تبدیل میدهد.
تلمیذ: آن ملکه اقوایی نمیآید مثلاً شفاعت اقوایی باشد که بر این ملکات غالب بشود....؟
استاد: این راه خودش را در تربیت طی میکند بعد آن شفاعت میآید این را راه میاندازد و تسریع میکند.
تلمیذ: پس فشارها را برنمیدارد؟!
استاد: فشارها یکمقداری هست. بله، فشار هست. روایت دارد: إنّما اخاف علیهم ... شِفاعتی یَنالُ صغائر من ذُنوبِکم و عن کبائر ... یکهمچنین چیزی هست که کبائر بهجای خودش هست و شفاعت من شامل صغائر میشود یا شفاعت من برای کبائر است و برای صغائرتان فکری کنید، چیزهایی هست که الآن بهنظر نمیآید.1
درهرصورت شفاعت میآید و قضیه را تسریع میکند. همانطور که مثلاً شما نشستهاید و دارای یک حالتی هستید اما یکدفعه یک حالت انبساطی پیدا میشود بعد معلوم میشود که مؤمنی دعا کرده است و الآن این حالت قبض شما برطرف شده است. حال او غلبه کرده است و این حال شما را ازبین برده است ولی درهرصورت شما بالأخره این قبض را کشیدهاید حالا آن میآید درستش میکند. اما اینکه دائماً همینطوری بگیرید بنشینید و او بیاید همه چیز را صاف کند نه اینطور نیست با عرض معذرت [اگر اینطور باشد] گتره است!
تلمیذ: پس اینطوری نیست؟
استاد: اینطوری نیست بالأخره یک خورده قبض و فشاری دارد بعد آن میآید یکدفعه چهکار میکند...
تلمیذ 1: ما به این امید نشستهایم!
تلمیذ 2: شفاعت در قیامت است در برزخ نیست!
استاد: بله.
تلمیذ: ول معطلیم!
استاد: تا به قیامت که برسیم دیگر یک خرده سرویسکاری...
تلمیذ: این برای برای آن کسانی است که برزخ را در این عالم طیّ نکرده باشند اما برای آنهایی که طیّ کرده باشند که دیگر نیست؟!
استاد: شفاعت کردن در آنجا معنا دارد؛ وقتی که انسان برزخ را طیّ کند هنوز خیلی مراتب باقی مانده است. شما برزخ را طیّ کردهاید بقیهاش چه؟!
تلمیذ: در قیامت که شفاعت میشود. آن که مسلّم است؟!
استاد: آنوقت بعد شفاعت میآید مراتب تجردی بالا را درست میکند شفاعت در هرکدام بسته به خودش دارد؛ مراتب تجردی بالا را درست میکند. شما صورت برزخی را منبابمثال طیّ کردهاید و از امتحان هم خوب خارج شدهاید اما هنوز تا نفس ازبین برود خیلی کار داریم. شفاعتی که إنشاءالله ما توقع داریم از ما بکنند به گناه و دروغ و این حرفها نیست ما که اصلاً به اینها نگاه نمیکنیم یعنی خدا برای اینها چوب بزند [اشکال ندارد] اصلکاری را درست کند! گرچه میگوییم: همه را درست کن، تو که آن را درست میکنی این را هم درست کن! به قول شما راحت مینشینیم و به همین جهت...
تلمیذ: آقا ما شما را صدا بزنیم بهدرد نمیخورد؟!
استاد: بله؟!
تلمیذ: ما آنجا بگوییم: آقا سید محسن....؟
استاد: آقا سید محسن خودش آخر قافله است.
تلمیذ: ما هر چه صدا میزنیم مثل اینکه اعتنا نمیکنید!
استاد: اینها برایتان خوب است برای سلوکتان خوب است.
تلمیذ: در کمال عِز خود مستغرقید آقا؟!
استاد: نه آقا خدا آنجا نشسته است دست همه را میگیرد. به ما قول دادهاند بیخود که ندادهاند یک حسابی هست دیگر. إنشاءالله به قولشان عمل میکنند، ما به امید زندهایم.
و رابِعُها قولُنا بِاختيارِ اختيار ما ـ نافية ـ بدا إذ لَو كانَ الاختيارُ بِالاختيارِ تَسَلسَلَ قالَ المعلمُ الثّانِي فِي الفصوصِ فإنْ ظنَّ ظانٌّ أنَّه يَفعَلُ ما يُرِيد و يَختارُ ما يشاء اِستَكشَفَ مِن اختيارِهِ هل هو حادثٌ فِيهِ بعدَ ما لَم يَكن أو غيرُ حادثٍ.1
چهارمی از این ادلّه قول ما است که میگوییم: اختیار به اختیار حاصل نمیشود اگر اختیار به اختیار بود، تسلسل پیدا میشود. معلم ثانی در فصوص گفت: اگر شخصی گمان کند هرچه را که بخواهد انجام میدهد و هرچه را که بخواهد اختیار میکند (یعنی از جایی که اراده کند [انجام میدهد]) از اختیارش کشف میشود که آیا این حادث است بعد از اینکه نبوده است یا غیر حادث است؟!
فإنْ كانَ غيرَ حادثٍ لَزِمَ أنْ يَصَحبُه مُنذُ اوّل وجودِهِ.1
اگر غیر حادث باشد باید این از اوّل وجود پیش [او باشد].
یعنی این شخصی که میخواهد اختیار کند اگر بگوییم که حادث نیست پس اوّل زمانی که وجود داشته است این با این شخص مصاحب بوده است؛ همین که میخواهد، با او مصاحب بوده است درحالیکه اینطور نبوده است.
و إن كان حادثاً و لِكلِّ حادثٍ مُحدِثٌ فَيكونُ اختيارُه عَن سببٍ فَإمّا أن يكونَ هو أو غيرُهُ فإنْ كانَ هو نفسُهُ فإمّا أن يكونَ إيجادُه لِلاختيارِ فَيَتَسلسل.2
اگر حادث است، هر حادثی یک مُحدِث میخواهد پس این شخص که آمده فعلی را اختیار کرده است این اختیار او از یک سببی هست؛ حالا یااینکه این سبب، خودش هست یا غیرش هست یعنی خود انسان سبب برای اختیار خودش هست یعنی خود انسان اختیار را اختیار میکند. اگر اینطور باشد تسلسل پیدا میشود.
اینکه این اختیار خودش را ایجاد کرده است مثل این است که من الآن برداشتن این کاغذ را اختیار میکنم، اینکه این را اختیار میکنم این از اختیار من ناشی میشود که من قبلاً یک اختیاری کردهام که الآن توانستهام این کار را انجام بدهم. در اینجا همان تسلسل پیدا میشود و نقل کلام در آن میکنیم. یعنی این حال نفسانی من که میتوانم انجام بدهم و میتوانم انجام ندهم دیگر دست خودم نیست تااینکه بگویم: همین حال نفسانی دست خودم است؛ میتوانم این حال نفسانی را در خودم ایجاد کنم و میتوانم ایجاد نکنم. یعنی این حالی که الآن انجام و عدم انجام فعل برای من علیالسویه است ـ یک حالی در من است ـ آیا این حال هم باز به اختیار من است یا بدون اختیار من است؟!
تلمیذ: این دیگر ذاتی است.
استاد: بله، این دیگر ذاتی است یعنی این دیگر مافوقی ندارد یعنی این دیگر ذاتی وجود انسان است دیگر معنا ندارد منبابمثال بگوییم که مَیَعان این ماء هم به اختیار خودش است. مثل شوری نمک میماند مثل میعان ماء میماند مثل شیرینی شکر میماند. دیگر نمیتوانیم بگوییم که این میعان آب به اختیار آب است یعنی هروقت آب بخواهد مایع میشود هروقت نخواهد، نمیشود، پس چه میشود؟! سنگ میشود؟! این سنگ شدن دیگر معنا ندارد این میعان آب و شوری نمک ذاتی است.
ذاتی بودن حال اختیار برای انسان
این حال اختیار در ما هم ذاتی است و از طرف ما نیست.
أو يكونَ وجودُ الاختيارِ فيه لا بِالاختيارِ فَيكونُ مجبولاً على ذلكِ الاختيار مِن غيرِهِ و يَنتَهِي إلى الاختيارِ الأزلي.1
یااینکه وجود اختیار در این آدم به اختیار نیست بلکه شخص دیگری این اختیار را در وجود ما مجبول کرده است. این انسان [از جانب] غیر خودش بر این اختیار مجبول است و این به خدا برمیگردد، به اختیار ازلی برمیگردد.
عمومیت داشتن قدرت خدا
پس اختیاری که به ما داد معنایش این است که آن فعلی را که ما داریم انجام میدهیم برگشتش به اختیار ازلی است پس خداوند هم در ذواتمان قدرت دارد و هم اینکه قدرت خدا به افعال ما کشیده شد. و اینطور نیست که خدا فقط ذوات ما را اختیار کرده است و افعال ما را اختیار نکرده است و محدودیت برای اختیارش در افعال قائل شده است و افعال را به ما تفویض کرده است اما در ذوات برای خودش این را اختیار کرده است. اگر اینطور باشد بنابراین لازمهاش این است که اختیار افعال به خدا منتهی نشود و به تسلسل برگردد؛ یا تسلسل باشد و یا باید به خودش برگردد. پس معلول میشود اختیار خداوند شامل همه شده است اعمّ از ذوات و غیر ذوات و این اختیار ناشی از قدرت است پس قدرت خدا عمومیت دارد.
انتهى بِاختصارٍ ما لكن هذا لا يُنافي كونَ فعلِ العبدِ بِاختيارِهِ إذِ الفعلُ الاختياري ما يكون ذلك الفعلُ بالاختيار لا ما يكونُ اختيارُ الفعلِ بالاختيارِ.2
این منافات ندارد که فعل عبد به اختیارش باشد، (عبد مجبور نیست) زیرا فعل اختیاری آنی است که این فعل بهواسطۀ اختیار باشد نهاینکه فعل اختیاری این است که خود اختیار فعل هم به اختیار باشد.
این باطل است. فعل اختیاری به آن فعلی میگویند که شخص بتواند انجام بدهد و بتواند انجام ندهد. خب ما هم همینطور هستیم میتوانیم این کاغذ را برداریم و میتوانیم برنداریم، این فعل اختیاری میشود اما اینکه خودِ همین حالتی که در من است آنهم دست من باشد و بتوانم آن حالتم را ایجاد کنم یا نکنم، دیگر به این فعل اختیاری نمیگویند. این دلیل چهارم مرحوم حاجی بود.
و خامِسُها قولُنا و كيفَ فِعلُنا إلينا فُوِّضا و الحالُ إنَّ ذا أي تفويضَ فِعلِنا تفويضُ ذاتِنِا إلينا اِقتَضَىٰ إذ خُمِّرَت طِينَتُنا أي طينَةُ نُفوسِنا بقاءً بِالمَلَكَةِ الحميدةِ العلميةِ و العمليةِ إن كانت طينَتُنا مِن عليّين ـ رَزَقَنَا اللهُ و إيّاكُم بِحقِّ محمدٍ و آلِه ـ أو الملكةِ الرَّذِيلةِ الجهليةِ المركبةِ و العَمَليَّةِ السَّيَّئةِ إن كانت طينَتُنا مِن سِجِّين ـ أعاذَنَا اللهُ و إيّاكُم مِنها.1
«دلیل پنجم قول ما این است که فعل ما چگونه به ما تفویض شده است درحالیکه تفویض ذات ما به ما را اقتضا میکند؟!» اگر فعل به ما تفویض شده است پس ذات هم به ما تفویض شده است. تفویض ذات که لامحاله باطل است بهخاطر اینکه ما اعدام بودیم؛ ماهیات معدومه بودیم، چگونه عدم میتواند موجب وجود بشود؟! بنابراین چگونه ممکن است فعل ما تفویض بشود درحالیکه ذات تفویض نشود پس یا هردو تفویض شدهاند یا هیچکدام تفویض نشدهاند.
«زیرا طینت ما تخمیر و مجبول شده است درحالیکه به ملکۀ حمیدۀ علمیه یا عملیه باقی است اگر طینت ما از علیّین باشد رَزَقَنَا اللهُ و إيّاكُم بِحقِّ محمدٍ و آلِه. یااینکه ملکۀ رذیلۀ جهلیه باشد از جهلیۀ مرکبه و عملیۀ سیئه باشد أعاذَنَا اللهُ و إيّاكُم مِنها.»
این طینت ما به ملکه تخمیر شده است یعنی توأم با ملکه است توأم با یک حالات راسخۀ نفسانی است که آن حالات راسخۀ نفسانی برای افعال پیدا میشوند. بنابراین افعال موجب ملکه، ملکه هم موجب تحقّق ذات است.
و تلكَ الملكةُ فِينا حَصَلَت بِالحركةِ النَّفسانِيِّةِ و البَدَنِيَّةِ إذ الملكاتُ إنَّما تَحصُلُ مِن تكرُّرِ الأفعال و الحركات نفسانيةً كانت أو بدنيةً.2
«این ملکه در ما بهواسطۀ حرکت نفسانیه و بدنیه پیدا میشود.» ملکه که بیخود پیدا نمیشود. یک خطاط تا میخواهد خطاط بشود باید پدرش درآید! آنقدر باید سیاهمشق بنویسد و آنقدر باید کاغذ بنویسد تا خطاط بشود. همینطور که خطاط نمیشود. یک عالم وقتی میخواهد عالم بشود باید آنقدر بیداری شب بکشد و آنقدر مطالعه کند تا عالم بشود. گفت که کار نیکو کردن از پر کردن است. هر کسی هر کار خوبی میخواهد انجام دهد و برایش ملکه شود آنقدر باید انجام دهد تااینکه دیگر کار نیکو کردن [برایش ملکه شود].
«زیرا ملکات از تکرر افعال حاصل میشوند و حرکات چه نفسانیه باشد یا بدنیه؛ حرکات نفسانیه در نفس یااینکه حرکات بدنی.»
و المفروضُ أنَّ تلكَ الأفعالَ و الحركاتِ مفوضةٌ إلينا و حقائقُ ذواتِنِا و هويّاتِنِا لَيسَتْ إلا الملكات العلمية و العملية سِيَّما بناءً على اتحادِ العاقلِ و المعقولِ. 1
فرض ما این است که این افعال و حرکات به ما تفویض شده است به خدا مربوط نیست درحالیکه حقایق ذوات ما و حقیقت ذات ما و آنچه که ما را تشکیل میدهد و ما را از هم دیگر جدا میکند نیستند مگر ملکات علمیه و عملیه، خصوصاً بنا بر اتحاد عاقل و معقول آن ذات ما فقط همان ملکات هستند.
اما در اینجا یک مسئله است و آن اینکه بین ملکات و بین ذات یک انفکاکٌمایی هست؛ ذات علت برای ملکه است نه اینکه ملکه علتِ برای ذات باشد. اینطور که ایشان میگویند، میگویند که ملکه باعث تخمیر ذات میشود و ملکه باعث میشود که نفس تغییر پیدا کند نهخیر نفس باعث میشود که فعلی را انسان انجام بدهد و بهواسطۀ آن فعل ملکه پیدا بشود و آن ملکه موجب خودِ تجرد نفسانی بشود.
تلمیذ: عکس در اینجا؟
استاد: عکس در اینجا بله.
تلمیذ: ملکه در مراحل بعدی تأثیری در ذات ندارد؟!
استاد: چرا ولی ریشۀ ملکه ذات است اوّل ذات از خودش ملکه را بروز میدهد آن ملکه فعل را بروز میدهد بعد آن فعل خودش موجب ملکۀ دیگری میشود و آن ملکۀ دیگر باز موجب تغییر ذات میشود یعنی یک دور در اینجا طیّ میشود. آنچه که علت در فعل است چیست؟! ذات است.
تلمیذ: نمیشود؛ چرا پس ما فعلهایمان یکی نیست؟! اگر اینطور باشد چون ذاتها یکی است دیگر ذات همان سنخ وجود است پس دراینصورت باید تمام افعال هم شبیه هم باشند.
استاد: بله، خودِ وجود در ذات خودش تفاوت دارد و به هر شکلی درمیآید.
تلمیذ: یعنی تخمیر در ذات نشده است؟! ملکه یا همان حال خاص را ملکه میتوانیم بگوییم؟
استاد: خودِ اشتداد وجودی هر شخص و مراتب وجودی هر شخص عبارت از ذات و کیفیت وجودی او است و امکان ندارد [به دیگری تبدیل شود] یعنی منبابمثال ذات امیرالمؤمنین علیهالسّلام امکان ندارد به پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم تبدیل شود و بالعکس چون دارای ملکات خاصِّ خودش است. همینطور امکان ندارد حضرت ابراهیم به موسی و موسی به عیسی تبدیل شوند. هر ذاتی برای خودش یک اشتداد وجود دارد و آن اشتداد وجودی یک افعال و یک ملکاتی را میطلبد. حالا خودِ آن ذات که اصلالوجود است بهواسطۀ همان مرتبۀ اشتداد وجود و خصوصیاتی که دارد اگر بیاید کار کند، آن کار باعث میشود که آن ذات به آن مرحلۀ از آن کمالی که هست در همان حیطۀ اشتداد وجودی خودش برسد، اگر کار نکند در همان مرحلۀ استعداد باقی میماند.
تلمیذ: پس دراینصورت ملکات همان اشتداد و عدم اشتداد میشوند؟
استاد: نه، ملکات عبارت از بروزاتِ آن مرتبۀ اشتداد وجودی است. آن بروزات ملکات هستند.
تلمیذ: یعنی فعلیت؟
استاد: فعلیت. آنوقت آن فعلیت یک صورت ظاهری دارد یعنی آن فعلیت یک جهت نفسانی دارد یک صورت ظاهری دارد. الآن ما در ذات خودمان شهوت را احساس میکنیم یا نمیکنیم؟! میکنیم ولی آیا ما شهوت هستیم؟! نه، ما میتوانیم این شهوت را در ذات خودمان ازبین ببریم ولی الآن ما دارای این ملکه هستیم. الآن ما در ذات خودمان رحمت و عطوفت را احساس میکنیم ولی میتوانیم با همین فعل و افعال خودمان رحمت و عطوفت را ازبین ببریم. میتوانیم ازبین ببریم و تبدیل به یک حیوان و انسان قسی بشویم که اگر صد نفر را هم جلوی او سر ببرند هیچ طوری نشود. همین شخصی که آزارش به یک مورچه هم نمیرسید تبدیل به این میشود. یعنی انسان از ذات خودش افعالی را بروز میدهد که آن افعال موجب یک ملکاتی میشوند که آن ملکات آن ذات را دائماً عوض میکند تا به حدی که ﴿خَتَمَ ٱللَّهُ عَلَىٰ قُلُوبِهِمۡ وَعَلَىٰ سَمۡعِهِمۡ وَعَلَىٰٓ أَبۡصَٰرِهِمۡ غِشَٰوَةٞ وَلَهُمۡ عَذَابٌ عَظِيمٞ﴾1میشود و به آن حد میرسد. درست شد؟! صحبت در این است که این ملکات هستند که نفس را میسازند یا نفس است که ملکات را میسازد و بهواسطۀ ساختن ملکات، خودش هم تغییر میکند؟!
ملکات، زائیدۀ نفس
یعنی خودش تغییر میکند که ملکات تغییر پیدا میکند؛ ملکات همه زائیدۀ نفس هستند. شما هر عملی را که انجام بدهید یک تأثیر نفسانی در شما دارد و یک تأثیر در ملکه دارد ما اینطور بگوییم که کأنّه دو پرونده در نفس ما تشکیل میشود؛ یکی پروندۀ خودش، یکی هم ملکاتی که آن ملکات به نفس بستگی دارند. هر عملی که انجام بدهیم دو اثر میگذارد؛ یک اثر نفسانی و یک اثر هم در ملکات دارد، دو اثر دارد. گرچه این در واقع یکی است ولی اعتباراً دوتا است. یعنی این عمل ما میآید یک اثر نفسانی میگذارد.
بیان علت مکدِّر بودن گناه
چرا شما وقتی که گناه میکنید کدورت پیدا میکنید؟! چرا؟! چون همین عمل گناه میآید نفس را از جهت روحانیت که جنبۀ تجرد است کمی بهجهت مادی چرخش میدهد لذا شما مکدر میشوید. همینطور گناه دوم و گناه سوم و گناه چهارم میآیند و همینطور که نفس دارد مکدر میشود همینطور ملکۀ صفا و اخلاص دارد کمکم برمیگردد آهستهآهسته برمیگردد ولی ما نمیفهمیم. یک کار خوب میکنید یک تکان از اینطرف میخورید و ملکه برمیگردد. ما در بیست و چهار ساعت همینطور داریم اینطرف میچرخیم و آنطرف میچرخیم! این ملکات هم با ما تغییر پیدا میکنند لذا میگویند: باید مراقبه کرد، این مراقبه باعث میشود که همیشه به اینطرف بچرخید؛ همیشه بهسمت راست بچرخید نه بهسمت چپ. وقتی که چرخش بهسمت راست پیدا میکنید ملکات عوض میشوند لذا میبینید الآن با سه سال پیش تفاوت دارید. اگر سه سال پیش چنین قضیهای پیش میآمد اینطور عکسالعمل نشان میدادید الآن خیلی راحت از کنار قضیه میگذرید. چرا؟!
عوض شدن ملکات انسان با مراقبه
چون ملکات عوض شدهاند. ملکات با چه عوض میشوند؟! با مراقبه، مراقبه هم با افعال است؛ افعال مغزی و نفسی و افعال خارجی. چه افعال نفسی، افکار، تصحیح افکار و. ... چرا میگویند که به مؤمن سوءظن نکن؟! وقتی مؤمن حرفی میگوید، بپذیر. دائماً پشتش را نگیر و سوءظن ایجاد نکن. دائماً سوءظن ایجاد میکنی که من حرفش را قبول نمیکنم، خب نکن سر خودت کلاه رفته است. وقتی حرفش را قبول نمیکنی و بهدنبالش میروی و تجسس میکنی در همینجا میمانی صدسال همینطور در همینجا تکان نمیخوری. اگر درعینحال فهمیدی شاید مثلاً خلاف میگوید، بنا را بگذار بر اینکه إنشاءالله راست میگوید. بگو حالا کاری با او نداریم. همینطور بنا بگذار، بگذار، صافصاف تااینکه یکدفعه تمام اشیاء درنظر شما صاف میشوند. چشم و دیدت به همۀ اشیاء توحیدی میشود والاّ آنها هم بلد بودند که بروند تحقیق کنند و مو را از ماست بکشند و فلان بکنند!
چرا میگویند: دائماً روپوشی کن، چرا اینقدر در روایات داریم حمل به صحت کن؟! چرا داریم هفتاد [وجه حمل کند و اگر اینگونه نباشد] در ایمانش نقص است این برای چه است؟1 اینها بهخاطر این است که وقتی دائماً روپوشی کنی کمکم، کمکم یکدفعه اوضاع برمیگردد به اینکه اصلاً:
| پیرِ ما گفت خطا بر قلم صُنع نرفت | *** | آفرین بر نظرِ پاکِ خطاپوشش باد2 |
یکدفعه نفس شما برگشته و اصلاً خطاپوش شده است! این است دیگر یعنی این نفس تغییر هویتی پیدا میکند و هویتش عوض میشود؛ سابق نفسِ بدبین بود حالا خوشبین شده است، دیگر خوشبین است و نمیشود با او کاری کرد. سابق نفسی بود که همیشه به مردم سوءظن داشت، حالا همیشه حُسنظن دارد. سابق نفسی بود که همه را بد میدید حالا همه را خوب میبیند. سابق نفسی بود که در کثرت بود حالا همه را در وحدت میبیند.
پس این افعال ما است که میآیند و این نفس را تغییر میدهند؛ تغییر هویتی میدهند ولی این افعال از کجا پیدا شدهاند؟! از خودِ نفس پیدا شدهاند و این نفس منشأ است. حالا نفس دست کیست؟! ﴿مَّا مِن دَآبَّةٍ إِلَّا هُوَ ءَاخِذُۢ بِنَاصِيَتِهَآ﴾3 نفس ما هم دست او است پس برگشت تمام اینها به مبدأ المبادی است. درست شد؟! ربط بین فعل و ملکه و نفس به این کیفیت است.
و لأجلِ أنَّه ما لَم يَستَحكِم ملكاتُنا لَم يَتم تخميرُ ذواتِنا قيلَ في حدِّ الإنسان حيوانٌ ناطقٌ مائت و لَم نَذكُرِ الحالات لِأنَّها فِي مَعرَضِ الزَّوال فَلَم يُعبَأ بِها و لِهذا قال تعالى: ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾4 و قالَ النَّبي صلّی الله علیه و آله و سلّم: شَيَّبَتْنِي سورةُ هود لِمكانِ هذِهِ الآية.5
بهخاطر اینکه مادامی که ملکات ما مستحکم نشوند تخمیر ذوات ما هنوز تمام نشده است. در حدّ انسان گفتهاند: حیوانی ناطق است و میمیرد و بهواسطۀ موتش به مرحلۀ کمال و تخمیر کامل میرسد. و ما حالات را ذکر نکردهایم که چطور هستند و گفتیم ملکات (چون حال یک مطالبی است که میآید) و میرود و در معرض زوال است و اعتنایی به این حالات نیست.
و برای همین خدا فرمود: ﴿فَٱسۡتَقِمۡ كَمَآ أُمِرۡتَ﴾ و پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: سورۀ هود من را پیر کرده است. [بهخاطر همین آیه]
منظور این است که خودت را به آن مرحله برسان و استقامت کن. حالا در این آیه بحث هم میشود که خواهیم گفت. ادامۀ بحث بماند چون میخواهیم در اینجا صحبت کنیم که منظور این آیه چیست.
أللهم صل علی محمد و آل محمد